همیشه مادرم میومد مدرسه بخاطر اینکه من دعوا میکردم …
هربار ناظم ها و مدیر ها پدر و مادر منو میدیدن میگفتن تو اینقدر خانوادت با شخصیت هستن تو چرا شر و دعوایی هستی.؟ حتی به قیافت نمیخوره ! راست میگفتن من اصلا تو خاندان پدری و مادری لاتی و تیپ چرک و غیره نداشتیم! همه دکتر مهندس کتابخوان خلاصه آدم حسابی … پدر و مادر خودم هم مادره فرهنگی پدر هم بماند ولی خب جزء مشاغل بالاست، این داستان ادامه داشت تا دوم راهنمایی که ناظمی داشتیم که کلا با تخریب شخصیت من، منو عوض کرد … هربار دعوا میکردم زنگ به پدر و مادرم نمیزد، منو میبرد تو نماز خونه یا دفترش یا یه قسمتی بود برای فیلم ها که برامون پخش میکردن میگفتیم اتاق سینما اون زمان، و اونجا با من لاس میزد میگفت آخه تو بچه خوشگلی تو چرا لاتی میکنی ؟ همینا که باهاشون دعوا میکنی میدونی تو خونه خفتت کنن باهات چیکار میکنن؟؟ خودش خیلی لات بود، لاته کت شلواری … یعنی رسما میشد گفت شبیه بعثی ها هست، کم کم از ترس تحقیر شدنم توسط ناظم سعی میکردم دعوا که میکنم گیر نیوفتم، اما کم کم رفتار ناظم عوض شد میبرد منو تو اتاق سینما وقتی با من صحبت می کرد منو میشوند روی پاهاش، و بدنمو دستمالی میکرد، خیلی آروم و پیوسته داشت یک چیزی درون من تغییر میکرد! یه جورایی ظاهر و باطنم داشت شبیه به هم می شد… من داشتم میپذیرفتم که بچه خوشگلم و ماله دعوا نیستم ! کم کم چشمم باز شد! دیدم واقعا همه مردا لاتا منو به چشم کون میبینن! حتی اگر یک سری تو دعوا بهم نمیزنن چون به من علاقه دارن! دیدم وقتی من سعی میکنم تو دعوا مشت و لگد بزنم اونا بیشتر سعی میکنن دست به کونم بزنن! کلا غرورم و شخصیتم فرو ریخت … تو فروپاشی کامل بودم … از این به بعد سعی میکردم کاری کنم دست به کون و بدنم نزنن چون فهمیده بودم آقا مسیح راهو اشتباه اومدی … اینا باهات لاس میزدن، و تو نمی فهمیدی …
یک روز که بخاطر انگشت شدنم توسط کلاس سومی ها داشتم دعوا میکردم ناظم یکی زد تو گوش اون دوتا که من حس غرور بهم دست داد (خیلی پشتم بود) بعد منو کشید به صورتی که جلوی بقیه تابلو نباشه مثلا داره منو دعوا میکنه منو برد داخل اتاق نور(همون سینما) گفت باز حسام ؟ گفتم آقا بخدا اون بهم دست زد …
گفت یعنی هرکس دست به تو بزنه باید دعوا کنی ؟
گفتم نه آقا بخدا تو صف بودیم بهم بد دست زد.
یعنی چی بد دست زد؟
زشته نمیتونم بگم تو صف بودیم بهم دست زد.
خب توضیح بده اینجا که کسی نیست.
از شما خجالت میکشم.
بگو ببینم،
آقا دست زد اینجام یعنی کامل گرفت تو دستش (اشاره به سمت جلوی خودم کردم).
خب چرا به من نگفتی شما؟؟؟؟
آقا میخواستم بخدا نمیذاشت هی به اینجا دست میزد منم دعوا میکردم( اشاره به کونم کردم)
چجوری دست زد و کجا دقیق؟
آقا اینجا (قسمت لای باسن)
بیا جلوتر…
اینجا؟ (دستش و گذاشت لا کونم (خیلی خوشم میومد))
اوهوم.
چجوری شدی وقتی دست زد؟
نمیدونم…
یعنی چی نمیدونم ؟ خوشت امد؟
نچ…
الان من دست میزنم دوست داری ؟
نمیدونم… زشته …
به اینجا چی؟ (دولم و میمالید و من هم ترسیده بودم هم مثل کرم میپیچیدم)
نه …
دروغ نگو دوست داری آره؟
نه بخدا …
کسی نیست راست بگو …
نه بخدا فقط قلقلکم میشه.
خب یعنی دوست داری دیگه (دستش و کرد از جلو تو شلوارم به سختی و دول کوچیکم و گرفت)
آقا باید برم سر کلاس الان یکی میاد زنگ تفریح تموم شد تورو خدا برم؟؟؟؟
نترس کسی نمیاد اینجا، کسی هم حرفی زد من میگم با من بودی.
آقا زشته (خودم و کمی کشیدم عقب)
چرا زشته ؟ (دست دیگشو گذاشت پشت کونم و منو کشید بین دو تا پاش و قفل کرد خودش رو میز نشسته بود)
آقا تورو خدا …
میخوای ماله منو دست بزنی؟
بدون اینکه جوابی بدم دستم و گذاشت رو کیرش ! چقدر بزرگ بود …
دوستش داری ؟
آره ! (چرا گفتم آره ؟ نمیدونم)
بیا بالا (بلندم کرد خودش از رو میز امد پایین منو خوابوند رو میز)
آقا تورو خدا برممممممم (اینجا اشک میریختم)
صداش چند رگه شده بود نفس نفس میزد و داشت شلوار منو در میورد …
من واقعا ترسیده بودم خیلی کوچولو بودم ولی اون راحت دو متر قدش بود …
شرتم و که دید خیلی خجالت کشیدم یه شورت سفید با طرح های آواکادو …
دودولم و کشید بیرون … سنی نداشتم دوم راهنمایی بودم شاید دوازده سیزده سالم بود مطمئنم ۱۳ ساله نشده بودم …
دولمو کشید بیرون گفت وووی خدا با این لاتی میکنی ؟؟؟
آقا تورو خدا برم؟؟؟ بخدا به کسی نمیگم…
شششششش
آقا تورو خدا زشته…
ساکت شو…
دلا شد و شروع کرد تمام دول و تخممم و میخورد که کلا همش با هم اندازه ی یک گردو میشد …
خیلی لذت میبردم از خوردنش اما گریه میکردم ترسیده بودم شدید … نمیدونستم چیکار کنم …
همیشه بچه ها تو محل تو مدرسه از کونیا بد میگفتن … اسم کسی که یکبار حتی کون نده فقط با یک مرد باشه تو کل شهر میپیچید و آینده اش نابود میشد … ترس دلهره آبرو … همه این ها و غرور له شدم وسط بود …
کیرش و در آورد دستم و گذاشت رو کیرش …
من فقط دستم رو کیرش بود که دستش و گذاشت رو دستم مشت کرد که یعنی کیرم و بگیر…
آب دهانش که داشت کیرمو میخورد و سرازیر شده بود به سمت پایین و از روی تخمام سر میخورد میرفت لای کونم و کاملحس میکردم …
حس جنون گرفت با اشتها میخورد و من با خوردنش بالا پایین میشدم …
منو از رو میز آورد پایین سینم و چسبوند به میز، کمی کونم و کشید عقب من هق هق میزدم … کیر بزرگش و گذاشت لای کونم، و عقب و جلو میکرد … خیلی میترسیدم اما همه چیز و حس میکردم قلقلکم می شد وقتی حالت های کیرش و حس میکردم لای پام … تو فکر بودم … که یه عمر فاز لاتی و دعوا داشتم اما دل غافل که همه منو کون میدیدن و من فکر میکردم لاتم که هیچکس منو نمیزنه چقدر ساده بودم…
داشت لای پام کیرش و عقب جلو میکرد لحظات آخرش که میخواست آبش بیاد یک لحظه دردی حس کردم که واقعا نمیتونم توصیفش کنم … لحظه ی آخری که میخواست آبش بیاد کیرش و ناگهانی تا نصفه کرد تو سوراخ بچه ی دوازده ساله !!! بدنم خشک شد مثل یک فردی که تیر تو سرش خورده خشککککک شدم با زانو خوردم زمین … نفس نمیتونستم بکشم… تکون نمیتونستم بخورم … سوزش سوراخ کونم خیلی شدید بود … گوشام سوت میکشید … بعد از دو سه ثانیه نفسم برگشت خواستم جیغ بزنم که آقای ناظم دهنم و گرفت و من جیغ میکشیدم اشک و آب دهنم و آب دماغم همه با هم جاری شده بود و آقای ناظم دست میکشید لای کونم که مثلا دردم آروم بشه… پنج دقیقه طول کشید تا بتونم تکون بخورم… سوراخم آتیش گرفته بود… من وهل دقیقه داشتم گریه میکردم و دست رو سوراخم می کشیدم و میدیدم چقدر بزرگ شده و بیشتر گریه میکردم (فکر میکردم همیشه همونجوری بزرگ و باز میمونه …)
مدرسه دیگه داشت تعطیل میشد ناظم یه پول قلمبه بهم داد و تهدیدم کرد که به کسی نگم … و من از خجالت و ترس و عشق لاتی که داشتم واقعا به کسی نگفتم… اما اون سال و سال بعدش تو مدرسه چندین نفر دیدن که ناظم منو میکنه تو کتابخونه مخصوصا … و همه فهمیدن من کونی ام متاسفانه… البته من کونی نبودم اون به من تجاوز میکرد … بخدا نیاز به پول نداشتم یا کونی نبودم فقط بخاطر قیافه و هیکلم که مرد پسند بود طعمه بودم برای مردها….
دوست داشتین بگین براتون تعریف کنم بازم…
اسم ها واقعی نیست…
نوشته: مسیح
8 پاسخ به “لاتی که در کودکی پرپر شد!”
بمیرم برای این دوستانی که تو بچگی گرفتار یه حیوون میشن…😞
منم بچگی رو کیر مردا مینشستم کیر مردونه میرفت تو کونم خودمم لب میدادم لبای نازمو حسابی میخوردن آب کمرشونو میریختم تو کونم الان لات شدم دعوا میکنم بچه کوچیک گیر بیارم حسابی میکنم
دوست داریم ادامهشو تعریف کن
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
مسیح الله شد حسام اینو ولش تو همون لاشی قمی نبودی که داستان نوشته بودی بچگیت کل قم از از شهردار تا قاضیش دنبال کونت بودن و مردا میومدن خاستگاریت و آخرم چیز خورت کردن و تجاوز شد بهتبمولا ک خودشی بنظرم ، توهمشو داری
اگه فانتزی بود که حال کردم ولی اگه راست باشه تف به اون ناظم
عجب شانسی تو داشتی توی زندگیت پسر … کاش ی روزی بیاد که همه اونهایی که به بچه ها تجاوز می کنن رو قطع نخاع کنند
همیشه گفتم نظام اموزش پروش ما کثیف و احمقن. فقط اسلام پروزش میدن. ومونی و کون دادنم جزو اداب اسلام بوده. نگاه نکنید الان نیست. تا قاجار عادی بود غلام بچه کردن… نویسنده الان چند سالته اللن عادت کردی به گی یا فقط بچگیا باهات ور رفتن.