تازگیا شب ها راحت تر میتونم بخوابم ، شاید بخاطر اینکه بعد مدت ها دارم کار فیزیکی انجام میدم
همین امروز ب چند تا ساختمان نیمه ساخته شده سر زدم و وسیله های لازم برای ادامه ساخت ساختمان ها رو بررسی کردم و سفارش دادم
الان دیگه بیشتر از یک ماه شده ک توی دفتر آقای رادمهر مشغول ب کارم
میشه گفت اکثر کار های لازم رو یاد گرفتم ،
از آقای رادمهر هم خبر خاصی نبود ، زیاد ب دفتر سر نمی زد و بیشتر کار هاش رو تلفنی میگفت و کمتر حضوری میشد پیداش کرد.
زمان هم ب عادی ترین شکل خودش میگذشت حتی اتفاق اولین ورودم ب دفتر هم کمرنگ شده بود،سعی میکردم ک بهش فکر نکنم اما هر بار با دیدن آقای رادمهر ناخودآگاه قلبم تند میزنه و همش نگاهم رو ازش می دزدم !
نمیدونم وقتی میبینمش چ مرگم میشه اما اون حس رو دوستش دارم 🙂
حسی ک باعث میشه اون روزم از حالت تاریک و رنگی ترین شکل ممکن خودش برسه،فقط کافی بود ک بهم نگاه کنه و ی لبخند بزنه یا اینکه بهم بگه شب خودم میرسونمت با مترو نرو،اون لحظه برام همه چیز قشنگ حتی غذایی ک ازش بدم میاد هم طعم خوبی میگیره ، شلوغی مترو دیگه برام غیر قابل تحمل نیست و زندگیم ب یکباره از یک ژانر سیاه و سفید ب یک ژانر رنگی تبدیل میشه 🙂
اما خب همه چیز ک اینطوری پیش نمیره ی روزی هم مثل ۸ آذر ۱۴۰۲ ک بخاطر اشتباهم ی عالمه میلگرد با سایز اشتباه سفارش دادم آقای رادمهر از دستم عصبانی شد و سرم داد زد و ی عالمه توبیخم کرد،
اون روز دیگه قشنگ نبود چیزی جز سیاهی دیده نمیشد ، از شلوغی مترو متنفر بودم و همه غذا ها برام بد مزه بود،
وقتی رسیدم خونه از خودم مجدد متنفر شدم و با خودم میگفتم دیگه نمیرم ب دفترش ، اما از یک طرف دیگه قلبم تیر میکشید:)
اون شب یکی از بدترین شب هام شده بود ، اما باز هم صبح ک از خواب بیدار شدم نتونستم از قلبم ببرم و رفتم ب دفتر ، همه چیز عادی بود انگار ک هیچ اتفاقی نیوفتاده بود ، رادمهر هم ک اصلا اون روز نیومد ، تمام روز منتظرش بودم بلکه بیاد و ببینمش.
آخر سر تایم کاری دفتر تموم شده و در دفتر بسته ، خودم رو توی کاپشنم خفه کرده بودم و ب سمت مترو میرفتم ک با صدای بوق ماشینی ب خودم اومدم .
خودش بود ، مردی ک توی سیاهی شب یه آدم دیگه میشه انگار روز ها ی آدم دیگه است و شب ها ی آدم دیگه، از دستش ناراحت بودم اما قلبم ب طرز عجیبی اون لحظه خوشحال بود ب سمتش رفتم و بهم گفت ک سوار شم،
گرمی ماشین و بوی تلخ ادکلن پخش شده داخلش حس قشنگی بهم میداد دوست داشتم زمان تو اون لحظه متوقف بشه و تو این عطر و فضا غرق بشم
ب بیرون خیره شده بودم و سکوت همه جا رو پوشونده بود
همش منتظر این بودم ک ب حرف بیاد و چیزی بگه ، ی کلمه هم کافی بود ک تا از این دپرسی در بیام ، ی نگاه ، ی لبخند ، میشه اسمم رو صدا بزنه !!
دیگه کم کم داشتم ب مرز جنون نزدیک میشدم
تو افکارم بودم ک بالاخره ب حرف اومد و منو ب سمت خودش کشوند
نگاهش غمگین بود ، سیاهی چشم هاش غم داشت ، دکمه بالای لباسش باز شده بود و چند تار موی سینه اش بیرون افتاده بود ،
بهم گفت ک در مورد دیروز متاسف هستش و اعصابش از ی جای دیگه بهم ریخته بوده.
اره همین یک کلمه باعث شد ک قلبم شروع به تند زدن کنه ، قلبم داشت پرواز میکرد، دلم میخواست ک فاصله بین مون رو صفرش کنم و توی خودم حلش کنم اما میدونستم ک نمیشه 🙂 واین قشنگ ترین درد دنیا برام بود 🙂
ماشین با ی ترمز آروم ایستاده شد ، چرا اینقدر فاصله برگشت ب خونه کوتاه شده بود چرا اینقدر سریع رسیدم ، نمیخواستم پیاده بشم ولی باید این اتفاق می افتاد خودم رو ب زور از ماشین پرت کردم بیرون و چند دقیقه ای کنار در خونه ایستادم
نگاهم ب آسمون بود ، از خدا گله داشتم ولی چیزی نگفتم ، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو ب داخل خونه پرت کردم.
_ماه آخر سال بود و شهر شلوغ تر از همیشه 🙂 همه داشتن برنامه تعطیلات شون رو می چیدن ، فقط من ذهنم درگیر بود ، در گیر اینکه تا ی مدت قرار نیست رادمهر رو ببینم ، فقط ازش چند تا عکس داشتم ک از پیج اینستاش برداشته بودم،ب همراه شماره سیو شدش تو گوشیم ک هیچ وقت قرار نبود بهم زنگ بزنه شماره ای ک Black CLOVER:) سیو شده بود ، ب معنی شبدرسیاه ، آدم ها کسانی رو ک دوست دارن همیشه با اسم خاصی تو گوشیشون سیو میکنن 🙂
تعطیلات نوروز بود و توی خونه دور خودم میچرخیدم ، حوصله ام ب کلی سر رفته بود،از ی طرف حس دلتنگی ب سینه ام چنگ میزد و از ی طرف هم سرما خوردگیم،حس و حال دکتر رفتن نداشتم و خودم رو با دارو های تو یخچال سعی میکردم درمان کنم.
تو این موقع اگه مامان بود ب احتمال زیاد ی آش درست میکرد تا حالم بهتر بشه ولی اونم با بابا و پارسا برادر کوچیکم رفته بودن شهرستان خونه پدری شون،خوشبختانه کاری ب من ندارن چون میدونن زیاد اهل گشت و گذار نیستم.
اگه آدم قبلی بودم ب احتمال زیاد تعطیلاتم رو با دیدم سریال،گیم و سفارش غذا های مورد علاقه ام میگذروندم اما الان حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم ، فقط میخوام زمان زود بگذره و بتونم دوباره رادمهر رو ببینم 🙂
اما زمان با آدم عاشق همیشه سر جنگ داره وقت هایی ک میخوای بگذره هر یک دقیقه اش ساعت ها طول میکشه و وقتی میخوای نگذره هر یک ساعت مثل یک دقیقه میگذره !!!
ب ناچار لباس هام رو عوض کردم از خونه زدم بیرون،هوا تازه تاریک شده بود و چراغ های شهر روشن ، همیشه وقتی دلم میگیره یا دلتنگ میشم ، ناخودآگاه میرم توی خیابون شروع میکنم ب قدم زدن ، اینقدر راه میرم تا پاهام درد بگیره!!
بیشتر از خدا گله میکنم ، راستش ب وجودش دیگه اعتقادی ندارم 🙂
ی روز ازش پرسیدم ک من سعی خودم رو میکنم ک مثل بقیه باشم ی آدم کاملا عادی ، مثل همه بچه های توی مدرسه ک بزرگترین سوال ذهن شون این بود ک زیر لباس دختر های مدرسه کناری چه شکلی ؟
یعنی همه چیز مثل همون فیلم های پورنی هستش ک میدیدن یا ن؟
یا اینکه چیکار کنن تا همزمان سه تا دوست دختر داشته باشن ولی کسی متوجه نشه،
یا لااقل وقتی میخوان پورن ببینن برن تو سایت های مختلف پورن دنبال کیس دختری باشن ک دوست دارن ،
ولی من چی هیچ حسی ب جنس مخالفم ندارم،بدن و شکل ظاهری هیچ دختری برام تحریک کننده نیست، وقتی میخوام پورن ببینم تو سایت های گی میرم و دنبال کیس مورد علاقه ام میگردم ، هرچی سنم بیشتر میشه ترسم از آینده بیشتر میشه ، من یک آدم اشتباه در یک دنیای درست بودم 🙂
هیچ راهی برای ادامه زندگی من وجود نداشت:)
وقتی ب خدا گفتم ک اگه جای من بودی و اینطوری دلت توی نوجوانی میگرفت، هیچکس رو نداشتی تا بهش بگی ک دردت چیه چیکار میکردی ؟
من کلی درد دارم بعد عاشق ی آدم شدم ک نه تنها همجنس خودم هستش بلکه از خودم بزرگتره و نامزد داره :((((
یعنی اگه تو خدا جای من بودی چیکار میکردی ؟
سکوت میکردم ولی جوابی نمیشنیدم این یعنی اینکه خدا هم جوابی نداشت 🙂
همین امروز ب چند تا ساختمان نیمه ساخته شده سر زدم و وسیله های لازم برای ادامه ساخت ساختمان ها رو بررسی کردم و سفارش دادم
الان دیگه بیشتر از یک ماه شده ک توی دفتر آقای رادمهر مشغول ب کارم
میشه گفت اکثر کار های لازم رو یاد گرفتم ،
از آقای رادمهر هم خبر خاصی نبود ، زیاد ب دفتر سر نمی زد و بیشتر کار هاش رو تلفنی میگفت و کمتر حضوری میشد پیداش کرد.
زمان هم ب عادی ترین شکل خودش میگذشت حتی اتفاق اولین ورودم ب دفتر هم کمرنگ شده بود،سعی میکردم ک بهش فکر نکنم اما هر بار با دیدن آقای رادمهر ناخودآگاه قلبم تند میزنه و همش نگاهم رو ازش می دزدم !
نمیدونم وقتی میبینمش چ مرگم میشه اما اون حس رو دوستش دارم 🙂
حسی ک باعث میشه اون روزم از حالت تاریک و رنگی ترین شکل ممکن خودش برسه،فقط کافی بود ک بهم نگاه کنه و ی لبخند بزنه یا اینکه بهم بگه شب خودم میرسونمت با مترو نرو،اون لحظه برام همه چیز قشنگ حتی غذایی ک ازش بدم میاد هم طعم خوبی میگیره ، شلوغی مترو دیگه برام غیر قابل تحمل نیست و زندگیم ب یکباره از یک ژانر سیاه و سفید ب یک ژانر رنگی تبدیل میشه 🙂
اما خب همه چیز ک اینطوری پیش نمیره ی روزی هم مثل ۸ آذر ۱۴۰۲ ک بخاطر اشتباهم ی عالمه میلگرد با سایز اشتباه سفارش دادم آقای رادمهر از دستم عصبانی شد و سرم داد زد و ی عالمه توبیخم کرد،
اون روز دیگه قشنگ نبود چیزی جز سیاهی دیده نمیشد ، از شلوغی مترو متنفر بودم و همه غذا ها برام بد مزه بود،
وقتی رسیدم خونه از خودم مجدد متنفر شدم و با خودم میگفتم دیگه نمیرم ب دفترش ، اما از یک طرف دیگه قلبم تیر میکشید:)
اون شب یکی از بدترین شب هام شده بود ، اما باز هم صبح ک از خواب بیدار شدم نتونستم از قلبم ببرم و رفتم ب دفتر ، همه چیز عادی بود انگار ک هیچ اتفاقی نیوفتاده بود ، رادمهر هم ک اصلا اون روز نیومد ، تمام روز منتظرش بودم بلکه بیاد و ببینمش.
آخر سر تایم کاری دفتر تموم شده و در دفتر بسته ، خودم رو توی کاپشنم خفه کرده بودم و ب سمت مترو میرفتم ک با صدای بوق ماشینی ب خودم اومدم .
خودش بود ، مردی ک توی سیاهی شب یه آدم دیگه میشه انگار روز ها ی آدم دیگه است و شب ها ی آدم دیگه، از دستش ناراحت بودم اما قلبم ب طرز عجیبی اون لحظه خوشحال بود ب سمتش رفتم و بهم گفت ک سوار شم،
گرمی ماشین و بوی تلخ ادکلن پخش شده داخلش حس قشنگی بهم میداد دوست داشتم زمان تو اون لحظه متوقف بشه و تو این عطر و فضا غرق بشم
ب بیرون خیره شده بودم و سکوت همه جا رو پوشونده بود
همش منتظر این بودم ک ب حرف بیاد و چیزی بگه ، ی کلمه هم کافی بود ک تا از این دپرسی در بیام ، ی نگاه ، ی لبخند ، میشه اسمم رو صدا بزنه !!
دیگه کم کم داشتم ب مرز جنون نزدیک میشدم
تو افکارم بودم ک بالاخره ب حرف اومد و منو ب سمت خودش کشوند
نگاهش غمگین بود ، سیاهی چشم هاش غم داشت ، دکمه بالای لباسش باز شده بود و چند تار موی سینه اش بیرون افتاده بود ،
بهم گفت ک در مورد دیروز متاسف هستش و اعصابش از ی جای دیگه بهم ریخته بوده.
اره همین یک کلمه باعث شد ک قلبم شروع به تند زدن کنه ، قلبم داشت پرواز میکرد، دلم میخواست ک فاصله بین مون رو صفرش کنم و توی خودم حلش کنم اما میدونستم ک نمیشه 🙂 واین قشنگ ترین درد دنیا برام بود 🙂
ماشین با ی ترمز آروم ایستاده شد ، چرا اینقدر فاصله برگشت ب خونه کوتاه شده بود چرا اینقدر سریع رسیدم ، نمیخواستم پیاده بشم ولی باید این اتفاق می افتاد خودم رو ب زور از ماشین پرت کردم بیرون و چند دقیقه ای کنار در خونه ایستادم
نگاهم ب آسمون بود ، از خدا گله داشتم ولی چیزی نگفتم ، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو ب داخل خونه پرت کردم.
_ماه آخر سال بود و شهر شلوغ تر از همیشه 🙂 همه داشتن برنامه تعطیلات شون رو می چیدن ، فقط من ذهنم درگیر بود ، در گیر اینکه تا ی مدت قرار نیست رادمهر رو ببینم ، فقط ازش چند تا عکس داشتم ک از پیج اینستاش برداشته بودم،ب همراه شماره سیو شدش تو گوشیم ک هیچ وقت قرار نبود بهم زنگ بزنه شماره ای ک Black CLOVER:) سیو شده بود ، ب معنی شبدرسیاه ، آدم ها کسانی رو ک دوست دارن همیشه با اسم خاصی تو گوشیشون سیو میکنن 🙂
تعطیلات نوروز بود و توی خونه دور خودم میچرخیدم ، حوصله ام ب کلی سر رفته بود،از ی طرف حس دلتنگی ب سینه ام چنگ میزد و از ی طرف هم سرما خوردگیم،حس و حال دکتر رفتن نداشتم و خودم رو با دارو های تو یخچال سعی میکردم درمان کنم.
تو این موقع اگه مامان بود ب احتمال زیاد ی آش درست میکرد تا حالم بهتر بشه ولی اونم با بابا و پارسا برادر کوچیکم رفته بودن شهرستان خونه پدری شون،خوشبختانه کاری ب من ندارن چون میدونن زیاد اهل گشت و گذار نیستم.
اگه آدم قبلی بودم ب احتمال زیاد تعطیلاتم رو با دیدم سریال،گیم و سفارش غذا های مورد علاقه ام میگذروندم اما الان حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم ، فقط میخوام زمان زود بگذره و بتونم دوباره رادمهر رو ببینم 🙂
اما زمان با آدم عاشق همیشه سر جنگ داره وقت هایی ک میخوای بگذره هر یک دقیقه اش ساعت ها طول میکشه و وقتی میخوای نگذره هر یک ساعت مثل یک دقیقه میگذره !!!
ب ناچار لباس هام رو عوض کردم از خونه زدم بیرون،هوا تازه تاریک شده بود و چراغ های شهر روشن ، همیشه وقتی دلم میگیره یا دلتنگ میشم ، ناخودآگاه میرم توی خیابون شروع میکنم ب قدم زدن ، اینقدر راه میرم تا پاهام درد بگیره!!
بیشتر از خدا گله میکنم ، راستش ب وجودش دیگه اعتقادی ندارم 🙂
ی روز ازش پرسیدم ک من سعی خودم رو میکنم ک مثل بقیه باشم ی آدم کاملا عادی ، مثل همه بچه های توی مدرسه ک بزرگترین سوال ذهن شون این بود ک زیر لباس دختر های مدرسه کناری چه شکلی ؟
یعنی همه چیز مثل همون فیلم های پورنی هستش ک میدیدن یا ن؟
یا اینکه چیکار کنن تا همزمان سه تا دوست دختر داشته باشن ولی کسی متوجه نشه،
یا لااقل وقتی میخوان پورن ببینن برن تو سایت های مختلف پورن دنبال کیس دختری باشن ک دوست دارن ،
ولی من چی هیچ حسی ب جنس مخالفم ندارم،بدن و شکل ظاهری هیچ دختری برام تحریک کننده نیست، وقتی میخوام پورن ببینم تو سایت های گی میرم و دنبال کیس مورد علاقه ام میگردم ، هرچی سنم بیشتر میشه ترسم از آینده بیشتر میشه ، من یک آدم اشتباه در یک دنیای درست بودم 🙂
هیچ راهی برای ادامه زندگی من وجود نداشت:)
وقتی ب خدا گفتم ک اگه جای من بودی و اینطوری دلت توی نوجوانی میگرفت، هیچکس رو نداشتی تا بهش بگی ک دردت چیه چیکار میکردی ؟
من کلی درد دارم بعد عاشق ی آدم شدم ک نه تنها همجنس خودم هستش بلکه از خودم بزرگتره و نامزد داره :((((
یعنی اگه تو خدا جای من بودی چیکار میکردی ؟
سکوت میکردم ولی جوابی نمیشنیدم این یعنی اینکه خدا هم جوابی نداشت 🙂
نوشته: PAIN
5 پاسخ به “خاطرات قبل از مرگ (۲)”
الان این چی بود مثلا؟
داستانت خوبه فقط بیشتر بنویس یکم کوتاه
قراربودداستانها حال و هوای سکس داشته باشندتا زندگی بیمزه روزانه رو راحتتر بگذرونیمنه اینکه بیشتر عصبی و پنچر بشیم
من دارم میخونمش پسر بنویسش حتما … و اون جمله لعنتیو جدی نگیر . تو قرار نیس تمومش کنی 🫠
این چی بود آخه😂👉