راهروها (۵ و پایانی)

ازتون نمیگذرم.

توی یه اتاق ایستادم. دور تادورم تاریکیه محضه و فقط جایی که من ایستادم روشنه، روبه روم سه تا راهروئه. انتهای هر راهرو یک تلویزیونه. یه کنترل دستمه با سه تا دکمه 1 و 2 و 3، پس این یعنی هر تلویزیون رو که بخوام میتونم نگاه کنم. وارد راهروی 1 میشم و دکمه ی 1 رو میزنم.

-هومن؟ بیا میخوایم بریم برات دوچرخه بخرم!
اون پسربچه… منم؟ آره خودمم!

+مامان؟ تو رو خدا جدی میگی؟
-آره عزیزم.
+چه رنگی؟
-هر رنگی که خواستی!

از پشت ویترین به دوچرخه ها نگاه کردم. یکی از یکی قشنگ تر! یکیشون که دیگه خیلی قشنگ بود! مشکی بود، قمقمه داشت، فرمونش حالت چرمی بود، وای چقدر خفن!
+اونو میخوام!

چقدر کوچولو بودم! دوچرخه ای که انتخاب کردم اندازه ی هومن الآنه، نه اندازه هومن کوچولوی توی تلویزیون! اون موقع برام عجیب بود. مامان باهام بدخلقی نکرد و رفت خرید و اومد! به همین راحتی!
+مامان؟ بابا کی میاد یادم بده؟ من بلد نیستما!
-یاد میگیری. دوستای جدیدت یادت میدن.
+دوستای جدیدم؟ کیا؟

جوابم رو نداد و رسیدیم خونه. رفت توی اتاقم و شروع به جمع کردن وسایلم کرد.
+مامان؟ داریم میریم پیش بابا؟
-هومن بشین پسرم.

هومنِ کوچولو، چهار زانو روی زمین نشست و مچ پاهاش رو گرفت و شروع به تکون دادن خودش کرد.
-من میخوام یه مدتی بذارمت یه جایی که پر از بچه های هم سن و سال خودته… میتونی باهاشون بازی کنی…
+نه.
-بهت خوش میگذره. تازه دوچرخه تو از همشون قشنگ تره.
+مامان تو نمیای؟
به سمت دیگری نگاه کرد: نه. ولی میام دنبالت. قول میدم.
+واقعاً؟ پس کِی میریم؟
-هومن، یادت نره دوستت دارم.
+منم دوستت دارم مامان! بریم قایم موشک بازی کنیم؟
-آره. آماده شو ببرمت. بهت خوش میگذره.

میخوام برم توی تلویزیون و بغلش کنم. هومن کوچولو رو… داره بهت دروغ میگه.
اونجا بهت خوش نمیگذره…
اونجا پر از راهروئه…
توی اون راهروها گیر میفتی…
زمزمه کردم: مامان یادم نرفته که دوستم داری!

مامان از توی تلویزیون با تعجب به سمتم برگشت: هومن؟ تو کِی انقدر بزرگ شدی؟
صدا زدم: مامان؟ منو میبینی؟ مامان؟

فیلم تلویزیون 1 قطع شد. چشمام رو باز کردم. گرممه… بدنم میسوزه…

-بیدار شدی؟ خوبی؟
+فرهود؟ تویی؟ دوچرخم کجاست؟
فرهود دستش رو روی پیشونیم گذاشت.
فرهود: هنوز تب داری. بیا آب بخور.

دوباره چشمام رو بستم. همون اتاق، دور تا دورم تاریکی… کنترل تلویزیون دستمه. دکمه 1 رو فشار میدم، خبری نیست… میخوام مامان رو ببینم… مامان؟ کجایی؟ نکنه برای ادامش باید دکمه 2 رو بزنم؟ به سمت راهرو 2 میرم. اینم دکمه 2! آها! فیلم تلویزیون 2 پخش میشه… عه! اینکه منم!

هومن کوچیک 6 ساله اس، توی تختش خواب بوده که با سر و صدا بیدار شد.
نرو… از تختت بیرون نرو… رفت.
در رو باز میکنه، باز نکن… باز کرد.
میره توی سالن، نگاه نکن… اما… نگاه کرد…
این صحنه رو نباید میدید ولی دید… عمو هومن، دوست صمیمی بابا، روی کاناپه نشسته، بابا بین پاهاش روی زمین …
عمو هومن داره بهم نگاه میکنه، نفس نفس میزنه، دکمه های پیراهنش بازه.
صدای داد مادرم از دم در اومد: حمید؟ جلوی بچه؟

نمیخوام بقیش رو ببینم… این صحنه ها رو یکبار دیدم بس بود، دکمه 2 رو دوباره میزنم میخوام خاموش بشه، نمیشه… میپره به یه صحنه دیگه…
این هومن نه ساله اس… اینجا رو یادمه، من لباسی که تنمه رو خوب میشناسم، مامان پگاه تنم کرد و بعد مداد رنگیامو از توی کیفم برداشت و برم گردوند پرورشگاه… این اولین روز بعد از بازگشت دوباره ی من به پرورشگاهه.
هومن نه ساله ی توی تلویزیون، شروع به قدم زدن توی راهروها کرد. با هر قدمی که برمیداره راهروها تنگ تر میشن، مهم نیست… میانبرها رو بلده، راهروها رو عین کف دستش میشناسه… حامیم صدام زد.
-هومن؟ عموجون بیا کارت دارم! بیا ببین کی اومده تو رو ببینه.

نرو. هومن کوچولوی من، نرو… من میدونم کیه، نرو…
-سلام هومن جون. خوبی عزیزم؟
+سلام عمو هومن. بابام کو؟ اومده دنبالم؟
-نه پسرم. من اومدم که ببرمت یه هوایی بخوری! دوست داری بیای پیش من بمونی؟

حامیم کنارم ایستاده بود، بهش میگفتم عمو مهدی. همون موقع که رفتیم که لباسام رو عوض کنه و ببرتم پیش عمو هومن، بهش گفتم دلم نمیخواد باهاش برم چون چند بار لبام رو بوسیده بود. خیلی از این کارش بدم میومد. عمو مهدی صورتم رو بوسید:
عمو مهدی: نترس عزیزم. مرسی که بهم گفتی! تو یه پسر شجاعی!
+ممنونم عمو!
عمو مهدی: هومن، بهم قول بده به هیچ کدوم از بچه ها این رو نگی، اصلاً به هیچکس نگو!
+چرا عمو؟
عمو مهدی: چون… چون عمو هومنت کار خوبی نکرده آبروش میره و یه وقت بقیه فکر میکنن کارش خوب بوده و اونام میخوان این کار رو بکنن! اصلاً این یه راز بین من و توئه! باشه؟
+چشم عمو!
و بعد از اون من دیگه عمو هومن رو ندیدم. عمو هومن، دوست صمیمی بابا بود که آخرشم خواهرش با بابا رو هم ریخت و رفت فرانسه. خیلی با بابا جور بود. همیشه پیش هم بودن. اما بعدها که بزرگ شدم و فهمیدم چی به چیه، برام واضح شد چرا عمو هومن لب های من رو میبوسید یا چرا اکثر مواقع با بابا توی اتاق خواب بودن. و البته اینکه چرا مامان از اینکه اسم من که “هومن” بود متنفر بود!
اون روز وقتی عمو مهدی از کنارم رفت، دوباره شروع به راه رفتن توی راهروها کردم، همشون به هم راه دارن… عین هزارتو میمونن. باریک، پر از میانبر، با ستونهای زیاد…
چرا مامان دنبالم نیومد؟

هومن کوچولوی بینوای من… منتظری… مامان؟ من میتونم تا سالها برات از قدم به قدم این راهروها بگم، چون توی وجب به وجبش دنبالت گشتم، فکر میکردم داریم با هم قایم موشک بازی میکنیم. فقط تو خوب خودتو قایم کردی! اما من پیدات میکنم.
من الآن پشت ستون قایم شدم. اون کیه ته راهرو پیچید؟ صدا زدم: مامان؟
بهم میگفتی از اسمم خوشت نمیاد، چون اسم من با اسم دوست بابا یکی بود؟ عمو هومن! میومد خونمون، همیشه برام خوراکی می آورد! از خواهرش خوشت نمیومد، یادمه با بابا دعوا میکردی که این دختره زیاد دور و برت میپلکه. مهم نیست، عمو هومن همیشه ناز منو میکشید، پارک میبرد و صورتم رو نوازش میکرد و به بابا میگفت لباش عین خودته حمید!
مامان میگفت تو خونه من رو “رها” صدا کنن و بابا قبول نمیکرد. مامان دلش میخواست اسمم رها بود نه هومن. معمولاً هم صدام نمیکرد، اگرم میکرد میگفت “آقا کوچولو”، “عزیزم” و … .
اما هنوزم همه به من میگن هومن. خوبه! به ته راهرو رسیدم، اینه هاش! اینجا قایم شده! مامانمه با یه پسر بچه کوچولو!
+پیدات کردم! سُک سُک!

کجا رفت؟ مامان؟

کسی توی صورتم زد، تلویزیون 2 خاموش و راهروی شماره 2 تاریک و تاریک و تاریک تر شد؛ داشتم توی تاریکیش خفه میشدم که چشمام رو باز کردم، اصلاً کِی بسته بودم؟

-هومن؟ هومن بیدار شو!
زانیار! زانیار خودمه! عزیزم! کجا بودی؟ نکنه تو هم توی همون راهروها گیر کرده بودی؟ نکنه پسر کنار مامان تو بودی؟

+زانیار؟
-جونم عزیزم… (چرا گریه میکنه؟) هومن بگو که خوبی…
+میای قایم موشک بازی کنیم؟
زانیار: چیکار کنیم؟
+قایم موشک… راهروی آ3 بن بسته، اونجا بری گیر میفتی! اینم تقلب!
زانیار: باراد؟ باراد بیا اینجا!
چشمام رو بستم. خواستم بخوابم که دستی روی پیشونیم کشیده شد: زانیار زود زنگ بزن یاوری بگو دکتر تلفنش رو جواب نمیده. فرهود یه دستمال بردار خیس کن، کف پاها و دستاش بکش. مواظب زخماش باش. چرا تبش پایین نمیاد؟

کی تب داره؟ اگه گلو درد هم داره بهش باید حریره بدین، عمو مهدی همیشه تو پرورشگاه برای من درست میکرد. راستی چرا عمو هومن دیگه سراغم نیومد؟ نکنه عمو مهدی باهاش بد حرف زد؟ الآن چقدر دلم میخواد برم پیش عمو هومن! خیلی باهام مهربون بود، از بابا و مامانمم بیشتر. ولی کاش لبام رو نمی بوسید! راستی… چرا دنبال من اومده بود؟ چرا گذاشت بابا با خواهرش ازدواج کنه؟ چرا خودش باهاشون نرفت؟ چیشد که اومد دنبال من؟ نکنه میخواست من رو اذیت کنه و فقط در ظاهر باهام مهریون بود؟

+باراد؟ بیا بریم.
باراد: کجا بریم؟
+پیش عمو هومن! بیا بریم پیشش! اون باهامون مهربونه!

چشمام رو بستم. کی میخواد با من قدم بزنه؟ باراد؟ زانیار؟فرهود؟ علیرضا؟ مامان؟بابا؟ کی میاد با من قدم بزنیم؟
نگران چی هستین؟ بابا بیاین دیگه… من راهروها رو میشناسم!

دوباره برگشتم توی همون راهرو. تلویزیون شماره 2 برای لحظه ای خاموش شد و دوباره روشن شد.
عمو مهدی رو دیدم که برام یه گوشی سفید ال جی خریده بود. برای تولدم بهم هدیه داد. چقدر خوشحال بودم! این اولین گوشی ایه که دستمه!
با این گوشی چه کارها که نکردم! فیلم میدیدم، بازی نصب میکردم، برای نیم ساعت فیلترشکن نصب میکردم و باهاش میتونستم پورن ببینم! حالا چرا نیم ساعت؟ چون فیلترشکن روی گوشی ممنوعه!
به طرز عجیبی به این گوشی عادت داشتم.
تلویزیون 2 خاموش شد. بدون معطلی وارد راهروی شماره 3 شدم و دکمه شماره 3 رو زدم. خودم رو دیدم… خود خودم! هومنِ الآن… توی هواپیما نشسته، ذوق کرده، کنارش اعتصام پروره، فیلم صدا نداره… تیکه تیکه پخش میشه…
باراد؟ این تویی! اون شب تو استخر…
زانیار… عزیزم!
فرهود؟ آقای لوس؟
باراد منو خم کرده و داره توی کونم تلمبه میزنه، توی مقعدم تیر کشید، دادم هوا رفت، تلویزیون 3 خاموش شد، چشمام رو باز کردم. داد زدم: آخ!

-چیشد؟ بگیرش فرهود!
کسی به صورتم زد: هومن؟ عزیزم هومن؟ تو رو خدا آروم باش، کجات درد میکنه؟
+علیرضا؟ تویی؟
علیرضا: آره عزیزم. چیه؟ کجات درد میکنه؟
+علیرضا سوراخم درد میکنه. تیر میکشه، کار باراده… داره توی من تلمبه میزنه…

دوباره چشمام رو بستم، عه! تلویزیون 3 که خاموش شده بود! چرا هنوز ادامه داره؟ اینه ها! این علیرضاست… اونم منم، توی رستوران… صحنه بعدی مال خونست، دارم به زانیار طرز استفاده از کاتر رو یاد میدم. ولی… چرا داره من رو میبره؟ دردم میاد، داره منو میبره، نکن، منو نبُر…
تلویزیون 3 خاموش شد… تاریکی راهرو دوباره داشت من رو خفه میکرد، تنها راه نجات باز کردن چشمامه…

-آروم باش، هومن آروم باش… زخمات باز میشن…
+داره منو میبُره… منو با کاتر میبُره…
صدای باراد اومد: تموم شده، چیزی نیست، آروم باش، دکتر یه کاری بکن!

دوباره وارد همون سه راهی راهروها شدم. هر سه تای تلویزیون ها خاموشه. وارد راهروی شماره 1 میشم و دوباره دکمه 1 رو میزنم.
ای جان… شب نقاشی با گالری فرانسوی! راستش توی اون شب، برای اولین بار متوجه یه چیزی شدم! اینکه چقدر باراد خوشگله!
کنارش نشسته بودم و نقاشی میکشیدم، نگاهم به نیمرخش افتاد، بهش نگاه کردم، به سمتم برگشت، با لبخند!
همون لحظه، زیبایی چشمای خمار و کشیده آبیش نظرم رو جلب کرد. راستی، چرا هرگز به این فکر نکرد که با هم دوست باشیم؟ چرا از همون اول از من متنفر بود؟
نقاشی تموم شد، تابلوها رو به دیوار زدن و وارد فضای پشتی گالری شدیم. شلوغ بود، از نگاهاشون میفهمم چه خبره…
بهم نگاه میکنن و زیرلبی حرف میزنن. میدونم. میگن این همون پرورشگاهیه اس! خب مگه نیستم؟
هستم! پس جایی برای گِله وجود نداره! روی صندلی نشستم، همه دور باراد جمع شدن، دخترا دارن خودشونو میکشن که باهاش حرف بزنن! قدش بلنده، چهارشونس، ته قیافش شبیه آلن دلونه!
-میتونم اینجا بشینم؟
به سمت صدا برگشتم. اوه! یه نفر من رو دید! اونم یه دختر! وویی!!! الآن باید چیکار کنم؟
+خواهش میکنم. بفرمایید.
روی صندلی کناریم نشست و به باراد و جمعیت دور و برش در اون طرف سالن نگاه کرد.
-شما هومن هستی! عضو جدید گالری!
+بله.
-از اصفهان اومدی!
+بله و از پرورشگاه.
-اوه، من نمیخواستم اینو بگم!
+خب من گفتم!
با هم خندیدیم.

-من ماهرخ هستم. دختر آقای معیدی.
+خوشوقتم. ایشون رو نمیشناسم.
-ایشون صاحب امتیاز گالری “تجلی هنر” هستن.
+آها… ببخشید من هنوز با گالری های دیگه تهران آشنا نشدم.
-میدونم.
بعد از چند لحظه سکوت، به سمتم برگشت: باهاشون قرارداد میبندی؟
+هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.
-اصلاً در موردشون تحقیق کردی؟
+چرا اینا رو دارید میپرسید؟
-پس هنوز تحقیق نکردی!
+متوجه نمیشم.
به سمتم تابید: بیا یه معامله کنیم. من بهت در مورد اینا یه راز میگم، توام در مورد باراد یه کاری برام انجام بده!
+نه ممنونم. تمایلی ندارم.
خندید: میترسی رَکَب بخــــــ…و…

تلویزیون 1 خاموش شد، چشمام رو باز کردم. بدنم میسوخت، دهنم خشک بود.
صدا زدم: آب میخوام…
دختری روی صورتم خم شد: چرا بیدار شدی؟ بخواب.
+نمیخوام بخوابم.
خندید: مگه دست خودته؟
تابید و به سمت میز رفت، خواستم از روی تخت بلند شم، تا یه کم نیم خیز شدم، تمام بدنم تیر کشید، بهم سِرُم وصل بود، لخت بودم، روی بدنم پر از چسب و بتادین بود.
-اوووو… چرا بلند شدی؟
+من چرا لختم؟ (توی سرمم چیزی تزریق کرد) این چی بود زدی؟
-مُسکن. دراز بکش، زخمات باز میشنا!

زخمام؟ اوه… زانیار من رو برید… درسته… خودشه!
+میخوام بلند شم.
-نمیتونی.
بدون توجه بهش خواستم بلند شم، سرم گیج رفت!

دوباره برگشتم توی همون سه راهی راهروها…
توی راهروی 1 و دوباره روبه روی همون تلویزیونم. دکمه 1 رو زدم، کار نکرد، دکمه 2 رو زدم، روشن شد. پیچیدم و وارد راهروی 2 شدم و روبه روی تلویزیون ایستادم. فیلم خودمه، در حال نقاشی کشیدن از بازدید کننده های گالری.
بعد از برگزاری شب نقاشی، به مدت یک هفته کارهای ما و گالری فرانسوی در معرض بازدید عموم قرار گرفت. از اونجایی که من دقیقاً فردای روز برگزاری شب نقاشی از استودیوی باراد جدا شدم، بدون هیچ حرف اضافه ای، هر عصر تا شبِ اون 7 روز رو به گالری سر میزدم و از بازدید کننده ها نقاشی میکشیدم و بعدش به رستوران میرفتم. قصدم این بود که به یاوری این حس رو القا کنم که دارم برای موقعیتی که بهم داده قدردانی میکنم. البته کاملاً میدونستم که یاوری برام آدم گذاشته و کارام کاملاً تحت نظرشه. ایرادی نداشت. چون این من نبودم که دنبال کسی بگردم، کاملاً برعکس! میدونستم که افرادی به دنبالم خواهند گشت! کاملاً حس میکردم وقت، وقتِ انتظاره! در ضمن، هیچکس به اندازه یه بچه پرورشگاهی انتظار کشیدن رو بلد نیست!!
همین هم شد.
بالاخره نقاشی راهروها رو یه مرد مسنی خرید و ازم خواست ازش نقاشی بکشم. همون لحظه که چشماش رو به چشمام دوخت و گفت: “پس شما عضو جدید گالری هستی!” فهمیدم که آدمی که منتظرش بودم من رو پیدا کرده!
آدم یاوری داشت بهم نگاه میکرد. براش عادی بود. چرا نباشه؟ من هر شب از همه نقاشی میکشیدم! اون آقای مُسن که بعدها فهمیدم فامیلش “سعادت” بود، جلوم نشست و با نگاه معنی دارش بهم لبخند زد. نوبت منه. باید این کار رو شروع کنم!

+به نام کی امضاش کنم؟
ایستاد و بهم نزدیک شد، نقاشی رو گرفت و نگاه کرد و با صدای آروم و لبخند معناداری گفت: شهرام برزگر.

اون شب وقتی روی تختم دراز کشیده بودم، شروع به سرچ توی اینترنت کردم.
پیداش کردم!! هر سایتی یه چیز در موردش نوشته بود، اما جمع بندی همش یه چیز شد: شهرام برزگر، سرمایه گذار اول گالری از شروع زمان فعالیت گالری چهره نو که در پی اختلاف نظر از گالری جدا شده و گالری خودش رو تشکیل داده. که اینطور…
از روی تختم بلند شدم و یه نسخه دیگه از نقاشی راهروها رو کشیدم. وقت، وقتِ دادن باجه!

تلویزیون 2 خاموش شد و بدون اینکه دکمه ای رو فشار بدم صدای تلویزیون 3 از راهروی شماره 3 بلند شد.

توی کافه بودم. رو به روی ماهرخ نشسته بودم. پوشه ای رو به سمتم هول داد.
-بفرما. ولی به حرفم اعتماد نکردی و مدرک خواستی!
خندیدم: توافق کردیم.
سرش رو تکون داد: باریکلا!
یه فلش به سمتش هول دادم، از 8 تا کار اخیر باراد توی کلاسای نقاشی گالری براش عکس گرفته بودم. فلش رو برداشت.
-اینا جدیدترین کارهایی هستن که کشیده؟
+بله.

پوشه رو باز کردم و به برگه ها نگاه کردم. آشغالا… مالیات بدهکارین؟ از من سوءاستفاده میکنین؟ پدرتونو درمیارم، ولی… به روش خودم!
+استعلام رو از “ثبت شرکت ها “گرفتی دیگه؟
-بله. مُهرش روشه.
+خوبه. ماهرخ یه کار دیگه برام میکنی؟
-چی؟
+شماره موبایل یه شخصی رو میخوام. شهرام برزگر.

جوری زد زیر خنده که صداش توی کافه پیچید و میزای دیگه به سمتمون برگشتن.
-اونو از کجا شناختی؟

جوابش رو ندادم و فقط خندیدم.
-و در عوض تو چی کار میکنی؟
+این رو بهت میدم.

کاغذ رول شده رو به سمتش گرفتم.
+بفرما. این مال خودت. برات امضاش هم کردم و نوشتم :“نسخه شماره 2 نقاشی راهروها، تقدیم به ماهرخ عزیزم.”

کاغذ رو باز کرد. چشمش که به نقاشی افتاد چشماش گرد شد. نسخه دیگه ی نقاشی “راهروها” رو برای ماهرخ کشیده بودم. اون شب بهم گفته بود باباش میخواسته نقاشیم رو بخره ولی گویا قیمتی که یاوری روش گذاشته بوده خیلی بالا بوده.

از طریق ماهرخ تونستم شماره برزگر رو گیر بیارم.
خیلی راحت باهاش وارد مذاکره شدم. شرط خاصی نداشتم جز اینکه نمیخوام اجازه کلیه امورات زندگیم با گالری باشه و فقط امتیاز امور کاری مربوط به نقاشی رو به گالریش میدم و البته باید علیرضا رو هم کنار من نگه داره.
آدم خیلی حریفی بود. وقتی بهش گفتم 5 ماه از قرارداد موقت 6 ماهم با گالری مونده، بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت اون 5 ماه رو از یاوری میخره!

تلویزیون 3 خاموش شد. هیچ کدوم از دکمه های کنترل کار نمیکردن ولی نوای پیانو میومد. صدای علیرضا توی گوشم میپیچید: هومن من تنهام…

هیچ کدوم از تلویزیون ها روشن نمیشد. توی یک نور و تاریکی درهم، روبه روی سه راهرو با تلویزیون های خاموش نشسته بودم. حالت نیمه هشیاری داشتم، صداها رو میشنیدم.
قربون صدقه های علیرضا، گریه های زانیار و “متأسفم” گفتناش، باراد و صدای تذکرش به آدمای تو اتاق…
صدای پیانوی علیرضا اغلب مواقع توی گوشم میپیچید.
علیرضا… از همون شب اولی که توی رستوران دیدمش ازش خوشم اومد. خیلی حالت مظلومی داشت. اصلاً این پسر از اون تیپ آدمایی به نظرم میومد که حتی دلت نمیاد بهش چپ نگاه کنی! استایل پیانو زدنش خیلی قشنگ بود، انگشتا و دستاش که روی پیانو فرود میومدن و نگاهش که بعد از زدن هر قطعه به من خیره میشد. دنیای بیرون راهروهای پرورشگاه، تقارن زانیار و پیانو زدن علیرضا رو بهم داد.
زانیار که رفت به طرز عجیبی احساس تنهایی کردم. توی پرورشگاه نبودم ولی احساس میکردم راهروها رو توی چمدونم گذاشتم و با خودم آوردم. علیرضا نقطه مقابل زانیار بود. معصومیت خاصی که توی نگاهش داشت قلب من رو میلرزوند. دلم میخواست نوازشش کنم و تا میتونم سر به سرش بذارم.
در سکوت و تاریکی اتاق و تلویزیون ها صدای علیرضا رو میشنیدم، از فشاری که باراد بهش می آورد برام میگفت. میشنیدم، اما نمیتونستم تکون بخورم.
تاریکی دور تا دور تلویزیون ها بیشتر میشد و خفگی من شدیدتر… کم کم به جایی رسید که هیچی ندیدم فقط شنیدم:
-هومن؟ چشمات رو باز کن!

چشمام رو باز کردم. علیرضا بالای سرم بود، هیچ خبری از تلویزیون ها و راهروها نبود…
علیرضا با بغض روی صورتم خم شده بود : هومن؟ عزیزم؟ صدای من رو میشنوی؟
با چشمام جواب مثبت دادم. زبونم سنگین و گلوم خشک بود، نمیتونستم حرف بزنم.
روزهای بعدش توی بیحالی و خواب گذشت. روز اول با گریه های زانیار، پوزخند باراد و فرهود و سکوت عجیبش… نمیدونم از جون من چی میخواد! علیرضا چرا همش اینجاست؟
و بالاخره فردای روزی که به هوش اومدم فهمیدم باراد چه بلایی سر علیرضای مظلوم من آورده… قضیه اینجوری شروع شد که علیرضا با چشمایی که از خوشحالی برق میزدن و صدایی که از هیجان میلرزید یه پوشه بهم داد.
+عزیزم این چیه؟
-قرارداد گالری چهره نو! هومن من قرارداد رو برات گرفتم!
+چـ…چی؟
-یادته گفتی چون نمیخواستی به پرورشگاه برگردی حاضر شدی این 3 تا اون بلا رو سرت بیارن؟ حالا من قرارداد 30 ساله رو برات گرفتم!! دیگه وقتی قرارداد موقتت تموم شد نیازی نیست نگران باشی!

سعی کردم به خودم مسلط باشم.
+عزیزم… من قرارداد نمیبندم. میخوام با تو با هم روزهای خودمون رو بسازیم.
-هومن… نگران من نباش.
+ها؟
-من با گالری قرارداد بستم.
یه لحظه احساس کردم قفسه سینم سنگین شد…
-چیشد؟ هومن؟
+تو… تو چیـ…کار کردی؟

جملات علیرضا رو میشنیدم ولی انگار پتک روی سرم خورده بود… باورم نمیشد… باراد بلایی نبوده که سر علیرضا نیاورده باشه! اخراج از محل کار و فشار خانوادگیش به کنار، چون متوجه شده بوده که علیرضا چه احساسی به من داشته، من رو بیهوش نگه داشته تا علیرضا با گالری قرارداد ببنده! حرومزاده کثافت…

از روی صندلی بلند شد و کنارم روی تخت نشست. دستش رو به صورت زبر نتراشیده من کشید و تو صورتم نگاه کرد.
-هومن خوشحال نیستی؟ حالا قرارداد رو داری، دیگه به پرورشگاه برنمیگردی… کنار من میمونی! باراد بهم گفته به هیچ وجه مانع بستن قرارداد تو نمیشه.

که مانع قرارداد بستن من نمیشه؟ که من رو ده روز بیهوش نگه داشته و هیچ اَبایی هم از گفتنش به علیرضا نداشته با اینکه میدونسته علیرضا به من اینا رو میگه… کثافت حرومزاده…
-هومن، تو با من اینجا نمیمونی؟

به صورت نگران علیرضا نگاه کردم. همون معصومیت، همون حالت نگاه مضطرب همیشگیش… خدایا من چقدر این پسر رو دوست دارم! البته من بابا و مامانمم دوست داشتم!! اونا رو از دست دادم بدون اینکه بتونم جلوی این قضیه رو بگیرم!! زانیار رو هم از دست دادم چون خودش من رو انتخاب نکرد. حالا اینجا، علیرضا؟ چرا من باید هرکسی که دوست دارم رو از دست بدم؟
سان تسو میگفت به وقت قدرت حمله کن.
قدرت؟؟
بله. من قدرت دارم…

+علیرضا، ازت یه خواهشی دارم. من یه گوشی سفید دارم کـ…
-آره! پیش منه! خودت گفتی برم دنبالش!
+من؟
-آره. یه روز که برات آهنگ پیانویی که خودم زده بودم رو پخش کردم بهم گفتی برم بیارمش.

پس… یعنی… اون صدای پیانو واقعی بود؟؟؟

+علیرضا، اون روز تو برام دریاچه قو رو گذاشته بودی؟
چشماش گرد شد: آره! میشنیدی؟
+آره… انگار صدا از دور میومد ولی میشنیدم!
-اووه… ولی هومن، برزگر کیه؟
+چی؟ تو از کجا اون رو میشناسی؟
-خودت همون موقع که چشمات رو باریک باز کردی و درباره گوشی سفیدت بهم گفتی اسم برزگر رو هم آوردی!
+اون موقع تو قرارداد رو بسته بودی؟
-نه!
+پس چرا گوشی رو روشن نکردی؟ چرا سراغ برزگر نرفتی؟
-گوشیت که روشن نمیشد چون انگار باتریش برعکس بوده، من درستش کردم و زدمش تو شارژ و وقتیم شارژ شد و روشنش کردم رمز میخواست. حتی بردمش دم یه موبایلی که گفت فقط میتونه فلشش کنه تا رمزش بره و بشه باهاش کار کرد.

بدنم یخ کرد و تقریباً داد زدم: فلشش کردی؟
تعجب کرد: مگه دیوونم؟؟ تو در مورد من چی فکر کردی؟ خب وقتی اون گوشی 24 ساعته دستت بود یعنی توش اطلاعات مهمی داری و وقتیم تو حالت بیهوشی اسمش رو میاری یعنی خفن مهمه دیگه! بابا من خنگ هستم ولی دیگه نه در این حد که اینا رو نفهمم!!
+خب پس کجاست؟
-تو خونه ماست. برم بیارمش؟
+آره عزیزم.
-علی هیچکس دیگه ای هم در مورد اون گوشی میدونه؟
-آره. فرهود.

پشمام ریخت! وقتی علیرضا از فرهود و اینکه چه شرطی برای پس دادن گوشی گذاشته بوده گفت، دهنم باز موند! چه موقعیت عجیبی… ولی الآن باید فکرم رو جمع کنم…
+علیرضا من خیلی خوابم میاد.
-مال داروهاته.
+میخوام بخوابم، گوشی رو برام بیار عزیزم. بدون اینکه کسی بفهمه.

دستش رو رو صورتم کشید و به لبام نگاه کرد. لباش رو نرم و طولانی روی لبام گذاشت و بعد بغلم کرد.
-هومن، من میترسم.
+چرا عزیزم؟
-میخوای من رو کنار بذاری و بری؟
خندم گرفت: مگر اینکه بمیرم. گوشیم رو بیار و زود برگرد پیشم. بهم کمک کن تا بتونم زودتر انرژیم رو به دست بیارم.
.
.
از خواب بیدار شدم. دستشویی لازم بودم!
به زحمت توی تخت نیم خیز شدم و لب تخت نشستم، کف پاهام رو روی زمین گذاشتم، با اینکه باند دور کف پاهام بود، بدجور میسوخت، انگار زخمش کش اومد. به کمک احتیاج داشتم. صدا زدم: علیرضا؟

-چرا داری بلند میشی؟

خداییش این از جون من چی میخواد؟ چرا داره از من پرستاری میکنه؟
+فرهود جان تویی؟
یه سینی کوچیک توی دستش داشت که توش دو تا لیوان آبمیوه بود. اومد سمتم: چرا داری بلند میشی؟
+میخوام برم دستشویی، بدنم خشک شده خیلی سخت میتونم تکون بخورم.
-خب بذار من کمکت میکنم.

سینی رو روی میز کنار تخت گذاشت و زیر شونم رو گرفت.
+علیرضا کجاست؟
-نمیدونم. فکر کنم رفته دانشگاه.
+که اینطور… فرهود جان، من تمیز نیستم که زیر شونم رو گرفتیا! ده روزه حموم نرفتم.
-نه، الآن 12 روزه.
+عزیزم میدونی اینجور مواقع باید بگی: اشکال نداره، تو همینجوریشم خوبی!
-خب واقعیتش اینجاست که اشکال داره و خوب نیستی!

خندم گرفت! خودشم خندید: والا! تازه خیلیم بو میدی!

به دستشویی رسیدیم و رفتیم تو.
+باشه، باشه! ممنونم بذار بقیشو خودم انجام میدم!

از دستشویی بیرون رفت. شلوار که تنم نبود، خم شدم که شورتم رو پایین بکشم، زخم بازوم انگار کش اومد و یهو تیر کشید، ناخواسته داد زدم! یهو اومد تو!
-چیشد؟؟
+چیزی نیست خوبم. زخم بازوم موقع خم شدن اذیتم میکنه.

اومد کنارم و خودش شورتم رو پایین کشید و گفت: دستت رو تکون نده. تا وقتی حموم نرفتی زخمات اذیتت میکنن.
+فردا صبح دیگه میتونم حموم کنم.
-آره.
در نهایت تعجب، کیرم رو به سمت دستشویی گرفت!! اصلاً تو کَتَم نمیرفت!! با بُهت داشتم بهش نگاه میکردم!
-خب جیش کن دیگه!

پُقی زدم زیر خنده! در چنین شرایطی مگه نباید بگه “بشاش دیگه!” ؟
-خب چرا میخندی؟ باراد بهم گفت اسمش جیش کردنه!
+به با نمک بودنت میخندم!
خندید: آها!
+خودم میگیرمش. دستت کثیف میشه.
-میشورمش. جیش کن!

خلاصه که حریفش نشدم و به قول خودش جیش کردم! دستش رو شست و دوباره بهم کمک کرد که از دستشویی بیرون بیام.
توی تخت دراز کشیدم. نفسم بالا نمیومد! انگار از کوه بالا رفته بودم!

-چرا نفس نفس میزنی؟
+نمیدونم. کلا نمیتونم بیشتر از یه حدی راه برم یا حتی بشینم. خیلی خسته میشم.
-بایدم بشی. عوارض داروهاته. به مرور بهتر میشی.
+امیدوارم!
-برات آبمیوه گرفتم. پرتقال و سیب.
+زحمت کشیدی.
-آره واقعاً.

دوباره خندم گرفت!!!
+ببینم باراد چیزی درباره تعارف کردن بهت یاد نداده؟
-بهم گفته چیه ولی به نظرش یه عادت مزخرفه که در زندگی واقعی کاربرد نداره!
+داره عزیزم! داره! اینجوری به طرف مقابل حس خوبی میدی!
-باراد میگه اون حس، یه حس کاذبه و ارزش نداره!
+ببینم، اصلاً تو از خودت نظری داری؟
-نه!! چرا داشته باشم؟ باراد گفته پس درسته!

خداییش کاراش خنده داره!
+باشه عزیزم. پس ممنونم که زحمت کشیدی برام آبمیوه گرفتی.
-باشه!
+به خدا جوابش “باشه” نیست!! در جوابش باید بگی “خواهش میکنم” !
-میدونم! باراد بهم یاد داده! حتی اینم گفته که میتونم بگم “نوش جان” !
+خب چرا نمیگی؟
-چون دلم نمیخواد!

خندم بلندتر شد! بهش نگاه کردم، دیدم خودشم داره به یه طرف دیگه نگاه میکنه و بی صدا میخنده!
-خب بیا دیگه! بلند شو بخور بعد دراز بکش.

  • بعداً میخورم!
    -غلط کردی!

با تعجب بهش نگاه کردم، ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: اینم باراد یادم داده! گفته اگر در جواب زحمتم کسی از کلمه “بعداً” استفاده کرد میتونم هر فحشی خواستم بدم!

خوابم میومد اینم دست از سرم برنمیداشت! به زحمت نیم خیز شدم و به سینی نگاه کردم.
+چرا دو تاس؟
-منم هستما!

یه لیوان رو برداشت زد به لیوان دیگه ای که توی سینی بود و تا ته خورد!
+مگه نمیخواستی بدی من بخورم؟؟
-دستت درد میکنه من باید برات لیوان رو بگیرم. گفتم مال خودم رو اول بخورم!

اصلاً حرف زدن من با فرهود یه کمدی محضه! لیوان من رو برداشت، توی تخت کنارم نشست و به دهنم نزدیک کرد، آروم خوردم. چه چسبید! قطره آخرش به چونم چکید. لیوان رو توی سینی گذاشت.
+فرهود جان یه دستمال بده چونم رو پاک کنم.

به سمتم برگشت و به چونم نگاه کرد. خم شد و لبهاش رو روی چونم گذاشت. بدون توجه به زبری ریشم، زبونش رو روی چونم کشید و بعد لبهاش رو جدا کرد. اصلاً باورم نمیشد!! فرهود که سایه ی من رو با تیر میزد الآن منو دستشویی میبره و به بهونه آبمیوه، منِ به قول خودش 12 روز حموم نرفته رو لیس میزنه؟ یاد حرفای علیرضا و سکسی که فرهود با فکر من باهاش کرده افتادم. حسم میگفت نباید این موقعیت رو از دست بدم.
خواست عقب بره، به زحمت دستم رو بالا آوردم و پشت گردنش گذاشتم، بازوم چنان تیر کشید که برای چند لحظه دستم رو پشت گردنش نگه داشتم و نفس گرفتم. فهمید و تکون نخورد.
-چی میخوای هومن؟

بدون اینکه جوابی بدم فقط به لبهاش نگاه کردم. دستم رو پشت گردنش کمی فشار دادم. خودش رو به سمتم کشید، چشمام رو بستم و لب های کوچیک و قلوه ایش رو کوتاه و بدون زبون بازی بوسیدم. توی صورتش زمزمه کردم: آبمیوت خیلی خوب بود. ممنونم.

ابروهاش رو بالا انداخت و کج لبخند زد: خواهش میکنم. نوش جان!
دستم رو از پشت گردنش برداشتم و با کمک خودش توی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. که اینطور… با اسم و ادوکلنم با علیرضایی که با من شباهت ظاهری داره سکس کرده… جرقه یک خونه ی پازل کوچولو به ذهنم رسید، فرهود، عشق باراد، باید بفهمم علت این رفتارات چیه ولی… تو تیکه جدید پازل منی! بیا! بیا توی بازی من…

+فرهود؟
-بله؟
+من 12 روزه حموم نرفتم، بدنم ضعیف شده، حال خوبی هم ندارم. چرا داری بهم کمک میکنی؟
خندید: چون دلم میخواد!
.
.
نرمی چیزی روی لبم نشست. چشمام رو باز کردم. صورت قشنگ و مظلوم علیرضا جلوم بود.
-قربونت برم برات گوشیت رو آوردم. شارژشم فوله.
+مرسی عزیزم. بذارش توی کشو پایینی اینجا. در کشو رو قفل کن و کلیدش رو بذار زیر همون کمد. یه فضای کوچیک خالی بین کمد و زمین هست.
-باشه عزیزم.

گوشی رو گذاشت و کنارم نشست.
+ساعت چنده؟

  • ده و نیم. (مکث کرد) خیلی دلم برات تنگ میشه هومن.

دستش رو گرفتم، وای از زخم بازوم!! چقدر کش میاد و درد میگیره…
+همه چیز درست میشه و منم الآن اینجام عزیز دلم.
-یعنی پیش من میمونی؟
+چرا نمونم؟ این سوال رو چرا میپرسی؟
-چون میترسم مجبور بشم با اون سه تا اینجا بمونم. بدون تو!
+این اتفاق هرگز نمی افته.
دستش رو فشار دادم: علیرضا؟ باراد اذیتت میکنه؟
سرش رو پایین انداخت و گفت: کاری از دست کسی برنمیاد. دیگه این برنامه 30 ساله ماست.
+پس من چیکارم؟
-تو چرا باید با باراد گلاویز بشی؟
+پس من برای تو چی هستم؟ من اگر نسبت به تو حس مسئولیت نداشته باشم نسبت به کی داشته باشم؟

جوابی نداد و همچنان ساکت بود. دوباره دستش رو فشار دادم: یادته اون روز دو تا سوال ازت پرسیدم؟ پیشنهاد اول و دوم رو یادته؟
سرش رو بالا آورد: خیلی خوب یادمه هومن. من باهات میمونم. پیشنهاد دوم رو انتخاب میکنم.
بهش لبخند زدم: خوبه! قوی باش. باراد چیزی نداره که تو ازش بترسی. این رو بدون که قراره با هم تو روش بایستیم و دهنش رو صاف کنیم. (تو چشمام زل زده بود و با دقت به حرفام گوش میداد) علیرضا، خودتو نباز. هر کاری که کردی حتماً مجبور بودی، خب؟ به خاطر هیچی ناراحت نباش، از این لحظه به بعد یه شروع جدیده، تو روی باراد آشکار نایست ولی بهش این حس رو هم بده که برده و مطیعش نیستی.
به سمتم خم شد و لبم رو بوسید: باشه عزیزم. من بهت اعتماد دارم.
+خوبه. قضیه خونه و شرکت پدریت به کجا رسیده؟
خندید: نپرس! مامانم فقط کم مونده سگ ردیاب بگیره و دنبال محسن بیفته! حدوداً 70 درصد سهام شرکت رو پس گرفتیم. هنوز کارا در جریانه.
+خوبه. لطفاً باراد رو تحت فشار بذار تا زودتر بقیه کارا رو برای خانوادت انجام بدن تا بعدش ما بتونیم کار خودمونو شروع کنیم.
-باشه عزیزم.
+ساغر چطوره؟
-وای نپرس… داغونه…
+به اونم میرسیم. فعلاً حواست بهش حسابی باشه. (سرش رو تکون داد) خب! علیرضا من فردا باید برم حموم. خیلی کثیفم.
-قربون کثیفیات! تو کثیفتم مهربونه!
خندیدم: زبون باز! تمرین و ممارست رو جدی گرفتی!
با صدای بلند خندید: ممارست رو فردا نشونت میدم!

-به منم بگید به چی میخندین تا باهاتون همراه بشم.

به به ببین کی به من سر زده!
+سلام باراد.
باراد: دلم برات تنگ شده بود هومن.

جوری علیرضا زد زیر خنده که من و باراد با هم به طرفش برگشتیم.
باراد: من رو مسخره میکنی پسرم؟
علیرضا: حرفت به اندازه کافی مسخره بود! دیگه لازم نیست من کاری بکنم!

ها؟ باراد داره به علیرضا میگه “پسرم”؟ صبر کن!! این علیرضاست؟ باریکلا!! جواب باراد رو میده! حرفامو از همین دقیقه جدی گرفته؟ حالا چجوری بهش بگم یه کم ملایم تر؟ قربونت برم! خنگولی من!
باراد خندید: برو بیرون عزیزم. میخوام با هومن حرف بزنم.
علیرضا بلند شد و دستش رو دور گردنم گذاشت و لبم رو محکم بوسید: فردا صبح خودم میبرمت حموم. خوب بخوابی!

از اتاق بیرون رفت. باراد روی صندلی کنار تختم نشست.
باراد: ریش اصلاً بهت نمیاد. قیافت مییشه شبیه آدم های بی خانمان.
+اونا هم خدایی دارن.
باراد سرش رو تکون داد: علیرضا خیلی خوشحاله که اینجاست.
+مگه میشه کنار تو خوشحال نبود؟
خندید: طعنه میزنی؟
+چرا بزنم؟ نکنه میخوای بگی علیرضا باهات خوشحال نیست؟
پاهاش رو روی هم انداخت و به صندلی تکیه داد. لبخند کجی زد: البته که باهام خوشحاله. چرا نباشه؟ اصلا مگه میشه که یه نفر با یکی دیگه خوشحال نباشه و بین پاهاش بشینه و براش ساک بزنه؟

نمیتونی من رو عصبانی کنی! من تمام عصبانیت و تنهایی ای که دنیا به یه آدم بدهکاره رو توی 6 سالگیم کشیدم!
+پس رابطتون وارد مرحله جدیدی شده… تبریک میگم.
باراد: تبریکت رو میپذیرم. (دستش رو توی جیبش کرد و گوشیم رو به سمتم گرفت) اینم گوشیت. حامیت سراغت رو زیاد میگیرفت. پیام ها رو که بخونی میفهمی چه جوابی گرفته.
+از طرف من بهش پیام میدادین؟
باراد: البته. چون موضعت رو در مورد زانیار نمیدونستیم. مجبور بودیم زمان بخریم تا خودت تصمیم بگیری. حالا اگر خودت میخوای که راستش رو بهشون بگو. راستی این پسره سیامک چقدر عین کَنه میمونه! روزی ده بار زنگ میزد!

سکوت شد.
الهی بگردم! سیامک تو رو یادم نرفته ولی واقعاً این وسط نمیدونم تو رو کجای دلم بذارم!

باراد: من اومدم اینجا که بهت چیزی رو بگم.
+بفرما.
باراد: یادته صبح روز تولدت، توی آپارتمانت بهت چی گفتم؟
+بله. گفتی با هم دوست باشیم.
باراد: ببین هومن… هرچی اتفاق افتاده مربوط به گذشتس. علیرضا با گالری قرارداد بسته و تا 30 سال آینده با منه.

تا 30 سال آینده؟ علیرضای من رو میگی؟ به همین خیال باش! برای اینکه علیرضا رو برای 30 سال آینده داشته باشی به جای 10 روز باید برای بقیه ی عمرم من رو میخوابوندی! ده روز خیلی کم بود حرومزاده! به همین خیال باش! نتونستم خندم رو کنترل کنم.

باراد: به چی میخندی؟
+یه لحظه یاد این افتادم که بهم گفتی بی خانمان. ببخشید. صحبتت رو ادامه بده.

لبخندش از روی صورتش محو شد و لحن جدی تری به خودش گرفت.
باراد: من از همه چیز خبردارم. میدونم داشتی سعی میکردی من رو دور بزنی و با برزگر وارد مذاکره شده بودی و حتی میخواستی علیرضا رو هم با خودت ببری.
+از بس تو باهوشی! واقعاً که آفرین.
باراد: من رو مسخره میکنی؟
+نه. فقط خواستم بهت بگم که باهوشی! انقدر زیاد که حالا که علیرضا با گالری قرارداد بسته من هم مجبورم ببندم. چون بدون علیرضا بودن برام سخته.

حالتی به صورتش گرفت که بهم فهموند حرفم رو باور نکرده. به جهنم! میخوای باور بکن یا نکن! ته جفتش دهنت آسفالته!
باراد: جدی؟ خب حالا که به این نتیجه رسیدی این رو بدون که من باهات مشکلی ندارم. علیرضا کلید ایده پردازی منه و من با تو خصومتی ندارم. اگر بخوای با گالری قرارداد ببندی برای همیشه کنار هم میمونیم.
+یادته بهت گفتم با هم دوست باشیم؟ گفتی همه اونایی که لازم داری رو کنارت داری!
خندید: خب چرا تو بهشون ملحق نشی؟
خندیدم: آخه مشکل اینه که همه آدمایی که کنارتن، برات ساک میزنن!

از روی صندلی بلند شد و کنارم روی تخت نشست. با لبخند بهم نگاه کرد و دستش رو روی کیرم گذاشت و شروع به مالیدن از روی شلوار کرد. صورتش رو بهم نزدیک کرد و با همون لبخند کذاییش توی صورتم نگاه کرد.

باراد: خب چرا تو نزنی؟
بهش خندیدم: من ساک زدن بلد نیستم، یهو دندون میزنم حست میپره.
کیرم رو از روی شلوار فشار میداد، به سمت صورتم خم شد و در گوشم گفت: علیرضا هم بلد نبود. یاد گرفت. همین دیشب، بچه خواب بود اما من بی خوابی به سرم زده بود. بیدارش کردم و جات خالی!!! حالا تو یکی دو بار که به ساک زدنای علیرضا برای من نگاه کنی، دستت میاد!
+اگه نیومد چی؟
صورتش رو از نزدیک گوشم به روبه روی صورتم آورد. هنوز داشت کیرم رو میمالید و بدتر این بود که من داشتم شق میکردم! توی صورتم نگاه میکرد، با لبخند و چشمایی که به طرز عجیببی قشنگ بودن ولی پدرسوختگی ازشون میریخت!

باراد: کار نشد نداره. دستت میاد.
+اگه جدی جدی نشد چی؟ کنجکاوم بدونم بعدش چی میشه؟
لبخندش پهن تر شد: بهت سخت نمیگیرم! میدم علیرضا ساک بزنه! مهم اصل کاره که با خودت اتفاق میفته!

لباش رو روی لبام گذاشت. این اولین باری بود که باراد من رو میبوسید. لب بالام رو بین لباش گرفت و توی دهنش کشید.
خوشحاله.
میدونه علیرضا رو داره.
میدونه من به خاطر علیرضا قرارداد میبندم.
اما نمیدونه این سکه دو رو داره!
لب پایینش رو توی لبام گرفتم و به محض اینکه زبونش رو توی دهنم کرد، آروم دندونام رو روی زبونش گذاشتم، نگه داشتم و متوقف شدم. چشماش رو باز کرد و زبونش رو بی حرکت نگه داشت. دیدن چشمای آبی باراد از این فاصله، اون هم در حالتی که خودم میدونم چه برنامه هایی براش دارم، انقدر برام جذاب شد که بی توجه به درد بازوم، دستم رو آروم بالا آوردم و روی پهلوش گذاشتم. برای دیدن چشمای آبی قشنگت از زاویه ی دیگری برنامه ها دارم عزیزم!
همونطور که زبونش بین دندونام بود، با زبونم روی زبونش کشیدم و شروع به بازی کردن با زبونش کردم، ابروهاش رو بالا انداخت و اون هم با زبونش با زبون من بازی کرد. دندونام رو از روی زبونش برداشتم. بلافاصله زبونم رو مک زد. چشمام رو بستم و بوسیدنش رو ادامه دادم. بالاخره ازم جدا شد ولی صورتش رو نزدیک به صورتم نگه داشت. هنوز داشت کیرم رو میمالید.

باراد: توی لب بازی که کارت بیست بیسته! چرا توی ساک زدن کارت بیست نباشه؟
کیرم رو به حال خودش گذاشت و دستش رو به صورتم کشید و بلند شد.
باراد: میدونم که قضیه مالیات رو میدونی! مطمئن باش توی بستن قرارداد به نفعت میشه. امتیاز اضافه ای که دنبالشی رو از گالری میگیری!

و بیرون رفت.
پس قضیه برزگر رو میدونی! این رو هم که من قضیه مالیات رو میدونم رو هم میدونی!
چشمام رو بستم و خوابیدم.
باراد…
پوستت رو میکَنم عزیزم.

بوی زنجبیل به مشامم خورد. چشمام رو باز کردم و توی اتاق رو نگاه انداختم. سمت راستم زانیار نشسته بود. زانیاری که از موقع به هوش اومدنم تا حالا، به دیدنم نیومده بود.
+زانیار اینجا چیکار میکنی؟
سرش رو بالا نیاورد و زیر لب گفت: باراد گفت بهت کمک کنم. امروز باید بری حموم.
+دیشب با علیرضا برای امروز هماهنگ شدم. ممنونم ولی نیازی به زحمت تو نیست.
-علیرضا نمیاد.
+چرا؟
-چون با باراد حمومه.

که اینطور… باشه باراد، اینجا حرف، حرف توئه! باشه!
-هومن، من نمیخوام مجبورت کنم. اگر دوست نداری با من حموم کنی میتونی منتظر علیرضا بشی.
+نه. لطفا کمک کن بلند شم.
-باشه ولی اول این رو بخور. برای معدت خوبه.

تا دمنوش رو خوردم از توی کمد حوله و دمپایی برام برداشت و زیر بغلم رو گرفت و تونستم روی کف پاهام که دل میزدن بایستم. به زحمت تا حموم رفتم، خیلی کف پاهام میسوخت.
-از دکترت پرسیدم، گفت توی وان نباشی بهتره.
+پس چیکار کنم؟
-اول روی صندلی بشین که صورتت رو اصلاح کنم.
دست به کار شد و به صورتم کف زد، به چشمام نگاه نمیکرد.

+کجا بودی؟
جوابم رو نداد و همچنان خودش رو مشغول به کف زدن نشون میداد.
+زانیار؟ کجا بودی؟ سه روزه به هوش اومدم و فقط روز اول دیدمت.

ژیلت رو برداشت و گفت: هومن لطفاً صورتت رو تکون نده.
سرم رو به تکیه گاه صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. با کشیده شدن ژیلت به صورتم بدترین حس دنیا به سراغم اومد. حس بریده شدن بدنم با کاتر… نمیدونم کِی بیهوش شدم ولی دفعات اولی که زانیار من رو برید رو حس کرده بودم. لحظه ای که کاتر روی بدنم مینشست و توی گوشتم فرو میرفت. ناخود آگاه چشمام رو باز کردم، چشمام توی چشمای مشکی زانیار قفل شد، نگاهم به ژیلت توی دستش ژیلت افتاد، متوقف شد. آب دهنم رو قورت دادم و صورتم رو چرخوندم و یه نفس گرفتم.
به هر مصیبتی بود بالاخره تراشیدن صورتم تموم شد. لعنتی… بازوهام رو نمیتونستم تکون بدم. زخمش بدجور اذیتم میکرد، بدنمم به شدت خشک بود، استخونام انگار سالها بود کوچکترین تحرکی به خودشون ندیده بودن!
زانیار کمک کرد و کف حموم نشستم. لباساش رو درآورد. لعنتی… تقارنش داره من رو خفه میکنه…
آب رو تنظیم کرد و دوش رو روی حالت ملایمی گذاشت و روی سرم گرفت. وای ای جان! حال اومدم! آب که به بدنم میخورد اصلاً انگار ارضا میشدم!
شامپو روی سرم ریخت و شروع به شستن کف سرم کرد. ملایم کف سرم رو ماساژ میداد و موهام رو میشست. دوش رو دوباره باز کرد و روی سرم گرفت. همزمان که کف ها که از موهام پایین میومدن حس سبک شدن به سرم جریان پیدا میکرد.
لیف رو برداشت و روش شامپو بدن ریخت.

زانیار: هرجاش دردت اومد بهم بگو.

چشمام رو بستم. لیف رو روی بدنم میکشید و موقعی که به زخم ها میرسید حرکاتش ملایم تر میشد. به بازوم که رسید متوقف شد. چشمام رو باز کردم. دیدم با چشمای قرمز به زخم روی بازوم نگاه میکنه.
+زانیار؟
با صدای بغض داری، همونطور که به زخم بازوم نگاه میکرد گفت: همون شبی که کاتر رو بهم دادی وقتی بغلت کردم تصادفی بازوت رو بریدم. این همون زخمه که دفعه بعد با همون کاتر تکمیلش کردم… اما هومن…(مکث کرد) از من انتظار نداشته باش بگم ببخشید…
+ندارم.
به چشمام نگاه کرد و بغضش ترکید. لیف رو از دستش درآورد و به دیوار حموم تکیه داد و سرش رو روی پاهاش گذاشت.
نمیدونم چرا، ولی نمیتونستم ازش ناراحت باشم. قضاوت نادرستی در موردم کرده بود و بد بلایی هم سرم آورده بود، ولی به شدت تنها بود. من می فهمیدمش و حس میکردم که تنهاست. میفهمیدم که بلایی که سرم آورد شاید تو خیالات خودش یه انتقام از خودش بوده تا من!
زانیار همیشه از رابطه خوب باراد و فرهود و اولویت دوم بودن خودش برای باراد، با من حرف زده بود. از شبهای اولش توی استودیو، از تجاوز باراد بهش و اینکه اون شب چقدر زیرش داد زده بوده، از پدر و مادرش که اصلاً انگار اون رو نمیدیدن و از اینکه بالاخره باراد دست از اذیت کردنش برداشته بوده.
نه.
من نمیدونم که دیگه میتونم عاشقت باشم یا نه، ولی میدونم که نمیتونمم ازت متنفر باشم زانیار، چون من تو رو میفهمم. تو هم راهروهایی داشتی… راهروهایی که اتفاقاً توسط تمام کسایی که برات عزیز بودن ساخته شدن.
صدای گریش و نفس گرفتناش من رو بیشتر ناراحت میکرد.

+زانیار؟ سرت رو بیار بالا ببینم اشکات هم متقارن میچکن یا نه؟
همونطور که سرش روی پاهاش بود با گریه گفت: هومن… به خدا میخواستم خودم رو بکشم.
+بیا اینجا.

همچنان سرش روی پاهاش و صدای گریه…
+بیا… زانیار؟

دوباره از جاش تکون نخورد. اومدم به سمتش بتابم که تا دستم رو گذاشتم کف حموم، دستم روی لیف کنارم رفت و لیز خوردم، روی آرنجم زمین خوردم و ناخواسته داد بلندی زدم.
-هومن؟ یا خدا چیشد؟؟

کمکم کرد و دوباره به دیوار تکیه دادم. تا خواست ازم فاصله بگیره آروم دستش رو گرفتم، به صورتم نگاه کرد.
+گریه نکن زانیار. بیا اینجا. نمیتونم بغلت کنم چون بدنم خشک شده، الآنم سردمه!

بلند شد و دوش رو باز کرد و زیر دوش صورتش رو شست و بعد دوش رو روی گردن و سینم تنظیم کرد. به طرفم اومد، به چشمام نگاه کرد و سرش رو پایین انداخت.
+بیا بغلم.

جوابم رو نداد و لیف رو برداشت.
+نقاشی زنده متحرک من؟

لیف رو کنار انداخت و یهو بغلم کرد، تمام بدنم تیر کشید! توی گردنم گریه میکرد و خودم و خودش رو تکون میداد. آب همچنان روی بدنمون میخورد. به زحمت دستم رو بالا آوردم و روی کمرش گذاشتم. یه کم که گذشت توی بغلم آروم شد، دیگه خودش رو تکون نمیداد. ازم جدا شد و به چشمام نگاه کرد.
چشمای قرمز، نگاه پشیمون و لب های منتظر…
به سمت لب هاش رفتم. چشماش رو بست و سرش رو نزدیک آورد. بوسیدمش، چشماش رو روی هم فشار داد، قطره اشکش، بی صدا از گوشه چشمش پایین اومد.
+زانیار من خیلی خستم. میشه زودتر تمومش کنی بریم بیرون؟ میخوام بخوابم.
-حتماً.

لیف رو روی زخمام میکشید. رد خون و بتادین از بدنم پاک میشد. به شدت احساس سبکی داشتم. شورتم رو درآورد.
-هومن شیوت کنم؟
+زحمتت میشه.

دوباره شامپو بدن ریخت. بهش نگاه میکردم، خیلی مراقب بود و خوشبختانه سریع هم تموم شد.
+فکر کنم یه دو کیلویی کم کردم!
-تا باشه از این کم کردنا!
خندیدم: خودت دوش نمیگیری زانیار؟
-بذار کار تو تموم بشه بعد!
بدنم رو که شست به سمتم تابید: هومن میتونی چند دقیقه روی صندلی بشینی تا من دوش بگیرم؟
+حتماً.

به دوش گرفتن سریعش نگاه میکردم، کش موهاش رو باز کرد و شورتش رو درآورد. سریع شامپو ریخت و سر و بدنش رو شست.
دوش رو بست و به طرفم اومد و کمک کرد بلند شم. عین بچه ها حوله تنم کرد و بالاخره از حموم بیرون اومدیم. سشوار برداشت و موهام رو خشک کرد و افترشیو به صورتم زد. یه پماد برداشت:

-دراز بکش باید به زخمات پماد بزنم تا چرب باشن و اذیتت نکنن. دکتر پماد داده!
همونطور که لبه تخت نشسته بودم به پشت دراز کشیدم. گره حوله رو باز کرد و پماد رو سر یه گوش پاک کن میزد و آروم روی زخمام میکشید. دردم میومد ولی به روش نمی آوردم.
-تموم شد.

کمکم کرد و حوله رو درآورد و شورت شلوار و یه تیشرت تنم کرد. توی تخت دراز کشیدم و قبل از اینکه پتو رو روم بندازه به زخمای کف پامم پماد زد.
-هومن اگه چیز دیگه ای نمیخوای من برم.
+بیا بغلم دراز بکش بعد برو.

اصلاً انتظار شنیدن این جمله رو نداشت. ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهش رو ازم گرفت.
+بیا اینجا زانیار. بیا تو بغلم.
لبه تخت نشست و روم خم شد و بغلم کرد.
+مرسی من رو حموم کردی!
ازم جدا شد و گونم رو بوسید: خواهش میکنم.

سرم رو روی بالش چرخوندم. انگار که سالها بود نخوابیده بودم!
دستی توی موهام کشید. چشمام رو باز کردم. خدایا من با این چیکار کنم؟ چی میگه اصن؟ چی میخواد از جون من؟
+فرهود جان تویی…
-آره. پاشو برات ناهار آوردم.
+خیلی خوابم میاد.
-باید غذا بخوری. فقط غذائه که میتونه به سرحال شدنت کمک کنه چون دیگه بهت سِرُم هم وصل نیست.

کمکم کرد و توی تخت نیم خیز شدم و نشستم. تحرکم واقعاً بهتر شده بود و زخمام به اندازه قبل اذیت نمیکردن. سینی رو روی پام گذاشت و روی صندلی کنار تخت نشست و پاهاش رو روی هم انداختو انگار داشت فیلم میدید! به سینی غذا نگاه کردم.
+اسمش رو نمیدونم ولی یه غذای سنتی چینیه که توش از گوشت سفید استفاده کردی و بخارپز هم باید بشه.
خندید و سرش رو تکون داد: اسمش دامپلینگ هست.

تا تهش رو خوردم، خداییش خوشمزه بود!
-تو این اطلاعات رو درباره غذاهای چینی از کجا داری؟
+از کتابخونه پرورشگاه!
-هووم…
+فکر کنم خیلی به باراد و زانیار با غذاهای تو خوش میگذره.
-نه نمیگذره! اصلاً غذای چینی براشون درست نمیکنم.
+چرا؟
سینی رو از روی پام برداشت: چون باراد اصلاً اجازه نمیده حتی در مورد چین باهاش حرف بزنم، چه برسه بخوام از غذاهاش بگم!

به صورت فرهود نگاه کردم. تمام این مدت فکر میکردم از طرف باراد اومده و حتماً چیزی پشت این محبت هاشه. اما حالا…
فهمیدم!
دلیل رفتارای فرهود برام واضح شد. که اینطور… توی قلعه محکم باراد، یه نقطه کور خرابه هست…
گونم رو بوسید و بلند شد رفت! چقدر راحت… داشتم فکر میکردم چجوری باید در مورد فرهود وارد عمل بشم! چقدر خوب! مرسی خدایا!

نجوایی توی گوشم گفت: هومن بیداری؟
چشمام رو باز کردم. صورت علیرضا جلوم بود، تا دید چشمام رو باز کردم بهم لبخند زد.
+عزیز دلم تویی؟ اوه هوا تاریک شده!! من چقدر میخوابم!
علیرضا: دلم میخواد کنارت دراز بکشم.
+بیا عزیزم!
پتو رو کنار زد و توی بغلم دراز کشید.
+دیگه بوی بد نمیدم؟
علیرضا: بو؟ تو هیچ وقت بو نمیدی!
+خب 13 روز بود که حموم نکرده بودم.
علیرضا: بیشتر بوی بتادین میدادی تا بوی بد!
+تو با باراد حموم بودی؟
سرش رو بالا آورد: به خدا به میل خودم نبود. داشتم لباسام رو برمیداشتم که بیام سراغ تو ولی تا نگاهش به حولم افتاد گفت اجازه نمیده.
+خوب کردی بهش گوش کردی.
علیرضا: ها؟
+باید به حرفاش گوش بدی وگرنه اذیتت میکنه.
علیرضا: بله. برای 30 سال آینده.
خندیدم: نه عزیزم برای چند ماه آینده.

یهو بلند شد نشست. دردم گرفت!
علیرضا: چطور؟
+فرهود میگفت دکتر گفته دو سه روز دیگه این ضعف و بیحالی و اینکه همش مثل کوالا خوابم تموم میشه.
علیرضا سرش رو دم گوشم آورد: باراد بدجور مراقبته. میخوای چیکار کنی؟
خندیدم و دستم رو توی موهاش کشیدم.
+کارای خوب!
علیرضا: به من نمیگی؟
+هنوز توی ذهنم تکمیل نشده. البته که بهت میگم. فقط تو رو دارم!
-بهم اعتماد نداری؟
+دارم.
-امشب میخوام پیش تو بخوابم.
+پس باید زود بخوابی! مثلاً الآن! چون من خوابم میاد!
خندید و کنارم دراز کشید: کوالا رو خوب اومدی!

به پهلو شدم و دستم رو به طرف صورتش بردم. از بعد از حموم تحرکم واقعاً بهتر شده بود، هنوزم زخمام کش میومد ولی مثل قبل نبود. سرش رو بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد.
علیرضا: چقدر بدون تو بهم سخت میگذشت.
+باراد اذیتت کرد؟
علیرضا نفس عمیقی کشید: تقریباً آسیبی بهم نمیزنه ولی خیلی زور میگه. امروز مجبورم کرد باهاش حموم کنم.
+سکس چی؟ مجبورت کرده باهاش باشی؟
سرش رو پایین انداخت و بغض کرد.
+همش تموم میشه عزیزم. به من اعتماد کن.
علیرضا: نمیشه. تا 30 سال آینده تموم نمیشه ولی حداقل تو هم اینجایی. بهم قول داده مزاحم قرارداد بستن تو نشه.

لبخند زدم و چیزی نگفتم. هنوز زوده. نمیتونم بهش بگم چه کلاهی سرش رفته و باراد چقدر از احساسات و ندونستنش سوءاستفاده کرده. باید دو سه روز دیگه بگذره تا بتونم روی پاهام بایستم. هر روز دارم از روز قبل سرحال تر میشم. فقط برای دستشویی بزرگ رفتن پدرم درمیاد!
علیرضا توی بغلم سرش رو بالا آورد و لباش رو روی لبام گذاشت. دیدم چشماش خیسه.
+آروم باش. همه چیز درست میشه.
علیرضا: هومن من موفق شدم که تو رو خوشحال کنم؟ از اینکه فهمیدی گالری باهات قرارداد میبنده خوشحال شدی؟

عزیز ساده من…

+آره عزیزم. کارت خیلی برام ارزش داشت.
علیرضا: پس قرارداد میبندی و پیش من میمونی؟
+نه. تو قراره پیش من بمونی!
علیرضا: نمیفهمم.
لباش رو بوسیدم: میفهمی. فقط خودتو نباز. من یا با تو اینجا میمونم یا با تو میرم. در هر صورت پیش توام.
لبخند زد و دستش رو به سمت شلوارم برد.
علیرضا: ایشون خیلی وقته خوابه ها!
+کم کاری کرده!

بلند شد نشست و پتو رو کنار زد و شلوارم رو پایین کشید.
علیرضا: زانیار شیوت کرد؟
+آره.

یه لیس سرتاسری به کیرم زد. آه بلندی کشیدم و چشمام رو بستم. علیرضا لیس میزد و سر کلاهکم رو توی دهنش میکرد و محکم مک میزد و تا نصفه بالا میومد، دندون نمیزد، گویا باراد واقعاً یادش داده!
کیرم رو توی دستش گرفت و تخمام رو لیس زد. با نوک زبونش بین کیرم و تخمام میکشید و دوباره کلاهکم رو میلیسید و مک میزد. دو تا لیس دیگه زد که سرش رو هول دادم عقب و اومدم! اصلاً نفسم بالا نمیومد!

+ببخش عزیزم.
علیرضا خندید: عوارض بیکار بودن این چند وقتشه. خودتو ناراحت نکن.
از روی تخت بلند شد و جعبه دستمال رو از روی میز برداشت، کیرم و رونام رو پاک کرد، شلوارم رو تنم کرد و دوباره تو بغلم دراز کشید و لبام رو بوسید.
علیرضا: خیلی دوستت دارم هومن.
+خرتم!

جفتمون با هم زدیم زیر خنده!!
بدون هیچ حرفی فقط صورتش رو نوازش می کردم. چشماش رو بست.
باراد فکر کردی… ازت نمیگذرم. از همون روز اولی که دیدمت، باهام سر جنگ افتادی. همه نوع بلایی سرم آوردی. من از همون شبی که با اون وضع من رو کردی وارد عمل شدم؛ ولی محتاطانه.
نمیخواستم رو در روی هم باشیم.
اما…
چجوری تونستم به این راحتی بپذیرم که تکیه گاه دارم؟
زانیار؟ من بهت تکیه کردم…
اشتباه کردم. خواستم با عشق تو، یک زندگی بیرون از راهروهای تنگ و خفه پرورشگاه بسازم. به خاطر این تصمیمم، الآن به چنین وضعی افتادم.
اشتباه کردم. چرا از همون اول فقط به خودم اعتماد نکردم؟
اشتباه کردم. غرق در دنیای بیرون راهروها شدم. غرق نگاه کردن به تقارنهای زانیار، غرق نگاه کردن به پیانو زدن علیرضا…

اشتباه کردم.

.
.
صدای بلندی ازخواب بیدارم کرد، صدا داد میزد: بلند شو ببینم!
چشمام رو باز کردم، فرهود بود! صورتش قرمز شده بود و داشت داد میزد و علیرضا رو مجبور کرد از کنار من بلند بشه. بیچاره علیرضا! یکی از چشماش باز بود یکیش بسته! اصلاً هنگ بود! فرهود همچنان داد و بیداد میکرد!

+فرهود چرا داد میزنی؟
فرهود: چون این بی شعور اصلاً نمیفهمه تو هنوز حالت خوب نشده و نباید بهت فشار بیاره! (یهو برگشت طرف علیرضا) مگه باراد کم میکنتت؟ نمیفهمی هومن هنوز جون نداره؟
علیرضا: داد نزن وحشی!
فرهود: وحشی؟ با من بودی؟
+عزیزم فرهود آروم باش.
یهو علیرضا داد زد: عزیزم؟ به این نسناس میگی عزیزم؟
فرهود: تا چشمت درآد! گمشو بیرون، به باراد هم میگم دوباره بهم فحش دادی!

خندم گرفت! یاد خودم توی پرورشگاه افتادم. یادمه اون موقعا وقتی به یکی زور میگفتم میگفت: الآن میرم به عمو فلانی( حامی ) میگم!
فرهود دوباره داد زد: انگار جدی جدی باراد تو رو کم میکنه که دیشب اومدی سراغ هومن!
+ولی فرهود، ما دیشب کاری نکردیم!

یهو آروم شد!!!
فرهود: جدی؟ خب حله!
و خیلی ریلکس، بدون توجه به اینکه تا چند لحظه پیش داشت داد میزد پشتش رو به ما کرد و مشغول سینی ای شد که روی میز بود! علیرضا با تعجب بهم نگاه کرد، بهش چشمک زدم، فهمید، لباساش رو پوشید و گونم رو بوسید و در گوشم گفت: این عن رو به تو و تو رو به خدا میسپارم عزیزم!
+امروز برنامت چیه؟ کجا میری؟
تا علیرضا اومد جواب بده فرهود همونطور که پشتش به ما بود گفت: گالری. امروز عکاسی داره. عصرم با باراد یه مصاحبه دو نفره توی گالری دارن.
علیرضا: ولی چطور من نمیدونم؟
فرهود: الآن میدونی! برو تا باراد عصبانی نشده!
علیرضا: تو حق نداری به من دستور بدی!
فرهود: دستور ندادم، در جریان کار قرارت دادم! دیر کنی باراد سرت قاطی میکنه، کلاً از آدمایی که دیر میرسن خوشش نمیاد. (و به من نگاه کرد)
+علیرضا عزیزم شب که اومدی با هم حرف میزنیم.
علیرضا: نه! قبل اینکه برم گالری میام ازت خداحافظی میکنم عزیزم. (به سمت فرهود تابید و صداش رو بالا برد) تو این غذا و چیزایی که برای هومن میاری چی میریزی؟
فرهود: زهرمار افعی دو سر! (یهو عصبانی شد) میری بیرون یا نه؟
-عزیزم فرهود چرا داد میزنی؟

هممون به طرف در برگشتیم. باراد بود، بوی ادوکلنش تا اینجا میومد!
فرهود: باراد، علیرضا به من میگه وحشی نسناس!
باراد: علیرضا غلط کرد، (به طرف علیرضا برگشت) عذرخواهی کن!
علیرضا به من نگاه کرد، سرم رو تکون دادم، زیر لب “ببخشید” خفه ای گفت و از در بیرون رفت.
باراد: حالت چطوره هومن؟
+ممنون خوبم.
باراد: فرهود خوب بهت میرسه.
+لطف میکنه.

سرش رو تکون داد و با لبخند بهم خیره شد.
باراد: زود خوب شو که با هم کار داریم.
+حتماً.

تابید و از در بیرون رفت. اتفاقاً خبر نداری که چقدر باهات کار دارم! فرهود یه استکان که تا نصفه پر بود به طرفم گرفت.
+این چیه؟
فرهود: عصاره گوشت. درست کردنش حدوداً 5 ساعت از وقتم رو گرفت، ولی معجزه میکنه.

ازش گرفتم و تا ته خوردم. چقدر خوشمزه بود!
+فرهود جان تو همه وقتت رو گذاشتی برای پرستاری از من!

یهو پشت دستشو جلوی صورتم گرفت!!
فرهود: ببوس!
کمدی من و فرهود شروع شد!! ابروهاش رو بالا انداخته بود و روی صورتش لبخند محوی بود!! دستش رو گرفتم و بوسیدم. البته که چیزی که میخوای رو بهت میدم! باهات کار دارم عشق باراد!
خندید و سینی کوچیکی رو روی پام گذاشت.
فرهود: دکتر گفته نباید زیادم توی تخت بمونی. خوشبختانه کف پاهات بخیه نخوردن. فقط زخمن و تا حد زیادی هم بهتر شدن. به نظرم کم کم راه برو.
+آره. از همین امروز راه میرم.
صبحونه رو نگاه کردم. یه چیز سبز کنار یه چیز سفید!
+این چیه؟
فرهود: اسفناج پخته شده با خامه!

اووووه… من این غذا رو میشناسم!
+که بهش رازیانه زدی درسته؟ یه غذای سنتی چینیه که روان کننده شکمه. درسته؟
چشماش برق زد: کاملاً درسته.
+هیچ وقت امتحانش نکردم.
فرهود: ولی در موردش میدونی!

سرم رو تکون دادم و مشغول خوردن شدم. توی ذهنم دنبال دلیل برای این رفتارای فرهود میگشتم.
فرهود: به نظرت پانگُو هم این غذا رو دوست داشت؟

به سمتش نگاه کردم. یکی از کتابای خودم دستش بود. “اَبَر مردی که آسمان و زمین را از هم جدا می کند”. این کتاب رو به همراه یک سری کتاب دیگه موقعی که از پرورشگاه اومدم حامیم بهم داد. کتابای محبوب کودکیم بودن! علیرضا بهم گفت که فرهود چندتا از کتابام رو برداشته بوده.
توی این کتابِ به خصوص که دست فرهود بود، قهرمان داستان پسری به اسم پانگُو بود. پانگُو تنها آدم توی دنیا بود و به جز اون هیچ آدم دیگه ای وجود نداشت. هزاران سال طول کشید تا پانگُو که در تاریکی و در یک تخم مرغ زندگی میکرد تونست با تبری که ساخته بود پوسته تخم مرغ رو بشکنه و بیرون بیاد. توی اون افسانه گفته میشد که چون اون تنها آدم توی دنیا بود، هر وقت احساسات اون تغییر میکرد دنیا هم همون جوری میشد و طبق احساسات اون شکل میگرفت. از اونجایی که اون در تاریکی محض زندگی میکرد، با قدرت ماوراییش هیولای تاریکی رو به دو بخش تقسیم کرد و آسمان و زمین شکل گرفت.
توی بچگیم، توی تنهایی و سکوت اون راهروهای لعنتی، خودم رو پانگُو میدیدم و به خودم میگفتم منم میتونم با تغییر احساساتم دنیا رو تغییر بدم! منم آدم بزرگیم! منم مثل پانگُو تنهام ولی آدم بزرگیم!!

فرهود: جواب ندادی. به نظرت پانگُو هم این غذا رو دوست داشت؟
+نمی دونم ولی اگر تو براش درست میکردی قطعاً دوست داشت!
لبخند زد و سرش رو تکون داد و چیزی به چینی گفت. والا این رو دیگه بلد نیستم!
+اینو نمیدونم.
فرهود: این جمله ایه که همیشه پدربزرگم در جواب سوالم میگفت. همیشه ازش میپرسیدم پانگو چیشد؟ کجا رفت؟ اونم میگفت اون بعد از تقسیم تاریکی به زمین و آسمان، مُرد و …
حرفش رو قطع کردم: بدنش به خورشید و ماه تبدیل شد.

از روی صندلیش بلند شد و به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست. لبخند محوی روی صورتش بود. دستم رو گرفت و به سمت گوشم اومد.
فرهود: خوشحالم که اینجایی هومن.
به سمت لبم اومد، چشمام رو بستم و لباش روی لبم نشست. بوسه های آروم و کوچیکی روی لب هام میزد. ازم جدا شد و دستش رو روی گردنم کشید، لبخند کجی زد و از اتاق بیرون رفت.
صبحونم رو خوردم و پتو رو کنار زدم. احساس سرحالی میکردم. سعی کردم روی پاهام بایستم. زخم کف پاهام اذیت میکرد ولی نه اونقدر که بخوام دوباره توی تخت بخوابم. تیشرت به بدنم کشیده میشد و اذیتم میکرد. به بازوهام یه کم کشش دادم و بالاخره تونستم خودم تیشرتم رو دربیارم. جلوی پنجره ایستادم و چشمام رو بستم. گرمای آفتاب به بدنم میخورد و حس خوبی بهم میداد.
پانگو.
اون با تغییر احساساتش دنیار و تغییر میداد. منم حالا با تغییر احساسم در مورد باراد میخوام جلوش بایستم. به هیچ وجه دیگه پنهانی دورت نمیزنم باراد. رو در روی هم خواهیم ایستاد. تو چشمات نگاه میکنم و مطمئن باش کاملاً واضح و آشکار دورت میزنم!

-حق نداشتی بهم بگی “یادت نره دوستت دارم”

به سمت صدا برگشتم. زانیار روی تختم نشسته بود. نگاهش عجیب غمگین و صداش گرفته بود.
+نفهمیدم که توی اتاق اومدی.

  • حق نداشتی بهم بگی “یادت نره دوستت دارم”
    +من بهت این رو گفتم؟
    -و حتی یادت نیست…
    +ولی تو یادت رفت که من دوستت دارم که همچین بلایی سرم آوردی.
    -دلایل خودمو داشتم. یه لیوان کنار تخت گذاشت: این دمنوش رو بخور.

از در بیرون رفت. زانیار… متاسفانه من خودم، راهروی توام! خود من! اما من این راهرو رو برای تو نساختم. باراد ساخت…
به طرف تخت رفتم. کف پاهام میسوزه… انگار دارم توی جهنم قدم میزنم. گوشی سفیدم رو از توی کشو درآوردم و روشنش کردم. درسته. من تنهام، پدر و مادر ندارم، توی پرورشگاه بزرگ شدم و برای هیچکس مهم نیستم. اما پوست شماها رو هم میکَنم.
صدای ذوق زده علیرضا توی گوشم پیچید که چطور از اینکه تونسته تهدید باراد رو درباره قرارداد نبستن من با گالری خنثی کنه برام میگفت! عزیز دلم… عزیز ساده ی من…
من میخواستم با علیرضا به گالری برزگر ملحق بشم. در حقیقت میخواستم رو در روی باراد قرار نگیرم، چون سان تسو میگفت: “وقتی نمی تونی از یه کوه بالا بری، انرژیت رو صرف خراب کردنش نکن، دورش بزن”
من از وقتی بچه بودم دنیا همه چیز رو ازم دریغ کرد. اما الآن من دلم میخواد پانگُو باشم.

توی گالری گوشی وارد شدم. گوشی قدیمی عزیزم… هنوزم وقتی باتریت تموم میشه و خاموش میشی، اگر در حال ضبط باشی خودبه خود میری روی ذخیره.

فیلم رو پخش کردم.
زانیار با کاتر داشت من رو میبرید و فرهود عزیز باراد، در سمت دیگه تخت ایستاده بود.

منتظر علیرضا بودم. گفته بود قبل رفتنش بهم سر میزنه.
بهم گفته بود اتاقش طبقه پایینه. آروم از اتاق و پله ها پایین رفتم. با کناره های پام که روی زمین می ایستادم درد کمتری به کف پام وارد میشد. هرچی به در نزدیک تر میشدم صدای آه ها بلندتر میشد. در رو باز کردم، صداها واضح تر شد. به طرف منبع صدا که یه اتاق بود رفتم، در باز بود.
از دیدن اون صحنه قلبم درد گرفت…
باراد در حالی که دستاش رو پشت سرش ستون کرده بود، روی لبه تخت نشسته بود و پاهاش باز بود. علیرضا وسط پاهاش در حالی نشسته بود که دستاش پشت سرش بسته شده بود و داشت برای باراد ساک میزد، هر دو کاملاً لخت بودن.

باراد داد زد: محکم تر علیرضا، تو دهنت بکشش. لبات رو محکم تر فشار بده!

من از گوشه در این صحنه رو میدیدم، چشمای بسته و حالت ابروهای علیرضا کاملاً گواه میداد که فقط میخواد زودتر تموم بشه.

باراد: پسرم برو بالاتر، آهااا… خوبه… اشکال نداره، بذار اوغ بزنی تا گلوت عادت کنه، بیشتر بده تو دهنت و محکم تر مک بزن.

باراد سرش رو به سمت در چرخوند و من رو دید، یه لحظه یه تکون بد خورد، علیرضا ترسید و کیرش رو ول کرد، باراد سریع رون هاش رو جمع کرد و مانع دید علیرضا شد و دستش رو روی موهای علیرضا گذاشت و دوباره به سمت کیرش کشید.
باراد: چرا ول کردی؟
علیرضا نفسش بالا نمیومد و بریده بریده گفت: خودت… تکون خوردی! فکمم… درد گرفته، نمیخوام دیگه… ساک… بزنم.
باراد : بخورش عزیزم، گفتم که وقتی با منی، نمیخوام و نمیتونم و نمیکنم نداریم. بخور که خوب داری یاد میگیری! چشمات رو ببند و روی ساک زدنت تمرکز کن!
علیرضا: نمیخوام! ولم کن.

دستاش رو پشت سر علیرضا گذاشت و دوباره کیرش رو تو دهن علیرضا کرد و نگاهش رو به سمت من چرخوند و با چشماش و پوزخند، سرش رو تکون داد. نمیخواستم علیرضا متوجه من بشه برای همین دیگه بیشتر اونجا نموندم. تابیدم و با قدم های آروم به سمت در خروجی رفتم.
وارد اتاق خودم شدم و گوشی سفیدم رو از جیبم درآوردم و فیلم رو دوباره پخش کردم.
عمراً این رو دست پلیس بدم. حسابی با این فیلم کار دارم!

اهرم رنج…
اون موقعا که پرورشگاه بودم یه سری جلسات مشاوره گروهی داشتیم که توی همه اونا دکترهایی که روانشناس بودن میومدن با هممون حرف میزدن. یکی از اون جلسات مربوط به بچه هایی بود که با رفتاراشون بقیه رو مورد آسیب قرار میدادن و از اونجایی که من قلدر پرورشگاه بودم، نفر اول لیست بچه های اون جلسه بودم. توی اون جلسه موضوعی مطرح شد به اسم “اهرم رنج”.
دکتره کسشعر زیاد گفت ولی خلاصه حرفاش این بود که حتماً از چیزی رنج میبرید که چنین رفتارهایی ازتون سر میزنه و این رفتارا به خاطر فرار از درد و رنج شما به سوی لذت و آرامشه!
خب آشغال! تو بیا دو روز توی این پرورشگاه زندگی کن ببینیم میتونی طاقت بیاری بعد بیا برای ما برو روی منبر!
اهرم رنج من، “پس فرستادن” من بود. توی 9 سالگی وقتی مامان پگاه من رو به پرورشگاه برگردوند من به خودم قول دادم که روزی از اینجا میرم و دیگه برنمیگردم.
وقتی همون روز اول به اسم گالری چهره نو از پرورشگاه خارج شدم پیش خودم گفتم الآن وقت عمل کردن به قولیه که توی 9 سالگیم به خودم دادم. گفتم میجنگم و راهم رو باز میکنم و برنمیگردم. برای همینم اون شب گذاشتم باراد با اون وضع دردناک من رو بکنه.
اما…
روحیه جنگیدن کافی نیست. من آماده ریسک کردن بودم و ریسک کردم ولی هرگز متوجه نبودم که یک طرف ریسک کردن، آمادگی پذیرفتن از دست دادن همه چیزه… من انقدر از بیرون اومدنم از پرورشگاه خوشحال بودم که هرگز این احتمال رو ندادم که شاید باید ریسکی بکنم که یه طرفش از دست دادن همه چیز حتی این راحتی “بیرون پرورشگاه بودن” باشه…
حالا اهرم رنج من، یعنی “پس فرستادن” دیگه در کار نیست، من هرگز به اون پرورشگاه برنمیگردم. هرگز.
ولی… اهرم لذت من، علیرضاست… و من… ندارمش…

قدرتم کمه. تنهایی از پسشون برنمیام.
دشمنِ دشمن من، دوست منه!
چرا که نه؟
گوشی رو برداشتم و شماره برزگر رو گرفتم. زنگ دوم جواب داد: هومن؟
+سلام آقای برزگر. خوبین؟
-خوب؟ پسر تو کجایی؟
+حرفای من رو بشنوین. امروز وقت دارید همدیگه رو ببینیم؟ ساعت 8 شب، توی گالریتون.
-منتظرم.

و قطع کرد.
برزگر به طرز عجیبی به خون یاوری تشنه بود! گویا یاوری موقع قطع شراکتشون، 90 درصد سرمایه اون رو بهش برگردونده بوده و بقیش رو با سندسازی بهش نداده و حتی با استفاده از لابی هایی که داشته میخواسته دست برزگر رو بند کنه که موفق نشده بوده چون خر برزگر بیشتر میرفته!
اما عجیب از یاوری متنفر بود!
لباسام رو پوشیدم و منتظر شدم که علیرضا بیاد پیشم. نمیتونم بیشتر از این بذارم اذیت بشه. با خودم میبرمت عزیزم… نمیذارم اینجا بمونی!
بعد از تقریباً یک ساعت علیرضا اومد. لباش ورم کرده بود و چشماش بیحال… خیلی درست راه نمیرفت، قدماش رو کوتاه برمیداشت و یکی از دستاش روی کمرش بود.

  • هومن، خوبی عزیزم؟
    لبخند زدم: خوبم عزیزم. باید بری گالری برای عکاسی؟
    -نه. باراد گفت فرهود اشتباه گفته و امروز نیست. برای همینم اومدم پیش تو.
    +خوب کردی اومدی. کارت داشتم.

اومد کنارم لب تخت نشست. عزیزم… یه وری نشسته بود و سعی میکرد بی صدا نفس بلند بگیره. باراد تاوان کاری که باهات داره میکنه رو میده.
دستش رو گرفتم، دور مچش جای بستن افتاده بود و سعی میکرد آستینش رو بیشتر پایین بکشه تا معلوم نشه. فکر منه؟ میخواد جلوی من خجالت نکشه و قوی جلوه کنه! عزیزم…

+علی جون من میخوام به باراد زنگ بزنم و برگردم به استودیویی که دستم بود. دوست داری باهام بیای؟
-از خدامه ولی باراد نمیذاره بیام.
+اونش با من. برو توی اتاقت و وسایلی که برای امشب لازم داری رو بیار.
-هومن، باراد نمیذاره من شب خارج از استودیو باشم چون هر شب…
یهو ساکت شد. خودم ادامه دادم: چون هر شب میاد سراغت، آره؟

جواب نداد و سرش رو پایین انداخت. پس بگو… چون دیشب رو پیش من مونده، امروز صبح باراد رفته سراغش… به سمتش تابیدم و بغلش کردم، محکم بغلم کرد.
-هومن اگه باراد نذاره باهات بیام چی؟
+اونوقت منم از اینجا نمیرم عزیزم. پیشت میمونم.

از بغلم جدا شد و تو صورتم بهم لبخند زد. به لباش نگاه کردم، ورم کرده بودن، و گوشه سمت راست بالای لبش به کبودی میزد، انگار خونمرده شده بود. باراد کثافت… حالا میمیری آروم تر به جون لبای این پسر بیفتی؟ یه بوسه آروم روی لبش زدم.
+میخوام به باراد زنگ بزنم. برو وسایلت رو جمع کن.

بلند شد و خیلی آروم از اتاق بیرون رفت. نمیدونم چرا میلنگید. باید باخودم ببرمت… این چند روزه، فیلم به دست باراد میرسه، تو نباید جلو روش باشی!
به باراد پیام دادم که بالا اومدن از پله ها برام سخته و ازش خواستم بیاد اتاقم تا با هم حرف بزنیم. جواب پیامم رو نداد ولی 10 دقیقه بعد اومد پیشم. تا وارد اتاق شد گفت:

باراد: بالا اومدن از پله ها برات سخته و بازم مزاحم لحظات خصوصی من میشی؟
+منظوری نداشتم. دنبال علیرضا میگشتم. قصدم این بود که به اتاق علیرضا سر بزنم.
روی صندلی نشست: خب؟ بگو. کار دارم باید برم.
+میخوام برگردم استودیویی که بهم دادی. اونجا راحت ترم.
-چرا؟ مگه اینجا بهت سخت میگذره؟
+اینجا به فرهود خیلی زحمت میدم و برای حال خراب زانیار هم کاری نمیتونم بکنم. حس میکنم اگر ازش دور باشم بهتره.
سرش رو تکون داد و از روی صندلی بلند شد: باشه برو.
+میخوام علیرضا رو هم ببرم.
بهم نگاه کرد و دوباره روی صندلی نشست. ابروش رو بالا انداخت: مگه اختیار علیرضا دست توئه؟
+نه! دست توئه. برای همینم دارم ازت اجازه میگیرم.
-من اجازه نمیدم. تنها برو.
+باراد، یه کم به علیرضا فرصت بده. میخوام یه کم روحیه خودم و خودش عوض بشه. همین.
-مگه روحیش چشه؟ (لبخند کجی بهم زد و لحنش رو عوض کرد) تا یک ساعت پیش که روحیش خیلیم خوب بود.

مکث کردم.
+باشه.
از روی لبه تخت بلند شدم و به طرف در رفتم. بلند شد و دستش رو از پشت سرم روی شونم گذاشت. به طرفش برگشتم و سینه به سینش شدم.

-فکر شستشو دادن مغز علیرضا رو نکن. چون این وسط این علیرضاست که اذیت میشه.
+من فقط میخوام باهاش فیلم ببینم و یه بیرونی برم.
-خب چرا همینجا باهاش فیلم نمیبینی؟
+صرفاً خواستم یه فضای دو نفره دوتایی داشته باشیم. همین.

چشماش رو باریک کرد و لباش رو روی هم فشار داد.
-فقط امشب. فردا عصر باید برگرده اینجا.
+چشم.
-آفرین. چشم گفتن رو که خوب بلدی! از اینا یادش بده! خیلی انرژی ازم میگیره تا کاری که میخوام رو بکنه! البته من چموش تر از اونم رام کردم.
خندیدم: اونم چشم.
-همینجا بمون. میرم ببینم علیرضا خودشم میخواد باهات بیاد یا نه. یه زنگم به راننده میزنم بیاد.
+ممنونم باراد. لطف میکنی.
-هوم.

از در بیرون رفت. “چشم” گفتنی نشونت بدم که تا آخر عمرت فراموش نکنی! دوباره لبه تخت نشستم. نیم ساعتی منتظر موندم! بالاخره باراد با علیرضا وارد اتاق شد. علیرضا سرش رو پایین انداخته بود و گوشش به طرز عجیبی قرمز و موهاش به هم ریخته بود. همچنان لنگ میزنه و راه میره.
باراد: خب اینم از علیرضا.
+ممنون باراد.

دست باراد همچنان روی شونه علیرضا بود و اون رو کنار خودش نگه میداشت.
-به راننده زنگ زدم گفت تا یه ربع دیگه میرسه، فردا عصر ساعت 6 اینجا باش. باشه؟

علیرضا جواب نداد.
باراد تکونش داد: باشه پسرم؟
علیرضا: باشه.
گونش رو بوسید و به سمت من هولش داد. در کمال تعجب، از اتاق بیرون نرفت. روی مبل نشست و پاهاش رو روی هم انداخت. علیرضا کنار من نشست، کج و بیحال. به گوشش دقت کردم، جای دندون روش بود!
+عزیزم چرا گوشت انقدر قرمزه؟
علیرضا سرش رو پایین انداخته بود و جواب من رو نداد. فکر کنم بغض کرده بود چون صورتش کم کم قرمز میشد.
باراد خندید: چیزیش نیست. گوشاشم مثل خودش خوردنیه!
چیزی نگفتم. جو سنگین بود. از توی سالن فرهود صدا میزد: باراد کجایی؟
باراد یا صدای بلند گفت: اینجام عزیزم. بیا تو اتاق هومن.
به محض اینکه فرهود وارد اتاق شد لبخندش از روی صورتش محو شد و به کوله پشتی علیرضا که کنار من نشسته بود زل زد.
فرهود: علیرضا؟ کجا میری؟
باراد: با هومن میرن که یه هوایی عوض کنن.
فرهود: هومن؟ داری از اینجا میری؟

دوباره کمدی من و فرهود شروع شد!! باراد با حالت مهربونی به فرهود نگاه کرد و گفت: عزیزم میره که یه هوایی عوض کنه.
فرهود: مگه هوای اینجا چشه؟ خب پنجره رو باز کن تا هوا عوض شه!
باراد: عزیز دلم این یه اصطلاحه. یعنی از اینجا میرن جای دیگه تا روحیشون عوض بشه.
فرهود روی مبل، کنار باراد نشست و باراد دستش رو دور گردن فرهود انداخت و با لبخند به علیرضایی زل زد که سرش همچنان پایین بود.

فرهود: خب علیرضا کجا میره؟
+من از باراد خواهش کردم اجازه بده با علیرضا باشم تا یکم حالمون عوض بشه.
فرهود: هومن خب اگر احتیاج داری حالت عوض بشه به خودمون بگو!
باراد خندید: اینم یه راهشه.
+به ذهنم نرسید فرهود جان.
فرهود: اتفاقاً ایده بدی هم نیست. باراد، آقای یاوری خیلی وقته کسی رو برامون نفرستاده ها!
باراد: اوه اوه اوه… راست میگی! از وقتی علیرضا بهمون ملحق شده کسی رو برامون نفرستاده.
فرهود به طرف من برگشت: به جای اینکه با علیرضا خودتو سرگرم کنی، باید به خودمون میگفتی! باراد توی سرگرمی و تغییر روحیه بهترینه!
باراد سر فرهود رو به خودش نزدیک کرد و محکم گونش رو بوسید و پرسید: زانی کجاست؟
فرهود سرش رو با تاسف تکون داد: هومن به نظرم به جای روحیه علیرضا باید به فکر روحیه زانیار باشی!
+زانیار اصلاً به من سر نمیزنه.
فرهود: خب تو چرا بهش سر نمیزنی؟ یکم ازش دلجویی کن.
یهویی علیرضا سرش رو بالا آورد و با صدای بلندی گفت: فرهود خیلی وقته عینک نمیزنی! بزن که زخمای روی تن هومن رو خوب ببینی!
باراد با دهن نیمه باز و ابروهای بالا رفته “ها” بلندی گفت، به طرف علیرضا برگشتم، صورتش قرمز و عصبانی بود!
فرهود: حالا هرچی! به قول باراد گذشته ها گذشته!
علیرضا: نخیر. به قول هومن گذشته بد گذشته!
فرهود: باراد این یعنی چی؟ باز فحش داد؟

باراد خندید: نه عزیزم. هومن پرورشگاه بوده برای همینم گذشتش خیلی خوب نبوده! حق داره بگه گذشته بد گذشته!
+مگه گذشته تویی که پرورشگاه نبودی خوب گذشته؟
یهو باراد به طرفم برگشت، دیگه نمیخندید: منظور؟
+هیچ. خدا همه رفتگان رو بیامرزه.
باراد با عصبانیت از روی مبل بلند شد: چی؟
ایستادم: همه رفتگان دیگه! همه پدر و مادرایی که مردن یا رفتن! پدر و مادر من همون روزی که گذاشتنم پرورشگاه برام مردن.

باراد با اخم و عصبانیت بدی بهم زل زده بود، وقتش بود بفهمی که من از گذشتت بی خبر نیستم! بالاخره برزگر من رو در جریان یه چیزایی گذاشته! راستی فرهود چقدر از گذشته تو میدونه؟ مطمئنم اگر بدونه باهات مهربون تر از قبل میشه، ولی دیدن قیافه تو بعد از فهمیدن اینکه فرهود و زانیار و علیرضا همه چیز رو در مورد گذشتت میدونن، دیدنیه! راستی… چی میشه اگر گذشتت تو روزنامه ها پخش بشه؟ مگه غیر اینه که دل طرفدارات برات میسوزه؟ خدای نکرده ناراحت که نمیشی، میشی؟

علیرضا: باراد مطمئنی رانندتون نمرده؟
باراد همونطور که با نفرت بهم نگاه میکرد جواب علیرضا رو داد: نه نمرده. پیام داد رسیده و دم دره. ولی اگر تو فردا ساعت 6 اینجا نباشی، اونوقت خدا تو رو هم به پدر و مادرای مرده و رفته ای ملحق میکنه که هومن براشون خدا بیامرزی میده.
همچنان با باراد تو چشمای هم زل زده بودیم. با نفرت نگاهم میکرد، با لبخند نگاهش میکردم. پوستت رو میکَنم حرومزاده! علیرضا ایستاد و دستم رو گرفت: هومن بریم دیگه!
+خداحافظ باراد. ممنون که اجازه دادی علیرضا باهام بیاد.
ازش رد شدم، هنوز دستم توی دست علیرضا بود که یهو دستم کشیده شد و ایستادم. به سمت علیرضا برگشتم و دیدم باراد نگهش داشته و داره در گوشش حرف میزنه. علیرضا سرش رو تکون داد و باراد چشمش رو بوسید و ولش کرد.
.
.
در آپارتمان رو باز کردم. میدونم که اینجا هم مال باراده ولی به طرز عجیبی توی این خونه آرامش دارم. شاید چون هیچ راهرویی اینجا وجود نداره.ساعت 5 بود. علیرضا روی مبل نشست و نفس عمیقی کشید.
-ممنونم هومن. چقدر خوبه جایی باشم که باراد نیست!
کنارش نشستم: علیرضا وقت نداریم. باید به من گوش کنی، موضوع مهمیه.
-چیشده؟

جریان خودم و گالری فرانسوی و ماهرخ و برزگر رو براش گفتم. لحظه ای که فهمید گولش زدن و باراد برای اینکه با گالری قرارداد ببنده در مورد من و اینکه تنها گزینم برای قرارداد گالری اونهاست دروغ گفته نفسش گرفت. چشماش گرد شده بود، حتی نمیتونست درست نفس بکشه.
-هومن… من… چیکار کردم؟
+علیرضا ازت خواهش میکنم به من گوش کن، الآن اصلاً وقت اینکه خودت رو ببازی نیست…
-هومن، من زندگیم رو باختم…

صورتش رو گرفت و با صدای بلند زیر گریه زد. بلند شدم یه لیوان آب قند براش درست کردم و کنارش نشستم. به زور دستاش رو از روی صورتش برداشتم و آب قند رو به خوردش دادم. یه کم آروم شد ولی هنوز گریه میکرد.

-هومن، باراد بلایی نمونده که سر من نیاره… شب و روز نداره، هر موقع دلش بخواد میاد سراغ من… حق اعتراض ندارم، در ظاهر باهام مهربونه و واقعاً هم حق با تو بود، بلایی سرم نمیاره و توی سکس هم هوام رو داره… ولی مشکل من خود سکسه… من نمیخوام با باراد باشم، بله درسته، موقعی که من رو میکنه بالاخره من هم شهوتی میشم ولی فقط، گاهی که باراد اجازه بده، ارضا رو دارم، لذت ندارم… لذتم ثانیه ایه، مال شهوته همین!
+میدونم عزیزم ولی یه چیز مهم مونده که باید بدونـــ…
همچنان با گریه گفت: نه! هومن، باراد به طرز عجیبی تمایلات جنسی اربابی داره! یه بار دستام رو میبنده یه بار پاهامو میبنده، سکسش هر دفعه یه قانون جدید داره، میگه چون نمیخواد اذیتم کنه باید اون قانون رو رعایت کنم و اگر اون قانون رعایت نشه نمیذاره ارضا بشم. همین دیروز چشمام رو بست و …

ادامه نداد و چنان زیر گریه زد که نتونستم تحمل کنم. خودمم گریم گرفته بود. محکم بغلش کردم و گذاشتم گریه کنه. نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی…
از بغلم جداش کردم و صورتش رو گرفتم.
+علیرضا ازت خواهش میکنم… چیزی تا ساعت 8 نمونده من باید برم ولی هنوز حرفایی هست که باید بهت بزنم و تو باید بهشون گوش بدی. تو باید سهم خودت رو توی این نقشه، بازی کنی!

-ساعت 8 کجا باید بری؟

  • باید برم گالری برزگر.
    -مگه هنوز باهات حرف میزنن؟
    +گوش کن. من یه فیلم از لحظه ای که زانیار داره من رو میبره دارم. فرهود هم توی فیلم هست.
    داد زد: چی؟؟؟؟؟؟ چطوری فیلم گرفتی؟
    +یه نفس عمیق بکش و برو صورتت رو بشور و بیا تا بهت بگم.

به زور فرستادمش توی دستشویی تا صورتش رو شست و سریع برگشت پیشم. آروم شده بود.
-خب بگو، تو رو خدا زود باش.
+خلاصه برات میگم. ما توی نقاشی برای اجراهایی که باید نقاشی لایو بکشیم هم تمرین زبان بدن داریم. این خیلی بخش مهمیه.
-خب آره… خود منم خیلی وقتا مجبورم از پیانو زدن خودم فیلم بگیرم وگرنه تو اجراها خراب میکنم.
+دقیقا. به تمرکز و نحوه اجرا کمک میکنه. من از وقتی توی پرورشگاه بودم با همون گوشی سفید از خودم فیلم میگرفتم و حالات خودم رو بررسی میکردم. روز قبل از روزی که زانیار و فرهود سراغ من بیان، من حافظه گوشی رو خالی کرده بودم تا گوشی رو برای ضبط آماده نگه دارم و به عادت همیشه گذاشتمش روی قفسه کتابخونه کوچیکی که روبه روی تخته. موقعی که زانیار به من دارو زد، توی رگم سوخت و یاد موقعی افتادم که توی پرورشگاه بودم و بردنم بیمارستان و آپاندیسم رو عمل کردن. اون موقع هم بهم دارو زدن و توی رگم سوخت و در عرض یک دقیقه بیهوش شدم برای همینم شک کردم که قراره چه اتفاقی بیفته. زانیار وقتی به من دارو زد با فرهود از اتاق بیرون رفت. سرگیجه شروع شد ولی من فقط تونستم بلند شم و دوربین گوشی رو فعال کنم و بعدش در عرض چند لحظه گیجی انرژی من رو گرفت.
-اگر گوشیت زنگ میخورد چی؟
+گوشی سیم کارت نداره و وقتیم که ضبط فیلمش تموم بشه خود به خود میره رو ذخیره. حالا اینکه اونا متوجه گوشی نشدن، احتمالاً به خاطر اینه که این قفسه کتاب خیلی کوچولوئه و جلوشم پر خرت و پرتهای کوچولو مثل مداد و تراش و وسایل نقاشیه و کلاً به هم ریختس، نمیدونم فقط میدونم معجزست که نفهمیدن.
-ولی هومن، من یادمه سعی کردم گوشی رو روشن کنم و نشد، وقتیم که درش رو باز کردم دیدم باتریش برعکسه.
+نمیدونم… احتمالاً کار فرهوده که قبل از تو گوشی دستش بوده.
-احتمالاً… هومن…فیلم کو؟
+عزیزم یه خرده ناراحت کنندس… نبینی بهتره.
-نه! میخوام ببینم! ا
+نه عزیزم. نبین.
-اصلاً نکنه فیلمی توی کار نیست و برای آروم کردن من داری اینا رو میگی؟

گوشی رو از توی جیبم درآوردم و فیلم رو پخش کردم. چشماش گرد شده بود، نتونست بیشتر ببینه و گوشی رو کنار زد و بغلم کرد.
-هومن… عزیزم… چه بلایی سرت آوردن…

از خودم جداش کردم.
+علیرضا، من بدترش رو سرشون میارم.
-ببین من نمیخوام ته دلت رو خالی کنم ولی این ویدئو به باراد ربطی نداره… فوقش اون دو تا مجبور بشن بهت دیه بدن.
خندم گرفت! عزیز ساده من…
+اشتباه میکنی! این ویدئو دو تا از چهره های اصلی و قدیمی گالری رو زیر سوال میبره، همزمان قضیه مالیات یهو رو میشه که حتی اگر کار یاوری به دادگاه بکشه و براش قسط بندی بکنن بازم اعتبار گالریش از دو جهت به شدت زیر سوال که نه نمیره… نابود میشه. هم من شاکی میشم، هم حامیم و پرورشگاه؛ و هم دارایی و قضیه مالیات!
-باراد کجای این قضیس؟
+دقیقاً وسطش! یه کم فکر کن! اون نمیتونه هم زانیار و فرهود عزیزش رو از دست بده و هم گالری رو… من میخوام براشون شرط بذارم که قرارداد تو رو باطل کنن اونوقت من از این فیلم صرف نظر میکنم.

علیرضا با چشمای گرد و دهن باز داشت بهم نگاه میکرد. باورش نمیشد که میشه قراردادش رو فسخ کرد.
-ولی… هومن… باراد به این آسونی کوتاه نمیاد…
+این فقط یه گوشَش بود. دارم میرم پیش برزگر، اون خیلی آدم باهوشیه. یه فکرای دیگه ای هم دارم. ولی تو باید یه کاری کنی.
-چی؟
+ساغر.
-ساغر چی؟
+برو سراغش. وقتی این قضیه رو بشه باراد اولین کاری که میکنه تا تو رو دوباره پیش خودش برگردونه قضیه لینک شدن دوبارش با ساغره.
-به ساغر چی بگم؟
+قضیه سوءاستفاده باراد ازش رو بهش بگو.
-خب اینجوری میفهمه که باراد من رو میکنه!

صورتش رو گرفتم و به چشمای مضطربش نگاه کردم.
+عزیز دلم… متاسفم ولی یا باید قضیه سوءاستفاده باراد از خودت و ساغر رو به ساغر بگی یا اینکه منتظر باشی دوباره ساغر بره سمت باراد و تو بخوای بپری وسط نجاتش بدی.

به ساعتم نگاه کردم، طرفای 6:30 بود.
+علیرضا…من برای باراد برنامه ها دارم… این یه گوشَش بود. حتی وقتی قضیه کنسل شدن قرارداد تو تموم بشه، بازم کار من با باراد تموم نشده. الآن فقط ازت میخوام روی حرفام فکر کنی. زیاد وقتی نمونده. در ضمن، یه آمار هم از وضعیت شرکت و خونه پدریت باید بهم بدی. اینکه پروسه به کجا رسیده.
-باشه عزیزم. فقط از روی فیلم بک آپ گرفتی؟
+بله که گرفتم!
-مطمئن باش باراد میفهمه تو امشب میری سراغ برزگر. حتما برات آدم گذاشتن تا از کارات سر در بیارن.
ایستادم و گفتم: دقیقا باید بفهمن. من دیگه باراد رو دور نمیزنم. من تو روش می ایستم. کاری که باید از اول میکردم.

علیرضا سرش رو تکون داد و ایستاد. محکم بغلش کردم.
-هومن، من حتی اگر بگی بمیر هم میگم باشه.
خندیدم و ازش جدا شدم. توی صورتش گفتم: نه نمیر! کلی کارت دارم. الآن هم بهم یه چیزی رو بگو.
-چی؟
+چندبار شده که باراد تو رو ارضا نشده گذاشته؟
سرش رو پایین انداخت، دستم رو زیر چونش گذاشتم: علی؟ جواب منو بده!
-چی بگم؟ این 3 بار آخر نذاشت ارضا بشم. آخریش همین امروز صبح بود.
+الان شش و نیمه. هنوز وقت داریم. من یه ساعت دیگه اسنپ میگیرم میرم که ساعت 8 برسم اونجا. الآنم بیا که خودم ارضات کنم.
-هومن یه وقت بیشتر طول میکشه. بذار وقتی اومدی.
+بیا اینجا ببینم!

دستش رو کشیدم و توی اتاق بردم.
+لباساتو دربیار که وقت نداریم عزیزم.
-هومن، خاطره این اتاق اذیتت نمیکنه؟
+به هیچ وجه! به آینده فکر میکنم. به روزای خوب. الآنم بخواب روی تخت.

نگاهم به پاهاش افتاد، یه لحظه ترسیدم. تازه فهمیدم چرا لنگ میزده! انگشتای پاهاش حالت دو رنگ داشتن… به شدت قرمز و کبود و البته متورم.
+علی؟؟؟؟ پاهات چی شدن؟ چرا انگشتات اینجوری شدن؟
-آآآآآ… چیزی نیست هومن. مال کفشامه باید برم یه جفت جدید بخرم. بیا اینجا کنارم دراز بکش.

کنار علیرضا دراز کشیدم و بغلش کردم. عین آهنربا بهم چسبید…
-به نقشه تو امیدوارم هومن.
+هووم…

نقشه…
باراد… اگه بدونی چقدر نقشه من ساده و خلاصه اس!
چقدر واضحه… شکست دادن تو چیزی بیشتر از روحیه میخواد. قطعاً اسم نتیجه کار من پیروزی نیست… ولی… برای اینکه از کسی مثل تو ببرم باید یکی مثل خودت بشم…
این، اولین درس من بیرون پرورشگاست؟ باشه… خیلی کنجکاوم بدونم بین دو کفه ترازو کدوم رو انتخاب میکنی، کفه ای که توش علیرضاست؟ یا کفه دیگه ای که زانیار و فرهود عزیزت و گالری قرار دارن…
علیرضا رو به خودم فشار دادم. روی شونش جای کبودی دندون بود.
باراد… با این پسر چیکار کردی…
جای دندون های روی شونه علیرضا رو بوسیدم. آخ خفیفی گفت.
باشه… باشه… که اینطور…

باراد؟ یعنی میخوای بگی… اینجا دنیای بیرون راهروهاست؟
باراد… دلم میخواد جامون رو با هم عوض کنیم. من بیام توی استودیوی تو و تو در راهروهای من قدم بزنی! راهروهایی که “من” برات میسازم…
با این حساب… باید بهت بگم که…

به دنیای پر از راهروی من خوش اومدی!

نوشته: رهیال

بازدید 6,603

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

47 پاسخ به “راهروها (۵ و پایانی)”

  1. نخونده لایک بعدیدستت طلاباز هم بنویس پنجه طلاالبته اگه هومن حال باراد رو گرفته باشه

  2. ببین کی اینجاستتتتتتمن حسمو بهم میگفت میاد امشببببببا وجود امتحان تاریخ ارزش بیدار موندن داشت😌

  3. نخونده لایک چهارم تقدیم تو رهیال جان 👍🏻👌🏻❤️امیدوارم هومن دهن باراد رو سرویس کرده باشه 😁

  4. به قدری ادرنالین تو رگام هست که بعید میدونم تا صبح خوابم ببرههههههههمن با اینکه از اولللل بارادو دوست داشتم و هنوزممم دارمم هیچ تغییری نکرده این موضوعولیییی ولییی اگه قرار باشه دهنش سرویس شه واقعا ناراحت نمیشممیدونستم که این اتفاق میفته و حقش هم هستو خب باید بگم اینکه توی داستان یه نفر خوشبخت مطلق و یه نفر بدبخت مطلق نیست خودش کاملا یه پوینت مثبتهو اینی که میگم برمیگرده به علایق شخصیم ولی من واقعا بگا رفتن شخصیتایی که خیلی قدرتمند به نظر میرسنو دوست دارم چه برسه که شخصیت،شخصیت مورد علاقم باشهاصلا اون تایم بگایی به نظرم حتی جذاب تر هم میشندر کل که مثل همیشه ترکوندی رهیال جالواقعا این فرایندی که همیشه یه چیزی برا سوپرایز کردن ادم و برگردوند ورق و گند زدن به هر پیش بینیی که ادم از داستان کرده داری منو خیلی جذب داستان میکنهه…خسته نباشی هنرمند

  5. عالیییییی بود 🤩🤩شاهکار بودبی نظیر مثل همیشه، با این قسمت بیشتر از همه‌ی قسمت ها حال کردم و قطعا قسمت بعد بیشتر هم میشه 👌🏻چقدر منتظر گاییده شدن باراد بودیم و بالاخره داره اتفاق می‌افته 😁✌🏻😂ویژگی های داستان هم که مثل همیشه بود و من و دوستان اینقدر گفتیم و تعریف کردیم که نیازی به دوباره گویی ندارهبه معنای واقعی کلمه یک “شاهکار” به تمام معناست 👌🏻👏🏻

  6. نميدونم چرا حس ميكنم اين جمله هومن كه ميگه راهروهایی که “من” برات میسازم…منظورش راهروهاي زندانه

  7. خوب ظاهرا باراد قراره تو دردسر بیوفته. گرچه بارادام قطعا بیکار نمیشینه. چیزی که در مورد داستانات فهمیدم اینکه هیچ نکته و سرنخی رو بی دلیل و تفننی تو داستانات نمیاری. چیزی که ذهنم رو درگیر کرده شباهت ظاهری هومن و علیرضاس که قطعا یه نکته ای پشتشه به ویژه اینکه این قسمت نکاتی رو در مورد خانواده و گذشته هومن رونمایی کردی. مطمئنم بازم نکات غافلگیرکننده در راهن.

  8. واسم عجیبه ۱۹ کامنت مثبت اما ۱۶ لایک ، چرا ما اعضای بکن تو واسه کسشر لایک میدیدم اما واسه داستان این چنین خوب که نویسنده وقت زیادی باباش صرف کرده لایک نمیدیم ،رهیال جان خسته نباشی واقعا نوشتن این داستان هایی که نوشتی کار بزرگیه و طاقت فرسا ست ، 🙏🌹

  9. خسته نباشی.بالاخره هومن از خواب بیدار شد بعد چندماه. بیچاره طرفدارای هومنو علیرضا چی کشیدن تواین چند وقت و بخصوص تا وسطای این قسمت😂نفرت من از این هومن بیشتر شد. همچین ادمای ابزیرکاه و دورویی که همیشه در حال نقشه کشیدنن رو میبینم تنم مور مور میشه و میخوام داد بزنم.بارادم که رسما داره به علیرضا تجاوز میکنه، تجاوز و سکسی که فقط یه طرف راضی باشه چیزی نیست که من بتونم تحمل کنم. اینطور که پیش بره همه چی به نفع هومنه البته اینم باید یادمون باشه که این وسط علیرضا هم به باراد تا حدودی وابسته شده بود…

  10. دوستانی که از وقتی گفتیم فن بارادیم روزو شبتونو با نفرین باراد شروع میکنید قبل و بعد خوندن پارت های داستان این نکته رو یاد اوری میکنید، به نظرم با هم یه ائتلاف ضد باراد ایجاد کنید و با متحد شدن فن های هومن و علیرضا به عنوان یه حزب سیاسی اعلام استقلال کنید! تو محافلتون از بدی های باراد بگید و در مورد بهترین روش برای تحت فشار گزاشتن نویسنده برای تغییر بدنه داستان رایزنی ‌کنید😂اقااااا بیخیال.

  11. راستیرهیال جان این قسمت نسبت به قسمت های قبلی کمتر بود فکر کنم

  12. سلام رهیال عزیزمامیدوارم همیشه حالت خوب باشهاز لحظه اول شروع داستان دنبالش کردمشرمنده ام برای این تاخیر و لایک دادن به داستانتچون هر کاری کردم توی این چند ماه سایت ثبت‌نامم نمیکرد و خیلی ناراحت بودم و نمیدونم مشکل از چی بودالان ثبت نام کردمدارم میرم همه داستانا رو لایک کنم 😍❤️داستانت خیلی روی زندگیم تأثیر گذاشت باعث شد خودمو پیدا کنمحالم رو بهتر کرداینو از ته قلبم میگمدوست دارم رهیال ❤️بعضی از دوستان خیلی گارد گرفتن این مدت به روند داستاندرسته ما قطعا عاشق شخصیت مورد علاقه مون هستیمولی دلیل نمیشه این قدر بقیه رو محکوم کنیم به تغییر روند داستانلوسیفر منظورم خودتی ارهبقیه رو محکوم کردی به طرفداری زیاد از شخصیت هادرصورتی که خودتم داری از شخصیتی که دوست داری دفاع میکنیخودم عاشق یکی از شخصیت هامبا رنج ها و درد هاش درد کشیدم و غصه خوردمولی … کاری ندارم که کی طرفدار کیه ، نظر همه محترمهخب رهیال جانمرسی که هستی ❤️

  13. من عاشق بارادم. تاکید میکنمعاشقبارادم. خواهش میکنم تهش باراد و علیرضا کاپل بشن، باراد به مرور زمان آدم بشه، علیرضا عاشق باراد بشه، بارادم همینطور. مثلا وقتی هومن خواست با فیلم از باراد باج بگیره باراد یاوری و زانیار و فرهود و گالری چهره ی نو رو، همه رو باهم دور بزنه، از گالری بره و با برزگر قرارداد ببنده، علیرضا رو هم با خودش ببره. هومنم جای بارادو تو گالری بگیره کنار فرهود و زانیار.پ.ن: (نویسنده کامنت های وی را خوانده، پوکر فیس به روبرو خیره شده و از خداوند شفای وی را خواستار می شود.)پ.ن ۲: ولی بی شوخی، خواهشا باراد زیاد زجر نکشه و بدبخت و تنها نشه. باراد تو بچگیش به اندازه ی کافی زجر کشیده. بزار کنار علیرضا حالش خوب باشه. باراد و علیرضا از همون اول برای هم ساخته شده بودن، بزار همینطوری بمونه…پ.ن ۳: قلمت خیلی قشنگه.

  14. Nezha جان:من به روند داستان اصلا اعتراضی نکردمو تنها حرفم با نویسنده فقط واسه تشکرو تمجید بوده. اعتراض من به کسایی بوده که در روند داستان دخالت میکنن. که البته بله دیگه به اوناهم کاری ندارم…

  15. قاضی شریحدر خدمت دوستان هستماگه هر گونه اعتراضی به نحوه داستان داشتنپیام بفرستید دایرکت

  16. آقا قبول نیست من باراد رو خیلی دوست دارم اونم گناه داره بچگی داغونی داشته راهیل جان یه کاری کن همه به خوبی و خوشی کنار هم باشن سر این قسمت کلی گریه کردم 😭درسته باید باراد تنبیه بشه ولی این حقش نیست امیدوارم بازم داستان جوری بشه که اون چه که فکر میکردیم نباشهفقط بی زحمت ترتیب داستان هاتو بنویس با اجازت میخام همشو یکی جمع کنمداستان بی نظیره💞

  17. آفرین بر هومن امیدوارم پیروز میدون بشی آن بچه پولدار سر جاش بشونی که بفهمه همیشه در رو یه پاشنه نمی‌چرخد

  18. درود بهت رهیال جان✋🏻واقعا ترکوندی😍خسته نباشی و قلمت مانا🤍منتظر آتش زیر خاکستر هستیم🤗

  19. جناب لوسیفیرشما به حبس ابد محکوم می شویدبخاطر اظهار نظر راجب هومنو دفاع از بارادمنتظر دفاعیات شما هستیم

  20. مثل همیشه عالی بود و پر از سوپرایزامیدوارم اونایی که به هم تعلق دارند به هم برسنداز باراد بدم میاد و امیدوارم سزای تمام وحشی‌گری هاشو ببینه و اینکه یعنی هر کسی که گذشته و کودکی بدی داشته باید به هر کی رسید تجاوز کنه و به همه زوربگه ما هم بگیم چون کودکی زجر کشیده حالا حق داره به عالم و آدم زور بگه . رفتار باراد با علیرضا علاوه بر تجاوز به جسمش به روحشم هست و ببخشید که اینو میگم ولی از متجاوز متنفرم و امیدوارم دهنش سرویس بشه .باراد ی دیکتاتور به تمام معناست که غیر از لذت خودش به هیچ چیزی فکر نمیکنه . و دلم خیلی برای زانیار میسوزه این بچه واقعا هیچ پناهی نداره هیچ پناهی . و علیرضایی که غیر سکس هیچ علاقه ای از باراد دریافت نکرده حالا بشه نیمه گمشده باراد .اینکه یه ینفر را باهزار جور ترفند و کثافت کاری پیش خودت نگه داری به نظرم عشق نیست البته اینا همه نظرات منه و امیدوارم که کسیو ناراحت نکرده باشم و از همه عذر می خوامببخشید که خیلی وراجی کردمبی صبرانه منتظر بقیه داستان و هنرنمای رویال عزیزم هستم❤️

  21. در کل داستان خوبی بودولی معنی تابیدم سمت در را نیز در توضیحات اول داستان اضافه نمایید تا😂 برای خواننده جای سئوال پیش نیاید 🤣آنگونه که در سریال ها پیش می رود نمی رود برعکس می روددر آخر یک آبمیوه میل بفرمایید

  22. سلام عزیزان.ممنونم از محبتی که با کامنتای خوبتون بهم داشتید. عزیزان مجموعه 5 قسمتی آتش زیر خاکستر رو دارم مینویسم که مجموعه پایانی هست. قسمت اولش رو انشالا جمعه همین هفته روی سایت میخونید.در مورد آتش زیر خاکستر دو نکته رو باید بگم:

  23. اگه نمیدونستم تا جمعه منتشر میشه راحت تر صبر میکردم تا الانکه حدودی میدونم😐😂هیفده فاکینگ هزااااااار واژه… انگشتات🥺

  24. ادامش منترش شده؟ اگه متنرش شده به اسم چیه؟یا قرار کی منترش بشه منتظر قسمت های حال و حالگیرشم😂

  25. آخ علیرضا چقد رومخ و لوسهحیف بدبخت بیچارس وگرنه بیشتر بهش نفرت پراکنی میکردم

  26. خیلی حرفه که بعد چندین ماه نبودنت باز هم داستانای تورو بخونم و باهاشون زندگی کنم رهیالخیلی حرفه که کستان های جدید رو نخونم و بگردم دنبال داستانای تو و برای بار چندم بخونمشون و منتظر برگشتت باشممن برای لایک و کامنت کردن داستانای تو بود که عضو بکن تو شدمولی امید اینکه برگردی رو از دست ندادم:)من هنوز منتظرم که رهیال برگرده و دوباره با هومن باراد علیرضا زانیار و فرهود زندگی کنمامیدوارم سالم باشی رهیال همین…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید