یلدا انگشتاشو روی شیشهٔ پنجرهٔ ماشین فشار داد. باران تندِ پاییزی، خیابونا رو تازه کرده بود. مژگان پشت فرمون نشسته بود و با بیتفاوتی سیگار میکشید. «نگران نباش، یلدا جون. این مهمونی اونجاها نیست… یه جایی تو حوالی دروسه.»
یلدا سعی کرد نفسشو آروم کنه. از وقتی اون شب رو با سامان گذرونده بود، خوابای آشفتهش تمومی نداشت. اما مژگان همش اصرار می کرد و راه و بیراه می آورد و صغری کبری می چید که یلدا رو برا رفتن به پارتی راض کنه : یلدا این بار خاصتره… با آدمای مهمتری معاشرت می کنیم و از آشنائی باهاشون لذت می بریم بهم اعتماد کن ، مطمئنم رفتن به این مهمونی خیلی خوشحالت می کنه و برات خاطره قشنگی می سازه.
ماشین به یه ویلاى بزرگ در انتهای خیابون خلوتی رسید. نورهای نئون قرمز و آبی از پنجرهها به بیرون میتابید. صدای موسیقی تکنو حتی از بیرون ویلا هم شنیده میشد. مژگان دست یلدا رو گرفت: همه چیز رو به من بسپار. فقط یه نفس عمیق بکش و کم کم نفست رو آزاد کن و سعی کن فقط لذت ببری.
فضا پر از دود سیگار و بوی عطر های سنگین بود. مردان و زنانى با لباس های چرم و بوت های ساق بلند به اونا نگاه میکردن. یلدا احساس کرد لباس مشکی تنگش داره خفش میکنه و حس راحتی رو ازش گرفته تو این افکار بود که مژگان دستشو گرفت و کشوندش به سمت بار و گفت:بیا یه گیلاس بزن واسه ریکاوری خوبه
ناگهان مردی قد بلند با کت چرم سیاه به اونا نزدیک شد. موهای سفیدش باسنش همخونی نداشت. مژگان جان! بالاخره آوردیش…
مژگان خندید: آره، رضا. این همون یلداس که برات تعریف کرده بودم.
رضا (نه شوهر یلدا، بلکه میزبان مهمانی) دست یلدا رو بوسید: خوش اومدى، ملکه! امشب قراره تاریخ ساز بشی
یلدا به مژگان نگاه کرد: «رضا؟! اسمش…»
مژگان در گوشش زمزمه کرد: «فقط تصادفیه. بهش میگن رضا اژدها… رئیس این جمع هستش رضا سوئیچ ماشینش رو از جیبش در آورد و رو به مژگان کرد و گفت: اینو بگیر برو از صندوق عقب یه بطر شراب گذاشتم وردار بیار ، میدونی ماشین کجاس ؟ مژی گفت :آره بابا جای همیشگی دیگه… رضا برگشت سمت یلدا و ادامه داد :یکی از دوستان شراب رو از فرانسه آورده برام …دورده ، دورد شراب گیرائیش خیلی بالاست…قسمت بود با پرنسس یلدا هم پیاله بشیم و دردی کش میخونه…چند دقیقه ای بعد مژگان با بطر شراب اومد ، رضا گفت :بیاید بریم بشینیم اون میز کنج…یلدا نمیدونست چقد خورده …احساس می کرد رو زمین و هوا معلقه سرش داغ داغ شده بود گفت مژگان بهم سیگار بده مژگان گفت حالت رو خراب نکنه بکشی میزنه بالا …یلدا با حالت مستی گفت : خ…ب ح…ا…لا توااام ، رضا بهم میده ، رضا سیگاری گذاشت کنج لب یلدا و فندک رو گرفت زیرش و دود سیگار تو هوا حلقه حلقه شد…
بقیه داستان از زبون یلدا :
دور میز نشسته بودیم و حسابی عرق خورده بودیم و مست مست شده بودم داشتیم حرف میزدیم که نمیدونم چطور شد که دیدم با رضا تنهام…رو تخت دراز کشیده بودم رضا سرمو تو بغلش گرفته بود و موهامو نوازش میکرد راستش خیلی برام لذت بخش بود ، گفتم اینجا کجاست؟ مژی کجاس؟ رضا گفت:داشتی تلو تلو میخوری یه کم تعادلت رو از دست داده بودی ، آوردمت حالت بهتر بشه، مژی رفت طبقه منفی یک دارن با بچه ها خوش میگذرونن ، اگه میخوای بفرستم دنبالش ؟ گفتم :نه خودش میاد
مشروب زیاد یه ذره حشریم کرده بود رضا همچنان داشت با موهام ور میرفت منم مور مورم میشد … رضا گفت: یلدا و چه چشمای خوشگلی داری ؟ تا حالا کسی بهت گفته چشات سگ داره؟ یه خنده ریز شیطنت آمیز براش زدم اونم گفت : جوونم خندتم خوشگله. مژگان برام گفته بود که خاصی واقعا راست میگفت خیلی خاصی اصلا یه جورائی ادمو محصور میکنی .بازم براش خندیدم …رضا دستم رو آورد بالا و یه بوسه پشت دستم زد ،خیلی خوشم اومد…اونم اینو فهمید گفتم چه شرابی بود چقد شیرین و خوشگوار بود .گفت:آره بهت که گفتم سفارشیه، ببینم دهنت بو شراب میده یا نه…یه ها کردم به بهونه بو کردن سرشو آورد جلو لباشو گذاشت رو لبام و شروع کردن به لب بازی و…
رضا یه نگاه شهوت ناک بهم كرد و چسبوندم به خودش و شروع كرد بو كردن تمام بدنم ، من تو بغلش بودم و اون شروع كرد لب گرفتن وااای چه مزه ای می داد .
لباشو گذاشت روی لبام و شروع كرد محكم مكیدن از طرفی هم دستش رو گذاشته بود روی پهلوهام چون می دونست كه با این كار دیوونه میشم. تو همون حالت لب گرفتن شلواركم رو از پام در آورد و بعد بلند شد و سریع نیم تنم رو درآورد و پشت سرش دكمه های لباس خودش رو باز كرد منم كمكش كردم و وقتی می خواست شلوارش رو در بیاره من با پاهام كشیدمش پائین حالا دیگه اون با یه شورت بود و من با یه شورت و سوتین.لبای داغشو گذاشت روی لبام و سوتینم رو هم كامل از تنم در آورد و نوك سینه هامو با انگشتاش محكم فشار میداد، همون طور منو خوابوند روی تخت و زانوی راستش رو هم چسبوند وسط پام ، زانوشو آروم آروم حركت می داد رضا هم اینقدر خوب منو حشری كرده بود كه كاملا بی حركت بودم فقط میتونستم رو ستون فقراتش حركت كنم با هر بار نوازشم رضا به نشونه تایید نوك سینه هامو بیشتر فشار میداد.انقدر لبامو خورده بود كه نفسم بند اومده بود سرمو برگردوندم اونم شروع به گاز گرفتن گوشم کرد و مدام زبونشو سمت گردن و رو سینه هام حرکت میداد و هر تا به نوك سینه هام می رسید زبونشو رو نوک سینم چند لحظه ای ساکن نگه میداشت یه کوچولو نگام كرد فهمید كه خیلی بهم ریختم دستشو گذاشت روی لبم منم شروع كردم مكيدن انگشت وسطیش… بعد یه كم مكث دستشو كشید و رفت سراغ نافم با ولع زبونش رو میکرد توی نافم … و در همون حین هم بندهای شورتمو باز كرد و دستاشو گذاشت رو پهلوهام و همزمان كه پهلوهامو می مالید با لباش ، لبای كسمو گاز می گرفت و می كشید ، تمام بدنم می لرزید بعد اومد کنارم خوابید و سرمو محكم گرفت تو بغلش و بهم گفت یلدا تو بهم اعتماد داری؟ یه كم نگاش كردم و گفتم راستش تو سكس نمی دونم می تونم بهت اعتماد كنم یا نه!!! وقتی نگاه متعجبم رو دید آروم خندید و لبامو بوسید و با دو تا دستش آروم لبای كسم رو از هم باز كرد و نوك زبونش رو گذاشت رو چوچولم ، ناخودآگاه یه جیغ کشیدم واقعا نمی تونستم تحمل كنم ، دستاشو گذاشت روی پهلوهام و همانطور كه نوازشم می كرد تمام كسم تو دهنش بود و گاز ریز میگرفت وقتی دید واقعا حالی به حالی شدم چند تا ضربه محكم زد روی كسم و پاهامو باز كرد و…
نوشته: رضا