موج های ممنوعه: سفر به هوس و آزادی

سلام به دوستان عزیز بکن تو، این اولین داستانی هست که مینویسم، ترکیبی از اتفاقات واقعی و فانتزیه و پیشاپیش اگه مشکلی در نوشتن یا داستان کلی بود عذر خواهی میکنم. خوشحال میشم با نظراتتون بهم کمک کنید تا داستان ها یا پارت های بعدی رو بهتر بنویسم.

دراز کشیده‌ام روی تختم، صدای جیرجیر تشک زیرم بلند می‌شود وقتی با دست راستم وزنم را جابه‌جا می‌کنم. امروز پنجشنبه است و فردا، فردا همان روزی است که برادر و خواهرهایم هفته‌هاست درباره‌اش پچ‌پچ می‌کنند. سفر به شمال، مازندران، دریا، جنگل‌ها، دنیایی که فقط از پشت صفحه‌ی درخشان کامپیوترم دیده‌ام، تنها پنجره‌ام به هر چیزی که فراتر از این دیوارهای رنگ‌پریده در مشهد است. قلبم تندتر از همیشه می‌زند، ریتمی که نمی‌توانم کنترلش کنم، درست مثل بقیه‌ی بدنم. فلج مغزی من را به این ویلچر زنجیر کرده، پاهایم بی‌حرکت آویزانند و دست چپم به مشتی سفت و لجباز تبدیل شده. اما دست راستم… آه، آن دست راست شگفت‌انگیز… می‌نویسد، کلیک می‌کند، تایپ می‌کند و رویاهام را می‌سازد. این دست، رگ حیات من است، شورشم علیه بدنی که از فرمانم سرپیچی می‌کند.
امشب خانه پر از جنب‌وجوش است. رضا، برادرم، با شانه‌های پهن و صدایی گرفته، توی اتاق نشیمن تنگمان راه می‌رود و وسایل کمپینگ را تلنبار می‌کند. لیلا و سارا، خواهرهام، توی آشپزخانه بالای سر قابلمه‌ی برنج غرغر می‌کنند، صداهاشون مثل آهنگی بالا و پایین می‌رود. مامان روی صندلیش نشسته، دست‌هاش دیگه اون‌قدر می‌لرزند که نمی‌تونه کمک کنه، ولی لبخند می‌زنه، چشم‌هاش از غرور برق می‌زنند. بابا دوباره تا دیروقت بیرون است، شیفت سخت دیگری را کار می‌کند. ما فقیر هستیم، فقیرتر از بیشتر آدما توی این گوشه‌ی خاک‌آلود مشهد، ولی فردا مثل هدیه‌ای می‌مونه که با امید پیچیده شده. برادر و خواهرام تصمیم گرفتند که به این نیاز دارم، یه استراحت قبل از اینکه خودم رو توی کتاب‌ها برای امتحان ورودی ارشد غرق کنم. فرصتی برای نفس کشیدن توی هوایی که بوی رنگ پوسته‌پوسته و ناامیدی نمی‌ده.
ویلچرم را به سمت نشیمن می‌برم، دست راستم جوی‌استیک را به‌آرامی فشار می‌ده. رضا سرش را بلند می‌کند، عرق روی پیشونیش می‌درخشه، بازوهاش زیر پیرهن کهنه‌اش برجسته شدن. ۳۲ سالشه، هیکلی مثل مردهایی که مخفیانه روی اینستاگرام براشون هوس می‌کنم عضلانی، محکم، بدنی که می‌تونه من رو به بهترین شکل له کنه. به‌سختی آب دهنمو قورت می‌دم، فکرم رو پس می‌زنم. اون برادرمه. ولی خدایا، اون بازوها. تصور می‌کنم که من رو بلند می‌کنن، نه فقط به سمت ماشین، بلکه به جای دیگه‌ای، جایی ممنوعه، جایی گرم و خشن و پر از تپش. صورتم می‌سوزه، امیدوارم نور کم این رو پنهون کنه.
“حسام، هیجان داری؟” رضا با صدای غرغرش می‌گه و کیسه‌خواب رو روی تپه‌ی وسایل پرت می‌کنه. صداش عمیقه، توی وجودم می‌پیچه.
با زبونی که مثل همیشه دست‌وپاچلفتیه جواب می‌دم، “آره، اولین بار… دریا.”
لیلا سرش رو از آشپزخونه بیرون میاره، موهای سیاهش رو پشت سرش بسته. “عاشقش می‌شی، حسام. آبش اون‌قدر آبیه که فکر می‌کنی نقاشیه.” ۲۹ سالشه، تند زبون ولی مهربون. سارا، ۲۷ ساله، پشت سرش میاد و بشقاب نون داغ دستشه. “و جنگلا، خدایا، اون بو. بهتر از بوی گند این شهره.”
لبخند می‌زنم، دست راستم روی دسته‌ی ویلچر تکون می‌خوره. همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کردن، چادر، غذا، یه هفته دور از اینجا. نه هتلی، نه چیزای گرون. فقط ما و ماشین پراید قراضه‌ی رضا. برام مهم نیست. این فراره. آزادیه، حتی اگه هنوز به این صندلی بسته باشم، حتی اگه رضا مجبور باشه من رو مثل یه گونی آرد بلند کنه. از دستاش رو بدنم بدم نمیاد، هرچند. قوی‌ان، زبرن، از اونایی که توی تاریکی، موقع گشتن توی اکانت‌های بدن‌سازای اینستاگرام یا چت‌های مخفیانه‌ام با گی ها، بهشون فکر می‌کنم.
چون یه چیزی هست که هیچ‌کس نمی‌دونه: من هم‌جنس‌گرام. از ۱۴ سالگی فهمیدم، وقتی جلوی کامپیوترم قوز کرده بودم و قلبم تند می‌زد، وقتی یه ویدیو از یه مرد غول‌پیکر و براق دیدم که عضله‌هاش رو به رخ می‌کشید. بدنم شاید معیوب باشه، ولی گرمایی که توی شلوارم جمع شد، خراب نبود. اون مردها رو می‌خواستم… بزرگ، عرق‌کرده، قدرتمند که من رو بغل کنن، بهم فشار بیارن، من رو تکه‌تکه کنن. می‌خواستم زیرشون باشم، بی‌چاره به بهترین شکل، وزن‌شون من رو زمین‌گیر کنه. زن‌ها؟ هیچی. فقط یه جای خالی اون‌جا که باید هوس باشه. ولی توی مشهد، توی ایران، این هوس حکم اعدام داره. رازی که از ریشه‌های درخت هایی که فردا می‌بینم هم عمیق‌تر دفن کردم.
رضا دستش رو روی شونم می‌ذاره و میگه ” کم کم وقت رفتنه، حسام”. محکمه، گرمه، و من لبم رو گاز می‌گیرم که نلرزم. “فردا روز بزرگیه.”
من رو به اتاقم می‌بره، با یه غرغر بلندم می‌کنه روی تخت. لیلا میاد پوشکم رو برام میبنده، چون دستشویی رفتن بیرون از خونه برام کابوسه. ازش متنفرم، از اون برآمدگی زیر شلوار، از اون شرم، ولی راه حل عملیه. لیلا لباسامو با حوصله و حساسیت زیاد در انتخاب استایل تنم میکنه، همیشه همینطوره چون میدونه چقدر مهمه برام تیپم مرتب باشه، تا اینجوری حداقل کمتر زشت بنظر بیام…
ساعت ۱۱ شب است، وقتی صدای غرغر موتور پراید رضا توی گوشم می‌پیچه. دست راستم روی دسته‌ی ویلچرم سفت چسبیده، انگشتام عرق کردن. توی حیاط کوچیک خونه‌مون، رضا داره چمدون‌ها و چادرها رو توی صندوق عقب ماشین جا می‌ده، عضله‌های بازوش با هر حرکت کش میاد و جمع می‌شه. لیلا و سارا با کیسه‌های غذا و یه گاز پیک‌نیکی از خونه می‌زنن بیرون، صورتشون از خستگی و شوق یه جور قاطی‌پاطی شده. من فقط نگاه می‌کنم، قلبم تند می‌زنه، مثل وقتی که توی اینستاگرام یه بدن‌ساز جدید پیدا می‌کنم و عکسش رو زوم می‌کنم تا رگ‌های زیر پوستش رو ببینم.
رضا صدام می‌زنه “حسام آماده‌ای؟”، صداش یه جور حس خشن و گرم داره که دلم رو می‌لرزونه. سرم رو تکون می‌دم، نمی‌تونم زیاد حرف بزنم، زبونم همیشه توی دهنم می‌پیچه. میاد سمت ویلچرم، دستاش زیر زانو و پشت شونه هام می‌ره و من رو بلند می‌کنه. بدنش داغه، عرق خستگی از جمع کردن وسایل ازش می‌چکه، و برای یه لحظه، وقتی صورتم نزدیک گردنش می‌شه، بوی مردونگیش توی دماغم می‌پیچه. خدایا، کاش می‌تونستم سرم رو اون‌جا فرو کنم، فقط یه لحظه نفس بکشم. ولی فقط یه آه بی‌صدا می‌کشم و خودم رو شل می‌کنم تا من رو بذاره توی صندلی جلوی ماشین.
“راحت باش، راه طولانیه”، میگه و کمربندم رو می‌بنده. دستش یه لحظه روی شکمم می‌مونه، و من نفسم رو حبس می‌کنم، صندلی رو کمی میخوابونه تا توی مسیر طولانی کمردرد نگیرم و راحت بخوابم. می‌ره عقب، در رو می‌بنده، و من چشمام رو می‌بندم تا اون حس رو نگه دارم، حس دستای قویش، انگشتای زبرش که انگار می‌تونن من رو له کنن و دوباره بسازن.
لیلا و سارا عقب می‌شینن، کیسه‌ها رو بین خودشون چپوندن. ماشین تکون می‌خوره و راه می‌افتیم. از پنجره، کوچه‌های خاکی و تنگ مشهد رو می‌بینم که کم‌کم دور می‌شن. دلم می‌خواد جیغ بزنم، از خوشحالی، از این حس رهایی. ولی فقط لبخند می‌زنم، دست راستم روی پام می‌لرزه. توی ذهنم، به دریا فکر می‌کنم، به موج‌ها، به مردهایی که قراره ببینم، بدناشون خیس و براق زیر آفتاب. یه گرما توی تنم پخش می‌شه، از گردنم می‌ره پایین، تا جایی که پوشکم تنگ‌تر حس می‌شه. خجالت می‌کشم، ولی نمی‌تونم جلوی خیالم رو بگیرم.
ساعت‌ها می‌گذره، جاده پیچ می‌خوره، و هوا کم‌کم خنک‌تر می‌شه. لیلا یه آهنگ قدیمی می‌خونه، سارا غر می‌زنه که صداش افتضاحه، و رضا فقط می‌خنده، دندوناش توی آینه برق می‌زنن. من ساکتم، نگاهم به بیرون، به کوه‌ها و درختایی که هر لحظه سبزتر می‌شن. هنگام صبح، وقتی اولین نسیم دریا توی پنجره میاد، قلبم یهو می‌گیره. بوی نم و نمک، بوی زندگی. رضا ماشین رو کنار می‌زنه، یه جای خلوت نزدیک ساحل پیدا کرده.
میگه “رسیدیم، بچه ها”، و در رو باز می‌کنه. ویلچرم رو برمیداره و من رو بلند می‌کنه، این‌بار محکم‌تر، انگار نمی‌خواد بذاره زمین. بغلم می‌کنه و می‌بره سمت ساحل، ویلچرم رو لیلا دنبالمون میاره. وقتی پاهاش توی شن فرو می‌ره، من رو می‌ذاره روی ویلچر و نفسش رو با یه “هوف” خالی می‌کنه. نگاهم می‌چرخه… دریا آبیه، موج‌هاش آروم می‌رقصن، و دورتر، چند تا مرد دارن شنا می‌کنن. بدناشون از دور برق می‌زنه، عضله‌هاشون با هر حرکت توی آب تکون می‌خوره. نفسم بند میاد.
سارا کنارم می‌شینه “قشنگه، نه؟”، دستش رو شونم می‌ذاره. فقط سرم رو تکون می‌دم، نمی‌تونم حرف بزنم. قشنگه؟ نه، این دیگه قشنگ نیست…این زندگیه، این یه آتیشه که توی وجودم شعله می‌کشه. اون مردها، اون هیکل‌ها، اون پوست های خیس. دلم می‌خواد از ویلچرم بپرم، خودم رو بندازم توی بغلشون، بذارم من رو بکشن زیر آب، دستاشون رو دورم حلقه کنن، محکم، خشن، تا جایی که نفس کم بیارم. ولی نمی‌تونم. فقط نگاه می‌کنم، دست راستم روی دسته‌ی ویلچر سفت می‌شه، و توی دلم یه آه می‌کشم… یه آه پر از حسرت، پر از هوس.
رضا شروع می‌کنه چادر رو برپا کردن، لیلا و سارا وسایل رو می‌چینن. من کنار ساحل می‌مونم، چشمام به اون مردها قفله. یه پسر جوون، شاید ۳۰ ساله، از آب میاد بیرون. آب از موهاش می‌چکه، سینه‌ش پهن و عضلانیه، شلوارکش چسبیده به رانای قویش. یه لحظه نگاهم می‌کنه، لبخند می‌زنه… یه لبخند ساده، معمولی. ولی برای من، انگار دنیا وایستاده. قلبم توی سینه می‌زنه، و یه گرمای تند توی شلوارم پخش می‌شه. خدایا، اگه فقط می‌تونستم بهش نزدیک شم، فقط یه بار لمسش کنم…
لیلا صدام می‌زنه “حسام بیا اینجا ببین جای چادر خوبه؟!”، و من به زور چشمام رو از اون مرد می‌گیرم. ویلچرم رو می‌چرخونم، ولی ذهنم هنوز اون‌جاست…‌ توی آب، توی بغل اون غریبه‌ی خیس، توی رویاهایی که هیچ‌وقت نمی‌تونم بهشون دست بزنم.
سیم دریا صورتم رو نوازش می‌کنه، موهام رو که همیشه با زحمت دست راستم شونه می‌کنم، به هم می‌ریزه. خورشید تازه داره بالا میاد، نورش روی موج‌های آروم دریا می‌رقصه و من هنوز توی همون نقطه‌ام، نزدیک چادر، با ویلچرم که انگار به شن‌ها چسبیده. رضا داره آتیش روشن می‌کنه، یه چوب خشک رو با دستای قویش می‌شکنه و توی گودال می‌ندازه. هر تکون عضله‌ش، هر فشار انگشتاش روی چوب، من رو می‌بره به یه جای دیگه… یه جای تیره‌تر، داغ‌تر، جایی که اون دستا روی من باشن، نه روی چوب. سرم رو پایین می‌ندازم، نمی‌خوام کسی ببینه که صورتم قرمز شده.
لیلا و سارا دارن صبحونه رو آماده می‌کنن… نان تازه، پنیر، یه کم سبزی که از خونه آوردیم. بوی دود آتیش با بوی نم دریا قاطی شده، و من فقط نگاه می‌کنم، دست راستم روی زانوم بی‌قراره. ولی چشمام، اونا خیانت می‌کنن. نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم… دوباره می‌چرخن سمت ساحل، سمت اون مردهایی که حالا بیشتر شدن. چندتاشون دارن والیبال بازی می‌کنن، بدناشون خیس عرقه، شلوارکاشون چسبیده به پاهاشون، و با هر پرش، عضله‌های شکمشون سفت می‌شه. یه پسر بلند قد، با موهای مشکی خیس که تا شونه‌هاش می‌رسه، توپ رو محکم می‌زنه. سینه‌ش پهنه، بازوهاش مثل ستونای سنگی‌ان، و وقتی می‌خنده، دندونای سفیدش زیر آفتاب برق می‌زنن. دلم می‌خواد صداش کنم، بگم “بیا، من رو ببر توی بازیت”، ولی زبونم قفل شده، بدنم هم که هیچ‌وقت گوش به حرفم نمی‌ده.
سارا صدام می‌زنه “حسام، بیا یکم بخور”، و یه بشقاب جلوم می‌ذاره. دست راستم با زحمت چنگال رو برمی‌داره، انگشتام می‌لرزن، ولی نمی‌خوام کمک بخوام. همیشه همینم… غرورم نمی‌ذاره بگم “یکی بهم غذا بده”. یه لقمه نون و پنیر می‌ذارم دهنم، ولی مزه‌ش رو حس نمی‌کنم. همه‌ی حواسم اون‌جاست، توی ساحل، توی اون بدنای برنزه و خیس که انگار دارن من رو مسخره می‌کنن… نزدیک، ولی دور، خیلی دور.
لیلا با خنده می‌گه “میخوای امروز شنا کنی؟”، انگار شوخی کرده. ولی من یه لحظه خشکم می‌زنه. شنا؟ با این پاها که مثل چوب خشک شدن؟ با این دست چپ که فقط بار اضافیه؟ می‌خندم، یه خنده‌ی تلخ، و می‌گم “آره، فقط اگه یکی منو غرق کنه!” لیلا و سارا می‌خندن، رضا هم یه پوزخند می‌زنه، ولی نمی‌دونن که توی ذهنم، غرق شدن یه معنی دیگه داره… غرق شدن توی بغل یه مرد غریبه، زیر وزن بدنش، توی گرمای نفسش.
صبح می‌گذره، و من هنوز کنار چادر نشستم. رضا می‌گه “می‌رم یه دور بزنم، کسی چیزی نمی‌خواد؟” و قبل از اینکه جواب بدیم، راه می‌افته سمت جنگل. لیلا و سارا تصمیم می‌گیرن برن آب‌تنی، لباس عوض می‌کنن و با خنده می‌دون سمت دریا. من تنهام، فقط من و ویلچرم و این ساحل که داره دیوونم می‌کنه. نگاهم دوباره می‌چرخه سمت اون گروه والیبال. همون پسر مو بلند حالا داره آب می‌ریزه رو سرش، یه بطری رو بالا می‌گیره و می‌ذاره قطره‌ها از موهاش بریزن رو سینه‌ش، رو شکمش، رو خط کمرش که شلوارکش اون‌جا گیر کرده. بدنش برق می‌زنه، خیس و داغ، و من نفس‌م تند می‌شه. دست راستم بی‌اراده می‌ره سمت شلوارم، زیر پتو که سارا روم انداخته، و انگشتام یه لحظه لبه‌ی پوشک رو لمس می‌کنن. خجالت می‌کشم، ولی نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم… تصور می‌کنم اون مرد میاد سمتم، من رو از ویلچر بلند می‌کنه، محکم بغلم می‌کنه، بدنش بهم می‌چسبه، و من فقط می‌تونم زیرش شل شم، بی‌حرکت، مثل همیشه، ولی این‌بار به خواست خودم.
یه صدای آشنا من رو به خودم میاره. “حسام، خوبی؟” رضا از جنگل برگشته، یه دسته چوب دستشه. دستم رو سریع می‌کشم بیرون، صورتم داغ می‌شه. “آره، خوبم”، زیر لب می‌گم و نگاهم رو می‌دزدم. نمی‌فهمه، هیچ‌وقت نمی‌فهمه که توی سرم چه خبره. اون فقط برادرمه، کسی که من رو بلند می‌کنه و می‌ذاره زمین، نه چیزی بیشتر.
بعدازظهر می‌شه، و آفتاب تندتر می‌زنه. لیلا و سارا از آب برمی‌گردن، لباساشون خیسه و می‌خندن. سارا میگه “آب عالی بود، حیف که نمی‌تونی بیای!” و میره تو چادر که لباسش رو عوض کنه. نمی‌دونم چرا این حرفش من رو می‌سوزونه… حیف؟ آره، حیفه، ولی نه فقط برای آب. حیف که نمی‌تونم بدوم سمت اون مردها، حیف که نمی‌تونم خودم رو بندازم توی بغلشون، حیف که این بدن لعنتی من رو قفل کرده توی یه گوشه.
رضا پیشنهاد میده “حسام، می‌خوای بریم جنگل؟”، انگار حس کرده حالم خوب نیست. سرم رو تکون می‌دم، نمی‌خوام بیشتر از این اینجا بمونم و خودم رو عذاب بدم. ویلچرم رو می‌چرخونه و راه می‌افتیم سمت درختا. نسیم خنک‌تر می‌شه، بوی برگ و خاک خیس توی دماغم می‌پیچه، و برای یه لحظه، اون هوس داغ توی وجودم آروم می‌گیره. ولی می‌دونم که فقط یه لحظه‌ست… اون مردها، اون بدن‌ها، اونا توی ذهنم می‌مونن، و من نمی‌تونم فرار کنم، نه از اونا، نه از خودم.
هوا توی جنگل خنکه، یه نسیم مرطوب از بین شاخه‌ها می‌پیچه و صورتم رو می‌لیسه. صدای برگ‌ها زیر چرخای ویلچرم خش‌خش می‌کنه، و رضا با قدم‌های سنگین پشت سرم راه می‌ره. دستای قویش دسته‌های ویلچر رو گرفته، هر از گاهی تکونش می‌ده تا از سنگ‌ها و ریشه‌های بیرون‌زده رد بشیم. عرقش رو حس می‌کنم، یه بوی تند مردونه که از پشت گردنش میاد و توی سرم می‌پیچه. دلم می‌خواد سرم رو برگردونم، فقط یه لحظه بهش نگاه کنم، به اون خط فک محکمش، به رگ‌هایی که زیر پوست گردنش می‌زنن بیرون. ولی نمی‌کنم. فقط چشمام رو می‌بندم و نفس عمیق می‌کشم، سعی می‌کنم اون حس رو نگه دارم… حس نزدیکیش، حس اینکه یه مرد بزرگ و قوی درست پشت سرمه.
صداش من رو از خیالم می‌کشه بیرون، “اینجا رو ببین، حسام”. چشمام رو باز می‌کنم و نگاهم می‌چرخه. درختای بلند، سبز و خیس، دورمون رو گرفتن، نور آفتاب از لای شاخه‌ها می‌ریزه پایین و زمین رو لکه‌لکه می‌کنه. یه جویبار کوچیک اون‌طرف‌تر صدا می‌ده، آبش شفافه و تند می‌ره. قشنگه، آرومم می‌کنه، ولی فقط برای یه لحظه. چون توی ذهنم، هنوز اون مردهای ساحلن… اون بدنای خیس، اون عضله‌های سفت، اون خنده‌های بلند. انگار نمی‌تونم ازشون فرار کنم، حتی اینجا، توی این جنگل ساکت.
“قشنگه”، زیر لب می‌گم، صدام ضعیفه، مثل همیشه. رضا یه “هوم” کوتاه می‌گه و ویلچر رو جلوتر می‌بره. نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کنم یه جورایی ناراحتم. نه از جنگل، نه از رضا… از خودم. از این که نمی‌تونم از ویلچرم بلند شم، بدوم توی این مسیر باریک، خودم رو بندازم توی جویبار، یا حتی… یا حتی برم دنبال اون پسر مو بلند توی ساحل، بگم “من رو ببر، من رو مال خودت کن”. خنده‌م می‌گیره، یه خنده‌ی تلخ توی دلم. مال خودت کن؟ با این بدن؟ با این پاهای بی‌حس، این دست چپ بی‌فایده، این پوشک لعنتی که الانم زیر شلوارم خیسه و داره اذیتم می‌کنه؟ کی من رو می‌خواد؟
رضا می‌گه “چیزی شده؟”، انگار حس کرده فکرم جای دیگه‌ست. سرم رو تکون می‌دم، نمی‌خوام حرف بزنم. نمی‌تونم بگم که توی سرم چه خبره… نمی‌تونم بگم که دلم برای چیزی تنگ شده که هیچ‌وقت نداشتمش. اون فقط ویلچر رو هل می‌ده، و من ساکت می‌مونم، نگاهم به زمین، به رد چرخ‌ها روی خاک خیس.
یهو یه صدا می‌شنوم…‌. یه خنده‌ی بلند، مردونه. سرم رو تند بلند می‌کنم، قلبم می‌ره توی گلوم. اون‌طرف‌تر، نزدیک جویبار، دوتا مرد ایستادن. لباس های ساده تنشونن، ولی بدناشون… یکیشون قد بلنده، شونه‌هاش پهنن، تی‌شرتش چسبیده به سینه‌ش و خط عضله‌هاش معلومه. اون یکی کوتاه‌تره، ولی بازوهاش مثل تخته‌سنگن، و وقتی چوب دستش رو می‌شکنه، رگ‌هاش می‌زنن بیرون. دارن حرف می‌زنن، می‌خندن، و من فقط خیره می‌شم. دست راستم بی‌اراده می‌لرزه، انگشتام رو دسته‌ی ویلچر سفت می‌شن. دلم می‌خواد فریاد بزنم، بگم “بیاید اینجا، من رو ببینید#34;، ولی نمی‌تونم. فقط نگاه می‌کنم، نفسم تند می‌شه، و یه گرما توی تنم پخش می‌شه… یه گرمای آشنا، همون که هر شب توی اتاقم، زیر پتو، دنبالشم.
رضا میگه “دوست داری بریم نزدیک‌تر؟”، انگار فکر کرده منم می‌خوام با اونا حرف بزنم. یه لحظه وحشت می‌کنم… نزدیک‌تر؟ اگه اونا من رو ببینن، با این ویلچر، با این بدن خراب؟ ولی بعد، یه حس دیگه میاد… یه هوس شیطانی. شاید… شاید اگه نزدیک‌تر برم، بتونم یه لحظه حسشون کنم، حتی اگه فقط توی خیالم باشه. “آره”، می‌گم، صدام آروم‌تر از یه زمزمه‌ست.
رضا ویلچر رو می‌بره سمتشون. قلبم تندتر می‌زنه، انگار قراره از سینه‌م بپره بیرون. وقتی نزدیک‌تر می‌شیم، یکیشون—همون قد بلنده—برمی‌گرده و نگاهم می‌کنه. چشماش قهوه‌ای تیره‌ست، یه لبخند آروم می‌زنه و می‌گه “سلام”. صداش بمه، گرم، و من حس می‌کنم یه چیزی توی شلوارم تکون می‌خوره. زیر لب جواب می‌دم “سلام”، زبونم دوباره لکنتش می‌گیره. رضا کنارم وایمیسته، شروع می‌کنه با اونا حرف زدن… درباره‌ی جنگل، درباره‌ی هوا، چیزای معمولی. ولی من فقط به اون مرد نگاه می‌کنم، به خط گردنش که عرق روش نشسته، به سینه‌ش که با هر نفس بالا و پایین می‌ره. توی ذهنم، دستاش رو تصور می‌کنم… محکم، زبر، که من رو از ویلچر بلند می‌کنن، من رو می‌چسبونن به درخت، و بعد… بعد همه‌چیز تار می‌شه، داغ می‌شه، و من فقط می‌تونم نفس‌نفس بزنم.
میگه “اسمم حسینه”، و دستش رو دراز می‌کنه. رضا دستش رو می‌گیره، ولی من نمی‌تونم… دست چپم که هیچ، دست راستمم داره می‌لرزه. فقط لبخند می‌زنم، و اون انگار نمی‌ذاره به روم بیاره. میگم “من حسامم”، و صدام یه جور خجالتی و ضعیف میاد. حسین دوباره لبخند می‌زنه، و من حس می‌کنم دارم غرق می‌شم… نه توی جویبار، بلکه توی اون چشم‌ها، توی اون هیکل، توی چیزی که می‌دونم هیچ‌وقت نمی‌تونم داشته باشمش.
رضا می‌گه “ما باید برگردیم”، و من یه لحظه دلم می‌خواد بگم “نه، بذار بمونم”. ولی نمی‌گم. ویلچرم می‌چرخه، و حسین و دوستش یه “خداحافظ” ساده می‌گن. نگاهم بهشون می‌مونه تا وقتی از دیدم غیبشون می‌زنه، و بعد، فقط سکوت جنگل می‌مونه و این آتیش توی وجودم که خاموش نمی‌شه.
شب شده، جنگل دورمون ساکت‌تر از روزه، فقط صدای جیرجیرک‌ها و گه‌گداری زوزه‌ی باد توی شاخه‌ها میاد. آتیش جلوی چادر هنوز روشنِ، شعله‌هاش کم‌جون شدن، ولی گرمای آروم‌ش به صورتم می‌خوره. توی ویلچرم نشستم، پتو دورم پیچیده، و دست راستم زیرش بی‌قراره. رضا، لیلا و سارا دور آتیش جمع شدن، دارن با هم حرف می‌زنن و می‌خندن. صداشون توی شب گم می‌شه، ولی من گوشم به اونا نیست… توی سرم هنوز توی جنگلم، کنار جویبار، با حسین. اون لبخندش، اون بدنش، اون صداش که مثل یه موج گرم توی گوشم پیچیده بود. حس می‌کنم تنم داغ شده، نه از آتیش، بلکه از چیزی که توی خیالم داره اتفاق می‌افته.
لیلا صدام میزنه “حسام، نمی‌خوای بخوابی؟”، سرش رو کج می‌کنه و با یه لبخند شیطون نگاهم می‌کنه. “خسته‌ای، نه؟” نمی‌دونم چی بگم. خسته‌ام؟ آره، ولی نه از راه، نه از جنگل… از این حسرت، از این هوس که مثل یه سایه دنبالم میاد. زیر لب میگم “آره، فکر کنم”، و سعی می‌کنم صدام عادی باشه. رضا بلند می‌شه، دستاش رو به هم می‌ماله و می‌گه “بیا، ببرمت توی چادر.”
وقتی من رو بلند می‌کنه، دوباره اون حس میاد… دستای قویش زیر بغلم، بدنش که بهم می‌چسبه، نفسش که نزدیک گوشم می‌پیچه. خدایا، چرا باید برادر خودم باشه؟ چرا نمی‌تونه یه غریبه باشه، یه مرد مثل حسین، که من رو این‌جوری بغل کنه و نذاره زمین؟ توی چادر، من رو روی یه کیسه‌خواب می‌ذاره، پتو رو روم می‌کشه بعد از رفتنش لیلا میاد و پوشک خیسم رو باز میکنه تا شب راحت تر بخوابم و می‌گه “اگه چیزی خواستی، صدام کن.” می‌ره بیرون، و من تنهام، توی این فضای تنگ و تاریک که بوی پلاستیک و خاک می‌ده.
چشمام رو می‌بندم، ولی خوابم نمی‌بره. ذهنم نمی‌ذاره. به حسین فکر می‌کنم… به اون لحظه که دستش رو دراز کرد، به خط شونه‌هاش که زیر تی‌شرتش معلوم بود، به اون رگ‌های برجسته‌ی بازوش. توی خیالم، اون اینجاست، توی چادر، درست بالای سرم. تصور می‌کنم که خم می‌شه، نفسش داغه و به صورتم می‌خوره، دستاش رو دو طرفم می‌ذاره و من رو محکم به زمین فشار می‌ده. بدنم نمی‌تونه تکون بخوره، ولی این‌بار نمی‌خوامم تکون بخوره… می‌خوام زیرش بمونم، حس کنم وزنش من رو له می‌کنه، حس کنم گرمای پوستش بهم می‌چسبه.
توی خیالم، لباش رو گردنم میاد، داغ و خیس، و یه آه بی‌صدا از دهنم در میاد. دستش رو تصور می‌کنم که می‌ره زیر تی‌شرتم، انگشتای زبرش رو پوستم می‌کشن، و من فقط می‌تونم نفس‌نفس بزنم. بدنم بی‌حرکته، پاهام مثل همیشه مرده‌ان، ولی حسش می‌کنم… هر لمس، هر فشار، هر تکون. توی ذهنم، شلوارکش رو در میاره، بدنش برهنه بالای من می‌درخشه، عضله‌هاش سفت و خیسن، و بعد… بعد من رو می‌گیره، محکم، خشن، درست همون‌جوری که همیشه می‌خواستم. قلبم توی سینه‌م می‌کوبه، نفسم بند میاد، و برای یه لحظه، همه‌چیز محو می‌شه… واقعیت برمی‌گرده. تنهام. صدای خنده‌ی لیلا از بیرون میاد، آتیش هنوز داره می‌سوزه، و من فقط یه پسر معلولم توی یه کیسه‌خواب، با یه رویای دست‌نیافتنی. دستم رو آروم می‌کشم بیرون، عرق رو پیشونیم نشسته، و یه حس خالی توی سینه‌م می‌پیچه. حسین اون‌جا نیست. هیچ‌وقت نمی‌تونه باشه. اینجا ایرانه، و من… من فقط یه راز زنده‌ام که نمی‌تونه نفس بکشه.
صدای پای رضا میاد، در چادر باز می‌شه. آروم میگه “خوابی؟”، صداش آروم و خسته‌ست.‌ جواب می‌دم “نه”، نمی‌خوام بگم چرا. میاد تو، کنارم دراز می‌کشه، و من حس می‌کنم بدنش نزدیکمه… گرم، قوی، درست چند سانت اون‌طرف‌تر. دلم می‌خواد دستم رو دراز کنم، فقط یه لحظه لمسش کنم، ولی نمی‌کنم. فقط چشمام رو می‌بندم و به صدای نفسش گوش می‌دم، سعی می‌کنم خودم رو گول بزنم که این کافیه… که این نزدیکی، حتی اگه فقط برادرمه، می‌تونه اون خلا رو پر کنه. ولی نمی‌کنه. هیچ‌وقت نمی‌کنه…
صبح با صدای موج‌ها بیدار می‌شم، یه ریتم آروم که توی گوشم می‌پیچه و من رو از خواب عمیقی که بالاخره بهش پناه برده بودم می‌کشه بیرون. نور آفتاب از درز چادر می‌زنه تو، خط‌های زرد روی کیسه‌خوابم می‌ندازه. رضا کنارم نیست، احتمالاً بیرونِ، داره آتیش رو دوباره روشن می‌کنه یا چیزی درست می‌کنه. دست راستم رو با زحمت می‌برم سمت صورتم، عرق دیشب رو پاک می‌کنم. هنوز حسش می‌کنم… اون رویاهایی که دیشب توی سرم چرخیدن، اون خیالای داغ با حسین، اون لحظه‌هایی که برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه، حس کردم آزادم. ولی حالا، توی نور صبح، همه‌چیز سنگین‌تر به نظر میاد.
صدای لیلا از بیرون میاد، “حسام، بیداری؟” صداش شاده، پر از انرژی صبحگاهی. جواب می‌دم “آره”، صدام خش‌دار و ضعیفه. در چادر باز می‌شه، و لیلا سرش رو میاره تو. “بیا بیرون، هوا عالیه! می‌خوایم بریم ساحل یه دور بزنیم.” نمی‌تونم بگم نه، حتی اگه دلم بخواد توی این چادر بمونم و خودم رو گم کنم توی فکرام. سرم رو تکون می‌دم، لیلا میاد تو پوشکم رو میبنده و چند دقیقه بعد، رضا میاد تو. بدون حرف من رو بلند می‌کنه، دستاش مثل همیشه محکمن، و من رو می‌بره بیرون. وقتی من رو می‌ذاره توی ویلچر، یه لحظه نگاهش بهم می‌مونه… انگار چیزی می‌خواد بگه، ولی نمی‌گه. فقط پتو رو روم می‌ندازه و می‌گه “صبحونه آماده‌ست.”
ساحل دوباره زنده‌ست. آدما بیشتر شدن، صدای خنده و شلپ‌شلپ آب توی هوا می‌پیچه. لیلا و سارا یه ساندویچ ساده درست کردن—نان و تخم‌مرغ—و یه بشقاب جلوم می‌ذارن. دست راستم چنگال رو برمی‌داره، انگشتام می‌لرزن، ولی لقمه رو به دهنم می‌رسونم. نگاهم می‌چرخه، نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم… دنبال اون بدنام، اون مردای خیس و براق که دیروز دلم رو بردن. و بعد، می‌بینمش… نه حسین، ولی یکی دیگه. یه مرد جوون، شاید ۲۸-۲۹ ساله، با موهای کوتاه قهوه‌ای و پوستی که زیر آفتاب طلایی شده. داره از آب میاد بیرون، شلوارکش چسبیده به پاهاش، و آب از سینه‌ش می‌چکه، از خط شکمش می‌ره پایین، تا جایی که شلوارکش کمرش رو گرفته. عضله‌هاش سفتن، نه مثل بدن‌سازا، ولی محکم و طبیعی. نفس‌م تند می‌شه، دستم روی چنگال سفت می‌شه، و یه لحظه حس می‌کنم غذا توی گلوم گیر کرده.
سارا نگران میپرسه “حسام، چیزی شده؟”، ابروهاش بالا می‌ره. تند می‌گم “نه” و سرم رو پایین می‌ندازم. نمی‌خوام بفهمن، نمی‌خوام حتی یه لحظه شک کنن که توی سرم چه خبره. اون مرد حالا داره حوله‌ش رو برمی‌داره، با دستش موهاش رو خشک می‌کنه، و عضله‌ی بازوش با هر حرکت کش میاد. دلم می‌خواد ویلچرم رو بکشم سمتش، خودم رو بندازم جلوش، بگم “من رو نگاه کن، من رو بخواه”. ولی نمی‌تونم. فقط نگاه می‌کنم، مثل یه تماشاچی که هیچ‌وقت نمی‌تونه بازی کنه.
بعد از صبحونه میگم “می‌خوام برم قدم بزنم”، بیشتر برای اینکه از این لحظه فرار کنم. رضا سرش رو بلند می‌کنه، “تنهایی نمی‌تونی، می‌برمت.” نمی‌خوام بگم نه، چون راست می‌گه… بدون اون، من هیچ‌جا نمی‌تونم برم. ویلچرم رو می‌چرخونه، و راه می‌افتیم سمت ساحل، نزدیک‌تر به آب. نسیم نمکی صورتم رو می‌زنه، و من سعی می‌کنم به دریا نگاه کنم، نه به اون مرد. ولی چشمام دوباره خیانت می‌کنن…‌ اون حالا داره با یه نفر دیگه حرف می‌زنه، می‌خنده، و صداش… خدایا، صداش یه جور بم و عمیقه که توی استخونام می‌پیچه.
رضا آروم راه می‌ره، انگار می‌خواد بهم وقت بده که لذت ببرم. نمی‌دونه که این لذت داره من رو می‌کشه… اینکه این‌قدر نزدیکم، ولی این‌قدر دور. اون مرد یه لحظه سرش رو برمی‌گردونه، نگاهش بهم می‌افته. قلبم می‌ایسته. لبخند می‌زنه، یه لبخند ساده، مثل همون که حسین دیروز زد. دستش رو آروم تکون می‌ده، یه سلام بی‌صدا، و من حس می‌کنم دارم غرق می‌شم. دست راستم بی‌اراده می‌ره بالا، انگشتام یه جواب ضعیف می‌دن، و بعد سرم رو پایین می‌ندازم. خجالت می‌کشم، از خودم، از این بدن، از این زندگی.
رضا میپرسه “دوسش داری؟”، و من یه لحظه فکر می‌کنم منظورش اون مرده. قلبم می‌ریزه، ولی بعد می‌فهمم منظورش دریاست. می‌گم “آره”، صدام می‌لرزه. نمی‌دونم به چی دارم جواب می‌دم… به دریا، یا به اون غریبه‌ای که داره من رو دیوونه می‌کنه. رضا فقط می‌گه “خوبه” و ویلچر رو جلوتر می‌بره. اون مرد حالا داره دور می‌شه، سمت دوستاش می‌ره، و من فقط نگاهش می‌کنم تا وقتی که دیگه نمی‌بینمش. یه حس خالی توی سینه‌م می‌مونه، مثل همیشه، ولی این‌بار با یه تپش داغ قاطی شده… یه تپش که می‌گه هنوز زنده‌ام، هنوز می‌خوام، حتی اگه هیچ‌وقت بهش نرسم.
بعد از ظهر شده، آفتاب حالا بالای سرمونه، تند و داغ، انگار می‌خواد ساحل رو با نورش بسوزونه. نسیم دریا هنوز میاد، ولی گرما رو نمی‌بره… فقط عرق رو پیشونیم رو بیشتر می‌کنه. توی ویلچرم نشستم، نزدیک چادر، یه بشقاب نصفه از ناهار جلومه که دیگه نمی‌تونم بخورم. دست راستم خسته‌ست، انگشتام از زور نگه داشتن قاشق می‌لرزن.
لیلا و سارا رفتن توی چادر، دارن یه کم استراحت می‌کنن. رضا کنارم نشسته، یه چوب دستشه و داره آروم توی شن‌ها خط می‌کشه. ساکته، مثل همیشه، ولی یه جور آرامش ازش میاد که من رو نگه می‌داره. نگاهم دوباره می‌چرخه سمت ساحل… نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. اون مرد جوون، همونی که صبح دیدمش، هنوز اون‌جاست. حالا با چندتا از دوستاش داره یه توپ پلاستیکی رو پرت می‌کنه، می‌خندن، و بدنش با هر حرکت برق می‌زنه. عرق و آب دریا رو پوستش قاطی شده، سینه‌ش بالا و پایین می‌ره، و شلوارکش… خدایا، شلوارکش چسبیده به روناش، خط بدنش رو معلوم می‌کنه، و من حس می‌کنم نفسم توی سینه‌م گیر کرده.
یه لحظه، انگار حسم می‌کنه. سرش رو برمی‌گردونه، نگاهش دوباره بهم می‌افته. قلبم می‌ره توی گلوم. این‌بار لبخند نمی‌زنه… فقط نگاه می‌کنه، چشماش یه جور کنجکاو و عمیقن. بعد، یه چیزی می‌گه به دوستاش، و شروع می‌کنه راه اومدن سمت ما. سمت من. دست راستم بی‌اراده سفت می‌شه، انگشتام توی پتو فرو می‌رن. داره میاد اینجا؟ چرا؟ چی می‌خواد؟ توی سرم هزارتا فکر می‌چرخه، و یه گرما توی تنم پخش می‌شه… یه گرمای داغ، پر از هوس و ترس.
“سلام”، می‌گه وقتی نزدیک می‌شه. صداش بمه، یه جور نرم و محکم که توی گوشم می‌پیچه. رضا سرش رو بلند می‌کنه، یه سلام کوتاه جواب می‌ده. من فقط نگاهش می‌کنم، زبونم قفل شده. از نزدیک، از چیزی که فکر می‌کردم هم بهتره… پوستش برنزه‌ست، بدن و سینه هاش شیو شده‌ست بدون حتی یک تار مو، و بوی نمک و عرق ازش میاد. دلم می‌خواد دستم رو دراز کنم، فقط یه لحظه لمسش کنم، ولی نمی‌تونم… نه فقط به خاطر بدنم، بلکه به خاطر اینکه رضا اینجاست، و این… اینجا ایرانه.
“من اسمم آرشه”، می‌گه و یه لبخند آروم می‌زنه. “شما اینجا کمپ زدید؟” رضا جواب می‌ده، “آره، چند روزی هستیم.” آرش سرش رو تکون می‌ده، بعد نگاهش می‌افته به من. “تو هم اینجا شنا می‌کنی؟” صداش یه جور شوخ و مهربونه، ولی نمی‌دونه که این سوال مثل یه چاقو توی دلم می‌ره. شنا؟ با این پاها؟ با این ویلچر؟ یه خنده‌ی خشک می‌کنم و می‌گم “نه، فقط نگاه می‌کنم.” صدام ضعیفه، می‌لرزه، و حس می‌کنم صورتم داغ شده.
آرش یه لحظه ساکت می‌مونه، انگار نمی‌دونه چی بگه. بعد می‌گه “خب، نگاه کردنم خوبه. اینجا قشنگه.” لبخندش گرم‌تر می‌شه، و من حس می‌کنم یه چیزی توی سینه‌م تکون می‌خوره…‌ یه حس که نمی‌تونم اسمش رو بذارم. رضا بلند می‌شه، “می‌رم یه کم آب بیارم”، و من رو با آرش تنها می‌ذاره. تنهام با اون. قلبم تندتر می‌زنه، انگار قراره از جا دربیاد.
آرش کنارم می‌شینه، توی شن‌ها، پاهاش رو دراز می‌کنه. میگه “اولین بارتونه اینجا میاین؟”، و من فقط سرم رو تکون می‌دم. نمی‌تونم حرف بزنم، نه درست. نگاهش بهم می‌مونه، و یه لحظه حس می‌کنم داره من رو می‌بینه… نه ویلچر رو، نه بدن معیوبم رو، فقط من رو. “من هر سال میام اینجا”، ادامه میده، “دریا آدم رو زنده می‌کنه.” صداش آرومه، مثل موج‌ها، و من دلم می‌خواد بگم “تو من رو زنده می‌کنی”، ولی نمی‌گم. فقط نگاهش می‌کنم، به خط گردنش، به شونه‌هاش که با هر نفس تکون می‌خورن.
دست راستم زیر پتو می‌لرزه، دلم می‌خواد یه کاری کنم، یه چیزی بگم، ولی ترس داره خفم می‌کنه. اگه بفهمه؟ اگه بفهمه که توی سرم چه خبره، که الان دارم تصور می‌کنم دستش رو صورتم، لباش رو گردنم، بدنش رو بدنم؟ توی ایران، این فکرا هم جرمه. ولی نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم… چشمام می‌رن پایین، به سینه‌ش، به شکمش، به اون خطی که زیر شلوارکش گم می‌شه. نفسم تند می‌شه، و حس می‌کنم پوشکم دیگه داره من رو می‌کشه… خیس، داغ، پر از چیزی که نمی‌تونم بهش اعتراف کنم.
آرش میپرسه “خوبی؟”، ابروهاش بالا می‌ره. صورتم می‌سوزه، تند می‌گم “آره”، ولی صدام خیانت می‌کنه… لرزون و شکسته‌ست. رضا داره برمی‌گرده، بطری آب دستشه، و آرش بلند می‌شه. “خب، خوش بگذره بهتون”، می‌گه و یه لبخند دیگه می‌زنه. “شاید باز ببینمت.” می‌ره، قدم‌هاش توی شن‌ها غرق می‌شن، و من فقط نگاهش می‌کنم، قلبم توی سینه‌م می‌کوبه. شاید باز ببینمت. این جمله توی سرم می‌چرخه، و یه گرمای داغ توی تنم پخش می‌شه… یه امید، یه هوس، یه چیزی که می‌دونم نباید بهش دل ببندم.
بعدازظهر داره آروم آروم غروب می‌کنه، آفتاب کم‌کم توی دریا غرق می‌شه و نورش رو موج‌ها نارنجی می‌شه. ما توی یه کافه ساحلی هستیم که رضا پیشنهاد داد و من از اینترنت لوکیشنش رو پیدا کردم، یه آلاچیق چوبی که بوی نمک و چوب خیس ازش میاد. رضا من رو با ویلچرم آورده اینجا، نزدیک میز، ولی نمی‌تونم مثل بقیه بشینم… پاهام کار نمی‌کنن، پس با کمک رضا داخل آلاچیق روی سینه‌م دراز میکشم، انگشتام بی‌قرارن، و نگاهم توی ساحل می‌چرخه. لیلا و سارا و رضا رفتن داخل کافه، گفتن ساندویچ می‌گیرن… یه چیز ساده، احتمالاً کتلت یا هات داگ، شایدم ماهی. من تنهام، فقط من و این نسیم که موهام رو تکون می‌ده، و این حس داغی که هنوز از حرفای آرش توی وجودم مونده.
چشمام بی‌هدف می‌چرخن، دنبال چیزی که حواسم رو پرت کنه. و بعد… می‌بینمش. کمی دورتر، کنار ساحل، یه مرد ایستاده که انگار از رویاهام بیرون اومده. یه بدن‌ساز، نه از اون معمولی‌ها… یه هیولای عضلانی، با بدن برنزه‌ای که زیر آفتاب غروب برق می‌زنه. مایوش به رنگ زرده، تنگ و چسبیده به بدنش، و خط هر عضله‌ش رو معلوم می‌کنه. شونه‌هاش پهنن، مثل یه دیوار، و بازوهاش… خدایا، بازوهاش مثل تنه‌ی درختن، رگ‌هاش زیر پوستش پیچیدن و با هر حرکتش سفت‌تر می‌شن. داره با یه حوله خودش رو خشک می‌کنه، حرکاتش آروم و مطمئنن، انگار می‌دونه همه دارن نگاهش می‌کنن‌…‌. منم دارم نگاهش می‌کنم، و نمی‌تونم چشمام رو ازش بردارم.
نفسم تند می‌شه، قلبم توی سینه‌م می‌کوبه. تنهام، هیچ‌کس نیست که ببینه چی کار می‌کنم. دست راستم با زحمت می‌ره سمت جیبم، گوشیم رو بیرون می‌کشم. انگشتام می‌لرزن، ولی دوربین رو باز می‌کنم. زوم می‌کنم، تا جایی که می‌تونم… تا جایی که اون بدن وحشی و عضلانی پر می‌کنه صفحه رو. مایو زردش چسبیده به راناش، خط کمرش معلومه، و وقتی حوله رو روی سینه‌ش می‌کشه، عضله‌هاش تکون می‌خورن، مثل موج‌های دریا. دلم می‌خواد فریاد بزنم، خودم رو بندازم سمتش، ولی فقط می‌تونم اینجا بشینم و نگاه کنم.
بی‌اختیار، انگشتم دکمه‌ی شاتر رو می‌زنه. یه عکس، بعد یه عکس دیگه. نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم… هر حرکتش، هر پیچش عضله‌هاش، من رو بیشتر می‌بره. توی یکی از عکسا، سرش رو بلند می‌کنه، موهای خیسش رو عقب می‌بره، و خط فکش زیر نور غروب تیزتر می‌شه. خدایا، اون صورت… مردونه، محکم، با یه ته‌ریش کوتاه که دلم می‌خواد دستم رو روش بکشم. توی خیالم، اون اینجاست، درست جلوم. تصور می‌کنم که حوله رو می‌ندازه زمین، میاد سمتم، من رو از روی آلاچیق بلند می‌کنه… دستاش محکم دور کمرم، بدنش داغ و خیس بهم می‌چسبه. لباش رو گردنم، نفسش که توی گوشم می‌پیچه، و بعد… بعد من رو می‌ذاره روی شن‌ها، مایوش رو درمیاره، و من فقط می‌تونم زیرش غرق شم، زیر اون عضله‌های وحشی، زیر اون وزن که من رو له می‌کنه.
یه صدای آشنا من رو به خودم میاره. “حسام، ساندویچت!” لیلا صدام می‌زنه، داره با یه بشقاب میاد سمتم. تند گوشیم رو پایین می‌ذارم، صورتم داغ شده، و حس می‌کنم قلبم داره از سینه‌م می‌زنه بیرون. زیر لب می‌گم “م… مرسی”، و سعی می‌کنم نگاهم رو از اون مرد بگیرم. ولی نمی‌تونم… چشمام دوباره می‌چرخن سمتش. حالا داره با یه نفر حرف می‌زنه، حوله رو دور گردنش انداخته، و مایو زردش هنوز داره من رو دیوونه می‌کنه. انگار یه طلسم شده، یه چیزی که نمی‌تونم ازش فرار کنم.
رضا و سارا هم می‌رسن، کنارم می‌شینن، و شروع می‌کنن به خوردن. رضا میگه “اینجا قشنگه، نه؟”، یه لقمه توی دهنش. جواب می‌دم “آره”، ولی حواسم جای دیگه‌ست. اون بدن‌ساز حالا داره دور می‌شه، قدم‌هاش توی شن‌ها غرق می‌شن، و من فقط نگاهش می‌کنم تا وقتی که دیگه نمی‌بینمش. گوشیم هنوز توی دستمه، عکسا اونجان… یه راز کوچیک، یه تکه از اون رویاهایی که هیچ‌وقت نمی‌تونم بهشون دست بزنم. نگاهم روی ویلچرم میلرزه، دلم می‌خواد دنبالش برم، ولی نمی‌تونم… نه به خاطر پاهام، بلکه به خاطر این زندگی، این خانواده، این کشور که من رو توی خودش قفل کرده.
سارا متوجه نگاهم میشه و میپرسه “حسام، چیزی می‌خوای؟”، نگاهش بهم می‌مونه. “نه”، می‌گم و سرم رو پایین می‌ندازم. نمی‌تونم بگم چی می‌خوام… نمی‌تونم بگم که دلم اون مرد رو می‌خواد، اون بدن رو، اون حس رو. فقط ساندویچم رو با زحمت برمی‌دارم، یه لقمه می‌زنم، و توی دلم یه آه می‌کشم… یه آه پر از حسرت، پر از هوس، پر از چیزی که می‌دونم هیچ‌وقت مال من نمی‌شه.
غروب رنگش رو به سیاهی شب داده، آفتاب دیگه غرق شده و فقط یه خط باریک نارنجی بالای دریا مونده. ما هنوز توی آلاچیق کافه ساحلی هستیم، ولی حالا هوا خنک‌تر شده و نسیم یه جور تیزتر صورتم رو می‌زنه. لیلا و سارا دارن بشقاب‌ها رو جمع می‌کنن، رضا کنارم نشسته و داره با یه چوب کوچیک توی شن‌ها بازی می‌کنه. صدای موج‌ها آروم‌تر شده، ولی توی سرم، هنوز همه‌چیز پر سر و صداست… اون بدن‌ساز با مایو زرد، عضله‌هاش که زیر نور غروب می‌درخشیدن، و اون عکسایی که توی گوشیم قایم شدن. دست راستم هنوز گرمای گوشی رو حس می‌کنه، انگشتام می‌لرزن از فکر اینکه دوباره نگاهشون کنم.
لیلا میگه “برگردیم چادر؟”، صداش خسته‌ست ولی هنوز یه ذره شوق توش داره. رضا سرش رو تکون می‌ده، “آره، شب سرد می‌شه.” من چیزی نمی‌گم، فقط نگاهم به ساحله، به اون نقطه‌ای که اون مرد غیبش زده. دلم می‌خواد بمونم، بگردم دنبالش، ولی نمی‌تونم… نه تنهایی، نه با این ویلچر، نه با این خانواده که همیشه دورم هستن. رضا بلند می‌شه، ویلچرم رو می‌گیره و راه می‌افتیم سمت چادر. توی راه، شن‌ها زیر چرخ‌ها خش‌خش می‌کنن، و من فقط به اون بدن فکر می‌کنم… به اون شونه‌های پهن، به اون بازوهای غول‌پیکر، به اون مایو زرد که انگار داره من رو مسخره می‌کنه.
توی چادر، دوباره همون روال همیشگیه. رضا من رو بلند می‌کنه، می‌ذاره توی کیسه‌خواب، و لیلا میاد پوشکم رو باز میکنه و پتو رو روم می‌کشه. “خواب خوبی داشته باشی”، می‌گه و می‌ره بیرون تا آتیش رو خاموش کنه. لیلا و سارا توی چادر دیگه‌ میخوابن، صداشون آروم میاد، دارن درباره‌ی فردا حرف می‌زنن. من تنهام، توی این فضای تنگ و تاریک، و گوشیم هنوز توی جیبمه… مثل یه راز داغ که داره من رو می‌سوزونه. دست راستم با زحمت می‌ره سمتش، انگشتام می‌لرزن، ولی بالاخره بیرونش می‌کشم. صفحه رو روشن می‌کنم، و اون عکسا جلوم باز می‌شن.
نفسم تند می‌شه. توی اولین عکس، اون بدن‌ساز داره حوله رو روی سینه‌ش می‌کشه، عضله‌هاش سفت و براقن. توی دومی، موهاش رو عقب برده، و خط گردنش معلومه… یه خط محکم و مردونه که دلم می‌خواد ببوسمش. توی سومی، یه کم خم شده، و مایو زردش چسبیده به راناش، خط کمرش رو نشون می‌ده، و من… حس داغی توی تنم پخش می‌شه.
توی خیالم، اون اینجاست. تصور می‌کنم که در چادر باز می‌شه، اون میاد تو، بدنش هنوز خیسه از دریا. مایوش رو درمیاره، می‌ندازه زمین، و خم می‌شه بالای سرم. نفسش داغه، به صورتم می‌خوره، و دستاش، اون دستای غول‌پیکر، من رو لمس میکنن… ولی در واقعیت. تنهام. عرق رو پیشونیم نشسته، دستم خیسه…
نمی‌تونم این‌جوری ادامه بدم. نمی‌تونم فقط توی خیالم زندگی کنم، فقط عکس بگیرم و حسرت بخورم. اون مرد، آرش، حسین… اونا واقعی‌ان، همین‌جا توی این ساحلن، و من… من باید یه کاری کنم. نمی‌دونم چطور، نمی‌دونم با این بدن، با این ویلچر، با این زندگی، ولی باید یه راه پیدا کنم. فردا، به هر قیمتی، باید دوباره ببینمشون… یکی‌شون، هر کدوم که باشه. باید یه لحظه حس کنم که زنده‌ام، نه فقط توی سرم، بلکه توی واقعیت.
صدای پای رضا میاد، در چادر باز می‌شه. “خوابی؟” می‌گه، صداش آرومه. جواب می‌دم “نه”، و گوشیم رو تند می‌ذارم زیر پتو. میاد تو، کنارم دراز می‌کشه، و من حس می‌کنم نفسش نزدیکمه. دلم می‌خواد بهش بگم، همه‌چیز رو بگم… که چی می‌خوام، که چقدر خسته‌م از این قفس. ولی نمی‌گم. فقط چشمام رو می‌بندم و به فردا فکر می‌کنم… به اون بدن‌ساز، به اون مایو زرد، به یه شانس که شاید، فقط شاید، بتونم لمسش کنم.
صبح دوباره ساحل رو بیدار کرده، نور آفتاب روی موج‌ها می‌رقصه و صدای خنده و شلپ‌شلپ آب توی هوا می‌پیچه. ما بعد از صبحونه اومدیم اینجا، رضا ویلچرم رو نزدیک چادر نگه داشته، و لیلا و سارا رفتن سمت آب تا چند تا عکس بگیرن. من توی ویلچرم نشستم، پتو رومه، و دست راستم روی دسته‌ی ویلچر بی‌قراره. توی سرم فقط یه فکر می‌چرخه… آرش، اون بدن‌ساز با مایو زرد، و اون خیال داغ دیشب که هنوز توی تنم زنده‌ست. امروز باید یه کاری کنم، باید یه قدم بزرگ‌تر بردارم… حتی اگه فقط یه اسم باشه، یه راه ارتباطی، یه چیزی که من رو بهشون نزدیک‌تر کنه.
چشمام ساحل رو می‌گردن، دنبال آرش. رضا کنارم نشسته، داره یه بطری آب رو آروم می‌چرخونه توی دستش. میگه “دریا رو دوست داری، نه؟”، صداش آرومه. “آره”، جواب می‌دم، ولی حواسم جای دیگه‌ست. و بعد، می‌بینمش… آرش، همون هیکل محکم، همون موهای قهوه‌ای که با نسیم تکون می‌خورن. داره از دور میاد، یه تی‌شرت ساده تنشه و با یه نفر حرف می‌زنه. قلبم تند می‌زنه، اون نفر… اون بدن‌سازه؟ از این فاصله نمی‌تونم مطمئن شم، ولی یه لحظه، وقتی سرش رو برمی‌گردونه، خدایا، همونه.
نفسم تند می‌شه، دست راستم زیر پتو سفت می‌شه. باید یه جوری آرش رو بکشم این‌طرف، باید باهاش حرف بزنم. صدا میکنم “رضا”، صدام یه جور عجله داره که نمی‌تونم پنهونش کنم. سرش رو بلند می‌کنه، “چی شده؟” با دستم به آرش اشاره کردم و گفتم “اون مرد… آرش، که دیروز دیدیمش. می‌شه صداش کنی؟” رضا یه لحظه نگاهم می‌کنه، ابروهاش بالا می‌ره. “چرا؟” نمی‌دونم چی بگم… نمی‌تونم بگم که دلم می‌خواد باهاش رفیق شم، که می‌خوام اون بدن‌ساز رو پیدا کنم. “فقط… می‌خوام یه چیزی بپرسم”، زیر لب می‌گم، و امیدوارم بیشتر نپرسه.
رضا شونه‌هاش رو بالا می‌ندازه، بلند می‌شه و می‌ره سمت آرش. از دور می‌بینم که باهاش حرف می‌زنه، دستش رو تکون می‌ده، و آرش سرش رو برمی‌گردونه سمتم. یه لبخند می‌زنه—همون لبخند گرمش—و بعد راه می‌افته سمت ما. اون بدن‌ساز پشت سرش نمیاد، می‌مونه همون‌جا، و من یه لحظه حسرت می‌خورم… ولی الان آرش مهم‌تره. وقتی نزدیک می‌شه، صداش من رو به خودش می‌کشه. میگه “سلام خوبی؟”، و چشماش روم می‌مونه. جواب می‌دم “سلام”، صدام ضعیفه، ولی توی دلم یه طوفانه.
رضا کنارم وایمیسته، میگه “حسام یه چیزی می‌خواست بپرسه”، و یه نگاه بهم می‌ندازه. آرش ابروهاش رو بالا می‌بره، “چی؟” یه نفس عمیق می‌کشم… باید این کار رو بکنم، باید یه راه پیدا کنم. صدام میلرزه “تو… اینستاگرام داری؟”، ولی سعی می‌کنم عادی به نظر بیام. آرش یه لحظه ساکت می‌مونه، بعد می‌خنده…یه خنده‌ی نرم و مهربون. “آره، دارم. می‌خوای فالوت کنم؟” قلبم می‌ره توی گلوم. “آره… یعنی، اگه اشکالی نداره، آیدی‌ت رو می‌دی؟” می‌گم و صورتم داغ می‌شه.
آرش سرش رو تکون می‌ده، “حتما.” از جیبش گوشیش رو درمیاره، یه چیزی تایپ می‌کنه، و می‌گه “arsh_mznd، این آیدی‌مه. مال تو چیه؟” تند جواب میدم “hesam_graphic”، و توی ذهنم تکرارش می‌کنم… arsh_mznd. یه قدم، یه شانس. “حله”، می‌گه و لبخند میزنه. زیر لب می‌گم “مرسی” و سرم رو پایین می‌ندازم.
رضا یه “خب” کوتاه می‌گه و می‌ره سمت چادر، انگار حس کرده من و آرش یه لحظه تنهایی می‌خوایم. آرش کنارم می‌مونه، میپرسه “اونو میشناسی؟ نگاهت بهش بود دیدم”، و اشاره می‌کنه به اون بدن‌ساز که حالا داره با یه نفر دیگه والیبال بازی می‌کنه. قلبم تندتر می‌زنه… این همون چیزیه که می‌خواستم. “آره”، دروغ می‌گم، “دیروز باهاش حرف زدم.” آرش سرش رو تکون می‌ده، “اسمش کامیاره، همیشه با من میاد اینجا. دوستمه” می‌خنده، و من حس می‌کنم یه گرما توی تنم پخش می‌شه… کامیار. حالا اسمش رو دارم.
سعی می‌کنم صدام عادی باشه. “اونم اینستا داره؟” آرش یه لحظه نگاهم می‌کنه، انگار کنجکاو شده، ولی بعد می‌گه “آره، فکر کنم آیدیش kamyar_fit باشه. میخوای بگم فالوت کنه؟” نفسم بند میاد… این بیشتر از چیزیه که فکرش رو می‌کردم. میگم “اگه بشه… خوبه”، و صورتم می‌سوزه. آرش لبخند می‌زنه، “حله، بهش می‌گم.” بعد بلند می‌شه، “خب، من برم. بعدا توی اینستا حرف می‌زنیم.” دستش رو تکون می‌ده و می‌ره سمت کامیار.
نگاهم بهش قفل شده، به قدم‌هاش که توی شن‌ها غرق می‌شن. وقتی به کامیار می‌رسه، یه چیزی می‌گه، و کامیار سرش رو برمی‌گردونه سمتم. یه لحظه نگاهم می‌کنه… چشماش تیره‌ست، تیز و عمیق… و بعد یه لبخند کوچیک می‌زنه. قلبم می‌ره توی گلوم. رضا برمی‌گرده، میپرسه”چی می‌خواستی ازش؟”. دروغ میگم “برای کارای گرافیکی و ادیت عکساش آیدیشو گرفتم”، و سرم رو پایین می‌ندازم. نمی‌دونم باور می‌کنه یا نه، ولی چیزی نمی‌گه.
توی دلم یه حس پیروزی دارم… آیدی آرش و کامیار رو دارم، و شاید، فقط شاید، بتونم توی اینستا بهشون نزدیک‌تر شم. می‌دونم توی دنیای واقعی دست و پام رو گم می‌کنم، ولی توی دنیای مجازی—اونجا که انگشتای نحیفم من رو می‌بره—شاید بتونم یه چیزی بسازم، یه رفاقت، یه لحظه که حس کنم زنده‌م.
شب دوباره ساحل رو تاریک کرده، فقط صدای موج‌ها و یه نسیم سرد از بیرون چادر میاد تو. توی کیسه‌خوابم دراز کشیدم، رضا کنارم خوابیده، نفس‌هاش آروم و عمیقن. لیلا و سارا توی چادر دیگه‌ان، صداشون قطع شده، و سکوت شب مثل یه دیوار دورم کشیده شده. ولی من بیدارم… قلبم تند می‌زنه، دستم زیر پتو بی‌قراره، و توی سرم فقط یه چیز می‌چرخه: Arsh_mznd و Kamyar_fit. امروز یه قدم بزرگ برداشتم، و حالا وقتشه که توی دنیای مجازی، جایی که من قوی‌ترم، اون قدم رو محکم‌تر کنم.
گوشیم رو آروم از جیبم بیرون می‌کشم، انگشتام می‌لرزن، ولی صفحه رو روشن می‌کنم. نور کمش صورتم رو روشن می‌کنه، و یه حس هیجان توی تنم پخش می‌شه. اول می‌رم سراغ اینستاگرام آرش… Arsh_mznd. پیداش می‌کنم، یه پیج ساده با عکسای ساحل و جنگل. توی بیوش نوشته “عاشق طبیعت”، و فالوئراش زیاد نیستن… حدود ۵۰۰ نفر. عکساش رو لایک می‌کنم، قلبم تندتر می‌زنه… یه عکس از دیروز توی جنگل، کنار جویبار، و یه عکس قدیمی‌تر از ساحل، با یه مرد دیگه. کامیاره؟ زوم می‌کنم، ولی از این زاویه معلوم نیست… فقط یه هیکل محکم با مایو تیره توی پس‌زمینه‌ست.
دستم رو دکمه‌ی فالو می‌برم، یه لحظه مکث می‌کنم. فالو رو می‌زنم، و نفسم رو حبس می‌کنم. چند ثانیه بعد، نوتیفیکیشن میاد—Arsh_mznd شما را فالو کرد. قلبم می‌ره توی گلوم. یه پیام می‌فرستم، ساده و کوتاه: “سلام، من همونم که ساحل دیدمت. مرسی بابت آیدی.” انگشتام می‌لرزن، ولی می‌فرستم.
حالا نوبت کامیاره. Kamyar_fit رو سرچ می‌کنم، و پیجش میاد بالا… یه صفحه پر از عکسای بدن‌سازی، عضله‌های براق زیر نور، و ویدیوهای تمرین. فالوئراش بیشترن، حدود ۲۰۰۰ نفر، و توی بیوش نوشته “Fitness is life”. قلبم تندتر می‌زنه… این همونه، اون بدن‌ساز وحشی با مایو زرد. عکساش رو میبینم و لایک می‌کنم، و توی یکی از پستای قدیمی‌تر، می‌بینمش… مایو زرد، کنار ساحل، داره پزش رو می‌ده و عضله‌هاش زیر آفتاب می‌درخشن. نفسم بند میاد. زوم می‌کنم، به شونه‌هاش، به سینه‌ش، به اون خط کمر که زیر مایوش گم می‌شه.
فالو رو می‌زنم، و توی دلم دعا می‌کنم آرش بهش گفته باشه. چند دقیقه می‌گذره، و بعد… Kamyar_fit شما را فالو کرد. یه حس پیروزی توی وجودم می‌پیچه. یه پیام می‌فرستم، با زحمت تایپ می‌کنم: “سلام، من دوست آرشم. پیجت و عکسات فوق‌العاده‌ست.” ساده‌ست، ولی نمی‌خوام زیادی تند برم. چند لحظه بعد، جواب میاد: “سلام مرسی داداش، خوش اومدی.” صورتم داغ می‌شه… داداش؟ این یعنی شروع خوبیه، نه؟
پیجش رو بیشتر نگاه می‌کنم. توی یه پست، آرش رو تگ کرده… یه عکس دو نفره توی باشگاه، هر دو خیس عرق، و کامیار داره فیگور بازو میگیره. زیرش نوشته “با رفیقم”. پس واقعاً دوستن… این یعنی حدسم درست بوده. توی خیالم، هر دوشون رو تصور می‌کنم—آرش با اون لبخند گرمش، و کامیار با اون بدن وحشیش.
توی ذهنم، اونا اینجان، توی چادر. آرش در رو باز می‌کنه، میاد تو، و کامیار پشت سرشه. آرش خم می‌شه، دستش صورتم رو لمس می‌کنه، و لباش آروم رو لبام می‌شینن… نرم، خیس، گرم. کامیار کنارم می‌ایسته، مایو زردش رو درمیاره، و بدنش… خدایا، اون بدن، بهم می‌چسبه. عضله‌هاش داغن، سفت و سنگین، و دستاش من رو از کیسه‌خواب بلند می‌کنن. آرش تی‌شرتش رو کنار می‌ندازه، و هر دوشون من رو سفت بغل میکنن… آرش از جلو، کامیار از پشت. نفسشون توی گوشم می‌پیچه، دستاشون رو پوستم می‌کشن، و من فقط می‌تونم زیرشون غرق شم، توی اون گرما، توی اون فشار که من رو له می‌کنه، نفسم بند میاد، و برای یه لحظه، همه‌چیز محو می‌شه… تنهام، عرق رو پیشونیم نشسته، و رضا کنارم تکون می‌خوره. تند گوشیم رو می‌ذارم زیر پتو، نفس‌م رو آروم می‌کنم.
ولی توی دلم، یه حس جدید دارم… آرش و کامیار حالا توی دنیای منن، توی اینستاگرامم. نمی‌دونم کامیار کیه، نمی‌دونم توی دنیای واقعی چی می‌شه، ولی اینجا، توی مجازی، می‌تونم باهاش رفیق شم. می‌تونم اون کسی باشم که حرف می‌زنه، که کارش رو نشون می‌ده، که یه تیکه از رویاهاش رو واقعی می‌کنه. امشب، یه در باز کردم… و نمی‌ذارم بسته شه.
صبح با صدای موج‌ها و نسیمی که از درز چادر میاد بیدار می‌شم، نور آفتاب آروم روی صورتم می‌افته و من رو از اون خواب عمیق و داغ دیشب می‌کشه بیرون. رضا کنارم نیست، احتمالاً بیرونِ، داره آتیش رو روشن می‌کنه. دست راستم رو با زحمت می‌برم سمت صورتم، عرق دیشب رو پاک می‌کنم… هنوز حسش می‌کنم، اون خیالای وحشی با آرش و کامیار، اون لحظه‌هایی که توی دنیای ذهنم غرقشون شدم. قلبم تند می‌زنه، نه فقط از هوس، بلکه از یه حس جدید… یه حس قدرت. دیشب توی اینستا بهشون نزدیک‌تر شدم، و امروز قراره این راه رو ادامه بدم.
صدای لیلا از بیرون میاد، “حسام، بیداری؟” صداش شاده، مثل همیشه. جواب می‌دم “آره”، صدام خش‌داره. در چادر باز می‌شه، و رضا سرش رو میاره تو. “بیا بیرون، صبحونه آماده‌ست.” لیلا پوشکم رو میبنده و رضا من رو بلند می‌کنه، دستاش محکمن، و می‌ذاره توی ویلچر. پتو رو روم می‌کشه، و یه نگاه کوتاه بهم می‌ندازه… انگار چیزی حس کرده، ولی چیزی نمی‌گه.
ساحل دوباره زنده‌ست، آدما دارن می‌رن و میان، و بوی دریا توی هوا پیچیده. لیلا و سارا یه بشقاب نون و پنیر جلوم می‌ذارن، و من با زحمت لقمه رو به دهنم می‌برم. ولی حواسم جای دیگه‌ست… گوشیم توی جیبمه، و دلم می‌خواد ببینم آرش یا کامیار چیزی گفتن یا نه. وقتی رضا می‌ره آب بیاره و لیلا و سارا مشغول حرف زدن می‌شن، گوشیم رو آروم بیرون می‌کشم. صفحه رو روشن می‌کنم، و یه نوتیفیکیشن می‌بینم… پیام از Kamyar_fit. قلبم می‌ره توی گلوم.
پیام رو باز می‌کنم: “سلام داداش، صبحت بخیر. آرش گفت کارات رو ببینم، باحالن! خودت اینا رو ادیت و طراحی می‌کنی؟” نفسم تند می‌شه… کامیار، همون بدن‌ساز وحشی با مایو زرد، داره باهام حرف می‌زنه. انگشتام می‌لرزن، ولی تایپ می‌کنم: “سلام کامیار جان، آره خودم انجام میدم. مرسی که نگاه کردی!” می‌فرستم، و یه لحظه منتظر می‌مونم. جوابش سریع میاد: “خواهش، خیلی خفنن. تو کجایی الان؟” صورتم داغ می‌شه… داره ازم می‌پرسه کجام؟ تو دنیای واقعی نمی‌تونم بگم “توی ویلچر کنار ساحل”، ولی اینجا فرق داره. مینویسم “هنوز شمالم، نزدیک ساحل دیروز”، و می‌فرستم.
چند ثانیه بعد، جواب میاد: “جدی؟ ما هم اینجاییم! آرش دیروز گفت گرافیست خفنی هستی، درسته؟” قلبم تندتر می‌زنه… آرش درباره‌م بهش گفته. تایپ میکنم “آره، فکر کنم همونم”، و یه لبخند روی لبم می‌شینه. جوابش میاد: “عالیه! امروز اینجاییم، شاید ببینمت. کارات رو بیشتر بهم نشون بده، شاید باهم یه پروژه بزنیم.” پروژه؟ با کامیار؟ یه حس هیجان توی تنم پخش می‌شه… این بیشتر از چیزیه که فکرش رو می‌کردم.
گوشیم رو می‌ذارم توی جیبم، رضا داره برمی‌گرده. نمی‌خوام ببینه، نمی‌خوام چیزی بپرسه. ولی توی دلم یه طوفانه… کامیار نه تنها جوابم رو داده، بلکه می‌خواد من رو ببینه، باهام کار کنه. انگار داره باهام رفیق می‌شه. نگاهم به ساحل می‌چرخه، دنبالش می‌گردم… و بعد، می‌بینمش. اون دورتر، با مایو سفید، داره با آرش و چند نفر دیگه والیبال بازی میکنه. بدنش خیسه، عضله‌هاش با هر پرش سفت‌تر می‌شن، و قلبم تندتر می‌زنه.
رضا میپره وسط افکارم و میگه “حسام، چیزی می‌خوای؟” و بطری آب رو جلوم می‌ذاره. جواب می‌دم “نه”، ولی صدام یه جور هیجان داره که نمی‌تونم پنهونش کنم. توی ذهنم، یه نقشه جدید شکل می‌گیره… باید یه جوری بهشون نزدیک‌تر شم، نه فقط توی اینستا، بلکه اینجا، توی ساحل. صدا میکنم “رضا، میشه بریم اون‌طرف ساحل؟ اونجا قشنگ‌تره.” اشاره می‌کنم به جایی که کامیار و آرش هستن. رضا یه لحظه نگاهم می‌کنه، “باشه”، می‌گه و ویلچر رو می‌چرخونه.
وقتی نزدیک‌تر می‌شیم، آرش من رو می‌بینه، دستش رو تکون می‌ده. کامیار هم سرش رو برمی‌گردونه، یه لبخند می‌زنه… یه لبخند مردونه، تیز و مطمئن. قلبم توی سینه‌م می‌کوبه. آرش سلام میکنه و میاد سمتم. “فکر نمی‌کردم امروزم ببینمت.” کامیار پشت سرش میاد، بدنش هنوز خیسه، و مایو سفیدش چسبیده به روناش. “تو همونی که اینستا پیام دادی؟” صداش بمه، یه جور خشن و گرم. جواب می‌دم “آره”، صدام می‌لرزه. جواب میده “کارات رو دیدم، خیلی خوبن”، و یه قدم نزدیک‌تر میاد. از این فاصله، بوی عرق و نمک شن روی عضلاتش رو حس می‌کنم.
رضا کنارم وایمیسته، میپرسه “مگه شما با هم کار می‌کنید؟”. کامیار می‌خنده، “شاید، اگه بخواد.” به من نگاه می‌کنه، و من فقط سرم رو تکون می‌دم… نمی‌تونم حرف بزنم، نه جلوی این بدن، نه جلوی این چشم‌ها. آرش می‌گه “ما تا فردا اینجاییم، اگه خواستی بیا پیشمون.” قلبم می‌ره توی گلوم… یه دعوت، یه شانس واقعی. باشه ای زیر لب می‌گم، و توی دلم یه حس پیروزی دارم… توی دنیای مجازی شروع شد، و حالا داره به دنیای واقعی می‌رسه.
بعدازظهر شده و آفتاب حالا تندتر می‌زنه، نورش روی ساحل می‌درخشه و شن‌ها رو داغ می‌کنه. ما نزدیک‌تر به جایی که آرش و کامیار هستن اومدیم، رضا ویلچرم رو کنار یه سایه‌بان کوچیک نگه داشته، و لیلا و سارا رفتن یه کم آب‌تنی کنن. من توی ویلچرم نشستم، پتوی نازکی رومه، و قلبم تند می‌زنه، نه فقط از گرما، بلکه از اون دعوتی که آرش کرد، از اون نگاه کامیار که هنوز توی ذهنم می‌چرخه. کامیار گفت “اگه بخوای”، و من… من می‌خوام، بیشتر از هر چیزی که توی این سفر فکرش رو می‌کردم.
آرش و کامیار هنوز اون‌طرف‌ترن، دارن بازی می‌کنن. کامیار با هر پرش بدنش رو نشون می‌ده… عضله‌هاش سفت می‌شن، عرق از سینه‌ش می‌چکه، و مایو سفیدش چسبیده به روناش، خط بدنش رو معلوم می‌کنه. آرش کنارشه، محکم و سریع، و با هر حرکتش بازوهاش تکون می‌خورن. نفسم تند می‌شه، چشمام بهشون قفل شده… دوتاشون، کنار هم، مثل یه رویا که داره جلوم زنده می‌شه. دلم می‌خواد از ویلچرم بپرم، خودم رو بندازم میونشون، ولی فقط می‌تونم نگاه کنم، نگاه کنم و توی خیالم غرق شم.
یهو بازی‌شون تموم می‌شه. آرش و کامیار می‌رن سمت یه حوله که روی شن‌ها افتاده، عرقشون رو پاک می‌کنن. آرش سرش رو برمی‌گردونه، من رو می‌بینه، و دستش رو تکون می‌ده. کامیار هم نگاهم می‌کنه، یه لبخند می‌زنه… یه لبخند تیز و مردونه که دلم رو می‌لرزونه. بعد راه می‌افتن سمتم، و قلبم تندتر می‌زنه… دارن می‌آن اینجا، پیش من. رضا بلند می‌شه، میگه “می‌رم پیش لیلا اینا”، و می‌ره، انگار حس کرده باید تنهام بذاره.
آرش وقتی میرسه با انرژی میگه “سلام دوباره”، صداش گرمه. کامیار کنارش وایمیسته، حوله رو دور گردنش انداخته، و بدنش هنوز خیسه… عضله‌هاش زیر آفتاب می‌درخشن، و بوی عرقش از این فاصله بهم می‌رسه. جواب می‌دم “سلام”، صدام ضعیفه، می‌لرزه. کامیار خم می‌شه، دستش رو روی زانوش می‌ذاره، و از نزدیک‌تر نگاهم می‌کنه. “خوبی حسام؟ کارای تو پیجتو دیدم خیلی عالیه، این دستای ضعیفت انگار جادو میکنن”، صداش بمِ، یه جور خشن و گرم که توی استخونام می‌پیچه.
“مرسی”، می‌گم و سرم رو پایین می‌ندازم… نمی‌تونم توی چشماش نگاه کنم، نه وقتی این‌قدر نزدیکِ، نه وقتی بدنش درست جلومه. آرش می‌خنده، “کامی این‌جوری با همه رفیق می‌شه.” کامیار شونه‌ش رو بالا می‌ندازه، “چیه مگه؟ کارش خوبه، فک کردم باید باهم یه کاری انجام بدیم.” به من نگاه می‌کنه، “نظرت چیه؟ یه لوگو برام طراحی کن، با الهام از اسمم و شغلم ببینم چطور می‌شه.” قلبم تندتر می‌زنه… یه بهونه، یه راه که بیشتر باهاش حرف بزنم، که بیشتر توی دنیای واقعی ببینمش.
سریع میگم “آره… می‌تونم”، و صدام یه ذره محکم‌تر می‌شه. کامیار لبخند می‌زنه، “حله. اینستا برام بفرست، هر وقت آماده شد.” یه لحظه ساکت می‌مونه، بعد به ویلچرم اشاره میکنه و میگه “تو همیشه اینجایی؟، منظورم…” و یه لحظه خشکم می‌زنه… میدونم منظورش روی ویلچره، نمی‌دونم چی بگم، نمی‌خوام بفهمه چقدر گیرم، چقدر این بدن من رو قفل کرده. “آره”، زیر لب می‌گم، و امیدوارم بیشتر نپرسه. آرش یه نگاه به کامیار می‌ندازه، انگار می‌خواد موضوع رو عوض کنه. میگه “ما فردا می‌ریم جنگل، اگه خواستی تو هم با همسفرات بیا”، و به من نگاه می‌کنه.
جواب می‌دم”مرسی، اگه شد… شاید بیام”، و توی دلم یه نقشه می‌چرخه… اگه بتونم رضا رو راضی کنم، اگه بتونم برم… کامیار بلند می‌شه، “خوبه، منتظرتیم.” حوله رو از گردنش برمی‌داره، یه کم آب از موهاش می‌چکه رو سینه‌ش، و من حس می‌کنم نفسم بند اومده. توی خیالم، اون خم می‌شه، دستش صورتم رو می‌گیره، و لباش… خدایا، لباش، رو گردنم می‌چسبه. آرش کنارشه، دستش رو کمرم می‌ذاره، و هر دوشون من رو می‌کشن سمت خودشون… داغ، خشن، پر از یه حس که نمی‌تونم به زبون بیارم.
ولی توی واقعیت، فقط لبخند می‌زنن و می‌رن. کامیار میگه “بعدا می‌بینمت”، و با آرش راه می‌افتن سمت دوستاشون. نگاهم بهشون قفل شده، به بدن کامیار که با هر قدم عضله‌هاش تکون می‌خورن، به آرش که یه لحظه سرش رو برمی‌گردونه و دوباره دستش رو تکون می‌ده. رضا برمی‌گرده پیشم، میپرسه “چی گفتن؟”. میگم “سفارش طراحی لوگو داشتن”، و سرم رو پایین می‌ندازم. توی دلم، یه حس داغ دارم، یه لحظه نزدیک‌تر شدم، و حالا، با این دعوت، شاید فردا نزدیک‌تر شم.
صبح روز ششم با یه نسیم خنک شروع می‌شه، آفتاب هنوز کامل بالا نیومده و جنگل دور ساحل یه جور ساکت و مرموز به نظر میاد. دیشب به رضا گفتم می‌خوام دوباره بریم جنگل… “آخرین بار قبل از برگشتن به مشهد”، اینو بهونه کردم. نمی‌دونم باور کرد یا نه، ولی سرش رو تکون داد و گفت “باشه”. توی دلم، فقط به یه چیز فکر می‌کردم… آرش و کامیار، اون دعوتشون، و اون شانس برای نزدیک‌تر شدن. حالا توی ویلچرمم، رضا من رو هل می‌ده، و لیلا و سارا جلوترن، دارن حرف می‌زنن و مشغول عکس گرفتنن. ولی من فقط دنبال یه نشونه‌ام… دنبال اونا.
به رضا میگم “فکر کنم اون‌طرف‌تر یه جویبار باشه”، و به یه مسیر باریک اشاره می‌کنم. الکی می‌گم… نمی‌دونم اونجا چیه، ولی حسم می‌گه آرش و کامیار اون‌طرفن. رضا شونه‌هاش رو بالا می‌ندازه، “باشه، بریم ببینیم.” ویلچر رو می‌چرخونه، و راه می‌افتیم توی مسیر تنگ‌تر. درختا بلندتر می‌شن، نور آفتاب کم‌تر میاد پایین، و یهو حس می‌کنم یه چیزی عوض شده… لیلا و سارا دیگه جلومون نیستن، صداشون گم شده. رضا صداشون می‌کنه “لیلا؟”، ولی جوابی نمیاد. قلبم تندتر می‌زنه… گم شدیم؟
رضا میگه “فکر کنم اشتباه اومدیم”، صداش یه جور نگرانه. ویلچر رو می‌چرخونه، ولی مسیر پشت سرمون انگار عوض شده… درختا همه شبیه همن، و هیچ راه مشخصی نیست. “صبر کن”، میگم، ولی خودمم نمی‌دونم چرا؟… شاید چون نمی‌خوام برگردیم، شاید چون هنوز امید دارم آرش و کامیار رو پیدا کنم. رضا یه نفس عمیق می‌کشه، “باید راه رو پیدا کنیم.” دوباره راه می‌افته، ولی هر قدمش انگار ما رو بیشتر گم می‌کنه. جنگل وحشی‌تر می‌شه، شاخه‌ها به ویلچرم گیر می‌کنن، و یه حس ترس توی وجودم می‌پیچه. نزدیک یک ساعت سردرگم میچرخیم و من حسابی سردم شده از ترس.
یهو یه صدا می‌شنوم… یه خنده‌ی بلند، مردونه. سرم رو تند بلند می‌کنم، و رضا هم می‌ایسته. بلند و با اضطراب میگه “اونجا کسیه”، و ویلچر رو سمت صدا می‌بره. قلبم تندتر می‌زنه… می‌شناسمش، اون صدای کامیاره. وقتی از پشت یه درخت بزرگ رد می‌شیم، می‌بینمشون… آرش و کامیار، کنار یه گودال کوچیک، دارن چوب جمع می‌کنن. کامیار تی‌شرت تنش نیست، بدنش خیس عرقه، و عضله‌هاش زیر نور کم جنگل می‌درخشن. آرش کنارشه، یه بطری آب دستشه، و وقتی ما رو می‌بینه، لبخند می‌زنه.
آرش با خنده و تعجب میگه “شماها اینجایید؟” و میاد سمتمون. رضا نفسش رو با یه “هوف” خالی می‌کنه، “فکر کنم گم شدیم.” کامیار سرش رو بلند می‌کنه، نگاهش بهم می‌افته… چشماش تیز و عمیقن، و یه لبخند کوچیک گوشه‌ی لبش می‌شینه. “جنگل این‌جوریه، اگه راه رو بلد نباشی می‌خورتت”، صداش بمِ، یه جور خشن و گرم که دلم رو می‌لرزونه.
رضا میپرسه “می‌تونید بهمون کمک کنید؟”، و آرش سرش رو تکون می‌ده. “آره، ما داریم برمی‌گردیم ساحل. دنبالمون بیاید.” ولی یه لحظه، کامیار میاد نزدیک‌تر… خیلی نزدیک‌تر. به من میگه “تو خوبی؟”، صداش آروم‌تره. سرم رو تکون می‌دم، ولی صدام نمیاد… ترس جنگل، هیجان دیدنش، و این بدن معیوب من رو قفل کرده. نگاهش روم می‌مونه، انگار چیزی حس کرده. آروم میگه “یه کم رنگت پریده”، و خم می‌شه، دستش رو روی شونه‌م می‌ذاره.
تماس دستش—داغ، محکم، زبر—من رو به هم می‌ریزه. نفسم تند می‌شه، و یه لحظه حس می‌کنم دارم می‌لرزم. زیر لب میگم “خو… خوبم”، ولی صدام خیانت می‌کنه. کامیار یه لبخند آروم می‌زنه، “نترس، جنگل منو نمی‌خوره، تو رو هم نمی‌ذارم بخوره.” بعد، یه حرکت غیرمنتظره… روبروم زانو میزنه تا هم سطحم بشه، دستاش رو دو طرفم می‌بره، من رو کمی از ویلچر جدا میکنه می‌کنه، و محکم بغلم می‌کنه. بدنش بهم می‌چسبه… عضله‌هاش داغن، خیس عرق، و بوی تنش توی دماغم می‌پیچه. قلبم تندتر می‌زنه، نفسم بند میاد… این واقعیه؟
نجوا میکنه “آروم باش، من پیشتم”، صداش نزدیک گوشمِ، و من حس می‌کنم دارم غرق می‌شم، نه توی جنگل، بلکه توی این آغوش. دستاش محکمن، انگار می‌تونن من رو خرد کنن، ولی فقط نگهم می‌دارن، آرومم می‌کنن. توی خیالم، این لحظه بیشتر می‌شه… لباش رو گردنم میاد، نفسش داغ‌تر می‌شه، و من فقط زیرش شل می‌شم، غرق توی اون گرما. ولی توی واقعیت، فقط بغلم کرده، و رضا و آرش دارن نگاه می‌کنن. زیر لب میگم “مرسی” صدام ضعیفه.
کامیار من رو آروم به حالت اول برمیگردونه، دستش یه لحظه روی شونه‌م می‌مونه. با مهربونی تمام میپرسه “خوبی حالا؟”، و من فقط سرم رو تکون می‌دم، نمی‌تونم حرف بزنم، نه وقتی هنوز حس دستاش رو تنمه. آرش می‌خنده، “کامی همیشه این‌جوریه، ناجی همه‌ست.” کامیار شونه‌ش رو بالا می‌ندازه، “این یکی گرافیستمه، باید حالشو خوب کنم.” به من نگاه می‌کنه، و یه حس داغ توی تنم پخش می‌شه… گرافیستش؟
رضا میگه “خب، بریم؟” و آرش راه رو نشون می‌ده. کامیار کنارم راه می‌ره، گه‌گداری نگاهم می‌کنه، و من فقط می‌تونم به اون آغوش فکر کنم… محکم، داغ، واقعی. جنگل دیگه وحشی نیست، چون اون اینجاست، و من… من یه لحظه حس کردم زنده‌م، نه فقط توی خیالم، بلکه توی این دنیای واقعی.
غروب داره آروم آروم ساحل رو نارنجی می‌کنه، آفتاب توی دریا غرق می‌شه و یه نسیم خنک‌تر از جنگل میاد سمت ما. بعد از اون گم شدن توی جنگل و برگشتن با آرش و کامیار، حالا کنار چادریم… رضا ویلچرم رو نزدیک آتیش نگه داشته، و لیلا و سارا دارن وسایل رو جمع می‌کنن. فردا صبح برمی‌گردیم مشهد، و این فکر مثل یه سنگ توی سینه‌م می‌شینه… این سفر، این شانس، داره تموم می‌شه. ولی هنوز حس اون آغوش کامیار رو تنمه… محکم، داغ، و واقعی، و نمی‌تونم بذارم همین‌جوری تموم شه.
آرش و کامیار هنوز اینجان، چند متر اون‌طرف‌تر، دارن با دوستاشون حرف می‌زنن و می‌خندن. کامیار یه تی‌شرت تنش کرده، ولی عضله‌هاش زیرش معلومن، و هر از گاهی سرش رو برمی‌گردونه و نگاهم می‌کنه… یه نگاه کوتاه، ولی پر از یه چیزی که نمی‌تونم اسمش رو بذارم. آرش هم یه لحظه دستش رو تکون می‌ده، و من حس می‌کنم قلبم تندتر می‌زنه. انگشتام می‌لرزن. می‌خوام یه چیزی بگم، یه کاری کنم، قبل از اینکه همه‌چیز تموم شه.
رضا کنارم نشسته، داره چوب توی آتیش تکون می‌ده. با صدای آروم میپرسم “فردا زود میریم؟”. جواب میده “آره”، ولی من حواسم جای دیگه‌ست. باید یه بهونه پیدا کنم، یه راه که دوباره به کامیار و آرش نزدیک شم. صدا میکنم “رضا؟ “، “می‌شه بری از اون دوستام خداحافظی کنی؟ فردا شاید نبینمشون.” رضا یه لحظه نگاهم می‌کنه، ابروهاش بالا می‌ره… شاید شک کرده، ولی چیزی نمی‌گه. “باشه”، می‌گه و بلند می‌شه، راه می‌افته سمت اونا.
از دور می‌بینم که با آرش و کامیار حرف می‌زنه، دستش رو تکون می‌ده، و بعد اشاره می‌کنه به من. آرش لبخند می‌زنه، و کامیار… کامیار یه قدم جلو میاد، انگار می‌خواد چیزی بگه. بعد هر دوشون راه می‌افتن سمتم، و قلبم تندتر می‌زنه… دارن میان اینجا، پیش من، یه بار دیگه. رضا برمی‌گرده، میگه “گفتن میان با خودت خداحافظی کنن”، می‌گه و می‌شینه. نمی‌دونم چی بگم… فقط منتظرم.
آرش وقتی می‌رسه با لبخند میگه “سلامِ آخر”، صداش گرمه. کامیار کنارش وایمیسته، دستش رو توی جیبش می‌ذاره، و یه لبخند کوچیک می‌زنه. “فردا می‌رید؟” صداش بمِ، مثل همیشه دلم رو می‌لرزونه. جواب میدم “آره”، و سعی می‌کنم صدام نلرزه. آرش میگه “حیف شد، فکر کردم بیشتر بمونی.” کامیار سرش رو تکون می‌ده، “گرافیستمو دارن می‌برن”، و به من نگاه می‌کنه… یه نگاه عمیق که نفسم رو بند میاره.
کامیار می‌پرسه “طرح های لوگو تموم شد برام میفرستی، نه؟”، و یه قدم نزدیک‌تر میاد. از این فاصله، بوی تنش—عرق و جنگل—دوباره توی دماغم می‌پیچه. “آره”، می‌گم، و صدام یه ذره محکم‌تر می‌شه. “حتما.” آرش می‌خنده، “تو اینستا باهات در ارتباطیم، نگران نباش.” ولی کامیار یه لحظه ساکت می‌مونه، بعد خم می‌شه… خیلی نزدیک‌تر از قبل. زیر لب میگه “تو فرق داری”، طوری که فقط من بشنوم. قلبم می‌ایسته، چی گفت؟ فرق دارم؟
دستش رو روی شونه‌م می‌ذاره، مثل توی جنگل، ولی این‌بار آروم‌تر، انگار می‌خواد چیزی بگه که نمی‌تونه. “موفق باشی”، می‌گه و دستش رو برمی‌داره. حس گرمای انگشتاش روی پوستم می‌مونه، و من فقط می‌تونم نگاهش کنم… به اون بدنش، به اون چشماش، به اون لبخندی که داره من رو دیوونه می‌کنه. آرش می‌گه “خداحافظ”، و هر دوشون برمی‌گردن، قدم‌هاشون توی شن‌ها گم می‌شن. نگاهم بهشون قفل شده، تا وقتی دیگه نمی‌بینمشون.
رضا یه “خب” کوتاه می‌گه و بلند می‌شه، “بریم بخوابیم؟” سرم رو تکون می‌دم، ولی توی دلم یه طوفانه… اون لحظه، اون حرف کامیار، “تو فرق داری”. نمی‌دونم منظورش چی بود، ولی یه حس جدید توی وجودم روشن شده… یه حس که می‌گه این پایان نیست، فقط یه شروعه. توی اینستا باهاشون می‌مونم، کار می‌کنم، و شاید… شاید یه روز دوباره ببینمشون. این سفر داره تموم می‌شه، ولی من هنوز زنده‌م… با این حسرت، با این هوس، با این امید.
شب آخر توی ساحل ساکته، آتیش جلوی چادر کم‌جون شده و فقط صدای موج‌ها و زوزه‌ی آروم باد توی گوشم می‌پیچه. توی کیسه‌خوابم دراز کشیدم، رضا کنارم خوابیده، نفس‌هاش منظمن، و لیلا و سارا توی چادر دیگه غرق خوابن. ولی من بیدارم.‌‌… قلبم تند می‌زنه، و توی سرم فقط یه چیز می‌چرخه: اون لحظه‌ی غروب، اون حرف کامیار—“تو فرق داری”—و اون حس داغ آغوشش توی جنگل که هنوز رو تنمه. فردا برمی‌گردیم مشهد، و این فکر داره من رو می‌کشه… نمی‌تونم بذارم همین‌جوری تموم شه.
گوشیم رو آروم از جیبم بیرون می‌کشم، انگشتام می‌لرزن، ولی صفحه رو روشن می‌کنم. نور کمش صورتم رو روشن می‌کنه، و می‌رم توی اینستای کامیار… Kamyar_fit. آخرین پستش یه عکس از امروز توی جنگله، بدنش خیس عرق، و زیرش نوشته “آخرین روز شمال”. نفس‌م تند می‌شه… باید چیزی بگم، باید یه جوری این حس رو نگه دارم. دایرکتش رو باز می‌کنم، و با زحمت تایپ می‌کنم: “سلام کامیار، فقط خواستم بگم این چند روز خیلی خوب بود. اون بغلت توی جنگل… مرسی که آرومم کردی. حس خوبی بهم دادی.” انگشتام می‌لرزن، ولی می‌فرستم… یه تشکر ساده، ولی پر از چیزی که نمی‌تونم به زبون بیارم.
چند دقیقه می‌گذره، و من فقط به صفحه نگاه می‌کنم… شاید جواب نده، شاید خواب باشه. ولی بعد، نوتیفیکیشن میاد… Kamyar_fit. قلبم می‌ره توی گلوم. پیامش رو باز می‌کنم: “سلام حسام، خوشحالم که حس خوبی داشتی. اون بغل… خودمم نمی‌دونم چرا، ولی حس کردم باید خودم آرومت کنم. تو واقعاً فرق داری.” صورتم داغ می‌شه… دوباره گفت “فرق داری”، و این‌بار توی پیام، مستقیم به من. دستام می‌لرزن، نمی‌دونم چی بگم… فقط می‌دونم نمی‌خوام این حرف آخرش باشه.
یه نفس عمیق می‌کشم، و تایپ می‌کنم: “مرسی کامیار. کاش بیشتر می‌موندم.” می‌فرستم، و منتظر می‌مونم. جوابش سریع میاد: “ما هم فردا می‌ریم.” چند ثانیه بعد، یه پیام دیگه: “فردا چند ساعت دیرتر راه بیفتید. بیا چادرم، اون لوگویی که گفتم رو با هم طراحی کنیم. می‌خوام قبل از رفتن ببینمت.” قلبم می‌ایسته… داره ازم می‌خواد بمونم؟ داره من رو دعوت می‌کنه؟
توی پیامش یه دو دلی حس می‌کنم‌… انگار غرورش نمی‌ذاشت بگه، ولی بالاخره گفت. انگشتام می‌لرزن، و تایپ می‌کنم: “اگه بتونم راضیشون کنم، میام. کجا پیدات کنم؟” جوابش میاد: “نزدیک همون قایق کوچیک ساحل، چادر سبزه. صبح بیا، منتظرم.” صورتم می‌سوزه… یه شانس دیگه، یه لحظه دیگه با اون بدن وحشی، با اون دستای محکم.
گوشیم رو می‌ذارم زیر پتو، و چشمام رو می‌بندم… نفسم تنده، ولی یه لبخند روی لبم. فردا صبح باید رضا رو راضی کنم، باید یه بهونه پیدا کنم که چند ساعت بمونیم. نمی‌دونم چطور، ولی می‌دونم باید برم… باید برم توی اون چادر، کنار کامیار، و اون لوگو رو بکشم. شاید فقط کار باشه، شاید فقط یه خداحافظی ساده، ولی توی دلم، یه امید داغ دارم… شاید اون بغل دوباره تکرار شه، شاید یه لحظه حس کنم که واقعاً “فرق دارم”.
صبح آفتاب هنوز کامل بالا نیومده، نورش آروم از لای درختا و چادرای ساحل می‌ریزه پایین. دیشب لیلا مثل همیشه قبل از خواب پوشکم رو باز کرد—یه عادت قدیمی که توی این سفرم ادامه داشت—و حالا صبح بدون اون حس خیسی و سنگینی از کیسه‌خواب بلند شدم. رضا رو راضی کردم چند ساعت دیرتر بریم، به بهونه‌ی کار گرافیکی کامیار، و اونم با یه “باشه” کوتاه قبول کرد. قلبم تند می‌زنه، نه فقط از هیجان، بلکه از یه هوس داغ که از دیشب توی وجودم شعله کشیده… کامیار، چادرش، و اون دعوتش که هنوز توی گوشم می‌پیچه: “صبح بیا، منتظرم.”
رضا من رو با ویلچر می‌بره نزدیک قایق کوچیکی که کامیار گفته بود، چادر سبز رنگش اون‌جاست… یه گوشه‌ی خلوت، دور از شلوغی ساحل. رضا میپرسه “مطمئنی تنهایی می‌تونی؟”، صداش یه جور نگرانه. میگم “آره، فقط یکم طول میکشه”، و سعی می‌کنم صدام نلرزه. میره، و من تنهام… فقط من و این لحظه که داره من رو می‌کشه. به کامیار پیام میدم، در چادر باز می‌شه، و کامیار سرش رو میاره بیرون… تی‌شرت تنش نیست، بدنش لخته، عضله‌هاش زیر نور صبح برق می‌زنن، و یه شلوارک تنگ پاشه که خط کیرش رو معلوم می‌کنه. “سلام، اومدی”، صداش بم و گرمِ، و یه لبخند تیز می‌زنه. جواب میدم “آره”، و نفسم تند می‌شه.
دستش رو دراز می‌کنه، من رو از ویلچر بلند می‌کنه… محکم، مثل توی جنگل، ولی این‌بار با یه نرمی که دلم رو می‌لرزونه. من رو می‌بره توی چادر، در رو می‌بنده، و حالا فقط من و اونیم—توی یه فضای تنگ و گرم، پر از بوی تنش—عرق، نمک دریا، و یه جور مردونگی که داره ذهنم رو پر می‌کنه. روی یه پتوی نرم من رو می‌ذاره، و خودش کنارم زانو می‌زنه. “لوگو رو بکشیم؟ ایده‌ای داری؟” می‌گه، ولی توی چشماش یه چیزی دیگه‌ست… یه هوس، یه کشش که نمی‌تونه پنهونش کنه. “آره… ولی…” صدام می‌لرزه، نمی‌تونم ادامه بدم. خم می‌شه، صورتش نزدیک‌تر میاد، و نفسش داغ رو صورتم می‌خوره. زیر لب میگه “ولی چی؟”، و قبل از اینکه جواب بدم، لباش رو لبام می‌شینه.
لباش خیسن، گرم و خشن، و زبونش آروم می‌ره توی دهنم… می‌چشمش، یه طعم شور و داغ که من رو غرق می‌کنه. دست راستم با زحمت می‌ره رو شونه‌ش، عضله‌ش رو لمس می‌کنم… سفت، داغ، مثل سنگ زیر پوستم. زبونم رو دور زبونش می‌چرخونم، و یه آه بی‌صدا از دهنش درمیاد… خدایا، این صدا داره من رو می‌کشه. دستاش می‌رن دور کمرم، محکم بغلم می‌کنه… یه بغل مالکانه، گرم، که انگار می‌گه “تو مال منی”. همیشه نسخ این بغل بودم. بدنم بی‌حرکته، پاهام مرده‌ان، ولی حسش می‌کنم… هر فشار، هر گرما، هر نفسش که توی گوشم می‌پیچه.
“می‌خوام ببینمت”، می‌گه و تی‌شرتم رو بالا می‌بره… آروم، ولی با یه جور عجله شهوت‌آمیز. دستاشو رو سینه‌م می‌کشه، انگشتاش نوک سینه‌م رو پیدا می‌کنن، و یه فشار آروم میدن. نفسم بند میاد، یه حس داغ توی تنم پخش می‌شه. و من فقط می‌تونم زیرش آه بکشم.
شلوارکش رو پایین می‌کشه، کیرش بیرون می‌پره… بزرگ، رگ‌دار، با خایه‌های سنگین که زیرش آویزونن. یکم خیسه از عرق. نفسم تندتر می‌شه… می‌خوامش، می‌خوام حسش کنم. “بیا”، می‌گه و دستم رو می‌گیره، می‌ذاره رو کیرش… داغه، سفت، و انگشتام دورش می‌پیچن. آروم بالا پایین می‌کنم، ناشی‌ام، ولی اون آه می‌کشه… یه آه مردونه که من رو بیشتر می‌خواد. خم می‌شم، زبونم رو سر کیرش می‌کشم… شوره، یه کم تنده، و وقتی دهنم رو باز می‌کنم و می‌ذارم تو، حس می‌کنم پر شدم. آماتورم، دندونام گه‌گداری بهش می‌خوره، ولی اون دستش رو توی موهام می‌ذاره، “آروم، خوبه”، می‌گه و من شیرین‌تر ساک می‌زنم… کیرش رو می‌لیسم، خایه‌هاش رو می‌بوسم، اونقدر که تموم خیالام واقعی بشن، و اون فقط نفس‌نفس می‌زنه.
من رو می‌خوابونه روی پتو، بیرون و چک میکنه تا کسی متوجه نشه… وقتی خیالش راحت میشه زیپ رو میکشه و میاد تو. شلوارم رو پایین می‌کشه… کونم لخته، بدون پوشک، و حس خنکی چادر رو پوستم می‌شینه. با ذوق میگه “خدایا، چه کونی، مال خودمه این کردنی”، و دستاش رو کونم می‌کشه… محکم، زبر، و بعد یه ضربه آروم می‌زنه رو کونم… یه صدای تیز که با یه حس داغ قاطی می‌شه. زیر لب میگه “می‌خوام بخورمش”، و خم می‌شه… من از لذت فقط میخندم و ناله میکنم، زبونشو رو سوراخ پلمپم می‌کشه، خیس و گرم، و من فقط می‌تونم زیرش لرز بیفتم. لیس می‌زنه، دور سوراخم می‌چرخه، و یه انگشت آروم فشار می‌ده… نرمه، حرفه‌ایه، و من حس می‌کنم دارم باز می‌شم. میلرزم و با تمام لذتم ناله میکنم “آخخخخخ، کامیار”. کامیار روی کونمو میبوسه و زمزمه میکنه “آروم باش”، و انگشتش رو بیشتر می‌بره تو… یه درد کوچیک، ولی با یه لذت داغ که من رو دیوونه می‌کنه. آروم آروم انگشتای دوم و سومشو خیس میکنه و فشار میده داخل… اشک توی چشمم حلقه میزنه اما دلم میخواد تجربه کنم…
کامیار دراز میکشه جلوم و بغلم میکنه، مثل یه حامی، مثل یه تکیه گاه، بغلم میکنه گرم و محکم، یه دستش دور شونم و انگشتای اون دستش داخل سوراخم… لباشو روی گردنم میذاره. گردن و گوشم رو لیس میزنه، آروم با صدای پر از شهوتش میگه “مواظبتم، تحمل کن کم مونده”… صداش و آغوشش دوباره آرومم میکنه، من میخوام، بیشتر از اون… لباشو میبوسم و میگم “من آماده‌م، بهت اعتماد دارم”
کامیار با هیکل وحشیش از بغلم بلند می‌شه، کیرش رو با تف خیس می‌کنه… رگ‌دار و بزرگ، و من فقط نگاهش می‌کنم. میگه “می‌خوام بهترین حس دنیا رو بهت بدم”، و بالای سرم می‌ایسته. زیر شکمم چند تا بالش و متکا میذاره تا کونم رو بالا ببره، کیرش رو رو سوراخم می‌ذاره… آروم فشار می‌ده، و من حس می‌کنم دارم پاره می‌شم، ولی اون با لطافت میفرسته تو… حرفه‌ای، محکم، و وقتی کامل تومه، یه آه بلند از دهنم درمیاد. میپرسه “خوبی؟”، و من فقط سرم رو تکون می‌دم… نمی‌تونم حرف بزنم، فقط حسش می‌کنم. شروع می‌کنه، آروم ضربه می‌زنه… کیرش توی سوراخم می‌ره و میاد، خایه‌هاش به کونم می‌خورن، و هر ضربه یه حس داغ‌تر می‌سازه. بعد تندتر می‌شه، خشن‌تر، و من فقط زیرش آه می‌کشم… سوراخ کونم می‌سوزه، ولی لذتش من رو غرق کرده.
از پشت خم میشه روم و دستاش سینه‌م رو می‌گیرن، نوک سینه‌م رو فشار می‌دن، و زبونش دوباره رو گردنم میاد… می‌لیسه، می‌بوسه، و دندوناش آروم پوستم رو می‌گیرن. زیر لب میگه “تو مال منی”، و من حس می‌کنم دارم می‌شکنم… یه بغل مالکانه دیگه، گرم و سنگین، که من رو له می‌کنه. ضربه‌هاش تندتر می‌شن، کیرش توی سوراخم می‌لرزه، و یهو با یه آه بلند ارضا می‌شه… گرماش توی کونم پخش می‌شه، داغ و غلیظ. منم با یه لرزش، با فشار دست کامیار، روی پتو و بدن نحیف خودم ارضا میشم… یه حس سفید، وحشی، که همه‌چیز رو محو می‌کنه.
آروم بلند می‌شه، کیرش رو بیرون می‌کشه… یه حس خالی توی سوراخم می‌مونه، ولی گرماش هنوز اونجاست. من رو دوباره بغل می‌کنه، بدنش خیس عرق بهم می‌چسبه… عضله‌هاش داغن، سینه‌ش زیر دستم می‌لرزه، و بوی تنش من رو پر می‌کنه. با شیطنت و لبخندش میپرسه “خوب بود؟”، صداش آروم و خسته‌ست. زیر لب میگم “به یاد موندنی‌ترین، کاش تموم نمیشد”، و اون لبخند می‌زنه… یه لبخند مردونه، پر از غرور. چند دقیقه توی بغلشم، زبونمو رو سینه‌ش می‌کشم… عرقشو می‌لیسم، مستم میکنه… نوک سینه‌ش رو می‌مکم، و اون فقط آه می‌کشه. زیر بغلش رو بو می‌کنم، لیس می‌زنم—شور و گرم، و من غرق این حسم.
کامیار با مهربونی میگه “باید بری عزیزم”، چند تا دستمال از جیب کوله‌اش در میاره و با اون متانت مردونش آب کیرش رو از سوراخم خالی میکنه و با دستمال تمیز میکنه. روی کونم که حالا از ضربه های رونای عضلانیش قرمز شده بوسه میزنه، از اینکه انقدر حواسش به همه چیزم هست قلبم میلرزه… لباسام رو میپوشونه و آروم من رو می‌ذاره توی ویلچر، موهامو مرتب میکنه. “ولی اینستا منتظرتم. این آخر خط نیست”، صداش یه جور خاصی قاطعه. یه بوس آروم رو لبام می‌ذاره، زبونش یه لحظه توی دهنم می‌چرخه، و در چادر رو باز می‌کنه.
رضا اون‌طرف منتظره، و من با یه حس داغ و پر برمی‌گردم… کونم هنوز گرمه، تنم پر از حس کامیاره، و این سکس، این عشق‌بازی، این لحظه توی ذهنم حک شده. سفر تموم می‌شه، ولی من با یه کامیار توی اینستام، با یه سوراخ باز شده، و با یه رویای واقعی به مشهد برمی‌گردم… زنده، شهوت‌زده، و عاشق.

نوشته: Hesam

بازدید 9,195

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “موج های ممنوعه: سفر به هوس و آزادی”

  1. حست قشنگ بود قلمتم دوس داشتم غلط املایی هم فک کنم نداشتی فقط خیلی طولانی بود

  2. یه جوری میگی تو ایران گی ممنوعه و حکمش اعدامه انگار نمیدونی نصف جمعیت ایران کونین ولی داستانت قشنگ بود

  3. یه جوری میگی تو ایران گی ممنوعه و حکمش اعدامه انگار نمیدونی نصف جمعیت ایران کونین ؟!! ولی داستانت قشنگ بود

  4. داستان واقعا خوب و جالب و از همه مهم تر جدید و جالبی بود. مشخصه واقعا خیلی هم زحمت کشیدی تا اینو نوشتی و بهت خسته نباشید میگم. امیدوارم قسمت بعدیش رو هم اگر میتونی بنویسی برامون :))

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید