ربایندگان (1)

چشمام رو باز میکنم خورشید طلوع کرده و و نوری که تا وسط اتاقم هست نشون میده لنگ ظهره.
از رختخوابم بیرون میام و به دستشویی میرم ، آبی به دست و صورتم میزنم ،توی اینه نگاهی میکنم و لبخند مرموزی میزنم ، به طرف پذیرایی حرکت میکنم و مامانم رو صدا میکنم وقتی جوابی نمیشنوم تصمیم میگیرم به اتاقم برگردم، توجهم به کاغذی که روی در اتاقم چسبیده جلب میشه ، کاغذ رو از روی در اتاق میکنم و میخونم.
روی کاغذ با خطی خوانا و بزرگ نوشته شده ‌:”عزیزم ما میریم مسافرت و معلوم نیست کی برگردیم… دوستت داریم . پدر و مادرت”‏‎ ‎وقتی به عقلم رجوع میکنم متوجه میشم این اتفاق غیر ممکنه، سابقه نداشت پدر و مادرم برای من نامه ای بزارن ، اگر قرار بود جایی برن منو با لگد زدن بیدار میکردن و میگفتن میخوایم بریم فلان جا …
نکته دیگه ای که وجود داشت این بود که پدر و مادر من هیچ وقت از الفاظ عزیزم و دوستت داریم واسه من استفاده نمیکردند و لقب هایی مثل:
‏“هوی ، با توام ، تن لش و … ” صدام میکردن…
مشکوک‎ ‎‏ میشم ولی چیزی به ذهنم خطور نمیکنه …
تصمیم می گیرم اولین کاری که به ذهنم میرسه رو انجام بدم ، امان از این افکار شیطانی.
تصمیمم رو گرفتم، شلوار و شورتم را با هم پایین میکشم،آب دهنم رو کف دستم میندازم و بر قامت بلندای آلت میکشم ، شروع به جلق زدن میکنم . موقعی دست از جلق زدن برمیدارم که بیهوش روی تخت افتادم، دیگه نایی برای جلق باقی نمونده، همه نوع جلق رو امتحان کردم : “
‏۱ جلق با کاندوم(با طعم!های مختلف)
‏۲ جلق با روغن ترمز
‏۳ جلق با اب لیمو
‏۴ جلق با نوشابه
‏۵ جلق خشکه(دردش زیاده)
‏۶ جلق با تنباکو میوه ای(دوسیب آلبالو)
و …”
روی تختم دراز میکشم تا کمی استراحت کنم ,وقتی چشمام رو باز میکنم تقریبا بعد از ظهر شده، تصمیم میگیرم برم بیرون. میخوام به دوست دخترم زنگ بزنم که یادم میاد من اصلا دوست دختر ندارم. میزنم بیرون ولی خیابونا اینقدر خلوتند که دلم میگیره و سریع به خونه برمیگردم،
میخوام دوباره شروع به جلاقی کنم ولی بیخیال میشم ، یاد پدر و مادرم میفتم، گوشی هر دو خاموشه.
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده دلم میخواد با صدای بلند بگم:“مامانم رو میخوام” ولی از اون جایی که توی یک آپارتمان بزرگ زندگی میکنیم و فرهنگ آپارتمان نشینی داریم خودم رو کنترل میکنم و خیلی آروم پای تلویزیون میشینم و سریال زمانه رو تماشا میکنم .
وقتی به ساعت نگاه میکنم عقربه هاش ساعت ده رو نشون میده ، به سمت اتاقم میرم . به محض اینکه داخل اتاقم میشم کل لباسام رو در میارم ، اولین باره که توی خونه میتونم آزاد باشم و شب لخت بخوابم
خودم رو روی تخت پرت میکنم،
شروع به بازی با آلتم میکنم تا از خواب زمستانی بیدار بشه و آماده جلق رسانی بشه!
صدای گوشیم من رو به خودم میاره وقتی صفحه گوشی رو نگاه میکنم اسم بابام رو میبینم، به صورت ناخداگاه دستم رو از روی آلتم برمیدارم و جواب میدم،
الو…الو… بابا؟
صداهایی نامفهومی میشنوم وقتی با دقت گوش میکنم این صداها رو میشنوم:
‏‎ ‎ااایاش دیژ پوووو ‌گوجی مو کون تو پارس شیمبیلی شامبو
وقتی صدای بابام رو نمیشنوم در جوابش میگم؛
کون خودت پارس عوضی چرا فحش میدی چرا درست صحبت نمیکنی؟
باز هم همون صدا :
اوووووژژژژی موژژژی کوززز اللل بااو نوژی توش
گوشی رو قطع میکنم احتمالا بازم بابام گوشیش رو گم کرده و یک کسخول پیداش کرده…
آلتم به حالت استندبای رفته و باید دوباره به حالت اول برگرده…
به محض اینکه آلتم رو لمس میکنم گوشیم دوباره صداش درمیاد . بدون اینکه توجه کنم ببینم کیه گوشیم رو خاموش میکنم…
در اوج جلقیدن هستم و استایل های مختلف جلق زدن رو امتحان میکنم، صدای در من رو به خودم میاره، قلبم میریزه توی شرتم ، خایه هام جفت میشن!
یعنی کی میتونه باشه؟ اونم این موقع شب، بدجور ترسیدم ، نکنه پدر و مادرم باشن و میخواستن منو امتحان کنن ببینن درنبودشون چیکار میکنم.
بدون هیچ حرکتی روی دیوارهای اتاقم رو با سرعت نگاه میکنم، اه پس کوش؟ دنبال دوربینی میگردم که همه کثافت کاری هام رو ضبط کرده و قراره ابروم رو جلوی پدر و مادرم ببره!
چشمم به میز کامپیوترم میخوره به وبکمم مشکوک میشم، یک لبخند شیطانی روی لبام میاد ، به سرعت به سمت وبکم میدوم و با یک مشت محکم خوردش میکنم. دستم بدجور درد گرفته ولی ارزشش رو داره،
سریعا به سمت شلوارم میدوم تا قبل از رسیدن کسی لباس بپوشم، با یک شیرجه بلند خودم رو به شلوارم میرسونم ولی دیر شده و در اتاقم باز شده …
شلوار توی دستم مونده و من روی زمین افتادم چشمام از حدقه داره میزنه بیرون،سریع از جام بلند میشم و فقط فرصت میکنم دستم رو روی کیرم بزارم ، نصف تخمام از زیر دستم بیرون زده و کلاهک کیرم هم از دستم در رفته…
وقتی در کامل باز میشه متحیر میشم، توی چارچوب در یک پری خوشگل میبینم،به قول بعضی از دوستام اسبیه واسه خودش، بعضی دیگه از دوستام اسم این داف ها رو شاسی بلند میزارن، وقتی به صورتش خیره میشم میتونم تعجب و ابهام رو توی چشماش ببینم.
کمی به خودم میام ، دستم رو از روی کیرم برداشتم، به کیرم خیره شده، توی چشماش میشه خوند که کیر میخواد …
لبخند زیبایی روی صورت داره و به طرفم میاد و در فاصله سی سانتی من می ایسته ، بدون هیچ حرفی زانو میزنه و کیرم رو با دستش نوازش میکنه ، بعد از چند بار عقب جلو کردن ، توی دهنش میزاره و شروع به ساک زدن میکنه…
طوری ساک میزنه که از خود بیخود میشم توی یک دنیای دیگه ام ، واقعا حرفه ایه ، بدون اینکه یک ذره از دندوناش به کیرم بخوره.توی ذهنم علامت سوال هایی رژه میره ،
وقتی به خودم میام آبم رو میبینم که دهنش رو پر کرده ، با یک نفس آبم رو میبلعه و یک لبخند مهمونم میکنه.
علامت سوال ها توی ذهنم پررنگ تر میشن، این دختره کیه؟، از کجا اومده؟
توی خونه ما چیکار میکنه؟
دوباره به خودم میام و هنوز لبخند رو روی لباش میبینم…
از روی زمین بلندش میکنم و روی تخت میشینم . کنارم میشینه و شروع به صحبت میکنم …

ازش میپرسم: “تو کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟”
وقتی شروع به صحبت کردن میکنه میشه تعجب رو توی چشمام به وضوح دید، توی صحبت هاش میگه:
اجوجی بوگی نووو شاواف دوری موی انوز گوژی بوژ
گیج شدم، شبیه همون کسی که از گوشی بابام زنگ زده بود حرف میزنه،
وقتی حرفاش تموم میشه از روی تخت یلند میشه ، منم همراهش از روی تخت بلند میشم و توی چشماش ذل میزنم، منو هل میده ، روی تخت پرت میشم ، کمی میترسم ولی وقتی چشماش رو نگاه میکنم شهوت رو توی چشماش میبینم.به سرعت لباس هاش رو درمیاره و خودش رو روی من پرت میکنه، لباش رو روی لبام میزاره و بی امان شروع به مکیدن میکنه ، از خودم جداش میکنم ، به محض اینکه میخوام حرفی بزنم کیرم رو توی یک جای تنگ احساس میکنم،آهی از سر لذت میکشم
و هیچ حرفی نمیزنم.کیرم رو توی کسش کرده و بالا پایین میپره!،با هر بار که کیرم کامل توی کسش میره صدایی شبیه جیغ از خودش درمیاره…
تند تند بالا پایین میره ، چشماش از خوشحالی برق میزنه!
بعد از چند لحظه چشماش رو میبنده و خودش رو از روی من کنار میکشه،
بعد از اینکه کمی سرحال میشه شروع به حرف زدن میکنه:
‏”تنوجی بوگی جوج نوژی ابو ‌کوجو موهن دسو “
نمیزارم ادامه بده حرفش رو قطع میکنم و میپرسم؛“تو کی هستی؟”
لبخندی میزنه و با دوتا دستاش سینه هاش رو میگیره و میمالونه، اعصابم بهم میریزه ، به محض اینکه میخوام دهنم رو باز کنم و فحش نثارش کنم شکه میشم.
پوست سینه هاش رو به طرف بالا میکشه و مثل یک لباس از تنش درمیاره.
وای خدایا این چیه؟!!
ترس عجیبی توی وجودم حس میکنم . تمام بدنم شروع به لرزیدن میکنه ، دختری که خوشگلیش رو هیچ جا ندیدم حالا تبدیل به یک موجود عجیب شده ، موجودی که روی صورتش فقط یک چشم و یک دهن کوچیک دیده میشه … وقتی بیشتر توجه میکنم چشمم به سینه هایی کوچیک که با یک سوتین فلزی صورتی پوشونده شده میفته با چشمام براندازش میکنم ، شورت فلزی و صورتی که ست با سوتینشه توجه ام رو جلب میکنه،بدنم همچنان میلرزه خودم رو به گوشه ای از تخت میکشم و دستام رو دور زانوهام میندازم،خودش رو بهم نزدیک میکنه ، دستش رو یه طرف کیرم دراز میکنه، توی این اوضاع وقت گیر آورده و قد الم کرده،بعد از اینکه کمی با کیرم ور میره ، روی تخت دراز میکشه و اشاره میکنه به طرفش برم .لای پاهاش میشنم ، دستم رو روی شرتش میزارم تا درش بیارم ، هر کار میکنم تکون نمیخوره، جنس شورتش از فلز درجه یک ساخته شده و این کار رو واسه من سخت میکنه، درحالی که کلافه شدم دستش رو روی شرتش میاره و دکمه ای که روی شرتش تعبیه شده رو فشار میده،شورتش مثل در سفینه های فضایی باز میشه ، دهنم از چیزی که میبینم باز میمونه، چیزی که من میبینم هیچ کس توی عمرش ندیده و نخواهد دید، در این شکی ندارم…

ازش میپرسم: “تو کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟”
وقتی شروع به صحبت کردن میکنه میشه تعجب رو توی چشمام به وضوح دید، توی صحبت هاش میگه:
اجوجی بوگی نووو شاواف دوری موی انوز گوژی بوژ
گیج شدم، شبیه همون کسی که از گوشی بابام زنگ زده بود حرف میزنه،
وقتی حرفاش تموم میشه از روی تخت یلند میشه ، منم همراهش از روی تخت بلند میشم و توی چشماش ذل میزنم، منو هل میده ، روی تخت پرت میشم ، کمی میترسم ولی وقتی چشماش رو نگاه میکنم شهوت رو توی چشماش میبینم.به سرعت لباس هاش رو درمیاره و خودش رو روی من پرت میکنه، لباش رو روی لبام میزاره و بی امان شروع به مکیدن میکنه ، از خودم جداش میکنم ، به محض اینکه میخوام حرفی بزنم کیرم رو توی یک جای تنگ احساس میکنم،آهی از سر لذت میکشم
و هیچ حرفی نمیزنم.کیرم رو توی کسش کرده و بالا پایین میپره!،با هر بار که کیرم کامل توی کسش میره صدایی شبیه جیغ از خودش درمیاره…
تند تند بالا پایین میره ، چشماش از خوشحالی برق میزنه!
بعد از چند لحظه چشماش رو میبنده و خودش رو از روی من کنار میکشه،
بعد از اینکه کمی سرحال میشه شروع به حرف زدن میکنه:
‏”تنوجی بوگی جوج نوژی ابو ‌کوجو موهن دسو “
نمیزارم ادامه بده حرفش رو قطع میکنم و میپرسم؛“تو کی هستی؟”
لبخندی میزنه و با دوتا دستاش سینه هاش رو میگیره و میمالونه، اعصابم بهم میریزه ، به محض اینکه میخوام دهنم رو باز کنم و فحش نثارش کنم شکه میشم.
پوست سینه هاش رو به طرف بالا میکشه و مثل یک لباس از تنش درمیاره.
وای خدایا این چیه؟!!
ترس عجیبی توی وجودم حس میکنم . تمام بدنم شروع به لرزیدن میکنه ، دختری که خوشگلیش رو هیچ جا ندیدم حالا تبدیل به یک موجود عجیب شده ، موجودی که روی صورتش فقط یک چشم و یک دهن کوچیک دیده میشه … وقتی بیشتر توجه میکنم چشمم به سینه هایی کوچیک که با یک سوتین فلزی صورتی پوشونده شده میفته با چشمام براندازش میکنم ، شورت فلزی و صورتی که ست با سوتینشه توجه ام رو جلب میکنه،بدنم همچنان میلرزه خودم رو به گوشه ای از تخت میکشم و دستام رو دور زانوهام میندازم،خودش رو بهم نزدیک میکنه ، دستش رو یه طرف کیرم دراز میکنه، توی این اوضاع وقت گیر آورده و قد الم کرده،بعد از اینکه کمی با کیرم ور میره ، روی تخت دراز میکشه و اشاره میکنه به طرفش برم .لای پاهاش میشنم ، دستم رو روی شرتش میزارم تا درش بیارم ، هر کار میکنم تکون نمیخوره، جنس شورتش از فلز درجه یک ساخته شده و این کار رو واسه من سخت میکنه، درحالی که کلافه شدم دستش رو روی شرتش میاره و دکمه ای که روی شرتش تعبیه شده رو فشار میده،شورتش مثل در سفینه های فضایی باز میشه ، دهنم از چیزی که میبینم باز میمونه، چیزی که من میبینم هیچ کس توی عمرش ندیده و نخواهد دید، در این شکی ندارم…

ادامه …


امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه!!!
توجه داشته باشین این داستان جنبه طنز داره!!!
لطفا اگر خوشتون اومده امتیاز لازم رو بدین تا بتونم قسمت بعدی رو هرچه سریعتر آپ کنم …
جا داره از ادمین محترم سایت هم تشکر کنم!

‏((نویسنده : سامی شهوتی))

بازدید 13,779

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

81 پاسخ به “ربایندگان (1)”

  1. من ۱۰۰ بار خوندمش به جون مهنس!خیلی زیبادست شما درد نکنه سامی جانافتادي رو دور هی داستان میدی ها

  2. خواجه مواظب خودت باش 1وقت ازفضا میان میدزدنت:-Dاصولآشرت واسه راحتیه!این فضایی ها شرت پوشیدنشونم مثل آدمیزاد نیست!احتمالأبشه رودکمه شرت کلید و پسوورد هم نصب کرد که واسه ممانعت از تجاوزوحفظ امنیت اجتماعی بسیارمفیده:-D

  3. آخه میرزا ET چه داندکه باسن درپشم بهتربماندمن از پادادن ET به سامی همی بدانستمکه باشرت فلزی هم جنده در امان نمیماند

  4. خیلی خیلی چرت بود!!! کوتاه بود اصلا هم خنده دار نبود!!!واسه چی الان داستانت امتیاز کامل گرفته!! داستان قبلیت خیلی قشنگ تر و بهتر بود!!! حالا دیگه هیچ داستان زمینی نداری که گذاشتی تو کون فضایی ها!!!زل نه ذل!! موفق و سربلند باشید.

  5. ادم باید هوای رفیقشو داشته باشه درسته ولی وقتی امتیاز بالا میدی رتبه داستان میره بالا و حق اونی که داستان باحال و قشنگی داشته پایمال میشه و تو ذوقش می خوره و دیگه نمی نویسه و دوباره باید بریم داستان چرت بخونیم!!! دروغ میگم؟؟؟

  6. توی تخت بودم یه صدای گفت :بو جو چع حو کا می سولاگفتم :تو کی هستی؟گفت:یادنمداقثشلدتازریغقغسطاربنذ ا برذ رردهدردمسنبدنفهمید چی گفت و لی کیرم تو کسش داشت حال میکرددوباره گفت:تد نسر س هتردتن دذخ رهاخهر سبیردن ردند لرذمد سیرل ی لهبلد نبودم چی میگه ولی کون لقش تا این که پوست انداختو بعد شرت مکانیکی با کلید اکترونیکی (فقط احیانا سامی جان پسوورد نداشت؟)دراز کشید گفت:ایب سقبلا سقیبرا سیبار سقیا سیار ال خ ل خ اخا خ اعاااا ابله داستان تموم شدو من اطمینان کامل دارم سامان فیلم مردان گرگ نما رو دیده و این داستان رو نوشته آلبته همونی که تو فرانسه ساختن چون دختره زبونشو با چاقو اول فیلم میبرن نمیتونه خوب حرف بزنه و بعدشم اون تیکه پوست انداختنم سَم بدبخت میرینه به خودش یه کم همزاد پنداری کن سامی جان حالا بعدا برای شعرم خدمت میرسیم

  7. نه بابا از صبح تا حالا بیرون بودم خوابم میاد گفتم کوتاش کنم بتونم یه چرتی هم بزنم اگه خوابم نمیومد تا صبح هم جواب میادی جواب میدادم!!!ناراحتی؟؟؟ یه لحظه به جمله هات نگاه کن من که چیز ناراحت کننده ای توش نمی بینم!!!

  8. جوجو امام زاده مشغول گره گشاییست از زوار بکن تو :Dکارش داری شما هم یک زیارتی ازش بکنی جواب میگیریااز من گفتن بود

  9. ميخواستم وجوه نقدى نذورات مؤمنين و مؤمنات شهوانى رو بهش بدم,حالا كه نيست مجبورم فداكارى كنم،نوش جون خودم 😀

  10. ادمین قسمت دوم داستان رو اپ کرده من دو قسمت رو فرستادم تا با هم ادغام بشه ولی دومیه اپ شدهبزودی درست میشه!

  11. بیا بیژن بیا برما نظر کنگره از در د بی درمان دوا کنکنون جای تو خالیست یا امامابیا حالا بیا اکنون برمانباشی اندر این جمع مجازیخورد غصه شادی جوجوی ما

  12. ألا یا ایهاالمیرزاعجب شعری تواورا بنماکه هرچندنویسندگی دشوار بودولی بسیار باشند خواننده ها!دوستت دارم آمیزا

  13. الا ای سامیه کسخل کجاییمرا با توست چندین آشناییتا دیروز هی به خودم میگفتم این سامی شهوتی کسخل میزنههی وجدانم میگفت نه اشتباه نکن سامی کسخل نیستگذشت و گذشتتا امروز هی عقل و وجدانم درگیری داشتن سر سامی شهوتیتا امروز که ای نوشته سامی رو خوندم وحین خوندن خوابم گرفتحس کردم یه نفر داره صدام میکنه .بیدار شدم . دیدم وجدانمه اومده میگهپاشو سامی کسخل داستان نوشته

  14. تو را دارم سوالی یا میرزاکنون درمان شدست اسهالت آیااگر تر تر به قوت خود باقیستبرو سنجد بخور بلکه شود سفت

  15. کنون احضار کنم بنده مهندسبیاید بکند تو و شمشیرتو نصاگر جنبه نداری یا میرزابکش بیرون دسته شمشیرت ازما

  16. به قول بعضی نخوندم معلومه تو خودت آدمینی ما رو سر کار گذاشتی!ما یه ماه تو صفیم تو زرتی میای داستان جق میدی!

  17. ندارم دگر شعری از خود کنوندهم من به تو پند بی چندو چوندنکن دیگر کتابت تو ای نازنیننکن سو استفاده از ادمینشدست ناراحت از دستش دکسترولی همه چیز هست زیر سر مهندس

  18. میرزا آمد شاد آمدبا لبخندش جان آوردبا او روشن شد اینجاما شاگرد او شد استاد

  19. دراین جمع شعرای شهوتیزبان عاجز شد از هرصحبتیبه فدای آن میرزای ملک الشعراکه آورد برلب خسته ام لعبتیمرا بسیار باشد داستان آبکیبه فدای آمیزا و سامی شهوتیمرسی آمیزا که تونستی با این دل گرفتم لبخندی به لبام بنشونی

  20. خاجه جان دعوت نامت رسيدكار داشتم دير اومدممعذرتبى داستان نان خوشيم گلدىو اورگيم شاد اولدىنويسنده دن خوشيم گلدى و اميد وارم خوش اولا“مهندس گل پسر” و “آميرزا” نين كامنت لرى هميشه كيمى گوزليدىهاموز 100 مين ايل ياشيونهر وقت معناى حرف هاىاون فضايى رو گفتيد منم معنى اين ها رو ميگم

  21. نرو میرزا بیا تا شعر گوییممنم هستم بجز تو با بروس لیکه بس دیشب همه بیدار بودندبرفتند امشب از این شاهوانی

  22. نشو چرکین دل از دست ماهابسی زیبا بدی داستانت آقاکه ما یک سامیک بیشتر نداریمببوسم بنده اکنون روی ماهت

  23. کنون که همه جمعند در این محفلنباش خاموش میرزا ای عزیز دلبیا بسرا شعر ی از برای مانتا بشویم شاد ما اندر منزل

  24. فکر میکردم اکر یک تنوع توی داستانها ایجاد بشه میتونه جالب باشهیه داستان تخیلی !از همتون ممنونم!آمیرزا ببخش پیامت رو ندیدممیشه چیزی نگم ؟گفتم دوست ندارم به اینجا کشیده بشه!

  25. سلام تو را می دهم پاسخمنم سرگشته ام از این تناسخبروس لی که در ینگه دنیاستچگونه گذر کرد بر این شاهراهتراختور که جایی ندارد در اسیادرود بر استقلال صدر جدول هورا

  26. :))اسمش رو بذار سکس با آل(موجودی مونث از طایفه جنیان که به زن زائو آسیب می رساند)…داشتیم؟؟؟ تو به اجنه هم رحم نمی کنی؟نکنه پارانویی هستی؟ نکنه فکر کردی اینجا مجله گل آقاست؟برو یه دعانویسی،رمالی خودتو معرفی کن تا بخور ک… بهت بده تا شفا پیدا کنی و به زندگی عادی برگردی…جلاق اکبیریلازم نکرده بنویسیبچه ها شما دیگه چرا؟ این همه شمارو اسکل کرده…

  27. بیفکنم تقصیر ها را به گردن میرزاکه گسترد بساطش را در اینجاپریشان بکردست خاطر سامینشو غمین ای عزیز بکن تو

  28. شاعر جونود آمد:همی آمدم حالتان بگیرمشعر تمام شود روزی که بمیرمفعلا همه دولا راست شویدتا برایتان قاقالی لی بخرم

  29. سلام بر تو باد یا میرزاکجا بودی ای شیطون بلاشدست دلتنگ خواجه مروآبگو جریانو زودتر ناقلا

  30. شاعر جونور براتون میگه:کسی نبود برام قلدر بازی در آره؟کله پوکشو به تیغ اشعرم بسپارهکسی انگار نمیشه رستم واسمچون دیشب همه شدن خراب و پاره(ببخشید واسه جور کردن قافیه آدم مجبور میشه دیگه )شکشلک نیش تا بنا گوش باز

  31. نان قرض ندین بهم باباهنوز بچه بنشستست اینجااگر ادامه بدی آقای میرزاکنم داغت رو تازه همون فونت فارسی را

  32. تو ای جونوور زیبابرو سوادت رو درست کن بیانگویی جای جونوور جونودگر بگویی اسم من بود فرنوداهای ای امیرزای پر شهوانمدد رسان مرا بی امان‎

  33. تو ای میرزای شهوانمرا یاری برسانکن روایت حکایت این داستانچون نکردی ان را کامل عیانای مرواو یاری برسانبه این سامی پر توان‎ ‎

  34. شاعر جونور دست به کار شد:کسی با من ندارد کل کل شعر؟که گویم برایش مدتی من کسشعرکسی جرات ندارد در این پهنای سایتبیاید نا که مغزم نشود جرواجردر ضمن سامی جان ما به غلط املای داستان تو گیر دادیم که تو به من گیر میدی

  35. زدست راضیم همواره میرزابرم لذت ز اشعارت آمیرزاشدم ناخواسته بیمار من دوبارهکه صد لعنت به قلب پاره پاره

  36. الا ای جونوور ساقیمشو ناراحت از سامیتو گر شوی یاغیسامی رود به باغی‎ ‎‏…‏جونوور جون حکایت داستانم رو که نقل کردی!دقت کردی داستان کامل شد یا همون نصفش رو خوندی؟

  37. شاعر جونور در جواب hadizized میفرماید:درودی فرستم من به هادیتو که بازم به اینجا پا نهادیبرو مشقت نویس ای طفل زیبامفام شعر داری ولی در توهماتیسامی جان نخوندم ولی کلا امشب باید بخونمش

  38. شاعر جونور برای آمیرزا و هادی و بیژن عزیز :سلام ای بیژن ای آغای فرهادعجب رویت به ماهم خوش نشان دادو هادی هم که باز آمد به عرصههر از چند گاهی آید بهر پرسه(قدم زدن)دلم لک زد از بس شاعر ندیدمغمگین شدم چونکه حریف ندیدمهادی بیامد قدم رنجه کردکه جونور با او پیکار پنجه کرد

  39. شاعر جونور در جواب هادی:عزیز من ندارم در اشعرم رقیبیتو از فهم اشعارم بی نصیبیمن اول کردم اندر شعر کاغذی کارو این شد آغار برای فهم اشعاردرست است وزنش ردیف نیستولی بند بندش با هم یکیستز اول تا به آخر معنی اندر شعر استنگو بر من تو شعر کارت همسان شِرک است

  40. شاعر جونور برای هادی نوشت:من خاک کویت باشم شبی اندر این خلوتمرا هم به مجلس اشعارتان راه دهیداین سبک برای هادی جدید باشد،در این سکوت و خلوتکش میخورد ،کم میشود ابیات شعرمن از لافنتن تقلید دارم این سبک شعر ،اما برایم شما شوید پیشکسوتخلوت به هم زدم از غمی عشقیهادی رو خدایت کند هدایت

  41. سلام؛اول داستان: داستانو مرتب نوشته بوديد، درواقع من با موبايل ظاهر مرتب و استفاده درست از علائم نگارشي در متن داستان ديدم. سوژه اش هم به نظرم جديد و جالب بود. اين همه داستان جون عمم رئال ديديم، اينم يه افسانه سورئال (لطفا در مفهوم سورئال بحث نكنيد!)! البته بايد ببينيم چه پيش خواهد آمد، ولي من خوشم اومد! خصوصا ازون منوي اول داستان! ضمنا رمز داستان تو يكي ازون مكالمات نامفهوم بود ولي لو نميدم الآن!

  42. و چيز ديگر:قربون شما ميرزا! هم مكان گفتيد هم جواب سؤال لاينحل هويت اين امامزاده رو واس ما پيدا كرديد.عذر ديركردنت مسخرمون كرد!قافيه تيم به مولا!

  43. دوستان صبح همتون بخیر منکه به خیر نبود اول صبحی اومدیم 20/30 عکس آپ کردیم تو تاپیکمون ولی 3 نفر بیشتر بازدید نکرد از این رو اعلام میدارم امروز به شدت سگ تشریف دارم پاچه نیز امروز برای خودم هر 8 ساعت تعدادی تجویز کردملدفن برید یه دوتا نظر بدید شاید از این شکست در بیام و یکم عقده هام فرو کش کنه

  44. ندانستم که میرزا بود زن ذلیل چنینبگیر به گوش نصیحت قلب مسینبرو شکر کن ای آمیرزا کنونکه تا از دستت نرفته آن نازنین

  45. خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخD:

  46. سامی اون داستانه یادته؟ همون که در مدح مهندس گل پسر نوشته بودی،که کامنت دادم پنج تا قلب بهت امتیاز دادم،میخواستم بگم لیاقتشو داشتی چون این داستانتو دوس داشتم کلا از داستان تخیلی خوشم میاد.پنج تا قلب هم به این داستانت میدم فقط با ادمین هماهنگ کن که دو سه روز یه بار آپ بشه که زیاد تو کف نمونیم

  47. 😀 سامی خوب بود مخصوصا اونجایی که گفتی آلتت رفت رو حالت استند بای !!! با اینکه با داستان قبلیت بیشتر حال کردم ولی اینم خوب بود تخیلات خوب و نگارش خوبی داری حسو میرسونی اون صدا هارو چه جوری تایپ کردی توش موندم خدایی! دمت گرم داستان بعدیتو پر احساس تر بنویس مثل قبلیت موفق باشی

  48. داداش عالی عالی بود خیلی خندیدیم ممنون اذت راستی اینجاشو خوب اومدی (دوست دخترم زنگ بزنم که یادم میاد من اصلا دوست دختر ندارم)

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید