وقتی به شرکت اومد خیلی سنی نداشت حدود 18/19 سالش بود. اوایل تابستون بود که وارد شرکت شد، شاید به خاطر مدرسش و کنکور این موقع از سال برای استخدام اومد. وقتی برای اولین بار وارد شرکت شد همه نگاهارو به خودش جذب کرد انگار نیرویی عجیبی داشت، البته قد بلند و صورت جذاب و هیکل بسیار درشت و خوش اندامش هم بی تاثیر نبود. اصلا هیکلش به سنش نمی خورد و روزای اول همه صحبت ها پیرو همین موضوع میچرخید، اون پسر اسمش کیوان بود. همکار قبلی من بنا به مشکلات خانوادگی از کارش استعفا داد و قرار شد کیوان به جای اون بیاد و میز کنارش دقیقا کنار من بود. وقتی بلاخره اومد و مستقر شد فک میکردم پسر خجالتیه اما بعدا متوجه شدم اصلا اینطوری نبود.
+سلام خوبی، تو نیرو جدیدی درسته؟
-بله تازه با آقای صدر صحبت کردم، قرار شد از امروز کارمو شروع کنم
+اوه، به سلامتی. اسمت چیه؟
-کیوان.
+خوشبختم منم ارشامم.
-لبخندی زد و چندتا سوال دیگه ازش پرسیدم.
وقتی سنشو فهمیدم چشام چهارتا شد، خودشم متوجه این موضوع شده بود و خنده اش گرفته بود. در کل پسر بدی نبود و آشنایممون اونقدرا بد نگذشت.
طی روز ها کیوان بیشتر چیز هارو یاد گرفته بود، البته اینک رشته اشم کامپیوتر بود خیلی کمک کرد بهش. بعد از مدتی فهمیدم که تو خوابگاه زندگی میکنه.
به پیشنهاد خودم گفتم یه خونه پیدا کنه، بالاخره حقوقی که می گرفت با کمک وام میتونست یه خونه خوب اجاره کنه. بعد از یه مدت یه روز با لبخند وارد شد و فهمیدم چیزی شده، ازش پرسیدم و گفت: یه خونه توی محله هایی پایین تهران پیدا کرده و از شانسش صاحب خونه باهاش حال کرده و سر رهن و اجاره تخفیف خوبی بهش داده. منم خوشحال بودم وقتی ادرسشو پرسیدم، یه دفعه هنگ کردم. اون آدرس دقیقا کوچه ما بود و خب اون خونه رو به رویی ما بود که خیلی با صاحبخونه اش چونه زدم ولی هیچ وقت قبول نکرد، برام خیلی تعجب آور که چه طوری یه بچه 18 ساله تونست راضیش کنه اون صاحبخونه بد اخلاق. یهو دیدم کیوان صورتش متعجب شد و پرسید: چیزی شده؟
با تپه پته جواب دادم: نه، چیزی شده خیلی خوشحالم برات لبخند زورکی زدم و بحث عوض کردم. تموم اون روز داشتم حسرت میخوردم که یه پسر از من با عرضه تره ولی یه جوری خودمو قانع کردم در نهایت. روز ها گذشت یه روز دیدم خیلی داره با یکی چت میکنه، ازش پرسیدم: داری با کی اینقدر صحبت میکنی، رئیس ببینه گیر میده ها. جواب داد: دیروز یه ماجرایی با یکی از همسایه ها داشتم قرار شد برم براش سینکشونو درست کنم. یه لحظه کنجکاو شدم. اوو به سلامتی طرف هم سن خودته؟
-نه بابا خیلی سنش بالا تر از منه
با خودم گفتم احتمالا زن آقای رضایی،شهین باشه خیلی میلف سر حالی بود خودم خیلی توی کفش بودم یه زمان. با خنده جواب دادم، مخشو بزن تو هم که شناگر خوبی هستی. یه پوزخند بهم زد و گفت: همون دیروز مخشو زدم که گفت بیا برام سینک درست کن. لبخندم محو شدم و از اینکه این پسر این همه داشت همه رو زیر دستاش میچرخوند حسودیم میشد. دیگه بحث ادامه ندادم و سرمو کردم توی مانیتورم ولی زیر چشمی حواسم بهش بود.آخر وقت اداری شیفت اول شد و کیوان از سر جاش بلند شدو و وسایلش جمع کرد و رفت. همش ذهنم پیش کیوان بود و داشتم حسرت اینو میخوردم که چه جوری تو دو روز مخ شهین رو زده اون که زن خیلی با حیایی بود. بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و چسبیدم به کار. چون کمبود نیرو داشتیم منو چند نفر دیگه از بچه ها دو شیفت میومدیم هر روز. اخر شب شد و وسایلمو جمع کردم و زدم بیرون. حدود 20 دقیقه ای رانندگی کردم و با ترس و قایمکی جوری که کیوان نبینه ماشین پارک کردم کلید انداختم رفتم تو. چون خیلی از کیوان خوشم نمیومد به خاطر مغرور بودنش که تو این چند روز فهمیدم دوست نداشتم بدونه ما اینجا زندگی میکنیم، چه بسا باهامون رفت و آمدم داشته باشه. وقتی رفتم بالا لباسامو عوض کردم و یه سلامی به خانومم دادم و رفتم توی حمام تا دست و پامو بشورم. نگار توی آشپزخونه بود. از توی آشپزخونه داشت صدام زد. آرشام بگو امروز چی شد؟ پرسیدم: باز چی شده عزیز دلم. امروز سر جا پارک با یکی از همسایه ها دعوام شد ولی خب در آخرش ازم عذرخواهی کرد ولی پسره خیلی آدم لات و مغروری بود؟ با تعجب پرسیدم چرا مگه باهاش دهن به دهن شدی؟
جواب داد: نه خیلی ولی خب چند دقیقه ای داشتیم بحث میکردیم اخرشم طرف ازم عذرخواهی کرد و قرار شد منو به یه شام دعوت کنه که من قبول نکردم یعنی چی واقعا. خوشحال شدم که قبول نکرده، چون نگار دختر خیلی اجتماعی از همون دانشگاه جاست فرند های پسر زیادی داشت ولی خب در نهایت تنها برد زندگیم ازدواج با نگار بود.
+که اینطور عزیزم خوبه پس اتفاقا خوب کاری کردی قبول نکردی
-سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت، از تو چخبر کار چطور بود؟
+بد نبود مثل همیشه
-خیلی هم عالی، عزیزم میز شامو بچین که خیلی خسته ام
+چشم خانومی
اینو گفتمو میز شروع کردم چیدن و شام کشیدم توی بشقاب و بعد از چند دقیقه نگار اومد و شام خوردیم در اخر میز و جمع کردم و نگارم رفت حمام که یه دوش بگیره.
داشتم ظرف هارو میچیدم که یهو دیدم از گوشی نگار نوتیف مسیج اومد. اولش بیخیال شدم ولی خب وقتی دیدم که چند مسیج اومد کنجکاو شدم. معمولا من گوشی نگات نمیکنم چون خوششم نمیاد و از این کار متنفره. برای همین از روی صفحه گوشی پیام دیدم که از یه شماره سیو نشده بود. پیام داده بود که:
عذر خواهی میکنم در کل، به نظرم کافه الوند توی نیاوران جای خوبی باشه، تو هم که ماشالله اینقدر زیبایی اونجا مناسبته با چندتا ایموجی خنده.
یه لحظه شوک شدم چند ثانیه همه اتفاق هارو مرور کردم گفتم نکنه نگار داره دروغ میگه و خیانت میکنه بهم. توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بیخیال همه چیز شم و گفتم نگار اصلا همچین آدمی نیست که بخواد خیانت کنه اصلا. توجهی نکردم و کلا این قضیه رو فراموش کردم. رفتم روی تخت خواب نمیدونم چی شد که خوابم برد. صبح ساعت 8 بیدار شدم و با اینکه توی ترافیک موندم فقط چند دقیقه تاخیر داشتم، انگشت ورود زدم و رفتم وسایلمو گذاشتم روی میز و کیس روشن کردم. بعد از چند دقیقه دیدم با لبخند و بوی عطر خیلی مردونه کیوان وارد شد. پرسیدم مبارکا باشه شادوماد چه خبره امروز. با لبخند جواب داد هیچی چیزی نیست که. بالاخره بعد از سوال پیچ کردنش فهمیدم با یه دختری قرار داره. یاد جوونی های خودم افتادم که وقتی دختر باهام صحبت میکرد همیشه قرمز می شدم و خوب از ته دل خوشحال بودم ولی به خاطر سایز کوچیک آلتم و زود انزالیم هیچ وقت جرات این کارو نداشتم حتی بهش فکر کنم با کسی رابطه جنسی داشته باشم. هزار نوع دکتر رفتم که هیچ درمانی نداشتم فقط فهمیدم یه نوع بیماری نادره که اسم میکروپنیس (micro pines) هستش.
از اونجا به بعد خیلی راحت شدیم باهم و ایدی اینستا و شمارشو همون موقع گرفتم.
ادامه دارد…
نوشته: رُز سِفید
9 پاسخ به “نیروی جدید (۱)”
معلومه که خانومت با کیوان ریخته روهم😎
داستان باید از یه فراز و نشیب برخوردار باشه متاسفانه داستان، یهو به پایان رسوندی و قسمت های از داستان انگار بریده شده باشه یعتی خوب به پایان نرسوندی خوانده منتظرهز که چه شده .
همین یه قسمت کافیهفهمیدیم زنت کس به باد دادهاگه شانس آورده باشی تو رو فقط نکرده
خنگ عنمغز كودن الدوله كسرافيلي
سلام دوست عزیزم
موضوع داستان تکراریهشبیه ش رو تو همین سایت خونده بودم
جالب بود ولی یکم غیر واقعی به نظر میرسید
دوستمون گفتن این داستان رو قبلا خونده . اگه کسی این داستان رو میشناسه لینک یا اسمشو بگه خواهشا
کسی کاملشو داره؟