🍂خاطرات قبل از مرگ( بخش سوم )
سوم عید شده بود و هنوز تنها بودم ، از صبح آسمون تیره و تار شده بود و بارون تمام شهر رو پر کرده بود،آدمی مثل من فقط با اومدن بارون آروم میشه
لیوان چاییم دستم بود و کنار پنجره خیره ب آسمون تاریک بارونی بودم 🙂
صدای آهنگی ک گوش میدادم با صدای بارون یکی شده بود ب این میگن یک حس خوب 🙂
توی حال و هوای خودم بودم ک صدای موزیک قطع شد و گوشیم شروع کرد ب زنگ خوردن ، ب سمت گوشیم چرخیدم بابا بود ، لابد زنگ زده بود ک بهم بگه شب ها خونه تنها نباشم و برم خونه عمم ، اما وقتی تلفن رو جواب دادم ی چیز کاملا غیر منطقی ازم خواست ک نمیدونستم چی باید جواب میدادم!!
فردا شب عروسی یکی از آشناهای دور مون بود ک بابام ازم خواست حتما برم و کادوی عروسی هم ببرم :///
اما خب اصلا ب من چ من اصلا نمیدونستم ک عروسی کی هست :///
اصلا نباید جواب تلفن رو میدادم :/
شب با کلی فکر و فحش دادن گذشت و رسید فردایی ک آسمونش مثل روز قبلش نبود و آفتاب بهاریش همه جا رو لبریز کرده بود
اول از همه ی صبحانه طولانی خوردم و بعدش به مامان زنگ زدم و هرچی بهونه آوردم ک شب ب اون عروسی نرم نشد ک نشد :/
آخرسر تسلیم خواسته شون شدم و تصمیم گرفتم ب عروسی برم ولی فقط نیم ساعت بمونم و خودم رو نشون بدم بعد برگردم اما غافل از اینکه در آینده چه اتفاقاتی ممکن بود رخ بده.
از حموم که اومدم بیرون نگاهی به ساعت آویزان روی دیوار انداختم ساعت هنوز ۶ نشده بود،هنوز کلی وقت داشتم ک ب جشن برسم برای همین زمان باقی مونده رو صرف آماده کردن خودم کردم هرچند زیاد مهم نبود.
زمان ک گذشت و وقت موعود رسید با ی اسنپ خودم رو ب تالار رسوندم ،
همه جا چراغانی بود ، صدای جیغ و دست و موزیک با هم قاطی شده بود ،
وارد سالن ک شدم اطراف رو نگاهی انداختم و خالی ترین میز و دورترین رو پیدا کردم و به سمتش رفتم ، چشمم ب میز بود ک یک مرتبه کسی دستم رو گرفت و سمت خودش کشید،ب سمتش نگاه کردم ، خودش بود رادمهر 🙂
اینجا چی کار میکرد؟چرا از دیدنش اینقدر خوشحال شدم ؟
اگه میدونستم تو هم میای ک با کله میومدم اینجا ، ای کاش لااقل بیشتر ب خودم میرسیدم و ی عطری میزدم !!!
منو ب سمت میزش کشید و ازم خواست بهشون ملحق بشم کنارش دو نفر دیگه هم بود ک فکر کنم همو میشناختن ولی زیاد حرف نمیزدن.
ازم پرسید ک چرا تنها اومدم ک بهش گفتم بقیه مسافرت هستن،چیز دیگه ای نگفت و خودش رو مشغول خوردن میوه های روی میز کرد.
چقدر خوشتیپ شده بود ی پیراهن سرمه ای تنش بود با ی کت شلوار طوسی 🙂
همیشه اینقدر جذاب بود یا اینکه امشب زیادی به خودش رسیده ؟؟
اینقدر زیر چشمی بهش نگاه کردم ک اصلا متوجه گذر زمان نشدم ، منی ک قرار بود نیم ساعت بمونم فقط الان بیشتر از یک ساعت هستش ک یکجا نشستم و دلم میخواد زمان اصلا نگذره.
اما رادمهر مثل من زیاد بهش خوش نمیگذشت مثل اینکه همش نگاهش ب ساعت تو دستش بود و یا گوشیش، آخر سر هم طاقت نیاورد و نگاهی بهم کرد و گفت من دارم میریم !
نگاهش کردم و گفتم کجا ؟ جواب داد ک کاری براش پیش اومده و باید بره
دستپاچه شده بودم ک چی کار کنم ، آخه اون نباشه منم بی دلیل اینجا چی کار کنم برای همین منم بلند شدم و گفتم پس منم میرم از جاهای شلوغ زیاد خوشم نمیاد .
خوشبختانه بهم پیشنهاد داد ک برسونتم منم تعارفش رو رد نکردم و سوار ماشین شدم :////
مسیر با پخش یک آهنگ آروم در حال گذر بود،
شام هم نخوردیم !
ب سمت صدا برگشتم ، ب چشم های سیاهش خیره شدم ولی چیزی نگفتم ،
کمی ک جلوتر رفتیم کنار ی فست فودی نگه داشت و رفت دوتا پیتزا خرید .
بوی پیتزا توی ماشین پیچیده بود و داشت گرسنه ام میکرد،
رادمهر باز هم سکوت رو شکست و گفت کسی ک خونه منتظرت نیست پس بریم خونه من شام بخوریم بعدش خودم میرسونمت.
اولش تعارف کردم اما داشتم از خوشحالی بال درمیارم ، برای اولین بار بود ک میخواستم برم و خونه اش رو ببینم ،
خونه اش برعکس تصوراتم ک فکر میکردم باید یک خونه ویلایی شکل باشه با این حجم از ثروت ولی فقط یک خونه معمولی مثل بقیه خونه ها بود ولی فضای داخلش مدرن تر بود و سبک خاص خودش رو داشت، همه چیز داخل خونه اش مرتب و تمیز بود وارد پذیرایی ک شدم یک راست رفتم و روی مبل نشستم رادمهر هم رفت ب سمت اتاقی ک توی یکی از گوشه های خونه بود ک ب گمونم اتاقش بود اینو وقتی فهمیدم ک لباس های تنش تغییر کرد و با لباس راحتی اومد و روبروم نشست ،
ی تیشرت مشکی با ی شلوارک مشکی رنگ ک وقتی نشست تا بالای زانوهاش رو برهنه کرد.
_ اینقدر اطراف رو دید نزن پیتزا تو بخور یخ کرد ، ب خودم ک اومدم دیدم بهم خیره شده از خجالت سرخ شدم و تازه فهمیدم چقدر گرسنه ام ، خیلی دوست داشتم ک باهاش حرف بزنم و بخندم اما مغزم ب کلی هنگ بود و چیزی برای گفتن پیدا نمیکرد!!!
پیتزا رو ک خوردم ازش تشکر کردم و جعبه پیتزا ها رو برداشتم و به آشپزخانه رفتم،دستام رو داشتم میشستم ک رادمهر هم وارد آشپزخونه شد و کنارم ایستاد تا دست هاش رو بشوره،
در یکی از کابینت ها رو باز کرد و یک شیشه ازش بیرون آورد ب سمتم نگاه کرد و گفت تا حالا مشروب خوردی ؟ با حالت گنگی بهش گفتم : ن
بعد رفت دوباره سر جاش نشست و گفت: ولی من سالهاست ک میخورم
حتی تو خونه هم نگه میدارم،وقتی ک میخورم راحت تر میتونم بخوابم ،
روبروش نشستم و مشروب خوردن شو تماشا کردم ، نمیدونم چقدر از مشروب خوردنش گذشت ک بهم ی پیک پیشنهاد کرد ک اگه دوست دارم بخورم،
حس دو دلی داشتم ولی آخرش قبول کردم و خوردم،مزه مزخرفی داشت و حس میکردم اسید ریختم تو معدم شاید چون اولین بارم بود این مزه ای بود برام چون برای رادمهر مزه خیلی خوبی داشت ، یک پیک مشروب ام شد چند تا ، برای اولین بار تو زندگیم مست بودم ، سرگیجه داشتم و حالت تهوع حس میکردم صورتم سرخ شده و دمای بدنم بالا رفته، رادمهر هم چشم هاش قرمز بود و بزور باز نگه داشته شده بودن،چیزی از مشروب هم باقی نمونده بود، همش خورده شده بود،نمیدونم ساعت چند شب بود ولی همین ک خواستم بلند بشم ک دیگه برم خونه برق رفت و همه جا تاریک شد ، هیچ چیزی دیده نمی شد و سرم گیج میرفت و چشم هام دیگه باز نمیشد.
_ چشم هام رو ک باز میکردم نور اذیت شون میکرد و دوباره میبستم ،
یعنی چی مگه چقدر گذشته ک صبح شده و همه جا روشن شده؟؟
چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم تا ب روشنایی عادت کنه،ب طرف ک نگاه کردم فضای اتاق ناشناس بود، دستی ب موهام کشیدم و خواستم از تخت پایین برم ک متوجه شدم چیزی تنم نیست و کاملا لختم!!!
حول شدم و پتو رو روی خودم کشیدم ، وجود فرد دیگه ای رو هم کنارم حس میکردم ،بغلم رو ک نگاه کردم مردی داخل پتو مچاله شده بود ،
آهسته پتو رو کنار زدم ک دیدم رادمهر هم کاملا لخت روی تخت خوابیده ،
نمیدونستم ک چ اتفاقی افتاده ، از روی تخت پایین اومد، سرم هنوز کمی گیج میرفت و سنگین بود،از بغل دیوار گرفتم و آهسته در اتاق رو باز کردم فضای بیرون آشفته بود
لباس هام هر کدوم ی سمتی پرت بود! لابه لای لباس هام لباس های رادمهر هم بود ،
قلبم تند میزد و بدون اینکه دنبال جوابی باشم لباس هام رو پوشیدم و از خونه رادمهر زدم بیرون،
مسیر خونه برام طولانی شده بود و ذهنم درگیر ، یعنی چ اتفاقی دیشب افتاده بود ؟
خودم رو ک ب خونه رسوندم مستقیم رفتم و لباس های تنم رو توی ماشین لباسشویی انداختم و خودم رو زیر دوش.
مغزم ب چیزی ک نباید فکر میکرد فکر میکرد!!
یعنی من با رادمهر خوابیده بودم ؟ دیشب چی شده بود ، چرا منو رادمهر لخت کنار هم بودیم ؟
قلبم تند میزد ، با خودم میگفتم مگه همچین چیزی نمیخواستی ؟ تو ب رادمهر رسیدی !!!
اما چرا ترس همه وجودم رو گرفته بود؟آهسته انگشتم رو بین پاهام بردم اما حس دردی نداشتم ؟ پس لخت بودنم چ معنی میداد؟
نگاهی ب خودم داخل آینه انداخت دور گردنم جای چنگ بود و سینه و باسنم کمی کبود بود، توی خودم مچاله شدم و زیر دوش چشم هام رو بستم.
بیرون ک اومدم اولین کاری ک کردم صبحانه خوردم تا انرژی داشته باشم برای فکر کردن،بعد خواستم گوشیم رو بردارم تا ببینم کسی زنگ نزده ک هرچی دنبالش گشتم نبود،مثل اینکه صبح با عجله بیرون اومده بودم گوشیم رو خونه رادمهر جا گذاشته بودم.
همینجوری هم نمیدونستم ک چیکار باید کنم الان گوشیم هم پیشش جا مونده بود،
حالا چطوری باید باهاش روبرو میشدم ؟!!
پایان بخش سوم
سوم عید شده بود و هنوز تنها بودم ، از صبح آسمون تیره و تار شده بود و بارون تمام شهر رو پر کرده بود،آدمی مثل من فقط با اومدن بارون آروم میشه
لیوان چاییم دستم بود و کنار پنجره خیره ب آسمون تاریک بارونی بودم 🙂
صدای آهنگی ک گوش میدادم با صدای بارون یکی شده بود ب این میگن یک حس خوب 🙂
توی حال و هوای خودم بودم ک صدای موزیک قطع شد و گوشیم شروع کرد ب زنگ خوردن ، ب سمت گوشیم چرخیدم بابا بود ، لابد زنگ زده بود ک بهم بگه شب ها خونه تنها نباشم و برم خونه عمم ، اما وقتی تلفن رو جواب دادم ی چیز کاملا غیر منطقی ازم خواست ک نمیدونستم چی باید جواب میدادم!!
فردا شب عروسی یکی از آشناهای دور مون بود ک بابام ازم خواست حتما برم و کادوی عروسی هم ببرم :///
اما خب اصلا ب من چ من اصلا نمیدونستم ک عروسی کی هست :///
اصلا نباید جواب تلفن رو میدادم :/
شب با کلی فکر و فحش دادن گذشت و رسید فردایی ک آسمونش مثل روز قبلش نبود و آفتاب بهاریش همه جا رو لبریز کرده بود
اول از همه ی صبحانه طولانی خوردم و بعدش به مامان زنگ زدم و هرچی بهونه آوردم ک شب ب اون عروسی نرم نشد ک نشد :/
آخرسر تسلیم خواسته شون شدم و تصمیم گرفتم ب عروسی برم ولی فقط نیم ساعت بمونم و خودم رو نشون بدم بعد برگردم اما غافل از اینکه در آینده چه اتفاقاتی ممکن بود رخ بده.
از حموم که اومدم بیرون نگاهی به ساعت آویزان روی دیوار انداختم ساعت هنوز ۶ نشده بود،هنوز کلی وقت داشتم ک ب جشن برسم برای همین زمان باقی مونده رو صرف آماده کردن خودم کردم هرچند زیاد مهم نبود.
زمان ک گذشت و وقت موعود رسید با ی اسنپ خودم رو ب تالار رسوندم ،
همه جا چراغانی بود ، صدای جیغ و دست و موزیک با هم قاطی شده بود ،
وارد سالن ک شدم اطراف رو نگاهی انداختم و خالی ترین میز و دورترین رو پیدا کردم و به سمتش رفتم ، چشمم ب میز بود ک یک مرتبه کسی دستم رو گرفت و سمت خودش کشید،ب سمتش نگاه کردم ، خودش بود رادمهر 🙂
اینجا چی کار میکرد؟چرا از دیدنش اینقدر خوشحال شدم ؟
اگه میدونستم تو هم میای ک با کله میومدم اینجا ، ای کاش لااقل بیشتر ب خودم میرسیدم و ی عطری میزدم !!!
منو ب سمت میزش کشید و ازم خواست بهشون ملحق بشم کنارش دو نفر دیگه هم بود ک فکر کنم همو میشناختن ولی زیاد حرف نمیزدن.
ازم پرسید ک چرا تنها اومدم ک بهش گفتم بقیه مسافرت هستن،چیز دیگه ای نگفت و خودش رو مشغول خوردن میوه های روی میز کرد.
چقدر خوشتیپ شده بود ی پیراهن سرمه ای تنش بود با ی کت شلوار طوسی 🙂
همیشه اینقدر جذاب بود یا اینکه امشب زیادی به خودش رسیده ؟؟
اینقدر زیر چشمی بهش نگاه کردم ک اصلا متوجه گذر زمان نشدم ، منی ک قرار بود نیم ساعت بمونم فقط الان بیشتر از یک ساعت هستش ک یکجا نشستم و دلم میخواد زمان اصلا نگذره.
اما رادمهر مثل من زیاد بهش خوش نمیگذشت مثل اینکه همش نگاهش ب ساعت تو دستش بود و یا گوشیش، آخر سر هم طاقت نیاورد و نگاهی بهم کرد و گفت من دارم میریم !
نگاهش کردم و گفتم کجا ؟ جواب داد ک کاری براش پیش اومده و باید بره
دستپاچه شده بودم ک چی کار کنم ، آخه اون نباشه منم بی دلیل اینجا چی کار کنم برای همین منم بلند شدم و گفتم پس منم میرم از جاهای شلوغ زیاد خوشم نمیاد .
خوشبختانه بهم پیشنهاد داد ک برسونتم منم تعارفش رو رد نکردم و سوار ماشین شدم :////
مسیر با پخش یک آهنگ آروم در حال گذر بود،
شام هم نخوردیم !
ب سمت صدا برگشتم ، ب چشم های سیاهش خیره شدم ولی چیزی نگفتم ،
کمی ک جلوتر رفتیم کنار ی فست فودی نگه داشت و رفت دوتا پیتزا خرید .
بوی پیتزا توی ماشین پیچیده بود و داشت گرسنه ام میکرد،
رادمهر باز هم سکوت رو شکست و گفت کسی ک خونه منتظرت نیست پس بریم خونه من شام بخوریم بعدش خودم میرسونمت.
اولش تعارف کردم اما داشتم از خوشحالی بال درمیارم ، برای اولین بار بود ک میخواستم برم و خونه اش رو ببینم ،
خونه اش برعکس تصوراتم ک فکر میکردم باید یک خونه ویلایی شکل باشه با این حجم از ثروت ولی فقط یک خونه معمولی مثل بقیه خونه ها بود ولی فضای داخلش مدرن تر بود و سبک خاص خودش رو داشت، همه چیز داخل خونه اش مرتب و تمیز بود وارد پذیرایی ک شدم یک راست رفتم و روی مبل نشستم رادمهر هم رفت ب سمت اتاقی ک توی یکی از گوشه های خونه بود ک ب گمونم اتاقش بود اینو وقتی فهمیدم ک لباس های تنش تغییر کرد و با لباس راحتی اومد و روبروم نشست ،
ی تیشرت مشکی با ی شلوارک مشکی رنگ ک وقتی نشست تا بالای زانوهاش رو برهنه کرد.
_ اینقدر اطراف رو دید نزن پیتزا تو بخور یخ کرد ، ب خودم ک اومدم دیدم بهم خیره شده از خجالت سرخ شدم و تازه فهمیدم چقدر گرسنه ام ، خیلی دوست داشتم ک باهاش حرف بزنم و بخندم اما مغزم ب کلی هنگ بود و چیزی برای گفتن پیدا نمیکرد!!!
پیتزا رو ک خوردم ازش تشکر کردم و جعبه پیتزا ها رو برداشتم و به آشپزخانه رفتم،دستام رو داشتم میشستم ک رادمهر هم وارد آشپزخونه شد و کنارم ایستاد تا دست هاش رو بشوره،
در یکی از کابینت ها رو باز کرد و یک شیشه ازش بیرون آورد ب سمتم نگاه کرد و گفت تا حالا مشروب خوردی ؟ با حالت گنگی بهش گفتم : ن
بعد رفت دوباره سر جاش نشست و گفت: ولی من سالهاست ک میخورم
حتی تو خونه هم نگه میدارم،وقتی ک میخورم راحت تر میتونم بخوابم ،
روبروش نشستم و مشروب خوردن شو تماشا کردم ، نمیدونم چقدر از مشروب خوردنش گذشت ک بهم ی پیک پیشنهاد کرد ک اگه دوست دارم بخورم،
حس دو دلی داشتم ولی آخرش قبول کردم و خوردم،مزه مزخرفی داشت و حس میکردم اسید ریختم تو معدم شاید چون اولین بارم بود این مزه ای بود برام چون برای رادمهر مزه خیلی خوبی داشت ، یک پیک مشروب ام شد چند تا ، برای اولین بار تو زندگیم مست بودم ، سرگیجه داشتم و حالت تهوع حس میکردم صورتم سرخ شده و دمای بدنم بالا رفته، رادمهر هم چشم هاش قرمز بود و بزور باز نگه داشته شده بودن،چیزی از مشروب هم باقی نمونده بود، همش خورده شده بود،نمیدونم ساعت چند شب بود ولی همین ک خواستم بلند بشم ک دیگه برم خونه برق رفت و همه جا تاریک شد ، هیچ چیزی دیده نمی شد و سرم گیج میرفت و چشم هام دیگه باز نمیشد.
_ چشم هام رو ک باز میکردم نور اذیت شون میکرد و دوباره میبستم ،
یعنی چی مگه چقدر گذشته ک صبح شده و همه جا روشن شده؟؟
چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم تا ب روشنایی عادت کنه،ب طرف ک نگاه کردم فضای اتاق ناشناس بود، دستی ب موهام کشیدم و خواستم از تخت پایین برم ک متوجه شدم چیزی تنم نیست و کاملا لختم!!!
حول شدم و پتو رو روی خودم کشیدم ، وجود فرد دیگه ای رو هم کنارم حس میکردم ،بغلم رو ک نگاه کردم مردی داخل پتو مچاله شده بود ،
آهسته پتو رو کنار زدم ک دیدم رادمهر هم کاملا لخت روی تخت خوابیده ،
نمیدونستم ک چ اتفاقی افتاده ، از روی تخت پایین اومد، سرم هنوز کمی گیج میرفت و سنگین بود،از بغل دیوار گرفتم و آهسته در اتاق رو باز کردم فضای بیرون آشفته بود
لباس هام هر کدوم ی سمتی پرت بود! لابه لای لباس هام لباس های رادمهر هم بود ،
قلبم تند میزد و بدون اینکه دنبال جوابی باشم لباس هام رو پوشیدم و از خونه رادمهر زدم بیرون،
مسیر خونه برام طولانی شده بود و ذهنم درگیر ، یعنی چ اتفاقی دیشب افتاده بود ؟
خودم رو ک ب خونه رسوندم مستقیم رفتم و لباس های تنم رو توی ماشین لباسشویی انداختم و خودم رو زیر دوش.
مغزم ب چیزی ک نباید فکر میکرد فکر میکرد!!
یعنی من با رادمهر خوابیده بودم ؟ دیشب چی شده بود ، چرا منو رادمهر لخت کنار هم بودیم ؟
قلبم تند میزد ، با خودم میگفتم مگه همچین چیزی نمیخواستی ؟ تو ب رادمهر رسیدی !!!
اما چرا ترس همه وجودم رو گرفته بود؟آهسته انگشتم رو بین پاهام بردم اما حس دردی نداشتم ؟ پس لخت بودنم چ معنی میداد؟
نگاهی ب خودم داخل آینه انداخت دور گردنم جای چنگ بود و سینه و باسنم کمی کبود بود، توی خودم مچاله شدم و زیر دوش چشم هام رو بستم.
بیرون ک اومدم اولین کاری ک کردم صبحانه خوردم تا انرژی داشته باشم برای فکر کردن،بعد خواستم گوشیم رو بردارم تا ببینم کسی زنگ نزده ک هرچی دنبالش گشتم نبود،مثل اینکه صبح با عجله بیرون اومده بودم گوشیم رو خونه رادمهر جا گذاشته بودم.
همینجوری هم نمیدونستم ک چیکار باید کنم الان گوشیم هم پیشش جا مونده بود،
حالا چطوری باید باهاش روبرو میشدم ؟!!
پایان بخش سوم
نوشته: PAIN
5 پاسخ به “خاطرات قبل از مرگ (۳)”
اول قسمت سوم رو خوندم بعدش به قسمت یک و دو برگشتم تا ببینم چی به چیهواقعا خوب بوداما اسم داستان خاطرات قبل مرگ و جمله اول قسمت یک که گفتی با پایان داستان توهم دیگه نیستیاولین داستانی تبدیل شدی که دوست ندارم به پایان برسه و قسمتای بعدش بیاناگه این کامنت میخونی باید بدونی به هیچ عنوانی حق نداری توی ذهن من خاطره بد بکاریدوست داشتم چیزی بهت بگم که کمی دلگرمت کنهاما ندارماماامالطفا بخاطر خودتم که شده طاقت بیار و مرد باشتو به خودت سال های طولانی زندگی بدهکاری
واو خیلی مشتاق ادامه داستانت هستم عزیزم.
قشنگ ترین و بهترین حس دنیا همینه که رها باشی و بی دلیل، بی دلیل بودن نقطه ی اول دلیل ساختنه و اونجا دوباره خودت رو از درون خودت متولد میکنی.بعد از این تولده که میفهمی زندگی بعنی چیداستانتم عالی بود و فوق العادهواقعا میشه بهش گفت داستان
خخخخخخخ
نمیخای باقیشو بذاری؟