نوازش شبانه

اولین بار که پاش خورد بهم دلم یه جوری شد. همین جور دسته جمعی تو یه اتاق بودیم و چون هوای کوهستان سرد بود یه پتو انداختیم رو پای خودمون و روبروی هم بودیم. پاهاش چسبیده به پاهام بود و دل تو دلم نبود. این اولین لمس من بود. یه بذر در ذهنم کاشته شد . اون لحظه از لمسش لذت زیادی بردم و خودمو مملو از آرامش دیدم. شبا که خوابیدن میومد خونمون یا ما اونجا بودیم جوری زیر اندازا رو میزاشتم که بتونم پاهامو به پاهاش برسونم. صدای ضربانمو میشنیدم. آروم آروم پاهامو میچسبوندم به پاهاش و به نرمی نوازش میکردم. خواب از سرم میپرید و تقریبا کل شب دوست داشتم هوشیار باشم. حس کردم که خودشم خوشش میومد. ولی حرکتی نمی کرد و بیشتر منتظر بود ببینه من چیکار میکنم. کف پا و انگشتان پاشو نوازش میکردم حس لذت عجیبی در وجودم موج میزد. لمس کردن تنها محدود به کف پا و مچ پا بود و گهگداری تا زیر ساق پا و این روند یک روند تکراری بود و تقریبا هفته ای یکی دو بار اتفاق می افتد. رابطه ام با همسرم عالی بود اما ناخواسته گرفتار این لذت شدم . خواهرزنم قلب مهربونی داشت و صبح که میشد میترسیدم چیزی بگه و خجالت میکشیدم ازش. با شوخی و خنده میگفت داداش چقد تو خواب غلت میزنی و منم میگفتم وقتی خستم بدخواب میشم و خانمم تایید میکرد و همه میخندیدیم.
مدام دوست داشتم فرصتی پیش میومد تا خوابیدن باهم باشیم. و اونم از خداش بود. هیچ وقت به روی خودش نمی آورد . یه وقتایی پاهامو که به لحافش نزدیک میکردم دیگه میدونست من باید نوازشش کنم جوری پاهاشو حرکت میداد که برسه به پاهام و منم حسابی نوازشش میکردم اما خودش روش نمیشد حرکتی کنه. روز که میشد کمی عذاب وجدان داشتم. خیلی دوسش داشتم و برام قابل احترام بود. یه جورایی عاشقش شده بودم. چهار سال این روند ادامه داشت . تا اینکه دانشگاه شهر دیگه قبول شد و هر دو هفته یه بار میومد خونه و باهم بودیم. خیلی دلتنگش میشدم. وقتی میدید منو محکم بغل میکرد. نوازشهای شبانه همچنان سرجاش بود و یه اعتیاد شده بود برام. الان دختر بالغی شده و جذاب و من افگارم کم کم داشت به سمت سکس میرفت. خیلی از این موضوع نگران بودم. نگران آینده اون و روابط خوب من و همسرم و خانواده همسرم. سال دوم دانشگاه بود که یه روز خواستم باهاش صحبت کنم که به خاطر این همه سال منو ببخشه ولی روم نمیشد باهاش صحبت کنم و طی نامه ای براش نوشتم که دچار یه اضطراب شبانه بودم و هدف خاصی ازین کارا نداشتم. خانمم و خانواده همسرم از این قضیه بو برده بودن و اولش از من کمی دلخور بودن و بعدش خوشحال از اینکه این قضایا به سکس نینجامید. از اون زمان دیگه هیچ وقت خوابیدن پیش ما نموند و ماهم اونجا نموندیم. یکی دو سالی طول کشید تا روابطمون باز نرمال بشه . جو سنگینی بین همه ی ما بود. الان که ازدواج کرده و شغل خودشو داره و زندگی خوبی داره و روابط بین ما خیلی عالی و محترمانه است.خیلی دوسش دارم و دلم زود بزود براش تنگ میشه. میبینمش یا صداشو میشنوم دلم آرامش میگیره.
از شهوت عظیمی که در تمام وجودم موج میزد و گریبانگیرش شده بودم به سختی تونستم رها بشم و خوشحالم که روابطمون سالم ماند.

اولین باره مینویسم
خواستم واقعیت زندگیمو بنویسم
احسانم ۴۱ سالمه

نوشته: رمان۳۰۰

بازدید 11,546

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “نوازش شبانه”

  1. عزیزم چند کلاس سواد داری !؟ با برخورد پاهات به پاهاش عاشقش شدی، چند سال فقط پاهاش رو لمس کردی و بعدش عذاب وجدان گرفتی، نامه نوشتی و اعتراف کردی. بعد میگی زندگیت میخواست خراب بشه چون به سکس نرسید تورو بخشیدن.باورکن اصلاً نتونستم درکت کنم و به احترام سنت چیزی نگفتم.

  2. تصورم این بود که توی اتاق روانکاو روی کاناپه دراز کشیدی و داری حرف میزنی!

  3. دیدین یه کصخل یا دیوانه چیزی تعریف کنه اخرش مشخص نیست چی گفتهخوبه خواهرزنت از پاهات حامله نشد و گرنه در نامه نمی گنجید

  4. بابا نستوه تو که اینقدر عارف شدی پس چرا داستانشو اینجا میزاری پس بدون هنوز خانمو به عشق خواهر زن بعععله

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید