دوستی ها و دشمنی ها در مدرسه (۲)

سلام،ببخشید بابات اینکه داستان رو دیر منتشر کردم.همونطور که گفتم این واقعیه و اتفاقاتیه که برام افتاده،امیدوارم لذت ببرین
اون تعطیلی یه هفته ای که برای بعد از امتحانات دادن بالاخره تموم شد.هیچ علاقه ای به مدرسه رفتن نداشتم،در واقع کلا علاقه ندارم منتهی وقتی یه مدت از جو اون دور میشم دیگه انگار نمیتونم برگردم اونجا،یه حس سخت مسخره که انگار نمیتونم ازش بیرون بیام بهم میده.تنها خوشحالیم اینه که کلا یه سال دیگه دارم که درس بخونم.
تو مسیر که داشتم با بابام می‌رفتم مدرسه یهو استرس گرفتم که چیکار کنم اگه باهاش رو به رو شدم؟این فکر داشت مغزمو میجوید و نمی‌تونستم ولش کنم.واقعا چرا من باید به چنین کسی فکر کنم و براش مضطرب بشم؟آخه قبل از اون من کسی نبودم که چنین حسی بهم دست بده موقع رو به رو شدن با آدما.البته،فک کنم برای اینه که من کلا با آدمای زیادی در ارتباط نبودم.کلا دوتا دوست داشتم که یکیشون مثل خودم آدم غیرتعاملی بود،اما اون دوست دیگم کاملا شاد و اجتماعی بود.
بالاخره رسیدم،من همیشه به صف صبحگاه نمیرسم،آخه همیشه خودم از قصد دیر میام تا نیام توی صف،چون ممکنه یهو بین اون همه دانش آموز یهو تصمیم بگیرن من رو بیارن تا صحبت کنم یا ورزش کنم.تصور این چیزا برام از کابوس بدتر بود،حتی نمیتونم بهش فکر کنم،چندباری برای تاخیر بهم گیر دادن ولی چون مودبم و نمراتم خوبه دیگه کاریم ندارن.رسیدم و مستقیم رفتم سر کلاسم، انتظار داشتم توی راهرو ببینمش،حداقل یه حرف بینمون رد و بدل بشه،اما انگار اونقدرا خوش شانس نبودم که این اتفاق بیفته.رفتم سر کلاس،کلاس ریاضی بود،حین کلاس ریاضی گوش ندادن برام عادیه چون هیچ وقت نشده که ریاضی رو نفهمم،خودم همیشه می خوندمش،و واقعا موندن رو این کلاس به علاوه انتظاری که می کشیدم تا اونو ببینم کلافم کرده بود.
بالاخره زنگ رو زدن و با اشتیاق رفتم بیرون،به زور میون اون همه دانش آموز دنبالش گشتم،ولی ندیدمش.منصرف شدم و خواستم برگردم به کلاس که یهو دیدمش.موهاش همون مدل قبلی خودش رو داشت که واقعا چهرش رو زیباتر جلوه میداد،یه کت چرم مشکی روی پیراهنش پوشیده بود و پیراهنش رو زیر شلوارش زده بود.خیلی بهش میومد،دوست داشتم این حرف رو جار بزنم تا همه ببینن که واقعا بهش میاد.از کنارش داشتم رد میشدم تا برم داخل کلاس،واقعیتش نمی‌خواستم برم تو کلاس،فقط خجالت می کشیدم که بفهمه من داشتم دنبال اون می‌گشتم.
+سلام بلد نیستی هنوز؟
با یه صدای خیلی نافذ و جذاب این حرفو زد،این حرف رو یه بار بهم گفته بود.
-سلام،ببخشید ندیدم
+با چشمات منو کامل دیدی ولی ندیدیم؟مشکلی نیست،چه خبر
چرا اینقدر چهرش مهربونه،حتی ذاتش هم مهربونه که اینقدر راحت اون کار زشت منو فراموش کرد،حتی الان هم با وجود اینکه متوجه شد که من دیدمش و بهش دروغ گفتم،اعتراضی نشون نداد.واسه سوال اولش اصلا جوابی نداشتم.
-سلامتی،خودت چه خبر،امتحاناتت چطور بود
به زور داشتم بحث رو ادامه میدادم،از درون داشتم میترکیدم،دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی انگار یه چیزی نمیذاشت.
+بدک نبودن،خودت چیکار کردی؟خوب بودن؟
-آره خداروشکر خوب بودن
+این هودی جدید خیلی بهت میاد،کلا رنگ مشکی خیلی چهرت رو زیباتر می‌کنه
این از اون لحظه هاست که برای یکی مثل من عذابه،یکی داره ازت تعریف و تو میخوای آب بشی بری زیر زمین
-امم،مرسی واقعا کت خودت هم خوشگله
+یه لحظه وایسا
یهو سمتم کش اومد،دستاش رو گذاشت اطراف صورتم و ماسکم رو در آورد.لبخند زد و گفت:
+حالا خیلی بهتر شد
نمی‌دونم چرا ولی برعکس همیشه اون ترس و اضطراب رو به خاطر نبود ماسکم نداشتم،شاید چون اون کنارم بود.دستمو گرفت و کشوندم سمت کتابخونه مدرسه،وقتی رفتیم داخل در رو قفل کرد.یکم دلشوره داشتم،چی میخواد یعنی.
+حالا راحت باش،میدونم که راحت نبودی بیرون
-مرسی
+کتاب میخونی؟
-آره،زیاد،حتی بیشتر از کتاب های درسی
+مثلاً چه کتابی؟
-واقعیتش من از کتاب های سنگین شروع به خواندن کتاب کردم،به نظرم بهترین کتابی که خوندم «ابله» بود
+اسمشو شنیدم،من کتاب کوچیک بیشتر دوست دارم،کتاب بزرگ خستم می‌کنه.راستی
-ب…بله
چرا من باید کنت بگیرم اونم تو این موقعیت،واقعا داشتم از خودم متنفر میشدم
+میتونم اسمتو بدونم؟
-نیکان،و تو؟
+پارسام،نیکان،آشنایی باهات خوشحالم
-منم همینطور
ناخودآگاه یه لبخند رو لبم نشست،تو چشمام زل زد یهو
+میای از مدرسه در بریم؟
-چی؟؟؟
+در بریم،میدونم،عجیبه ولی یه بار امتحانش که ضرری نداره
نمی‌دونستم چی بگم،آخه من و فرار؟؟من هیچ وقت سابقه چنین کاری رو یا حتی شبیهش رو هم نداشتم
-خب،در بریم که بریم کجا؟
+شهر به این بزرگی خیلی جاها واسه دیدن داره،نظرت چیه بریم…
حرفشو قطع کردم
-اصلا،حتی فکرش رو هم نکن
از کتابخونه خارج شدم و رفتم سمت کلاسم.واقعا چرا باید با یه نفر که نمی‌شناسم از مدرسه فرار کنم؟تازه،از کجا معلوم نقشه ای تو سرش نباشه؟من که همین الان اون همه ذوق داشتم که ببینمش،حالا چی شد؟؟؟از این شدت دمدمی مزاج بودن خودم متنفر بودم،حتی با اینکه خودم کاملا میدونستم ولی باز کنترلی روش نداشتم.چند روز بین ما همینجوری گذشت و فقط با هم توی کتابخونه حرف میزدیم،هیچ احساسی هم بینمون رد و بدل نمیشد،یه روز حین بالا رفتن از پله ها یه لحظه یه صدای سلام پشت سرم شنیدم.صدا برام ناآشنا بود،دوست نداشتم سرمو برگردونم ولی به اجبار نگاش کردم.یه پسر خیلی ظریف با موهای مشکی پرپشت لخت که یه بافت با طرح زیگزاگ پوشیده بود،چهرش خیلی مرتب و تمیز بود
-سلام،بفرمایید
+میتونم باهات صحبت کنم؟
-چه موضوعی؟
+در واقع می‌خوام بیشتر آشنا بشیم
یه لبخند خیلی مهربون روی چهرش داشت که باعث میشد نتونم راجبش فکر منفی داشته باشم.صداش هم یه ترکیب خاص از لطافت داشت،خیلی صداش دلنواز بود برام.
-باشه،کجا؟
+بریم تو حیاط قدم بزنیم؟
-باشه
دستش رو سمتم دراز کرد
+شایان😊
-نیکان،خوشوقتم
+همچنین،واقعیتش میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
خیلی برام عجیب بود،این پسر رو اولین بار بود که میدیدم،مگه چی میخواست به من بگه؟
-چی رو؟
+ببین نیکان،من گی ام خوب،همیشه اینجا برام عذاب بوده چون کسی نبود که بتونم راحت باهاش صحبت کنم.هم به خاطر تن صدام و هم به خاطر چهرم،ولی تو رو که دیدم مطمئن بودم تو هم مثل منی،یا حداقل مثل بقیه نیستی و درکم می‌کنی وقتی که میگم کسی رو ندارم اینجا تا باهاش حرف بزنم
حرفاش رو می‌تونستم کامل حس کنم،دقیقا همون حس من رو داشت،کسی رو نداشت که باهاش حرف بزنه.یکم هول شدم که چی بگم چون خیلی سریع حرفاشو زد
-ب…باشه،ولی،ولی من گی نیستم
نمیدونم،شاید واقعا نبودم.ولی پارسا،هیچ وقت نمیتونم حسم به پارسا رو متوجه بشم،یه بار خیلی مشتاقم که ببینمش،یه بار اصلا برام مهم نیست.در ضمن هر وقت که میبینمش خودمو گم می کنم که چطور باهاش رفتار کنم،یعنی واقعا ممکنه دوسش داشته باشم؟نه بابا من که دیوونه نیستم.واقعا گیج شده بودم،بین صحبتای خودم و شایان به این فکر فرو رفتم که من پارسا رو دوست دارم یا نه.
+اممم،خوب میدونی،ممکنه هنوز نفهمیده باشی.ولی بازم مهم نیست،فقط میخواستم یکی رو پیدا کنم که بتونم باهاش صحبت کنم
صحبتمون رو ادامه دادیم و بحثای متفاوتی داشتیم که یهو زنگ خورد
-خــــب،دیگه بریم سر کلاس
+میگم نیکان
-بله
+تو مدرسه کسی هست که حس کنی ازت خوشش میاد؟
یعنی واقعا باید می گفتم؟ولی اون هر چیزی که داشت رو برام گفت.درخواست های سکس متعددی که بهش دادن و…اصلا اینا به کنار،واقعا پارسا از من خوشش میاد اصلا؟؟معلومه که نه،یه پسر مثل اون به هیچ عنوان گی نمیشه که عاشق من هم بشه
-نه،چطور؟
+همینجوری،آخه عجیبه به یکی مثل تو هیچ درخواستی ندن
-شاید به این خاطره که من حتی نگاهشون هم نمی کنم
+دقیقا،همه اونایی که تو مدرسه اون درخواست رو بهم دادن،اول خودم سر صحبت رو باهاشون باز کردم تا فقط بتونم رفیق داشته باشم تو مدرسه.من دیگه برم،زنگ بعد میبینمت
-خداحافظ
خیلی خوشحالم که باهاش حرف زدم،تقریباً شبیه من بود ولی نه همه چیزش،مثلا اون مطمئن بود که گیه ولی من حتی نمی‌دونستم گرایش جنسی دارم یا نه.زنگ تفریح بعدی که خورد،من دیگه کلاس نداشتم ولی شایان منتظرم بود،واقعیتش حوصله نداشتم صحبت کنم،واسه همین رفتم.معمولاً با مترو اکثر راهم رو میرم و بقیش رو هم پیاده میرم.داشتم می رفتم ایستگاه مترو که یهو یکی صدام زد
+نیکان
پارسا بود،صداش کامل برام آشنا بود،بی دلیل خوشحال شدم که صداش رو شنیدم.به عقب نگاه کردم و دیدم داره نفس میزنه،انگار داشت میدوید
-اینجا چیکار میکنی؟
+فرار کردم
چی شد؟؟از مدرسه فرار کرد تا منو ببینه فقط؟خب آخه چرا؟نکنه واقعا…نه نه،مطمئنم که نمیشه.
-خب چرا فرار کردی؟
+خواستم با هم بریم خونه
-مگه خونه ما رو بلدی؟
+نه،میخواستم بدونم خونتون کجاست فقط
-چیکار به خونه ما داری؟
میخواستم سوال پیچش کنم تا بالاخره بگه چرا اومد
+هیچی،همینجوری
-همینجوری از مدرسه فرار کردی تا آدرس خونمون رو بدونی؟
+نه نه،میخواستم یکم وقت بگذرونیم،فقط همین
نه،این قصدش نبود،مطمئنم
-دروغ میگی،راستشو بگو
+واقعیتش دوست داشتم باهات حرف بزنم،همین
یه لحظه دلم براش سوخت،سرشو از خجالت انداخت پایین و چیزی نگفت
-خوب،مشکلی نیست
سرشو آورد بالا و یه لبخند خیلی قشنگ زد،اون لحظه حس میکردم زیباتر از اون لبخند وجود نداره،آخه نمی‌تونستم ازش چشم بردارم.چرا قبلاً به این لبخند توجه نکردم؟خیلی قشنگ بود،خیلی
+چیزی شده؟چهرم یه جوریه؟
تازه به خودم اومدم و فهمیدم دارم بهش زل میزنم.زود خودمو جمع و جور کردم
-نه نه،فقط یه لحظه یه چیزی یادم اومد
+خوب،بریم؟
-باشه ولی،کجا بریم؟
+نمیدونم،تا ایستگاه بعدی قدم بزنیم
-باشه،بریم
میدونستم یکم دوره،ولی هر وقت یاد لبخندش و اون شرمندگیش میفتم نمی‌تونستم بگم نه.ساکت شده بود برعکس همیشه،مشخص بود یکم خجالت کشیده،دوست داشتم یخش رو بشکونم،واسه همین یه حرفی زدم
-خونتون کجاست؟
+ااا…قلهک،خونه شما چطور؟
-خونه ما هم الهیه
+اها،میگم،دیرت نمیشه بری خونه؟یعنی مامان و بابات نگران نمیشن؟
-نه،مامان بابام این ماه شیفت بعد ظهر تو بیمارستان دارن
+پرستارن؟البته ببخشید فضولی میکنم
-نه نه،مشکلی نیست.نه،دکترن هر دوشون
+چه جالب، متخصص یا عمومی؟
-مامانم تخصص قلب و عروق داره،بابام هم فوق تخصص جراحی استخوان
+خیلی خوبه،موفق باشن
-مرسی
+میگم نیکان
-جو…بله
وااای،نزدیک بود بگم جونم،اصلا چرا زبونم چرخید؟ای کاش اون لحظه میمردم.یکم مکث کرد بعد حرفشو زد،مشخص بود که اون حرفی که تو دلش بود رو نزد،فقط یه چیزی همینجوری گفت
+بستنی دوست داری؟
-آره،خصوصا زعفرونی
+من موز دوست دارم.بستنی بخوریم الان؟
اصلا نمیتونستم بگم نه،از طرفی هم واقعا نمی‌خواستم بستنی بخورم
-اوکی
یه بستنی فروشی حدود پنجاه متر جلوتر بود،رفتیم و دوتا بستنی سفارش دادیم و نشستیم،خیلی حس عجیبی داشتم،با یه پسری که نمی‌شناسم اومدم بیرون می‌خوام باهاش بستنی هم بخورم.بستنی رو آوردن و یکم هم راجب طعم بستنی حرف زدیم
+آره،به نظر منم طعم خوبیه.نیکان
-بله
+میگم تو…تو،چه حسی نسبت به من داری؟
بدترین سوالی که میشد از من پرسید همین بود.نه می‌تونستم هدفش رو بفهمم یا حتی جوابی که باید بدم.الان چی بگم دقیقا؟بگم نمیدونم؟بگم نمی‌دونم ازت خوشم میاد یا بگم حسی نسبت بهت ندارم؟به زور یه چیزی گفتم
-حس خوب،حس خوبی بهم میدی
عالی شد،یه جواب خوب رد گم کن
+اهم،منم همینطور.میدونی،تو برام یکم خاصی
دیگه تمومه،من دیگه نمیتونم اونجا بمونم،اگر یه ذره دیگه بمونم نابود میشم.الکی سرفه کردم و رفتم سمت شیر آب و یکم آب به صورتم زدم
+نیکان خوبی؟؟چیزیت شده؟
-نه نه،فقط یه لحظه بستنی تو گلوم گیر کرد
این چه جوابی بود؟😭آخه کی بستنی تو گلوش گیر میکنه؟حداقل خوبه که اون خودش چیزی نمیگه ولی من فقط دارم خودمو ابله تر نشون میدم
-دیگه بریم
+چرا؟مگه چیزی شده؟
-نه نه یکم خستم می‌خوام برم خونه بخوابم
+باشه،وایسا برم حساب کنم
-نه نه،بیا کارت منو بگیر
اعتنایی نکرد و رفت.از اونجا رفتم بیرون و منتظرش موندم تا بیاد.وقتی اومد بدون هیچ صحبتی به سمت ایستگاه رفتیم.وقتی رسیدم به ایستگاه به این فکر کردم که تا کی میخواد با من بیاد؟
-تو هم با مترو میای؟
+آره
تو ایستگاه منتظر مترو نشسته بودیم و جو سکوت بینمون بود که دلیلی نداشت.به سوالش فکر کردم،واقعا من چه احساسی نسبت بهش دارم؟ای کاش میتونستم بفهمم
+نیکان
-بله
+عصر میتونی بیای با هم بریم بیرون؟
-بریم کجا؟
+چه میدونم،مثلا بریم شهربازی،کتابخونه،کلا جایی که بشه وقت گذروند
-بریم کتابخونه
من واقعا از ته دل اینو نگفتم،فقط و فقط چون حواسم نبود و دهن مزخرفم بیخود این حرف رو ادا کرد.من نمیتونم واقعا،حتی نمی‌دونم چرا نمیتونم
+آره،چرا که نه.ساعت شیش خوبه؟
-اهم،کجا؟
یه آدرس از رو گوشیش نشونم داد و منم یادم موند.
+میتونم شمارتو داشته باشم باهات تماس بگیرم؟
شمارمو براش زدم و راجب کتابخونه ای که می گفت صحبت کردیم.راجب کتاب بحثمون رو ادامه دادیم تا اینکه مترو اومد،سوار شدیم و اونجا هم بحثمون رو ادامه دادیم.یکم خسته بودم،مثل فیلما با خودم تصور کردم که سرم رو بزارم رو شونش و بخوابم،بعد یادم اومد که این یه غلطی بیش نیست.از مترو پیاده شدیم و من خواستم برم سمت خونمون و می‌خواستیم خداحافظی کنیم.بدون خداحافظی داشتم میرفتم،یهو با خودم گفتم این بار بگو خداحافظ.رومو برگردوندم عقب دیدم سر همون جای قبلش وایساده داره نگام می‌کنه.
-امم چیزه… خداحافظ
+میدونستم اونقدرا هم بد نیستی،خداحافظ
یه لبخند نشون دادم و رفتم.جمله آخرش باعث شد بیشتر به دلم بشینه.خیلی مهربونه،این توصیفیه که امروز ازش دارم،ولی هنوز حسی مثل دوست داشتن حتی بین دوتا دوست رو حس نمیکنم بینمون.
رفتم خونه و تا ساعت چهار و خورده ای خوابیدم.وقتی بیدار شدم هنوز مامانم اینا نیومده بودن.یه پیام برام اومده بود از ناشناس.مطمئن بودم خودشه،و حدسم درست هم بود.نوشته بود:«نیکان من کم کم دارم آماده میشم،اگه زودتر رسیدم منتظرت میمونم.پارسا»لباس پوشیدم و سمت کتابخونه راه افتادم،اسنپ دیر گیرم اومد و می ترسیدم دیر برسم.از شانس بدم ساعت شیش و نیم رسیدم.در کتابخونه رو باز کردم و چهره ای با لبخند گرم یک آقای مسن رو دیدم که پشت یه میز نشسته.سلام کردم و بهم خوش آمد گفت.رفتم سمت کتابا که یهو چشمم بهش افتاد،یه دورس مشکی پوشیده بود که زیرش یه پیراهن بود و یقه پیراهن رو بیرون آورده بود روی دورس،شلوارشو نتونستم ببینم ولی همینجوریش هم خیلی زیبا بود.اصلا عادت نداشتم شروع کننده یه بحث باشم یا اول سلام کنم.رفتم جلوتر بلکه منو ببینه و بگه سلام
+سلام،میدونستم خودت اول نمیگی
از اینکه منو درک کرده بود خیلی خوشحال بودم
-سلام،ببخشید دیر کردم،اسنپ دیر گیرم اومد
+مشکلی نیست بابا،منم حوصلم سر نرفت اینجا بین کتابا
-میخوای کتاب بخری؟
+آره خب
همیشه عاشق این بودم که به یه نفر راجب خرید کتاب مشاوره بدم،این فرصت هم نصیبم شد بالاخره.حدود چهل دقیقه فقط من داشتم حرف میزدم و اون هم فقط نظر میداد،اولین بار بود که اینقدر با یه آدمی که تازه باهاش آشنا شدم حرف زدم.البته،چون موضوع رو دوست داشتم و راجبش اطلاعات کافی داشتم می‌تونستم بیشتر هم بگم ولی دوست نداشتم فکر کنه پرحرفم
-خب همینارو میخوای؟
+آره،خودت چی؟هر کدوم رو خواستی بردار
-نه من هنوز کتابای قبلیم تموم نشدن
+اوکی،اگه زحمتی نیست اینا رو ببر تا من یکی دیگه هم بردارم و بیام
-باشه
بعد از دو سه دقیقه با یه کتاب آبی رنگ اومد و جوری گرفتش که من نتونستم عنوانشو بخونم.حساب کرد و رفتیم بیرون
+حالا کجا بریم؟
-نمیدونم
+بریم یه کافی شاپ؟
-چرا کافی شاپ؟
+هم آرومه،هم میتونیم صحبت کنیم هم یه چیزی میخوریم.یکم جلوتره
-باشه
حرکت کردیم سمت کافی شاپ،خیلی شلوغ بود پیاده رو،یهو یه اتفاق واقعا غیرمنتظره افتاد،دستمو توی دستش گرفت.خیلی حس عجیبی بهم دست داد،هیچ توصیفی براش نداشتم،فقط دنبالش رفتم تا رسیدیم کافی شاپ و دستمو ول کرد
+اگه دستتو نمی گرفتم گم می‌شدی
یه لبخند زد و وارد شدیم.هیچ وقت نشده بود تو این مدت کم یکی بهم حس خوبی بده،یه حس اطمینان گونه بهش داشتم،انگار خیلی زود تونست جاشو توی دلم باز کنه.کافی شاپ یه حالت نیم طبقه داشت که ما رفتیم اونجا و خودمون تنها بودیم،سفارشمون رو دادیم و دوباره سکوت شد
+چرا گفتی فقط اسپرسو؟چیزای دیگه هم هست که
-سلیقم بیشتر سمت طعم اسپرسوعه
+اها،خودمم بعضی مواقع طعمشو دوست دارم ولی در کل لته و کاپوچینو بهترین از نظرم
-آره،خوبن اونا هم
+میگم نیکان،ورزش میکنی؟
-واقعیتش نه.یعنی انگار اون انرژی و حوصله رو برای ورزش ندارم
+اهم،مشخصه.بدنت خیلی لاغره،ببخشید منظورم همون ظریفه
-نه مشکلی نیست،آره کلا همیشه همینجوری بودم
اصلا از این بحث خوشحال نبودم،صحبت کردن راجب بدنم تازه وقتی که میگه بدنم ظریفه،خیلی خجالتی میشم تو این مواقع.به زور هم که شد موضوع بحث رو بردم سمت خودش و کاراش.آدم مثبتی بود،خیلی خوش بین و تا جایی که برای من گفته بود آدم اجتماعیه،برعکس من
+راستی یه چیزی یادم اومد
-چی؟
+روز آخرین امتحان،چرا وقتی باهات یه شوخی ساده کردم اونقدر ناراحت شدی؟من که چیز بدی نگفتم
وای نه،چطور روت میشه اینقدر راحت یه خاطره سمی رو تعریف کنی؟الان من چی بگم؟بگم اون موقع حسی که الان بهت دارم رو بهت نداشتم؟البته که حس خاصی بهش ندارم،فقط یه دوستی حس میکنم
-خب میدونی،فکر میکردم آدم خوبی نیستی،آخه نحوه آشناییمون هم درست نبود
+خب درست نبود،ولی باحال که بود.عیبی نداره،همین که الان اون حس گذشته رو بهم نداری خوشحالم می‌کنه
یه لبخند گرم رو لبش نشست و دستش رو گذاشت رو دستم.کاملا می‌تونستم افزایش ضربان قلبم رو حس کنم،فقط یه لبخند مصنوعی زدم
+خیلی خوشحالم که دوست شدیم
-م…منم
هیچ چیزی برای گفتن نداشتم،دوست داشتم با هم حرف بزنیم ولی دستش رو برداره.چرا من اینقدر سادم؟چرا یهو از یه غریبه خوشم اومد؟نکنه شستشوی مغزیم داده؟؟همیشه چنین افکار مزخرفی واسه هر موضوعی توی سرم میپیچه،تنها راه نادیده گرفتنشون هم اینه که کلا حواسم پرت بشه.ولی آخه من چرا یهو دوست دارم با پارسا بزنم؟
+بلند شو بریم دیگه
-کجا؟
+خونه دیگه!نکنه میخوای بیشتر بمونی
-نه نه،باشه بریم
از کافی شاپ که اومدیم بیرون دوباره دستمو گرفت و حرکت کرد،کنار یه گلفروشی وایساد و بهم گفت همینجا بمون تا بیام.یعنی میخواد برای من گل بخره؟وای نه،اصلا آمادگی چنین موقعیتی رو ندارم،حالا چیکار کنم؟اگه بهم گل داد من چی بگم؟وای خدایا کمکم کن
+بریم،دستتو بده
-نه،خودم میام
گل رو بهم نداد،حتی چیزی راجبش نگفت.یه دسته گل لاله صورتی روشن بود،استرسم برطرف شد وقتی فهمیدم برای من نیست.ولی برای کیه؟
-امم چیزه،میشه بگی گل برای کیه؟
+چرا نمی پرسی؟واسه تو هم یکی بگیرم؟
-نه نه اصلا،فقط همینجوری پرسیدم
+اها،واقعیتش واسه دوست دخترمه یا بهتره بگم کسی عاشقش شدم
چی شد؟این دوست دختر داره؟؟؟چرا به من میگه؟پس چرا با من اینجوری رفتار می‌کنه؟حالا من ابله چرا باید فکر کنم پسر به این قشنگی از من خوشش بیاد؟حالا من ابله چرا ناراحت شدم،نکنه بهش حس دارم؟وای وای نههه
-اها،به سلامتی،خیلی قشنگن
+وقتی تو بگی یعنی بهترن
-کی میخوای بهش بدیش؟
+شاید امشب،واسه همین گفتم زود بریم
-اها
چرا اینقدر زود پسرخاله شده با من؟شاید فکر می‌کنه من دوستشم،درسته.اون منو دوست خودش میدونست،خیلی از این بابت خوشحال بودم،اونم بی هیچ دلیلی.حتی نمی‌دونستم چرا دارم از مهربونیش باهام خوشحال میشم.با اصرار اون رفتیم مترو،رفتیم یه جایی که غیر از خودمون هیشکی نبود.حتی نمی‌دونستم کجا میخواد پیاده بشه.
+نیکان
-بله
+یه لحظه وایسا
بین کتابهایی که خریده بود یکی برداشت که من ندیده بودمش.«غرور و تعصب» بود،این رو کی برداشت؟اصلا چرا این کتاب؟یهو کتاب رو با دسته گل بهم تقدیم کرد
+نیکان،اینا رو برای تو گرفتم،تو کتابفروشی وقتی بهت گفتم اون کتابها رو ببر تا حساب کنه خودم رفتم این کتاب رو برداشتم،نخوندمش ولی شنیدم عاشقانست،چون اسمش به نحوه آشنایی خودمون شبیه بود دوست داشتم برات بخرمش
مات و مبهوت شدم بودم.یه کتاب عاشقانه برام خریده؟صرفا چون نحوه آشناییمون شبیهش بود؟نکنه واقعا عاشقمه؟
-پس گل برای کیه؟
+تو،من گفتم کسی که عاشقش شدم،خب اون تویی نیکان.نمیتونستم مستقیم بهت ابراز کنم،اما الان می‌خوام دیگه خودمو خالی کنم.نیکان از لحظه ای که دیدمت یه حس عجیبی برام داشتی،همیشه دوست داشتم باهات صحبت کنم ببینم چطور آدمی هستی،هر چقدر هم سعی میکردم نمیشد چون تو اصلا منو نمیدیدی،تنها شانسم موقع امتحانا بود،اونجا که دیدم عرق کردی گفتم بهت یه چیزی بگم بلکه باهام حرف بزنی،درسته بد شروع شد ولی من خوشحالم که باهات آشنا شدم،بعد از هر کلمه حرف زدن باهات بیشتر ازت خوشم میومد،کم کم شده بودی دغدغه همیشگیم.اون روز که اونقدر باهام سرد برخورد کردی واقعا دلم شکست،نمیخواستم بهت بگم چون غرورم نمیذاشت،یه هفته تموم برام عذاب بود که نکنه دیگه نخوای باهام حرف بزنی.بعد متوجه شدم حسم عادی نیست،واقعا انگار عاشقت شدم.نیکان،واقعا دوست دارم
حس گیجی داشتم و حرفاش برام گنگ بودن.تمام این مدت منو دوست داشت؟نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم،فقط به چشماش که برق میزدن نگاه میکردم
+نیاز نیست چیزی بگی،فقط بگو تو هم منو دوست داری یا نه؟فقط همین،جوابت هر چی باشه مهم نیست،فقط می‌خوام بدونم
حالا سوال خودم رو از خودم پرسید،من واقعا دوسش دارم؟یه کسی که یه سال ازم کوچیک تره و کلا دو سه هفتست که میشناسمش.نمیدونم،واقعا اون حس خوبی که بهش دارم عشقه یا دوستی معمولی.ولی من یه هفته به خاطر اون درست ذهنم سر جاش نبود،به خاطر اون بی دلیل دست و پامو گم میکنم،به خاطر حرف زدن با اون بعضی از کلاسام رو میپیچوندم،منی که هیچ واسه هیشکی این کارا رو عمرا انجام نمی‌دادم.وقتی به چهرش نگاه میکردم ناخودآگاه لبخند میزدم چون خیلی حسی که به من میده خوبه،انگار یه فوران احساسات مثبت بهم دست میده.از خودم بیخود شدم و جوابم رو دادم
-آره
چشماش گرد تر و براق تر شدن و یه لبخند خیلی گرم و مهربون روی صورتش نشست،دستامو توی دستش گرفت.سرشو آورد نزدیک،دستامو ول کرد و صورتم رو با دستاش گرفت،یهو لبشو گذاشت روی لبم.گرمای خیلی قشنگی بود،یه حس جدید خیلی خوب.گرمای لباس روی لبام،نفس گرمش،گرمای دستاش،همشون با هم میتونستن بهترین چیزی باشن که ممکن بود.من تجربه ای نداشتم و خیلی آماتور شروع کردم به بوسیدن لبش.بعدش لبم رو ول کرد و بغلم کرد
+نیکان من خیلی خوشحالم الان،خیلیی
-منم
+قول میدی از پیشم نری؟
-ق…قول میدم
یه بوس ریز روی سرم زد و سرم رو بغلش فشرد

نوشته: ARXIX

بازدید 16,341

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “دوستی ها و دشمنی ها در مدرسه (۲)”

  1. ۱- اولش اومدم بخونمو بعدش بگم چرا انقدر دیر ولی خب خدایی قشنگ ادامه دادی پس بیخیال فقط اگه قراره پارت سه داشته باشیم سریع تر بزار لطفا(و لطفا داشته باشیو پارت سه🙃)۲-با اینکه داستانت واقعا اتفاق افتاده یا نه کاری ندارم ولی فقط یه احمق وسط سالن مترو که پر از دوربینه یکی دیگرو رو لب میبوسه پس…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید