شوهر بازنده

انقدر ذهنم درگیر دعوایی که با محسن‌نژاد، مدیرم، کردم بود که نفهمیدم چطور مسیر شرکت تا خونه رو رانندگی کردم. چطور جرات کرد جلوی تمام همکارام با من اونطوری صحبت کنه؟ بعد از سه سال جون کندن تو شرکت، حق من این بود که مستقیم اخراج بشم؟ واقعاً باورم نمیشه. هنوز صدای زوزه‌ی بلند تلفن از سرم نمی‌ره که محسن‌نژاد با صدای بی‌رحم گفت: «حامد، همین الان از اینجا گمشو بیرون»! هنوز ۱۰ دقیقه از جر و بحثمون نگذشته بود که با یک تلفن کارمو تموم کرد.

خیلی تلاش کردم که آروم باشم، اما فشاری روی شونه‌هام و حرارتی توی گوشام بود که از فضای اطراف خارجم کرده بود. هنوز هم نفهمیدم چطور از شرکت بیرون اومدم. ذهنم قفل بود. همه چیز از هم پاشیده بود. حرسم از اون پفیوزِ نامرد که سال‌ها کمکش کردم تا شرکتش به اینجا برسه و تهش بابت یه موضوع مسخره مثل سگ اخراجم کرد رو روی پدال گاز خالی می‌کردم. زمان کند شده بود و صدای ضبط ماشین، بر خلاف همیشه که بهونهٔ خوبی برای پرت کردن حواسم از افکار کسشر بود، این بار هیچ تاثیری نداشت. عصبانی و ناامید بودم.

دو سه ساعتی زودتر از همیشه رسیدم خونه. هنوز سایهٔ درخت کوچیک جلوی آپارتمان روی در فلزی افتاده بود؛ برخلاف همیشه نیازی نبود بعد از کلید انداختن با شونه‌م هلش بدم تا باز بشه. جلوی در واحد رسیدم و در رو باز کردم. معمولاً وقتی وارد خونه می‌شدم، صدای به هم خوردن بشقاب‌ها و لیوان‌ها، یا خوردن ملاقه ته قابلمه یا هر صدای مشابه دیگه‌ای که نشونی از ناهار های خوشمزهٔ مژگان باشه از آشپزخانه می‌اومد. اما این دفعه همه چیز ساکت بود. تلویزیون خاموش بود و صدای تیک و تاک ساعت شنیده می‌شد.

زمزمه‌ای آروم توازن صدای ساعت رو به هم میریخت، اما به قدری بلند نبود که بدون گوش تیز کردن شنیده بشه. به نظر مژگان خانم هنوز از تخت بلند نشده و داره تلفنی با خواهرش غیبت یه ننه‌مرده‌ای رو می‌کنه. آش و لاش و بی حوصله رفتم سمت اتاق خواب؛ نمی‌دونستم چطور دعوای امروز رو بهش توضیح بدم. واقعا حوصله نداشتم. دعا می‌کردم وقتی ازم بپرسه چی شده، فقط بگم «بعدا توضیح میدم» و قبول کنه و سوال پیچم نکنه. چند متری با اتاق فاصله داشتم که از این افکار بیرون اومدم و سرمو بالا بردم. دلم ریخت!

درست داشتم می‌دیدم؟ مژگان روی تخت دراز کشیده و مرد غریبه‌ای خودش رو روی مژگان انداخته. دست چپش از زیر بدن مژگان رد شده و بغلش کرده و با دست راستش در حال بازی با موهای مژگانه. فاصله صورتشون به اندازه‌ای بود که حرارت نفس همدیگه رو حس می‌کردن. مژگان داشت حرف می‌زد و بین هر چند کلمه، خندهٔ عشوه‌داری می‌کرد و با جمع کردن خودش تو بغل اون مرد، پاشو به پای اون مرد می‌مالید. با اینکه اتاق خیلی روشن نبود، اما لاک قرمز جیغی که به ناخن‌های پاش زده بود مشخص بود. مرد غریبه گاهی صحبت‌های مژگان رو با بوسه‌های ناگهانی به لباش قطع می‌کرد و هر بار با خنده‌های شیطنت‌آمیز مژگان روبرو می‌شد. دست چپ مژگان کمر برهنهٔ مرد رو نوازش می‌کرد.

باورم نمیشد. من در عصبانی‌ترین حالت خودم از شرکت برگشته بودم و حالا با صحنه‌ای مواجه شدم که اصلا نمی‌تونستم درکش کنم. اون زن منه؟ اون واقعا مژگانه؟ اگه اون مژگانه، پس اون مرد کیه؟ تمام اتفاقات شرکت رو فراموش کرده بودم و ذهنم با سوالات جدید گلوله‌بارون می‌شد. مات و مبهوت تو افکارم غرق بودم که صدای بلند مرد غریبه خطاب به مژگان افکارم رو پاره کرد: «ولی امروز تقاص هفتهٔ پیش رو میدی، دیگه بهونهٔ پریود دستت نیست که با ساک زدن آبمو بیاری. امروز می‌خوام پاره‌ت کنم»!

مسعود بود! از صدای بَمِش شناختمش. از وقتی اومدم تهران ارتباطمون خیلی کم شده بود؛ آخرین بار یک سال پیش بود که دیده بودمش. زمانی که هنوز گرگان بودم و با مژگان عقد بودیم، مسعود و زنش الهام، دوستان پایهٔ ما برای طبیعت‌گردی و کس‌کلک بودن. اما اون اینجا چیکار می‌کنه؟ واقعا چطور ممکنه؟ بعد از اون همه خاطره و داستان‌های شیرینی که چهارتایی ساخته بودیم، حالا اون روی زن منه؟

دست راست مسعود موهای مژگان رو رها کرد و پایین اومد. با پشت انگشت‌هاش گردن مژگان رو نوازش می‌کرد. پس از چند ثانیه نوازش، دستش رو پشت گردنش برد و صورت مژگان رو به سمت خودش هل داد. لب‌هاشون به هم گره خورد و دهن‌هاشون می‌جنبید. چه حس غریب و تازه‌ای بود، دیدن لب گرفتن زنت از مرد دیگه‌ای! اونقدر درگیر هم بودن که متوجه حضور من نشده بودن. کافی بود یکیشون سرش رو برگردونه تا حامدِ هاج و واج که پشماش ریخته و نمیتونه تکون بخوره رو ببینه.

به خودم برگشتم. از شدت عصبانیت، تابش حرارت از بدنم رو حس می‌کردم. حالا باید چیکار کنم؟ مستقیم برم داخل و هوار بکشم؟ مسعود رو تا حد مرگ بزنم؟ مژگان رو چیکار کنم؟ بعدش چی میشه؟ به پلیس بگم؟ آبروم میره! طی چند ثانیه با منطقی‌ترین حالتی که می‌تونستم فکر کردم. اگه الان وارد میشدم و کاری می‌کردم، چیزی رو نمی‌تونستم ثابت کنم. اونا سکس نکرده بودن، فقط توی بغل هم بودن.

عشق، قدرت شدیدی از احساساته که با ذره‌ای تغییرات سرطان‌گونه، تبدیل به نفرت میشه. مژگان در عرض چند دقیقه تونست این تغییر رو در من انجام بده. جنده‌ای روبروی من بود که آمادهٔ کس دادن میشد. تصمیمم رو گرفتم. از سکسشون فیلم می‌گیرم تا راحت بتونم جندگی زنم و نامردی رفیقم رو اثبات کنم. خودم رو جمع و جور کردم و با فاصله و زاویهٔ خوبی پنهان شدم. هرچند اگه کسی سرش رو برمیگردونه و دقت می‌کرد، من رو میدید، اما بهترین جای ممکن همینجا بود. گوشیم رو در آوردم و شروع به ضبط کردم.

دست مسعود سر مژگان رو به لباش فشار میداد و مژگان هم از این کار استقبال می‌کرد. چپ و راست شدن صورت مژگان نشون می‌داد که از شرایط کاملا راضیه. مسعود تنها پیرهنش رو در آورده بود و شلوار داشت. مژگان سوتین و شورت قرمز رنگی که با ناخناش ست شده تنش کرده بود. این ست رو ولنتاین پارسال براش خریده بودم. مژگان پاهاش رو باز کرد و دور باسن مسعود حلقه کرد، حالا مسعود همزمان با لب گرفتن می‌تونست کیرش رو روی کس مژگان فشار بده. من و مژگان این کار رو زیاد می‌کردیم. به فشار خوردن کسش از روی لباس علاقه داشت. این کار خیلی حشریش می‌کرد.

مسعود دستش رو از پشت سر مژگان بیرون کشید و زیر گلوش برد. نوک انگشتاش بدن مژگان رو لمس می‌کرد. ترقوه، بازو، آرنج، ساعد و نوک انگشتای مژگان مهمون نوازش دست مسعود بودن. چند لحظه بعد، دست راست مسعود هم مژگان رو بغل کرد. حالا مژگان با دو دست بغل شده بود، لب‌هاشون از هم جدا شد. مسعود گفت: «دیگه طاقت ندارم، درش میارم» و سوتین مژگان رو باز کرد. حالا لخت شدن سینه‌های زنم جلوی مرد غریبه به سورپرایزهای قبلیم اضافه شده بود. مسعود پیشونی مژگان رو بوسید. سرش رو وسط سینه‌های مژگان برد و شروع به بوسیدن قفسهٔ سینه‌ش کرد. بوسه‌هایی سریع که حرکت می‌کردن و از قفسهٔ سینه تا زیر چونهٔ مژگان ادامه داشتن. سه بار این کار رو تکرار کرد. این بار که به قفسهٔ سینهٔ مژگان برگشت، سرش به سمت سینهٔ راست مژگان رفت و نوکش رو به دهن گرفت. همزمان با دست راست، سینهٔ دیگهٔ مژگان رو مشت کرد. همیشه با مژگان بابت خرید سوتین‌هاش بحث داشتم. من سایز ۸۰ می‌خریدم تا راحت باشه اما اون ۷۵ رو ترجیح می‌داد تا سینه‌هاش سفت و فیکس با‌یستن. طوری سینه‌اش مشت شده بود که از لای انگشتای مسعود، بیرون زده بود. مسعود دور نوک سینهٔ مژگان رو میلیسید و و ناگاه و همزمان، با فرو بردن سینه‌ش داخل دهنش، به کس مژگان تلمبه میزد. چشمای مژگان بسته و دهنش نیمه‌باز بود. گردنش رو به بالا خم کرده بود و از سلطه‌گری مسعود لذت می‌برد. مکیدن سینهٔ مژگان برای مسعود تمومی نداشت. حالا دهن مسعود بین دو سینه جا به جا میشد و با دستش بدن مژگان رو نوازش می‌کرد. نوازش دستش از زیر بغل مژگان شروع میشد و پایین می‌اومد و تا گودی کمرش پیش می‌رفت. این عمل رفت و برگشت دست و دهان مسعود، مژگان رو به خلسه برده بود.

مسعود سرش رو بالا آورد و گفت: «دیوونه‌م کردی دختر جندهٔ من!». خودش رو کج کرد و کمربندش رو باز کرد. شورت و شلوارش رو با هم پایین کشید. کیر شق شده‌اش که معلوم نبود از کی اون پایین زندانی شده، سیخ ایستاد. قبل از اینکه مژگان حرکتی کنه، مسعود بالا اومد و روی صورت مژگان دو زانو نشست. مژگان بدون ممانعت دهنش رو باز کرد. افسار کار با مسعود بود و زنم مثل یک برده مطیع کارهای مسعود شده بود. تلمبه‌های مسعود توی دهن مژگان شروع شد. آروم انجامش می داد اما صدای اوق زدن مژگان شنیده میشد. به این کار ادامه دادن تا مژگان با دستاش پاهای مسعود رو فشار داد. مسعود کیرش رو درآورد.
-«دیوونه‌ای؟ دارم خفه میشم مسعود!»
-«جندهٔ منی مژگان خانم عزیزم. ببخشید»

صدای زن من بود که از فشار کیر یه مرد تو دهنش شکایت می‌کرد. و صدای مردی بود که زنم رو جندهٔ خودش خطاب کرده بود.

مسعود امان نداد. مشخص بود خیلی حشریه. کیرش از من کمی بلندتر بود اما قطر خیلی بیشتری داشت. مژگانِ جندهٔ من کیر بهتری برای خودش پیدا کرده بود. پایین رفت و شورت مژگان رو کنار زد. حتی تمایلی نداشت که شرت رو در بیاره. کس شکلاتی مژگان دیده می‌شد. ترشحات کسش، اون رو کاملا خیس کرده بودن. مژگان پاهای کشیده‌ش رو باز کرد و با دستاش مسعود رو به سمت خودش کشید. مژگان بلند قد بود و اندام لاغرش اونو کشیده‌تر می‌کردن. بدن برنزی زنم زیر بدن دوست قدیمیم زندانی بود. مژگان کیر مسعود رو گرفت و فورا آه کشید. انگار کلفتی کیر مسعود خیلی لذت‌بخش و تحریک‌آمیز بود. کیرش رو روی سوراخش تنظیم کرد و مسعود فشارش داد.
-«نمیشه! شرتت گیر کرده. باید درش بیارم»

مسعود بلند شد تا شورت زنم رو در بیاره. پاهای مژگان باز شده بودن و شورت به راحتی در نمی‌اومد. مسعود پاهای مژگان رو به هم نزدیک کرد و شورت رو در آورد. کف پای مژگان نزدیک صورت مسعود شده بودن. مسعود بو کشید. انگار پاهای استخوانی و جذاب مژگان که با لاک قرمز تزئین شده بودن، نظر مسعود رو جلب کرده بود. چند باری کف پای مژگان رو بوسید. به پایین نگاهی انداخت و کیرش رو تنظیم کرد. دوباره برگشت و این بار زبونش رو در آورد و شروع به لیسیدن پاهای مژگان کرد. می‌دونم ترکیب بوی لاک با پاهای مژگان چقدر دیوونه‌کننده‌ست. مسعود در اوج بود. فشار کیرش رو بیشتر کرد و کلاهک کیرش داخل مژگان رفت. از صدای نالهٔ مژگان میشد از این موضوع مطمئن شد. شست پای مژگان رو می‌مکید و کیرش رو بیشتر داخل می‌کرد.

تلمبه‌ها شروع شد؛ آروم اما منظم. مسعود انگار چیز جدیدی در زنم کشف کرده بود؛ پاهای مژگان مسعود رو مدهوش کرده بود.
-«مسعوددددد، میشه محکم بُکُنیممم؟»

مژگان با لحن ترکیب‌شده از شهوت و التماس، از دوست قدیمی من می‌خواست که تلمبه‌های محکم‌تری توی کسش بزنه. مسعود صورتش رو از پاهای مژگان جدا کرد و با دو دست، ساق پاهای مژگان رو گرفت. پاهای مژگان رو از هم باز کرد. مژگان تسخیر کیر و مردونگی مسعود شده بود. صدای نالهٔ مژگان فضای اتاق رو پر کرده بود، اما مسعود ناله‌هایی مردونه و نسبتا آروم می‌کشید. هر دو از زمین جدا شده بودن. صدای نالهٔ مژگان به جیغ زنانه و شهوت‌آلود تبدیل شد، دست‌هاش رو مشت کرد و روتختی رو چنگ زد. هر وقت ارضا میشد این کار رو می‌کرد. لرزش پاهای مژگان ریتم تلمبهٔ مسعود رو به هم ریخت و یکی از پاهاش از دست مسعود در رفت. نیمی از کیر مسعود تو کس مژگان ثابت موند و مژگان به خودش پیچید. مطمئنم مسعود هم در آسمون‌ها بود. هر مردی با دیدن ارضا شدن یک زن زیر خودش، حس غرور و مردونگی می‌کنه.

مژگان آروم شد؛ مسعود خودش رو روی مژگان انداخت. صورت‌هاشون به هم نزدیک شده بود. تلمبه‌ها دوباره شروع شد. رگ‌های کیر مسعود برجسته شده بودن. ناله‌های آروم و بی‌جون مژگان دوباره شروع شد. تن مژگان با دستای مسعود محصور شده بود و تلمبه‌ها یکی یکی به اعماق وجود مژگان تقدیم می‌شدن. انگشت‌های پاهای مژگان فشرده میشدن و گاهی تیکه‌ای کوچیک از روتختی رو مچاله می‌کردن. مسعود در عطر گردن مژگان گم شده بود و تلمبه‌هاش جون می‌گرفت. صدای سکس خانم جنده و آقای نامرد، دوباره فضای اتاق رو پر کرده بود. ضربه‌ها سریع‌تر و سریع‌تر شدن تا اینکه مسعود بلند شد و با ناله‌های بلند آبش رو روی شکم مژگان خالی کرد. جهش‌های اول روی ناف و زیر سینه‌های مژگان ریختن اما دو سه جهش از آب مسعود به صورت مژگان رسید. پلک چپ مژگان با آب سفید مسعود پر شد. لب‌های جندهٔ آقا مسعود خندیدن و دست‌های جنده، کون مسعود رو همزمان با جهش آبش به سمت جلو هل می‌دادن. چه ریتم قشنگی! زنم با هر جهش آب از کیر دوستم، هدیه‌ای کیمیا می‌گرفت. انگار مُهر پیروزی به پروندهٔ این سکس نامقدس زده شده بود.

مسعود بی جون کنار مژگان افتاد. صورتش به سمت در بود. به چشم‌هام خیره شد. اشک چشم من با آب کیر مسعود هم‌فرکانس شده بودن و دو مرد، یک متجاوز و یک بازنده، ارتباط چشمی برقرار کردن. نمای سکس این دو نفر از چشم‌هام تار شدن؛ تاریِ ناشی از آبی که از چشم‌هام سرازیر شده بود.

لحظاتی به اتفاقات امروز شرکت و اخراجم فکر کردم و دوباره به سکانس کثیفی که زنده دیده بودم برگشتم. همین لحظه بود که به خودم گفتم: «حامد، تو یه بازنده‌ای. از همون اول هم بازنده بودی»…

پایان

پی‌نوشت:
امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید. شایان ذکر است که این روایت برگرفته از واقعیت نیست و صرفاً زاییدهٔ خیال نویسنده هست. اگر از این سبک نگارش خوشتان آمده و مایل به مطالعهٔ داستان‌های بیشتری هستید، خوشحال می‌شم با ثبت نظرات خود، من را از این علاقه‌مندی آگاه کنید.

نوشته: آلت پرکار

بازدید 19,137

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

19 پاسخ به “شوهر بازنده”

  1. در داستان تخیلیت هیچ شکی نیست اما ازتخیل گذشته و تخمی تخیلیه…مرد با عصبانیت اخراج از محل کار برگشته خونه حالا میبینه زنش داره میده…یعنی مگه میشه این همه صحنه واراجیف تو ذهن بمونه وطرف تعریف کنه باجزئیان و فقط تماشاگرباشه…ضمنا بهتر بود این کسشعرنامه رو اسمشو میذاشتی آقای سیب زمینی

  2. کیرم توی داستانکسکش از همون اول میگفتی این داستان واقعی نیست و تخلیه که آدم وقتش رو بخاطر این کسشر تلف نکنه زن جنده

  3. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  4. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  5. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  6. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  7. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  8. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  9. بنظرم‌بهترین‌کار اینه که فیلم‌بگیری بعد زمان مناسب بشسنی فکر کنی دو حالت دارا یا زنتو وارد تریسام یا کاکولد شی یا زن دیگه ای را بخاطر آتو که داری از زنت وارد کنیمورد سوم طلاق و جدایی و بدون مهریه

  10. ولی زندگی واقعی من خیلییی شبیه این بوداول بعد دو سال، زندگیم بهم ریخت و زنم رفت خونه باباش و فهمیدم توی این دوسال کلا در حال خیانت بهم بودهچند ماه بعدش ام، از کارم اخراج شدمولی فرقش اینه به خودم نگفتم بازنده، خودم رو بلند کردم و دارم زندگی بهتری میسازمولی زیر نظر تراپیست

  11. نه لذت نبردیمانشالله که در عالم واقعیت کس دادن زنتو ببینی و یه آرزوت برسی.

  12. زنت جنده،رفیقت نامرد، خودت بیرگ، کسشعر محض،البته اگه واقعیت داشته باشه من اسمشو نامرد نمیذارم، بالاخره انقد مرد بوده که چیزی به زن جنده‌ت داده که تو نتونستی بهش بدی،خلاصه کلاه قرمساقی رو بذار سرت و دق دلیتو سر همون پدال گاز خالی کن شما

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید