با سلام به همه دوستان
میخوام یکی دیگه از خاطره های سکسی خودم رو براتون تعریف کنم. این موضوع مربوط به سال گذشته میشه …
من اون موقع تو یکی از شرکتهای ساخت قطعات خودرو کار میکردم و سرپرست انبار بودم. تو اونجا من بالاترین سمت رو داشتم چون کارخونه و دفتر مرکزی، شهردیگه ای بود و ما نزدیکی کرج بودیم. تو انبار فقط من بودم و حدود 10 تا کارگر که همه تو قسمتهای مختلف مشغول فعالیت بودند. قسمت اداری و دفتری اونجا فقط من تنها بودم. کلاً راحت بودم و اینترنت و تلفن و … همه زیر دستم بود و صبح تا شب بجز اوقاتی که کار داشتم مشغول چت و اینترنت بازی با دوستای مجازیم بودم. تو این دوران با خیلی از دخترها رفیق شدم و با چندتاشون هم ارتباط برقرار کردم ولی این عسل که براتون داستانش رو تعریف می کنم از همه برام عزیزتر شد.
داستان از اونجایی شروع شد که یک روز من مشغول چت کردن با دوستانم بودم که یکدفعه متوجه شدم دو تا دختر به اسم مشابه عسل وارد شدند. من از اسم عسل خیلی خوشم میاد برای همین شروع کردم به صحبت کردن با اونا . یکیشون که کلاً خیلی سختگیر بود و کم حرف ولی اون یکی کمی حرف زد. این قضیه ادامه داشت تا اینکه دیدم اونها دارن با یه پسری که مزاحمشون شده جر و بحث میکنن بهمین خاطر منم خودم رو انداختم وسط و شروع به حمایت از دخترا کردم(خودشیرینی) خلاصه بعد از کمی درگیری با کلمات من و اون دوتا عسل از روم اصلی به روم فرعی رفتیم و همونجا بود که من و اون دو تا عسل با هم دوست شدیم. کم کم هر روز سر ساعت معینی اونها میومدن و کلی میگفتیم و میخندیدیم(خب بیکار بودیم دیگه) و من با یکی از این دو عسل دوست صمیمی شدم(همونی که از اولش با من حرف میزد اون یکی عسل دوستش بود و خانواده مذهبی داشت و خیلی از پسرا فراری بود) و با هم هر روز چت خصوصی میکردیم و برای هم درد دل میکردیم. عسل که بهم اعتماد پیدا کرده بود تمامی داستان زندگیش رو برای من تعریف کرد.
داستان زندگی عسل از زبون خودش
در سن 18 سالگی بودم که همراه خانواده برای تفریح به بیرون شهر رفته بودیم اونجا با یک پسری که از من چندین سال بزرگتر بود آشنا شدم. اون پسر به من گفت که ازم خوشش اومده و ازم دعوت کرد برای کار به شرکتش برم. من وضع مالی بدی نداشتم ولی کار کردن رو دوست داشتم برای همین قبول کردم چون از ظاهر اون پسر خوشم اومده بود. پسر جذاب و زیبایی بود. بعد از اینکه چند مدت در دفتر اون پسر مشغول کار بودم بهش دل بستم و اون هم دائم میگفت که دوستم داره و میخواد با من ازدواج کنه برای همین منم بهش اعتماد کردم و عاشقش شدم و بهمین سادگی اجازه دادم بهم دست بزنه …
بعداظهرها که همه میرفتن و شرکت خلوت میشد ما با هم سکس داشتیم و در یکی از همین روزها اون پرده منو زد. منم به خیال اینکه با من ازدواج میکنه بهش اجازه دادم ولی غافل از اینکه اون نامرد فقط قصد سکس کردن رو داشته و همه حرفهاش برای گول زدن من بوده چون کمی بعد فهمیدم اون با دخترهای زیادی رابطه داره و من فقط یکی از چندین دختری هستم که فریبش رو خوردم.
ولی قائله به اینجا ختم نشد من که سمت حسابدار اون رو داشتم یک فریب دیگه هم خوردم و بهش اعتماد کردم و بخاطر فساد مالی اون من هم شریک جرمش شدم و مدت یک ماه در زندان بودم ولی خدارو شکر آزاد شدم و به زندگیم برگشتم ولی چه فایده حالا دیگه من دختر نبودم و زن شده بودم ولی بدون شوهر و به هیچکس هم اعتماد نداشتم. از همه بدتر اینکه افسردگی شدیدی گرفته بودم و از اون زمان هم با کسی سکس نداشتم و این هم برام زجر آور بود چون طعم شیرین سکس رو چشیده بودم و برام ترکش سخت بود. الانم با مادرم زندگی می کنم و پدرم فوت کرده و برادرام هم ازدواج کردن و رفتن…
ادامه داستان از زبان خودم
خلاصه عسل خیلی داغون بود و دائم با من درد و دل میکرد منم مثل یک برادر خوب بهش دلداری میدادم و اونو به صبر دعوت میکردم و بهش امید میدادم. تا اینکه یک روز عسل پیشنهاد داد تلفنی با هم حرف بزنیم. هیجان زیادی داشتم که میخواستم صدای عسل رو بشنوم چون تو این مدت خیلی با هم صمیمی شده بودیم. منم یه جورایی بهش وابسته شده بودم. وقتی برای اولین بار صداش رو شنیدم قلبم لرزید. صدای خاصی داشت نه اینکه خیلی زیبا باشه ولی به دل من خیلی نشست. بعد از اون همش تلفنی با هم حرف میزدیم و کمتر چت روم میرفتیم. این قضیه گذشت و من کم کم علاقم به اون بیشتر میشد وبرای اینکه اون رو از دست ندم بهش گفتم براش یک پسر خوب جور می کنم که شرایط اون رو قبول کنه و باهاش ازدواج کنه یا حداقل باهاش دوستی کنه و کسی باشه که بشه بهش اعتماد کرد.
من چند نفری رو به عسل معرفی کردم ولی اون میگفت نمیتونه اعتماد کنه و ردشون میکرد. از طرفی خوشحال بودم که عسل اونارو رد میکنه چون دوست داشتم خودم باهاش باشم ولی جرات بیان حقیقت رو نداشتم چون از اولش گفته بودم من مثل برادرتم و نمیشد کاریش کرد تا اون شب …
اون شب خیلی باهاش حرف زدم و حسابی زیر زبونش رو کشیدم و فهمیدم که اونم بی دلیل پسرهای دیگه رو رد نمیکنه و حس کردم اونم دوست داره روابطمون بیشتر بشه برای همین دل رو به دریا زدم وبهش گفتم چیزی توی قلبم هست که نمیتونم بیان کنم که اونم بلافاصله گفت اتفاقا منم تو دلم چیزی هست ولی اول تو بگو تا منم بگم. منم بهش گفتم که خیلی بهش وابسته شدم و دوست دارم اون پسری باشم که قراره تو باهاش باشی همه جوره … عسل هم بی درنگ گفت منم همینو میخواستم ولی جرات بیانش رو نداشتم… خلاصه اون شب دیگه همه چیز رو شد و من و عسل قرار گذاشتیم تو مترو صادقیه همدیگرو ببنیم.
روز موعود فرا رسید. تو ایستگاه مترو بودم و همش در این فکر که اون چه شکلیه؟ البته اون کمی مشخصاتش رو بهم گفته بود ولی تو ذهنم نمیتونستم چهرش رو ترسیم کنم. بالاخره اومدش ولی اول تو شلوغی ایستگاه اون منو دیده بود بعد به من زنگ زد و گفت من پشتت وایسادم و بلافاصله برگشتم و دختری رو دیدم که دقیقا برعکس اون چیزی بود که تو تصورم بود. من فکر میکردم با دختری جا افتاده و قد بلند و درشت طرفم ولی برعکس عسل خیلی جمع و جور و لاغر بود ولی اندامش خوب بود و زیاد استخونی نبود. کمی تو ذوقم خورد چون عسل مشخصاتش رو به من درست نگفته بود تا غافلگیرم کنه. بهرحال جلو رفتم و باهاش دست دادم. به سمت خیابون راه افتادیم. عینک دودی زده بود و من هنوز چشمهاشو ندیده بودم. من ازش خواستم عینکش رو دربیاره تا چهرشو کامل ببینم. اون گفت مگه چهرم برات مهمه؟ گفتم نه ولی دوست دارم خوب ببینمت. عینکش رو که برداشت دوتا چشم درشت رو دیدم که به من خیره شده بودند و برق شیطنت رو میشد تو چشمهاش دید ولی چیزی که منو دوباره سرحال آورد لبهای عسل بود. لبهاش حسابی گوشتی بود و زیبا. از اون لبهای خوردنی که من دوست داشتم. دستهاش رو محکم گرفتم و برای عبور از خیابون به بالای پل عابر پیاده رفتیم. بالای پل کسی نبود منم از فرصت استفاده کردم و به عسل گفتم: یادته بهت گفتم بعضی وقتها من خیلی پررو میشم و هردیوونگی بگی از دستم برمیاد ولی تو باورت نمیشد؟ گفت :آره چطور؟ گفتم: الان میخوام همینجا لبهاتو بخورم عسل: ولی ممکنه کسی بیاد !! تازه از پایین پل هم دید داره و مردم میبینن؟ من: خب دیوونگیش تو همینه دیگه
بلافاصله دستم رو بردم پشت کمر عسل و کمی خمش کردم به سمت عقب و همزمان لبهامو روی لبهاش گذاشتم که اونم همراهیم کرد. چندین ثانیه لبهاشو میخوردم ولی احساس کردم داره به کمرش فشار میاد برای همین سریع بلندش کردم و گفتم: دیدی دیوونتم عسل با خنده گفت: واقعاً که باورم نمیشه اینقدر دیوونه باشی بعد بلند از بالای پل فریاد زد: شاهین دوست دارم
تو خیابونای ستارخان کمی چرخیدیم و بعدش رفتیم کافی شاپ وقتی اونجا بودیم همش تو چشمها و لبهای هم بودیم و حسابی داشتیم همدیگرو برانداز میکردیم.من زیاد خوش قیافه نیستم ولی صورت بانمکی دارم اینو همه میگن و مشخص بود عسل از من خوشش اومده اینو از نگاهاش میتونستم بفهمم.
چندین ساعت با هم بودیم و تو خیابونهای تهران میچرخیدیم موقع برگشت همراهش تا کرج که خونشون اونجا بود باهاش رفتم و تو ماشین همش سرش روی شونه های من بود. حسابی دیگه با هم قاطی شده بودیم. منم اون تصویر قبلی رو از ذهنم پاک کرده بودم و با واقعیت شیرینی که تو بغلم بود خوش بودم. روز خاطره انگیزی بود.
دیدارهای من و عسل ادامه داشت و نیاز به سکس در هر دومون بیداد میکرد ولی نمیدونم چرا غرورم اجازه نمیداد بهش بگم. شاید بدلیل اینکه کمی عاشقش شده بودم و نمیخواستم فکر کنه دنبال سکس هستم تا اینکه اون روز سر رسید.
اون روز قرار شد بریم سینما، منم خیلی خوشحال بودم چون توسینما تاریک بودو میتونستم حداقل لبهای عسل رو بخورم. رفتیم داخل سینما اونم یه فیلم بیخود که زیاد بیننده نداشت تا خلوت تر باشه جفتمون میدونستیم چی میخوایم.
رفتیم ته سالن نشستیم تا کسی پشت سرمون نباشه ولی چند تا دختر و پسر دیگه هم مثل ما اونجا بودن و خوشبختانه همه سرشون گرم خودشون بود و ما راحت بودیم. دست من همیشه پشت عسل بود و اون هم دست من رو میگرفت و بوس میکرد ولی اون روز حس کردم عسل هم خیلی داغه و شهوت زیادی داره چون دائم انگشت دستم رو میبرد سمت دهانش و با لباش مک میزد و منو حشری میکرد. کم کم به خودم جرات دادم و از روی لباس سینه هاش رو می مالیدم و اونم دستش رو آورد روی رونای منو می مالید و کمی بعد دستش رو روی کیرم حس کردم. منم که منتظر همین بودم دستم رو بردم پایین وسط پاهاش و گذاشتم رو کسش. میشد خیسی کسش رو حس کردو خیلی داغ بود. لبهامون بهم جفت شد و دیگه حواسمون به اطرافمون نبود ولی من زیرچشمی هوای اطراف رو داشتم که مامور سالن نیاد چون بقیه خودشون مشغول دستمالی کردن همدیگه بودن…
عسل دیگه لب نمیگرفت بلکه داشت لبهای منو میمکید منم همراهیش میکردم. شهوت تمام وجودمون رو گرفته بود و حسابی نیاز به سکس رو حس میکردیم.کیرم حسابی قد کشیده بود بخصوص که عسلم داشت سرشو میمالید و حسابی بزرگ شده بود …
من: عسل میدونی که خیلی دوست دارم و برام خودت مهمی ولی باورکن خیلی نیاز دارم تا باهات سکس کنم دیگه طاقت ندارم.
عسل: منم دوست دارم عزیزم و تا الان هم که باهات سکس نکردم بخاطر این بود که خواستم امتحانت کنم ولی بهت اعتماد دارم. منم خیلی دوست دارم باهات بخوابم ولی الان جایی نداریم که بریم؟
من: خونه ما کسی نیست تا شب هم کسی نمیاد اگر واقعا دوست داری فیلم رو بیخیال بشیم و یک ماشین دربست بگیریم و بریم خونه
عسل هم که شهوت از سر و روش میبارید دست منو گرفت و به سرعت از سینما خارج شدیم. اولین تاکسی که دیدم گفتم دربست و رفتیم خونه …
وقتی رسیدیم خونه خوشبختانه کسی تو راهروهای آپارتمانمون نبود و راحت رفتیم داخل خونه، عسل تا وارد خونه شد روسری و مانتوشو در آورد و پرت کرد روی زمین و دستهاشو باز کرد یعنی بیا تو بغلم …
به سرعت عسل رو به آغوش کشیدم و لبهامون بهم قفل شد. همینطور که لبشو میخوردم از زمین بلندش کردم و بردمش اتاق خواب و گذاشتمش روی تختخواب و خودمم افتادم روش …
چند دقیقه ای که لبهای همدیگرو میخوردیم حسابی دستامون هم کار میکرد و اون کیر منو میمالید و منم کس اونو ولی میخواستم براش این سکس خاطره بشه برای همین زود نکردمش و شروع کردم به خوردن زیرگلوش و لاله گوشش که وقتی اونا رو میخوردم حسابی حشری میشد و میگفت جووووووووووونننن دوست دارم .
کم کم رفتم پایین و دکمه های پیراهنشو باز کردم و سوتینش رو درآوردم و دوتا سینه مثل لیمو بهم چشمک زد حسابی سینه هاشو براش خوردم و با دوتا دستام حسابی فشارشون میدادم و با نوک زبونم نوک سینه هاشو لیس میزدم. عسل هم هر چند ثانیه یکبار منم میکشید بالا و لبمو میخورد و دوباره من میرفتم پایینتر.شلوار و شورتش رو در آوردم و خواستم کسشو براش بخورم ولی اجازه نداد و گفت خیلی حشری شدم نیازی نیست و گفت حالا نوبت منه …
عسل شروع کرد از بالا تلافی کردن و هرکاری من کرده بودم برام انجام داد و رسید به شلوارم. از روی شلوار به کیرم دندون میزد تحریکم میکرد. بعدش شلوارم رو کشید پایین و شرتم رو در آورد و کیرم مثل فنر پرید جلوی چشمهاش …
دائم میگفت من کیر شاهینو میخوام منم میگفتم بخور عزیزم مال خودته خلاصه ادای فیلمها رو در میاوردیم. حسابی برام ساک زد و منم کلی حالشو بردم. خیلی خوب ساک میزد انگار حرفه ای بود. تو فضا بودم داشتم با کسی که دوستش داشتم سکس میکردم اونم یه سکس توپ و عالی …
دیگه طاقتمو بریده بود کیرمو از زیر لبهای قشنگش درآوردم و گفتم بسه عزیزم ممنون… کشیدمش روی خودم و دوباره لبهای همو عاشقانه خوردیم تا اینکه عسل گفت: شاهین منو بکن زود باش دارم دیوونه میشم. من طاق باز خوابوندمش و کیرم رو چندین بار روی کسش کشیدم که آخ و اوخش در اومد و گفت بکن دیگه کشتی منو منم بدجنسی میکردم و بیشتر طولش میدادم میدونستم تشنه تر میشه ولی بهش بیشتر حال میده وقتی که حسابی حواسش رو پرت کردم یهو کیرمو تا ته کردم تو کسش چون حسابی آب انداخته بود راحت تا ته رفت توش… اومممممممم
آهی که عسل کشید حسابی حشریم کرد و منم حرکت کمرم رو تندتر کردم و شروع به کردن کسش کردم. کسش زیاد تنگ نبود معلوم بود حسابی اون پسره میکردتش…
عسل که تو زمین نبود و حسابی داشت حال میکرد و فقط میگفت جووون بکن تندتر بکن منم با حرفهاش بیشتر تحریک میشدم و حرکتم رو تندتر میکردم. کم کم حس کردم آبم داره میاد ولی دوست نداشتم به این زودی تموم بشه برای همین پوزیشن رو عوض کردم به حالت سگی خوابوندمش و از پشت کردم تو کسش و دوباره شروع کردم تلمبه زدن …
هر وقت آبم میخواست بیاد در میاوردم و کمی میزدم رو باسن عسل تا از اون داغی در بیاد بعد با یه پوزیشن جدید میکردمش همه جوری کردمش حتی گرفتمش تو بغلم و از روی زمین بلندش کردم و میکردمش چون سبک بود چند دقیقه تونستم کنترلش کنم و بین این حرکات هم عسل کیرم رو میخورد …
یک ساعتی مشغول بودیم و وقتی خسته میشدیم لبهای همو میخوردیم تا اینکه بالاخره در یکی از پوزیشنها که حسابی حرکتهام دیوونه وار تند شده بود آبم اومد ریختم روی شکمش … از عسل پرسیدم که اونم ارضا شده یا نه اونم گفتم چندبار ارضا شده که یکیش همون بار اول بوده که کیرم رفته تو کسش…
خلاصه با هم رفتیم حموم و بعدش بغل همدیگه خوابیدیم و لبهامون بهم قفل شد…
بعد از اون روز چندین بار با هم سکس داشتیم که هرکدومش خاطره انگیز و سکسی بود برام ولی این اولین بارش طعم دیگه ای داشت.
حتماً این سوال براتون پیش اومده که الان عسل کجاست و رابطمون چجوریه؟
باید بگم متاسفانه بعد از مدتی متوجه شدم با پسر دیگه ای ارتباط داره و تو خیابون با هم دیدمشون و یک کتک کاری مفصل هم کردم و پای یک چشمم هم یه بادمجون یادگاری موند. خیلی طول کشید تا فراموشش کنم خیلی داغون بودم و فقط یکماهی مریض شده بودم و بی دلیل اشک میریختم مثل دخترها شده بودم. ولی به هر طریقی بود تونستم فراموشش کنم ولی هیچ وقت خاطرات شیرینی رو که با اون داشتم از یادم نمیره هنوزم ته قلبم دوستش دارم ولی نفرت نمیزاره بهش فکر کنم.
و به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت عاشق دختر دیگه ای نشم حتی اگر شبانه روز در آغوشم باشه و بهم بگه عاشقتم …
دوستدار شما شاهین
[email protected]
میخوام یکی دیگه از خاطره های سکسی خودم رو براتون تعریف کنم. این موضوع مربوط به سال گذشته میشه …
من اون موقع تو یکی از شرکتهای ساخت قطعات خودرو کار میکردم و سرپرست انبار بودم. تو اونجا من بالاترین سمت رو داشتم چون کارخونه و دفتر مرکزی، شهردیگه ای بود و ما نزدیکی کرج بودیم. تو انبار فقط من بودم و حدود 10 تا کارگر که همه تو قسمتهای مختلف مشغول فعالیت بودند. قسمت اداری و دفتری اونجا فقط من تنها بودم. کلاً راحت بودم و اینترنت و تلفن و … همه زیر دستم بود و صبح تا شب بجز اوقاتی که کار داشتم مشغول چت و اینترنت بازی با دوستای مجازیم بودم. تو این دوران با خیلی از دخترها رفیق شدم و با چندتاشون هم ارتباط برقرار کردم ولی این عسل که براتون داستانش رو تعریف می کنم از همه برام عزیزتر شد.
داستان از اونجایی شروع شد که یک روز من مشغول چت کردن با دوستانم بودم که یکدفعه متوجه شدم دو تا دختر به اسم مشابه عسل وارد شدند. من از اسم عسل خیلی خوشم میاد برای همین شروع کردم به صحبت کردن با اونا . یکیشون که کلاً خیلی سختگیر بود و کم حرف ولی اون یکی کمی حرف زد. این قضیه ادامه داشت تا اینکه دیدم اونها دارن با یه پسری که مزاحمشون شده جر و بحث میکنن بهمین خاطر منم خودم رو انداختم وسط و شروع به حمایت از دخترا کردم(خودشیرینی) خلاصه بعد از کمی درگیری با کلمات من و اون دوتا عسل از روم اصلی به روم فرعی رفتیم و همونجا بود که من و اون دو تا عسل با هم دوست شدیم. کم کم هر روز سر ساعت معینی اونها میومدن و کلی میگفتیم و میخندیدیم(خب بیکار بودیم دیگه) و من با یکی از این دو عسل دوست صمیمی شدم(همونی که از اولش با من حرف میزد اون یکی عسل دوستش بود و خانواده مذهبی داشت و خیلی از پسرا فراری بود) و با هم هر روز چت خصوصی میکردیم و برای هم درد دل میکردیم. عسل که بهم اعتماد پیدا کرده بود تمامی داستان زندگیش رو برای من تعریف کرد.
داستان زندگی عسل از زبون خودش
در سن 18 سالگی بودم که همراه خانواده برای تفریح به بیرون شهر رفته بودیم اونجا با یک پسری که از من چندین سال بزرگتر بود آشنا شدم. اون پسر به من گفت که ازم خوشش اومده و ازم دعوت کرد برای کار به شرکتش برم. من وضع مالی بدی نداشتم ولی کار کردن رو دوست داشتم برای همین قبول کردم چون از ظاهر اون پسر خوشم اومده بود. پسر جذاب و زیبایی بود. بعد از اینکه چند مدت در دفتر اون پسر مشغول کار بودم بهش دل بستم و اون هم دائم میگفت که دوستم داره و میخواد با من ازدواج کنه برای همین منم بهش اعتماد کردم و عاشقش شدم و بهمین سادگی اجازه دادم بهم دست بزنه …
بعداظهرها که همه میرفتن و شرکت خلوت میشد ما با هم سکس داشتیم و در یکی از همین روزها اون پرده منو زد. منم به خیال اینکه با من ازدواج میکنه بهش اجازه دادم ولی غافل از اینکه اون نامرد فقط قصد سکس کردن رو داشته و همه حرفهاش برای گول زدن من بوده چون کمی بعد فهمیدم اون با دخترهای زیادی رابطه داره و من فقط یکی از چندین دختری هستم که فریبش رو خوردم.
ولی قائله به اینجا ختم نشد من که سمت حسابدار اون رو داشتم یک فریب دیگه هم خوردم و بهش اعتماد کردم و بخاطر فساد مالی اون من هم شریک جرمش شدم و مدت یک ماه در زندان بودم ولی خدارو شکر آزاد شدم و به زندگیم برگشتم ولی چه فایده حالا دیگه من دختر نبودم و زن شده بودم ولی بدون شوهر و به هیچکس هم اعتماد نداشتم. از همه بدتر اینکه افسردگی شدیدی گرفته بودم و از اون زمان هم با کسی سکس نداشتم و این هم برام زجر آور بود چون طعم شیرین سکس رو چشیده بودم و برام ترکش سخت بود. الانم با مادرم زندگی می کنم و پدرم فوت کرده و برادرام هم ازدواج کردن و رفتن…
ادامه داستان از زبان خودم
خلاصه عسل خیلی داغون بود و دائم با من درد و دل میکرد منم مثل یک برادر خوب بهش دلداری میدادم و اونو به صبر دعوت میکردم و بهش امید میدادم. تا اینکه یک روز عسل پیشنهاد داد تلفنی با هم حرف بزنیم. هیجان زیادی داشتم که میخواستم صدای عسل رو بشنوم چون تو این مدت خیلی با هم صمیمی شده بودیم. منم یه جورایی بهش وابسته شده بودم. وقتی برای اولین بار صداش رو شنیدم قلبم لرزید. صدای خاصی داشت نه اینکه خیلی زیبا باشه ولی به دل من خیلی نشست. بعد از اون همش تلفنی با هم حرف میزدیم و کمتر چت روم میرفتیم. این قضیه گذشت و من کم کم علاقم به اون بیشتر میشد وبرای اینکه اون رو از دست ندم بهش گفتم براش یک پسر خوب جور می کنم که شرایط اون رو قبول کنه و باهاش ازدواج کنه یا حداقل باهاش دوستی کنه و کسی باشه که بشه بهش اعتماد کرد.
من چند نفری رو به عسل معرفی کردم ولی اون میگفت نمیتونه اعتماد کنه و ردشون میکرد. از طرفی خوشحال بودم که عسل اونارو رد میکنه چون دوست داشتم خودم باهاش باشم ولی جرات بیان حقیقت رو نداشتم چون از اولش گفته بودم من مثل برادرتم و نمیشد کاریش کرد تا اون شب …
اون شب خیلی باهاش حرف زدم و حسابی زیر زبونش رو کشیدم و فهمیدم که اونم بی دلیل پسرهای دیگه رو رد نمیکنه و حس کردم اونم دوست داره روابطمون بیشتر بشه برای همین دل رو به دریا زدم وبهش گفتم چیزی توی قلبم هست که نمیتونم بیان کنم که اونم بلافاصله گفت اتفاقا منم تو دلم چیزی هست ولی اول تو بگو تا منم بگم. منم بهش گفتم که خیلی بهش وابسته شدم و دوست دارم اون پسری باشم که قراره تو باهاش باشی همه جوره … عسل هم بی درنگ گفت منم همینو میخواستم ولی جرات بیانش رو نداشتم… خلاصه اون شب دیگه همه چیز رو شد و من و عسل قرار گذاشتیم تو مترو صادقیه همدیگرو ببنیم.
روز موعود فرا رسید. تو ایستگاه مترو بودم و همش در این فکر که اون چه شکلیه؟ البته اون کمی مشخصاتش رو بهم گفته بود ولی تو ذهنم نمیتونستم چهرش رو ترسیم کنم. بالاخره اومدش ولی اول تو شلوغی ایستگاه اون منو دیده بود بعد به من زنگ زد و گفت من پشتت وایسادم و بلافاصله برگشتم و دختری رو دیدم که دقیقا برعکس اون چیزی بود که تو تصورم بود. من فکر میکردم با دختری جا افتاده و قد بلند و درشت طرفم ولی برعکس عسل خیلی جمع و جور و لاغر بود ولی اندامش خوب بود و زیاد استخونی نبود. کمی تو ذوقم خورد چون عسل مشخصاتش رو به من درست نگفته بود تا غافلگیرم کنه. بهرحال جلو رفتم و باهاش دست دادم. به سمت خیابون راه افتادیم. عینک دودی زده بود و من هنوز چشمهاشو ندیده بودم. من ازش خواستم عینکش رو دربیاره تا چهرشو کامل ببینم. اون گفت مگه چهرم برات مهمه؟ گفتم نه ولی دوست دارم خوب ببینمت. عینکش رو که برداشت دوتا چشم درشت رو دیدم که به من خیره شده بودند و برق شیطنت رو میشد تو چشمهاش دید ولی چیزی که منو دوباره سرحال آورد لبهای عسل بود. لبهاش حسابی گوشتی بود و زیبا. از اون لبهای خوردنی که من دوست داشتم. دستهاش رو محکم گرفتم و برای عبور از خیابون به بالای پل عابر پیاده رفتیم. بالای پل کسی نبود منم از فرصت استفاده کردم و به عسل گفتم: یادته بهت گفتم بعضی وقتها من خیلی پررو میشم و هردیوونگی بگی از دستم برمیاد ولی تو باورت نمیشد؟ گفت :آره چطور؟ گفتم: الان میخوام همینجا لبهاتو بخورم عسل: ولی ممکنه کسی بیاد !! تازه از پایین پل هم دید داره و مردم میبینن؟ من: خب دیوونگیش تو همینه دیگه
بلافاصله دستم رو بردم پشت کمر عسل و کمی خمش کردم به سمت عقب و همزمان لبهامو روی لبهاش گذاشتم که اونم همراهیم کرد. چندین ثانیه لبهاشو میخوردم ولی احساس کردم داره به کمرش فشار میاد برای همین سریع بلندش کردم و گفتم: دیدی دیوونتم عسل با خنده گفت: واقعاً که باورم نمیشه اینقدر دیوونه باشی بعد بلند از بالای پل فریاد زد: شاهین دوست دارم
تو خیابونای ستارخان کمی چرخیدیم و بعدش رفتیم کافی شاپ وقتی اونجا بودیم همش تو چشمها و لبهای هم بودیم و حسابی داشتیم همدیگرو برانداز میکردیم.من زیاد خوش قیافه نیستم ولی صورت بانمکی دارم اینو همه میگن و مشخص بود عسل از من خوشش اومده اینو از نگاهاش میتونستم بفهمم.
چندین ساعت با هم بودیم و تو خیابونهای تهران میچرخیدیم موقع برگشت همراهش تا کرج که خونشون اونجا بود باهاش رفتم و تو ماشین همش سرش روی شونه های من بود. حسابی دیگه با هم قاطی شده بودیم. منم اون تصویر قبلی رو از ذهنم پاک کرده بودم و با واقعیت شیرینی که تو بغلم بود خوش بودم. روز خاطره انگیزی بود.
دیدارهای من و عسل ادامه داشت و نیاز به سکس در هر دومون بیداد میکرد ولی نمیدونم چرا غرورم اجازه نمیداد بهش بگم. شاید بدلیل اینکه کمی عاشقش شده بودم و نمیخواستم فکر کنه دنبال سکس هستم تا اینکه اون روز سر رسید.
اون روز قرار شد بریم سینما، منم خیلی خوشحال بودم چون توسینما تاریک بودو میتونستم حداقل لبهای عسل رو بخورم. رفتیم داخل سینما اونم یه فیلم بیخود که زیاد بیننده نداشت تا خلوت تر باشه جفتمون میدونستیم چی میخوایم.
رفتیم ته سالن نشستیم تا کسی پشت سرمون نباشه ولی چند تا دختر و پسر دیگه هم مثل ما اونجا بودن و خوشبختانه همه سرشون گرم خودشون بود و ما راحت بودیم. دست من همیشه پشت عسل بود و اون هم دست من رو میگرفت و بوس میکرد ولی اون روز حس کردم عسل هم خیلی داغه و شهوت زیادی داره چون دائم انگشت دستم رو میبرد سمت دهانش و با لباش مک میزد و منو حشری میکرد. کم کم به خودم جرات دادم و از روی لباس سینه هاش رو می مالیدم و اونم دستش رو آورد روی رونای منو می مالید و کمی بعد دستش رو روی کیرم حس کردم. منم که منتظر همین بودم دستم رو بردم پایین وسط پاهاش و گذاشتم رو کسش. میشد خیسی کسش رو حس کردو خیلی داغ بود. لبهامون بهم جفت شد و دیگه حواسمون به اطرافمون نبود ولی من زیرچشمی هوای اطراف رو داشتم که مامور سالن نیاد چون بقیه خودشون مشغول دستمالی کردن همدیگه بودن…
عسل دیگه لب نمیگرفت بلکه داشت لبهای منو میمکید منم همراهیش میکردم. شهوت تمام وجودمون رو گرفته بود و حسابی نیاز به سکس رو حس میکردیم.کیرم حسابی قد کشیده بود بخصوص که عسلم داشت سرشو میمالید و حسابی بزرگ شده بود …
من: عسل میدونی که خیلی دوست دارم و برام خودت مهمی ولی باورکن خیلی نیاز دارم تا باهات سکس کنم دیگه طاقت ندارم.
عسل: منم دوست دارم عزیزم و تا الان هم که باهات سکس نکردم بخاطر این بود که خواستم امتحانت کنم ولی بهت اعتماد دارم. منم خیلی دوست دارم باهات بخوابم ولی الان جایی نداریم که بریم؟
من: خونه ما کسی نیست تا شب هم کسی نمیاد اگر واقعا دوست داری فیلم رو بیخیال بشیم و یک ماشین دربست بگیریم و بریم خونه
عسل هم که شهوت از سر و روش میبارید دست منو گرفت و به سرعت از سینما خارج شدیم. اولین تاکسی که دیدم گفتم دربست و رفتیم خونه …
وقتی رسیدیم خونه خوشبختانه کسی تو راهروهای آپارتمانمون نبود و راحت رفتیم داخل خونه، عسل تا وارد خونه شد روسری و مانتوشو در آورد و پرت کرد روی زمین و دستهاشو باز کرد یعنی بیا تو بغلم …
به سرعت عسل رو به آغوش کشیدم و لبهامون بهم قفل شد. همینطور که لبشو میخوردم از زمین بلندش کردم و بردمش اتاق خواب و گذاشتمش روی تختخواب و خودمم افتادم روش …
چند دقیقه ای که لبهای همدیگرو میخوردیم حسابی دستامون هم کار میکرد و اون کیر منو میمالید و منم کس اونو ولی میخواستم براش این سکس خاطره بشه برای همین زود نکردمش و شروع کردم به خوردن زیرگلوش و لاله گوشش که وقتی اونا رو میخوردم حسابی حشری میشد و میگفت جووووووووووونننن دوست دارم .
کم کم رفتم پایین و دکمه های پیراهنشو باز کردم و سوتینش رو درآوردم و دوتا سینه مثل لیمو بهم چشمک زد حسابی سینه هاشو براش خوردم و با دوتا دستام حسابی فشارشون میدادم و با نوک زبونم نوک سینه هاشو لیس میزدم. عسل هم هر چند ثانیه یکبار منم میکشید بالا و لبمو میخورد و دوباره من میرفتم پایینتر.شلوار و شورتش رو در آوردم و خواستم کسشو براش بخورم ولی اجازه نداد و گفت خیلی حشری شدم نیازی نیست و گفت حالا نوبت منه …
عسل شروع کرد از بالا تلافی کردن و هرکاری من کرده بودم برام انجام داد و رسید به شلوارم. از روی شلوار به کیرم دندون میزد تحریکم میکرد. بعدش شلوارم رو کشید پایین و شرتم رو در آورد و کیرم مثل فنر پرید جلوی چشمهاش …
دائم میگفت من کیر شاهینو میخوام منم میگفتم بخور عزیزم مال خودته خلاصه ادای فیلمها رو در میاوردیم. حسابی برام ساک زد و منم کلی حالشو بردم. خیلی خوب ساک میزد انگار حرفه ای بود. تو فضا بودم داشتم با کسی که دوستش داشتم سکس میکردم اونم یه سکس توپ و عالی …
دیگه طاقتمو بریده بود کیرمو از زیر لبهای قشنگش درآوردم و گفتم بسه عزیزم ممنون… کشیدمش روی خودم و دوباره لبهای همو عاشقانه خوردیم تا اینکه عسل گفت: شاهین منو بکن زود باش دارم دیوونه میشم. من طاق باز خوابوندمش و کیرم رو چندین بار روی کسش کشیدم که آخ و اوخش در اومد و گفت بکن دیگه کشتی منو منم بدجنسی میکردم و بیشتر طولش میدادم میدونستم تشنه تر میشه ولی بهش بیشتر حال میده وقتی که حسابی حواسش رو پرت کردم یهو کیرمو تا ته کردم تو کسش چون حسابی آب انداخته بود راحت تا ته رفت توش… اومممممممم
آهی که عسل کشید حسابی حشریم کرد و منم حرکت کمرم رو تندتر کردم و شروع به کردن کسش کردم. کسش زیاد تنگ نبود معلوم بود حسابی اون پسره میکردتش…
عسل که تو زمین نبود و حسابی داشت حال میکرد و فقط میگفت جووون بکن تندتر بکن منم با حرفهاش بیشتر تحریک میشدم و حرکتم رو تندتر میکردم. کم کم حس کردم آبم داره میاد ولی دوست نداشتم به این زودی تموم بشه برای همین پوزیشن رو عوض کردم به حالت سگی خوابوندمش و از پشت کردم تو کسش و دوباره شروع کردم تلمبه زدن …
هر وقت آبم میخواست بیاد در میاوردم و کمی میزدم رو باسن عسل تا از اون داغی در بیاد بعد با یه پوزیشن جدید میکردمش همه جوری کردمش حتی گرفتمش تو بغلم و از روی زمین بلندش کردم و میکردمش چون سبک بود چند دقیقه تونستم کنترلش کنم و بین این حرکات هم عسل کیرم رو میخورد …
یک ساعتی مشغول بودیم و وقتی خسته میشدیم لبهای همو میخوردیم تا اینکه بالاخره در یکی از پوزیشنها که حسابی حرکتهام دیوونه وار تند شده بود آبم اومد ریختم روی شکمش … از عسل پرسیدم که اونم ارضا شده یا نه اونم گفتم چندبار ارضا شده که یکیش همون بار اول بوده که کیرم رفته تو کسش…
خلاصه با هم رفتیم حموم و بعدش بغل همدیگه خوابیدیم و لبهامون بهم قفل شد…
بعد از اون روز چندین بار با هم سکس داشتیم که هرکدومش خاطره انگیز و سکسی بود برام ولی این اولین بارش طعم دیگه ای داشت.
حتماً این سوال براتون پیش اومده که الان عسل کجاست و رابطمون چجوریه؟
باید بگم متاسفانه بعد از مدتی متوجه شدم با پسر دیگه ای ارتباط داره و تو خیابون با هم دیدمشون و یک کتک کاری مفصل هم کردم و پای یک چشمم هم یه بادمجون یادگاری موند. خیلی طول کشید تا فراموشش کنم خیلی داغون بودم و فقط یکماهی مریض شده بودم و بی دلیل اشک میریختم مثل دخترها شده بودم. ولی به هر طریقی بود تونستم فراموشش کنم ولی هیچ وقت خاطرات شیرینی رو که با اون داشتم از یادم نمیره هنوزم ته قلبم دوستش دارم ولی نفرت نمیزاره بهش فکر کنم.
و به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت عاشق دختر دیگه ای نشم حتی اگر شبانه روز در آغوشم باشه و بهم بگه عاشقتم …
دوستدار شما شاهین
[email protected]
نوشته: شاهین 27
58 پاسخ به “خاطرات سکسی شاهین با عسل”
شلام من اومدم!
جي بكم والا?به نظر كه باور كردني بود تا حدودي!به هر حال اكه واقعي بود خيلي متاسفمهمون بهتر كه اون جنده مال تو نشدبيخيالش شوخواهر دنيارو كاييديم!الان بذاريم خودمونو بكنن?نوبره والا!
مرسی از اینکه وقت گذاشتی دخمل نانازیباورکن جز حقیقت چیزی نگفتم
khahej azizfadatb har hal motasefam,un jende ham hatman liaqateto nadajte,khodeto ajiat naton 😉
سلام بجه ها من كاربر جديدممرسي شاهين جان عالي بود
سلام دوست عزیز خوش اومدی به سایت بکن تو
اگه داستانت واقعیه که خب متاسفم ضربه بدی بوده به نظر میاد به قول خودت دلتو به اون واقعیت شیرین خوش کردیو دل بستی با نظر dokhmale_naznazi موافقم بهتر که تموم شد ولی بدبین نباش همه اینجوری نیستن اون از اولش هم آخرش معلوم بود چیه .موفق باشی
دوست عزیزداستان شما واسه خیلیا اتفاق افتاده هر کس یه جور ولی مگه عاشق شدن دست خود آدمه که به خودت قول دادی عاشق نشی؟اگه اینجوری که بدون از همون اول عاشق نبودی وابسته بودی بخصوص که الان نفرتم داری.
salam.chon asheghe esme asal bodi faghat esmesh mond.taze parde ham nadasht/adam jahiz nadashte bashe vali pardeo chob parde dashte bashe..felan
قسمتهای جالب این داستان:توی یه انیار با 10 تا کارگر توجه کنید 10 تا کارگر یکی بشینه چت کنه کون لق شرکت و حواله انبار و قبض انبار آخه همچین انباری 10 تا کارگر می خواد چیکار.
اگه با یه دختری به نام عسل آشنا شدید توی چت اگه بهش بگید جای برادرشید سیر تا پیاز زندگیشو واست چه چه میزنه
اگه می خوای عسل خانومو بکنی و قبلش بهش گفتی که جای برادرشی براش چن تا پسر بفرست و هی دعا کن که اون پسرا پسند نشن
از اونجائی که گفتی مثل برادرشی حتمن تو جمعیت یه لب ازش بگیر تا او بیشتر بهت اعتماد کنه و بهت بدهتو سینما به دستت رطوبت سنج نصب کن که از روی شلوار و شرت بفهمی عسل خانوم اونجاش خیس شده
behesh fekr nakon.alan pasho boro metro ghol midam khoda vasat yeki dige jor mikone.rasti chera az zamonaye ghadim hame to metro gharar mizashtan.?mesle: ashabe kahaf/mohamado khoda(ghare hara)shirino farhad/shahino baghiye
هیچوقت درباره دختری که تو چت بهت پا میده و تو خیابون بهت لب و تو سینما لاس و تو خونه کس بدبین نشو که نکنه اون واقعا اون چیزی که می گه نباشه اخه بابا هر جی باشه تو هم جای برادرشی مگه خواهر به برادر دروغ میگه؟
در آخر هم به خاطرش کتک بخورو هم دوسش داشته باش و هم ازش متنفر باش چون هرچی باشه یه سکس خوب که باهاش داشتی؟ نداشتی؟
hey… . (faghat khastam ye chizi begam!)
آقا فری همه چیزو گفت دیگه!فقط مجبورم دوباره بگم بازم یکی اومدو مخاطبین این سایت رو مثل خودش فرض کرد
اخه ریدم تو کله پدرت چرا کس شر میگی اصلا تو تا حالا کس از نزدیک دیدی؟یه مشت بچه جقی ریختن تو سایت!برین جقتونو بزنین!
dostie neta bega boro yani bokun kir bezar va3a6 vele6 kn.*.
dadashghashang neveshtimer30vali khoshhal bash k khaili zod oono shenakhtiehtemal dasht age modate in ertebateton bishtar mishod ya hata age ezdevaj mikardi va badesh in mozo mifahmidi khaili badtar mishodmovafagh bashi
شاهین جان شاید داستانت واقعی باشه اگه باشه درکت میکنم چون عشق منم با یکی دیگه دوست بود مثه یه اشغال بود حالم از دخترای عوضی ای که اینجوری ان بهم میخوره.موفق باشی داداش تو زندگیت.
ضد و نقیض زیاد داشت
در ضمن تو چرا عاشق یه جنده میشی که تازه شکست هم بخوری؟
مرسی دوست عزیزخشنگ بود
hاین داستانها فقط الکی دل ادمو خوش میکنه و بس
کیر تو کسش کس کش جنده خودش می مرده برای دادن،کیر سید داود توی کس خودش و مادرش بره با کس و شعر هاش
bebin shahin jon.ye vasiyat.albate hamashon injori nistan valizane khiyabon /zane khiyabonezane park.zane parkezane to chat zane chatezane khone khali .zane makanezane khonedar .doshize yani chi bacheha?
داستان صادقانه و قشنگی بوداونایی که میگن دروغ بود ، حتما خودشون یه مشکلی دارن
اعصاب ادم خورد میشه تا بیاد یه نظر بده. یکی به این ادمین بگه جز فحش دادن ویا مسخره کردن فرصت دیکه ای هست تواین نظر دونی؟
میشه ازاین تجارب در این جور جاها به یک اجماع دسته جمعی رسید تا به درد یکی بخوره.ولی با تیکه پاره شدن نظر هانمیشه که .الان یک بیست دقیقه ای نوشتم ولی چه فایده رد نشد به سخط سه خط تقسیم کردم بازم رد نشد
بله هست بعضیا هستن که با کمال میل میتونن کمکتون کنن
بچه جون اگه با من بودی !اول طرفتو بشناس بعد تیکه بنداز.از کامنت کذاشتنت معلومه سقف شعورت به دکترا هم میرسه!!
slm shahin be nazar vaghei bud ama bazi jahash zaye tablo mizad ke khali bandie age vaghei bude vasat motaasefam jende budein ruza hame ba tokhs moafeghan shoma chetor?
به نظر میاد که هنوز معنی عشق رو نمیفهمیم واین کلمه رونمیگم مقدس ولی دارای حرمتی است که نباید آنرا با وابستگی های یکی دوشبه وخیابانی وچتی قاطی کرد.کسی رو که تو چت روم آشنا میشی وبعد در یک روز سر قرار ملاقات، معامله ات برای لبهای خوردنیش راست میشه طوری که روپل هوایی شق درد تو سر آدم میزنه که نقدا غنچه لبهارو بچین تا بعد نوبت شلوار بشه
درصورتی که خود عسل بهتر از هر کسی دیگه میدونست که شاهین عاشقش نیست وعاشق سکس اونه .اینو بالای پل عابرفهمید که دون ژوانش انقدر حشریه که کجا یخه اش کرده اینه که پای عشق رو در اینجور وابستگی ها وسط نکشین چون رفتار عاشق ومعشوق واقعی زمین تا اسمون با هم فرق داره همینطور سکسشون،که مطمئناچنین جاهای تابلویی که شاهین گفت نیست…ادامه
شاهین چطور میگه که عاشق عسله ولی بالای پل عابر به قصد دندون کشیدن میپره لب رو گاز میزنه!این رفتار نشون دهنده این میتونه باشه 1=تا بحال عاشق نشده 2=تا بحال سکس نداشته وحتی لبی هم نگرفته وگرنه اینچنین تابلو وحشری وار نمی پریدبه قصد دندون کشیدن لب طرف رو بگیره
واینو باید متوجه میشد که دختری که تو دوشماره لب میده وبعد دست تو شلوارت میندازه وبعد، دیگه بعد نداره خودتون آه واوخشونو شنیدین.ولی خود عسل مطمئنا بالا رو پل عابر متوجه عشق خالی بندی شاهین شد گهفقط ببخشید کیر تیز کرده براش.
واینو با اینکه مردهستم ازتون میپرسم چرا اکثرا رای به جنده بودن عسل دادین، واین شاهین شد یکی از طفلان مسلم؟جامعه ما متاسفانه جامعه ای بوده والان هم هست که خدا نکنه بفهمند دختری بکارت نداره(اگر 10 سال عاشق باشی وفرداش بفهمی که دختره بکارت نداره حتی تو این ده سال دست از پا خطا نکرده باشه،پرونده را میفرستی تا کیرتون ملاحظه بفرمایند.
از قدیم اعتقاد داشتم که فرق اونیکه بکارت داره با اونیکه نداره، فقط یکشبه فقط یک شب.وتوجامعه ماست که متاسفانه مردش بخاطره این یکشب حتی دختری که واقعا لایقش نیست که مثل فاحشه ها زندگی کنه،با رفتارشون سوقش میدن به شغل شریف جندگی.ولی اینو کسی نمیگه از همه جنده تر فاسد تر حرومزاده تروببخشید مادر قحبه تر کسی هست که امثال عسل رو بکارتش رو میگیره…
واین آقا خودشو برادرش نشون میده وبعد پشیمون میشه که ای بابا عجب غلطی کردموبه عسل هم که خودش هم نیاز سکسی داشته با زبون بی زبونی نشون میده که من کیرم بلند شده قربونت یه جوری ببر براش لا لایی بخون.خب اون بدبختم دیگه میدونه که همه براش دندون تیز کردن.میره با یکی دیگه.اگه شاهخین واقعا خودشو عاشق واقعی نشون میدادچه بسا که این دختربراش میموندو…
بفرمایید اینم از تیکه تیکه کردن نظرها که ببینید چه آشی در میاد.
خب چرا داستان از زبون خود عسل رو اینقد کتابی نوشتی یاد داستانای خانواده سبز افتادم هه هه هه / اینقد مطمئن نگو کسش گشاد بوده چون پسره قبلا حسابی کردتش میتونه علت گشادیش لاغر بودنش باشه لاغرا کسشون خیلی تنگ نیست /خب داغ کردن خودت واسه عاشق نشدن دردی رو دوا نمیکنه اینهمه شما پسرا سر دخترا گول میمالین و دروغ میگین و عاشقشون میکنین بعدم خیانت میکنین خوبه دخترا تونستن تلافیشو سرتون در بیارن منکه نتونستم انتقام بگیرم
دیدی گفتم این ساینا جون عقده ایه بالاخره اقرار کرد
شاهین 27از من به تو نصیحت بیا جواب سوالهای دوستان بده
الهی چه کشف بزرگی کردی شاهین برو تو گنیس ثبت کن من عقده ای نیستم ولی فریب خورده هستم
هرکسی سوالی داره و فکر میکنه دروغ گفتم و جایی از داستان براش مبهمه میتونم براش توضیح بدم ایمیلم رو که گذاشتم …
خیلی قشنگ بود شاهین جان، من اصولاً طرفدار سکس با عاقه ام حتی اگه بعدش خیلی آدم اذیت بشه!!!
سایتwww.teaner.com
http://www.vinet.ir
جناب babak sexy کونت از کجا سوخته میای به من فحش میدی کس کش؟؟؟؟؟
شتر در خواب بیند پنبه دانه آرزو بر جوانان عیب نیست تو هر جور دوس داری فکر کن
ساينا خانم شما فريب خورده اي? هر روز تو فروم با بقيه لاس من زني و بوس مي فرستي و خودتو شوهر مي دي بعد زر مي زني كه فريب خوردي?ديگه خودتو گول نزن
فعلا كه كون جنابعالي سوخته. عقده اي شدي اينجا داري جولون ميدي.
:& kose nanat
اینقدر به هم کس شعر نگیدنظراتتونو بدید بریداینقدر به هم نپرید
شاهین خان خسته نباشی و اما اگه عسل خوب بود و تو عشقش پاکی داشت تو رو هیچوقت به کس دیگه ای نمی فروخت پس برو شکر کن که بهش نرسیدی چون اون مال تو نبود می شدمال مردم بعد هم به خاطر یه دختر رو عشق خط نکش برو یکی دیگه رو انتخاب کن که واقعا” عاشقت باشه و تو این قصه هم اینجور که تو تعریف کردی تو فقط عاشقش بودی و اون یه بار بهت گفته دوست داره پس عشقت یه طرفه بوده و اگه اون حقش نبود مطمئن باش خدا نمیزاشت نفر قبلی حالشو بگیره…
چي بگم واله