رویایی که در سربازی به حقیقت پیوست (۳)

جمعه بود و شب قبلش علی پلمپ کونمو باز کرده بود
تمام تنم کرخت بود و درد داشتم هنوز
شبیه تازه عروسی شده بودم که شوهرش پردشو زده چشام دنبال علی می گشت ولی نبود
جمعه ها زیاد کاری با کارمون نداشتن بیشتر نظافت و حمالی های گروهانو باید میکردیم لباسمو پوشیدم رفتم سمت اتاق منشی
علی اونجا بود
منو دید صورتش باز شد و با لبخند به صندلیش تکیه داد و گفت به به خانوممو ببین
برگشتم ببینم کسی پشت سرم نباشه خندیدم گفتم ببند دهنتو میشنون بقیه تابلو میشه
گفت به کیرم تو دیگه مال منی
حس عجیبی داشتم ازین دیالوگ ها
هم خجالت می کشیدم هم کیف میکردم از اینکه یک مرد تصاحبم کرده
گفت یدقه بشین من الان میام
رفت و چند دقیقه بعد اومد گفت یه خبر خوب دارم
-چه خبری…؟؟
+اول بگو بهم جایزه چی میدی؟

  • تو که دیگه جایزتو گرفتی چی میخوای؟
  • گفت نه همینطوری نمیگم…اگه یه ساک پر تف میزنی برام بهت بگم
  • جون…چشم…اون که جایزه ی منه🫣😂
    +آفرین معامله با من دو سر برده…
    -خب چیشد؟
  • رفتم با گروهبان صحبت کردم منشی بشی
  • اعاو…همین الانشم مگه دوتا نیستین؟
  • نه این پسره منشی دومه که میگه نمیتونه و نمیخواد منشی باشه خودش به فرمانده گفته بود الانم من رفتم به گروهبان گفتم ک میخواد بره و تو رو معرفی کردم جاش
    -خب قبول کرد؟
  • بله…پاشو درو ببند قفل کن بیا جایزمو بده
  • زر نزن بابا یکی میره میاد ببینه در قفله ضایع س
    پاشد رفت بیرون دم در داشت سرک میکشید و من محو اون قد و هیکلش بودم سینه های پهنش و پاهای کشیده ش زیر لباس سبز نظامی واقعا جذاب بود با دستش داشت کیرشو میمالید گفتم دیوث تو چرا ول نمیکنی اون بی صاحابو چند ساعت پیش ارضا شدی الان باز چطوری میتونی تحریک شی!؟
    +این کصکشا نمیدونم چی تو غذا میریزن که من اینجا اومدم بدتر شدم …البته هیجان دوست دارم کلا هر موقعیت هیجان انگیزی تحریکم میکنه
    همین حرفارو میزدیم سریع اومد داخل گفت گروهبان داره میاد
  • شت
    پاشدم برم که گروهبان اومد داخل منوو نگاه کرد به علی گفت منشی جدید ک میخواستی اینه؟
    دستمو گرفت
    علی گفت بله سرکار اگه بشه که کمکم کنه یه هفته ای مدارک بچه هارو تکمیل و مرتب میکنیم
    گفت باشه با فرمانده صحبت میکنم الانم میرم بچه هارو ببرم میدان رزم شما دوتا از همین امروز شروع کنین در رو هم ببندین کسی نبینه موندین اینجا بعدا داستان نشه که فرق گذاشتیم…
    علیو نگاه کردم علی منو دید با ذوق گفت چشم سرکار
    گروهبان دوباره گفت این مدارکو تا چهارشنبه تکمیل نکردن از مرخصی آخر هفته خبری نیستا
    هر دو گفتیم چشم سرکار حتما تموم میکنیم
    گروهبان رفت بیرون و علی پشتش درجا درو بست و قفل کرد دست منو گرلت نشوند رو صندلی خودش هم نشست پشت میز و شروع کرد باز کردن شلوارش گفتم وایسا
    خودم میخوام درش بیارم
    خمار نگاهم کرد و یه جووون بلند گفت
    دستاشو برد پشت سرشو و پاهاشو باز کرد و تکیه داد به صندلی رفتم جلو رو پاش نشستم و شروع کردیم به لب گرفتن لبای سرخ و مردونه ش پشت ته ریش و سبیل مشکیش داشت دیوونه م میکرد و با ولع لبامو میخورد گفتم
    ادامه ندادم بیشتر و پاشدم از روش پاشو باز کردم نشستم بین دو تا پاش و شروع کردم به باز کردن کمربند و دکمه های شلوارش خودش کمک کرد و شلوار و شورتشو پایین داد و کیر نیمه خوابش جلو صورتم بود
    عاشق این حالت کیر بودم که هنوز شق نشده و نرمه
    با دست گرفتم و سرشو کردم دهنم و شروع کردم مکیدن
    کامل شق کرده بود و نفساش سنگین شده بود هر چند ثانیه در میاوردم و با دست میمالیدم و تو چشمای خمار و پر از شهوتش نگاه میکردم و با چشماش التماس می کرد زودتر ارضاش کنم
    خیلی فضای خوبی بود
    توی اتاق فقط صدای نفسهای سنگین هردومون بود و ناله های خفه شده ی علی و از بیرون صدای رفت و آمد بچه های گروهان
    بعد از چند دقیقه علی با دستش دو طرف سرمو گرفت و شروع کرد تلمبه زدن تو دهنم و تو دهنم ارضا شد
    داشتم خفه میشدم و اوق میزدم که آبشو تمام ریخت ته حلقم سرمو ول کرد و ناله میکرد منم کیرشو دراوردم از دهنم و تند تند نفس میکشیدم و پر از لذت بودیم
    یکم از آب کمرش تو دهنم بود و دهنمو باز کرده بودم و با زبون داشتم تو دهنم باهاش بازی میکردم که علی منو نگاه میکرد با لبخند رضایت
    چونمو گرفت و منو کشوند بالا شروع کرد مثل وحشیا زبونمو خوردن
    ولم کرد و گفت بلند شو
    وایسادم شلوار و شورتمو کشید پایین گفت نوبت توعه
    پشت کردم بهش و شروع کرد سوراخ کونمو لیسیدن
    منم با دست داشتم با کیرم ور میرفتم
    دو طرف کونمو گرفت منو نشوند روی کیرش که هنوز از آب دهنم خیس بود با لای چاک کونم داشتم کیرشو میمالیدم و نفسام بند اومده بود
    همون حالت که رو کیرش نشسته بودم بهش تکیه دادم و سرم کنار سرش بود و لبمو میخورد
    با دستش داشت برام جق میزد تا منم ارضا شدم و تمام لباسم و دست علی شد آب کیر کوچولوم
    آبمو که رو دستش ریخت اورد جلو دهنش و با زبونش لیس زد و خورد واقعا کاراش دیوونه کننده بود
    همونطور سست افتاده بودم روش لبمو بوسید گفت پاشو جمع کنیم خودمونو بریم تا دستشویی
    بی جون بلند شدم علی هم شلوارشو کشید بالا منو تمیز کرد و آبمو با دستمال از لباسم پاک کرد ولی تابلو بود بازم
    تو راه دستشویی علی گفت دلم میخواد ببرمت ساری جلو دوست دخترم بگامت ک ببینه با چه لعبتی بهش خیانت میکنم
    ته دلم یهو یه حس بدی داشتم ک علی با یه دختر رابطه داره و حس میکردم فقط یه وسیله برای خالی کردن کمرشم
    و از یه طرف به این فکر میکردم علی منو با دوست دخترش داره مقایسه میکرد و حس خوبی بهم میداد
    ولی خب منم فقط میخواستم عقده ی این سالهای زندگیمو خالی کنم و علی بهترین وسیله بود برام

این قسمت یکم کوتاه تر بود و قسمت آخرو مفصل تر قراره بنویسم

نوشته: نویسنده ی نوب

بازدید 3,666

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

8 پاسخ به “رویایی که در سربازی به حقیقت پیوست (۳)”

  1. یه سرو گردن داستانت از داستانای گی که خوندم بالاتر بود همینو میتونم بگمم…منتظره ادامشم بشدتت که ببینم تهش چی میشه…داستانت وایب بی الارو میده منتها کمی اسلامی وایرانیش😂

  2. حالمون بهم خورد تو لیست داستانهای ک نگاه می‌کنیم کل مملکت کونی شدن.بسه بابا انقد جار نزنید رویایِ کونی شدنتونو‌ .بخدا زن انقدر بی حیا نمیشه که این کونیا فاز بی حیایی و جندگی رو گرفتن.حالمون بهم خورد از اینهمه هموطن عشق کونی بودن

  3. زیبا می نویسی، دوس دارم طی داستانهای مختلف داستان زندگیت رو بنویسی، بعد ازخدمت رو، اگه دانشجو شدی اون طرف رو هم بنویسی، ادامه بده، تو می تونی تا ۳۰ قسمت ادامه بدی با داستان های گوناگون و پیوسته با اسامی مختلف که سایت ازت قبول کنه و محدودیت واست نذاره، دمت گرم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید