در بند رهایی (۱)

[داستان کاملا تخیلی می باشد]
ساعت حدود 12 شب بود و چند روزی بود که آواره تو خیابون بودم ، حدود 3 روز پیش قرار بود با کسی که 40 سال از من بزرگتره ازدواج کنم سر همون از خونه فرار کردم
تو این سرمای زمستون داشتم با لباس های خانگی ای که تنم بود راه می‌رفتم که دیدم در یه رستوران نوشته [کارگر ساده میپذیریم همراه جای خواب] اون آگهی تو اون سرما یه گرمای لذت بخشی بهم داد ، در باز کردم دیدن یه پسر که حدود 2 یا 3 سال ازم بزرگ و فوق فوقش 20 سالش باشه داشت اونجارو تمیز می‌کرد که رستوران ببنده
+س…سلام
یه ریز نگاهی با بی اهمیتی به من کرد
_داریم می‌بندیم…فردا بیاین
+نمیشه ، لطفا…
_بله؟
+برای آگهی دم در اومدم
چند قدمی بهم نزدیک شد و چونمو گرفت سمت خودش
_دختری مثل تو خانواده نداره که نگرانش بشه؟
اونقدر سفت گرفته بود که نمیتونستم سرم تکون بدم آب دهنم فقط قورت دادم که با فریاد گفت
+جوابمو بده حرومزاده
ترسیدم نفس نفس میزدم و فقط چند کلمه تونستم بگم
_نه…کسی نگران من نمیشه
با همون دستش که چونمو گرفت هلم داد که رو زمین بیفتم
در ورودی بست…چراغانی خاموش کرد و اومد بالاسری یه لگد محکم بهم زد
+دنبالم ببا
بلند شدم و دنبالش رفتم ، یه اتاق کوچیک ته سالن اصلی رستوران ، درو باز کرد و پرتم کرد تو …پر کارتن و خرت و پرت بود که کلی خاک گرفته بودن و یه مهتابی نیم سوز کل نور اونجا تامین می‌کرد ، تا اومد تو درو قفل کرد و کمربندش در آورد و شروع کرد به زدن من منم با دستام دهنم گرفتم که صدام کمتر شه
میدونی اینجا تنها امید من برای زنده موندن بود اگه اینارو تحمل نکنم یا از سرما یا از گشنگی میمیرم
یک … دو … سه … همینجوری زد تا ده تا بعدش چونمو گرفت و رو صورتم تف کرد منم کامل شک شده بودم و دیدم کارش باهام تموم شد چند قدمی عقب رفتم و خب کل انبار 4 متر به زور میشد و زیاد ازش نمیتونستم دور شم…
_اسم
چند ثانیه سکوت کردم که با درد کمربند ها کنار بیام و تو همین حین دوباره اومد بالا سرم و چنان سیلی بهم زد که هیچ کس تو عمرش نخورده دوباره چونمو گرفت
_دوبار حرفمو برای جنبه ای مثل تو تکرار نمیکنم
و تف کرد تو صورتم …برگشت سر جاش
+م…مهنام
باز داشت میومد سمتم که به پاش افتادم
+میشه اگه کار اشتباهی کردم بهم بگید …هنوز جای کمربند و سیلیتون درد میکنه …التماست میکنم
با همون باش لگدمالم کردم قشنگ پنج دقیقه طول کشید
_یک باز دیگه بدون احترام منو صدا کنی جوری بزنمت که نتونی نفس بکشی …(با فریاد گفت) ارباب از دهنت نیوفته حرومزاده
منم جلوش زانو زدم و سرم خم کردم
+چشم ارباب…چشم
_سن
+امشب هیجده شدم… بعد چند ثانیه سکوت…ارباب
اومد نزدیکم و صورتش نزدیک صورتم کرد
_تنها شغلی که اینجا برات داریم جندگی برای اربابته ، میکنی؟
شک شده بودم نمیدونستم چی بگم که دوباره یه سیلی خوردم
و تا خواست د می بزنه گفتم
_هرکاری بگین میکنم فقط بزارین من بمونم …لطفا
+دختری؟
نمیدونم چرا خجالت کشیدم و بله خیلی آرومی گفتم
تا بله گفتم در گوشم گفت
+پس امشب زنم میشی …یه خنده ریز…جندم میشی حرومز اده
و پرتم کرد رو زمین و با چنان زوری لباسامو پاره کرد که نفسم در نمیومد …تیشرت و شورت خودش هم در آورد و بی مقدمه رفت سراغ گردنم و جوری مک میزد که انگار میخواد عصاره وجودم بگیره و منم بی مقدمه آه بلندی کشیدم نگام کرد و یه لبخند ریزی زد و رفت سراغ کارش
سینه هامو تو مشتش گرفت و زیر لب گفت …یک…دو و با شماره سه چنان فشارشون داد که مطمئن بودم کنده میشن و منم آه و نالم با جیغم قاطی شده بود و جای اینکه عصبی یا ناراحت باشم که بهم تجاوز میشه داشتم فقط لذت می‌بردم
بعد چند تا سیلی به سینه هام پاهام بالا گرفت و با کمربندش محکم بین پاهام زد و فقط می‌فهمیدم که با هربار خوردن کمربند اینقدر آبم زیاد تر میشه که چند قطره این ور اون ور می پاچه
10بار کمربند و بعدش بدون هیچ مقدمه کیرش که 20 سانت میشد رو کامل توم کرد و منم جوری جیغ زدم که کل کوچه فهمید
و بدون اینکه در بیاره چند تا تلمبه زد و وقتی در آورد کل زمین و بدنمون خونی بود
نمیدونم چرا ولی من فقط گریه میکردم و رفتم تو بغلش
با نوازش هام داشت آرومم میکردم
_اولشه…آروم باش…حالا که اینجایی باید کنیز ارباب بشی و کنیز من یه سری وظایف داره
همینجوری که نازم میکرد با اون دستش خون های رو کیرش پاک کرد و سرم سمت کیرش فشار داد و به زور کردم تو دهنم
افتاد روم و تا ته حلقم فشارش داد
نه از دهن نه از بینی میتونستم نفس بکشم
_جرعت داری دندون بزن تا روزگارت سیاه کنم…بعد چند ثانیه…با یه توسری بهم گفت زود باش بخوره
من تا حالا رابطه نداشتم سرزمین بلد نبودم چیکار کنم ک زیرش فقط سرم تکون میدادم و یکی دوبار دندونم خورد که تا می‌خورد کتکم میزد و دوباره گذاشت دهنم
بعد نیم ساعت ولم کرد و من مثل سری قبل ولی این دفعه خودم رفتم تو بغلش و گریه کردم
سرم بوسید و با خنده گفت _تازه اولشه
_لباستو بپوش و بیا بیرون
لباسام پاره کرده بود کامل
+ارباب …لباسام که…
_روبه روم ایستاده بود و سرش آورد پایین تر
_پس نپوش…لختت جذاب تره و رفت
من همون لباسای پاره پوشیدم و رفتم تو سالن اصلی
یه گوشه نشسته بود منم رفتم جلوش زانو زدن که دیدم پاهاش گذاشت روم و با گوشیش ور میرفت …خوشم اومده بود واسه همین هیچی نگفتم
یهو دیدم بلند شد و …

نوشته: Offing

بازدید 7,771

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “در بند رهایی (۱)”

  1. نمی‌فهمم کدوم روانی حرومزاده ای هست که ازین رفتارا خوشش بیاد ؟ واقعا برام سواله انسان به چه درجه ای باید برسه که از کتک خوردن و خفت کشیدن خوشش بیاد اونم ب این نحوی که جنابعالی تعریف کردی ؛ خاااک تو سرت بااین داستان نوشتنت!!!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید