مادرزن رودربایستی دار (۱)

سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزان
داستانی که مینویسم واقعی هستش و در سال 403 اتفاق افتاد ، این چگونه پیشرفت داستان قبل این که با بکن تو آشنا شم اتفاق افتاده و ربطی به آشنایی با اینجا نداره و ببخشید که طولانی میشه چون فکر کنم با جزئیات بگم بهتره ( همه مشخصات درست هست و فقط به دلیل رعایت نکات امنیتی شهر اصلی مون مشهد نیست ولی مشهد زیاد می آییم مثل همون بازار و …)
من احمد الان ۲۸ سالم هست و در 22 سالگی داماد شدم که متاسفانه زنم 14 سالش بود و خودم رفتم شناسنامه اش عکس دار کردم چون در فرهنگ مون زود داماد و عروس میشن. مادر خانمم شمسی ۳۸ ساله است و دخترش که زنم باشه الان ۲۰ سالش هست، شمسی کلا دو تا بچه داره یک پسر و یک دختر ، شوهرش هم شترمرغ بیرون شهر نگه میداره و یک پسر هم داره که الان سربازی هستش .، اسم پدر زنم ابراهیم هست که شمسی بهش میگه ابی ، این ابی دایم یا مشروب میخوره یا با شترمرغ ها ور میره .
کار من کارمند یک شرکت خصوصی ام و کیرم هم کلفتیش معمولی هست اما درازیش کمی بیشتر از معمولی دراز هست و تقریبا ۱۸ و نیم سانت میشه ، قد و هیکل هم معمولی ام قد ۱۷۵ و وزن ۷۸
داستان ما در فرایند یک تایم طولانی شکل گرفت ، چون ابراهیم همش بیرون شهر هست و جای شترمرغ ها هستش و پسرش خب سربازی هست و وقتی خونه هست همش با دوستاش بیرون هست واسه همین شمسی بیشتر وقت ها خونه ماست و گاهی به شوخی میگه من هم جز خانواده شما هستم
خونه ما یک کوچه بالاتر از خونه شمسی جون هست من صداش میزنم خاله ، شمسی قد تقریبا ۱۷۰ و وزن هم تقریبا اشتباه نکنم ۸۰ میشه
اندام خیلی توپ هست و اصلا به قیافه اش هم نمیخوره ۳۸ ساله باشه البته نه خیلی جوون، تقریبا ۳۴ اینا میخوره
همش خونه ما رفت امد داره خب در تمام این سال ها یکی دوبار به صورت تصادفی توی اثاث کشی و یک بار هم توی بازار کاملا تصادفی از بغل یا پشت به کونش برخورد کردم و با این که واقعا از اول توی کفش نبودم اما کونش اونقدر خوش فرم و نرم و استایل داشت مغزم هنگ میکرد.
راستش شرایط خیلی کم پیش میومد که دید بزنمش اونم به چند دلیل یکی این که شمسی توی خونه نمیتونه شلوار زیاد بپوشه چون معمولا تاول میزنه بدنش و حتی شورت هم نمی پوشد اما همیشه یک دامن بلند مشکی یا رنگ دیگه میپوشه تا پاهاش دیده نشه ، اینا را زنم به من در طول این سال ها گفته .
از طرفی شمسی از نظر اعتقادی خب معمولی هست و توی خونه جای من معمولی با یک دامن بلند و بدون روسری و یک پیراهن راه میره ، فرهنگ ما تقریبا یک جوریی پوشیده اند .
به همین دلایل پوشش شمسی طبیعتا شرایط کم پیش میومد دید بزنمش اما با این تفاسیر من چند بار خوب دید زدم و یا به بهانه هایی به کونش میزدم و شیفته اون کون شده بودم ، مثلا یکبار توی حیاط با شمسی و زنم فرش میشستیم و شمسی ناچار بود اونجا شلوار بپوشه و یک پلیور داشته باشه و وقتی می نشست فرش ها را بکشه لباسش بالا می رفت و از پشت سر کمرش دیده میشد و گاهی تا لبه کونش دیده میشد وایییی وقتی اون اندام سفید را میدیدم وحشی میشدم اما هیچ کاری نمیتونستم بکونم، که یک قسمت جریان اصلی همین فرش شستن هست بعد میگمش
و یا همانطور که گفتم توی جابجایی وسایل خونه یک بار میخواست کمد را تغییر بدن جاش را با زنم و کمد طرف سنگینش افتاده بود سمت شمسی که گفت احمد بدو که کمرم شکست منم مجبور رفتم بغل کنم چون کمد عرضش کم بود قشنگ از کون افتاد بغلم و خودش را کنار کشید تا کمد بگیرم اما وقتی اون کون گرد و بزرگش لمس میکردم کلا گیج میشدم ، از نظر تیپ هم یک جوریه اصلا فکرش نمیکنی که کونش اونقدر خوش فرم و بزرگ باشه
یکبار هم با شمسی و زنم رفته بودیم شمال مسافرت و اونجا جرقه کردنش واسم خورد اما اصلا جرات نمیکردم و از ترس میمردم ، رفته بودیم خانه معلم که گفتن چون معلم نیستی باید آزاد حساب کنی و خانه ها پر شده و مدارس هست ، الکی نمیگم هتل چون خیلی مایه دار نیستم برم هتل اونجا شهری که رفته بودیم شلوغ بود و زن و مرد توی صف بودن چون خانواده برادر شوهر شمسی هم با ما بودن مجبور بودیم دو نفره وایستیم تا دو تا اتاق بدن از طرفی برادر شوهر شمسی معلولیت داره و نمیتونست بیاد ، ابراهیم هم مطابق همیشه تنبل البته بعدا فهمیدیم به یک نفر هم دو تا اتاق می دادم و مشکلی نداشتن
شمسی گفت من و احمد میریم و شما صبر کنید ، خیلی شلوغ بود و مردم ازدحام آورده بودن و توی شلوغی شمسی جلوی من افتاد مردم چون فشار میاوردن هرازگاهی از پشت میخوردم کون شمسی واییییی باورتون نمیشه هر بار میخوردم سرم سوت میکشییییید کون نرم و بزرگ و‌…کیرم هم میومد سیخ بشه استرس نمیزاشت اما خب من به کونش میخوردم و کیرم نیم خیز که شمسی یا متوجه نمیشد و یا فکر میکرد فشار ملت هست و چیزی نمیگفت
خلاصه چند باری همین جوری بهش میخوردم و فقط دنیا را فحش میدادم چرا نباید بتونم این را بکونم،
یا یکبار رفتیم بازار بلور مشهد (مشهدی ها یاد دارن و مغازه ها کوچیک و خیابان باریک ) اونجا من و زنم با شمسی تنها بودن و ست کرده بودن لباساشون را ، یک صحنه زنم اول راه برگشته بود بره چیزی از ماشین برداره که چون من با فروشنده صحبت میکردم حواسم نبود، وقتی برگشتم شمسی جلو رفت و یک لحظه چند نفر از روبرو اومدن و شمسی وایستاد تا اونا رد شن ، خوب که رد شدن من از پشت سر با قسمت بالای پام زدم در کون شمسی گفتم برو دیگه فهیم (اسم زنم فهیمه است) مامانت رفت ،،، وایی برگشت گفت احمد منم فهیم رفت جای ماشین
من هم ترسیدم و هم دقیقا با خودم میگفتم احمق درسته لباساشون را ست کردن ولی از کونش نفهمیدی بزرگه و شمسی جون است خلاصه سرتون درد نیارم این سال ها بارها به صورت تصادفی بهش میخوردم و یا براندازش میکردم تا این اواخر کمی بیش از حد مست شده بودم و یکی دوباری شمسی بد نگاه میکرد و یکم حساب کار داشت میومد دستش ، بیشترین جایی هم که شک کرده این بود که من و شمسی جون و دخترش داشتیم فرش سه در 4 شون میشستیم و به زنم گفت چون خونه بهم ریخته است برو چای و نهار خونتون آماده کن تا آب این فرش کشیده بشه من و احمد با دوتا جوون بدیمش بالا …زنم رفت و کمی گذشت آب کش شد و دو جوون را از خیابان صدا زدیم و اومدن اونا رفتن روی دیوار حیاط و من و شمسی جون از پایین با پارو و چوب فرش را فشار میدادیم بره بالا …اون دوتا آقا هم با طناب میکشیدن بالا ، چون در طول روز من و شمسی جون همش با هم فرش می شستیم و اندامش را ورنداز میکردم چند باری لباسش رفته بود بالا و پایین کمرش را میدیم سفید هست کیرم بلند میشد باز میزدم زیر شلوارم واسه همین کیرم در حال آماده باش بود اون روز
آخه به خدا باورم نمیشد کون به اون بزرگی و اندام به اون سفیدی باشه …وقتی فرش را دادیم بالا سمت من که زورم بیشتر بود رفت بالا اما سمت شمسی موند و میخواست بیفته من با عجله رفتم طرف اون و طبیعتا شمسی فرش را میداد بالا من از پشت سرش دادم بالا …اون دوتا اقا داد میزدن بدین بالا …دقیقا شمسی افتاد بغلم و کیرم هم آماده بود و تقریبا نیم خیز بود به کون بزرگ و ناز شمسی جونم خورد …وایی دوباره حالم بد شد و تمام روانم به هم ریخت ، به خدا نمیدونید یک کون بزرگ گرد و نرم نه این که چاق الکی باشه بلکه بسیار کونش به اصطلاح آهار داشت و شاخ وایساده بود نه شل و وارفته …وقتی کیرم نیم خیز بود بهش خورد چون کمی بلند شده بود قاعدتا کمی فهمید ولی چون هر دو زیر فرش بودیم نمیشد کاری کنیم و در اون چند لحظه دو سه باری کیرم به کونش برخورد کرد و همونجا بود شمسی بعد اتمام کار به من بد نگاه کرد و زیر نظر داشتمش که اگه میرفت آشپزخانه زیر چشمی نگاهم میکرد ببینه من چشمم بهش هست یا نه …کلا رفته بود توی شک و دو سه باری هم فهمید من دارم وراندازش میکنم و یک بوهایی برده بود .
این داستانک های این شکلی ادامه داشت و شمسی تقریبا شک کرده بود تا که یک ماه پیش بود تقریبا هوا بسیار سرد بود و ابراهیم پدرزنم رفته بود معامله ای بجنورد انجام بده و کارای اداریش مونده بود واسه فرداش ، به شمسی زنگ زد گفت شترمرغ ها را می دزدند با احمد اینا برید اونجا آب و غذاشون بدین ، شمسی گفت میدونی که فهیمه ( زن من ) آلرژی داره و بیاد اونجا کهیر میزنه ابراهیم هم گفت حب یک کاری بکنید من نمیرسم و امشب اونا را یا دزد میبره و یا تلف میشن از گرسنگی …شمسی جریان را به من و زنم گفت ، فهیمه گفت مامان من هم فردا آزمون دارم ( آزمون پایان ترم دانشگاه و هم میترسم کل بدنم کهیر بزنه دوباره ، تو واحمد برید منم شب میترسم میرم خونه بابای احمد ، بچه را هم با خودتون ببرید ذوق شترمرغ داره ( پسرم شایان را میگفت که دو سال و نیمش هست ) برنامه ریخته شد بعد شام سریع با ماشین من بریم و فهیمه را بردیم خانه بابام ، من و شمسی با شایان راه افتادیم سمت شترمرغ ها که بیرون شهر بودن و نیم ساعتی با مشهد فاصله داره .
اما واقعا هم استرس داشتم که چی میشه و هم میترسیدم نکنه خراب کنم ، توی اون نگهبانی شترمرغ ها فقط یک اتاق دو در سه داشت با یک تخت دو نفره و یک پتوی دو نفره که شمسی از خونه یک پتو برداشت گفت من پایین میخوابم و تو با شایان بالای تخت بخوابید ، شمسی خیلییییی تعارفی هست ، منم گفتم نه مگه میشه من پایین میخوابم و تو شایان بالا …
این داستان ادامه دارد و در داستان بعدی کامل مینویسم .

نوشته: احمد

ادامه…

بازدید 19,311

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “مادرزن رودربایستی دار (۱)”

  1. خوب نوشته بودی ولی بهتره اینقدر به داستان کش ندی و هی طولانیش نکنی الکی با گفتن چیزهای ساده و دم دستی داستانت را کمتر بکنی خیلی بهتره

  2. دهن سرویس ی پولی بده قالی شویی مگه کلفت آوردی این شمسی بدبخت مگه دستگاه قالی شویی اصلا مگه شما چندتا فرش دارید تو این چند خط پانصد متر فرش شست شمسی بیچاره

  3. حتما همون شب که زنت بچه رو با تو فرستاد داشت به بابات کوس میداد باز کیر ۱۸٫۵ سانتیت رو مالید به مادرزنت

  4. حیف وسط اینهمه حشریت و انتظار ما ننوشته بودی شام چی خوردین یا چای رو با چندتا قند خوردین حداقل ما با اینا راست کنیم یه جقمون بشه

  5. اینجا داستان سکسی مینویسند و تمامنمیخاد قسم شترمرغ بخوری واقعی هست۴ خط بنویس که بچه های اینجا دستی سر و گوش …شون بکشند

  6. خانمی که دوست داره جنده مجازی باشه بیاد خصوصی ، دوست دارم یدونه جنده داشته باشم و به سرپرستی بگیرمش ، بیوم رو چک کنیدآیدی تلم @Lamcarzhtp

  7. کسشر محض… کاسکیش کدوم بی فانوسی ی نفره از پس پرورش شترمرغ براومده ک پدر زن لاشتکس تو دومیش باشه

  8. آخه اَبله این یعنی چی الآن :«چون ابراهیم همش بیرون شهرهستو جای شترمرغ هاهستشو پسرش خب سربازیهستو وقتی خونههستهمش با دوستاش بیرونهست»صرفه جویی هم چیز خوبیه . این همه “هست” لازم بود آیا ؟!اینهمه دولتمردان ما میگن : ناترازی داریم تو مصرف همه چیز صرفه جویی کنید ، بعد تو اینهمه هست استفاده می کنی ! درسته واقعاً ؟!در ضمن بدون شک تو مشهدی هستی و اینکه نوشته بودی «شهر اصلی مون مشهد نیست» شعرناز گفته بودییَرَه.

  9. در همین حین که تو با فکر کردن مادر زنت لای شتر مرغ ها جق میزدی بابات داشت تا دسته فرو میکرد تو کس زنت

  10. ریدم تو داستانت.فقژ تا اونجا خوندم که مالوندیش تو جمعیت. لابد بعدشم گفت شیطون چه کیر گنده ای داری بیا بکن منو 😂 جقی بدبخت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید