صدای دمپایی زنان سر صف شاطری شبیه شکنجه میماند، انگار محکوم به شنیدن و تحمل این صدای گوش خراش است. مادربزرگ هر روز نان تازه میخواهد. نوه شیخ بودن دردسر خودش را دارد. سوار بر موتور با خودش فکر می کند که این چه زندگی زهرماری است که محکوم به تکرارش است؟
در نگاه همه بچه مثبتی بود که پدر و پدربزرگش از طایفهای خوشنام و محترم اند، پدربزرگ ریش سفید عشیره بوده و پدرش دست به خیر.
زنان خانواده به محرم و نامحرم توجه دارند و حتی حَجیّه (مادربزرگ) هیچ وقت کسی صورت، دست، پا و بدنش را خارج از خانه ندیده. مادرش که از طلاب حوزه علمیه و یک مذهبی متعصب، عمهها که دوست مادرش اند و سبب ازدواج پسر شیخ بوده اند. یک زن بیحجاب در اطرافش وجود ندارد که یا زنی که حداقلش با مانتو باشد. حتی خواهرهایش هم چادر میپوشند و متعصب مانند مادرشند.
به در خانه بیبی رسید و هنوز به این فکر می کرد که چرا باید هر روز با دیدن مادرش، حَجیّه، عمه طاهره و فاطمه شکنجه مضاعف متحمل شود. به دنبال زیبایی زیر حجاب می گشت.
تنها در خانه شیخ مرحوم بود که اتفاقی چیزی پیدا کرد و باورش نمی شد. تا پنج دقیقه شبیه برق گرفته ها بود.
-این حجیه ما با بقیه حجیه ها از اول فرق داشته پس… بیبی منصوره! نگفته بودی اینقدر دلت جوونه!
وسط ور رفتن به ویبراتور دلفینی بود که صدای درب منزل منزل آمد. مامان منصوره را دید که می آید.
ای کیر تو شانس… اومد که.
به سرعت ویبراتور را در همانجایی که بود گذاشت و یکسره به دستشویی رفت. صدای حجیه را شنید که صدایش میزند:
ناصر جان…ناصر جان…
شیخ ناصر …
از دستشویی بیرون آمد و به طرف حجیه رفت. منصوره همانجا صورت ناصر را بوسید و کیر ناصر دوباره شق شد
-خدا را شکر که تو نوهام همیشه هست. راضیه برات فلافل درست کرده ناصر…ببین عروسم چه قدر به فکرته…
-مامان منصوره میخواستم الان برم سر وقت فلافلا… دمت گرم بده این عبا و مغنا (شال عربی) رو ببوسم.
-برو او ور بچه بذار نماز بخونم!
حجیه پوشیه، دستکش و کیفش را به ناصر داد و به آرامی نشست و جوراب را طوری در آورد که ناصر دلش میخواست همانجا حجیه را لخت کند.
گوشه ای ایستاد و به حجیه خیره شد و تصور جوانی و مجردی منصوره را کرد که داف عربی بوده در زمان خودش.
-شیخ نور به قبرت بباره … رفتی یه خوبشو برداشتی!
حجیه رفت تا نماز بخواند و ناصر بود و جوراب ساق بلند ضخیم و دستکش و روبنده منصوره خانم که در مطبخ بودند
-لامصب بوی عرق هم نمیدن لباساش! چه کار میکنی خداییش؟
به فکر بوییدن شورت و کرست پیرزن افتاد؛ اما چگونه؟ طرف حساب زن زیرک و تیزی است؛ بی دلیل شوهرش از او نمیترسید.
-ناامید نشو ناصر!
-دوربین GoPro! خودشه!
ناصر به بهانه صحبت با حجیه به اتاق رفت و مادربزرگ گفت: پسرم جوراب ها رو بیار بپوشم
ناصر برگشت و جوراب حجیه را آورد و به او داد.
-مامان منصوره! اون موقع که رفتی دبیر عربی مدرسه شدی، چرا شیخ کریم تو رو طلاق نداد؟
-شیخ کریم خودش درس خونده بود. وقتی شوهر کردم ۱۶ سالم بود بعدش شیخ کریم فرستادم مدرسه…خدا رحمتت کنه شیخ!
ناصر نقطه کور اتاق را پیدا کرد و برای اینکه عادی جلوه کند رفتارهایش، رفت و پایش را طوری گذاشت که بتواند جوراب های بیبی منصوره را حس کند.
-مامان منصوره گریه نکن دلم به تو گرمه!
ناصر میرفت تا به بهانه بغل کردن حجیه به ممه های عربی دست بزند که همه چیز بهم ریخت. منصوره خانم چشمانش را پاک کرد و بلند شد و از اتاق بیرون رفت. ناصر در شوک بود و با دیدن پاهای مامان منصوره در جوراب ضخیم شورتش خیس تر می شد.
-بیا بشین کمی پاهاتو بمالم حجیه! حیف نباشه پاهاتو ماساژ بدم؟! گوه تو این زندگی تخمی!
منصوره آمد و به نماز ایستاد و ناصر هم به سراغ نماز رفت. منصوره خانم با عشق به نوه نگاه می کند که نماز خوان است و با خودش گفت
-شبیه برادرم داره میشه!
ناصر پس از نماز منتظر فرصتی شد تا مامان منصوره اش بخوابد و دامن جامه را بالا بزند و شورت مادربزرگ را ببیند
دستکش های زنانه بر تخت آویزان است و جوراب ها روی دسته صندلی و بوی عطر میخک عربی اتاق را فراگرفته.
ناصر بر بالای حجیه رفت و سرش را نزدیک کمر او برد.
-واقعا تمیزه… بو نمیده… اهل انجام مستحباته. بعد از این همه سال و زایمان طبیعی مشخصه همش حجاب داشته و از خودش مراقبت کرده.
ناصر شورتش را درآورد و خواست دلش را رها کند.
-اصل جنسه! همش بسته بندی بوده سفید مونده چاق هم نشده. کس صورتی، لب قرمز، ممه بلوری!
ناصر دلش نمی خواهد سکس انجام دهد. نفرت از فانتزی اش هم داشت که به دنبال زنان مسن است. اما مادربزرگش یک چیز دیگر است. منصوره هم به دنبال زن دادن نوه اش است، ناصر دندانپزشک است و بیبی منصوره هم زرنگ تر از آن حرفهاست که ناصر می زند. با راضیه عروسش، مادر ناصر، مرتب به خواستگاری می رود.
ناصر منتظر شب بود که بی بی منصوره شورت و سوتین را می آورد.
حجیه لباسها را درآورد و دوربین جاساز در اتاق ضبط می کرد. ناصر با خیالی آسوده اطمینان از اینکه دوربین ضبط می کند در حال نقشه کشیدن برای هدف بود.
بی بی منصوره از اتاق بیرون نیامد و ناصر وهمسرش در ضدعفونی کردن ابزارش است.
-د بیا بیرون ننه! بیا دل نوهت شاد بشه!
حجیه با روبنده به صورت آمد و ناصر را دید که در حال کار است.
-دکتر ناصر! بلند شو الان شیخ احمد میاد باید بریم خواستگاری برات…دختر مردم باید ازت حساب ببره!
ناصر با خود فکر می کرد: حجیه دل ما رو سوزوند حداقل الان برم تو بغلش بمالمش… همش مشکیه! اوف!
ناصر بلند شد و از عبای (چادر عربی) حجیه شروع کرد و بیبی منصوره پای جوراب پوش و چادرش عقب کشید و نگذاشت.
-مامان منصوره تو رو ارواح شیخ و دایی ناصر بذار این بدن پاک و بهشتی رو بوسه بزنم!
-شیخ ناصر! پدر و عمو عباست رو کتک می زدم. الان تو رو هم کتک می زنم که قسم الکی نخوری!
بیبی منصوره دست را شل کرد و ناصر خود را در بغل او انداخت و گفت: فقط خدا حفظت کنه حجیه!
پس از خواستگاری، ناصر فیلم دوربین را دید از بخت بد حتی لباس هم در نیاورده بود. ناصر بود و فیلمی از آرایش کردن بیبی!
نوشته: بهروز
3 پاسخ به “تلاش ناکام”
من که نفهمیدم
دوستان نخونید یک احمقی یک متن مزخرف را به اسم داستان منتشرکرده
کم بزن زپرتی تو هپروت هپروتی یدف درخت را کیر نبینی بزاری کونت جرت میده شیخ ناصر کونی