چند بیت از شعرای اون موقعم که براش فرستادم:
… لب شکر شکنت را بمکم— آنقدر مست شوم یا بیهوش
جامه را از تن نازت بکنم — لخت و عریان فشرم در آغوش
به متاع تو خریدارم من – بفروش این دو نود ! را بفروش
نوک پستان درشتت به دهان —-دست بر لای دو پا بی تن پوش
آنقدر دست بمالم به کست—که کنی ناله روی تو از هوش …
وقتی سکس چت میکردیم و به جای حساسش میرسید زنگ میزدم سکس چت تبدیل به سکس تل میشد . سونیا برام مثل آب شور دریا بود. هرچه میخوردم تشنه تر میشدم. برای دیوونه بازیهامون پایانی متصور نبود . کم کم حس کردم به من در قالب یه جوون همسن خودش در قالب یه بچه شهرستانی که افکارش خیلی بالاتر از سنش بود و براش شعر میگفت علاقمند شده و یه رابطه احساسی عمیق داره شکل میگیره. از خودم بدم میومد . میدونستم با دروغ دارم خودمو یه نفر دیگه معرفی میکنم و اون داشت کم کم عاشق اون یه نفر دیگه میشد . تصمیم گرفتم همونجور که با دروغ شروع کرده بودم با دروغ تمومش کنم. یه شش ماهی هیچ خبری ازم نشد تو مسنجر و تلفن روزی چند تا ایمیل و اس ام اس میفرستاد . واقعا نگرانم بود .این منو بدتر عصبی میکرد. براش میل فرستادم که مادرم سکته کرد و درگیر کارای اون بودم پرستار براش گرفتیم مجبور شدم بنا به درخواست مادرم ازدواج کنم با پرستارش .برام آرزوی خوشبختی کرد و گله کرد چرا بیخبرش گذاشتم . بعد یعه مدت برام پیام داد با هم دوست معمولی باشیم منهای مسایل سکس. گاهگاهی با هم راجع به همه چی چت میکردیم موسیقی ،تاریخ ،رمان ،فیلم مسایل کاری مسایل و مشکلاتی که با دوستاش داشت با پسرایی که دوست میشد تمام رازهاشو برام میگفت حتی مسایل جنسیشودر واقع من سنگ صبورش بودم . کم کم دوباره به مسایل جنسی کشیده شدیم . لایو سکسی میداد وقتی از حموم بیرون میومد یا فیلمای کوتاه میفرستاد . من هم روز بروز آشفته تر و شیدا تر میشدم . تا چند سال پیش تو روز تولدم گفت این رابطه دیگه فایده نداره تو همش داری دروغ میگی و وقتی نمیتونیم همدیگر رو ببینیم چرا باید سرگردان همدیگه باشیم . شک کرده بود مدتها بود . ازاینکه عکسمو براش نمیفرستادم البته عکس صورتمو .دیدم خودش داره این رابطه رو قطع میکنه گفتم یه روز حقیقت رو بهت میگم. سعی کردم فراموشش کنم اما نشد یعنی نتونستم . حقیقت رو تو یه ایمیل براش نوشتم عکس خودمو اسم واقعیمو عکس بچه هامو فرستادم براش وب دادم از محل کارم و منو دید . نوشت برام سن و سالت مهم نبود حتی اگر رو ویلچر هم میبودی و شصت سالت هم بود بازم میخواستمت اما تو میگی که خوشبختی و خونوادتو دوست داری جایی برای من نیست
نوشتم براش :
حال که دیدی مرا کنج دلم شاد شد مرغ دل زار من از قفس آزاد شد
موی سفیدم ترا گفت که من را ببین مالک این سلسله هست وزین و غمین
کوزه نیرنگ را دی بشسکستم بدان اصل حقیقت چه بود حال مرا بد ندان
بستر گرم ترا کی به حریق افکند یا که حریم تنت کی به تنش بشکند …
تا مدتها دیگه تماسی نداشتیم اما ایندفعه دیگه من نمیتونستم از ذهنم بیرونش کنم . نا خود آگاه یواش یواش میومد تو فکرم مینشست . تلگرام و واتس آپ اومد . هرروزبرای همدیگه پست میذاشتیم برام یه ماموریت کاری پیش اومد که برم تهران گفت حالا که دیدمت بیا همدیگه رو تو یه کافی شاپ ببینیم یه قهوه میخوریم میبرمت جایی که دنج باشه و نگرانی نداشته باشی که کسی مارو با هم ببینه فقط با هم حرف میزنیم . ضربان قلبم تند شد خون دوید تو صورتم خیلی با خودم کلنجار رفتم میدونستم دارم پا به یه وادی میذارم که خیلی خطرناکه و برگشت نداره .تهران که رفتم از وزارت خونه که بیرون اومدم اسنپ گرفتم رفتم سر قرار. په جای پرت قرار گذاشته بودیم . تو ماشینش منتظر من بود . سریع پریدم تو ماشین انگار که دزدی کرده باشم فکر میکردم همه مردم دارند مارو نگاه میکنند . سلام و احوالپرسی کردیم رانندگی میکرد و من فقط نگاش میکردم بار ها و بارها تو چتها همدیگر رو لخت کرده بودیم و عشقبازی کرده بودیم تمام مختصات بدن همدیگه رو میشناختیم الان مثل دو تا دوست معمولی تو خیابونهای تهران تو ماشین داشتیم دور دور میکردیم بقول اون . رفتیم تو یه کافی شاپ نیمه تاریک و قهوه خوردیم و حرف زدیم اما تو همون فضای نیمه تاریک میترسیدم که کسی ما رو ببینه اونم تو تهران درندشت از بعد از ازدواجم دیگه ازین کارا نکرده بودم و حس خیانت تو وجودم میومد و میرفت . اما حس قویتری اونو کنار میزد دو سه ساعتی باهم بودیم و از هر دری حرف زدیم منو نزدیکای آرژانتین پیاده کرد موقع خدا حافظی هر دومون منتظر یه اتفاق بودیم خیابون خلوت بود . خم شدم و لبام به لباش قفل شد لبایی که قبلا تو دنیای مجازی هزاران بار بوسیده بودمش یه بوسه آرام و رمانتیک و سریع هم قطعش کردم به هر صورت تو خیابون بود . خداحافظی کردم و اومدم.تو تلگرام از اولین برخوردمون و حسی که داشتیم کلی حرف زدیم. گفتم دلم میخواست یه گوشه خلوت وحشیانه به دیوار میچسبوندمت و تو بغلم لهت میکردم و لباتو میجویدم و زبونتو میمکیدم و با زبونم رو دندونات میکشیدم ولی تو خیابون جاش نبود . گفت کی میای دوباره گفتم چطور؟ گفت این دفعه که اومدی باید تو یه خونه با هم تنها باشیم و تموم فانتزی هامونو عملی کنیم.
نوشته: کامبیز
11 پاسخ به “سونیا (۱)”
موفق باشی کامبیز خانادامه ش رو هم زودتر بنویس
به شکل ناشیانه ای جالب بود
انشاالله ک راست باشه و اسکلمون نکرده باشی
کاملا از داستانایی که مردی که بچه داره و زن داره با دختر جوون یکاری میکنه متنفم
خوب نوشتی مخصوصا شعرات …??
من دوست داشتم داستانت روبا اینکه یه جاهایش گنگ بودمنتظر ادامه داستانت هستم
سبک داستانای سکسی دهه 80 بود ولی خوب نوشتی .در کل جالب بود.
داستان اشنایی من و ی دختر ۲۵ ساله، تو ۳۵ سالگیم شبیه حکایت تو هست!?
يعني از زمان ياهو مسنجر اسنپ بوده !!!؟
بالاخره بعد از مدتها یه داستان خوب خوندیم… لایک!.. ولی بنظر من اولین ایرادش دوقسمتی کردنشه… حجم و روند قصه برای دوقسمت کافی نیست و برای یک سایت سکسی قسمت اول ناقص و ابتر هست…
کیرم به مه عزت پره له گو