دوزیست (4)

نکته:این دست نوشته هام کلا از اتفاقات زندگی یک دوست هست که برای من تعریف کرده و من نوشتم.
راوی این قسمت امیر
دیگه دیدم به سکس و فانتزی هام کلا دچار تغییر شده بود و دیگه فقط صرفا سکس با زن متاهل حس درونم را ارضا نمی‌کرد.
تو همین فانتزی ها سیر میکردم که آرزو بهترین خبر را بهم داد که حامله هست.
اینقدر این خبر برام هیجان انگیز و جذاب بود که تا سن ۳الی ۴ سالگی دخترم کلا از فاز فانتزی بازی در آمده بودم و فکرم همش پیش دخترم بود.
دخترم که ۴ ،۵ ساله شده بود یواش یواش دوباره داشتم تحریک میشدم که دوباره برم دنبال فانتزی های ذهنم ولی الان ی چیز مهمی تو زندگی بود که ریسک اینکه بخوام برم دنبال فانتزی هام خیلی بیشتر از قبل می‌کرد و یک فانتزی هم تو ذهنم داشت نقش می‌بست که چرا من و آرزو مثل نازی و مهدی پایه همدیگه نباشیم که اینجوری هم به یکی از فانتزی هام رسیده بودم هم دیگه ریسک کمتری داشتم.
چون با اینکه همیشه مراقب بودم کسی مچم نگیری مخصوصا آرزو ولی الان اگر مچم می‌گرفت و دعوامون میشه پای آینده دخترم هم وسط بود زندگی دخترم و آرزو خراب میشد و اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته.
پس تصمیم گرفتم شب جمعه موقع کردن آرزو حرف را بکشونم به نفر سوم و با آرزو در میان بزارم.

سکس هام با آرزو روز به روز سردتر و بی هیجان تر شده بود ولی اون شب هیجان زیادی داشتم که میخوام همچین چیزی با آرزو مطرح کنم و اینقدر تو فاز شهوت فرو رفته بودم که کلا فراموشم شده بود آرزو یک زن نسبتا مذهبی هست که جبهه گیرهایی خاص خودش را داره.
آرزو بعد که دخترم تو تختش خوابند آمد تو تختخواب بخوابه گرفتمش تو بغلم و شروع کردم بوسیدنش با اینکه آرزو زیاد همراهی نکرد و گفت خستمه ولی اینقدر انگیزم بالا بود که بیخیالش نشم و ادامه دادم.
چند دقیقه ای ازش لب گرفتم و با دستام سینه هاش را مالیدم.
میخواستم تا میشه حسابی حشریش کنم بعد نقل نفر سوم حرف بزنم که مخالفت نکنه.
دست کردم تو شلوارک و شورتش شروع کردم به مالیدم کسش که آرزو چشماش بست و هر از چند دقیقه ای صدای یک آه کوتاه ازش می‌شنیدم.
همزمان شلوارک و شورتش کشیدم پایین که کسش را براش بخور که آرزو چشماش باز کرد و گفت امیر اگر میخوای بکنی زودتر بکن خستم.
بدجور تو برجکم خورده بود ولی اینقدر تو شهوت و فانتزی ذهنیم غرق شده بودم که کیرم که کردم تو کس آرزو اولین تلمبه را که زدم چشمام بستم و گفتم وای آرزو فکرش بکن الان یک نفر دیگه هم تو سکسمون بود و همزمان میکردیمت.
چقدر حال می‌داد. دوست داشتی آرزو ؟
دلت میخواد کی الان اینجا بود اونم تو را میکرد.
یکدفعه هولم داد و کیرم از کسش آمد بیرون و با صدای داد و فریاد آرزو حس و شهوتم فروکش کرد که چی داری میگی خجالت نمیکشی تو فکر میکنی من از اون زن های هرزه هستم که با کسی باشم می‌خوای از زیر زبان من حرف بکشی من به توی اشغال وفادار بودم.
با هیچ مرد دیگه ای هیچ وقت در ارتباط نبودم و نخواهم بود.
(کلا هنگ کرده بودم و اصلا انتظار همچین برخوردی نداشتم.)
بهش گفتم آرزو جون این چه حرفی هست داری میزنی من بیشتر از چشمام به تو اعتماد دارم .
خواستم بگیرمش تو بغلم که آرومش کنم که پسم زد و گفت :پس می‌خوای منم یک زن هرزه و جنده باشم که تو با خیال راحت بری دنبال جنده بازی و کثافت کاری های خودت،شاید مچت نگرفتم ولی من میدونم تو از همون بچگیتم چشمت دنبال دخترها بوده.
دیدم اگر بخوام بحث باهاش ادامه بدم دعوام خیلی بیشتر میشه و شاید حرف و چیزی بهم بگیم که دیگه راه برگشت نداشته باشیم پس از خونه زدم بیرون گفتم من میرم یکم آروم که شدیم برمیگردم.
از خونه که آمدم بیرون قدم که میزدم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم آخه آرزو زنی نیست که همچین چیزی بخوای بهش بگی و جبهه گیری نکنه.
خیلی فکر کردم که چیکار باید انجام بدم،به این نتیجه رسیدم یا باید کلا بیخیال آرزو و فانتزی هام بشم یا باید صبور باشم و غیر مستقیم رو آرزو کار کنم تا یواش یواش
تابو ها و حصارهای که تو ذهن و وجودت هست را بشکنه و بزار کنار،و برای این کار باید با برنامه ریزی جلو میرفتم چون اگر یک اشتباه دیگه میکردم شاید بل کل
همه چیز نابود میشد حتی زندگی مشترکمون.
برای اولین قدم فردا یک کادو گرفتم و رفتم خونه از آرزو عذرخواهی کردم و سعی کردم از دلش در بیارم و چند ماه دیگه اصلا در مورد نفر سوم کوچکترین حرفم نزدم و داشتم جوری رفتار میکردم که دیگه حرف و کاری میکنم آرزو فکر نکنه میخوام به اون شب ربطش بدم و کلا خیالش راحت بشه از من تا سری جبهه گیری نکنه.
تو این مدت رابطه و تعداد سکسمون هم خیلی کم و کمتر شده بود.
فکر کنم تقریبا ۴ ماهی از اون شب کذایی داشت می‌گذشت و حس کردم الان دیگه وقتش شده اولین قدم برای تغییر دادن دیدن آرزو اونم غیر مستقیم بردارم.
یادمه برای سالگرد ازدواجمان علاوه بر یک گردنبند طلا یک تاپ سکسی با یقه کاملا باز با یک ساپورت چرمی با یک سوتین ژله ای هم خریدم و به آرزو هدیه دادم.
آرزو وقتی باز کرد و دید این چیزا گرفتم با تعجب بهم گفت امیر مگر تو منو نمیشناسی اهل پوشیدن اینجور لباس ها لختی نیستم الکی چرا زحمت کشیدی.
سریع گفتم یعنی من دل ندارم خانم خوشگل و خوش اندامم تو لباس های امروزی و سکسی تر ببینم اگر تو برام نپوشی چشمم ناخودآگاه دنبال دیدن زن های دیگه بره و شیطون گولم بزنه تو راضی هستی.
که سریع خیلی جدی بهم گفت هم پدر اون شیطون در میارم هم چشمای تو اگر هیز بشن.
سعی کردم به آرزو با چیزهایی که بهش باور و ایمان داره جوابش بدم و قانعش کنم .
ببین آرزو جان اصلا همان اعتقادات دینی خودت که قبولش داری همش گفته زن برای شوهرش باید دلبری کنه خوب دلبری کردن تو هم برای من با پوشیدن همین لباس ها هست.
از یک طرف از طریق دین و مذهب و از یک طرف از طریق تعریف و تمجید از بدن و اندامش باهاش حرف زدم که بالاخره قبول کرد هرزگاهی بپوشه.
خودش قدم خوبی بود و امیدوارم می‌کرد و از اون به بعد به هربهانه ای لباس یا ساپورت های و ست های باز و سکسی براش میخریدم و هردفعه که می‌پوشید از عمد هم بود جوری رفتار میکردم که انگار خیلی جذاب شده و باعث تحریکم شده که خدایش خیلی وقتها هم با پوشیدن این لباس های سکسی بدن نما تحریک میشدم.
ی مدت که گذشت حس کردم خودش بدون اینکه دیگه من ازش بخوام بیشتر لباس های بدن نما که براش خریده بودم میپوشه و این نشانه این بود که دیگه با پوشیدن اینجور لباس ها داره کنار میاد و موقع برداشتن قدم بعدی بود.
قدم بعدی این بود که تابو پوشیدن اینجور لباس ها بیرون خونه هم براش شکسته بشه.
خوب میدونستم تو شهرمان چون شهر نسبتا کوچیکی هست و اکثرا همدیگه را می‌شناسن به این راحتی نمیشه آرزو را راضی کرد به پوشیدن لباس های باز و بدن نما خارج از خونه.
پس بهترین فکری که به ذهنم رسید این بود برنامه یک مسافرت ردیف کنم.
از دوستام شنیده بودم تو شهرهای بزرگی مثل تهران و شیراز خیلی اوضاع پوشش زن ها آزاد شده.
پس تصمیم گرفتم تهران رو ردیف کنم اینجوری با یک تیر دو هدف میزدم اول آرزو با دیدن زن های دیگه که چطور تیپ های آزاد و بی حجاب میزنن براش قابل هضم تر میشد و میتونستم با یکم اسرار اونم راضی بکنم و دیگه نمیتونست بهانه بیاره که یک آشنا
می بینتم آبروم میره.
بلخره هرجور بود شرایط جور کردم آمدیم تهران.
وقتی رسیدیم هتلی که نسبتا تو منطق بالاشهر تهران رزرو کرده بودم.
وارد لابی هتل شدیم کارهای پذیرش را انجام دادم خواستیم بریم سمت اتاقمون که آرزو اشاره کرده به چند تا خانم تو لابی که اینها چقدر بی حیا هستن،
ببین اینجا هم اینجوری لباس های بدن نما و پاره پوشیدن و بدنشون پیدا هست.
لبخندی بهش زدم و گفتم اینجا تهران هست و اینجور تیپ ها عادی و همگانی هست.

اتاق تحویل گرفتیم و استراحت کردیم به آرزو گفتم آماده شو بریم بیرون ی گشتی بزنیم.
دیدم آرزوی شلوار جین با مانتو بلند آبی با یک شال بلند سفید پوشید و گفت من آماده ام بریم.
یک نگاه بهش کردم گفتم آرزو اینجوری می‌خوای بیای بیرون می‌خوای فکر کن از پشت کوه آمدیم.
آرزو با تعجب بهم گفت چرا مگر چجورم؟
+آرزو جان اینجا تهران هست شهر خودمون که نیست اینجوری تیپ زدی،تیپ خانمها ندیدی چجوری بود.
_امیر جان یعنی چی ،من نمیتونم بی حیا باشم آخه چجوری میتونم مثل این خانمها لباس بپوشم.
+حالا من نگفتم مثل اون ها لباس بپوش ولی حداقل اینجوری هم لباس نپوش آبرومون میره.
_خوب میگی چیکار کنم.
+صبر کن الان ببینم چیا آوردی تو چمدونش یک تاپ سفید با یک ساپورت استرج مشکی بهش دادم گفتم اینا بپوش روشم این مانتو زرد بپوش دکمه هاش هم نبند .
_امیر اینا بدرد بیرون نمیخوره خیلی بدن نما هست من اینها را آورده بودم موقع سکسمون برای تو بپوشم، زشت هست من خجالت میکشم.
+آرزو جان زشت چی هست نشنیدی ضرب و المثل که میگه خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش.
تازشم اینجا که کسی ما را نمیشناسه که برات بد بشه.
تو به من اعتماد داری یا نه اگر زشت باشه که من خودم بهت میگفتم،این یکبار رو به من اعتماد کن اگر دوست نداشتی دیگه اصلا هرچی خودت دوست داشتی بپوش.
با هر بدبختی بود راضیش کردم و لباس ها را پوشید و آمدیم تو قسمت رستوران هتل نهار بخوریم.
تا نشستیم دیدم آرزو هی شالش رو داره میکشه رو یقه تاپش که نسبتا گشاد بود و حس کردم کلافه شده دستش گرفتم بهش گفتم آرزو جون خونسرد باش و اینقدر خودتو اذیت نکن این چند روز که آمدیم مسافرت حداقل به خودت اینقدر سخت نگیر.
تا آرزو میخواست جوابم بده گارسون که یک مرد جوان خوش چهره ای هم بود آمد و سلام و خوش آمد گفت و منو را داد که غذا انتخاب کنیم.
یک دفعه چشمم افتاد به خط دید گارسون که دوخته شده بود به سینه های سفید آرزو که از بالای یقه تاپش بدجور داشت خودنمایی می‌کرد.
وقتی این صحنه رو دیدم تحریک شدم و سعی کردم بیشتر گارسون را منتظر نگه دارم.
فکر کنم آرزو هم وقتی سرش آورد بالا و که غذاش سفارش بده متوجه دید زدن گارسون شد چون شالش را که کشید رو سینش.
بعد رفتن گارسون آرزو بهم گفت دیدی چطور به من داشت نگاه میکرد داشتم از خجالت آب میشدم.
از صندلیم بلند شدم رفتم پیشونیش بوسیدم بهش گفتم ببین چقدر خوشگل شدی عشقم که گارسون بدبخت خانمی به خوشگلی تو دیده نتونسته از این همه زیبایی دل بکنه.
ناهار که خوردیم از عمد آرزو را جاهای شلوغ می‌بردم و به بهانه های مختلف ازش فاصله می گرفتم تا از پشت کونش تو اون ساپورت تنگ که خط شورتشم معلوم بود دید بزنم و تو شلوغی چند بار دیدم کون آرزو مالیدن.
شب که برگشتیم هتل به آرزو گفتم چطور بود بهت خوش گذشت.
امیر اصلا فکرش نمیکردم اینقدر مردم بیخیال دین شده باشد دیدی زن ها چطور شلوار پاره نیم تنه پوشیده بودن و بدون حجاب بودن.
بهش لبخندی زدم و گفتم من که بهت گفتم دیگه عقاید و طرز فکرها عوض شده و امروزی شده باید امروزی فکر کنی.
آرزو یکم صداش برد بالا و گفت آره اینجور لباس بپوشم که مردها با چشماشون منو بخورن یا تکیه بندازه یا خودشون بمالن به من؟تو اینو میخوای؟
آرزو رو گرفتم تو بغلم لبش را بوسیدم و بهش گفتم خوب وقتی یک زن به زیبایی و خوش استایلی تو تیپ شیک هم بزنه دیده میشه و هر مردی رویاش میشه داشتن زنی مثل تو .
طبق حرف الانت دیدی چقدر زیبا و خوشگل تر شدی وقتی اینجوری تیپ زدی و مورد تحسین همه شدی.
و شروع کردم ازش لب گرفتن و با لاله های گوشش بازی کردن که مخالفتی نکرد.
آرزو یکم تو فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه گفت تحسین به چه قیمتی امروز تو شلوغی یک پسر همچین چسبیده بود به من و کونم مالید که از خجالت حتی نتونستم چیزی بهش بگم دلم میخواست زمین باز بشه فرو برم.
(الان بجای اینکه غیرتی بشم باید اشتیاق نشان میدادم و جوری رفتار میکردم و حرف میزدم که علاوه بر فروکش کردن خشمش ببرمش تو فاز شهوتی شدن و ببرمش تو اون لحظه که اون پسر کونش میمالیده تا تحریک بشه)
با هیجان گفتم کی ای پسر بهت چسبید میشه لطفا چشمات ببندی و اون لحظه را بیاد بیاری و جز به جز تعریف کنی چه کارایی کرد.
آرزو چشماش گرد شد و با چشماش بهم خیره شد و گفت امیر حالت خوبه من چی میگم تو میگی یادم بیاد و تعریف کنم!؟
ی بوس رو لباش کردم و گفتم آرزو جون این یک کار روان پزشکی هست که تو یک مقاله خوانده بودم این کار باعث میشه حالت بهتر بشه و دیگه عصبانی نباشی امتحانش که ضرری نداره.
الان چشمات ببند و اون لحظه را بیاد بیار و حس و حالت را بگو.
آرزو رو بلند کردم و از پشت بغلش کردم بهش گفتم الان چشمات ببند و بیاد بیار و تعریف کن.
آرزو چشماش بست و گفت خیلی شلوغ بود به سختی می‌شود راه رفت که یکدفعه حس کردم یکی از پشت چسبیده بهم فکر کردم تو هستی و میخوای کسی بهم نخوره،ولی وقتی سرم برگردوندم دیدم تو نیستی و یک پسر با موهای بور هست عصبی شدم ولی نتونستم حرفی بهش بزنم که بهم لبخند زد و همینجور پشتم داشت میومد و چند قدم که برداشتم حس کردم با دستش داره کونم می‌ماله داشتم از خجالت و عصبانیت دیوانه میشدم ولی روم نمیشد تو این شلوغی حرفی بزنم چون بدتر آبرو خودم میرفت.
(همراه با تعریف آرزو داشتم دقیقا همون کارهایی که اون پسره کرده بود انجام می‌دادم یعنی دقیقا خودمو گذاشته بودن جای اون پسره و داشتم با دستم کون بزرگ آرزو را میمالیدم،داشتم سعی می‌کردم شهوتیش کنم.
با شور و هیجان ازش می‌پرسیدم خوب بعدش لابد اینجوری با دستش آورده جلو و کست هم مالیده درسته؟
آرزو با یک لحنی که مشخص بود داره تحریک میشه گفت نه دیگه تو که بهم رسیدی صدام کردی بیا ذرت مکزیکی برات گرفتم فکر کنم فهمید تنها نیستم ازم جدا شد و رفت.
وای پس کاش فهمیده بودم عشقم نیومده بودم تا اینجوری کست را میمالید که اینجوری خیس کنی و بعدش بغلش کردم و انداختمش رو تخت و افتادم روش و ساپورت و شورتش کشیدم پایین و با ولع شروع کردم به خوردن کسش و آرزو هم موهام چنگ میزد و با پاهاش سرم را محکم گرفته بود و موهام می‌کشید که سرم بیشتر به کسش فشار بدم و منم باید جوری براش میخورم و ارضاش میکردم که تا مدت ها این ارضا شدن یادش بمونه و از یاد آوریش لذت ببره.
با زبونم وسط کسش لیس میزدم و چوچولش مک میزدم حس کردم آرزو هم حسابی تحریک شده اب کسش راه افتاده بود و داشت همراهی می‌کرد و این برام تحریک کننده بود که آرزو تحریک شده،زبونم میکردم تو کسش و شروع کردم با زبونم تلمبه زدن تو کسش که الان حسابی پر آب شده بود.
تو اوج لذت بودیم که آرزو موهام را کشید و سرم اورد بالا و لبش گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن لبام و با شهوت بهم گفت امیر کیرت رو میخوام.
اینقدر کسش خیس بود که تا سر کیرم کلفتم گذاشت لبه کسش به راحتی رفت تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدم و همزمان هم دو تا سینه هاش را داشتم چنگ میزدم.
صدای آه و ناله آرزو هم بلند شد و پاهاش به لرزش افتاد و محکم بغلم کرد مطمئن شدم آرزو خوب و کامل ارضا شده واقعا داشتیم لذت میبردیم.
نمیدونم چقدر طول کشید که حس کردم خودمم دارم ارضا میشم کیرم کشیدم بیرون و آبم رو شکم و نافش خالی کردم .
بعدش اصلا درباره اون پسره و سکسمون حرفی نزدم میخواستم آرزو به این اطمینان برسه بعد سکس و ارضا شدن تمام اون چیزها فراموش میشه و تو عشق و علاقه و زندگیمون تاثیر نمیذاره.
فردا که می‌خواستیم بریم بیرون دیدم آرزو کل لباس های داخل چمدون ریخته بیرون و با کلافگی میگه هیچ کدام از لباس های دیگه ای که با خودم آوردم بدرد محیط اینجا نمیخوره.
گفتم اشکال نداره عشقم میریم بازار برات خودم خوشکل ترین لباس ها را میخرم‌.
امروز سعی کردم با فاصله از آرزو تو بازار راه برم که شاید اتفاقی مثل دیروز بیفته و هم آرزو لذت ببره هم خودم ببینم چطور دیدش میزنن.
یک مغازه دیدم که کلی لباس شیک و سکسی زنانه داشت آرزو را صدا کردم گفتم فکر کنم تو این مغازه چیزای خوب و شیکی گیرمون بیاد.
داخل که شدیم دیدم یک فروشنده مرد و یک فروشنده زن داخل مغازه هست.
دست آرزو را گرفتم به فروشنده مرد گفتم لطفا اندام همسرم ببینید یک ست کامل لباس و شلوار اسپرت امروزی و شیک که در شان همسر عزیزم هست و خوشکل ترش کنه لطف بهمون معرفی کنید.
دیدم آرزو داره با اخم نگام میکنه که فروشنده گفت میشه خانم یکم مانتو رو بگیرید بالا و یک دور بزنید.
آرزو ی نگاه به من کرد و من یک لبخند بهش زدم و گفتم آقا میخوان ببینن چی بهتر به اندام خوشگلت میاد عزیزم مگر نه آقا؟
فروشنده هم گفت بله …بله دقیقا همینطور هست.
فروشنده رفت و یک شلوار جین یخی با یک نیمه تته زرد اورد داد دست آرزو و گفت فکر کنم اینها رو تن شما خیلی شیک باشن،بعد اشاره کرد بخواین هم میتونید پرو کنید.
آرزو شلوار را ی نگاه کرد و بهم گفت امیر این چه جور شلواری هست به این گرونی که همه جاش پاره هست تو خونه هم نمیشه پوشید چه برسه بیرون از خونه،این لباسم ببین فکر کرده برای دختر بچه آمدیم خرید این نهایتا سینه ها را بپوشونه.
فکر کنم فروشنده متوجه حرف های آرزو شد یا از ترید آرزو حدس زد که آرزو داره چی بهم میگه که لبخندی زد و گفت خانم محترم اینجور لباس ها الان اینجا مد شده و به روز ترین تیپ هست که فکر میکنم خانمی به زیبای شما بپوشن خیلی بهشون میاد.
ولی اگر تیپ امروزی نمیخواین و دوست ندارید و از همون مدل شلوار و لباس های قدیمی ها مد نظرتون هست فکر کنم چون خانم محترمی هستید تو انبار شاید مال قدیم داشته باشیم میخواین براتون برم بگردم،هرچند هنوزم معتقدم که خانم خوشگلی مثل شما با این ستی که بهتون دادم خیلی جذاب تر میشید.
اجازه ندادم آرزو جواب فروشنده بده و سریع گفتم اختیار دارید خانم خوشگل من لیاقتش پوشیدن شیک ترین و بروزترین برندها هست بعد دست آرزو رو گرفتم به سمت اتاق پرو بردم بهش گفتم حالا برو اینا را بپوش دوست نداشتی یک بهانه در میاریم ولی نظار فروشنده فکر کنه قدیمی و بد سلیقه هستیم.
آرزو را همینجور که داشت غر میزد راهی اتاق پرو کردم و تا می خواست بپوشه رفتم پیش فروشنده و گفتم حقیقتا خانمم تو یک خانواده مذهبی بزرگ شده و هنوز معذب هست با پوشیدن این جور لباس ها و دارم روش کار میکنم که امروزی تیپ بزنه.
فروشنده هم که اسمش نوید بود گفت کاملا مشخص بود و منم بخاطر همین اون حرفا را بهش زدم ما اینجا با انواع خانم ها با سلیقه و اعتقادات مختلف سرکار داریم و اینقدر تجربه پیدا کردیم بدونیم با هر خانمی چطور صحبت کنیم و حسادت و غرور زبونش را قلقلک کنیم که حتما آزمون خرید کنه.
خندم گرفت از حرف نوید و به شوخی بهش گفتم حتما از رو تجربه با دیدن اندام خانم ها سایز کمر و سینه های خانم ها میدونید چند هست.
نویدم خندید و گفت آره دیگه تجربه چیز خیلی مفیدی هست.
آرزو در اتاق پرو رو باز کرد و داشت صدام می‌کرد برگشتم پیشش گفتم جانم.
آرزو گفت امیر خدایش این چیه داده من بپوشم بالا تنه و پایین تنه ام کلا لخت هست.
رفتم در اتاق پرو را کامل باز کردم و گفتم بیا بیرون بزار ببینم.
(حقیقتش خودمم جا خوردم شلوار که پوشیده بود قسمت رانش کامل پاره بود و حتی خط شورت قرمز و سفیدی پوست آرزو تو چشم میومد.
نیم تنه هم که پوشیده بود ناف و شکمش مشخص بود.
باید جوری رفتار میکردم که تو کار انجام شده قرار بگیره)
وای آرزو جون خودتو تو آینه دیدی چقدر شیک شدی .
که نوید هم آمد و کلی تعریف و تمجید کرد و گفت مشخص بود شما خانم خوش استایلی هستید حتما این لباس ها رو تن شما خیلی میاد.
منم داشتم به خانمم همینو میگفتم (آرزو سرخ شده بود و سرش انداخته بود پایین )
آقا همین عالی هست فقط یک مانتو هم بهمون بده که ست بشه. اینم کارت خدمت شما فقط تخفیف بدید که قراره زیاد مزاحمتون بشیم.
نوید گفت چشم تا شما برید صندوق پرداخت کنید من یک مانتو شیک هم تقدیم خانم میکنم.
به آرزو گفت تشریف بیارید رنگش انتخاب کنید.
دیدم نوید یک مانتو کوتاه حریر جلو باز که بیشتر شبیه به لباس بود داد به آرزو .
به آرزو گفتم تا من یک قهوه سفارش میدم تو هم بیا و آمدم بیرون.
اونروز آرزو مجبور شد با همون تیپ بیاد و تا رسیدیم هتل کلی غر سرم زد.
شب موقع خواب یکدفعه آرزو گفت امیر چقدر مردها اینجا هیز هستن.
بلند شدم رو تخت نشستم با هیجان گفت چطور دوباره مثل دیروز …که حرفم آرزو قطع کرد و گفت نه…ولی اون فروشنده که رفتیم لباس خریدیم داشت درسته با چشمای هیزش منو می‌خورد و جوری بعد که تو رفتی قهوه بخوری آمد در اتاق پرو زد گفت بزارید ببینم همه چیزش اندازه هست ترسیدم ی کاری باهام بکنه از ترسم گفتم همه چیزش خوبه و سریع با همون لباس ها آمدم بیرون.
با شور و هیجان گفتم من فکر کردم حتما خودتم متوجه شدی چقدر بهت میومده و خوشت امده از این تیپ جدیدت که دیگه نخواستی با اون تیپ قدیمی باشی و چقدر ذوقت کردم.
امیر واقعا تو دوست داری من اینجوری لباس بپوشم که همه مردها منو با چشمای هیزشون دید بزنن.
آرزو گرفتم تو بغلم و لبش بوسیدم و گفت عشقم من از اینکه همسرم تیپ امروزی و شیک بزنه و مردهای دیگه ببیننش و تو کفش بمونن و دستتشون به تو نمیرسه و بگن خوش بحال شوهر این بانو خوشگل که همچین عروسکی داره هیجان زده میشم و از اینکه تو مال منی کلی ذوقت میکنم به خودم افتخار میکنم.
اینقدر با این حرفام رو ذهنیت آرزو کار کرده بودم که ذهنیت و اعتقادات آرزو را به چالش بکشم تا جایی که آرزو باورش شد که من از اینکه دیده بشه لذت میبرم و دنبال این نیستم که مچش بگیرم تا بتونم برم دنبال عشق و حال خودم.
داشتم قدم به قدم به هدفم که تغییر ذهنیت و اعتقادات آرزو بود نزدیک و نزدیکتر میشدم…
جوری که آرزو تو شهر خودمون هم دیگه با لباس های تنگ و مانتو جلو باز و آرایش کرده میرفت بیرون.
و دیگه زیاد مخالفتی نمی‌کرد با پوشیدن لباس هایی بدن نمایی که براش میخریدم.
و اگر تو طول روز کسی حرف یا متلکی یا کاری می‌کرد شب برام تعریف می‌کرد و منم هردفعه با هیجان بیشتری کلی سوال و جوابش میکردم و بعضا باعث انجام یک سکس پر هیجان میشد.

دیگه حس کردم باید برنامه ریزی کنم برای قدم بعدی برای رسیدن به فانتزی های جدید تو ذهنم چون آرزو بنظرم آماده قدم بعدی شده بود .

تو قسمت بعد از مهمترین قدم برای رسیدن به فانتزیام براتون میگم.

دست نوشته ای از: Moban

نوشته: موبان دختر آریایی

ادامه…

بازدید 3,043

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “دوزیست (4)”

  1. کاری ندارم واقعیه یا خالی بندیه اماواقعا دمت گرم، ثابت کردی برای رسیدن به قله های کوسکشی و جنده کردن زنت از هیچ کوششی فروگذار نیستی!!احسنت به تو کوسکش با پشتکار !پشتکار تو رو اگه سایپا و ایران خودرو داشتن الان بنز و بی ام دبلیو و تویوتا و … رو پشت سر گذاشته بودن!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید