سلام من محمد حسین هستم این داستانی که میخوام تعریف کنم یکی از خاطرات چند سال پیش منه الان من ۲۲ سالمه و اون موقع ۱۳ سالم بود یعنی تقریباً ۹ سال پیش توسط زن عمو به بردگی گرفته شدم با اینکه من الان فوت فتیشم اما اون موقع هیچ حسی نداشتم و به زور این اتفاق افتاد و کلی ماجرای دیگه که باید تعریف کنم
داستان اصلی: خوب تقریبا تابستون سال ۹۵ بود خانواده پدری ما یه خانواده پرجمعیت ۴ تا عمو سه تا و کلاً میشم ۵ تا پسر و سه تا اون موقع عمو مجرد بود و ۲۶ سالش بود و از دوران دانشگاه با یه دختر آشنا شده بود و تقریباً دو سه سال بود که میخواستند ازدواج کنند اسم دختر ساغر بود و واقعا هیچ مبالغهای نمیکنم خیلی کون بزرگی داشت لاغر اندام بود و خیلی خوشتیپ اما خب عقب عالی داشت ممه هاش ولی معمولی بود خیلی سرزبوندار پررو و از اون دختر شیتهایی که هممون میدونیم خیلی عشوه میومد و مغرور بود ورزشکار بود و کوهنوردی زیاد میرفت خلاصه چیز نابی بود و خلاصه اینا با هم ازدواج کردن و وارد زندگیمون شد چشم داشتم بانک سنم پایین بود ولی واقعاً میگم چیز خوبی بود ولی خب چون مادر من عروس بزرگ بود این دوتا با همدیگه لج بودن اون خیلی مغرور بود و همش نیش و کنایه میزد و خودشو تو دل مامان بزرگم جا کرده بود مامان منم ساده بود و زیاد سیاست نداشت همین خیلی با همدیگه کشمکش داشتم البته دعوایی نداشتنا فقط به صورت شوخی و تیکه و این چیزا بود
یه بار که همینجوری با مامانم داشتن خونه مامان بزرگم شوخی میکردن شروع کرد شوخی شوخی یه تیکه انداختن به مامانم راجع به تیپ زدن و اینکه بد سلیقهای و اینا منم بهم برخورد همونجا جوابشو دادم گفتم به تو ربطی نداره مامان من خودش تیپ نمیزنه که مامانم بهم سری چشم ابرو اومد که بس کن زشته ساغر هم که انگار از حرفم جا خورده بود هیچی نگفت ولی خب زیر لب یواشکی بهم گفت دارم برات حالا ببین چیکارت میکنم گذشت و گذشت که من تو خونه مامان بزرگم اینو داشتم به همراه پسرعموهام فوتبال بازی میکردیم زن ما هم به بهانه شارژ زدن گوشیش اومد اتاق انگار منتظر یه چیزی بود که بعد چند دقیقه پسرامان آشپزخانه ولی من تشنه نبودم و موندم ساغر هم که منو تنها دید یه دفعه یه فکری به کلش زد برداشت سر یکی از گلدونهایی که اونجا رو طاقچه بود و کوبید زمینو شکوند اون گلدونو یه لحظه خشکم زد گفتم عه زن عمو چیکار کردی چرا شکوندیش گفت من شکوندم؟ تو شکوندی سریع مامانم و مامان بزرگمو بقیه زنها اومدن یه دفعه زن عموم صداشو برد بالا: بچه مگه نگفتم اینجا جای توپ بازی نیست دیدی زدین گلدونو شکوندی بیشعور، دست و پامو گم کرده بودم گفتم زن عمو و ساغر من کاری نکردم ، مامان به خدا من نشکوندم خودش شکست ساغر از اونور گفت ایشون بهم تهمت میزنی تو اینجا توپ بازی میکردی دیگه منم از اونجایی که بچه ساکت و مظلومی بودن بغض کردم هی میگفتم من کاری نکردم لکنت گرفته مامانم اومد یدونه زد تو گوشم گفت احمق چقدر از دست تو بکشم چقدر خرابکاری میکنی خیلی حس بدی داشت به جرم نکرده کتک بخوریم از روی بیگناهی و اینکه غرورت بشکنه جلوی بچه های فامیل و هم سن و سالت و فامیلا آخرشم با پا در میونی ساغر و مادر بزرگم مامانم دست از سرم برداشت
بعد همه رفتن و من تنها تو اتاق نشستم و زدم زیر گریه خیلیییی میسوختم ، ساغر هم به بهانه صحبت با من و مثلا خودشیرینی جلوی فامیل که من با بچه ها مهربونم اومد تو اتاق و در و بست به محض اینکه اومد تو شروع کرد به ابرو بالا انداختن واسه من و یه لبخند موذیانه و شیطانی که واقعا داشت دلمو میلرزوند اومد بالا سرم و با خنده بدجنسی گفت : خب محمد حسین دید؟؟ چطوری بود
کونت بد سوخته مگه نه؟ گفتم برو پی کارت عوضی ،گفت باشه فقط خواستم بگم این اولشه قراره بد آسیب ببینی هر روز اشکتو در میارم تا یادت باشه من کیم ، گفتم به عمو رضا(شوهرش) میگم به مامانم هم میگم
گفت تو؟😂😏 تو زبون نداری حرف بزنی
کی حرف تو بچه سوسول رو قبول میکنه
از این به بعد کونت پارست فهمیدی؟ منم گریه کردم و گفتم خیلیییی آشغالی که اونم یه لگد زد تو شیکمم و رفت (خیلی محکم نزد ولی خب من ضعیف بودم و دردم گرفت)
تقریباً دو هفته طول کشید که دوباره همو دیدیم عمو رضا ما رو شام خونشون دعوت کرد رفتیم خونشون و نشستیم منم مثل بچه یتیمو یه گوشه ساکت نشستم هیچ حرفی نمیزنم انگار خونه نبود مامانم پرسید ساغر کجاست الاناست که بیاد باشگاه رفته تا غذا آماده بشه بیاد غذا را آماده کرده نگران نباش (با خنده گفت) تقریبا یه ۲۰ دقیقه طول کشید که ساغر اومد مثل همیشه خوشتیپ و بالاتنه پایین تنهشم قشنگ معلوم بود واقعا عموم خیلی خوش سلیقه بود اما فقط از نظر ظاهری اومد و سلام علیک کرد با همه منم گرفت تو بغلشو چند تا بوس ازم کرد و قربون صدقم رفت رفت اتاقش گفت ببخشید باشگاه بودم الان عرق کردم میرم یه دوش ۵ دقیقهای میگیرم میام غذا رو میکشم بعد منو به بهانه صدا کرد برم اتاقش بد جورابای باشگاه از تو پاش درآورد و انداخت جلوم گفت همین الان اینا رو میشوری گفتم آخه… آخه پرید وسط حرفم گفتی همین الان میشوری یا یه گند دیگه میندازم گردنت میدونی که میتونم دوباره بغضم گرفت ترسیدم تو رو خدا ببخشید غلط کردم چرا با من لج میکنی گفت همینی که هست میخوام عین بردهها باهات رفتار کنم گفتم تو رو خدا الانو دیگه ببخش جورابت خیلی بو میده (جورابش سفید بود و ساق دار کفش مسجد در عرق سیاه شده بود و واقعاً بوش آزاردهنده بود بوش تند بود) گفت حقته باید انقدر بشوری بوشو تحمل کنی تا بمیره بدجور برای خودش برداشت و چسبوند به دماغم هی با خنده میگفت بو کن بو کن بو کن منم داشت حالم بد میشد واقعا بوش سنگین بود و عرقی بود آخر سرم مجبورم کرد بشورم البته بدون اینکه کسی بفهمه خلاصه نشستیم و غذامونو خوردیم و شروع کردیم به صحبت کردن منم که حالم خیلی بد بود فقط جواب های کوتاه میدادم ۱۱ شب بود که رفتیم
موقع خداحافظی کردن ساغر دوباره به من چشمک زد که منو بدجوری سوزوندم و ترسوند واقعا به قیافه خوشگلش نمیاد انقدر بدجنس باشه ولی خیلی دو به هم زن و موذی بود به خاطر اینکه ورزشکارم بود همیشه پاش بو میداد البته خیلی به خودش میرسید و همیشه عطر میزد
بگذریم
گذشت و گذشت تا همه جمع شدیم دوباره خونه مادربزرگم اینا اونجا قرار گذاشتیم که فردا همه با هم بریم طبیعت گردش همه بچههام بودن منم خیلی عاشق پیک نیکم و کلی ذوق کردم اما… زن عمو مثل اینکه برام از قبل نقشه کشیده بود دوباره منو صدا کرد تو اتاق گفت میخوام یه کاری کنم که نیای😌
گفتم تو رو خدا چرا با من این کارو میکنی😟
گفت همینی که هست هیچکس جرات نداره رو حرف من حرف بزنه بعد توی بچه بهم فحش دادی گفتم فحش ندادم فقط عصبانی شدم ببخشید ،هیچی نگفت رفت
رفتیم دوباره پایین دیدیم همه دارن راجع به فردا دارن صحبت میکنن یکی میگفت جوجه یکی میگفت برنج یکی میگفت اینجا بریم اونجا نریم یکی میگفت توپ بیاریم تخته نرد بیاریم خلاصه انگار قرار بود فردا خیلی خوش بگذره منم دل تو دلم نبود چون از این اتفاقا خیلی کم میافته و کم پیش میاد بریم ولی همیشه میریم خوش میگذره منم خیلی دوست دارم ولی خب همش نگاهم به ساغر بود میدونستم هر کاری بخواد میتونه کنه استرس شدید داشتم فردا رو داشتم اگه طرفم ناراحت این بودم که نمیتونم بیام از طرفم استرس اینکه اتفاقی نیفته جیهو ساغر گفت بریم فلان جا یه جای خوبو گفت گفت اینجا طبیعتش عالیه و خیلی خوش میگذره به من کرد و ابروهاشو بالا انداخت منم دلم لرزید قرار شد آماده کنیم برای فردا یه حرکتی زد که خودمم باورم نمیشه از اتاق از تو کیف من شارژرمو بیاری
منم سریع گفتم باشه و رفتم رفتم زیپ کیفشو باز کردم دیدم یه سوتین هست اومدم اونو کنار بزنم که یهو پشت سرم با داد اومد داری چیکار میکنییییی لحظه خشکم زد پشتمو نگاه کردم دیدم ساغره گفتم چی شده چرا دارم شارژرتو میارم دیگه که دیدم مامانمم پیششه بیرون ببینم منم دستم تو سوتیم بود ولی واقعاً قصدم آوردن شارژرش بود که تا سوتینو دید خودشو زد به بیشرف بازی قسم خوردم آقا به خدا من کاری نکردم من فقط رفتم شارژر رو بیارم گفت نه تو به بهانه شارژر داشت ییه غلطی میکردی گفتم به امام حسین به جون مادرم هیچ کاری نمیکردم ولی خب من تو دعوا همیشه کم میارم چون گفتم مظلوممو بچه سال به پت پت افتادم که زن عموم گفت ها چی شد جوابی نداری نه که مامانم اومد دوباره محکم زد تو سرم شروع کرد منو زدن این دفعه علاوه بر کتک خوردن آبرومم رفت غرورمم رفت زدم زیر گریه بلند گریه میکردم گفتم به خودمه هیچ کاری نکردم ولی کو گوش شنوا داشتم آتیش میگرفتم من فقط میخواستم کمک کنم بابام هم از اونور گفت ولش کن اصلاً این بچه رو فردا نمیبریم عموم هم گفت آره بابا ولش کن خجالت نمیکشه توله سگ منم شروع کردم به التماس کردن که تو رو خدا بذارید فردا بیام خیلی دوست دارم بیام بابام گفت نه نمیشه تا تو باشی دیگه از این گوه نخوری دوباره بعد کلی سر کوفت منو تو اتاق ول کردم و من و زن عموم تو اتاق تنها موندیم شروع کرد بلند خندیدن داشت اعصاب منو خورد میکرد آها دیدی بالاخره کار خودمو کردم هههههههم از شدت حرص شق کردم کیرم و کونم داشت آتیش میگرفت گفت آخی ناراحت شدی فردا ما میریم عشق و حال تفریحی ولی تو میمونی خونه هر چقدر دوست داری جق بزن انقدر بزن تا بترکی انقدر با دودولت فردا رو که بترکی منم اعصابم به هم ریخته هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم کی کشیده زد تو گوشمو گوشمو گرفت دستش گفت ببین آشغال یه بار دیگه اینجوری صحبت کنی تیکه تیکهت میکنم برا من مهم نیست چی میشه حالا فعلاً دارم میرم قراره برا فردا کلی وسایل جمع کنم چون قراره خیلی خوش بگذرونیم😉 منم فقط گریه میکردما اعصابم به هم ریخته بود هم برای اینکه از لذت فردا محروم شدم هم برای اینکه به جرم نکرده کتک خوردم اونم یه افریته که بالا سرم بود و هی منو میسوزوند هی بهم میخندید شبش با مامانم خیلی صحبت کردم گفتم به خدا من کاری نکردم ولی کسی حرف منو باور نمیکرد انقدر زرنگ بود که یه جوری تنظیم کرده بود که همه چی درست شده بود مامانم گفت نه تنها لطفی که بهت میکنم اینه که نمیزنمت ولی فردا نمیای نگفتم و گرفتم خوابیدم ولی تا صبح خوابم نبرد همش فکر میکردم بقیه میرن حال میکنن ولی من باید بمونم خونه خیلی عذاب آور بود صبح شد و همه داشتن وسایلها رو جمع میکردن مامانمم گفت تو میمونی خونه مراقب خونه هم باش تا یکم ادب شی آخرین لحظه ساغر اومد بالا سرم یه کیسه انداخت جلوم گفت تا اومدن من ردیفش کن وگرنه خودت میدونی که قراره چه اتفاقی بیفته هر کاری از دستم بر بیاد میتونم انجام بدم در کیسه رو باز کردم یه بوی وحشتناک و تندی خورد به دماغم بوی پنیر فاسد میداد واقعا به قیافش نمیخورد انقدر باهاش بو بده ولی خب گفتم که ورزشکار بود ولی خب اکثر موقعها همیشه عطر میزد ولی امروز چون میخواست منو اذیت کنه اینا رو انداخت جلوم مال باشگاه سرکارمه سخت نکردم بشورمش ولی میدمش به تو تا ما میایم باید بشوریش بدون اینکه کسی بفهمه گفتم اینا خیلی بو میده حالم داره بد میشه فشارم میفته اینجوری به لبخند موذیانه زد و گفت اگه بیام ببینم نشستی همین کیسه رو میکنم سر تو خفت میکنم اینا بوی زحمت کشیدن منه تو هم باید تحملش کنی گفتم چرا من؟ گفت چون تو خیلی مظلومی منم عاشق اذیت کردن بچههای مظلومم یادت باشه تمیز بشوریشون اینو گفت و رفت و یه پشت چشم نازک کرد گفت فعلاً، برم به عشق و حالم برسم منم دوباره از سوزش و عصاب خوردی کیرم راست شد
تو خونه تنها موندم از فکرم بیرون نمیومد همش به این فکر میکردم که چرا من چرا آخه اینکه الان همه دارن عشق و حال میکنن من اینجا تنها موندم خونه تازه باید جورابای این عوضی هم بشورم بوش کل خونه رو گرفته بود و خیس بود انواع مدلها بود تیره روشن ساق کوتاه ساق بلند ولی همشون تو بو مشترک بودند چندین و چند بار اون وسطا جق زدم فکر کنم اصلاً فوت فتیشیم از همون جا شروع شد که مجبور شدم اونا رو بشورم ولی این بار زدم اما نه به خاطر سکس برای سوختگی کونم و اعصاب خردی
همش فکر میکردم الان ساغر داره حال میکنه الان همه دارن حال میکنن ولی من باید بوی اینا رو تحمل کنم بمونم خونه عذاب بکشم ولی اون لذت ببره همش به همین فکر میکردم و چند باری هم زدم دیگه جونی برام نمونده بود هم وقتی زدم هم به خاطر اعصابم که دیدم اومدن همشونم با خنده و شادی اومدن واین منو بیشتر میسوزوند مخصوصاً عشوههای ساغر ، اومد بالا سرمو گفت خوب چیکار کردی خاله معلومه خوب سوختیا منم اعصابم خورد شد گفتم برو از جلوی چشم بس کن اذیتم نکن انقدر منو نسوزون گفت اوهو پررو شدیا بگم که ما امروز خیلی بهمون خوش گذشت خیلی حال کردیم جوج زدیم با نوشابه بعد رفتیم گردش تو طبیعت خیلی حال داد، میخواست منو بسوزونه با این حرفاش و موفقم شد با چشمای قرمز و بغض گفتم برو دیگه ولم کن که یه پوزخند زد و گفت باشه میرم قرمزش که تو پاش بود خیس عرق بود و لکه بود روش چون از صبح تو پاش بود تا الان که غروبه یه دفعه پاشوزمین از بلند کرد و چسوند به دماغم گفت زود باش حیوون زود باش بو بکش زود باش توله سگ انقدر بکش تا خفه شی آشغال هی وسطاش میخندید گفت چیه بو میده داری میسوزی ما رفتیم عشق و حال تو باید بوی پای تفریح منو بچشی
واقعا دیگه داشت سرم درد میکرد انتظار این حرکتو نداشتم چون واقعاً پاهاش خیلی بو میداد خیس عرق بود هی فشار میداد رو صورتم جوری که نفسم بند اومده بود زورمم بهش نمیرسید چون ورزشکار بود پاهاش قوی بود فقط با انزجار تونستم دستمو بکشم دور پاشون بندازمش کنار گفت باشه حالا کاری باهات ندارم بد جوراب شب پاش درآورد و انداخت جلوم گفت بجنب اینا رو بشور وگرنه… میدونی که
منم دیگه نای مقاومت نداشتم گفتم باشه عوضی
گوشه جوراب با دستم گرفتم و جوری که حالم بد میشد رفتم سمت روشویی بوش هی میخورد به دماغم منم صورتم دفرمه شده بود حس بدی داشت کردم من باید بوی تفریحشو بکشم بدترین که دخترای فامیلم بودن و همه در حال بگو بخند و شادی بودن چرا اونام پاهاشون یکم بو میداد بالاخره خیلی بیرون بودن خلاصه با هر بدبختی بود شب شد و وقت خواب بود و قرار شد همونجا بخوابیم چون اکثر فامیلا بودن ما هم رفتیم اتاق بالایی سنم کم بود و زیاد کسی اهمیت نمیداد برا همین قاطی خانما بودم انداختن جاها با زنای فامیل بود که زن موم دست گرفت و عمداً جای خودشو بالا سر جای من انداخت منم از همه جا بیخبر خسته کوفته با ناراحتی گرفتم خوابیدم زودتر از همه بعد که همه اونا اومدن یه کی یکی خوابیدن سبک بوده یه دفعه بیدار شدم دیدم پاهای ساقه درست بالا سر منه و از اون بدتر سمت بالاشم پاهای دختر خالمه اون ۱۵ سالش بود اسمش رها بود
هر دوشون تفریح رفته بودن و چون نشسته بودن مستقیم اومدن و شروع کردن جمع و جور کردن تازه رها هم مدرسه میرفت و از اونجا هم میرفت باشگاه والیبال برای همین همیشه پاهاش بو میداد اونم البته دختر خیلی خوشگلیه اما خوب بوی پا واسه ورزشکاری یه چیز منطقیه خیلی آزار میداد مخزنی که اون با هم خیلی لج بود مثلاً با چرب زبونی همیشه خرابکاریها رو مینداخت گردن من و منم مظلوم بودم و صدام در نمیومد همیشه کتک میخوردم اونم میومد به گریههام میخندیدا چشمک میزد منم فقط میسوختم خلاصه دیدم ساغر داره تو جشن ریز ریز میخنده پاهاشو محکم چسبونده بود به صورتم و یواش میگفت زود باش بو بکش امروز خیلی حال کردیم زود باش با زبونت ماساژ بده منم هیچ چارهای نداشتم مجبور شدم انجام بدم هی بوش میخورد تو دماغم سرم درد میگرفت میکشیدم روش مزه شوری و تلخی میومد تو دهنم ولی خوب چاره چی بود هیچ راهی نداشتم هی پاشو فشار میداد خیلی بد مزه و بد بود و از اون بدتر تحقیری بود که بهم میشد رفتن زیر پای کسی که خیلی اذیتت کرده وسطاش دیگه کم آوردم و ترجیح دادم جامو برعکس کنم البته رها خواب بود ولی خوب درست پاهاش میافتاد رو صورت من و اگر بگم پاهای اون ۱۰ برابر بیشتر بو میداد دروغ نگفتم چون تو بلوغ بود و پاهاش زیاد عرق میکرد بوش خیلی تندتر بود و مستقیم میخورد به دماغم ساغر یه خنده آروم کرد و گفت چی شد نظرت عوض نشد دیگه کم آوردمو پتو رو کشیدم رو خودم با اینکه اوج تابستون بود زیر پتو داشتم گریه میکردم از شدت فشار داشتم خودمو دمر می مالیدم به تشک ساغر هم میگفت آفرین آفرین انقدر بزن تا نابود شی اسکول تا صبح روی پاهای ساقه رو رها رفت تو حلقم از اون به بعدشم همیشه منو اذیت میکرد مثلاً منو تنها گیر میآورد یه دفعه کتونیهای باشگاهشو میچسبوند به صورتم میگفت ۱۰ تا بو بکش تا ولت کنم وگرنه عموتو میذارم تو جیب تو لو میدم خیلی بیرحم بود منم مجبور بودم بوی پا رو ترجیح بدم به کتک خوردن و حقیر شدن بعد از اون بود که دیگه کم کم با این حس آشنا شدم و همین باعث شد که به برده تبدیل بشم من اولش خیلی بدم میومد ولی الان خوشم اومده چون بچگیم زن عموم خیلی تحقیرم کرد و بوی پاشو به خوردم داد اذیتم میکنه و تحقیر میکنه اما خب به سبک گذشته نیست این دفعه با اختیار خودمه ولی خب گفتم این داستانو براتون بفرستم چون گفتم مناسب باشد از دیدگاه یه برده بشنوید که چی بهش گذشته و اگه مایل باشید چیزای دیگرم براتون میفرستم مثل تحقیرهای جدید
داستان اصلی: خوب تقریبا تابستون سال ۹۵ بود خانواده پدری ما یه خانواده پرجمعیت ۴ تا عمو سه تا و کلاً میشم ۵ تا پسر و سه تا اون موقع عمو مجرد بود و ۲۶ سالش بود و از دوران دانشگاه با یه دختر آشنا شده بود و تقریباً دو سه سال بود که میخواستند ازدواج کنند اسم دختر ساغر بود و واقعا هیچ مبالغهای نمیکنم خیلی کون بزرگی داشت لاغر اندام بود و خیلی خوشتیپ اما خب عقب عالی داشت ممه هاش ولی معمولی بود خیلی سرزبوندار پررو و از اون دختر شیتهایی که هممون میدونیم خیلی عشوه میومد و مغرور بود ورزشکار بود و کوهنوردی زیاد میرفت خلاصه چیز نابی بود و خلاصه اینا با هم ازدواج کردن و وارد زندگیمون شد چشم داشتم بانک سنم پایین بود ولی واقعاً میگم چیز خوبی بود ولی خب چون مادر من عروس بزرگ بود این دوتا با همدیگه لج بودن اون خیلی مغرور بود و همش نیش و کنایه میزد و خودشو تو دل مامان بزرگم جا کرده بود مامان منم ساده بود و زیاد سیاست نداشت همین خیلی با همدیگه کشمکش داشتم البته دعوایی نداشتنا فقط به صورت شوخی و تیکه و این چیزا بود
یه بار که همینجوری با مامانم داشتن خونه مامان بزرگم شوخی میکردن شروع کرد شوخی شوخی یه تیکه انداختن به مامانم راجع به تیپ زدن و اینکه بد سلیقهای و اینا منم بهم برخورد همونجا جوابشو دادم گفتم به تو ربطی نداره مامان من خودش تیپ نمیزنه که مامانم بهم سری چشم ابرو اومد که بس کن زشته ساغر هم که انگار از حرفم جا خورده بود هیچی نگفت ولی خب زیر لب یواشکی بهم گفت دارم برات حالا ببین چیکارت میکنم گذشت و گذشت که من تو خونه مامان بزرگم اینو داشتم به همراه پسرعموهام فوتبال بازی میکردیم زن ما هم به بهانه شارژ زدن گوشیش اومد اتاق انگار منتظر یه چیزی بود که بعد چند دقیقه پسرامان آشپزخانه ولی من تشنه نبودم و موندم ساغر هم که منو تنها دید یه دفعه یه فکری به کلش زد برداشت سر یکی از گلدونهایی که اونجا رو طاقچه بود و کوبید زمینو شکوند اون گلدونو یه لحظه خشکم زد گفتم عه زن عمو چیکار کردی چرا شکوندیش گفت من شکوندم؟ تو شکوندی سریع مامانم و مامان بزرگمو بقیه زنها اومدن یه دفعه زن عموم صداشو برد بالا: بچه مگه نگفتم اینجا جای توپ بازی نیست دیدی زدین گلدونو شکوندی بیشعور، دست و پامو گم کرده بودم گفتم زن عمو و ساغر من کاری نکردم ، مامان به خدا من نشکوندم خودش شکست ساغر از اونور گفت ایشون بهم تهمت میزنی تو اینجا توپ بازی میکردی دیگه منم از اونجایی که بچه ساکت و مظلومی بودن بغض کردم هی میگفتم من کاری نکردم لکنت گرفته مامانم اومد یدونه زد تو گوشم گفت احمق چقدر از دست تو بکشم چقدر خرابکاری میکنی خیلی حس بدی داشت به جرم نکرده کتک بخوریم از روی بیگناهی و اینکه غرورت بشکنه جلوی بچه های فامیل و هم سن و سالت و فامیلا آخرشم با پا در میونی ساغر و مادر بزرگم مامانم دست از سرم برداشت
بعد همه رفتن و من تنها تو اتاق نشستم و زدم زیر گریه خیلیییی میسوختم ، ساغر هم به بهانه صحبت با من و مثلا خودشیرینی جلوی فامیل که من با بچه ها مهربونم اومد تو اتاق و در و بست به محض اینکه اومد تو شروع کرد به ابرو بالا انداختن واسه من و یه لبخند موذیانه و شیطانی که واقعا داشت دلمو میلرزوند اومد بالا سرم و با خنده بدجنسی گفت : خب محمد حسین دید؟؟ چطوری بود
کونت بد سوخته مگه نه؟ گفتم برو پی کارت عوضی ،گفت باشه فقط خواستم بگم این اولشه قراره بد آسیب ببینی هر روز اشکتو در میارم تا یادت باشه من کیم ، گفتم به عمو رضا(شوهرش) میگم به مامانم هم میگم
گفت تو؟😂😏 تو زبون نداری حرف بزنی
کی حرف تو بچه سوسول رو قبول میکنه
از این به بعد کونت پارست فهمیدی؟ منم گریه کردم و گفتم خیلیییی آشغالی که اونم یه لگد زد تو شیکمم و رفت (خیلی محکم نزد ولی خب من ضعیف بودم و دردم گرفت)
تقریباً دو هفته طول کشید که دوباره همو دیدیم عمو رضا ما رو شام خونشون دعوت کرد رفتیم خونشون و نشستیم منم مثل بچه یتیمو یه گوشه ساکت نشستم هیچ حرفی نمیزنم انگار خونه نبود مامانم پرسید ساغر کجاست الاناست که بیاد باشگاه رفته تا غذا آماده بشه بیاد غذا را آماده کرده نگران نباش (با خنده گفت) تقریبا یه ۲۰ دقیقه طول کشید که ساغر اومد مثل همیشه خوشتیپ و بالاتنه پایین تنهشم قشنگ معلوم بود واقعا عموم خیلی خوش سلیقه بود اما فقط از نظر ظاهری اومد و سلام علیک کرد با همه منم گرفت تو بغلشو چند تا بوس ازم کرد و قربون صدقم رفت رفت اتاقش گفت ببخشید باشگاه بودم الان عرق کردم میرم یه دوش ۵ دقیقهای میگیرم میام غذا رو میکشم بعد منو به بهانه صدا کرد برم اتاقش بد جورابای باشگاه از تو پاش درآورد و انداخت جلوم گفت همین الان اینا رو میشوری گفتم آخه… آخه پرید وسط حرفم گفتی همین الان میشوری یا یه گند دیگه میندازم گردنت میدونی که میتونم دوباره بغضم گرفت ترسیدم تو رو خدا ببخشید غلط کردم چرا با من لج میکنی گفت همینی که هست میخوام عین بردهها باهات رفتار کنم گفتم تو رو خدا الانو دیگه ببخش جورابت خیلی بو میده (جورابش سفید بود و ساق دار کفش مسجد در عرق سیاه شده بود و واقعاً بوش آزاردهنده بود بوش تند بود) گفت حقته باید انقدر بشوری بوشو تحمل کنی تا بمیره بدجور برای خودش برداشت و چسبوند به دماغم هی با خنده میگفت بو کن بو کن بو کن منم داشت حالم بد میشد واقعا بوش سنگین بود و عرقی بود آخر سرم مجبورم کرد بشورم البته بدون اینکه کسی بفهمه خلاصه نشستیم و غذامونو خوردیم و شروع کردیم به صحبت کردن منم که حالم خیلی بد بود فقط جواب های کوتاه میدادم ۱۱ شب بود که رفتیم
موقع خداحافظی کردن ساغر دوباره به من چشمک زد که منو بدجوری سوزوندم و ترسوند واقعا به قیافه خوشگلش نمیاد انقدر بدجنس باشه ولی خیلی دو به هم زن و موذی بود به خاطر اینکه ورزشکارم بود همیشه پاش بو میداد البته خیلی به خودش میرسید و همیشه عطر میزد
بگذریم
گذشت و گذشت تا همه جمع شدیم دوباره خونه مادربزرگم اینا اونجا قرار گذاشتیم که فردا همه با هم بریم طبیعت گردش همه بچههام بودن منم خیلی عاشق پیک نیکم و کلی ذوق کردم اما… زن عمو مثل اینکه برام از قبل نقشه کشیده بود دوباره منو صدا کرد تو اتاق گفت میخوام یه کاری کنم که نیای😌
گفتم تو رو خدا چرا با من این کارو میکنی😟
گفت همینی که هست هیچکس جرات نداره رو حرف من حرف بزنه بعد توی بچه بهم فحش دادی گفتم فحش ندادم فقط عصبانی شدم ببخشید ،هیچی نگفت رفت
رفتیم دوباره پایین دیدیم همه دارن راجع به فردا دارن صحبت میکنن یکی میگفت جوجه یکی میگفت برنج یکی میگفت اینجا بریم اونجا نریم یکی میگفت توپ بیاریم تخته نرد بیاریم خلاصه انگار قرار بود فردا خیلی خوش بگذره منم دل تو دلم نبود چون از این اتفاقا خیلی کم میافته و کم پیش میاد بریم ولی همیشه میریم خوش میگذره منم خیلی دوست دارم ولی خب همش نگاهم به ساغر بود میدونستم هر کاری بخواد میتونه کنه استرس شدید داشتم فردا رو داشتم اگه طرفم ناراحت این بودم که نمیتونم بیام از طرفم استرس اینکه اتفاقی نیفته جیهو ساغر گفت بریم فلان جا یه جای خوبو گفت گفت اینجا طبیعتش عالیه و خیلی خوش میگذره به من کرد و ابروهاشو بالا انداخت منم دلم لرزید قرار شد آماده کنیم برای فردا یه حرکتی زد که خودمم باورم نمیشه از اتاق از تو کیف من شارژرمو بیاری
منم سریع گفتم باشه و رفتم رفتم زیپ کیفشو باز کردم دیدم یه سوتین هست اومدم اونو کنار بزنم که یهو پشت سرم با داد اومد داری چیکار میکنییییی لحظه خشکم زد پشتمو نگاه کردم دیدم ساغره گفتم چی شده چرا دارم شارژرتو میارم دیگه که دیدم مامانمم پیششه بیرون ببینم منم دستم تو سوتیم بود ولی واقعاً قصدم آوردن شارژرش بود که تا سوتینو دید خودشو زد به بیشرف بازی قسم خوردم آقا به خدا من کاری نکردم من فقط رفتم شارژر رو بیارم گفت نه تو به بهانه شارژر داشت ییه غلطی میکردی گفتم به امام حسین به جون مادرم هیچ کاری نمیکردم ولی خب من تو دعوا همیشه کم میارم چون گفتم مظلوممو بچه سال به پت پت افتادم که زن عموم گفت ها چی شد جوابی نداری نه که مامانم اومد دوباره محکم زد تو سرم شروع کرد منو زدن این دفعه علاوه بر کتک خوردن آبرومم رفت غرورمم رفت زدم زیر گریه بلند گریه میکردم گفتم به خودمه هیچ کاری نکردم ولی کو گوش شنوا داشتم آتیش میگرفتم من فقط میخواستم کمک کنم بابام هم از اونور گفت ولش کن اصلاً این بچه رو فردا نمیبریم عموم هم گفت آره بابا ولش کن خجالت نمیکشه توله سگ منم شروع کردم به التماس کردن که تو رو خدا بذارید فردا بیام خیلی دوست دارم بیام بابام گفت نه نمیشه تا تو باشی دیگه از این گوه نخوری دوباره بعد کلی سر کوفت منو تو اتاق ول کردم و من و زن عموم تو اتاق تنها موندیم شروع کرد بلند خندیدن داشت اعصاب منو خورد میکرد آها دیدی بالاخره کار خودمو کردم هههههههم از شدت حرص شق کردم کیرم و کونم داشت آتیش میگرفت گفت آخی ناراحت شدی فردا ما میریم عشق و حال تفریحی ولی تو میمونی خونه هر چقدر دوست داری جق بزن انقدر بزن تا بترکی انقدر با دودولت فردا رو که بترکی منم اعصابم به هم ریخته هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم کی کشیده زد تو گوشمو گوشمو گرفت دستش گفت ببین آشغال یه بار دیگه اینجوری صحبت کنی تیکه تیکهت میکنم برا من مهم نیست چی میشه حالا فعلاً دارم میرم قراره برا فردا کلی وسایل جمع کنم چون قراره خیلی خوش بگذرونیم😉 منم فقط گریه میکردما اعصابم به هم ریخته بود هم برای اینکه از لذت فردا محروم شدم هم برای اینکه به جرم نکرده کتک خوردم اونم یه افریته که بالا سرم بود و هی منو میسوزوند هی بهم میخندید شبش با مامانم خیلی صحبت کردم گفتم به خدا من کاری نکردم ولی کسی حرف منو باور نمیکرد انقدر زرنگ بود که یه جوری تنظیم کرده بود که همه چی درست شده بود مامانم گفت نه تنها لطفی که بهت میکنم اینه که نمیزنمت ولی فردا نمیای نگفتم و گرفتم خوابیدم ولی تا صبح خوابم نبرد همش فکر میکردم بقیه میرن حال میکنن ولی من باید بمونم خونه خیلی عذاب آور بود صبح شد و همه داشتن وسایلها رو جمع میکردن مامانمم گفت تو میمونی خونه مراقب خونه هم باش تا یکم ادب شی آخرین لحظه ساغر اومد بالا سرم یه کیسه انداخت جلوم گفت تا اومدن من ردیفش کن وگرنه خودت میدونی که قراره چه اتفاقی بیفته هر کاری از دستم بر بیاد میتونم انجام بدم در کیسه رو باز کردم یه بوی وحشتناک و تندی خورد به دماغم بوی پنیر فاسد میداد واقعا به قیافش نمیخورد انقدر باهاش بو بده ولی خب گفتم که ورزشکار بود ولی خب اکثر موقعها همیشه عطر میزد ولی امروز چون میخواست منو اذیت کنه اینا رو انداخت جلوم مال باشگاه سرکارمه سخت نکردم بشورمش ولی میدمش به تو تا ما میایم باید بشوریش بدون اینکه کسی بفهمه گفتم اینا خیلی بو میده حالم داره بد میشه فشارم میفته اینجوری به لبخند موذیانه زد و گفت اگه بیام ببینم نشستی همین کیسه رو میکنم سر تو خفت میکنم اینا بوی زحمت کشیدن منه تو هم باید تحملش کنی گفتم چرا من؟ گفت چون تو خیلی مظلومی منم عاشق اذیت کردن بچههای مظلومم یادت باشه تمیز بشوریشون اینو گفت و رفت و یه پشت چشم نازک کرد گفت فعلاً، برم به عشق و حالم برسم منم دوباره از سوزش و عصاب خوردی کیرم راست شد
تو خونه تنها موندم از فکرم بیرون نمیومد همش به این فکر میکردم که چرا من چرا آخه اینکه الان همه دارن عشق و حال میکنن من اینجا تنها موندم خونه تازه باید جورابای این عوضی هم بشورم بوش کل خونه رو گرفته بود و خیس بود انواع مدلها بود تیره روشن ساق کوتاه ساق بلند ولی همشون تو بو مشترک بودند چندین و چند بار اون وسطا جق زدم فکر کنم اصلاً فوت فتیشیم از همون جا شروع شد که مجبور شدم اونا رو بشورم ولی این بار زدم اما نه به خاطر سکس برای سوختگی کونم و اعصاب خردی
همش فکر میکردم الان ساغر داره حال میکنه الان همه دارن حال میکنن ولی من باید بوی اینا رو تحمل کنم بمونم خونه عذاب بکشم ولی اون لذت ببره همش به همین فکر میکردم و چند باری هم زدم دیگه جونی برام نمونده بود هم وقتی زدم هم به خاطر اعصابم که دیدم اومدن همشونم با خنده و شادی اومدن واین منو بیشتر میسوزوند مخصوصاً عشوههای ساغر ، اومد بالا سرمو گفت خوب چیکار کردی خاله معلومه خوب سوختیا منم اعصابم خورد شد گفتم برو از جلوی چشم بس کن اذیتم نکن انقدر منو نسوزون گفت اوهو پررو شدیا بگم که ما امروز خیلی بهمون خوش گذشت خیلی حال کردیم جوج زدیم با نوشابه بعد رفتیم گردش تو طبیعت خیلی حال داد، میخواست منو بسوزونه با این حرفاش و موفقم شد با چشمای قرمز و بغض گفتم برو دیگه ولم کن که یه پوزخند زد و گفت باشه میرم قرمزش که تو پاش بود خیس عرق بود و لکه بود روش چون از صبح تو پاش بود تا الان که غروبه یه دفعه پاشوزمین از بلند کرد و چسوند به دماغم گفت زود باش حیوون زود باش بو بکش زود باش توله سگ انقدر بکش تا خفه شی آشغال هی وسطاش میخندید گفت چیه بو میده داری میسوزی ما رفتیم عشق و حال تو باید بوی پای تفریح منو بچشی
واقعا دیگه داشت سرم درد میکرد انتظار این حرکتو نداشتم چون واقعاً پاهاش خیلی بو میداد خیس عرق بود هی فشار میداد رو صورتم جوری که نفسم بند اومده بود زورمم بهش نمیرسید چون ورزشکار بود پاهاش قوی بود فقط با انزجار تونستم دستمو بکشم دور پاشون بندازمش کنار گفت باشه حالا کاری باهات ندارم بد جوراب شب پاش درآورد و انداخت جلوم گفت بجنب اینا رو بشور وگرنه… میدونی که
منم دیگه نای مقاومت نداشتم گفتم باشه عوضی
گوشه جوراب با دستم گرفتم و جوری که حالم بد میشد رفتم سمت روشویی بوش هی میخورد به دماغم منم صورتم دفرمه شده بود حس بدی داشت کردم من باید بوی تفریحشو بکشم بدترین که دخترای فامیلم بودن و همه در حال بگو بخند و شادی بودن چرا اونام پاهاشون یکم بو میداد بالاخره خیلی بیرون بودن خلاصه با هر بدبختی بود شب شد و وقت خواب بود و قرار شد همونجا بخوابیم چون اکثر فامیلا بودن ما هم رفتیم اتاق بالایی سنم کم بود و زیاد کسی اهمیت نمیداد برا همین قاطی خانما بودم انداختن جاها با زنای فامیل بود که زن موم دست گرفت و عمداً جای خودشو بالا سر جای من انداخت منم از همه جا بیخبر خسته کوفته با ناراحتی گرفتم خوابیدم زودتر از همه بعد که همه اونا اومدن یه کی یکی خوابیدن سبک بوده یه دفعه بیدار شدم دیدم پاهای ساقه درست بالا سر منه و از اون بدتر سمت بالاشم پاهای دختر خالمه اون ۱۵ سالش بود اسمش رها بود
هر دوشون تفریح رفته بودن و چون نشسته بودن مستقیم اومدن و شروع کردن جمع و جور کردن تازه رها هم مدرسه میرفت و از اونجا هم میرفت باشگاه والیبال برای همین همیشه پاهاش بو میداد اونم البته دختر خیلی خوشگلیه اما خوب بوی پا واسه ورزشکاری یه چیز منطقیه خیلی آزار میداد مخزنی که اون با هم خیلی لج بود مثلاً با چرب زبونی همیشه خرابکاریها رو مینداخت گردن من و منم مظلوم بودم و صدام در نمیومد همیشه کتک میخوردم اونم میومد به گریههام میخندیدا چشمک میزد منم فقط میسوختم خلاصه دیدم ساغر داره تو جشن ریز ریز میخنده پاهاشو محکم چسبونده بود به صورتم و یواش میگفت زود باش بو بکش امروز خیلی حال کردیم زود باش با زبونت ماساژ بده منم هیچ چارهای نداشتم مجبور شدم انجام بدم هی بوش میخورد تو دماغم سرم درد میگرفت میکشیدم روش مزه شوری و تلخی میومد تو دهنم ولی خوب چاره چی بود هیچ راهی نداشتم هی پاشو فشار میداد خیلی بد مزه و بد بود و از اون بدتر تحقیری بود که بهم میشد رفتن زیر پای کسی که خیلی اذیتت کرده وسطاش دیگه کم آوردم و ترجیح دادم جامو برعکس کنم البته رها خواب بود ولی خوب درست پاهاش میافتاد رو صورت من و اگر بگم پاهای اون ۱۰ برابر بیشتر بو میداد دروغ نگفتم چون تو بلوغ بود و پاهاش زیاد عرق میکرد بوش خیلی تندتر بود و مستقیم میخورد به دماغم ساغر یه خنده آروم کرد و گفت چی شد نظرت عوض نشد دیگه کم آوردمو پتو رو کشیدم رو خودم با اینکه اوج تابستون بود زیر پتو داشتم گریه میکردم از شدت فشار داشتم خودمو دمر می مالیدم به تشک ساغر هم میگفت آفرین آفرین انقدر بزن تا نابود شی اسکول تا صبح روی پاهای ساقه رو رها رفت تو حلقم از اون به بعدشم همیشه منو اذیت میکرد مثلاً منو تنها گیر میآورد یه دفعه کتونیهای باشگاهشو میچسبوند به صورتم میگفت ۱۰ تا بو بکش تا ولت کنم وگرنه عموتو میذارم تو جیب تو لو میدم خیلی بیرحم بود منم مجبور بودم بوی پا رو ترجیح بدم به کتک خوردن و حقیر شدن بعد از اون بود که دیگه کم کم با این حس آشنا شدم و همین باعث شد که به برده تبدیل بشم من اولش خیلی بدم میومد ولی الان خوشم اومده چون بچگیم زن عموم خیلی تحقیرم کرد و بوی پاشو به خوردم داد اذیتم میکنه و تحقیر میکنه اما خب به سبک گذشته نیست این دفعه با اختیار خودمه ولی خب گفتم این داستانو براتون بفرستم چون گفتم مناسب باشد از دیدگاه یه برده بشنوید که چی بهش گذشته و اگه مایل باشید چیزای دیگرم براتون میفرستم مثل تحقیرهای جدید
نوشته: محمد حسین
2 پاسخ به “حقارت تو بچگی واسه زن عمو ساغر”
واقعا حقت بوده حالاچرا ناتوانی وکون دریدنت را اینجا اوردی
اینجا باید داستان سکسی بنویسی نه داستان بردگی