شایان و مامان شیدا (۱)

من شایان هستم و 21 سالمه. با مامانم (شیدا) تنها زندگی می‌کنیم. پدرم تولیدی داشت و خیلی وقت پیش فوت کرد. خودم دانشجو رشته عمران هستم و دانشگاه دولتی شهر خودمون درس می‌خونم. شیدا (مامانم) هم 42 سالشه و کارمند یکی از بانک‌های خصوصی هست. ( همون که تم رنگی بنفش داره). تقریباً هیچ دوره‌ای از زندگیم نبوده که ترجیح بدم با کسی غیر از مادرم وقت بگذرونم. خیلی با مامانم رفیق و صمیمی هستم و تقریباً در مورد هرچیزی با هم صحبت می‌کنیم و با هم وقت می‌گذرونیم…
با هم پلی‌استیشن بازی می‌کنیم، سفر میریم، حتی گاهی دوتایی آنلاین پوکر بازی می‌کنیم و…
از بچگیم همینطوری بود. فقط مدل سرگرمی و کاری که انجام میدادیم، به تناسب با سن من عوض میشد. اما از همه مهمتر، با امسال، الان 3 سالی میشه که مامانم حتی شریک جنسیم هم هست. بهش افتخار نمی‌کنم. ولی خب اومدم اینجا که بازگو کنم. بنابراین ناچارم یکم با آب و تاب تعریف کنم.
مامانم آدم مذهبی‌ای نیست. حتی چون تو خانواده خیلی مذهبی بزرگ شده، میشه گفت از این چیزا هم فراریه. دو تا شخصیت متفاوت داره. تو محل کارش یک خانم بی‌اندازه رسمی و اتو کشیده و جدی، و یه شخصیت شیطون و پر انرژی تو زندگی شخصیش. تو محل کارش که مشخصه، ولی تو خونه 180 درجه متفاوته. البته فقط با من و آدمایی که باهاشون صمیمی هستیم که انگشت شمارند. از لحاظ قد هیکل و استایل، 90 درصد شبیه شبنم مقدمی هست. چاق نیست اما پره و استخوان بندی درشتی داره. موهای فرفری بلند تا قوس کمرش. سینه‌های مامان شیدای من، به خودی خود نه بزرگه نه کوچیک، اما به نسبت هیکلش حساب کنی، یکم کوچیکه.من سایزهارو سرچ کردم، مدیوم از همه شبیه‌تر بود.

مامانم ( شیدا ) هم از لحاظ آرایش و روتین پوستی و … هم از لحاظ مد و استایل و … خیلی به خودش میرسه. تا حالا ندیدم که بدون عطر و ادکلن زدن یا با لباس بدون اتو از خونه بر بیرون. یه کوچولو هم بی‌بی فیس هست و حداقل 10 سال کوچکتر بهش می‌خوره. بخصوص وقتی اسپورت می‌پوشه، که البته چون شهمون چندان بزرگ نیست، بخاطر کارش، فقط تو سفر و مهمونی اسپرت می‌پوشه.
رابطه من و مامان هم اینطوریه که هیچ چیز پنهانی از همدیگه نداریم. بخصوص این چند سال اخیر. از وقتی یادمه همیشه در مورد هر چیزی، راحت باهام حرف میزد و نظرمو می‌پرسید. و همین باعث شده بود منم برای هر چیزی احساس راحتی باهاش داشته باشم و برم پیشش. همیشه تو خونه راحت لباس می‌پوشید و من تو همه حالتی مامانمو دیدم. حتی در حالی که فقط یه شورت تو پاشه و سینه‌هاش هم با دست پوشونده، میرفتم تو حمام و پشتشو می‌شستم.
مامان شیدای من، خیلی پرشور و هیجان هم هست و هیچ وقت زنی نبوده که بتونه مجردی رو تحمل کنه. برای همین یادمه گاهی با آدمای مختلف تو رابطه‌های کوتاه مدت بود و هر بار که من می‌فهمیدم، یک ساعت نازمو می‌کشید و برام توضیح میداد که هیچکدوم از اینا جای پدر تو نمیشن و فلان که تاثیر منفی روی من نذاره. منم تا 16 سالگی تقریباً از همه روابط مامانم دور بودم. تا 5 سال پیش که 3 روز تعطیل بود و م از تهران مهمون داشتیم. قرار بود یکی از دوستای مامانم با همسرش بیاد خونه ما. تقریباً دوست خانوادگی بودن و از وقتی کوچکتر بودم اینارو میشناختم.
خلاصه اینا اومدن و روز اول از صبح با مامانم رفتن دریا و جنگل و تفریح تا عصر. بچه هم سن و سال منم نداشتن. برای همین من باهاشون نرفتم و موندم خونه. و عصر هم حوصله‌ام سر رفته بود و ساعت 7-8 عصر خوابیده بودم. برای همین ساعت 1 صبح (بامداد) بود که بیدار شدم و چون مهمون داشتیم، پاورچین پاورچین از اتاقم اومدم بیرون و رفتم بالا که برم دستشوئی. دیدم کسی تو پذیرایی نخوابیده. اتاق مامانمو نگاه کردم، دیدم در اتاق بسته هست ولی چراغ روشنه. فکر کردم بیدارن. گفتم برم دستشوئی و برگردم برم پیششون.
تو دستشوئی کارمو که کردم، برگشتم برم سمت اتاق که صداهای آه و ناله توجهمو جلب کرد. برای همین با احتیاط بیشتری رفتم سمت اتاقو بدون اینکه در اتاق رو باز کنم، یواشکی از زیر در داخل اتاق رو تماشا کردم .کامل نمی‌تونستم چیزی ببینم. ولی همین که بدن لخت سه نفر کاملا قابل تشخیص بود به سرم افتاد که من باید این صحنه رو واضح ببینم. و منم تو سنی بودم که خوراکم این چیزا بود دیگه. تنها پنجره اتاق مامانم، یه پنجره باریک به پاسیو بود که نزدیک سقف بود و فقط نورگیر بود. یعنی اصلا بازشو نبود. رفتم یه چارپایه آوردم و به سختی تونستم خودمو برسونم به اون پنجره و از اونجا ببینم. مامانم دراز کشیده بود تو بغل زن طرف و در حالی که سر زنش تو گردن مامانم بود و داشت گردنش ومی‌لیسید و سینه‌هاشو مشت می‌چلوند، مرده هم پاهای مامانمو بالا نگه داشته بود و داشت تلمبه می‌زد. مامانم روبروی من بود و اگه چشماشو باز می‌کرد قشنگ می‌تونست منو ببینه ولی اینقدر غرق شهوت و لذت بود که منو ندید. و اون شب من تمام اون 40 دقیقه سکس 3 نفره رو دیدم و کیرمو مالیدم. تا اینکه آخراش، کارشونو کردن و 3 تایی تو بغل همدیگه بودن و عشق بازی می‌کردن که با خودم گفتم برم تو اتاق خودمو یه جق حسابی با چیزایی که دیدم بزنم. همین که خواستم چارپایه رو بذارم سرجاش، خوردم به یه چیزی تو آشپزخونه و تق صدا داد. برای همین بدو بدو و با ترس از اینکه گیر بیفتم، اومدم پایین تو اتاقم و خودمو زدم به خواب. چون میدونستم اگه مامانم فهمیده باشه، حتما بهم سر میزنه. نیم ساعت دیگه هم گذشت همینطور که تو تختم دراز کشیده بودم، کم کم بیضه درد گرفتم. اولین بارم بود اینطوری میشدم و نمیدانستم دلیلش چیه. بیضه‌هام حساس شده بود و نمی‌تونستم درست راه برم یا حتی دراز بکشم. همینطوری داشتم با این ماجرا کلنجار میرفتم که یهو مامانم در زد و اومد تو.
+شایان جان؟ بیداری مامان؟
-بله مامان بیدارم.
+چرا تو تاریکی نشستی؟
نگاه کردم دیدم فقط یه روبدوشامبر تنشه و مشخصه چیزی غیر از اون نپوشیده. منم از همه جا بی خبر! به خیال خودم بهترین بهانه رو جور کردم. یهو گفتم:

  • دلم درد میکنه.
    اومد کنارم نشست روی تخت و پتو رو زد کنار و لباسمو زد کنار و دستشو گذاشت روی شکمم…:
    +کجای دلت مامان؟
  • هیچی ولش کن، خودش خوب میشه.
    و از اونجایی که مامانم بچه‌ای نبود که همین دیروز به دنیا اومده باشه، با یه نگاه عاقل اندر سفیه و حق به جانب پرسید:
    +پسرم از کی داشتی یواشکی مارو نگاه می‌کردی؟
    من رومو برگردوندم و به پهلو خوابیدم و جوابی ندادم.
    +خب پسرم دل دردت بخاطر همونه دیگه.
    بعد همینطوری که نوازشم می‌کرد، کنار من دراز کشید روی تخت و از پشت بغلم کرد.
    +می‌دونی که تو عشق منی، ولی خیلی کار بدی کردی مامان که اتاق منو تماشا کردی. حالا از کی داشتی نگاه می‌کردی؟
    من جوابی ندادم.
    +5 دقیقه؟
    با حرکت سر گفتم نه.
    بعد همونطور که موهامو نواز می‌کرد، پرسید؟
    بیشتر از 5 دقیقه؟
    با حرکت سر گفتم آره.
    بعد همینطور هی 5 دقیقه 5 دقیقه رفت بالا و من هی گفتم نه، تا وقتی فهمید از بیشتر از 1 ساعت پیش اونجا بودم یهو با شوخی گفت:
    خب مامان تو که از اولش اونجا بودی، یهو میومدی تو پیشمون دیگه! سریع پشت سرش گفت شوخی کردم، این کارو نکنی یوقت.
    بعد سرمو بوسید و آروم تو گوشم گفت:
    +خب پس اونی که الان درد می‌کنه، شکمت نیست مامان، شومبولت.
    -باید چکار کنم مامان؟
    +اون دیگه به خودت مربوطه. باید کاری که شروع کردی رو تموم کنی.
    بعد یه تکونی خورد که بلند بشه و بره ولی یه مکثی کرد و گفت:
    +تو که امشب حیثیت و زار و زندگی منو دیدی، …
    و بدون اینکه چیزی بگه، دوباره منو در آغوش کشید و دستشو برد به سمت شلوارم و سعی کرد از زیر کش شلوارم راهی پیدا کنه به تو شورتم که من جا خوردم شلوارمو گرفتم.
    همونطوری که شلوارمو گرفته بودم و زیر چشمی نگاهش می‌کردم، با یه حالت اغواگرانه، گونه‌مو طوری بوسید که زبون و خیسی لباشو روی گونه‌ام حس کردم و همونطوری آروم گفت:
    +فقط همین امشب، چشماتو ببند و به هیچی فکر نکن، بذار مامان شکم دردتو خوب کنه. بعد در موردش حرف می‌زنیم.
    منم که با همون بوسه خلع سلاح شده بودم، شلوارمو ول کردم و مامانم شلوارمو کشید پایین.
    اول یه تایم تقریباً چند دقیقه‌ای با نوک انگشتاش ناحیه بیضه و آلتم و نوازش می‌کرد و من تو دلم خالی میشد با این کارش. و وقتی دوباره کیرم راست شد، حس کردم سرشو برد پایین و بعد حس کردم کیرم خیس شده. آب دهنشو که ریخت ، به دستش پخشش کرد و بعد شروع کرد آروم کیرمو با دست بالا و پایین کرد. تمام این مدت دستامو کنارم گذاشته بودم و فقط پشت دست راستم بود که به ران پای مامانم برخورد کرده بود. و همین لمس کوچیک اینقدر برام لذت بخش بود که تا لحظه آخر دستمو به پای مامانم چسبوندم. تا اینکه نزدیک ارضا شدن بودم که مامانم فهمید و همینطور که برام جق می‌زد، سرمو گرفت تو بغلش و به سینه‌هاش فشرد. منم در نهایت لذتی که هرگز برام تکرار نشد، آبم اومد و روی دست مامانم جاری شد.
    اینقدر احساساتی شده بودم که مامانمو بغل کردم و اونم منو بغل کرد و اینقدر منو تو بغلش نگه داشت و نوازش کرد و بوسید که خوابم برد.
    اون شب گذشت و دو شب بعد که مهمونامون اونجا بودن، مامانم شبا میومد اتاق من می‌خوابید روی زمین. من یکم از مامانم خجالت می‌کشیدم ولی مامانم اصلاً به روی خودش نمیاورد. و من هی منتظر شدم بالاخره با مامانم در مورد اون شب صحبت کنم، ولی مامان اصلا انگار یادش رفته بود.
    مهمونا رفتن و یه مدت هم گذشت و روابط ما دوباره به روال عادی برگشت. 8-9 ماه بعد، یه روز مامانمو صدا کردم که بیاد حمام و پشتمو بشوره. لخت لخت بودم و حتی شورت نداشتم. با خودم گفتم میشینم روی چهارپایه حمام، زانوهامو بغل می‌کنم، مامانم هم میاد میشوره و میره بیرون بعد از جام بلند میشم دیگه. ولی همینکه مامان اومد تو عطرش پیچید تو حمام بخار گرفته، هوایی شدم و یاد اون ماجرا افتادم. همینطور که مامانم داشت پشتمو می‌شست، من کیرم داشت سفت‌تر و سفت‌تر می‌شد. مامانم کارش تموم شد و با مهربونی قربون صدقه‌ام رفت و از حمام رفت بیرون. وقتی رفت هی با خودم کلنجار رفتم که مامانمو صدا کنم و موضوع رو بهش بگم و یکبار دیگه خواهش کنم کمکم کنه جق بزنم. تااینکه دلو زدم به دریا و مامانمو دوباره صدا کردم.
    +چی می‌خوای مامان؟
    من با مِن و مِن هی با اشاره سر و … گفتم:
  • مامانی … میشه یکبار دیگه …
    +یکبار دیگه چی مامان؟
    یکم بهم خیره شد و همینطوری نگاهم کرد تا فهمید چی میگم. یهو با تشر گفت:
    +نخیر نمیشه. خودت کارتو بکن زود بیا بیرون.
    بعد هم درو بست و رفت. منم که این رفتارو دیدم کلا کیرم خوابید و مود جق زدن از سرم رفت و کلی حس عذاب وجدان و شرمندگی و خجالت اومد سراغم.
    دوش گرفتم اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم. یک هفته ای از مامانم فراری بودم. تا یه شب بعد از شام، رفتم رفتم تو اتاقم که نیم ساعت بعد مامانم با دوتا چایی اومد اتاقم.
    اون شب یه سارافون بلند تنش بود که شونه و پاهاش لخت بود. البته تو خونه معمولا اینطوری لباس می‌پوشید. ولی حتی لباسای اون شبش رو به طور خاص یادمه. حتی سوتین نداشت و سینه‌های آویزون‌تر از همیشه بود.
    چایی رو گذاشت و نشست روی تخت و گفت:
    +شایان جان، مامان… تو دیگه الان باید دوست‌دختر داشته باشی پسرم. نمیشه که من اینکار رو برای تو انجام بدم.
    تقریباً 5 دقیقه راجع به معایب و مضرات این کار حرف زد و توضیح داد و من همینطوری سرم پایین بود و فقط داشتم گوش می‌کردم و از خجالت آب میشدم.
    +پسرم من صلاح تو رو می‌خوام مادر، خودارضایی اصلا برات خوب نیست.
    تو همین لالوها، فقط یه جمله گفتم و اونم واقعا از صمیم قلب گفتم:
    -مامان هیچ بغلی، بغل شما نمیشه، اون شب که آخرش منو بغل کردی از همه چیزش بیشتر لذت دشت.
    اینو با صدای آروم گفتم و باعث شد مامانم در حالی که روی تخت نشسته بود، قربون صدقه‌ام بره و آغوشش رو باز کرد و گفت بیا تو بغلم عشق مامان.
    بغلش کردم و بعد منو کشید به سمت خودش و دراز کشیدیم روی تخت. و همانطور که محکم منو در آغوش گرفته بود گفت:
    آغوش من تا ابد مال توئه مامان. هر وقت دلت خواست بیا تو بغلم عشقم.
    بعد در سکوت، شاید 10 دقیقه‌ای منو بغل کرده بود و سرمو به سینه‌اش فشرده بود و یکی از پاهاش هم دورم حلقه کرده بود و همینطوری نوازش می‌کرد و قربون صدقه‌ام می‌رفت.
    همین کاراش که با صدای آروم تو گوشم حرف میزد و همزمان منو چسبونده بود به خودش و گرمای تنش رو حس می‌کردم، رفته رفته منو حشری کرد و کیرم آروم آروم راست شد و به ران پای مامانم چسبیده بود. وقتی مامانم متوجه شد با نگاه شیطنت آمیزش تو چشمام نگاه کرد و با لحن شوخی گفت:
    +جنبه هم نداری‌ها مادر
    +قربون پسر بی جنبه خودم بشم،
    منم سرمو مثل بچه کردم تو سینه‌اش تا چشمم به چشمش نیفته.
    بعد از چند دقیقه جسارت و جراتم بیشتر شد و بدون اینکه کار اضافه‌ای بکنم، همونطور که کیر راستم روی ران پای مامانم بود، کمرمو عقب و جلو می‌کردم. مامانم که متوجه شد، نامحسوس، به کمر دراز کشید و منو کشید روی خودش. حس می‌کردم یکم پاهاشو از هم باز کرد. چون اگه لباس تنمون نبود، دقیقا پوزیشنی بود که می‌تونستم کیرمو فرو کنم داخل کس مامانم. ولی از این خبرا نبود. برای همین توی همون حالت، طوری که روی مامانم دراز کشیده بودم و سرم روی سینه‌هاش بود، سعی می‌کردم کیرمو بمالم به کس‌ـش.
    گرمای بدنش، نفس‌های گرمش، دستاش که از زیر لباسم رد کرده بود و کمرمو با ناخن نوازش می‌کرد. همه اینا لذت رو برام دوچندان کرده بود. و نکته اینه که هر دو غیر مستقیم اینکارو می‌کردیم. اونجایی که دیگه تو اوج لذت بودم، از تن نفس کشیدن مامانم فهمیدم اونم حالی به حالی شده که همین باعث شد لذت من دو چندان بشه و آبم بیاد و ارضا بشم.
    اون دومین بار بود که با کمک و دخالت مامانم ارضا میشدم و لذت بی نهایت می‌بردم. بعدش هم که نیم ساعت بغلم کرد و نوازشم کرد و بوسیدم تا دیگه بلند شد و منو فرستاد حمام.
    اما متاسفانه بعد از اون ماجرا دوباره دو سال طول کشید تا من دوباره به آغوش مامان شیدای قشنگم راه پیدا کنم. بعد از اون شب، همه چیز برگشت به روال قبل و همینطور که بزرگتر شدم و کنکور دادم و … دیگه جسارت پیش کشیدن و تکرار اون ماجرا رو پیدا نکردم.
    که میشه 3 سال پیش. در واقع روز تولد 19 سالگیم، مدتی بود کشش عاطفی بین من و مامانم به حدی زیاد شده بود، که در نهایت یه توافق ناگفته و نانوشته بین منو و شیدا (مامانم) ایجاد شد و از اون شب به بعد تا همین الان، شریک جنسی همدیگه هستیم و تری سام و ضربدری و همه جور سکسی رو تجربه کردیم باهم که تو قسمت های بعدی هر قسمت یکی از خاطراتمون رو براتون می‌نویس به شرط اینکه از اولی خوشتون بود.
    عکس هم می‌خواستم بفرستم، ولی راهشو پیدا نکردم. اگر بلدین، تو کامنتها راهنمایی کنید تا داستان بعدی عکس واقعی بذارم.

نوشته: merfan

بازدید 18,751

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

16 پاسخ به “شایان و مامان شیدا (۱)”

  1. تاپیک بزن بهترین و ساده ترین راههداستانت عالی بود زود به زود قسمت های جدید بفرست

  2. کونی تا رسید به اصل کاری بجای اینکه با جزییات بگی میگی خلاصه از اون موقع شروع شد بعد میخوای قسمت بعد تریسام و ضربدری بگی کونی باید دفعه اول با جزییات بگی که چطوری شروع شد نگی بگی قانون نا نوشته شروع شد

  3. عه تو هم مامانتو درحال کس دادن دیدی و بعدشم مثل من کردیش اوووووف اگه پایه ای مامان معصومه و مامان شیدا رو باهم بکنیم یه حال اساسی بدیم به کیر و کسا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید