نعیمه، میلف باکره (۱)

ما توی به شهر کوچیک جنوبی زندگی میکنیم و نمیتونم اسم و اینارو بیارم چون ممکنه یکی بخونه و بشناسه
من متولد ۷۹ ام و خانومی رو از طریق خواهرم میشناختم که کارمند یکی از بانک ها هست و شوهرخواهر من ادم پاکو ثروتمندی بود و تو شهرمون اسم رسم دار هست شغلش و چند دنگ لنج داشت
شوهر خواهر ما سال ۹۹ فوت میکنه و درست هفته بعد از فوتش دوباره یکی دیگه از همشهریهای جوونمون ۴۳ ساله فوت میکنه و خواهرم وقتی میرفت سر مزار شوهرش کم کم طی گذشت ماه ها با فوزیه خانوم آشنا میشن و دوست میشن و خواهر فوزیه یعنی نعیمه یک دختر ۳۸ ساله ای قد کوتاه و سبزه
و توپره نه خیلی لاغره و نه چاقه شکمش عادیه
نعیمه کارمند یکی از بانک هایی شهرمون و تنها زندگی میکنه تقریبا با همه بازاری هایی شهرمون اوکی هست و همه حرف از خوبیش میزنند چون کار همه رو انجام میده و دختر بسیار خوبیه
یک بار خواهرم دعوتشون کرد تو باغشون و جمعه بود من موتورم رو اونجا گذاشته بودم شوهر خواهرم میگفت بیارش اینجا
چون باغشون تا اتوبان که جمعه همه جمع میشن فاصله زیاد نداشت و مامور تو شهر نمی دیدم موتورم سی ار ام انقدر چیز خفنی نیست تعریفش بدم رفتم که موتورم بیارم اونا هم دیدم و فوزیه خانوم سنشون بالاست ولی بسیار خانوم خوبیه و خیلی با شخصیت و با فهم درکه و منو که دید یکمی ازم تعریف کرد و به شوخی میگفتی میخوام برات زن بگیرم و طولانیش نکنم اونجا نعیمه رو دیدم و واقعا قدش از من خیلی کوتاه تر بود
تعریفی ازش نمیدم چون نعیمه نسبت به دخترایی امروزی که میرن ۱۰۰ تا چی به خودشون میزنن نبود ولی تو دل من نشست نمیدونم چرا یعنی اون طرف باغ بود من رودرو ندیدمش
از نظر من همه زیبا هستن من انرژی منفی به هیچ کس نمیدم و از همه تعریفش میکنم چون دوست دارم همه خاطره خوب ازم داشته باشند من اونجا باهاش اشنا شدم و بیرون داشت گلارو میدید من رفتم موتورمو بیارم می گفت نمی ترسی بیوفتی یا تصادف کنی گفتم نه من احتیاط میکنم کلاه هم میزنم و گفت برادر فلانی چون اونجا چهرش به دلم نشست اومدم یکم خود شیرینی کنم با استرس گرفته بودم گفتم شما باید نعیمه جون باشی و رفتم جلو دست بدم
یه لبخند زد در حد چند ثانیه مکث کرد و دست داد و و یکی از دوستاش کارمند اداره بندر گمرک هست گفت میشناسی ( یکی از دوستان پدرم ترخیص کار گمرک هست و من پیش اونام سالهاست کاراشونو انجام میدم و نامه هاشونو میبرم و میارم برایی حساب کتابای اسکله شونم همیشه خودم میرم بانک و بعضی موقع ها برایی بارگیری میرم یه لنج غرق شده پدرم داشته که قولش فروختم و پولش خونه گرفتم ) گفتم بله میشناسمش اتفاقا چهارشنبه میخواستن جا به جا شون کنن ببرنشون یه جایی دیگه و شروع کرد به تعریف در موردش و در آخر بهم گفت ما بانک شعبه فلان هستیم و من گفتم اتفاقا من همون بانکم ولی شعبه مرکزی میرم دیگه شمارش بهم داد و منم تک زنگ زدم بیفته گفت بی نوبت کاراتو انجام میدم و خداحافظی کردم گفت احتیاط کنیا
اون اولین باری بود که صحبت کردم باهاش و ارتباط خوبی گرفتم باهاش ولی صحبت کردنش صمیمی و عادی بود یعنی اونجوری نبود که ادم فکرایی دیگه بکنه ولی من میون این همه ادم و دختر نمیدونم چرا خوشم اومد ازش و برایی انتقال ها از هفته بعدش میرفتم بانک شعبه اونا و اتفاقا صاحب کارمونم میشناخت نعیمه رو و اونم از خوبیش تعریف میکرد من با خودم گفتم فکر نکنم بتونم کاری بکنم😂 تا گذشت یه روزی دیدم تو اینستا ریکوست داده و پیجش ۴۰۰ خوردی پست داره تعجب کردم رفتم دیدم تا همش ازین نوشته ها و چیزاش به عکسم از خودش نبود بعضی موقع ها استوریم هامو لایک میکرد همش نه ولی بعضیاش و میدونستمم ماشین نداره یه روزی ساعت ۲ خوردی تعطیل شد گمرک بارگیری نبود کارتمو که رمز دوم داشت گم کرده بودم اومدم قبض تلفنمو بریزم اونم دیدم اومد بیرون سلام احوال پرسی کردم گفتم با چی میرید خونه گفت اسنپ بگیرم گفتم نه میخواستم بگم نعیمه جون بعد کنسلش کردم گفتم نعیمه خانوم اینجوری نمیشه شما با من بیاید و میگفت مزاحم نمیشم رام دوره و تعارفش کردم بالاخره اومد و رسوندمش در خونش خیلی معذرت خواهی کرد و رفت و دوباره پیامم داد که ببخشید مزاحمت شدم و اینا و گذشت تا اخر هفتش خواهرم برا کریسمس با پسرش رفتن دبی خونه برادر شوهرش و ماشینش با کلید خونش دست من بود ماشینشم لکسوس ار ایکس مال شوهرش بود که ۲ ماه پیش تو خرج افتاد فروختمش براش نصف پولش میخواست ماشین بگیره یه اپتیما ۲۰۱۶ گرفتم براش
اینم یادم رفت بگم که ما پدرمون فوت کردن سال ۸۹ و ۲ تا خواهر دارم که بزرگمون همینی هست که راجبش میگم و خواهر وسطیم شوهرش دوبه داره و خونشون شیراز هست کم میاد پیش ما خلاصه من عصر پنجشنبه ماشینش اول بردم کارواش بعد تنظیم فرمان و رفتم سر مزار شوهرش از قضا نعیمه هم تنها نشسته بود داشت قران میخوند و قبر شوهر خواهرم تا قبر اونا در حد ۲۰ متر فاصله داره و روبرو هست میشه دید من رفتم نشستم. از قنادی حلوا گرفته بودم گداشتم تا غروب شد منم دروغ ندم نقشه ریختم که میخواست بلند بشه منم بلند شم که مثلا میخوام برم نعیمه سر قبر چند نفر جلویی ما بودن فاتح داد و اومد سمت من این دفعه خودش دستش اورد جلو منم دست دادم تا میخواستم شروع کنم اقوام شوهر خواهرم اومدن و گیر حرف زدن باهاشون شدم اعصابم بهم ریخت میگفتم نعیمه الان میره و اونا فاتحه دادن رفتن نعیمه گفت مزاحمتون نشم گفتم منم میخوام برم اگر میخوایید برسونمتون میگفت نه مثل دفعه قبلی مزاحمتون میشم اینا و منم گفتم ناراحت میشم اگر تنها برید دیگه گفت خب بریم رفتیم سوار شدیم خونشون تا ارامگاه فاصله زیادی نبود ( نمیتونم اسم ارامگاه بیارم چون شهرمون یدونه بیشتر نداره ) گفتم جایی میخوایی بری گفت نه میرم خونه جایی گفتم میخوای کنار دریا یه دوری بزنم باز شروع کرد به نه و من همش مزاحم شما میشم و اینا گفتم منم تنهام چه اشکال داره میخواستم بگم شما هم جایی خواهر ما جملمو وسطش قطع کردم😂 دیگه رفتیم کنار دریا در کافه وایسادم گفتم چی میخوری بیارم تا میخاست دوباره شروع کنه گفتم من خودم دوست داشتم بیایم یه چیزی هم بخوریم دیگه هر چی میگفتم چی بیارم میگفت هر چی اوردی یه ایس لته با کیک اوردم براش که خیلیم تشکر کرد و بعد اون گفتم میری خونه خودت تنها میگفت اره جایی نمیرم گفتم خو همش تنها تنها اذیت نمیشی میگفت نه کتاب میخونم بعضی موقع ها و سریال میبینم خواهرشم شیراز بود یادم رفت بگم بخاطر همین تنها اومده بود ارامگاه و گفت الانم اومدم بیرون استراحت کنم کل خونمون ریختم به هم و بعد سال ها مبل و چیزایی جدید خریدم باید همرو بزارم و اینا بعد گفتم خب با هم میریم منم کاری ندارم امشب با حرفاشو شروع کرد منم کم نمیاوردم میگفتم نه حتما باید بیام اخرش میگفت خوب بیای خوبه اینقدر میگم چیارو جا به جا کنی تا خودت فرار کنی و گفت شما جوونا این ماشینا اینا الان باید بری دنبال دوست دخترت گفتم دوست دختر کجا بود دخترایی امروزی با ۵۰ نفرن می گفت خب زن بگیر کاری نداره گفتم سراغ داری می گفت نه ولی پیدا میشه گفتم یه زنی مثل خودت باشه ها یه دفعه یه جوری شد گفت خدا نکنه مثل من باشه گفتم نه مثل خودت باشه دقیقا میگفت لطف داری تو بعدش اینجوری بهتون بگم که عرق کردم تا اینو بهش گفتم
گفتم خودت چطور تنهای تنهای خندید گفت کی منو میخواد گفتم من
باز بیشتر میخندید میگفت تو
گفتم آره همین الان حاضرم عقدت کنم گفت تو لطف داری تعریف میدی گفتم نه بی شوخی ماشالله هم خوشگلی هر چی که بیشتر میگفتم چشاش یه جوری میشه انگار به خودش شک داشت میگفتم هم خوشگلی هم خوش اندامی هم کار کن هستی دیگه ادم چی میخاد بیشتر میخندید میگفتم چیه خو جدی دارم میگم خندید و میگفت خب بیا بگیرم منم گفتم خو باشه دیگه رفتیم سمت خونش
خونشونم ویلایی ۲ طبقه هست و قدیمیه مال عموشون بوده چون عموشون بچه نداشته فوت میکنه و ارثیش به اینا میرسه که برادرشونم تو همه چی حقشونو میخوره ولی خداروشکر خونه گیرش میاد میگفت ماشینت بیار داخل میترسم تو چیزیش بشه من پیاده شدم اون اومد در باز کنه منم رفتم پشتش چون قدش خیلی کوتاه بود پابلندی میکرد قفل بالارو باز کنه رفتم رو دستش دستامو زدم در قفل اوردم پایین و نگاش کردم
باز نگام میکرد میخندید و رفت تو ماشین اوردم داخل درم خودم بستم شالش در اورد و گفت یالا یالا شروع کن خودت گفتی میخام بیام مبلا بیرون گذاشته بودن پلاستیکش در آورده بود با هم اومدیم بزاریمش داخل گفتم لباست بیرونیه کثیف میشه گفت ها رفت داخل عوض کرد یه مانتو عادی با یه شلوار گشاد مشکی و یه تیشرت پوشید عادی بود اومد دیگه مبلارو اوردیم داخل میگفتم خوش سلیقه هم هستیا باز میخندید انگار است خوشش میومد بعد گذشت داشتیم میز میاوردیم یهو خور لبه میز لبه تیزه چون گفتم شلوارش ازین خیلی گشادا بود پایینش سمت پاش یکم پاره شد پاشم یه کوچولو زخمی شد و خودش خودشو انداخت رو زمین یعنی ازینایی که تا یه اتفاق میوفته براشون خیلی خودشونو اذیت میکنن
دیگه رفتم اومدم دستاشو گرفتم شلوارش یکم زدم بالا دستم رو پاهاش بود
و مشخص بود موهایی پاهاشو تازه زده بود مثلا پریشب یکم در اومد بود دستم رو زخمه بود و بیشتر از دردش تعجب کرده بود که اینجوری گرفتمش میخاستم بلندش کنم دیگه دستاش گرفتم اوردمش رو مبل دوباره پاهاشو گرفتم یکم اروم اروم میکشیدم روش جوری که قل قلش بیاد و چیزی نمیگفت رفت شلوارش عوض کنه اومد یه شلوار دامن من اسم هارو بلند نیستم یه دامن پاش بود با یه شلوارش زیرش اولش مشخص بود بعد شلوارکه یکم زد بالا دامنه سبز گل گلی بود تقریبا رنگ سبز مبله بهش گفتم میگفتم ست کردی میگفت اره رنگ دیگه ای ندارم گفتم عه گفت بخدا رخت اویز کناره دره خودش اومد میخواست بزارتش پایین رفتم سوتین و شورتش بود اون دیگه هم رنگ تیشرت بود گفتم همه چیتم ست گو چی گفتم شرته با تیشرت ( اینم بگم من اولین بارم بود با یکی که بزرگ تر از خودمه اینجوری حرف میزدم و دفعه اول عرق میکردم اینارو بهش میگفتم کلا یه جوری بودم الان عادی شده بود برام ) میگفت ها گفتم سلیقت عالیه ها دم در حال بودم میگفتم زنم بشی چه ست هایی که میزنیم میخندید میگفت خوب دیگه اونجا شرت دیدم یکمی زدم بالا و دارم کم کم حشری میشم نگامم رو کونش بود بعد یکمی گرم شده بود تو خونش تو پارکینگش خیلی گرم بود با اینکه هوا خوب بود ولی خودشم عرق کرده بود ازینایی بودن که خیلی عرق میکنن همه چیاشو گذاشته بودم دیدم میخاد شام درست کنه الکی گفتم من کم کم برم دیگه در حال بودم اومد گفت نه مثل همیشش یک ساعت حرف که زحمت کشیدی فلان و باید شام بمونی و میگفتم نه مزاحم نمیشم میگفت به دوست دخترت پیام بده بگو اخر شب میام میگفتم دوست دخترم ندارما میگفت ها حتما گفتم والا میگفت خو خیلی گناه داری گفتم تو بیا دوست دخترم بشو باز گفت مو و خندید گفت خاا رفت تواشپزخونه میخاست نون ساندویچی در بیاره و چون موهاش با تیغ میزد بعصی موقع ها میخارید دیگه موقع که رفتم اب بخورم حواسشم بود که من نبینم کسشو میخارید و اومد پلاستیک نونارو در بیاره منم دیگه شهوتم داشت خیلی میزد بالا کیرمم کلا شق بود رفتم دستشویی کیرمو طوری تنظیم کردم رو شلوارم که شقیش معلوم باشه و با خودم میگفتم یا امشب با یه جق ردش میکنیم
دیگه با جنده ها حرف نمیزدم و نمیکردمشون چون هر موقع میکردم بعدش اتفاق بدی بیارم می افتد وکلا کفارات با خودشون میاوردن گفتم یا میشه یا نمیشه دستشوییش بزرگ بود و حمام هم داشت شامپو دست تموم شده بود پایین روشوییش در پایه رو باز کردم دیدم یه خیار بزرگ توش بود خیاره برداشتم دیدم اره بویی اب کسش میده
(اگر از داستان حمایت بشه دفعات بعدی ویس خود خانوم و عکساش هم میزارم براتون تو قسمت هایی بعدش )
دستم نشسته خیار بو میکردم و بردم پیشش با نیش خنده گفتم این چرا پیش حمامت گذاشته بودیش خنده تیکه ای میکردم یه لحظه بهم خورد ماتش زد منم دیگه اوضاعم خیلی خراب بود گفتم اشکال نداره فکر کن من ندیدمش همینجوری نگام میکرد و یه حس خجالت و ناراحتی داشت دوباره روشو برد سمت اپن داشت گوجه تیکه میکرد خیار انداختم اشغال از پشت رفتم چسبیدم بهش همونجا دستامو گذاشتم رو کصش ی دفعه گفت چه میکنی محکم گرفته بودمش نمیتونست منو جدا کنه خودم در اومدم برگشت گفت عصبانی نبود ولی ناراحت بود چهرش گفت چه میکنی چاقو تو دستش بود میترسیدم با چاقو بزنه بهم رو اپن بود رفتم جلو با ۲ تا دستام صورتش گرفتم اومدم سمت لب پایینش اون میخواست منو جدا کنه دستامو اوردم رو کصش میمالیدم هم خوشش میومد هم تو فاز همون موقع بود دیدم داشت جدام میکرد دیدم داره دستاش میبره سمت چاقو به جا جاش کردم داشتم لبایی پایینشو میخوردم زبونشو میاورد جلو و ی دفعه گاز میگرفت
تا تقریبا چند ثانیه گارد داشت بعد شل شد خودش دستام گرفت و همش زبونش میارد و منم دستام میاوردم بالا سینه هاشم ۷۰ هست و اینم بگم چون عرق کرده بود بدنش زیاد بویی خوبی نمیداد منم حشری بودم داشتم اینجوری میکردم یکم گذشت خودم داشت حالم بد میشد دستام سمت سینه هاش بود میاوردم پایین سمت نافش و رحمش یه دفعه دستامو کشوند سمت کسش میمالیدم و منم میمالیدم جدا شد دستام گرفت رفتیم بالا تو اتاقش موقع ک رسیدیم دستاش ول کردم دیدم خیلی خجالت میکشه منم مثل خر انداختمش رو تخت تیشرت خودمو در اوردم یکم گردنش لیس میزدم خوشش میومد شلوارک که پاش کرده بود زیر دامنش در اوردم یه لحظه گرفتش نمیخاست که در بیارم بعد نگاش کردم خودش ول کرد در اوردم میخاستم هنوز ندیده بودمش که ی لحظه گفت ارین رفتم سمت صورتش دستام رو جفت سمت تخت بود گرفت منو اومدم سمت صورتش گفت که درست نیست من نمیتونم این کار ما نامحرمیم و فلان گفتم اگر میخای ۲ تا جمله بخون صیغه بکن میگفت نه اینجوری درست نیست من نمیتونم تو ۱۴ ۱۵ سال اختلاف سنی با من داری اصلا درست نیست و یه لحظه دور ورداشت منو میخاست هل بده خودمو انداختم روش شلوار و شرتم کشیدم پایین اومدم بالاتر سمتش سفت گزاشتم رو کسش از رو دامن گفتم اشکال نداره که چیزی نشده تو این همه سال یه رابطه هم نداشتی چه اشکال داره الان ارضا بشی دیدم جدیشه بلند شدم
شلوارم در اوردم سر عمدا و تو بغل گرفتمش گفتم اشکال نداری که این همه سال باکره بودی تحمل کردی و یکم دلداریش دادم نازش کردم و میگفت خب قول بده تا موقع که زن نگرفتی با من باشی من کسخلم شق کرده بودم گفتم باشه قول میدم میگفت حتی دوست دخترم نباید داشته باشی میگفتم باشه تو دوست دختر منی الان با هم میریم مسافرت اینور اونور از شق درد داشتم میمردم و فقط شعر میگفتم که راضی بشه گفت خب باشه دوباره انداختمش رفتم سراغ کصش چون عرق کرده بود هم بو میداد هم شور بود چند تا لیس زدم یه بار میکش زدم
کصشم یکم مو داشت و مثل بقیه خانوما تیره بود این کص‌شعرا که میان میگن طرف میلف و صورتیه اینا ۵۰ درصدشون چرت پرت چون بیشتر خانم هایی بالای ۳۵ سال تیره میشن لا پایشون و مال اینم تیره بود ولی من دوست داشتم و یه حق زدم که متوجه نشد کیرم گذاشتم رو کصش اومدم بالا گفتم میخای بریم حمام چون نمیتونستم تحمل کنم دلم میخواست خیلی بخورم براش و رفتیم حمام اونجا کار خاصی نکردیم داستان طولانی شده اومدیم بیرون
اوردمش رو تخت یه پتو پهن کردم انداختمش چون بار اولش بود از انگشتایی پاش لیس میزدم خودم شسته بودم تو حمام لیس میزدم براش تا اومدم سمت کصش
کصش‌ کوچولو بود اینقدر خوردمش که ارضا میشد و میگفت بسه دیگه من خوشم میاد بخورم مخصوصا برا این اومدم بالا کیرم میزاشتم رو کصش بالا پایین میکردم و میگفت نه نه گفتم نه از پشت میکنمت یکم ور رفتم باهاش. سینه هاشو گرفتم دیگه داشتم میمردم خودمم برگردونمش بالشت گذاشتم زیرش اذیت نشه من خیلی حساسم حتی ۳ دوز واکسنمم زدم با اینکه خیلی هزینش میشد ولی کاندوم تو اون لحظه نبود از پشت دستامو میکردم توش صداش بلند میشد و خیلی اذیت میشد و همش میگفت نه نه نکن نکن ۲ انگشتم داخل بود میخاستم یکم باز بشه بعد کیرم اوردم به زور یکم کردم داخلش یه صدای بلندی ازش اومد اومدم سریع جلو دهنش گرفتم دوباره کردم تو اروم اروم تعجب میکردم که دختر ۳۸ ساله اینجوری میکنه حشری بودم خودم یه دفعه فشار دادم داخل یه داد بلندی زد و گریش در اومد دیگه داشتم تلمبه میزدم ولی اروم اروم بعد ۱ دقیقه دردش دیگه داشت میرفت و صداش بلند شده بود بعد چند دقیقه داشت ابم میومد دیگه خودشم ارضا شده بود و دردش براش رفته بود گفتم میخام بریزم توت یه دادی زد و میخاست بلند بشه میترسید حامله بشه دیگه ریختم رو کمرش و دیدم کلا بهم خورده یه شرت اوردم براش پوشید و چراغا خاموش کردم گوشیمم حالت پرواز کذاشتم زنگ نخوره اومدم خوابوندمش پیش خودم و حرف میزدم براش
اگر حمایت بشه قسمت هایی بعدی عکس اندامشو و حرف هایی که با هم میزنیم در قالب ویس یا فیلم میزارم برتون اگر حمایت کنید

نوشته: آرین

بازدید 15,062

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “نعیمه، میلف باکره (۱)”

  1. گفت برادر فلانی چون اونجا چهرش به دلم نشست اومدم یکم خود شیرینی کنم با استرس گرفته بودم گفتم شما باید نعیمه جون باشی و رفتم جلو دست بدم یه لبخند زد در حد چند ثانیه مکث کرد و دست داد و و یکی از دوستاش کارمند اداره بندر گمرک هست گفت میشناسی ( یکی از دوستان پدرم ترخیص کار گمرک هست و من پیش اونام سالهاست کاراشونو انجام میدم و نامه هاشونو میبرم و میارم برایی حساب کتابایی اسکلشونم همیشه خودم میرم بانک و بعضی موقع ها برایی بارگیری میرم یه لنج غرق شده پدرم داشته که قولش فروختم و پولش خونه گرفتم ) گفتم بله میشناسمش اتفاقا چهارشنبه میخواستن جا به جا شون کنن ببرنشون یه جایی دیگه و شروع کرد به تعریف در موردش و در آخر بهم گفت ما بانک شعبه فلان هستیم و من گفتم اتفاقا من همون بانکم ولی شعبه مرکزی میرم😠😡😬😤😫کصکش جقوز متن داستانت رو به هر مترجمی دادم هنگ کرد، هوش مصنوعی هم که کلاً بیهوش شد، آخه این دری وریها چیه که بافتی کصخله شل مغز 😟

  2. قنادی گرفته بودی؟!؟ معضرت خواهی؟!؟ العان؟!؟باز هم صد رحمت به عمو جمشید که حداقل آخر پاراگراف نقطه می‌ذاره. جناب آرین که هرگز!“ یه شلوار دامن من اسم هارو بلند نیستم یه دامن پاش بود با یه شلوارش زیرش اولش مشخص بود بعد شلوارکه یکم زد بالا دامنه سبز گل گلی بود”. شلوارک زیر دامن؟!؟واقعا نمی‌فهمم اصرار دوستان به واقعی بودن داستان برای چیه؟! اینقدر هم از دارایی و اموالتون گفتی که کاملا مشخصه راست می گی! یک بخش بزرگ از ثروتتون رو هم اقوام بالا کشیدن!خانمی که فقط یکبار دیدی قبول کرد که با موتور برسونیش؟!؟ای کاش بجای فرستادن عکس و صدا کمی روی نوشتنت کار می‌کردی که قابل تحمل بشه.

  3. گه گیجه گرفتم ان قدر غلط املایی ونگارشی داشت داستانت، بچه ها پول می دن برو نهضت سواد اموزی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید