یه روز که تایم استراحتم تو محل کارم بود(شرکت مهندسی)
اومد دنبالم که بریم ویلایی که برای دو ساعت اجاره کرده بود چون من فقط 1 تا 3 تایم ناهارم بود و میتونستم برم بیرون… خلاصه رسیدیم با هزار ترس و بدبختی که نکنه کسی منو تو همچین جایی ببینه…درب رو باز کرد رفتیم تو یه خونه تک خوابه رفتیم تو اتاق گفت لباساتو عوض کن من اینجا رو کاناپه میشینم آماده شدی صدام کن …هه گوه تو شانس من انگار شب زفاف بود این مدلی حرف میزد… لعنت به قلبم که بخاطر از دست ندادنش تن به همچین کاری دارم میدم… با چشمای خیس لباسمو درآوردم و با تیشرت و شلوار نشستم رو تخت و صداش زدم بیاد…اومد با تعجب و اخم گفت تو که هنوز لباس تنته…چشامو بستم و برای اینکه عصبانیتم رو مخفی کنم گفتم دوست داشتم تو برام دربیاری…تو ذهنم خودخوری میکردم که نیش خند زد و اومد سمتم کنارم نشست پاهامو بلند کرد گذاشت روی تخت و گفت جووون از کجات شروع کنم سفید برفی هوم؟…سریع تیشرتش رو در اورد و پرت کرد پایین تخت… چشمام رو سریع بستم… خندید گفت اووووو باز کن بابا…یه بار نامحرم ببین چی میشه بعدشم من هر کسی نیستمااا یادت رفت؟! … نقطه ضعفم رو میدونست و طبق معمول هدف گرفت…آه کشیدم و گفتم زودتر کارتو بکن من وقت ندارم…یهو سرشو تو گودی گردنم فرو کرد شروع کرد به خوردنش…همزمان تیشرتم رو درآورد و پرتش کرد…سینه هامو گرفت تو مشتاش نوکشو با انگشتش فشار داد…آخی گفتم یهو خیره شد تو چشمام منم خیره شدم به چشمایی که جز هوس چیزی درونش نبود…بغضم رو قورت دادم و یهو خواست شلوارم رو بکشه دستمو روی دستاش گذاشتم بهش گفتم قولت یادت نره با همون چشمای خمارش باشه ای گفت و شورت و شلوارمو محکم درآورد…قلبم تند میزد هم از ترس هم از هیجان رابطه با پسری که دیوونه وار عاشقشم اما اون…با یه حرکت سریع منو به پشت چرخوند و صدای کمربند شلوارش که اومد ضربان قلبم تندتر شد…خیمه زد و یه چیز داخل و کلفت رو لای باسنم حس کردم…سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت روغنی که گفتم خریدی؟زیر لب آره گفتم رفت سمت کیفم منم برگشتم جاشو بگم چون نتونست پیدا کنه…یهو چشمم به کیرش خورد و خشکم زد…اونم سریع متوجه شد و گفت هوی نامحرم نبودم مگه؟بعد خندید…با روغن اومد سمتم و گفت پشت کن گفتم علیرضا خیلی کلفته من دستشویی میرم بخاطر مدفوع اذیت میشم این ۵ برابر اونه…کیرش بیشتر کلفتی داشت البته قدشم نسبتا بلند بود و همین باعث شد از ترس دست و پام یخ کنه…گفت باشه نترس همشو که تو نمیکنم دیوونه بخواب پشت کن…حواسم هست
با انگشت روغن رو به سوراخ کونم زد و گفت اوف لعنتی چقدر تنگی تو موقع دستشویی میری درد نداری؟!..تو دلم گفتم کر بودی تازه چی گفتم!..بعد نوک کیرشو به سوراخ کونم میزد و کاملا افتاد روم محکم بغلم کرد میدونستم قرار خیلی درد بکشم اما چون دوستش داشتم و نمیخواستم بره چاره ای نداشتم…زیرلب گفتم تو رو خدا یواش بذار…باشه ای گفت با چشمای خمارش گردنمو کج کرد و شروع کرد به خوردن لبام…و منم خیلی دوست داشتم لباشو با تموم عشقم همراهیش کردم یه دفعه سرعت لب خوردنش کم شد و یهو سر کیرشو با یه حرکت محکم کامل فرو کرد تو کونم…آی آآآ دارم از درد میمیرم درش بیاااار تو رو خدا…خواستم از تخت بلند شم که محکم کمرمو گرفت و دوباره لباسو گذاشت رو لبم زیر لب دلداریم داد و گفت آروم باشه الان تموم میشه نمیتونم بیخیال کون سفیدت بشمة و به ملحفه تخت چنگ زدم و بالش زیر شکمم رو گاز زدم تا جیغم خفه شه…از درد فقط آی آی میکردم بیرحم سرعتشو به جای کم کردن بیشتر کرد و سوراخ کونم وحشتناک میسوخت مطمئن بودم پاره شده خیلی سوزش و درد وحشتناکی داشتم خدا خدا میکردم زودتر آبش بیاد و تموم شه… ناله هام بلند شد و گریه هام شروع شد و لباشو دوباره قفل لبام کرد بعد یه جون کشدار گفت سوراختو جر دادم سکسی من کون مال منه جوووون آه آبم داره میاد کیرشو سریع کشید بیرون و آبشو رو خالی کرد رو گودی کمرم…باسنمو باز کرد و سوراخمو دید گفت رفتی خونه روغن بزن زخمش خوب میشه اولین بار دردش زیاده دفعات بعد خودتم لذت میبری…چی گفت؟؟ دفعه بعد؟!!! من حتی نمیتونستم از جام بلند شم لعنتی!!رفت سمت لباساش تا بپوشه با گریه ای که حالا شدت گرفته بود گفتم همین تموم شد کارت؟؟حتی حاضر نشدی بغلم کنی بی احساس
نمیدونم چی شاید قیافه گریون من باعث شد برگرده به تخت و دراز بکشه و بغلم کنه تن های برهنه مون بهم خورد خیلی داغ بود ولی گرمای تنشو دوست داشتم انگشتش و برد لای کسم و گفت اگه یکم بیشتر بمونیم طاقت نمیارم کس تمیزتم پاره میکنما پاشو لباس بپوش…گریه هام بیشتر شد باعث شد عصبی شه من واقعا دوست نداشتم با عشقم اینجوری و تو اون مکان مسخره بدون هیچ محرمیتی سکس کنم…الآنم با یه دختر دیگه ازدواج کرده و من 2 ساله هنوز نتونستم وارد هیچ رابطه ای شم چون ذهنیتم خیلی عوض شده ببخشید که زیاد شد.امیدوارم سر هیچ کس نیاد.آمین.
اومد دنبالم که بریم ویلایی که برای دو ساعت اجاره کرده بود چون من فقط 1 تا 3 تایم ناهارم بود و میتونستم برم بیرون… خلاصه رسیدیم با هزار ترس و بدبختی که نکنه کسی منو تو همچین جایی ببینه…درب رو باز کرد رفتیم تو یه خونه تک خوابه رفتیم تو اتاق گفت لباساتو عوض کن من اینجا رو کاناپه میشینم آماده شدی صدام کن …هه گوه تو شانس من انگار شب زفاف بود این مدلی حرف میزد… لعنت به قلبم که بخاطر از دست ندادنش تن به همچین کاری دارم میدم… با چشمای خیس لباسمو درآوردم و با تیشرت و شلوار نشستم رو تخت و صداش زدم بیاد…اومد با تعجب و اخم گفت تو که هنوز لباس تنته…چشامو بستم و برای اینکه عصبانیتم رو مخفی کنم گفتم دوست داشتم تو برام دربیاری…تو ذهنم خودخوری میکردم که نیش خند زد و اومد سمتم کنارم نشست پاهامو بلند کرد گذاشت روی تخت و گفت جووون از کجات شروع کنم سفید برفی هوم؟…سریع تیشرتش رو در اورد و پرت کرد پایین تخت… چشمام رو سریع بستم… خندید گفت اووووو باز کن بابا…یه بار نامحرم ببین چی میشه بعدشم من هر کسی نیستمااا یادت رفت؟! … نقطه ضعفم رو میدونست و طبق معمول هدف گرفت…آه کشیدم و گفتم زودتر کارتو بکن من وقت ندارم…یهو سرشو تو گودی گردنم فرو کرد شروع کرد به خوردنش…همزمان تیشرتم رو درآورد و پرتش کرد…سینه هامو گرفت تو مشتاش نوکشو با انگشتش فشار داد…آخی گفتم یهو خیره شد تو چشمام منم خیره شدم به چشمایی که جز هوس چیزی درونش نبود…بغضم رو قورت دادم و یهو خواست شلوارم رو بکشه دستمو روی دستاش گذاشتم بهش گفتم قولت یادت نره با همون چشمای خمارش باشه ای گفت و شورت و شلوارمو محکم درآورد…قلبم تند میزد هم از ترس هم از هیجان رابطه با پسری که دیوونه وار عاشقشم اما اون…با یه حرکت سریع منو به پشت چرخوند و صدای کمربند شلوارش که اومد ضربان قلبم تندتر شد…خیمه زد و یه چیز داخل و کلفت رو لای باسنم حس کردم…سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت روغنی که گفتم خریدی؟زیر لب آره گفتم رفت سمت کیفم منم برگشتم جاشو بگم چون نتونست پیدا کنه…یهو چشمم به کیرش خورد و خشکم زد…اونم سریع متوجه شد و گفت هوی نامحرم نبودم مگه؟بعد خندید…با روغن اومد سمتم و گفت پشت کن گفتم علیرضا خیلی کلفته من دستشویی میرم بخاطر مدفوع اذیت میشم این ۵ برابر اونه…کیرش بیشتر کلفتی داشت البته قدشم نسبتا بلند بود و همین باعث شد از ترس دست و پام یخ کنه…گفت باشه نترس همشو که تو نمیکنم دیوونه بخواب پشت کن…حواسم هست
با انگشت روغن رو به سوراخ کونم زد و گفت اوف لعنتی چقدر تنگی تو موقع دستشویی میری درد نداری؟!..تو دلم گفتم کر بودی تازه چی گفتم!..بعد نوک کیرشو به سوراخ کونم میزد و کاملا افتاد روم محکم بغلم کرد میدونستم قرار خیلی درد بکشم اما چون دوستش داشتم و نمیخواستم بره چاره ای نداشتم…زیرلب گفتم تو رو خدا یواش بذار…باشه ای گفت با چشمای خمارش گردنمو کج کرد و شروع کرد به خوردن لبام…و منم خیلی دوست داشتم لباشو با تموم عشقم همراهیش کردم یه دفعه سرعت لب خوردنش کم شد و یهو سر کیرشو با یه حرکت محکم کامل فرو کرد تو کونم…آی آآآ دارم از درد میمیرم درش بیاااار تو رو خدا…خواستم از تخت بلند شم که محکم کمرمو گرفت و دوباره لباسو گذاشت رو لبم زیر لب دلداریم داد و گفت آروم باشه الان تموم میشه نمیتونم بیخیال کون سفیدت بشمة و به ملحفه تخت چنگ زدم و بالش زیر شکمم رو گاز زدم تا جیغم خفه شه…از درد فقط آی آی میکردم بیرحم سرعتشو به جای کم کردن بیشتر کرد و سوراخ کونم وحشتناک میسوخت مطمئن بودم پاره شده خیلی سوزش و درد وحشتناکی داشتم خدا خدا میکردم زودتر آبش بیاد و تموم شه… ناله هام بلند شد و گریه هام شروع شد و لباشو دوباره قفل لبام کرد بعد یه جون کشدار گفت سوراختو جر دادم سکسی من کون مال منه جوووون آه آبم داره میاد کیرشو سریع کشید بیرون و آبشو رو خالی کرد رو گودی کمرم…باسنمو باز کرد و سوراخمو دید گفت رفتی خونه روغن بزن زخمش خوب میشه اولین بار دردش زیاده دفعات بعد خودتم لذت میبری…چی گفت؟؟ دفعه بعد؟!!! من حتی نمیتونستم از جام بلند شم لعنتی!!رفت سمت لباساش تا بپوشه با گریه ای که حالا شدت گرفته بود گفتم همین تموم شد کارت؟؟حتی حاضر نشدی بغلم کنی بی احساس
نمیدونم چی شاید قیافه گریون من باعث شد برگرده به تخت و دراز بکشه و بغلم کنه تن های برهنه مون بهم خورد خیلی داغ بود ولی گرمای تنشو دوست داشتم انگشتش و برد لای کسم و گفت اگه یکم بیشتر بمونیم طاقت نمیارم کس تمیزتم پاره میکنما پاشو لباس بپوش…گریه هام بیشتر شد باعث شد عصبی شه من واقعا دوست نداشتم با عشقم اینجوری و تو اون مکان مسخره بدون هیچ محرمیتی سکس کنم…الآنم با یه دختر دیگه ازدواج کرده و من 2 ساله هنوز نتونستم وارد هیچ رابطه ای شم چون ذهنیتم خیلی عوض شده ببخشید که زیاد شد.امیدوارم سر هیچ کس نیاد.آمین.
نوشته: مهسا
4 پاسخ به “عشق دردناک”
قلبها عاشق میشوند…کونها تاوان میدهند!!
ما به این مردنماها میگیم لاشی!شانس آوردی باهاش ازدواج نکردی ، هزینهاش یه کون بوده که نه میتونم بگم کم بوده نه میتونم بگم زیاد بوده، در هر حال برو خداتو شکر کن که زنش نشدی
نمیدونم چی بگم. کاش اینطور نمی شد 😔
چقدر استرس داشته که توی دو ساعت رفتن ویلای اجاره ای کونش جر خورده و برگشتهواقعا که دروغ کمتر بگید