همه سوالهاشون رو پرسیدن و معلم هم جواب داد. همهی سوالها تقریبا در مورد خودارضایی و آنال و زود انزالی و از این دسته از سوالهای بچگونه بود. شک داشتم که سوالم رو بپرسم یا نه. ولی خودش گفت که آگاهی لازمه!
دستم رو بلند کردم و گفتم: “میشه در مورد انحرافات جنسی حرف بزنید؟!”
تعجب کرد و پرسید: “هنوز به سنی نرسیدید که لازم باشه در مورد انحرافات جنسی حرف بزنیم!”
گفتم: “ولی من کلی سوال دارم در این مورد!”
مردد شد. از رو صندلی بلند شد و گفت: “خب؛ هر سوالی داری بپرس.”
گفتم: “حس جنسی داشتن به محارم، انحراف جنسی محسوب میشه؟!”
چشمهاش رو تنگ کرد و چیزی نگفت. دوباره نشست رو صندلی و گفت: “این حرفهارو از کسی شنیدی؟!”
گفتم: “نه.”
گفت: “سوال کسِ دیگهایه؟!”
گفتم: “نه سوال خودمه!”
گفت: “زنگ تفریح تو کلاس بمون. باید حرف بزنیم.”
زنگ تفریح با معلم تو کلاس موندیم. اومد رو به روم نشست و گفت: “خیالت راحت. حرفامون از این اتاق بیرون نمیره. هر سوالی داری راحت بپرس. من اینجام که به همهی سوالات جواب بدم.”
مرد خوبی بود. دوباره گفتم: “حس جنسی داشتن به محارم، انحراف جنسی محسوب میشه؟!”
گفت: “آره! انحراف محسوب میشه. به کدوم یکی از محارمت حس داری؟!”
گفتم: “نمیتونم راجبش حرف بزنم.”
بهم نزدیک تر شد. خیلی جدی بهم خیره شد و گفت: “ببین رضا جان، من میفهمم که حرف زدن در این مورد کار سختیه و معذبت میکنه. ولی لازمه که در موردش با یه بزرگتر حرف بزنی. من نه قضاوتت میکنم و نه سرزنش. فقط میخوام کمکت کنم. پس ازت خواهش میکنم در موردش حرف بزن.”
مردد بودم. میترسیدم حرف بزنم و بره به مدیر بگه. اونم به خانوادهام خبر بده و شر بشه. دل رو زدم به دریا و گفتم: “من بهتون اعتماد میکنم. امیدوارم این راز بینمون بمونه.”
گفت: “خیالت راحت.”
گفتم: “به خالهام حس جنسی دارم.”
گفت: “چند وقته؟!”
“از وقتی که چهارده سالم بود!”
“چجوری این حس به وجود اومد؟!”
“وقتی به سن بلوغ رسیدم، برای اولین بار با تصور کردن خالهم خودارضایی کردم.”
“چرا خالهت؟! چرا کسِ دیگهای رو تصور نکردی؟”
“چون تا اون موقع فقط لختِ خالهم رو دیده بودم!”
“پس اولین زنِ لختی رو که دیدی خالهت بوده. میشه تعریف کنی؟ البته اگه سخت نیست برات.”
“من و خالهم دَه سال تفاوت سنی داریم. وقتی پنج یا شش سالم بود خیلی با خالهم بازی میکردم. ولی وقتهایی که تنها میشدیم، خالهم عجیب میشد! به بهونه های مختلف ازم میخواست که سینههاش رو بخورم. مثلا میگفت من مادرتم و تو هم بچهی منی. و منم مثل بچهها سینههاش رو میخوردم.”
معلم میخواست سوال بعدی رو بپرسه که زنگ تفریخ تموم شد. گفت: “بقیهی حرفامون بمونه برای فردا.”
فردای همون روز اواسط زنگ ریاضی بود که ناظم اومد سر کلاس و از معلم خواست اجازه بده که من برم بیرون. دلم هوری ریخت. انگار معلم همه چیز رو به ناظم گفته بود. از ترس کف دست هام خیس عرق شد. با ناظم به سمت دفتر رفتیم. معلم پرورشی اونجا بود. با اخم بهش خیره شدم. خواستم حرف بزنم که لبخند زد و گفت: “رضا جان من از آقای ناظم خواستم که این ساعت رو بهت مرخصی بده که بتونیم حرف بزنیم.”
یه نفس راحت کشیدم. بابت فحشهایی که تو اون زمان کم بهش دادم پیش خودم شرمنده شدم. با معلم به یه کلاس خالی رفتیم و نشستیم. بعد از اینکه احوالم رو پرسید، گفت: “مشکلی نداری که بحث دیروزمون رو ادامه بدیم؟!”
گفتم: “نه مشکلی ندارم.”
گفت: “خب؛ دیروز گفتی که خالهت در قالب بازی ازت سوء استفاده میکرد؛ میشه بگی این قضیه تا کجا پیش رفت و چند مدت ادامه دار بود؟”
“به مرور بازی هامون از اون حالت مادر و بچه خارج شد و به دکتر بازی رسید. من دکتر میشدم و خالهم مریضم میشد. هر بار ازم میخواست که یه جای بدنش رو لمس کنم. اونقدر پیش رفتیم که خالهم لخت میشد و از من میخواست که آلتش رو لمس کنم. اون موقع من چیزی نمیفهمیدم ولی برام لذتبخش بود. اونقدر لذتبخش که هر روز بهش فکر میکردم. برام تازگی داشت و حس خوبی بهم میداد. کار به همونجا ختم نشد و چند بار خالهم ازم خواست که آلتش رو براش لیس بزنم. برام چندش بود. ولی میگفت اگه این کار رو انجام بدی میبرمت پارک، برات خوراکی میخرم، توپ میخرم و… فکر کنم تا هشت سالگی این قضیه ادامه دار بود و بعد از اون خالهم نامزد کرد و دیگه پیش نیومد.”
انگار حرف هام معلم رو تحث تاثیر قرار داده بود. بعد از چند لحظه مکث کردن گفت: “گفتی که چهارده سالگی اولین خود ارضاییت رو با تصور کردن خالهت انجام دادی. این قضیه تا چه مدتی ادامه داشت؟ الان هم با دیدن خالهت تحریک میشی؟”
گفتم: “من الان هم با تصور کردن خالهم خود ارضایی میکنم! الان خالهم بچه دار شده و یه زن متاهله، ولی هر چند مدت یه بار بازم لختش رو میبینم! و با هر بار دیدنش تحریک میشم.”
معلم تعجب کرد و گفت: “الان هم خالهت رو لخت میبینی؟! مگه رابطه دارید؟ میشه بیشتر توضیح بدی؟”
“نه رابطه نداریم. خالهم خیلی آدمِ معتقد به حجابی نیست و هر بار که میاد خونمون تو اتاق من لباس هاش رو عوض میکنه! اصلا عبایی از لخت شدن جلو من نداره. و در حالی که من تو اتاق هستم لخت میشه و لباسهاش رو عوض میکنه. با اینکه من بهش خیره میشم ولی اون هیچ واکنشی نشون نمیده!”
تعجبش بیشتر از قبل شد. گفت: “تا حالا به رابطه داشتن باهاش فکر کردی؟!”
گفتم: “همیشه! هر شب تو ذهنم نقشهی رابطه داشتن باهاش رو میکشم…”
گفت: “این قضیه آزارت میده؟”
سرم رو پایین انداختم و گفتم: “از طرفی عذاب وجدان دارم و مدام در حال سرزنش کردن خودم هستم. از طرف دیگه رابطه داشتن با خالهم داره برام آرزو میشه. دوست دارم تجربهش کنم. هیچکس و هیچ چیز نمیتونه به اندازه خالهم من رو تحریک کنه!”
بعد از چند لحظه سکوت گفت: “ببین رضا جان؛ درسته که این یه انحرافه ولی تو تقصیری نداری؛ تو مورد تجاوز قرار گرفتی! تو سن بلوغ هر چیزی که فکرش رو بکنی باعث تحریک میشه. دوران کودکیای که تو داشتی، قطعا باعث شده که زودتر به بلوغ برسی و تو سن بلوغ هم این خاطرات و دیدن مکرر خالهت باعث شده که به این انحراف دچار بشی.
من با یکی از دوست هام که روانپزشکه در این مورد مشورت میگیرم و بهت کمک میکنم که این مشکل رو حل کنی؛ البته اگه خودت بخوای!”
گفتم: “معلومه که میخوام. از نظر روحی و روانی اصلا اوضاعم خوب نیست آقا معلم…”
چند روز بعد دوباره با معلم حرف زدم. یه سری باید و نباید هارو تو دفترم برام یادداشت کرد. مثلا وقتایی که خالهم میاد خونمون تو اتاق نباشم. یا تا اونجایی که میتونم به بدنش نگاه نکنم. یا وقتی که با فکر خالهم تحریک میشم سریع دوش آب سرد بگیرم و…
کارای سختی بود. ولی انجامشون دادم. همه چی خوب داشت پیش میرفت. حسم نسبت به خالهم کمتر شده بود. خود ارضایی هام کمتر شده بود. تو درس و ورزشم پیشرفت کرده بودم. حالم بهتر شده بود. تا اینکه خالهم از شوهرش طلاق گرفت! دوباره فکر رابطه داشتن با خاله تو مغزم جوونه زد. اینبار حتی قدرتش از بار قبل بیشتر بود…
سال آخر دبیرستان بودم. عروسی پسر داییم بود. خالهم عادت داشت که قبل از شام یه لباس میپوشید و بعد از شام یه لباس دیگه. موقع شام بود که مادرم گفت خالهت لباس هایی رو که میخواست بعد از شام بپوشه رو فراموش کرده! با ماشین بابات خالهت رو برسون خونهش که لباسش رو عوض کنه و زود برگردید.
شهوت کل وجودم رو گرفت. دیگه عقلم درست کار نمیکرد. یه حسی میگفت باید امشب انجامش بدم.
با خالهم به سمت خونهش راه افتادیم. وقتی رسیدیم گفت: “منتظر میمونی یا میای بالا؟!”
عقلم میگفت منتظر بمون و شهوتم میگفت برو بالا. گفتم: “میام بالا!”
خالهم تو طبقه ی سوم یه ساختمون سه طبقه زندگی میکرد. وقتی رفتیم تو خونه، خالهم رفت تو اتاق و من تو هال منتظر موندم.
چند لحظه بعد با تردید و استرس به سمت اتاق رفتم. تصمیمم رو گرفته بودم. در اتاق رو باز کردم. خالهم با پایین تنه ی لخت رو به روی آینه پشت به من ایستاده بود. وقتی رفتم تو اتاق سرش رو به سمتم برگردوند و بهم نگاه کرد، بعد دوباره به آینه خیره شد و مشغول موهاش شد. با یه صدای کلافه گفت: “اَه… لباسم رو درآوردم موهام خراب شد…”
اصلا انگار نه انگار پایین تنهش لخت بود و من پشت سرش تو چند متریش وایستاده بودم. به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم. خشکش زد. چیزی نگفت. پشت گردنش رو بوسیدم. بازم چیزی نگفت. بیشتر خودم رو بهش چسبوندم و جفت ممههاش رو تو دستم گرفتم. جفتمون نفسهامون شدت گرفت. مطمئن شدم که مخالفتی نداره. اونقدر تشنهی سکس باهاش بودم که زانو زدم و تو همون حالت شروع کردن به بوسیدن و لیسیدن کُس و کونش از پشت. با ولع زبون رو لای پاهاش میکشیدم. با دستم روش رو به سمت خودم برگردوندم. چشمهاش خمار شده بود. دوباره با ولع سرم رو بین پاهاش بردم و کُسش رو لیس میزدم. من نفس نفس میزدم و اونم ناله میکرد. بلند شدم و رو زمین خوابوندمش. خالهم پاهاش رو از هم باز کرد. سریع شلوارم رو از پام در آوردم و لای پاهاش خوابیدم. شهوت کل وجودم رو گرفته بود. به حدی که حتی اگه خانوادهم هم از در میومدن تو، من بازم کار خودم رو میکردم. تصورات چند سالهم داشت واقعیت میشد. سر کیرم رو با آب کُسش خیس کردم و کیرم رو فرو کردم داخل کُسش…
اولین بارم بود. به شدت لیز و گرم بود. لذت جسمیش به کنار لذت روحیش داشت دیوونهم میکرد. صدای ناله های اون و نفس های من کل اتاق رو گرفته بود. حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و جفتمون غرق لذت بودیم. خیلی سریع تر از اون چیزی که فکر میکردم ارضا شدم. حجم آبم زیاد بود و کل آب رو، رو شکم خالهم خالی کردم. دهنم خشک شده بود. بعد از خارج شدن آخرین قطرهی منی تازه فهمیدم چه گهی خوردم. سریع از روش بلند شدم. لباسهام رو پوشیدم و رفتم تو ماشین منتظر موندم. باورم نمیشد. همه چی فقط تو چند دقیقه اتفاق افتاده بود. شهوتِ چند دقیقه قبل جاش رو به عذاب وجدان و خجالت و شرمندگی داده بود.
چند دقیقه بعد خالهم سوار شد و راه افتادیم. تو کل مسیر حتی یک کلمه حرف هم بینمون رد و بدل نشد. وقتی به تالار رسیدیم، خالهم خیلی معمولی برخورد میکرد و انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. ولی من رنگم پریده بود. سریع از تالار زدم بیرون. حالم بد بود. سکس با خاله اصلا اون چیزی نبود که فکرش رو میکردم! به اولین سیگار فروش سیاری که رسیدم یه نخ سیگار خریدم. قدم زدم، سیگار کشیدم و گریه کردم…
تا یکی دو هفته بعد عذاب وجدان و پشیمونی داشت کمرم رو میشکست. ولی نمه نمه اون حس عذاب وجدان و پشیمونی داشت از بین میرفت!
چند هفته گذشت. خاطرهی سکس اون شب مدام تو ذهنم تکرار میشد و دوباره شهوت سراغم میومد. دوباره دلم میخواست با خالهم سکس کنم. هرچی زمان بیشتر میگذشت تازه میفهمیدم که اون شب چقدر لذتبخش بود. دیگه خبری از عذاب وجدان و پشیمونی نبود…
دیگه حتی خود ارضایی هم جواب گو نبود چون لذت سکس کردن رو چشیده بودم. اونم سکس با خالهای که چند سال تو حسرتش بودم.
ولی یه حسی بهم میگفت که این قضیه آخر و عاقبت خوبی نداره. میدونستم تهش پوچیه. بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم دور بشم! تنها راه همین بود. شرایط ازدواج رو نداشتم. دلِ دوری از خانواده هم نداشتم. ولی چاره ای هم نداشتم. تصمیم گرفتم به بهونهی کار برم تهران. بلکه با دور بودن بتونم این شهوت رو فروکش کنم. چند روز بعد به سمت تهران راه افتادم.
کل مسیر رو فکر کردم. به تموم اتفاقهایی که افتاده بود. به خودم. به خالهم. از خودم میپرسیدم چرا این اتفاقها افتاد؟ مقصر خودم بودم یا خالهام؟ یعنی اون برای همهی مردها این جوریه یا فقط برای من اینجوری بود؟ اصلا چرا دوست داشت بدنِ لختش رو به من نشون بده؟ چرا مانعِ سکس کردنمون نشد؟ چرا من جلوی اون اینقدر ضعیفم و نمیتونم شهوتم رو کنترل کنم؟ یعنی یه روزی میاد که دیگه بهش فکر نکنم؟ و صدها سوال بی جواب دیگه…
خلاصه تو تهران مشغول کار شدم. شبها اونقدر خسته بودم که تا میومدم به خودارضایی فکر کنم خوابم میبرد. غربت و کارگری سخت بود. ولی داشت جواب میداد. ولی به چه قیمتی؟ به قیمت جوونیم! آقا معلم راست میگفت، من قربانی شدم… قربانی شهوتِ یه زن!
چند سال بعد…
شب بعد از کار به سمت آدرسی که بچهها بهم داده بودن رفتم. دیگه برام عادت شده بود. زنگ زدم و وارد خونه شدم. بعد از اینکه پول رو روی میز گذاشتم با یکیشون رفتم تو اتاق. اون لخت شده بود و منتظر بود که منم لخت بشم. بعد از اینکه لخت شدم اومد جلو که برام ساک بزنه. مانع شدم و گفتم: “نمیخوام ساک بزنی. بخواب و پاهات رو از هم باز کن!”
رفتم و بین پاهاش خوابیدم. بهش نگاه کردم و گفتم: “میشه خاله صدات کنم؟!”
نوشته: سفید دندون
119 پاسخ به “میشه خاله صدات کنم؟”
با اختلاف بهترین داستانی که خونده بودم👌واقعا سبک و فن بیان عالی بود
خیلی خوب بود
عالی بود پسر بی نظیر بود
این اولین لایک من در این سایت هست، خیلی خوشم اومد از مسیر داستان که کامل از سو استفاده تا شروع اون حس و زیبا ترین پایان را دیدم. دست مریزا 👍
قلم خوبی داری…تا آخر خوندم ببینم چه اتفاقی میوفته…ممنون بابات زمانی که گزاشتی🌹
به جرأت از قوی ترین نوشته های تاریخ این سایت بود چون هیچ مخالفی نداشت و لایک بزرگ به روان نویسی و دقیق نوشتنت
از دست به قلم شدنت خوشحالم.لايك هشتم تقديم به سفيد دندون عزيز
زیبا و کمی دارک⬛✨
عالی دمت گرم ،قلمت خیلی خوبه،بازم سعیکن بنویسی 👍
داستان رو بدقت خوندم …از لحاظ سوژه تاثیر گذار بود . اولین داستانی بود که خوندم و محارم بودنش بچشمم نیومد …برای نوجوانان حشری باید عبرت آمیز باشه بخصوص جقی هایی که موقع جق زدن شکل و شمایلشون کج و کوله میشه و متصل خالا جان خالا جان میکنند. اگر بخوام داستان رو واقعیت فرض کنم …کار خوبی نکردی که بی خبر از احساس خاله فلنگ رو بستی و رفتی.باید میموندی و نظر خودشم میپرسیدی… من اصلا نظرم این نیست که میموندی و ادامه میدادی اما مسئله ای که پیش اومد دیگه حکم جق زدن رو برات نداشت که در تنهایی …تو عالم تخیل و تصور 6 مدل ماداگاسکاری بکنیش و آبت رو هم بخیال ریختن رو پستوناش ، بپاشی به درو دیوار و بگی آخیش چه کصی از خاله کردم کی میشه یبار در واقعیت بکنمش؟ خاله ات بیوه بود میفهمی یعنی چی ؟ هر دوتون مسبب این ترمز بریدن احساسات بکن تو بودید اما چون حمله رو تو حشری دربدر شروع کردی بیشتر مسئو لیت ناشی از این کار گردن دراز تو شتر نامه بره . میبایست باهاش این عذاب وجدان رو یا هر احساسات مشابه رو باهاش درمیون میگذاشتی و منتظر میشدی ببینی اون چی میگه …مطمئنا یکی از حرفهایی که مخش رو میخوره و بهش بر میخوره اینه “خرش از پل گذشت و فلنگ رو بست ” کارت رو میشه بحساب شهوتی که تو خمره عقده بار اومده باشه اسمی روش نذاشت اما حکما عمل در رفتنت کار جوانمردونه ای نبود و بوی نامردی میداد و با اینکارت تحقیرش کردی . بدتر از همه مسبب اینکارهم کسی بود که ده سال ازش کوچکتر هم بود…گفتم که بیوه ست …شاید هم وقتی زیر یکی جز شوهر بعدیش بخوابه به یارو بگه میتونم تو رو …صدا کنم ؟خودت بگو جای نقطه چین رو خالاجان چی باید بگذاره ؟
من به شخصه از شخصیت معلم خوشم اومد ؛ چون براش مهم بودی و وقت گذاشت برات !دمش گرم امیدوارم از این معلما زیاد بشن هر روز
لایک
زيبا بود هم بخش سكسي هم غير سكسيش
به به جناب سفید دندون، خوشحال شدم از اینکه دوباره داستان نوشتی 👌🏻🌹❤️
قشنگ بود داستانت ولی اون قسمت شروع سکس تو اتاق برای اولین بار با خالت خیلی شروع جالبی نبود میتونست بهتر باشه
به این میگن یه داستان چفت و بست دار!خط روایت داستان عالی بود؛ مرحبا پسر و چه پایانی!!! عجب پایان زیبایی؛ آفرین، آفرین، خستگی فحش دادن به بقیه رو از تنم در آوردی، مرحبا
میشه نگام کنی
افرین عالی بود ؛کاری که اون کرده یه تجاوز وافعی بوده
خیلی دردناک بود…
اونقدر پیش رفتیم که خالهم لخت میشد و از من میخواست که آلتش رو لمس کنم
جالب و زیبا بود…برخلاف داستان های دیگه که همه اش جنبه خودنمایی نویسنده رو دارداستان خوبی بودخسته نباشید
سلام. رضاجان خوب کردی که برگشتی و پرقدرت هم برگشتی! ادامه بده که باز داستانهای خوبت رو بخونم.موضوعت هیچوقت تکراری نمیشه. سنّ پائین، تابو، سؤالات بیشمار و جوابهای سربالا و ذهن کنجکاو بچّهها، یه سِیر طبیعی و تکراریه که همهمون دچارش شدیم. مهمّ هدایت این افکار، به سمت درستشه که با تمام تلاش معلّم و روانشناس، باز هم ته قصّه به انحراف کشیده شد. میشه گفت که یا دیر به راه راست هدایت شده، یا اصلاً برای بعضیها، هدایت، مفهومی نداره.ته داستان، با وجود غافلگیریش، برای من جذّاب نبود. انگار معلوم بود که قهرمان داستان، هنوز توی تخیّلاتش سِیر میکنه. شاید یه پایانبندی متفاوت، نه از نوع هندیش، میطلبید.با اینحال خوشحالم که هنوز قلم به دستی و علاقهت رو با ارسال داستانات، نشون میدی. فوتبالیستِ نویسنده! کامیاب باشی. 🌹
بسیار عالی بود بعضی ها انقدر خوب مینویسن آدم دلش میخواد فقط داستان اونارو بخونه ❤️ ❤️
واقعا عالی بود.خیلی وقت بود همچین داستان خوبی نخونده بودم
بهترین داستانی بود که اینجا خوندم :)قشنگ منو برد اونجا 🙂
خوشمان آمد❤️اگه کمی واقعی باشه اینو بدون که متاسفانه افرادی که به تعرض جنسی میرسند کم نیستند 😕از داستانت خوشم اومد، بنویس باز
خوب و زیبا
می دونی با اینکه رضا شروع کرد ولی من بیشتر تقصیرو گردن خاله ش می دیدم . واسه ی زن بالغ کار نداشت بره با یه مرد بالغ دیگه سکس کنه ولی بازم اومد پیش محارمش و کسی ک تازه ب سن بلوغ رسیده و بخاطر انفجار شهوتش تو اون سن اشتباهات زیادی رو می تونه انجام بده .
روایت تون برای من ملموس بود.با مخاطب صادقانه صحبت کردین و بدون خود سانسوری،همان که می خواستین عنوان کنید،با یک نگارش خوب پیش روی مخاطب گذاشتین.نقاط قوت داستان شما رو من در صداقت و صراحت با مخاطب و نحوه توصیف کردن کارکتر خاله با استفاده از خصوصیات رفتاری و بدون اتکا به توصیف فیزیکی می دانم که به زیبایی انجام شده بود🌹🍃
عالی بود
عالی👌❤️👍
تکان دهنده…بنظرم بهترین کلمه واسه توصیف این نوشته بود
چقدر داستان ادبی و زیبایی بود اموزنده بود عاشق آموزنده هستم
مخصوص اون تیکه که گفتی میشه خاله صدات کنم عالی بود با خالت گرم بگیر و همه چیز رو فراموش کن دوری راه خوبی نیست برو تو دل ماجرا
بی نظیر بهترین داستانی که تو عمرم خوندم با وجود طولانی بودن لحظه به لحظه برام جذاب تر میشد چه واقعی چه خیالی در نظر بگیریم عالی بود دمت گرم اموزنده هم بود ❤️👏👌
عالی لایک
واقعا داستان خوبی بود،👏💐
خیلی وقت بود مردم یادشون رفته بود داستانهای محارم الزاما ترویج سکس با محارم نیست. حتی شاید اونی که محارم مینویسه، میخواد به این موضوع اعتراض کنه! اعتراض یا به چالش کشیدن، شغل قلم به دستهاست!
یکی از داستان های شما بود که منو وادار به نوشتن کرد ازتون ممنونم ❤️
هم خاله بکن هم خاله صداش کن😅😅
دمت گرم خیلی خوب نوشتیاین اولین باریه که از یه داستان خوشم میاد…زنده باد قلمت
امیر هستم ۲۰ تهکیر به شرط خوردن ک پس نیاوردن😎کلفت و رگ دار مخصوصا دوستداران کیرکسی خاست در خدمتم عشقا😍ایدی تلگرام : @iamirag
خیلی خوب
لایک دادم خوب بودیعنی انقدر تازهگیها داستانهای بکن تو مضخرف شده امثال این داستان همه رو سورپدایز میکنه و کلی لایک میگیره داستان درکل برای من تاپ تاپ نبود ولی جالب بود
خیلی پایان قشنگی داشت
عالی بود
خیلی خوب شروع شد ولی کمکهای مربی پرورشی کمی اغراق توش بود.البته سلیقه من این بود که صحنه سکس رو بیشتر براش وقت میذاشتی و کمی لفت و لعاب میدادی به قضیه و دو سه باری تکرار میشد تو جاهای مختلف. همچنین حساسیتت رو برای بخش دور شدن و مردد بودن رو بیشتر میکردی.ولی نقطه قوت و عالی داستانت پایانش بود.با افتخار یک فقره لایک ناقابل تقدیمت و انتظار برای داستانای بعدی
پشم ریزون ترین داستانی بود ک تو کل داستانای سکسی خوندم
عالی
جالب بود ولی من جای تو بودم میموندم پیشش و هرشب میکردمش چرا غریبه بکنه،کردنی رو باید کرد.
اینا داستان ن اون چرتو پرتایی ک شیوا مینویسه
آفرین.
دمت گرم عالی بودتوضیح داستان تصویر پردازی ها همش عالی بودقلمت مانا👏👏👏👏
فوقالعاده👏🏽👏🏽👏🏽👏🏽
سلام من دنباله ی کیس مناسب هستم ایجاد مزاحمتم ندارم اگه کسی هست لطف کنه ی پیم بده مرسی
خیلی قشنگ بود لایک
سفید دندون جان قشنگ نوشتی ولی دردناک و دارک بود 😢❤️
دوستان عزیز لطفا در موذد داستان من هم نظر بدین مرسی.
خیلی فوق العاده نوشتی دمت گرم
خیلی قشنگ بود ولی اگه واقعی بود میتونستی ادامه بدی
چطور میتونم داستان بزارم؟
پایان بندیش خیلی خوب بود👍👍
حص گردم داستان خودمه فقط به سکسش نرسییدم🙂💔🖤🗿
آقااین عاللیییی بود👌👌خیلی خوب نوشتی من ۷ساله دارم داستان میخونم هیچکدوم اینوطوری خوب نبود
کسشر تمام به معنا . یه مشت کصخل هم تعریف میکنن
چقدر جالب
تو باید رمان بنویسی لعنتی
بالاخره یه داستان خوندیم
فیلم هندی کسشر 👎👎😕😕
🙏 👏
عاااااااااااالی خاله ها بی نظیرن
زیبا بودش
خیلی قشنگ بود انصافا قبل اینکه بعضی دوستان دست به آلت بشید به مفهوم واقعی این داستان توجه کنید ، این اتفاق برای خیلیها رخ میده .
والا من فقط جق میزنم ولی داستانت واقعا عالی بود نه خیلی کثافت بازی داشت نه خیلی خشک
عالییییییییییییی
سلاموقتتون بخیرجالب و زیبا بود.گاهی ناخواسته چه چیزهایی،روح و روان ادمی رو درگیر خودش میکنه!گاه باعث مسرت میشه.بعضی اوقات هم،مایه عذاب.در عین حال دمتون گرم.قلمتون مانا جونم.💅💅💅💅💅💅💅
خیلی زیبا بود مخصوصا پایان بندیش
پشمام
خیلی زیبا وساده وروان بدون ابهام واغراق…مثل خرف دل میمونه این داستان…
داستان خیلی خوبی بود، ولی اینکه یه معلم پرورشی بتونه اینجوری رفتار کنه زیاد تو کتم نرفت (اونم خارج از تهران)
پشم ریزان خوب بود داستانت حرف نداشت
عالی بود پسر منم یه چندتایی زیر نظر دارم اگه عملی شه که قطعا میشه یه داستانی بنویسم صد تا داستان بلغش بزنه بیرون
شت هنوز به یاد خاله
به تمام جرعت میگم این از بهترین داستان هایی بود که خوندم، تمام شخصیت به صورت کامل خوب توصیف شدن.یک نقش معلم تو داستان بسیار عالی بوددوم اینکه بعد از سکس با خاله زود خودتو جمع کردی و حس عذاب وجدان تو وجودت گل زد.بسیار زیبا بود
اولین داستانیه که نظر میدمباید بگم عالی بود هیچی دیگه به ذهنم نمیرسه
چقدر شما شبیه کاراکتر آفای پراکتور توی سریال بانشی هستین ، این بنده خدا متعلق به یه طایفه به اسم آمیشی ها بود که همه روحانی های مسیحی و خشکه مقدس بودن و اینو طرد کرده بودن و تو اون روستاشون راه نمیدادن ، پراکتور هم تبدیل به یک پدرخوانده مافیا شده بود که از کلانتر و قاضی شهر و همه ازش حساب میبردن ، زنهای قبیله پراکتور لباسهای بخصوصی که مختص به خودشون بود میپوشیدن و این پراکتور هم هر موقع میخواست با یه زن رابطه جنسی داشته باشه اول یک دست لباس مختص به خانمهای قبیله اشو میداد بپوشه
پایان دراماتیکی که به این داستان دادی واقعا باعث شد خشکم بزنه
حاجی تو با این استعداد نویسندگی و فن بیانی که داری بنظرم داری حیف میشی توی این سایتقدر استعدادتو بدون جا های بهتر ازش استفاده کن
خوب بود
قلم بسیار دلچسبی داری
بچه ها اگه داستان های تصویری مصور دوسداری به پروفایلم سر بزنید😉💋
عالی نوشتی دمت گرم داستانت زیبا بود من که خیلی خیلی با داستانت حال کردم معلوم نویسنده خوبی هستی دمت گرم که هستی و مینویسی
قشنگ بود و مختصر
عالی🕊
جدا از اینکه خاله رو کردی داستان واقعا قشنگی بود
Very nice 👌
عالی و زیبا اما کوتاه
لعنت ب تجاوز از هر مدلش
داداش ایول داری
بهترين داستانى كه خوندم احسنت👌🏻
سلام کونیم اگه کسی خواست بیاد چت
باید سکس باخاله ادامه میدادی وقتی خدا بهت روکرده از نعمت حداکثر استفاده بکن
عالی پسر آینده داستان نویسی رو میشه توت دید 🌀🌀🌀🌀🌀
احسنت به متن زیبا و روانی که داشتی…کلا همه چیزش عالی و به جا بود. خودش به تنهایی قد یه فیلم بلند بار معنایی داشت… پایان به زیبایی تمام شد. مخصوصا اینکه یه معضلی رو فریاد مییزد…آموزنده هم بود. عاااالی بودی پسر عالی
دردناک و حقیقت
با تشکر و درود به نویسنده عزیز،به نظرم از قسمت چند سال بعد، انگار که سرعت سیر داستان عوض شد و به یکباره تموم شد، یا باید قبلش از از چندسال بعد فضا سازی بهتری برای اتمام داستان میشد، یا بعد از از چند سال بعد داستان توسعه بیشتری پیدا میکرد.
پشمام چه داستانی نوشتی واقعا …
هولی مولی تهش عجب کیری بود ٰ۹۳۳۸۰۱۱۶۱۹ خاله واقعی اینه نه اونی که تو داستانه
یه حسی بهم میگه که این همون خاله س
واقعا خیلی خوب نوشتیحس رو منتقل میکرد این اولین کامنت من تو سایت بود.
داستان خیلی خوبی بود من هم همچین شرایطی برام پیش اومد فقط سکس نکردم با اون فرد ولی درکل حداقل یک سوم سنم رو گایید این تفکرات و کاری ک اپن فرد تو بچگی باهام کرد
باز هم لذت از خواندنممنونمدوباره خواندن و چند باره خواندن هم لذت دارد.
عالی بود پسر، اصلا مثل بقیه نوشته های توهمی ای نبود که هر روز میدیدمالبته که اگرم ساخته ذهن خودت بوده باشه(که اصلا اینطور فکر نمیکنم) باید بگم بازم از بی نظیر بودنش کم نمیشه
👍
این داستان فوقالعادهست و هرگز کهنه نمیشه…
عالی بود 💯
چقدر خوبه که داستانی منسجم، با یک روند منظم و بدون غلط املایی و انشایی رو خواند که باعث بشه تصور کنی کنار شخصیتهای تو داستانی…ممنون سپید دندان عزیز…❤️❤️🥰🥰
به نظرم شیوه ی روایت و نگارش داستان خیلی قوی بود.چقدر دردناک هست که بیشتر بچه های خردسال و کم سن و سال از طرف خانواده مورد آزار و تجاوز قرار میگیرند.
لایک ۶۰۰ام تقدیم شما🌹🔥👏