خیانت من یا تجاوز او (۳)

مزاحمتهای صمد برام عادی شده بود ولی بخاطر داوود و دوست داشتن اش یا بهتره اینجوری بگم دلم براش میسوخت (( فکر و ذکرش منو دو خواهر و مادرش و کارش بود)) دلم براش غش میکرد و به هیچ وجهه نمی خواستم حاشیه ای در این آرامش یا بهتره بگم مثلا آرامش بوجود بیاد!
میخواستم با حفظ متانت و وقار خودم به موقع از داود بخوام هر چه سریع تر قید این مرتیکه رو بزنه!
ولی فعلا زود بود علاوه بر اینکه سفته های اون مرد رو من امضا کردم (( بعلاوه یه امضا از طرف صمد که ضمانت من رو میکنه)) و حدود سه ماهه بعد باید پول اونو بر میگردونیم حال بماند صمد به دروغ به داوود گفته بود هزینه ماشین اون یارو 1500 هست که ماه بعد که قسط تون به من تموم شد بعد اون ماهانه 500 از حقوق ات برمیدارم و میدم به اون کسی که ازش غرض گرفتم اصلا پای من وسط نبود البته توی فکر داوود؟!
ماشین خودمون هم با غرض قطعات و دستمزد و 700 هزینه اش شده بود و ماهانه 300 هم صمد حقوق داوود رو اضافه کرده بود و فکر من هر روز 10 بار لااقل این بود که پول اون مرده رو چطوری میدیم!!

آماده میشدم برم باشگاه که صمد زنگ زد و منم دیگه اون عصبانیت های سابق رو نداشتم با خونسردی گوشی رو برداشتم و صمد سلام و علیکی کرد و گفت از 3 ماه هم زودتر مونده سر موعد پول یارو چیکار کنیم؟؟
گفتم شما رو هم توی زحمت انداخته ام به هر حال مشکلی هست باید خودم باز کنم همین که میگید چیکار کنیم این لطف شما رو میرسونه!
گفت این حرفها چیه میزنی من توی دنیا دیوانه وار عاشق یه زن هستم و اونم خودتی پس مطمئن باش اگه فکر میکنی تنهات میزارم در اشتباهی ما این مشکل باهم حل میکنیم شاید بتونم با پرداخت اسکونت 6 ماهش یه 6 ماه دیگه وقت بگیرم با خوشحالی گفتم یعنی میشه گفت نشد نداره ولی توهم میدونی که باید یه کاری بکنی بلافاصله گفتم دوستت دارم صمد جان عاشقتم صمد جان!!
گفت این شد ولی باید دعوتت کنم به یه جایی و تو هم افتخار بدی و قبول کنی!!
بدنم سرد شد دستام خودبه خود شل شدند حس کردم نمیتونم روی پاهام وایسم و خیلی آهسته و شرمگین گفتم ولی شما دیگه نذاشت ادامه بدم و گفت باز فکرت رو بکن یه 2-3 ساعتی مهمون من باش… بی اختیار تلفن رو قطع کردم نشستم گریه کردم به حال خودم به حال داوود (( قیافه داوود که به ذهنم میومد کم میموند دلم از جاش در بیاد اینقدر این پسر دوست داشتنی بود))
نمیدونم چقدر گذشت که صدای تلفن منو به خودش آورد آرزو ارشد کلاسم بود گفتم آرزو جون شما شروع کنید منم میام رفتم دست و صورتم رو شستم و آرایشم رو تازه کردم ولی فکرم داغون بود آشفته بودم انگار اصلا توی این دنیا نبودم!!

سوئیچ ماشین رو چرخوندم یه بار دوبار بالاخره بار 5-6 استارت برداشت بوی دوده داخل ماشین آزار دهنده بود ماشین انگار میخواست خاموش کنه و بعد از رد کردن کوچه خودمون و طی کردن 50-60 متر از کوچه اصلی از یه شیب باید به خیابون اصلی می رسیدم ولی یه دفعه باز پیشنهاد صمد منو درگیر کرد باید به داوود میگفتم که دوست اش، همکارش، رفیق جون جونیش در ازای پول غرضی میخواد با من سکس کنه!!
که یه سایه مانند و صدای مهیب منو به خودش آورد به خودم اومدم زده بودم به یه ماشین که از ماشین قبلی که داوود باهاش تصادف کرده بود خیلی گران تر بود یه چند ثانیه ای همانطور داخل ماشین بودم که از ماشین پرادو یه مرد تقریبا 50 ساله با قد کشیده خیلی خوشتیپ و با ابهت خاصی از ماشین پیاده شد و به طرف ماشین من اومد اول گفت حالت خوبه ولی من نشسته از داخل ماشین فقط نگاهش کردم و یه بار دیگه دختر جان حالت خوبه و من به خودم اومدم و از ماشین پیاده شدم و بلافاصله گفتم چیکار کردید و اونم گفت شما خودتون چیزیتون نشده که گفتم نه ولی ماشینو ببین چیکار کردی!
گفت اینا درست میشه الان زنگ میزنم پلیس و میاد با اعلام مقصر همه چیز تموم میشه و من از اینکه نمیدونستم مقصر اصلی منم گفتم از کار و زندگی میفتم و ایشون هم گفت من رحمتی هستم و خوشحالم از آشناییتون و باید بگم مقصر شما هستید و اگه گله ای هم باشه من باید بکنم
و کم کم از اطراف مردم اومدند و ماشینهای پشت سری من که خانم مقصرید منو به خودم آورد که چه دست گلی به آب داده ام و این رحمتی هم به پلیس زنگ زده بود
ماشین بیمه بود ولی من گواهینامه نداشتم و رحمتی هم گفت ماشین رو بکشیم کنار این بنده خدا ها به کارو زندکی شون برسند تا پلیس اومد صحنه تصادف رو ببینه خواستم بشینم توی ماشین که یه دفعه جلوی ماشین و خسارت اش منو به خودم آورد ماشین ما کلا جلوش داغون شده بود و ماشین اونم بغل سمت شاکرد دو تا در فرو رفته بود و قیافه داوود به جلوی چشمم اومد که این خبر رو و این ماشین رو ببینه چی میشه و نا خود آگاه نشستم یعنی نتونستم خودمو روی پاهام نگه دارم و رحمتی بلافاصله به سمتم اومد و گفت چیزی شد و بدونه اینکه منتظر جواب من باشه نگاهی به داخل ماشب انداخت و دید که سوییچ روی ماشینه خواست بشینه و خودش ماشین رو جابه جا کنه که بادیدن ضد یخ زیر ماشین و عمق خسارت گفت باید ماشین رو با دست هول بدیم و با دو سه نفر از اونایی که اطراف بودند ماشین رو هول دادند داخل گوچه و بغل پارک کردند و بعد ماشین خودش رو کمی جلوتر برد و برگشت و دید دارم گریه میکنم گفت حالا کاریه شده میخوایید به کسی زنگ بزنید بیاد و من هیچی نگفتم و مجدد گفت مدارکتون کامله و من گریه ام شدید تر شد گفت ماشین مال خودتونه و بی اختیار گفتم آقا تورو خدا به پلیس زنگ نزنید گفت نکنه ماشین دزدی… نذاشتم ادامه بده گفتم نه به خدا ماشین خودمونه گفت بیمه ندار… باز گفتم بیمه داریم فقط گواهینامه ندارم و چیزی نگفت کفت پس زنگ بزن به یکی که گواهینامه بیاره و منم میگم این بود راننده اول خواستم به داوود زنگ بزنم و لی یه دفعه گفتم به صمد زنگ بزنم که باز پیشنهاد صبحی صمد و اینکه اون گواهینامه رو آورد وقتی من مقصرم خرح خسارت ماشین من چی؟؟
گفتم آقای رحمتی واقعیت اینه من نمیخوام شوهرم متوجه بشه… که یه دفعه گفت شوهر؟؟ بعد رو به دو، سه نفری که هنوز اونجا بودند کرد و گفت خواهش میکنم اینجارو خلوت کنید این بنده خدا هم ترسیده و بعد رفتن اونا گفت اصلا به قیافه تون نمیخوره شوهر داشته باشید ولی به هر حال که متوجه میشه اخه ماشین خودتونم خسارت زیادی دیده شوهرتون کی میاد خونه و چیزی نگفتم ادامه داد من مسعود رحمتی هستم ولی شما خودتون رو هنوز معرفی نکردید و باز چیزی نگفتم و بدون اینکه به من نگاه کنه ادامه داد پیشنهادی دارم که اگه قبول کنید هم ماشین خودتون رو تا ظهر آماده میکنم و خسارت ماشین خودمم پای خودم و بلافاصله گفتم قبوله ایشون گفت خودتون هنوز معرفی نکردید گفتم جعفری هستم گفت چیه جعفری گفتم مینا، گفت مینا جان اول فکر کن بعد بگو قبوله میخوای با ماشین من بریم از دوربرگردان پائین و شما فکرهاتون رو بکنید به طرف ماشین خودش رفت و غریزه من میدونست در چه فکری هست و موقعی که درب ماشین رو باز میکردم نا خود آگاه به اون چند نفر کاسبی که زاغ سیاه میزدند رو زیر چشمی نگاه کردم
و لبخندهای موزیانه شون داشت داغونم میکرد وقتی داخل ماشین نشستم بوی بسیار خوبی از ماشین به مشامم میخورد رحمتی یه مردی حدود 50 ساله ولی بسیار کشیده و خوشتیپ بود کت فوتر که کمی از زانوهاش بالاتر بود و شلوار پارچه ای که خط اتوهاش کاملا معلوم بود و یه کفش براق مشکی و موقعی که رانندگی میکرد با دو دست فرمون رو گرفته بود و بدون اینکه به هیچ طرفی خم بشه صاف جلو رو نگاه میکرد و یه ساعت بسیار شیک که معلوم بود خیلی گرونه توی دست چپ اش جلب توجه میکرد و بعد اینکه کمی هر دو ساکت بودیم گفت قبول کردی و نپرسیدی پیشنهادم چی بود و من چون مطمئن بودم پیشنهادش چیه گفتم شما مردا همتون… و نگذاشت چیزی بگم ، گفت همه مردا پس خیلی از این پیشنهادها شنیدی خوب اگه بخوام از طرف خودم بگم خیلی زیبایید اصلا انگار خدا از تو یه دونه درست کرده و بقیه رو خواسته از تو تقلید کنه ولی نتونسته نذاشتم ادامه بده گفتم خودتون گفتید که ماشین رو تا ظهر آماده میکنید گفت آره سر حرفم هستم و گفت شما چی قبول میکنید با بی حسی که بدنم مخصوصا گردنم رو گرفته بود و یواش گفتم بله فقط ماشین تا ظهر آماده بشه از دور برگردون دور زد و بعد از چند لحظه گوشیش رو در آورد یه آقایی به نام حسین رو مخاطب قرار داد و گفت ماشین منو بیار و یه دونه یدک کشی چیزی خبر کن و بیا این آدرسی که میگم و بعد یه شماره دیگه رو گرفت و بعد سلام و علیکی گفت یه ماشینی رو میفرستم حسین بیاره تا ظهر همچی توی مرکزتون عوض بشه ولی ماشین خودم رو عجله ندارم تموم کارا رو بذار کنار و این پراید رو… ادامه داد میدونم ولی اینو من فرستادم!!

بعد دوباره بدون اینکه به طرف من برگرده گفت من الان شمارو می برم در خونتون و خودم یه جایی یه کار خیلی مهمی دارم و بعد یک ساعت برمیگردم فقط شما یه زنگ تک بنداز به این شماره 0912…و بعد از اینکه شماره منو روی گوشی خودش دید گفت ساعت 11 یک میدون پائین تر از اون کوچه وایسا !! و منم گفتم فقط باید ماشین تا 1 آماده باشه و من خونه باشم!! گفت حتما،، وقتی رسیدیم سر کوچه پلیس رسیده بود و مسعود بعد پیاده شدن گفت جناب سروان من زنگ زده بودم و بعد یه خورده صداش رو بالاتر برد که اون کسبه بشنوند ادامه داد دیدم این خانم حال مساعدی نداشت و بردم یه درمانگاهی یا دکتری که اونم نذاشت و برگشتیم و منم شکایتی ندارم و بعد چند پرسش و پاسخ پلیس رفت و رو به من کرد و گفت بشین تا تو رو برسونم که گفتم نمیخواد از اینجا 2-3 دقیقه راهه بعد گفت پس چون من عجله دارم و دیرم شده تو اینجا باش و بعد چند دقیقه یه پسر جوون به نام حسین میاد و بعد اینکه اومد سوییچ ماشینت رو بده بهش و مطمئن باش تا ظهر آماده میشه و رفت،
چند دقیقه ای وایسادم تا دیدم یه پسر با ماشین نیسان یدک کش اومد و تا پراید منو دید سر کوچه وامیستاد و بدون توجه به من به طرف ماشین رفت من جلو رفتم و گفتم حسین آقا شما هستید گفت نه حسین این آدرس و مشخصات ماشین رو فرستاد و گفت می برد ماشین رودبده حاج آقا و اون یکی ماشین رو بیاره من از طرف مرکز… اومدم و من بعد دادن سوئیچ حرکت کردم به طرف خونه و به طرف حموم رفتم لخت شدم و دوش آب رو باز کردم خودم رو شیو کردم و بی اختیار به یاد داوود افتادم و زیر دوش آب گریه کردم نگو صدای گریه ام اونقدر زیاده که آبحی داوود شنیده و منو صدا کرد و من زود یعنی دارم میخونم شروع کردم به خوندن بعد از در اومدن از حموم آبجی داوود گفت ماشین کجاست گفتم دیگه باشگاه نرفتم ماشین رو با یکی از دوستان باشگاهیم بردیم داداشش درست کنه و ساعت 12 اینا میخوام بگیرم بعد از آرایش خفیف به طرف قرار راه افتادم

نوشته: مین aa

بازدید 8,617

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “خیانت من یا تجاوز او (۳)”

  1. این اتفاقات و تصادفات پی در پی از بدشانسی و استرس نیست، از سهل انگاری و بیفکریه، که در این مورد زن و شوهر هردو بی خرد و سهل انگارید و بالاخره تهت رو بباد میدی و زیرخواب یه زرنگتر میشی! الان که تا خرخره در قرض و تنگدستی هستید زن و شوهر تا الان به دو نفر خسارت زدید و تصادف کردید، وای بحال زمانی که متمول هم بشوید! همینجوریه که خیابونها هر روز نا امن تر میشه! و به همین منوال امثال شماها خودتون زمینه سؤاستفاده ازتون رو بوجود میارید و ناخواسته ضلع دیگری از مثلث بی بندوباری اجتماع میشوید! گفتم که این راهی که تو میروی آخرش تهت رو به باد میدی، خوش کوس!

  2. اگر برات مقدوره دیگه همینجا داستانو با ته باز تمومش کن ممنونت میشیم.تا همینجاام خیلی به زحمت افتادی.شرمنده مون کردی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید