سالها بود که بدنبال پیدا کردن آرامش توی هر سوراخ موشی سرک میکشیدم ولی هیچوقت به چیزی که میخواستم نرسیدم.
روی زمین دراز کشیدم و دست و پام رو باز کردم…به گفته ی دکتر باید بدنم رو شل میکردم و افکار منفی رو دور میریختم ولی چطوری؟
وقتی چشمام رو بستم خاطراتم وحشیانه بسمتم هجوم آوردن،خاطراتی که از سن هفت سالگی شروع میشد و نابودی من از اونجا کلید خورده بود…
مامان:کیمیا اگه دوست داری زود آماده شو با رویا بریم خرید.
با شنیدن صدای مامانم گوشام تیز شد و بسرعت نگاهم رو از دفتر جدا کردم.
- مامان میشه منم بیام؟؟؟ زود آماده میشم.
مامان: نه…وقتی دیشب بهت میگفتم بشین مشقات رو بنویس و گوش نمیکردی بایدم اینجوری تنبیه بشی.
با یه لحن ملتمسانه گفتم مامان تورو خدا ولی وقتی با چشم غره ی اون مواجه شدم دوباره سرم رو بسمت دفترم چرخوندم و شروع به نوشتن کردم.
نمیدونم چقدر طول کشید
ولی از فرط خستگی چشمام باز نمیشد…شاید بخاطر این بود که دیشب زیادی بیدار مونده بودم.
به اطرافم نگاه کردم یعنی به محل تنبیه…اتاقی که ته سالن بود رو بهش صندوق خونه میگفتیم و کلی وسایل توش مرتب چیده شده بود. هروقت تکالیفمو سروقت انجام نمیدادم به ناچار بایدبه اونجا میرفتم.
نای بلند شدن نداشتم و همونجا روی فرش خوابم برد…هوا سرد شده بود…داشتم میلرزیدم از سرما…حرکت یه چیزی رو روی بدنم حس میکردم اما نمیدونستم چیه.
هنوز بدنم خسته بود و بی جون بود…آروم دستم رو روی بدنم کشیدم و انگشتام لطافت پوستم رو لمس کردن…ولی لباسام؟
من وقتی خوابیدم لباس تنم بود…با زحمت چشمام رو باز کردم…درست میدیدم هیچی تنم نبود و پدرم عین مار داشت بهم میپیچید.
ترسیده بودم و ضربان قلبم تند تر شده بود.
نفس های عمیق و سریعم باعث شده بود قفسه ی سینه بشدت بالا و پایین بره. - بابا…بابا داری چیکار میکنی چرا من لباس تنم نیست؟
میخواستم از جام بلند بشم اما نمیتونستم.
پدرم محکم به مچ دستام چنگ زد و هر دو دستم رو توی یک دستش جا داد.
-نترس عزیزم بابا فقط میخواد باهات بازی کنه آروم باش. - ولم کن نمیخوام بازی کنم…
صدای گریه ام بلند شده بود و داشتم ضجه میزدم…
نمیدونستم چیکار کنم تا بتونم از دستش خلاص بشم.
من رو محکم توی بغلش گرفته بود و سعی میکرد لبام رو بخوره.
در حالی که سعی میکرد به من بگه آروم باش زبونش رو روی لبهای بچگونه ام بازی میداد.
از بوی نفسش حالم بهم میخورد…متعفن بود.
با چشمام داشتم بهش التماس میکردم ولم کنه.
سرم رو محکم تکون دادم که به دماغش خورد…فکر میکردم ولم کنه ولی با دست محکم توی موهام چنگ زد و گفت اگه جیکت در بیاد همین الان سرتو با کارد گوش تا گوش میبرم.
فهمیدی؟
تحکم صداش باعث شد خفه بشم…میخواستم گریه هام رو خفه کنم ولی به هق هق افتاده بودم…آخه چرا پدر؟؟؟…تویی که برام اسطوره بودی…تویی که باید در کنارت احساس آرامش و امنیت کنم…آخه چرا؟؟؟
ترس از مردن و بریده شدن سرم باعث شد آروم بگیرم و فقط بی صدا اشکام رو دونه دونه از چشمام بریزم بیرون…اشکایی که هر وقت بیرون میومدن پدرم اونا رو با دست پاک میکرد و میگفت حیف این مروارید ها نیست اینجوری از چشمات پرتشون میکنی بیرون؟اما الان همون پدر باعث اشک ریختنم شده بود.
وقتی دید آروم گرفتم یه لبخند روی لباش نقش بست…لبخند کثیفی که هیچ احساسی توش دیده نمیشد.
دستای ظریفم رو ول کرد و روی زمین خوابوندم.
فقط به سقف زل زده بودم…نمیخواستم ببینمش…نمیخواستم باور کنم کسی که اینجوری داره آزارم میده پدرمه.
سنگینی جسمش رو حس میکردم.
لباش رو دوباره بسمت دهنم آورد و اینبار سعی میکرد زبونم رو بیرون بکشه.
حالم داشت بهم میخورد…سرم رو بسمت چپ چرخوندم و چشمام رو بستم.
زبونش بسمت گردنم اومد و بعد آروم آروم اونو تا پایین تنه ام کشوند.
وقتی دستش به کسم خورد پاهامو جمع کردم و با دستای کوچولوم سعی کردم دستش رو پس بزنم اما…اما من فقط یه بچه بودم بدون هیچ توانی.
- نه بابا…تورو خدا بزار برم…بابا خواهش میکنم…بابا مگه من دختر کوچولوت نیستم…یادت نیست چقدر نازم میکردی؟؟؟…یادت نیست همیشه میگفتی بین دخترام فریاد رو بیشتر از همه دوست دارم؟
حرفام با گریه همسفر شده بودن ولی قلب پدرم از جنس سنگ شده بود.
با برخورد دستش به صورتم مجرای اشک چشمای منم خشکید.
دستام رو ول کردم و اونم رفت سراغ کسم.
صداش و حرفایی که میزد سوهان روحم شده بودن…جوون چه کس کوچیکی.
دختر خودمی دیگه…کست عین غنچه میمونه…جونم.
حرکات زبونش روی کسم اجازه ی حرف زدن بیشتر رو بهش نمیداد.
نمیدونم چه مرگم شده بود…حس ترس و وحشت وجودم رو اسیر کرده بودن.
حرکت زبونش برام لذتی نداشت و بیشتر شبیه قلقلک بود.
فقط از خدا میخواستم هر چه زودتر تموم بشه و بتونم برم.
پدرم از روی زمین بلندم کرد و آروم شلوار و شورتش رو از پاش در آورد.
گیج بودم نمیدونستم چی به چیه.
نمیدونستم قراره چی بشه.
فقط میخواستم هرچه زودتر کارش باهام تموم بشه بزاره از این اتاق لعنتی در برم.
- دخترم اینو میبینی چقدر خوشگله…بیا بگیرش تو دستت.
دوست نداشتم به بدنش دست بزنم اما از سیلی خوردن میترسیدم…از تهدیداش میترسیدم.
دستم رو گذاشتم روی کیرش و ثابت نگش داشتم.
سعی میکردم فقط زمین رو نگاه کنم.
خودش دستش رو گذاشت رو دستم و شروع به عقب و جلو کردن دستم روی کیرش کرد.
یه کیر سفید و کمی بزرگ.
بعد از یکی دو دقیقه گفت دوست داری بخوریش ببینی چقدر خوشمزه است؟
منتظر جواب من نشد و به موهام چنگ زد و سرمو بسمت کیرش کشوند.
لبام رو بسته بودم که گفت اگه میخوای کتک نخوری مثل بچه ی آدم هر چی میگم گوش کن.
حالا اون دهنت رو باز کن دختره ی جنده.
دهنم رو باز کردم و زبونم رو به نوک کیرش مالوندم…ازش بدم میومد ولی
مجبور بودم پدرم رو راضی نگه دارم.
این دفعه سعی کردم با زبونم کلاهک کیرش رو لیس بزنم که یه دفعه با فشار دستش به سرم باعث شد کیرش تا نصفه بره توی دهنم.
نمیتونستم درست نفس بکشم…شوکه بودم…کیرش به ته حلقم خورده بود.
سعی کردم کیرش رو از توی دهنم بیرون بیارم ولی قبل از اینکه کامل در بیاد با یه فشار دیگه دوباره کیرش رو توی دهنم جا داد.
نمیدونم چقدر طول کشید ولی دوباره منو روی زمین خوابوند و پاهامو بسمت بالا گرفت.
کیرش رو بین چاک کسم بالا پایین میکرد و ناله میزد…ناله هایی که حالا میفهمم از روی شهوت بودن…
اون نگاهش پر از شهوت و لذت بود ولی نگاه من پر از ترس و وحشت و درد و التماس.
این بار منو روی شکم خوابوند و پاهام رو جفت کرد.
سرم رو برگردونم تا ببینم چیکار میکنه.
کیرش رو با تف لیز کرد و اونو بین پاهام گذاشت.
کمی تپل بودم و کیرش بین پاهام گم میشد و به کسم کشیده میشد.
کارش باعث میشد یه حس دیگه توی من بوجود بیاد…نمیدونستم چی اسمش رو بزارم…شاید بشه گفت لذت ناقص بود…هر چه بیشتر به این کارش ادامه میداد حس تنفرم نسبت بهش شدیدتر میشد. - بابا بسه تورو خدا…ولم کن تا برم.
سعی میکردم خودم رو از زیرش در بیارم اما سنگینیش این اجازه رو بهم نمیداد.
حرکاتش تندتر شده بود و صدای آه و ناله اش گوشم رو آزار میداد.
کیرش رو دوباره تف مالی کرد و این بار اونو بین چاک کونم گذاشته بود و خودش رو حرکت میداد.
بعد از چند دقیقه آه بلندش با ریختن یه مایع بین چاک کونم همراه شد…آروم گرفته بود…وزنش رو از روی بدنم برداشت و کنارم دراز کشید.
خسته بودم ولی میخواستم در برم.
به چهره اش نگاه کردم…دیگه از دیدنش احساس خوبی بهم دست نمیداد…اون پدری که میشناختم برام مرده بود.میخواستم از جام بلند بشم و فرار کنم که دستم رو گرفت. - از بازیمون خوشت اومد؟
سرم رو انداختم پایین و به گلهای قالی زل زدم.
محکم تکونم داد و گفت با توام.
صدام رو از ته حلقم بیرون دادم و گفتم نه. - به درک که خوشت نیومد…ببین اگه به کسی در این مورد چیزی بگی زنده زنده میسوزونمت…فهمیدی؟…الانم پاشو برو حموم تا مامانت نیومده.
با گفتن کلمه ی چشم از اتاق بیرون اومدم و بعد از برداشتن حوله و لباسام بسمت حموم رفتم.
نمیدونستم چرا پدرم باهام این کار رو کرده.
یعنی کار اشتباهی کرده بودم که میخواست تنبیه ام کنه … کاش به مامانم میگفتم…ولی نه… بابا گفت اگه کسی چیزی بفهمه زنده زنده میسوزونمت.
بعد از شستن خودم از حموم اومدم بیرون یه راست رفتم سمت اتاقم و در رو پشت سرم قفل کردم.
خسته بودم بخاطر همین بمحض اینکه روی تخت دراز کشیدم خوابم برد…
فریاد…فریاد بلندشو باید بری مدرسه.
با شنیدن صدای پدرم چند لحظه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده.
یه لرزش خفیف توی وجودم لونه کرد… - چرا در رو قفل کردی دختر؟؟؟…پاشو باید بری مدرسه.
ازش میترسیدم…از خودش…از نگاهش…از بوی تنش و از بدنش…خودم رو محکم به تخت چسبوندم و عروسکم رو توی بغلم فشار دادم…عروسکی که اون برام خریده بود…یه لحظه حتی از اون عروسک هم متنفر شدم و انداختمش زیر تخت. - چی شده؟؟
- نمیدونم هر کاری میکنم در رو باز نمیکنه.
- فریاد…مامانی پاشو باید بری مدرسه…حالت خوبه؟
درست میشنیدم و این صدای گرم مادرم بود…صدایی که اون موقع برام حکم آزادی رو داشت.
سریع از روی تخت بلند شدم و بسمت در هجوم بردم و با شوق و ذوق بازش کردم…توی آغوش مادرم ولو شدم…میخواستم گرمای بدنش بهم آرامش بده…مادرم با دستای مهربون و نرمش موهام رو ناز میکرد و میگفت چی شده دخترم اتفاقی برات افتاده؟
دلم نمیخواست اون لحظه تموم بشه…برام عین یه رویا بود…یه رویای شیرین که علاقه ای به تموم شدنش نداشتم.
وقتی چشمام رو باز کردم و صورت عبوس و در هم رفته ی پدرم رو دیدم دوباره ترس برم داشت…آروم از بغل مادرم جدا شدم و گفتم میرم آماده بشم.
کار پدرم باعث شده بود ترس از هر چیز دیگه ای جای بیشتری رو توی دلم اشغال کنه.
وقتی سوار سرویس مدرسه میشدم…وقتی برای اولین بار بعد از اون اتفاق توی مدرسه حاضر شدم…وقتی سر کلاس درس نشستم فقط و فقط توی یه فکر بودم…فکر پدرم…فکر این که پدرای دیگه چطوری هستن…فکر اینکه دخترای کلاسمون هم اینطوری شدن یانه؟
روزها یکی یکی گذشتن…خورشید هر صبح طلوع میکرد و هرشب پژمرده میشد.
من بزرگ شدم…باترس ولرز…بااحساس ناامنی…
باصدای گوشی موبایلم اززمین کنده شدم وبه سمت کیفم رفتم
یاشاربود، پسری که دوماه میشدباهاش درارتباط بودم
- الو
- به به خوشگل خانوم! مثل اینکه زنده ای! دیگه کم کم داشتم امیدوار میشدم و دلمو صابون میزدم!
- علیک سلام بچه پررو، نمیتونی مثل آدم حرف بزنی؟ حالا چرا صابون؟
- اه بازم یادم رفت سلام کنم
- خودت میدونی حلوا خیلی دوست دارم…داشتم امیدوار میشدم که مردی و فاتحه ات خونده است و منم یه حلوای مشتی افتادم. صدای خنده اش توی گوشم پیچید…پسر خوب و خوش زبونی بود.
- اوه بپا یه وقت رودل نکنی…وعده ی کشکی به دلت نده من تا حلوای تو و امثال تورو نخورم هیچیم نمیشه .
- ای بابا…حالا ما یه شوخی کردیم تو باید نصف مردم کره ی زمین رو بکشی و بندازی زیر یه خروار گل؟
- خب حالا چیکار داشتی؟
- (یاشار: ) تو که بی معرفتی و سراغی از ما نمیگیری، خواستم ببینم چیکار میکنی…البته حق داری…تو بچه پولدارو چه به پریدن با ما فقیر فقرا.
- ببخشید این مدت یه خورده اعصابم بهم ریخته.
- چرا؟؟؟ نکنه باز زدی توی خط فکر کردن به شوهرت؟ –
- نه نه…اصلا بحث این حرفا نیست.
- ببین خانومم ازدواج قبلیت یه اشتباه بود و تو الان یه ساله طلاق گرفتی…فکر نمیکنم لازم باشه این چیزا رو مدام بهت یاد آوری کنم…یاد اون پسره رو بنداز دور…بزار توی خاطراتت گم بشه.
- باشه…سعی میکنم.
- ما رو باش واسه کی نشستیم قصه ی حسین کرد تعریف میکنیم،میخوام ببینمت.
- عزیزم فعلا حال و حوصله ی بیرون اومدن ندارم اگه میشه بزارش واسه ی یه وقت دیگه.
- (یاشار: ) باشه مساله ای نیست…پس فعلا مزاحمت نمیشم…تا بعدا خدانگهدارت باشه.
- ببخشید عزیزم …مواظب خودت باش و خداحافظ…
از صداش میشد تشخیص داد ناراحت شده ولی چندان برام مهم نبود…رفتم کنار پنجره ی اتاقم و پرده رو کشیدم…درختای حیات جون داده بودن و تن های لختشون زیر نور قرمز و نارنجیه غروب به شکل زیبایی نقاشی شده بنظر میرسید.استخری که گوشه ی راست حیاط بود پر از برگ شده بود…از وقتی عمو علی یعنی سرایدارمون مرده بود کسی به باغ توجه نمیکرد…دیدن این صحنه باعث میشد بیشتر دلگیر بشم بخاطر همین پرده رو کشیدم و دوباره توی تاریکی اتاق روی تخت محو خاطراتم شدم…
سلام و درود
چند تا نکته ی کوچولو بود که باید گفته میشد:
1:این داستان کاملا واقعیه و به سفارش یکی از کاربرای همین سایت نوشته شده که اگر تمایل داشته باشه میتونه توی قسمت کامنت ها حاضر بشه و اگر حرفی یا سخنی دارید با خودش در میون بزارید اما من نویسنده ی این داستانم پس اگر فحش و ناسزایی دارید مال منه،چون قبول کردم و همچین سوژه ای رو برای نوشتن انتخاب کردم.
2:یه مقدار صبور باشید…همونجور که میدونید وقتی که قرار بر رانندگیه و شما استارت میزنید یه مدت طول میکشه تا موتور ماشین گرم بشه وخوب کار کنه.
3:از کسانی که منتظر قسمت دوم هزارتوی زندگی هستن معذرت میخوام…نقطه ی بدی رو واسه ی شروع قسمت دوم انتخاب کرده بودم و تقریبا آخراش فهمیدم که چنگی به دل نمیزنه و حذفش کردم.
4:یه حرف تکراری: امتیاز یادتون نره!
با تشکر…
نوشته: کفتار پیر-پژمان
61 پاسخ به “روزهای بر باد رفته (1)”
چه ناراحت کننده ولی خیلی قشنگ بود .مرسی
ناراحت شدم.موضوعش اصلا خوب نیست ومن صبر میکنم وحرفی نمیزنم تا ببینم چی میشه وکفتار چطور میخواد داستان رو جمع وجور کنه.لازم نیست که بگم در مورد نگارش ومتن جای هیچ حرفی نیست.ولی باید صادقانه بگم که اگه نویسندش کفتار نبود حتما براش یه کامنتی میذاشتم که صدای انفجارش تا هفت شهر دیگه شنیده بشهصبر میکنم
اوله صبحی دلم گرفتبابامن توسنه رشدم این داستاناچیه میدی بخوووووووونمهمه چیزش خوب بودجزموضوعش مخصوصاوقتی فهمیدم واقعیهخداکنه آخرش خوب تموم شهبه هرحال خسته نباشی آقای …کفتارزشته بگم
سلامفقط تو رو خدا جونمون رو نگیر مثل بعضیهاااااااااا فاصله زیاد بین نوشته هات ننداز
پروازی عزیز…شرمنده اگه ناراحت شدی…آقا شیره ی خودمون :و همانا ندا آمد که خداوند صابرین را دوست دارد.داداش فکر کن سوار خط واحد شدی و فعلا ایستگاه اول رو گذروندی…فیونا:شرمنده ولی حتی اگه اول داستان مینوشتم 30 بازم میخوندیش یعنی شوق و ذوق و کنجکاویت برای خوندن داستان بشیتر میشد پس اینکه توی سن رشدی و این داستانا برات مناسب نیست ربط چمدانی به من نداره ;-)شوخی کردم شرمنده…tina723علیک سلامچشم اگه تونستم و وقت کردم سعی میکنم زود تمومش کنم.
كس نوشته يك ادم جقی…دری وری محض…همش خیالات محضه ی ادمه بیماره…ننویسی این چزندیات رو تو رو خدا… لازم نکرده که دیگه داستان بنویسی…حالم از همچین داستانهای تخمی و تخیلی بهم میخوره…تانکر بنزین تو کونت…وقتی خوب رفت تو کونت ,منفجر بشه…ننويس…اووووووق…
درود خدمت کفتار جوان گل!!پژمان جان با عرض پوزش من فعلا هیچی نمیگم!چون از سوژه خوشم نیومد.ولی تا قسمت دوم صبر میکنم ببینم داستان به کجا کشیده میشه؟لطفا حواستو(هواستو) بده پا روی خط قرمزها نزاری(جشمک)لطفا یکم زودتر داستان هات رو بفرست. بین دوسه تا داستان اخیرت خیلی فاصله بود!!موفق باشی!!
اوووو ببین کی اینجاستآقا ونداد گل.هه ههونداد چیزی که اول داستانت گفتی میدونی مثل چیه؟مثل اول داستان عشق و نفرت که دوستان فکر میکردن یه داستان گیه و پسر عموم تو اول داستان داره کیر منو میخوابونه ;-)د. مورد اون گنگ بودن داستان هم بگم که بنظر من جالبره چون منحرف کردن ذهن خواننده اونم بسرعت برق و باد خیلی بیشتر به افت و خیز داستان کمک میکنه.فکر کن داری رانندگی میکنیاگه مسیرت رو همش با دنده یک و دو بری جالبتره یا این که گاهی اوقات از دنده سه و چهار و پنج هم استفاده کنی؟ :)البته حواستون باشه یه وقت تصادف نکنید.راستی بچه پررو یعنی فحش خور داستانم ملسه که میخوای سپر بلام بشی؟ 😉
داستانت خوب بود.موضوعش و نوشتنت همش عالی بود. فقط یه چیز بگم به همه دوستان.بعضیاشون خیلی خیلی حیوون هستند.آقا ظرفیت و جنبه ی داستان خوندن نداری نخون چرا می خونی بعد فوش میدی. همینا که فوش میدن واقعا خیلی بی فرهنگو بچه أن.گفتن نظر بدی نگفتن فوش بدی.خیلی از داستانا واقعا خیلی خوبه ولی باز هم دارن فوش میدن.برو به آبجیت فوش بده خاک برسرت کنن.
خوب بودممنون!واقعا خاک بر سر اون پدری که به دختر خودش چشم داشته باشه…منتظر قسمت دوم هستم
خیلی قشنگ بود.واسه چن لحظه خیلی ناراحت شدم. زمانی که گفتی داستانت واقعیه.و خوبه که دوباره نوشتی.
به به بیبین کی اینجاست؟انقلاب کردی داش پژمان؟منورفرمودی.فکرنمیکنی ریتمش یکم تندبود؟احساس کردم دارم پشت فرمون چایی میخورم وموبایلمم زنگ میخوره.شایدم بخاطرقلم جذابت این احساس بهم دست داد;)لازم به ذکرنیست که به خط ششم نرسیده فهمیدم کارخودناقص العقلته.نمرتم کامل دادم ولی اون20تای آخرش بخاطرنون ونمک بود:)
عجججججب داستانی نوشتیخیلی جذاب بود نگارشتم واقعا عالیهمثل داستانای قبل امتیاز کاملوبهت میدم
پژمان جان چون میشناختمت بهت هشدار دادم!!میل خودته ولی اگه پا گذاشتی و بچهها آبکشت کردن نگی نگفتی!! 😉 😉 :wink:داستان رو نقد کردم ولی خصوصی فرستادم!خصوصیتو چک کن!!قربونت!!
Miss rameshنوشتن من دیر و زود داره ولی سوخت و سوز ندارهممنون که خوندی ;-)..یاور تند بود؟؟؟؟بابا دست مریزادولی میدونی چیه…یادمه وقتی نوشته ام دو سه برابر این بود میومدی پاش مینوشتی اه چقدر زود تموم شد…پس طبیعیه الان حس کنی این خیلی تند بوده.هه ههگفتی داستان کوتاهه یاد هادی افتادم…همیشه میگفت طولانیه و من گشادم نمیخونم حالا کجاست بیاد بخونه؟؟؟..حقیقتش من چون با موبایل مینویسم و وقتی میخوام داستان رو آپلود کنم این کار برام امکان پذیر نیست معمولا زحمتش رو یکی از دوستان میکشه و برام هم آپلودش میکنه هم اگه مشکل خاصی داشته باشه تذکر میده.این بار دو نفر زحمت این کار رو کشیدن یکیشون همین لولوی جوان بودممنون بخاطر زحمتی که کشیدی لولو.نفر دوم رو هم بعد از اینکه داستان رو نقد کردن معرفی میکنم.
خسته نباشی.خیلی قشنگ بود ،اما پشیمون شدم ازخوندش،چون تامدتهاتوذهنم میمونه و هربارکه یادش بیفتم ناراحت میشم.لعنت به چنین پدری
kaftar midooni chand vaghte dastanaro mikhunam be omide inke akhareshe esmet bashe?! ;)mozoet jalebe… Dar har hal chiziye ke che bekhaim che nakhaim etefagh miyofte… Merc azizam
چقدرمیتونه پست باشه که با دختر7ساله اش چنین کاری بکنه.حیوان هم بابچه خودش چنین کاری نمیکنه
به یاد تکاور!بنویس اقا …بنویسدر کیفیت نگارشت که حرفی نیستولی در مورد بقیه چیزا صبر میکنم تا بفهمم چی میخوای بگیهمون قدر که قدرت فهمم ضعیفهصبرم زیاده عجله نکن
من داستان های قبلی شما رو نخوندم ولی به نظرم داستان نویسی واقعاقلم خوبی داری و سوژه جالب و سوزناکی انتخاب کردیکلا تو داستان هایی که در دو روز گذشته خوندم بهترین بود و منتظر ادامه بدیامتیاز کامل دادم به داستانت
واقعا خسته نباشی؛مثل همیشه عالی بود؛بی صبرانه منتظره قسمت بعد هستمراستی کفتار چه خبر از رومانت؟
خسته نباشیداستان یک کم ناراحت کننده بود ولی به نظر میاد پایان خوبی داشته باشهفقط زیادی طولش ندهخسته نباشینمره هم 100 دادم
پژمان جان خوبه كه اينجايى…دلمون واسه نوشته هات تنگ شده بود.با اينكه موضوع ناراحت كننده اى داره ولى داستان خوبيه بنظرم اولشو نتونستى به زبون يه دختره هفت ساله كه هيچى از سكس نميدونه بنويسى بيشتر مثل زنى كه بهش تجاوز شده نوشتى ولى دركل خوب بود خسته نباشى…آخر داستان كه اسمتو ديدم اعصابم خورد شد اااى بابا يه نويسنده خوب داشت اينجا كه اونم دوجنسه از آب دراومد 😀
چقدر تلخ بود داستانت پژمان جان. واقعا احساسات يه دختر بچه رو عالي توصيف كردي, چقدر خوب شكستن مفهوم پدرو از نگاهش توصيف كردي.كاش نميگفتي واقعيه. واژه ي پدر انقدر براي من مقدسه كه نمي تونم هضم كنم چطور ميشه كه به دختر خودش حتا يه نگاه هوسناك بندازه چه برسه به تجاوز…:(
ممنون پژمانامروز دومین داستان خوب و البته تلخ سایت رو وقت کردم و خوندم .بازم خوب نوشته بودی قلمت مستدام عزیز .منتظر بقیه نوشته های خوبت هستم .با این که صحنه های سکسی نداشت ولی تاثیر گذار و دردآور بود .
طاها حالت خوبه داداش؟احیانا سرت به جایی نخورده؟چرا دروغ مرد مومن؟والا توی خصوصی هیچی نیومده…الناز خانوم شرمنده اگه ناراحتتون کردم و اعصاب ریلکستون رو not ریلکس کردم ;-)به هر حال نوشتنش برای خودم هم ناراحت کننده بود ولی بنظرتون سوژه ای که تاثیر گذار نباشه بدرد نوشتن میخوره؟..Sooooofi عزیزفکر کنم حدود یه ماه و خورده ای بشهشایدم دوماهدر هر صورت خوشحالم که خوشت اومده و امیدوارم بتونم بیشتر در خدمتتون باشم…رامونای گل…تکاور هم پیداش میشهمعمولا همه ی داستانای من بجز اولی رو قبل از همه تکاور میخوند ولی این یکی رو قسمت نبود.منتظرم بیاد و کامنت بزاره…اینم قضیه اش همون دیر و زود و سوخت و سوزه.منتظر نقد خودت هم میمونم…Cute deer عزیزای بعضی وقتا یه چرت و پرتایی مینویسیم که دوستان خوش ذوقی قلمدادش میکنن.امیدوارم بتونم راضی نگهتون دارم…:)به به باد آمد و بوی گچ و سیمان آورد.مهندس کامنتا رو میخوندم محسن هم به عکست گیر داده بود…میدونم خیلی تلاش کردی واسه کشیدنش…میدونم خیلی شوق و ذوق داشتی واسه کشیدنش…میدونم اگه برات مهم نبود هیچوقت به خودت زحمت نمیدادی بکشیش ولی رفیق…من دارم پیاز پوست میکنم تا مردم اشکشون در بیاد و عمق فاجعه رو حس کنن. ;-)راستی دوستان دومین نفری که باید ازش تشکر کنم همین آق مهندس خودمونه.راستی مهندسفاک و باد وزنشون یکیه زیاد تفاوتی ندارن…i hate uدوست عزیز انداختمش توی کمد داره خاک میخوره…اگه وقت و حوصله ی نوشتن داشتم قطعا هم یکی دو فصل آخر اون رو مینوشتم و هم واسه بچه های بکن تو بیشتر داستان میذاشتم.ممنون که داستان رو خوندی…ایکس ری دوست داشتنیچشم سعی میکنم طولانی نشه و زودتر تمومش کنم…:)آریزونا آخه پدر بیامرز دختر هفت ساله میدونه کیر چیه کس چیه ؟د نمیدونه عزیز منشخصیت اول داستان داره خاطراتش یادش میاد پس داره دونسته های الانش رو هم قاطی ماجرا میکنه و اتفاقاتی که براش افتاده رو تشریح میکنه یعنی دقیقا همون زنی که بهش تجاوز شده توی این داستان جلوه میکنه.حالا ما شدیم دو جنسه؟ ;-)میخوای چک کنی؟
افسون خانوم گلکلمه ی پدر مقدسهبرای من…برای تو…برای خیلی هااما خب گاهی اوقات یه سری استثنا ها هم وجود دارن که نمیشه انکارشون کرد.امیدوارم زیاد ناراحتتون نکرده باشه…محسن دلم برات تنگ شده بود…خوشحالم که دو داستانی که امروز باز کردی یکیش داستان من بوده داداش.بار سکسیه داستان رو میشه کم کرد…یادمه یه بار همین رامونا گفت مخاطب داستانات زیاده بیا به مشکلات اجتماعی بپرداز مثلا درصد کم کتابخون های کشورمونحالا حرفش شوخی بود یا جدی خود داند ولی مشکلات اجتماعی جامعه کم نیستن و میشه بهشون پرداخت.سکس رو میشه بعنوان چاشنی استفاده کرد…ونداد یه شعر بود تو فچگی میخوندیم و میگفتیم ماشین مش مندلی نه بوق داره نه صندلیحالا شده حکایت تو ;-)عزیز ماشین رو میخوای چیکار؟آخه بنزین ارزونه که نیستآخه طرح ترافیک نداریم که داریمآخه ماشین و قطعاتش قیمتشون سر به فلک نذاشته که گذاشتهواسه تعمیر هم که بخاطر یه پیچ باز و بسته کردن پنجاه تومن میچاپنتحالا ماشین رو میخوای چیکار؟ :)میخوای عامل سکته ات بشه؟
قابل ندونستی یا خیلی عجله داشتی؟خوب بود ادامه بده100 دادم بهت
پسرم پژمان…البته من همیشه اینجوری شروع می کنم : آی کیرفسقلی کون گنده…ولی خوب چون هنوز چیزی ننوشتی که بشه اینجوری شروع کرد…همون پسرم خوبه…
کوفتارکی-به میادین داستان نویسی بازگشت کردکیداستان که کاملا غم انگیز بود و معلوم بود که منطبق بر واقعیتهخیلی خوب با مخاطبت ارتباط برقرار کردیازین که میبینم دوباره به عرصه ی داستان نویسی برگشتی خیلی مشعوفم و از خوندن داستانت خیلی مغموم(=غم) شدم.آها:اسم داستان با خود داستان همخونی ندارهبهتر بود اسمشو میذاشتی:روز های بر فاک رفته (1)اینجوری عمق مفهوم داستانو به نمایش میذاشت :)خلاصه من يكي كه حلالت نمیکنم اگه بخوای تو این داستانم مثه هزار تو سر کارمون بذاری(3-4 تا چشمک)جهنمو ضرر،امتیازتم 100 دادم ،برو بشکن بزن و شادی کن :LOL:در کل میشه گفت که بنویس داداش بنویس… 🙂
منم که کلا واسه داستانهایی که جلوی اسمشون عدد 1 و 2 و 3 و… دیرمیرسم.آقا مگه مرض دارین سریالی مینویسین.حداقل پی دی اف کنید همشو یه جا بزارید که ما دانلود کنیم بخونیم.هر چی نویسنده درست حسابی اینجا هست تو کار سریاله. یه سینمایی هم بسازید!!!. . .داستان که حرف نداشتمن که از کلمه اول جذب داستان شدم. . .چرا بعضی ها میگن نمیتونن باورش کنن؟؟یه نگاه به جامعه و وضع اجتماعی خودمون بندازید.به نظر من تو این جامعه هر اتفاقی میتونه بیفته، این که چیزی نیست. برو سراغ بدتر ازاین!!!. . .کفتار پیر موفق باشی
با سلام خدمت مدیرت سایت بزرگ بکن تو و بازدیدکنندگان سایت.ادمین جان دوست دارم.خیلی گلی.
کوفتارکی-تخم شناسی هوس کردکینوش جونت پژمون جون!حالا اشکالی نداره،باد مؤدبانه تره ولی فاک تأثیر گذاریش بیشتره!راستی:این نقاشی من چه غوغایی به راه انداخته هامحسن جان هدف از کشیدن اون نقاشی این بود که خواستم محیط داستانو در قالب طنز به نمایش بذارم و یه طنز تلخ بوجود بیارمفک کنم اینو بدونی که طنز تلخ چقد تأثیر گذاریش بیشتر باشه و خواستم با استناد به داستان اوج فاجعه رو به نمایش گذاشته باشم.قرار نبود با دیدن اون تصویر کسی بخنده.چون موضوعش جایی واسه خندیدن نمیذاشتحالا اگه این حرفو پژمان میزد میگفتم اشکال نداره دیگه،بچس (22 تا چشمک و خندیدن به طوری که دهن 6 متر باز شه)ولی دادا محسن تو دیگه چرا؟ولی چون تو خوشت نیومد و خاطرت واسه من یکی خیلی عزیزه،چشمبرش داشتم ولی امیدوارم تونسته باشم منظور و هدفمو به درستی بیان کنم
حالا اگه یکی دیگه نوشته بود ، کونش میذاشتین…حالا چون کفتار نوشته افرین افرین میکنید و نمره صد میدید… برید درش بذارید…کاربرا این داستانها تخمی و تخیلی… نه به درد من میخوره نه به درد شما…
ساغر میشه گفت قصد مزاحمت نداشتم وگرنه این دو سه هفته است داشت خاک میخورد.ممنون که کامنت گذاشتی…غلام خان شاید من جای پدر شما باشم هاعلی کل حال یه نفر بیشتر حق نداره من رو پسرم صدا بزنه که اونم نسبت خونی باهام داره و اسمش توی شناسنامه ام جا خوش کرده.البته ببخشید عزیز.میتونی داداش صدام کنی.اما در مورد اون که گفتی علاقه دارم مسایل اجتماعی رو توی یه سایت سکسی بیان کنم باید بگم که میشه گاهی اوقات توی لجن زار یه گل نیلوفر پیدا کرد.اون خانومی هم که میگی درد و دل یا همون دل درد نکردپیشنهاد داد گفت خوب مینویسی داستان منم بنویسگفتم چشمبطور کلی از زندگیش گفت و شد این داستانی که میبینی.در مورد اون کفتار پیر هم شاید یه وقت مناسبتر گفتم حاجی.ممنون که خوندی رفیق…مازیار به جون خودم و خودت و تو نمیری الان مرض دارمبقیه رو نمیدونم ولی من بدجور سرما خوردم.سریالی سودش بیشتره حاجی ;-)موفق باشی رفیق…ادمین جان ظهارا این دوست خوبمون zen علاقه ی قلبی شدیدی به شما دارن.هواشو داشته باشید یه وقت سرما نخوره…مهندس من بهت التماس میکردم ها؟یادت رفته بهم گفتی میخوام برات کتاب باز کنم منم گفتم بعدش میام پای داستان میگم اگه بد بود گه خوردی ارسالش کردی؟:)پس حرف مفت نزنکتاب تو بدرد من نمیخورهبرو سر کتاب واسه دوستانی باز کن که یه خورده چپ و راستشون با هم قاطی کرده.
Pnewsday عزیزمن تا الان فحش هم خوردمپس صرفا خودم رو پشت اسم کفتار پیر قایم نکردم.میشه بگی کجای داستان مشکل داره؟خوشحال میشم اگه بتونی راهنماییم کنیقطعا تجربیاتت باعث میشه دفعه های بعد بهتر بنویسم
doroooood bar shoma
pnewsday:کلا شده پای یه داستان خوش بیان باشی؟حاضرم شرط ببندم اگه دکتر شریعتی و بزرگ علوی هم بیان اینجا و داستان واست بنویسن 4تا هسته ی سی پی یو گلکسی اس تری در حالتی که داغ کردنو حواله ی اون بد بختا میکنی!مطمئن باش اگه مشکل داشت چندتا تخم خوشکل مهمون من بود :LOL:کوفتار حالا که کره خرت از پل گذشته زبون باز کردی؟حالا چون داستانت خوب بوده فک کردی از کتابم در امانی؟نصفت کنم؟اینجا هرکسی ممکنه از کتابم بهره ببره،حتی خودم :LOL:پس توم زر زر نکن تا اون روی پدرسگِ کره خر من بالا نیومده!حیف که باهم نون و نمک خوردیم وگرنه… هیچی،بیخیال! :LOL:
سلامهمین اول نظرم بگم که امتیاز ضعیف رو بهت دادم!( چون دلم می خواست)چــــــــرا سلام و درود رو پایان داستان گفتی؟
کفتار داستانت فوق العاده غم انگیز بود…یادم افتاد به یه جمله از آنتونی رابینز که گفته: تنها یک دسته از مردم هستند که هیچ مشکلی ندارند و آنها در گورستان آرمیده اند…عمر هیچ انسانی به دلخواه نمیگزرد
سلام دادا…داستانو یکبار خوندم …دلم کرفت…دفعه دوم که خوندم,دلم شکست…پسر یعنی سکس با محارمو به لجن کشوندی…دست مریزاید…تو همین سایت تو همین مایه ها یه داستان خوندم این کار کثافتو انقدر لعاب داده بودکه اگه دستم میرسید,طرفو یه مشت زیر چشاش میزاشتم…هیچ میلی بجز انزجار از تجاوز به یک معصوم باقی نزاشتی…یه مردونگی قشنگ تو شخصیت هست که لابلای داستانات هم تکرار میشه…گفتی واقعی بود و سفارشی…ما که اشکمون در اومد…اگه روضه خون میشدی یه ملتو خون جیگر میکردی…عزت زیاد…قلم مستدام…
سلام بچه ها بهتره به جای اینکه بیاید تو این جو ر سایت ها کمی فکر کنید و به فکر ازدواج وزن و زندگی باشید.فقط عادلانه قضاوت کنید.
حمید خان درود خداوند و بندگانش نثارت…..مهندس بیخیال من اهل کتاب و کتاب خونی نیستمهمون کتابت زو بزاری توی طاقچه تا خاک بخوره ثوابش بیشتره…علیک سلام…همین اول بگم امتیاز کم بهتون دادم(اگه مهندس بود میگفت به یکی از تخم های کتاب تخم شناسیم اما من با ادبم و میگم شما لطف دارین…لابد جالب نبوده براتون)ایشون یعنی شخصیت داستان باید توی سایت باشن.یه بار دیگه نکته رو بخونید…عرض کردم اگه دوست داشته باشن میان پای کامنت ها.بابت خسته نباشیدتون هم باید عرض کنم سلامت باشید…والا من صلواتی کار میکنم بخاطر همین سرم شلوغهاگه زنبیل دارید بزاریدش ته صف شاید یه چیزی هم به شما ماسید…اگه نمیتونید درک کنید اشکال از بنده نیستاشکال از درک خودتونه…تو میتونی سر ده نفر رو با کارد ببری؟نوچ نمیتونیچون درکش برات مشکله ولی این دلیل نمیشه همچین اتفاقی نیفتاده چون یکی مثل عبدالمالک ریگی این کارو میکرد…امر دیگه ای باشه در خدمتیم سپیده خانوم ;-)..هیوا خان موضوع یه موضوعه خاصهاگه خاص نبود انتخابش نمیکردم و روش وقت نمیذاشتم پس طبیعیه درک کردن و هضمش برای همه ی دوستان امکان پذیر نباشهممنون که خوندی داداش..خاله سوسکه ممنون از جمله ی قشنگی که گفتیاگه زندگی فراز و نشیب نداشت بی معنی بود…بی هیجان و بی روحزندگی با تموم تلخی هاشه که شیرین میشه…اما هم سن و سال خودم که معلومه یه جورایی فرسوده شده و عین خودم از رده خارجه یعنی پیر فرزانه ی عزیزداداش تو هم برای من حرفی باقی نذاشتی…درکت بالاس پس منتظر باش.یادمه یکی پای یه داستانم بهم گفت همه چی رو با همون دیدی بهش نگاه میکنی که بقیه نگاه میکنن.امیدوارم بتونم دیدم رو عوض کنم.
باید سیمان کرد سوراخی و که این بابا ازش اومده ببرون.داستان (کره) ای بود.
کفتار جانفکر میکنم تو کامنت اولم یه مقدار تند رفتم واحساساتم نگذاشت که عمق مطلب رو بگیرم.زود قضاوت کردم.حالا که فکرش رو میکنم میبینم که ممکنه موضوع داستان رو کاملا عکس واقعیت ذهن جنابعالی گرفتم.بنابراین در اینجا جلوی همه ازت معذرت خواهی میکنمو میدونم که میبخشی .نوکرت شیرجوان
دوستان سلام؛ ابتدا اجازه بدید یک موضوع کمی غیر متعارف را که ارتباط ظاهری با داستان این نویسنده ی ِ مستعد -یعنی آقا پژمان عزیز- نداره عرض کنم ؛ چند وقتیه که به نظر شخصی بنده و البته نظر خیلی های دیگه از دوستان سطح داستان های سایت پائین اومده و … خیلی از دوستان گلایه های قابل طرح به صورت منطقی و بدون توهین به دیگران را به صورت مطالب توهین آمیز-خصوصن نسبت به ادمین ،که با وجود اینکه پسر خاله و بچه محل من نیست!! ولی به هزار دلیل حقّش هم نیست که بهش توهین کنید،بازهم تاکید می کنم من ایشون را نمیشناسم و فامیلشون نیستم ولی چند برخوردی که در فضای مجازی از ایشون دیدم منطقی و فکورانه بوده – توی کامنت ها مطرح می کنند که فکر می کنم صرف نظر از اینکه توهین کردن به دیگران در مجموع کار بدی محسوب میشه توهین به این ادمین بی نوا دیگه خیلی بی انصافی باشه. به هر تقدیر یک تاپیک در این مورد دیدم که معترضین و مدافعین از جمله ادمین با هم تبادل نظری کرده اند دوستانی هم که به روش نشر داستانها یا سطح ادبی یا مسائل دیگر معترض هستند بد نیست نگاهی بندازند و مسائل را از زاویه دیگری هم ببینند.و اماجناب کفتارپیر ؛درود پژمان عزیز ، دوست هنر مندی که می دونه ماجرای “کم گوی و گزیده گوی چون دُر…” یک ماجرای کاملن واقعیه . قبلن هم عرض کردم که سوای مراودات دوستانه ای که توی این محیط مجازی بین آدمهای مجازی شکل می گیره و یه جورائی رودربایستی ایجاد می کنه موقع نقد،نوشته ی ِ خوب ، خوبه دیگه ؟!!حالا هر کی دوست داره بگه : شما با این کفتار شهر نشین و زیادی متمدّن رفیقید ! و عیب هاش را نمی بینید ؟! باور کنید که اینجوری نیست و این حضرت آقای کفتار دارای موهبتی است که بهش میشه گفت قدرت داستان سرائی … -یا هر چی که دوست دارید اسمش را بذارید -و من به شخصه لذت میبرم وقتی میبینم انقدر برای سلیقه مخاطب ارزش قائله ،(البته برای نقد های بدون غرض ورزی و فنّی)که این بلوغ و پختگی هنری حتّا در بین دوقسمت از نوشته هاش به چشم می آد. این بار هم بهتر از قبل و خوب بود . با اینکه من به شخصه خیلی ناراحت شدم از موضوعش -که اونهم به دلیل واقعی بودن داستان غیر قابل اجتناب بوده- بالا ترین نمره ی ممکنه را برای این داستان دادم.امیدوارم همیشه شما را در حال پیشرفت ببینیم در هر زمینه. نیک روز باشید و نیک فرجام
Monilnam…چی بگم والا…بدون شرح..پوریا خان من بر عکس شما فکر میکنم…بنظر من اشکال از سوراخ نبوده…ما وقتی به دنیا میایم ضمیر و سرشتمون پاکه بیشتر نحوه ی تربیت و شرایط محیطی که توش زندگی میکنیم باعث میشه دست به یه همچین کارای کثیفی بزنیم…رودی عزیز…کجایی حاجی خبری ازت نیست(حالا خوبه خودمم نیستم ها 🙂 )داداش از در جا زدن بدم میاد شاید بخاطر همین سعی میکنم هر بار بهتر از قبل باشم.ممنون که خوندی و کامنت گذاشتی…دادا شیره این حرفا چیه؟هر کس یه برداشتی از داستان دارهمن تا اون جایی که میتونم حرفم رو توی داستان میگم حالا افراد مختلف برداشت های متفاوتی دارن و این غیر قابل انکاره.امیدوارم داستان های بعدیم بیشتر راضیت کنه.;-)
مرسي پژمان خان
علیک سلام…( سلام )همین اول بگم امتیاز کم بهتون دادم(اگه مهندس بود میگفت به یکی از تخم های کتاب تخم شناسیم( مهندس که مهندسه از مهندس بزرگترشم نمی تونه حرفی بهم بزنه)اما من با ادبم(بله 300% )و میگم شما لطف دارین( خواهش می کنم)…لابد جالب نبوده براتون(جالب بود اما نه خیلی ))ایشون یعنی شخصیت داستان باید توی سایت باشن.یه بار دیگه نکته رو بخونید( یه بار دیگه خوندم )…عرض کردم اگه دوست داشته باشن میان پای کامنت ها.( باید دوس داشته باشه)بابت خسته نباشیدتون هم باید عرض کنم سلامت باشید…( زنده باشید)والا من صلواتی کار میکنم بخاطر همین سرم شلوغهاگه زنبیل دارید بزاریدش ته صف شاید یه چیزی هم به شما ماسید…( نه خیلی ممنون از شما اگه چیزی بهمون نرسه بهتره )اگه نمیتونید درک کنید اشکال از بنده نیست( بله حق با شماست )اشکال از درک خودتونه( درک یه سری مسائل واقعا سخته )…تو میتونی سر ده نفر رو با کارد ببری؟(بستگی داره اون ده نفر کیا باشن )نوچ نمیتونی( آدم خرش که از پل بگذره همه کار می تونه انجام بده )چون درکش برات مشکله ولی این دلیل نمیشه همچین اتفاقی نیفتاده چون یکی مثل عبدالمالک ریگی این کارو میکرد…( خدا بیامرزه عبدالمالک رو)امر دیگه ای باشه در خدمتیم سپیده خانوم .( واقعا در خدمتی؟ )
شنیده بوم خوب داستان مینویسی وا باید بگم تعریفها بیخود نبوده واقعا برای کسی که این اتفاق براش افتاده از ته قلب متنفرم و از خدا میخوام به هیچ کس همچین پدری نسیب نکنه
سلام كفتار داستان قشنگ بود اين پيام هم از طرف دوستته به من هيچ ربطي نداره.
مریم خانوم…خواهش میکنم.امیدوارم لذت برده باشید…سپیده خانوم…1:درباره ی حرفتون به مهندس باید عرض کنم که معمولا آدمایی که سرشون به تنشون می ارزه افتاده تر هستن.من به آدمایی که زیاد منم منم میکنن میگم تازه به دوران رسیده.از نظر من این آدما پوچن…یه طبل تو خالی و یه ادعا.2:نه من چندان با ادب هم نیستم…تمام بچه های قدیمی میتونن شهادت بدن.3:من نمیتونم سلایق همه رو ارضا کنم پس اگه خوندن داستان خستتون کرد معذرت میخوام.4:مطمین هستی با دقت خوندی؟اگه عینکی هستی بهتره وقتی میخونیش حتما رو چشمات باشه آخه نوشتم اگه دوست داشته باشه میاد پای کامنت ها.5:شما چیکاره اید که واسه بقیه تعیین و تکلیف میکنید و از لفظ باید استفاده میکنید؟6:سلامت باشید7:عرض کردم شاید ماسید…به کلمه ی شاید دقت کنید.8:این یعنی تا حدودی منطقی هستید.9:قبول دارم…سخته.10:تا حالا کارد دستتون گرفتید؟بر خلاف شما من میگم بستگی ندارهبخاطر رسیدن به هدفم هر چیزی رو از سر راهم بر میدارم…اهل گلچین کردن نیستم.11:این حرفتون حماقت محضه…من باور دارم که بعد از یه پل قطعا پل های دیگه ای هم سر راه وجود دارن.12:مرده؟؟؟؟ فکر نکنم کشته باشنش ولی اگه زنده نیست خدایش نیامرزد.13:بستگی داره امرتون چی باشه…آدم به هر چیزی بعله نمیگه.
یاسمین خانوم میشه گفت دوستان به لطف دارن…من هم مثل شما امیدوارم همچین پدری نصیب هیچ کس دیگه ای نشه…امیر علی بوی امیر به مشامم میخوره :)به اون پسر عموی چلقوزت بگو پژمان میگه خوب یادمه ولی تو هم یادته که به من میگفتی سلطان فحش بکن تو؟میخوای جر وا جرت کنم و تیکه بزگه ات رو بندازم تو الکل تا واسه یادگاری پسر عموت(یعنی امیر علی) بزارتش توی اتاقش و هر وقت دوتا چشم قورباغه ای و درشتش به اون افتاد یه فاتحه حواله ات کنه؟راستی اینم بهش بگو:مرتیکه از بس توهم زدی فکر میکنی تایتانیک از توی کوچتون رد میشه.خدا اجرت بده و انشاله شفای عاجل(اگه درست نوشته باشم)بهت مرحمت کنه…امیر علی خان ما اینجا نخودی نداریم… :)بار دیگه از این فدا کاری ها بکنی نکردی ها…دینامیت میذارم توی غارت همونجوری که توی تاپیک ومپایر گذاشتم.ولی خب بازم دمش گرم…بهش بگو غذام داشت بی مزه میشد…ممنون که چاشنیش رو آوردی.
“درباره ی حرفتون به مهندس باید عرض کنم که معمولا آدمایی که سرشون به تنشون می ارزه افتاده تر هستن.”پژمان داداش نظر لطفتهراستش خواستم جواب بدم ولی بخاطر اینکه طرف حساب اصلیش تو بودی و بخاطر دختر (یا شایدم زن) بودنش بهتر دیدم که سکوت کنماین نکته هم بگم که اگه منو پژمان اینطور شوخیایی باهم میکنیم بخاطر اینه که خیلی وقته همو میشناسیمو مثه 2 تا داداشیم و هر روز باهم در ارتباطیمپس فکر نکنید که چای نخورده پسر خاله شدیماگه بخوام چکیده ی حرفای خودمو پژمانو بگم اینه:یه درخت هرچی پربار تر میشه، افتاده تر میشه…
خوب بالاخره من اومدم و اولین کامنت رو پای داستان تو میذارم پژمانانتقادهامو بهت گفتمنمیدونم منتظر ادامش هستم یا نه چون به موضوع تلخی اشاره کردی که واسه همه مخصوصا دخترا خیلی دردناکه اگر واقعیت داشته باشه واقعا نمیشه باور کرد که همچین موجوداتی هم باشن که اسم پدر رو یدک بکشن
همین جا از جناب مهندس عذر خواهی می کنم!ای کاش همون زمان که سایت بکن تو تاسیس شده بود عضو می شدمکه الان من هم جز اون بچه های قدیمی بودم نه تازه به دوران رسیده!من ادعایی نکردم!شما چیکاره اید که واسه بقیه تعیین و تکلیف میکنید و از لفظ حتما استفاده میکنید؟منظورم از پل آخرین پل تو یه زندگیه!خدا نکنه که اما وقتی به آخرش برسی و هیچ پلی هم نباشهاون موقع متوجه حرف من میشید… و این که من به باور شما کاری ندارم! هر کس باور های خودش رو داره!با این اختلاف نظرایی که ما داریم فک نمی کنم دیگه امری باشه…!به هر حال خوشحالم که جواب های دندون شکنی بهم میدید!از این که یکی حرصمو در بیاره خوشحال میشم!
باشه آقا كفتاره بش ميگم.من كه از اول گفتم من فقط نامه رسونم.راستي گروهمون چي شد?شياطين شهواني?
خواهش ميكنم سپيده خانوم ولي منو پژمان جدا ازهم نيستيم.با اون لحني كه تو كامنتات داشتي هركس ديگه اي جاي پژمان بود يه پذيرايي فراموش نشدني ازت ميكرد!راستي منظور پژمان از تازه به دوران رسيده نوع رفتار كردنت بود نه مدت عضويتت!درضمن ما اينجا با هيچ كسي دشمني نداريم و با همه مثه يه دوست رفتار ميكنيم مگر اينكه كسي خودش غير از اين رو بخواد كه در اون صورت از خجالتش در ميايم!به هر حال قبول كن كه خيلي تند رفتي و اينجا يه عذرخواهی خالي از لطف نيستحالا هرجور راحتي…مخلصم هيوا جان؛بالاخره لازم بود يه توضيحي هرچند مختصر بدم كه بچه ها درجريان باشنخدا بهمون رحم كردا ;)تنكس إ لات!
این کامنت رو دیشب هرکاری کردم نشد بفرستم یعنی سایت ارور میداد…مهندس عزیز…داداش گلم حرفات درسته…سپیده 58 گل…اووووووووم فکر نکنم از اینکه انتظار بقیه اش رو بکشی بعدا پشیمون بشی.به هر حال موضوعات اینجوری همیشه تلخ و درد آورن…سپیده 110 (اسمت آدمو یاد این پلیسا میندازه که میخوان مچ گیری کنن.)ببینید خانوم عزیز و محترم من اصلا کاری به قدیمی یا جدید بودن ندارم.حتی اکانت شما رو هم نگاه نکردم ببینم از چه وقتی عضو شدید.اشتباه متوجه شدید…منظور من از تازه به دوران رسیده فقط توی بکن تو نبود…حالا زشته بگم ولی خب چند روز پیش با چند تا از دوستان بودیم یکیشون زیاد میگفت(البته عذر میخوام) من کیرم فلانه و بهمانه.خلاصه ادعاش ماتحت خر رو پاره میکرد.هی میگفت و میگفت…آخرش یکی از بچه ها بهش گفت معمولا کسایی که تازه کیرشون گنده شده و تازه کیرشون داره به یه نوایی میرسه اینجوری ادعا میکنن.الان منظورم رو فهمیدید سپیده خانوم؟این که شما گفتید از مهندس گنده تراشم نتونستن کاری کنن از نظر من فقط یه ادعای تو خالی بود.همین…وگرنه من اصلا کاری به بکن تو ندارم چه برسه به اعضای جدید و قدیمش… من به هر کسی اندازه ی شخصیتش احترام میذارم نه به اندازه ی قدمت عضویتش.اما در مورد این که گفتید من چیکاره ام باید عرض کنم که مثل شما یه انسانم با عواطف و روحیات انسانی…پس وظیفه ی انسانیم ایجاب میکرد بخاطر سلامتیه خودتون از لفظ حتما استفاده کنم. ;-)چشم خیلی چیز مهمیه پس حیفه که چیزیش بشه.سپیده خانوم هیچوقت توی زندگی پل آخر وجود نداره…والا من به اینجایی که میگید رسیدم و مجبوری خودم پل ساختم.یا پلی خواهم یافت یا پلی خواهم ساخت…کار سختیه اما شدنیه.من توی زندگیم یاد گرفتم اگه با هر کسی مثل خودش رفتار کنم راحت تر میتونم باهاش کنار بیام پس همونجوری که مهندس گفت فکر نمیکنید دلیل حرف هایی که من زدم فقط خود شما بودید؟به هر حال اگه ناراحتتون کردم واقعا عذر میخوام.قصدم توهین به شما یا شخصیتتون نبوده و نیست…امیر علی من کفتری که همچین نامه ای رو برام بیاره رو کباب میکنم.شیاطین؟؟؟ :)بیخیال بابایه چیزی گفتید و رفتید.
سامی جان ممنون.در مورد اون گمراه کردن هم باید بگم که لازمه.اگه نویسنده دست خواننده رو نگیره و نبره توی جاهای تاریک بعد ولش کنه به امون خدا که داستان داستان نمیشه :)چون قسمت قسمت یه جاهایی باید گنگ بمونه…راستی سپیده 110 درمورد سوالی که توی کامنت اولت کردی و گفتی چرا سلام و درود رو توی آخر داستان آوردی.1:نمیخواستم خواننده از همون اول بدونه داستانی که شخصیت اولش زن هست رو یه مرد تعریف میکنه.2:هر نویسنده ای اگه حرفی با خواننده داشته باشه به عقیده ی من جاش آخر داستانه چون وقتی جنابعالی از همون اول داستان یه مشت نکته میبینی ذهنت منحرف میشه و از داستان پرت میشی پس بهتره اول داستان تاثیر خودش رو بزاره و بعد نکته ها ذکر بشن.
بقیه ش کجاست ؟؟