دایی داریوش (۲)

همونطور لخت بغل هم خوابمون برده بود، صبح با تابش نور آفتاب روی بدن لختم از خواب بیدار شدم چشمامو نیم باز کردم و یه نگاه انداختم کسی توی اتاق نبود، بوی کاپتان بلک که عطر همیشگی دایی بود توی فضا پیچیده بود و در کمد لباس نیم باز و این نشون میداد که داریوش رفته سر کار گوشی رو دستم گرفتم سه تا پیام داشتم باز کردم،دو تا پیام از دایی داریوش و یکی از شهروز
پیام داریوش رو باز کردم
+سلام سینا جون، دایی صبحانه آماده کردم بخور جون بگیری
و یه پیام دیگه که نوشته بود
+راستی عصر میریم بیرون خرید
_سلام دایی جون دستت درد نکنه، باشه عزیزم، راستی ناهار نخور درست میکنم
بعد رفتم سراغ پیام شهروز که ساعت ۳ صبح داده بود
+سلام خوبی؟، نمیدونم بیداری یا نه اما تونستی این هفته قبل از شروع کلاسا بیایی خوابگاه بهم بگو که منم بیام نمیخوام زمانی باشه که همه بچه ها باشن
_سلام داداش، تو خوبی؟ خیره انشالله باشه خبر میدم
خودمو از تخت کندم و رفتم توی پذیرایی نگاهم دنبال شورتم بود که دیدم داریوش شورت خودمو خودش رو گذاشته روی کاناپه یه نگاه بهشون کردم همیشه دوست داشتم میتونستم شورتای داریوش رو دستم بگیرم و لمس کنم و حالا خیلی راحت با شورت خودم یجا بودن دستمو دراز کردم بدون معطلی بجای شورت خودم شورت اسلیپ مشکی داریوش رو پوشیدم یه آب به صورتم زدم و نشستم صبحونه رو خوردم واقعا گشنه بودم بدنم بعد از دوتا سکس معرکه خالی کرده بود تلویزیون رو روشن کردم شبکه pmc رو انتخاب کردم پاشدم میز رو جمع کردم و خورشت بادمجون غذای مورد علاقه دایی رو آماده کردم و گذاشتم روی گاز.
از کیفم کتاب رو برداشتم یه نگاه کردم اما همه فکرم مشغول شهروز بود یعنی چی میخواد بگه بی حوصله کتاب رو پرت کردم رو میز چشمم به سی دی و دی وی دی های دایی افتاد همیشه اینا رو با خودش داشت یکسری فیلم فارسی قدیمی پاشدم که یکی رو انتخاب کنم و نگاه کنم صدای پیام‌گوشیم اومد
شهروز
+سلام خیره، فقط میترسم رفاقتمون بهم بخوره
_هیچی نمیتونه رفاقت مارو بهم بزنه خیالت راحت امشب بهت میگم آخر هفته هستم یا نه
یه زنگ به داریوش زدم
+سلام سینا جان خوبی؟
_سلام مرسی خوبم، ساعت ۲ رد شده کی میایی حوصله ام سر رفت بابا
+من نیم ساعت دیگه میرسم
_اوکی بیا دیگه
میز ناهار رو چیدم، صدای کلید اومد پاشدم رفتم دم در دایی اومد تو پریدم بغلش و بوسش کردم، به به میبینم که شورت منو پوشیدی
من: آره خیلی حال میده انگار همش باهامی
داریوش: پس منم شورت تو رو میپوشم
من: حتمااا خیلی ام عالی، میز رو آماده کردم برو دوش بگیر بیا
داریوش: باشه
رفت تو اتاق لباساشو درآورد و رفت حموم دلم آروم نداشت رفتم در حموم رو باز کردم سرشو کف مالی کرده بود و چشماشو بسته بسته بود شورت پاش نبود و کیرش داشت خود نمایی میکرد، داریوش قبل از این همیشه تو حموم آخر کارش شورتشو در میاورد و با یه دستش جلوشو میگرفت ولی الان این حرکت برای من بهترین حس جهان بود، رفتم کنارش کیرشو گرفتم یکه خورد گفتم نترس منم تو خسته ای خودم میشورمت، داریوش رو شستم و حوله رو بهش دادم اومد بیرون خودشو خشک کرد جلوی خودم شورت اسلیپ سفیدمو پوشید نشستیم ناهار رو خوردیم، سینا من خسته ام امروز بازدید داشتم یه چرت بزنم عصر بریم بیرون، گفتم باشه رفت رو تخت و منم رفتم پیشش سرمو گذاشتم رو دستش کنار سینه اش و خوابیدیم وقتی بیدار شدم هوا گرگ و میش عصر بود دیدم داریوش خوابه و دستمو روی موهای سینه اش کشیدم آروم پاشدم نوک سینه شو تو دهنم کردم با زبون باهاش بازی کردم دستمو‌آروم بردم پایین از زیر شورت رد کردم و کیرشو گرفتم داریوش یه تکون خورد چشمشو باز کرد با یه لبخند نگام کرد و گفت امان از دست تو، خندیدم و گفتم بهترین حالت بیدار شدن اینه، رفتم‌پایین و کیرشو کردم تو دهنم شروع به خوردن کردم بزرگ شدن کیرش تو دهنمو حس میکرد که هر لحظه سفت تر میشد اما کیر خودم به حدی سفت شده بود که پوستش درد گرفته بود داریوش منو چرخوند و با یه حرکت خیمه زد روم شروع کرد لبامو خورد و با کیرم بازی کردن یواش یواش به سمت گردن و سینه هام رفت انقدر دور سینه هامو مکید که کبود شد بعدش رفت پایین و بین شکم و کیرمو لیس زد سر کیرمو تو دهنش گذاشت شروع کرد به ساک زدن تقریبا ۲۰ دقیقه برام ساک زد و با دستاش تخمامو میمالید که یه آن احساس کردم بدنم مثل کوره شد لرزه های خفیف تو بدنم افتاد نفسام تند شد گفتم داریوش دارم ارضا میشم، داریوش کیرمو تا ته توی حلقش برد و من ته حلق داریوش ارضا شدم همه آبمو خورد سر کیرمو مکید و تتمه آبمو بلعید بعدش وایساد جلوم گفت برام جق بزن تا آبم بیاد من شروع کردم براش جق زدن که بعد ۵ دقیقه داریوشم نفساش عوض شد صورتمو بردم جلو تمام آب داریوش توی صورتم خالی شد، دایی جلوم نشست آبشو با دست از صورتم پاک کرد و گذاشت تو دهنم همه شو خوردم و باهم چفت شدیم
داریوش: بریم حموم که بعدش بریم خرید
من: باشه
اول من رفتم خودمو شستم و بیرون اومدم رفتم سر کشوی داریوش یه شورت اسلیپ آبی روشن داشت پوشیدم لباسامو پوشیدم موهامو حالت دادم، داریوش از حموم اومد براش یه شورت از کیف خودم در آوردم یه اسلیپ زرد بدنشو خشک کردم شورتشو پوشوندم یه بوس از کیرش کردم لباسای اسپورتشو براش درآوردم پوشید و زدیم بیرون
من:خب چی میخوای بخری خونه که همه چی هست
داریوش: میخوام تو رو ببرم باهم لباس بگیریم
بابا نمیخوام من لباس،تو میخوای واسه خودت بخر، نه نیار سینا این کادو قبولیته، گفتم اوکی هرچی تو بگی، بعد چند ساعت گشتن دو دست لباس من و دو تا هم خودش خرید، در یه ساعت فروشی وایسادیم رفتیم داخل یه ساعت دسته استیل بزرگ با صفحه آلبالویی رنگ برام گرفت که مثل همونو خودش داشت، گفت این نشونه عشق ما دوتا، ازش تشکر کردم، شام رو بیرون خوردیم و رفتیم خونه، هردو خسته بودیم داریوش گفت فردا رو مرخصی گرفتم پیش هم بمونیم گفتم کار خوبی کردی چون من جمعه کاری برام پیش اومده باید حتما خوابگاه باشم
داریوش:بهش فکر نکن فردا شب خودم میبرمت
من:مرسی، حالا چرا انقدر شهوت داره از چشمات میباره؟
داریوش: میخوام امشب فقط منو بکنی؟ میتونی؟
من: از خدامه
سمت لبام هجوم آورد با ولع میخورد، دستشو دور کیرم حلقه کرده بود و محکم تکون میداد، با یه ضربه از خودم جداش کردم میدونستن که نباید سکس آرومی داشته باشم و باید یکم خشونت به خرج بدم، گلوشو گرفتم فشار دادم گفت بلند بگو چی میخوای تا همونو بهت بدم، گفت کیر، کیرتو رو میخوام سینا که چند ساله بخاطر اینکه داییتم هیچی بهت نگفتم، گفتم حالا شد لباستو درار درآورد مثل یه بچه مطیع شده بود باورم نمیشد همون داییه که من تا چند روز پیش میترسیدم که حتی فکرمو بخونه و پاره کنه منو، لباساشو درآورد آماده بود لباسامو از تنم درآوردم شورت خودشو توی پام دید اومد سمتم کیرمو از رو شورت شروع به خوردن کرد شورتو درآورد یه ساک زد گفتم به اندازه کافی عصر دهنتو گاییدم برگرد، لوبریکانت رو به کیرم زدم و با یه فشار کل کیرمو تو کونش جا دادم که یه داد زد مثل مار به خودش از درد میپیچید و من که انگار جنون بهم دست داده بدون اعتنا به درد داشتنش تلنمبه های محکم میزدم از حالت داگی خارجش کردم به کمر خوابید پاهاشو انداختم دور گردنم کیرمو با یه فشار دادم تو سوراخش آه و نالش بالا بود حشر از چشمش میریخت که دیدم کیرش به نبض زدن افتاد تو یه چشم بهم زدن آبش با فشار ریخت رو سینه و شکمش و داریوش به نفس نفس زدن افتاد و با صدای بلند اه و ناله میکرد که همین باعث شد منم تو کونش ارضا بشم و کنارش بیافتم، منو کشوند تو بغل خودش گفت سرتو بزار رو سینه مو هیچ حرفی نزن فقط بخوابیم تا فردا

نوشته: سینا۳۳

ادامه…

بازدید 18,738

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “دایی داریوش (۲)”

  1. سلام نگفتی خودت چند سالته دایت چند سالشه بعدش از قد وزن واندامتونم نگفتید 😐😢

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید