هانیه و سلیطه‌گی (۱)

سلام، این اولین داستان من هست
اگر ایرادی یا جایی برای بهبودش پیدا میکنید حتما بگید، خیلی خوشحال میشم که نظراتتون رو بشنوم
(اگر ایرادی هم تو نشان دادن حشریت حانیه هست هم لطفا بگید، من تمامی تلاشم رو کردم تا از دید یک زن بنویسم)

قسمت اول

مرتضی در حالی که داشت وسایلش را از بار کامیون خارج میکرد، آه بلندی کشید و یکجا بر روی نیمکتی نشست. با ساعد دست راستش چشم هایش را پوشانده بود و فقط صورتش را به بالا گرفته بود و سعی میکرد آرام بگیرد. در همین حین حانیه که نگاه خسته مرتضی رو میدید به پیشش رفت و گفت: کمک نمیخوای؟
مرتضی دستش را از صورتش برداشت صورت حانیه را دید. یک زن به نظر جوان با موهای نارنجی و چشم های زرد و با پیراهنی سبز رنگ که برآمدگی سینه‌ای که کم مشخص نیست، با یک دامن خیلی کوتاه قرمز-سیاه که تا زانو هم نمیرسد، با پوست نازک و صندل پاشنه دار.
مرتضی با دیدن بدن حانیه به شدت تحریک شد، به قدری که کیرش در حال انفجار بود. سریع دو دست خود را وسط دو پایش گرفت تا چیزی نفهمد. مرتضی گفت: سلام خانم، باران خیلی سنگینن، ولی ممنون که کمک خواستین.
مرتضی قصد داشت که حانیه او را ول کند تا بیشتر از این شق نشود ولی از این حرف، حانیه یک کم عصبی شد و گفت: چرا اونوقت؟ چون زنم از پس این بر نمیام؟
مرتضی در موقعیت خیلی سختی قرار گرفته بود، از طرفی بدن حانیه به قدری کیرش را راست کرده بود که هر لحظه نزدیک بود آبرویش برود، از آنجایی که اسفنج کیرش داشت خون مغزش رو می‌مکید و نمیتوانست بدن حانیه را نگاه نکند، نمیدانست چه بگوید. در نهایت گفت: خب چشم مرسی برای کمک، لطفا اون جعبه‌ها رو بیارید تو خونه.
حانیه هنوز قانع نشده بود ولی قبول کرد و گفت: الان میبرم ولی فکر نکن که حرف جالبی زدی.
حانیه بار ها را دونه به دونه به همراه مرتضی برداشت برد، مرتضی در این حین سعی میکرد که به چیزهایی دیگری فکر کند ولی هر بار که سرش برمیگشت، حانیه را میدید که دولا شده و کس و کونش واضح معلوم هست.
بعد از تمام شدن کار، مرتضی رو به حانیه گفت: ببخشید اونجوری بهت گفتم راستش تا حالا دختری به این قوی‌ای ندیده بودم.
حانیه یه لبخند کوچکی زد و کم کم داشت راضی میشد: مشکلی نیست خب راستش من تو هفته سه روز باشگاه میرم.
مرتضی با تعجب گفت: جدی میگی؟ راستش به پوست نازکی که داری اصلا نمیاد.
حانیه هنوز با همون لبخند گفت: اتفاقا خانوادم هم همین رو بهم میگن.
حانیه از همون اول متوجه شق مرتضی شده بود، البته که برای حانیه کاملا طبیعی بود، پسری نیست که بدنش را ببینه و شق نکنه. اما الان از اونجایی که از بدنش دارد سوال می کند فهمید که کار قراره به جاهای باریکی بکشد، دقیقا همون هدفی که از اول داشت.
حانیه با یک لبخند ریز شیطنت آمیز ادامه داد: خب بگو ببینم کار دیگه‌ای نداری؟
مرتضی گفت: خب راستش از دیدنت خوشحال شدم، مرسی از کمکت.
حانیه جا خورد، اصلا انتظار همچین پاسخی را نداشت. الان حانیه هست که هیچ حرف دیگه‌ای نداره، چون تا حالا همچین موقعیتی برایش پیش نیامده بود.
حانیه با حالت متعجب و من‌من کنان گفت: یعنی . . . کار دیگه‌ای؟. . . هیچی؟ تعارف نکن.
مرتضی سعی میکرد که خونسردی خودش را حفظ کند و تقریبا داشت به شق کیرش مسلط می شد و گفت: تعارفی در کار نیست، مرسی که لطف کردین و کمک رسوندین، ایشالله بعدا که به هم رسیدیم ما هم برای شما جبران کنیم.
حانیه اصلا منتظر این کلمات نبود، یک سطل آب سرد بود که یهو سرازیر شد، با ناامیدی و لبخندی مصنوعی گفت: دیگه مزاحمتون نمیشم، منم. . . منم از دیدن شما خوشحال شدم، فعلا.
حانیه با ناامیدی و کمی عصبیت به راهش ادامه داد.
مرتضی خیالش راحت شد و یک آه از روی سختی‌ای که بود کشید، همین که راه رفتن حانیه را از پشت دید، دوباره شق کیرش برگشت ولی راه رفتن زنانه حانیه و قدم برداشتن با اون صندل های پاشنه دار و بعلاوه اون پوست نازکی که داشت، خیلی دو به شک مانده بود. آخر سر پیش خود گفت: جهنم و ضرر، تهش اینکه چند تا فحش میده میره.
مرتضی سریع دوید سمتش و بهش گفت: وایسا، راستش خیلی خسته‌ای نه؟ منم خستم، میخوای بریم استراحت کنیم؟ یا با همدیگه یکم خوش بگذرونیم؟
حانیه ناگهان با شنیدن این کلمات حالش خوب شد که هیچ با دیدن شق مرتضی و چشماش که به وضوح داد میزد که یک خوشگذرونی بی حد و مرز هست، نوک سینه‌اش مثل شق مرتضی تیز تیز شد.
سعی کرد خودش را خونسرد کند و گفت: باشه، فکر کنم بد نباشه که یکم خستگی در کنیم.

نوشته: مرد خبیث

بازدید 3,635

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “هانیه و سلیطه‌گی (۱)”

  1. واقعا این چه مزخرفی هست که نوشتیمرتضی دقیقا چه نقشی داشت ، راننده با بری بو. ؟ یه مرد تنها در حال حا به جایی خونه بود ؟هانیه کی بود ؟همسایه خونه جدید بود ؟ رهگذر تو کوچه بودصرف نظر از این ، هانیه با اون کار کتری که ازش ترسیم کردی فقط باید بیمار روانی باشه که بره کوک کارگر باربری اونم با صندل پاشنه بلند و دامن کوتاهیعنی تو مغز داری آخه ؟ تا حالا کتاب خوندی اصلا ؟ بلدی فکر کنی ؟

  2. حداقل یکم واقعی تر مینوشتی که بشه بگیم چون فانتزی بود قبول.آخه دامن کوتاه و صندل پاشنه بلند و زور به کارتن ؟راننده کامیون پس داشت کی رو میکرد ؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید