داستانی از فانتزی هایم

باسلام .
این داستان ساده را شبی قبل از خواب تصور کردم.
خود را در دنیای فانتزی قرار دادم. (برای تصور بهتر…دنیایی شبیه دنیای بازی تاج و تخت در نظر داشته باشید)
تصوراتم به همراه فانتزی هایم را در این داستان برای شما توصیف کرده ام.
امیدوارم مورد پسند باشه . . .

در یک اتاق تاریک ، تنها یک صندلی بود و یک تخت .
من را بر روی آن تخت که زیر دیوار گذاشته بودند زندانی کرده بودند . دست هایم را به یک میله ای بالای سرم بسته بودند و از پایین فقط پای چپم را به میله سمت چپِ تخت زنجیر کرده بودند .
روی من یک پتو و یک بالش پرت کرده بودند ، انقدر محدود شده بودم که توانایی کنار زدن بالش و پتو را از روی خودم نداشتم . بالش روی سینه و صورتم افتاده بود و پتو روی آن . کمی با پای راستم که آزاد بود پتو را کنار کشیده بودم اما فایده نداشت.
بیرون از در چوبی اتاق ، همه جا پر از هیاهو بود ، صدای رفت و آمد سرباز ها ، به هم خوردن کلید ها ، کوبیدن پوتینها ، صدای فریاد زخمی ها و صدای جیغ و داد و
هم همه‌ی آدم ها آن سوی در ، نشان دهنده‌ی تنش جنگ در پشت دیوار های قلعه بود . من به عنوان یک برده اسیر شده بودم و در این اتاق زندانی .
به سقف نگاه دوخته بودم و مشغول فکر کردن بودم . صداها کم کم برایم ضعیف تر و محو تر میشد که ناگهان در باز شد ، صدا های بیرون در گوشم منفجر شد . سایه دو نفر روبه روی در بود و آن دو وارد اتاق شدند و پشت سرشان در را بستند . یکی از آنها که بلند قد تر بود با دسته کلیدش در را قفل کرد، نور ضعیف از لابلای ترک های چوبیه در و حاشیه‌ی آن تنها روشنایی بود که وارد اتاق میشد . چشمانم به تاریکی اتاق عادت داشت پس چند لحظه ای که مکس کردند تا چشمانشان به نور اتاق عادت کند ، من با یک چشم که روی صورتم بالش و پتو افتاده بود به آنها نگاه کردم . کسی که دسته کلید ها همراهش بود ، آن یک مرد سرباز بود که یک دختر کوچک تر که دستانه به هم بسته شده بودند را به همراه داشت . آن دختر یک لباس یک تکه‌ی سفید برتن داشت. او هم باید یک اسیر و برده میبود . سرباز همسن من بود ، فقط بر شانه و بازو و بخشی از پاهایش زره بر تن داشت. دست دختر را باز کرد و اشاره کرد که به سمت من بیاید و سپس خودش روی صندلی آن سوی دیوار اتاق نشست .
در چهره‌ی مرد ناامیدی بود ، حس میکردم که کارِنیمه تمامی دارد و خواسته که در وسط این جنگ از آنجا دور بشود .
دختر بر روی تخت آمد و در مقابل من ایستاد، سرش پایین بود و فقط منتظر انجام فرمان های آن سرباز بود.
من این پایین ، قلبم به سرعت می تپید و گرمای بدنم از نگرانی و استرسِ آنچه که قرار است سر من بیاید از زیر پتو و بالش خارج نمیشد .
سرباز کمی بند زره و لباس خود را آزاد تر کرد و گفت که اونو بهش بده .
نگاهم از سرباز به سمت دختر برگشت. دختر که پاهایش این طرف وآن طرف من بود را خم کرد و زانو زد ، روی شکمم نشست، یک دستش را روی چشمم گذاشت و با آن یکی چانه و صورتم را به بالا و سمت خود کشید . من در تاریکی دست او که نمیدانم چه بلایی قرار است سرم بیاید ، نفس های سنگین و لرزش گونه خود را تحمل میکردم که آرام آرام دختر به جلو آمد و لب هایش را روی دهانم گذاشت و فشاری میاورد که دهانم را باز تر کند. من خشکم زده بود و ناگهان از داخل دهانش مایعی را در دهان من خالی کرد‌. دستش را از روی چشمم برداشت و سرش را عقب کشید و همین طور که روی من نشسته و به من نگاه میکرد یک نفس راحت کشید. بر زیر زبانم برگی که جویده شده بود و با بزاق دهان نرم شده بود را حس میکردم. کمی از آن را هم به اتفاق قورت داده بودم و باقی آن را همچنان در دهانم نگه داشته بودم . حس گزندگی و بی حسی در دهانم جمع شده بود. چیزی انگار دور سرم پیچیده بود ، آن حس ترس و استرس دیگر وجود نداشت اما همچنان قلبم با شدت می تپید . با اینکه سرم ثابت بود احساس سرگیجه داشتم و حس میکردم چیزی وارد جریان خونم شده، هم عطش داشتم هم یک حس خواب آلود .
ذره ذره آن چیز که در دهانم بود را قورت میدادم. و در آن حس بیشترو بیشتر غرق میشدم.
از بین تاری در چشمان و نگاهم ، میدیدم که دختر خودش را آماده کاری میکند . لباسش را از بالا کشید و درآورد ، روی سینه من دراز کشید و از کنار صورتم دوباره لبهایش را روی لبهایم گذاشت ‌. با کف دست لباسم را به سمت بالا میکشید و با نفس های تند تر ، لب روی لب هایم می گذاشت و زیر لب زمزمه میکرد که ‘بالاخره وقتش رسیده’ .
من دیگه تو حال خودم نبودم ، هیچ حرکتی نمی تونستم داشته باشم . و فقط چشمی بودم پشت این بدن که تماشا میکند .
با ران پایش که بین پاهای من بود خود را به عقب و جلو میکشید . وقتی حس کرد چیز زیر پایش به خوبی سفت شده دستش را که لباسم را روی سینه ام جمع کرده بود آرام از روی شکمم به پایین کشید و از زیر بند ، آن را زیر شلوارم جا کرد . انگشتان ظریفش را دورش حلقه کرد و به بالا و پایین میکشید. گونه اش را به گونه ام چسبانده بود و با نفس هایم که با کاری که آن پایین میکرد هوسناک تر می شد ، دختر خودش را بیشتر وسوسه می کرد . وقتی که میدید با این کارش لذت میبرم ، لبخندی شیطنت آمیز زد و از روی من بلند شد ، خود را به سمت پایین تخت کشید . وقتی که ارام ارام پایین میرفت ، موهای لخت و بلندش را که آویزان بود روی بدنم میکشید .
وقتی که به اندازه کافی پایین رفت ، من که نفس نفس میزدم و با تمنا به چشمانش نگاه میکردم ، بوسه ای به من زد و بعد با لبخندی که به من زد ، شروع به خوردن کرد. من چشمانم را بستم ، با دهان باز باید نفس میکشیدم . تحمل کردنش هم سخت بود هم لذت بخش،
هم حس کردن لب هایش از پایین تا بالا بر رویش کشیده میشود و هم حالتی که سعی دارم جلوی خودم را بگیرم .
ولی خب بیشتر از این جلویش را نمیتوانستم بگیرم ، پای راستم که آزاد بود را جمع میکردم اما با دستش ، پایم را به دیوار چسبانده بود ، سعی میکردم خود را به عقب بکشم اما فایده نداشت . آبم را با تمام وجود در دهانش خالی کردم . با نفسم سینه ام پر بود و چشمان باز شده ام را محکم روی هم دوباره بستم و بعد نفسم را آرام بیرون دادم .
به پایین نگاه کردم ، هنوز سفت و بلند مانده بود ، دختر بلند شد و خودش را به من نزدیک کرد ، با دست آن را روی واژنش می کشید و به اندازه که فقط سر کیر داخل شود ، خود را بالا پایین کرد ، وقتی که دید سعی میکنم بیشتر آن را داخل کنم و هنوز عطش دارم ، دستش را از دورش برداشت، دو دستش را روی شکمم کنار هم گذاشت و با نگاه مستقیم به چشمانم ، بدنش را به عقب کشید و آنرا به داخل خودش فرو کرد .
سرش را به بالا گرفت و چشمانش را بست ، نوک سینه هایش سفت شده بود. سینه اش را به جلو و قوسی به کمرش داد .
با چشمانی بسته سرش را پایین آورد و موهایش ،
رو به من دوباره آویزان شد و با فشاری با دستانش روی من ، شروع با عقب و جلو کردن خودش کرد. دوباره من از قبل بیشتر ، غرق آن لذت شدم .
حرکاتش که سریع تر میشد نفس هایش هم سریع تر ، و در آن لابه لای نفس ها ، صدای آه آهش شروع شد .
نمیدانستم چکار کنم ، دلم میخواست که لمسش کنم ، همین طور که غرق در آرامش بودم دلم هم می خواست در این همین حین بغلش کنم، دستم را روی سینه و پاهایش بکشم، یا حتی موهایش را نوازش کنم و دوباره لب هایم را روی لب هایش بگذارم .
پس سرم را روی تخت گذاشتم و چشمانم را بستم تا آن لحظات را تصور کنم . اما در همان لحظه مو های آشنای دختر روی صورتم ریخت و لبهایش بوسه ای بر لب های من گذاشت . این بار عاشقانه لب هایش را همراهی کردم و آنها را می بوسیدم .
دست هایش را کشیده بود و روی بازو هایم گذاشته بود و آن ها را روی بازو هایم تکیه‌گاه کرده بود. انگار دستانمان باهم به یک میله بسته شده بود . پس از چند لحظه لبهایش از من جدا شد و سرش را عقب برد و به داخل جمع کرد ، نظم در حرکاتش بهم ریخت ، نفس هایش به هق هق افتاد ، پاهایش که دور من بود را کمی سفت تر کرد و نفس هایش گواه بر این میدادند که او هم ارضا شد . وقتی که از حرکت ایستاد ، از رویم بلند شد و در کنارم روی تخت دراز کشید . پشتش را به دیوار تکیه داده بود و با دست و پایش که به سمت من بود ، مرا در آغوش کشیده بود .
سرش را روی سینه ام گذاشته بود و من هم صورتم را روی سرش ، بر روی مو های لَختش تکیه دادم تا حداقل با این کار توانسته باشم ، لمس و نوازشش کنم .
غرق سکوت اتاق بودیم ، بیرون در ، انگار جهنم بود و هیاهو . اما صدایی را بیرون از این اتاق نمیشنیدم. زمان برایم آهسته شده بود ، دیوار ها از انفجار ها و حمله هایی که به قلعه میشد ، میلرزید. سرم را برگرداندم یادم رفته بود که آن سرباز کل این مدت در اتاق بوده . و حالا در چهره اش ترس و اضطراب بود و خود را جمع و جور میکرد و دنبال دسته کلید هایش بود . انگار که وقت تماشای فانتزی اش که آرزویش را داشته ببیند تمام شده !
با عجله قفل در را باز کرد و بیرون رفت ، از بیرون در را قفل کرد که ما اسیر ها فرار نکنیم .
وقتی که نگاهم را از در برداشتم ، توجهم را برگردانیم پیش کسی در کنار من است. دختر خوابش برده بود ، بخاطر برگ گیاه مخدری که خورده بودیم ، چشمان من هم سنگین شده بود . در حین اینکه آرام آرام پلک روی پلک بگذارم ، نوری از بیرون روی صورتم افتاد .
به در که نگاه کردم ، آن در چوبی آرام آرام باز شد و
دسته کلیدهایی که بر سرقفل در جا مانده بود در هوا تاب میخورد .

نوشته: Skye

بازدید 7,184

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “داستانی از فانتزی هایم”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید