حیاطی که طعم حقارت داشت

پارت قبل قضیه استخر و تعریف کرده بودم و حالا در ادامه باید به یک موضوع مهم اشاره کنم و یک خاطره اس امی جالب دیگه رو بازگو کنم
خونه مادر بزرگم تو یه کوچه بن بست و باریک بود ، اونجا همه هم سن های من دختر بودن و هم بازی های من دختر و تنها پسری که میومد بین اونا من بودم که اکثرا مورد بی محلی اونا واقع میشدم‌.
یکم گذشت تا یکی از دختر ها که خیلی سرتق تر از همه بود خیلی به من توجه کرد و منم که ساده از کجا میدونستم چه نیتی پشت رفتارش هست خوشحال بودم که از سر دلسوزی هست که منو تحویل میگیره و میاره تو بازی و بعد چند دست بازی کردن که منو مینداختن وسط و شیش تا دختر دورم جمع میشدن و داد میزدن سه ساله سه ساله و منم از خجالت آب میشدم و انگشت به دهن با قوز کمر شکسته میرفتم ته کوچه و مات و مبهوت میموندم تا یکم بگذره و ببینم اصلا چه خبره.

اون دختر اسمش کیمیا بود و بعد از تحمل کلی خجالت و حقارت تصمیم گرفتم دیگه سمت این دخترا نرم که چون تنها پسر اطراف این دخترا بودم اسیر دستشون نشم تنهایی دهنمو سرویس نکنند که یبار کیمیا که نشسته بود دم در خونشون و با چندتا از دوستاش گیتار میزدن رفتار مهربون تری نسبت به قبل نشون دادن و بدون اینکه احساس خطر بهم دست بده کنارشون نشستم و به گیتار زدن و حرف زدن هاشون گوش دادم.
سه تایی رفتن تو حیاط خونه کیمیا که کلی درخت داشت و شاخ برگ درختان اینقدر رشد کرده بود که همه دیوار های حیاط و برگ گرفته بود و همیشه بوی نم بارون میداد چون باغبون از حوض وسط حیاط درختا رو آبیاری میکرد و همیشه کاشی های وسط حیاط هم خیس آب بود.

کیمیا گفت بیا تو حیاط و منی که دل خوشی از این دخترا نداشتم با این حال از سر حوصله سر رفتنم وارد حیاط شدم و فکردم که امروز که برخورد مهربون تری دارن حتما همه چی عوض شده غافل از اینکه نقشه ها تو سر دارن تا اینکه فهمیدم قصد کار های بی ادبی دارن و منم ذوق کردم و وقتی پگاه دودولمو فشار داد اولش خجالت کشیدم اما بعدش حس کردم نمیخوام این حس تموم بشه و علاقه دارم همینجا با همین حس حال همه چی ادامه پیدا کنه که خنده های کیمیا تو چشمام خیره بود و همون مردمک چشماش که کوچیک و بزرگ میشد برای تسلیم شدن من کافی بود شلوارم و درآورد و شورتمو و درآورد و همین که پیرهنمو در آورد و سه تایی با هم بدون اختیار بلند خندیدند اولین بار بود که قبل از دوران بلوغ من حس حقارت و کامل فهم کردم و سه جفت چشم با انرژی بکن تو بالا بدون هیچ لختی و نشون دادن اندام جنسی و سکسی باعث شق شدن من شد.
تیشرت گشاد تو تنم و درآوردن و از خجالت اینکه چند تا دختر جذاب لخت منو و میبینند شونه هام و به هم چسبوندم و پاهام و به هم جمع کرده بودم و اضطراب اینو داشتم بخوان آلتم و از لای پام در بیارن و اذیتم کنند که …
فکر کردم آلتم شق شده کیمیا گفت نوک ممه هاشو بچه ها درشت شده ممه هاش شق و سفت شده و صبا که از همه جمع و از منم حتی کوچیک تر بود شورتمو از زمین برداشت و کشید رو سرم و دستامو ازش رد کرد که کاملا مثل یک سوتین زنونه ممه هامو پوشوند و با چه ذوق و شوقی به هیکلم نگاه میکردن و میخندیدن و من از خجالت آب شدم و مردم و زنده شدم.

با هزار بدبختی از حیاط با لباسام اومدم بیرون خیلی بغض داشتم و سال ها از اون قضیه گذشت و بار ها با خودم برای شناخت حسم خلوت کرده بودم.
در نهایت فهمیدم علاقه ای به هم جنس گرایی ندارم ولی رو ممه هام حس دارم و خوب چه کسی میتونه منو از ممه هام ارضا کنه که یکبار تو فضای مجازی با یک دختر آشنا شدم و وارد رابطه شدیم که اسمش هانیه بود و ابتدا نمیدونستم میسترس هست و اصلا نمیدونستم میسترس و اس ام چیه و منو هانیه فقط دوست دختر و دوست پسر بودیم تا اینکه …

ادامه دارد …

نوشته: splinter

بازدید 17,400

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “حیاطی که طعم حقارت داشت”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید