تقاص

سلام وعرض ادب به همه خوبان…دوستان ماجرا واقعیه. ولی اسامی نه…مستعاره…پرویز هستم ۳۵سالمه توی یک اداره دولتی کار میکنم.همسرم ریحانه پرستاره و شیفتی کار میکنه…یک پسر۷ساله دارم که امسال تازه مدرسه میره…اندازه و قد سالار خوبه قابل پسنده…حالا زیاد کلفت نیست معمولیه ولی قد خوبی داره سرحال باشه.به۲۰میرسه ولی بیحالش۱۸.پارسال شکر خدا وام خوبی به من دادن و من هم خونه آپارتمانی نازنین رو فروختم اومد ویلایی خریدم. محله جدید تموم خانه ها ویلایی هستن…بعضی ها عرض بیشتر بعضی ها عرض کمتر…در ضمن من خودم شاهین دارم خانومم پراید داره…عرض خونه ما۹متره و بزرگه و در حیاط توی کوچه جا پارک دوتاییمون برامون بس میشه…اما از شانس بد ما دوتا همسایه تخمی به تور ما خوردن که ماجرا مال اینهاست…از قدیم میگن خونه نخر اول همسایه بخر برای همینه…آقا اینها هر دو تا شون…دوتا همسایه برادر هستن و هر دو سرویس مدرسه هستن و یکی مینی بوس قراضه داره و یکی ون داره…از وقتی ما اومدیم اینجا صد بار گفتیم هزار بار گفتیم…مینی بوس رو در خونه ما جلوی در پارک نکن…خودمون ماشین دوتا داریم جا نیست…چندین بار تکرار کردیم و کسی گوش نداد…آقا ما هم زنگ زدیم مامور اومد مینی بوسه رفت پارکینگ…کم مونده بود دعوا بشه…چند روز بعد دوباره که درش آوردن تا چند وقت خوب بود ولی دوباره روز از نو روزی از نو…دوباره جمعش کردیم.و اخطار بدی گرفت…حتی به ون هم گیر دادن…من میدونستم که اینها زهرشون رو می‌ریزند… دوربین کار گذاشتم و حتی آیفون خونه رو تصویری مموری خورش کردم…هیچی دیگه کوسخولها نمیدونستن که دوربین هست…زدن شیشه شاهین رو شکستن…من هم شکایت کردم و فیلمو نشون دادم…خوب خسارتی گرفتم…آتیش گرفته بودن…چند روز بعدش مهمون داشتن…من هم میخواستم ماشین خانوم رو از خونه در بیارم.هرچی صدا میزدم یک پژو در خونه بود بر نمیداشتن…زنگ زدم۱۱۰گفتم یک ماشین مشکوک در خونه ماست کسی از همسایه ها هم جواب نمیده…خدا وکیلی نمیدونستم مال اینهاست هر چند که عمدا جواب نمیدادن…آقا از شانس ما پلیس هم اومد اینها جواب ندادن…جرثقیل که اومد حملش کنه یارو رسید…پلیسه گیر داد که صندوق رو باز کن…اجبارا بازش کرد داخلش لش شکار بود با اسلحه دو لول بدون مجوز…آقا همین شد فتنه پلیس رفت اینها توی کوچه شروع کردن فحاشی ناموسی…فک میکردن مثلا لاتن…وچون روستایی فرم بودن و من هم شهری کارمند فک کردن ماکسی رو نداریم…من هم کمه کم ده تا برادر و برادر زاده و خواهر زاده دارم…همه رو زنگ زدم با نیروی کمکی بیان…اونها هم ۵نفر بودن توی کوچه لات بازی…من هم قبلش فیلم گرفته بودم از فحاشی اینها…وقتی بچه ها رسیدن…چپ و راست کوچه رو بستیم هر چی خانومم گفت.ولشون کن نرو دعوا ولی ناموس که شوخی نیست…تا تونستیم زدیم اینها رو…کار چند روزی به دادگاه کشید و دیگه ایرانه هر کی پارتی بیشتر داشت برنده است…ما هم تماما خانوادگی توی تموم ادارات هستیم فیلم هم بود…و مدرک خوبی بود…ولی خیلی زخمی بودن…دیگه چند ماهی کشید و حقیقتا ما تقریبا۱۵۰ میلیون دیه با کم کردن شلاق اونها و فحاشی که کردن باز هم پرداخت کردیم…بدبختی زن برادر کوچیکه…بشدت سرش شکست و بخیه خورد…شانس دیگه ما این بود که احمقها توی دادگاه به حکومت فحش دادن و قاضی دهنشون رو سرویس کرد…من دور خونه حفاظ زدم و دوربین هم بود…اونها دیگه حتی ون رو هم نمیتونستن بیارند توی کوچه…جالب اینه که من که شکایت کردم چندتا همسایه دیدن زور ما بیشتره نگو چندساله از دست اینها ذله شده بودن‌.اونها اومده بودن شهادت بدن خودشون شاکی شدن…اینها خوب محکوم شدن…چندوقتی زندان بودن…سند نداشتن بزارند…گرفتار شده بودن… اگه نه دیه اینها زیاد بود.‌چندتا از بچه های ما بجای چوب با قمه اینها رو زدن…اینها مجبوری ۱۵۰گرفتن…بماند…دیگه همه چی صلح شد و تموم شد…اما اتفاق خوبی که برای من افتاد…تابستون امسال…یکی از دوستام ویلا داشت کلیدش و به ما رفیقها داد گفت استخر داره میتونید استفاده کنید…ما هم خوشحال و روز۵شنبه بود من پسرم و برداشتم و ده بیست نفری بودیم خوش گذشت.برگشتنی نزدیک غروب بود.تابستونها دیر شب میشه دیگه.ساعت۸بود ولی روشن بود…من نصف راه رفتم یادم اومد.که کیف و گوشی همه مونده توی ویلا…سریع کلید از رفیقم گرفتم برگشتم…از اونیکه کلید دستش امانت بود…برگشتنی رفتم داخل ویلا…پسرم هم چون می‌ترسید توی ماشین بشینه با من اومد.داخل…ویلا هم بزرگ بود…رفتم توی خونه کنار میز عسلی مدارکم و برداشتم و میخواستم برگردم.زنگ ویلا رو زدن…ایفون تصویری دوربین دار بود.گفتم اول ببینم کیه…دیدم…دوتا دختر کوچولو با یک پسر گنده شاید ۲۰سالش میشد بودن…دخترها یکی لاغری قد بلند بی ریخت…دومی خوشگل قد بلند چشمها خیلی درشت…من نشناختم ولی پسرم تا دید گفت…بابا آیلین و نگین هستن…گفتم آیلین و نگین کیه دیگه…گفت دخترهای همون همسایه که دعوا

کردیم دیگه…گفتم اینجا چیکار دارند…داشتم نگاه میکردم…فهمیدم فقط دست پسره به زنگ خورده…توی دوربین توی ۳کنج همین درب ویلا نگین لبها رو گذاشته بود روی لب پسره و پسره هم داشت سینه هاشو می‌مالید… قشنگ حال میکردن…اون آیلین هم نگهبانی میداد.خدا شاهده بعدا فهمیدم که اینها هر شب به عنوان کلاس زبان تابستونه میان نوبتی به پسره کوس و کون میدن…آیلین به خدا تازه هشتمه…و اون نگین نهم.ولی نگین عجب کوسیه.گفتم الان خوب شد…چون ننه این خیلی زیاد زر زر می‌کرد هنوز…من مموری کارت دوربین رو برداشتم خالی کردم روی گوشیم…خوب گوش که دادم فهمیدم پسره هر روز اینها رو بر میداره میاره همین منطقه…خوب که رفتن ما هم رفتیم…خیلی خوشحال بودم.اون هفته زنم شیفت صبح بود من بهش گفتم چند روزی غروبها باید برم اداره اضافه کاری…گفت اشکال نداره…و من هر روز اینها رو تعقیب میکردم…تا اینکه فهمیدم پسره سربازه فقط ۵شنبه جمعه آزاده که با اینهاست.چند روزی علاف بودم تا۵شنبه غروب اینها رو دوباره با هم دیدم…تعقیبشون کردم…دوباره رفتن همین جا.ولی پسره از روی دیوار پرید توی یک ویلا و در رو باز کرد و اینها تیز رفتن داخل…در ضمن با موتور بودن۳ترکه.موتورشون بیرون بود…من خریت کردم و دل به دریا زدم از روی دیوار پریدم داخل…اینها توی خونه نبودن…توی آلاچیق کنار استخر ویلا بودن…این دوتا بچه ۱۳ و۱۴ساله یک‌جوری کیر کوتاه این پسره رو ساک میزدن که نگو…صحبت هم میکردن پسره زود آبش اومد… خالی کرد توی دهنشون…قرار هفته بعد گذاشتن برای گاییده شدن.که پسره رفیقش رو هم بیاره…من هم فیلم می گرفتم…کارشون تموم شد و رفتن بیرون من هم پشت سرشون…هفته بعد اینبار با یک پژو بودن سوار شدن و رفتن…من هم خیلی دورادور تعقیبشون میکردم…رفتن بیرون شهر جای ديگه… اون پسره جا داشت…رفتن توی یک قلعه خرابه…من هم خوب فیلم می گرفتم…توی ماشین فقط دیده می‌شد دارن گاییده میشن…یک‌جوری خوب نوبتی اینها رو گاییدن…من هم کف کردم.نگینه خوب هیکلی داره…هفته دیگه سر خیابون منتظر بودم تا داشتن میرفتن…بوق زدم اول نگاهم کردن…بعدش اشاره کردم گفتم بیایید اومدن با تشر و خشم گفتن چیه چیکار داری…گفتم بیایید داخل کارتون دارم…نگین گفت الان میرم به بابام میگم…گفتم بهتر بزار بیاد شاه کار دختراشون رو ببینند…دو تا دختر عمو به بهانه کلاس زبان ۵شنبه ها که کلاس نیست کجا میرند…تا اینکه این رو شنید زود نشست توی ماشین…گفتم حالا شد…راه افتادم…فیلم‌های اینها رو از اول تا اون روز همه رو گذاشتم گفتم چطوره؟؟از ترس لال لال بودن…گفتم فک میکنی اون باباهای کوسکشتون اینو ببینه چکارتون میکنه…شروع کردن گریه کردن و التماس کردن…گفتم گریه فایده نداره…مگه کیر من خار داره…شنبه خانوم من نیست…قبل اینکه صبح برین مدرسه میایید کوس میدین ساک می‌زنید بر می‌گردید خونه آتون… تندتند میگفتن چشم عمو چشم…هر چقدر بخای بهت میدیم…تو رو خدا اگه باباها ببینند گردن ما رو می‌برند… گفتم حالا برگردین خونه تا کونهاتون تا شنبه خوب تنگ بشه…که خوب بکنمتون…خوب کوس و کون رو تمیز میشورید که من مریض نشم…فقط میگفتن چشم چشم…

روز شنبه صبح۶خانومم باید حتما شیفتشو تحویل می‌گرفت… من در اتاق پسرمون بستم…البته خونه ما قسمت شمالی کوچه است و اول حیاط بعد خونه.و حیاط بزرگه…از توی دوربین مانیتور گوشی چک کردم کسی دنبالشون یا پشت سرشون نباشه در خونه رو خیلی کم باز گذاشته بودم…دیدم اولی از خونه اومد بیرون در زد آیلین هم اومد بیرون…خونه ما روبروشون بود…رسیدن دم در خونه من…گفتم سریع بیایید تو در رو ببندید… صدامو از توی اف اف شنیدن…تندی اومدن داخل…نگین گفت تو رو خدا فقط زود که مدرسه مون دیر میشه…گفتم چشم عزیزم چشم…خوب خودتو تمیز کردی دیگه؟گفت بخدا رفتم حموم…گفتم آفرین…بردمش روی تخت خودمون…گفتم زود لخت شین…هر دو بی رودر بایستی لخته لخت شدن…باور تون نمیشه کوچیکه آیلین.یک کوس بزرگ داشت غیر قابل باور…فقط بدنش لاغر بود‌ولی عجب کوسی لای پاهاش بود…پشم هم هیچی نداشت صافه صاف…ولی این فرشته دیگه با اون سینه های تازه جوونه زده و قلمبه شده اش…با اون کوس تازه پشم در آورده اش…منو دیوانه کرد…کیرم مث مال خر شده بود راسته راست…خوب بود تاخیری خورده بودم و اسپری زده بودم…اگه نه همون اولش آبم ریخته بود.تا درش اوردم بیرون…آیلین گفت وای نگین مث مال فیلمها کلفت و بلنده…کوچیکه مست تر بود.دوتایی دادم ساک میزدن…دیدم وقت نیست… یک‌کم که خوردن گفتم داگی بشین.خوب بلد بودن.نمیشد از کوس و کون کوچولوشون دل کند…اولش من هم براشون خوردم خیلی کیف کردن…مخصوصا کوس گنده و بزرگ آیلین لاغره.بدون پشم ناز و گنده…چه بوی خوبی هم میداد کوسش.نمدونم چی بهش زده بود…گفتم آماده هستین؟گفتند فقط زود…ژل زدم روون بشه…کون آیلین خیلی خشک و لاغری بود…ولی نگین تپل بود.رحم جایز نبود با یک فشار نصف کیر رو دادم داخلش…گفت وای جر خوردم عمو تو رو خدا آروم کونم پاره شد…گفتم خودت گفتی زود باش…من تا تهش جا نکنم آبم نمیاد…گفت بکن تا تهش هم بکن ولی تندی و محکم نکن ملایم ملایم بده تو تا کون بهش عادت کنه…تو کیرت خیلی بزرگه… گفتم لامصبا چند بار دادین مگه…گفت زیاد از وقتی یادمون میاد به هر پسری که کون خواسته دادیم…گفتم حق اون پدرهای بی پدر تونه…آیلین گفت هی فحش ندی ها…گفت دروغ میگم مگه…ساکت شد…گفتم کوس چی دادین تا حالا…گفتن مگه خریم پدرامون بفهمن سرمون رو گوش تا گوش می‌برند… گفتم تو دمر شو لای کوس بزرگت بزارم…تو بچه چقدر کوست گنده است…نگین خندید.گفت همه بهش میگن…ولی من میدونم چرا…چون کوس مامانش بزرگه…توی استخر دیدم قد کوس مامانشم خیلی بزرگه…گفتم ایوالله اون کوس گاییدن داره…گفت زرشک مگه مامانم میده…بابام شبها التماس میکنه تا بده…گفتم خدا کریمه…آیلین رو سرپا گذاشتم لای کوسش ازین طرف کونش می‌رفت از جلوی کوسش میزد بیرون…اون یکی دهنش و باز می‌کرد کیر می‌رفت داخلش…بیشتر از یک ربع میکردمشون…این پدرسگ به اون کم سنی…آب کس داشت چقدر هم زیاد…می گفت نگین نگین چقدر خوبه…بگو تو رو هم لا کوسی بکنه…نگین دارم دیوونه میشم…توی بغلم ولو شد…کیف کرده بود…گفتم کون بزرگ تو هم دوست داری؟گفت آره. میکنی…گفتم چرا نکنم.قربون چشمای خوشگلت…تو چرا اینقدر نازی…نه مامانت نه بابات خوشگل نیستن که…گفت چرا مامانم خیلی خوشگل بوده از دست اخلاق بابام چروکیده شده الان پیره…اگه نه خیلی خوب بوده…سینه هاشو میخوردم…اینو از جلو لای کوسش گذاشتم.توی بغل هم عاشقانه حال می‌کردیم… چقدر لب بازی خوب بلد بود…گفتم برگرد ابمو‌ توی کونت بریزم…گفتم دردم میاد…میخوای بخورم.گفتم آره بخورش…همچین آبی دادم بهش که به سرفه افتاد…پرسیدم خوب بود یا نه.هر دو گفتن آره خوب بود…گفتم من بعد به پسره بگین بابامون فهمیده…میخواد گیرت بیاره کتکت بزنه…خودم ۵شنبه ها میبرمتون ویلای رفیقم میکنمتون…خوب و تمیز.خیلی خوب حرف گوش میدادن…اسنپ گرفتم و تیز قاچاقی فرستادمشون رفتن مدرسه.وقتی رفتن خیلی ترسیدم یه وقت به کسی چیزی نگن.یه وقت کسی چیزی ندیده باشه…خلاصه که دلم آشوب بود…خداییش دو روزی پکر بودم ولی کم کم بهتر شدم…روز ۵شنبه بردمشون ویلای رفیقم…چنان سیر گاییدمشون که از دلم در اومد.ولی هنوزم اون۱۵۰تومن دیه داغش روی دلم بود…تا اینکه ماه محرم تموم شد و عروسی‌ها دوباره شروع شد.خانوم من هم عروسی دختر برادرش بود و عمه بود دیگه…زیاد می‌رفت خونه مادرش چون برادرش هم اونجا ساکن هستن…من دیگه کوسخول کوسخول شده بودم…توی کوچه به بهانه ماشین شستن در خونه بودم…زن برادر بزرگه ننه نگین رد میشد…چپ چپ و با خشم هم رو نگاه کردیم…رفت توی خونه به خدا خودش برگشت فک کردم نیست…از پشت سرم گفت…اون دفعه شانس آوردی ولی خدا شاهده دفعه دیگه به من اینجوری نگاه کنی…بدبختت میکنم…گفتم تو میخوای منو بدبخت کنی…خبر نداری بدبخت شدی…گفتم بزار شوهرت برگرده…بهت نشون میدم…گفت میخای چی گوه بخوری…گفتم بعدا گوه خوردن رو بهت میگم چیه…گفت زر نزن بی پدر.کوسکش

گفتم وقتی شوهرت اومد فیلم دادن دخترهاتون رو نشونش دادم آبروتون رو توی کوچه و خیابون بردم بعد میفهمی کوسکش کیه…تا اینو گفتم…برگشت گفت چی گفتی؟گفتم همون که شنیدی…ساکت شد…گفتم در خونه ما بازه برو تو تا بیام نشونت بدم…گفت نه همینجا…گفتم عمرا فقط توی خونه…تندی رفت توی حیاط. من کاپوت ماشین رو بستم و گوشی رو برداشتم ریموت زدم ماشین قفل شد…لبه تخت توی حیاط گفتم بشین ببین…اولش هم همون فیلم سکس رو براش گذاشتم…تا دید میخواست غش کنه…گفتم ببین چی کیری می‌خورند… تو هم بلدی…میگن دخترها از مادرشون یاد می‌گیرند… لال لال بود.گفتم زبون درازت چی شد…حالا پاشو برو…گمشو تا اون بی ناموس که۱۵۰میلیون ازم گرفت برگرده…گفت تو رو خدا تو رو جدت قسم خواهش میکنم.به خدا بچه ها رو میکشن.اینها دیوانه اند… گفتم به تخمم…گفتم پاشو برو گمشو بابا.تقریبا۴۰سالش میشد.البته پسر بزرگش سربازه…التماس می‌کرد پاچه شلوارمو گرفته بود نمی‌رفت… گفتم بدو برو الان شوهرت بیاد چی میگی بهش…گریه میکرد…بلند شد بره…خوش قد و هیکل بود.من هم دلم خوب کوس میخواست…گفتم فقط یک راه داره… دوتا شرط…گفت چیه بخدا انجام میدم…گفتم اولا که خودت باید بهم بدی…گفت وای خدا مرگم بده…تو جای برادرمی نگو بهم…گفتم چرت نگو بابا…دوما…باید پولمو پس بدین…تازه شرط سوم هم داره و اینه که ننه اون دختره رو هم باید بکنمش…گفت یا خدا این دیوانه شده…گفتم خودت میدونی…گفت کدوم پول داداش…اینها همون موقع بدهی داشتن همه رو دادن به قرضها شان…بخدا پدرسگها.الکی دعوا راه انداختن که همین پول رو از گیرت در بیارند…گفتم اشکال نداره که…من هم زنها شون رو میگایم…نوش جانشون.بی پدر پس اون النگوها چیه دستت…گفت به قرآن بدلیه…بیا همه برای تو…برو ببین چند می‌خرن… گفتم من نمیدونم.هم کوس میخام هم پول…گفت من پشتمو میکنم…بکن کن برم…گفتم چشم باریک الله دختر خوب…گوشیم دستم بود حواسش نبود…قشنگ ازش فیلم میگرفتم نمی‌دونست… خودش کشید پایین قنبل کرد لب تخت…حتی به هرچی بگی قسم تف هم زد سوراخ کوسشو…داگی بود.چی کوسی داشت محشر کبری…بزرگ و تپل…فقط کمی تیره بود…پشمالو نبود ولی مو داشت…من هم درش آوردم… دوربین روی کوسش بود…گفت بکن دیگه دیر میشه.قشنگ با یک فشار تمامشو دادم داخلش.گفت وای چه درد گرفت…اولش آروم بکن…دیگه قطع کردم دوربین رو.دو دسته جا دستی کمرش رو گرفتم و سرعتی تلمبه میزدم…آه و اوهش در اومده بود.کوسش گشاد بود…گفتم چقدر گشادی…گفت کیر شوهرم خیلی کلفته…زیادم منو میکنه…گفتم خوش به حالش…خوش کوسی دوستت داره…گفت اخلاق سگ داره گور پدرش…من خوب گاییدمش…بر گردوندم روی تخت توی حیاط خونه از جلو فرغونی میکردمش…آبمو تمامشو ریختم توی کوسش…گفت چرا ریختی اگه حامله بشم چی…گفتم یک بچه خوشگل از یک مرد خوب خدا بهت میده بده…گفت وای دیوانه ای بخدا…گفتم پاشو برو مخ اون جاری جنده تو بزن بیار بکنمش تا فیلم بچه هاتون رو پاک کنم…گفت چی بهش بگم…؟؟،گفتم هر چی دیدی رو براش تعریف کن قبول میکنه…بیار یکبار بکنمش کار تمومه…گفت باشه…من دادم چرا اون نده…درست روز عروسی فامیلمون بود که خانومم رو بردم آرایشگاه…وقتی برگشتم خونه لباس عوض کنم…در زدن دیدم مادر آیلین دم در.تا در رو زدم زود پرید داخل…خودش زودی اومد تو…گفت کثافت تو چی از دختر من دیدی که حرف مفت زدی…گفتم جاریت هم اول زبون درازی میکرد.ولی بعدش با رضایت کوسشو داد و رفت…یابو بی معطلی زد زیر گوشم…گفت بی شرف…گفتم شما ها کوس میدین من بی شرفم…لعنتی کس دیگه گاییده مگه من کردم که…بی شرف باشم…بیا فیلمو ببین…فیلمو دید…به قول ضرب‌المثل قدیمی خشت از دستش افتاد.گفتم چی شد…دست درازی میکردی…گفت غلط کردم…به خدا ما آبرو داریم…گفتم جنده الان با سیلی زدی…توی جنده با چوب توی دعوای کوچه جولان میدادی‌‌.الان وقتشه حالتون رو بگیرم…گفت تو رو خدا رحم کن…همه ما رو اینها میکشن…اخلاق ندارن که عصبی و دیوانه اند…گفتم شرطش رو گذاشتم که…۱۵۰تومن رو پس میگیرم…هر دوتون هم باید چند بار بهم کوس و کون بدین…اون که گفت فقط یکبار…گفتم نه بابا…الان وقت انتقام منه…الانم بکش پایین ببینم…گفت به خدا به جون آیلین پریودم…گفتم عقب فقط عقب…گفت نه اصلا من به شوهرمم از عقب نمیدم به تو بدم…گفتم من که شوهرت نیستم زود باش زر نزن…آبم زود میاد…گفت آروم بکن کونم درد میگیره…گفتم چشم…برو اول نوار بهداشتی رو بنداز دور خودتو بشور بعدا…رفت چند دقیقه ای برگشت…روی مبل داگی کردمش…خیلی خوب خودشو آماده کرده بود.تف زدم رحمی توی کارم نبود.این خیلی پلنگ بود.دم سوراخش گذاشتم هر چی فشار میدادم داخل نمی‌رفت.گفت من که گفتم سوراخم تنگه…گفتم عجله نکن.گشاد میشه…دوباره تف زدم…گفتم باز کن کون لعنتیت رو سفتش نکن شل بگیرش.تا گفت چشم شل شد…با یک فشار نصف بیشتر کیر کونشو شکافت…چنان جیغی زد که…

من میگم صداش تا سر کوچه رفت…بعدشم بد فحش میداد.ول کنش نبودم…کیرمو به زور میدادم داخل میکشیدم بیرون… چندتا گوز بد بو ول داد…گفتم لامصب بلد نبودی کونتو بشوری…گفت بی پدر مادر کیر بزرگت رو که توی کوس جا نمیشه کردی توی گوه دونی انتظار چی داری…بکن لامصب تموم بشه دارم میمیرم…چندتا دیگه محکم کوبیدم…ابشو ریختم داخلش…وقتی کشیدم بیرون کیرم کثیف بود…رفتم خیلی شستمش.گفتم جنده برای آخر هفته که پریودت تموم شد باید کوس بدی بهم اگه نه فیلم بی فیلم…تازه پولمم میخام…گفت به خدا نداریم از کجا بدیم…گفتم دستبندت ۲۰۰میلیون پولشه…گفت به خدا طلای روسی بدلی بیا ببر بفروشش…ما مقروضیم بی پولیم…وضع مالی ما خرابه…اگه داشتیم چرا یک خونه رو دوتکه کنیم اینجوری زندگی کنیم…تو هم که هم کوس کردی هم کون بگیر از ما دیگه…گفتم فقط نفری یکبار دیگه بکنمتون تمومه.پولم نمیخام…ولی سر حوصله…گفت باشه من آخر هفته شوهرم سرویسه نیست میره عروسی برای سرویس عروس کشون…باهات میام…خدا لعنتت کنه کون جر خورده.خون مال کونمه نه کوسم…گفتم طوری نیست…اون رفت و من دلم داشت آروم میشد…عروسی مراسم تموم شد.دوباره کلید ویلای رفیقم و گرفتم…اینبار خیلی شیک و تمیز بود…لختش کردم…چی کوس گنده ای داشت…کوسشو خوردم حال اومده بود…گفتم تو هم بخور دیگه…خیلی قشنگ گفت میخورم ولی زود آبت نیاد اومدم خودمم کیف کنم…گفتم نه نترس شارژ شارژم…هم تقویتی هم تاخیری خوردم…۵دقیقه ای کمتر ساک زد…بعدش خودش گفت بشین من میخام خودم کیر رو بزارم توی کوسم…گفتم باشه…درازکشیدم خودش تف زد کرد توی کوسش آروم آروم داخل خودش کرد…آه و ناله هم میکرد…طاقت نیاوردم…خوابوندمش زیر خودم…فرغونی رگباری میکردمش…سینه هاشو میخوردم…زنی که دشمنم بود…قمه برادرم خورده بود توی سرش از ما دیه گرفته بود…الان زیرم بود والتماسی بهم لب میداد.خیلی مث دخترش لب دادن رو دوست داشت…گفتم بریزم توی کوست…گفت نه اگه بریزی حتما حامله میشم چون پریودم تازه تموم شده.گفتم باشه نمی‌ریزم.ولی لحظه آخر پمپ اول رو ریختم توی کوسش…دلم می‌خواست هر دو از من بچه داشته باشن…بدجور ازین دو خانواده کینه کردم…هر کار میکنم دلم صاف نمیشه…مخصوصا از وقتی که فهمیدم عمدا دعوا راه انداختن…بقیه آب کیرمو ریختم روی شکمش…گفت مطمئنی نریختی داخلش…گفتم نه خیالت راحت…گفت به نظرم توی کوسن داغ شد…گفتم چون خودتم آبت اومد…ببین کیرمو چی خیس کردی…بوسیدمش…گفتم تو دختر به این خوبی چرا اینقدر وحشی هستی…خندید…گفتم ولی خیلی کوست بزرگه…ولی تنگه…کوس مادر نگین بد گشاده…گفت کیر شوهرش خودش میگه بد کلفته…گفتم کوس جون میده برای دو کیره گاییدن…گفت نه بابا…اگه بفهمه…دوساعتی نشستیم…دوباره خودش بهم داد…گفتم اگه بازم بخوام بهم میدی…حرف قشنگی زد.گفت حیفت به زن خوشگل و زندگی خوبت نمیاد…آخه ما دوتا زن پا به سن گذاشته کجا اون زن جوون و زیبا کجا…تو که کوستو کردی دلت آروم شد کینه ات تموم شد دیگه چی میخای.ب و به زندگیت برس…ما ها رو ول کن…از این کوچه و محله هم برو…از من به تو نصیحت…اینها تا بلایی سرت ندارند ول کنت نیستن…گفتم گوه می‌خورند… گفت راستش میخان مواد بزارند توی ماشینت بعدا لو بدن بدبختت کنند…گفتم به خدا بعدا من هم فیلم دخترها و دوتا خانوماشون رو به عالم و آدم نشون میدم.گفت مگه از ما هم فیلم گرفتی…گفتم پس چی فک کردی…گفت خیلی بی وجدانی نامرد…من دارم کمکت میکنم تو خیانت میکنی…گفتم ممنونم ازت…ولی راست میگی میفروشم میرم…تو هم نگران نباش…فیلمتو کسی نمیبینه…این رفت…هفته بعدش اون یکی رو با همون داداشم دونفری گاییدیمش…دوتایی توی کوسش میزاشتیم باز هم جا داشت…صدای ناله اش مث لالایی بود…اولش نمی‌داد.ولی بعدش که داده بود میگفت آبتون نیاد ها نزدیکه من آبم بیاد…داداشم درشت تر بود…زیر بود زنه وسط من روی دوتاشون…دو کیر توی کوسش بود کیف می‌کرد… خیلی گشاد بود…کوسشو داد و رفت…من موندم و داداشم…گفت دمتگرم خوب کوسی کردیم…از فرداش خونه رو گذاشتم برای فروش و الان که دارم مینویسم…خونه رو عوض کردم و توی یک آپارتمان کلاس بالا خونه خریدم…در ضمن رفتم دادگاه شکایت کردم که آقای قاضی یک نفر بهم زنگ زد گفت…این دوتا میخان مواد بزارند توی ماشینم برای من پاپوش بسازند…قاضی هر دو رو احضار کرد.و اونها مات مونده بودن کی بوده به من رسونده…زیر بار نرفتن…ولی خودشون گوشی دستشون اومد…وقتی بیرون اومدیم…داش بزرگه گفت…من که نمیدونم کی بهت گفته…ولی شانس آوردی از اون محله رفتی…به خدا خبر نداری که من چی نقشه ای برات داشتم…خدا میدونه تو بیشتر شانس آوردی…خودش گفت حالا که رفتی…ما رو حلال کن…ما مجبوریم ماشین‌ها رو اونجا بزاریم…دشمن داریم ممکنه شب بیان ماشین‌ها رو خراب کنند یا آتیش بزنند…

تازه فهمیدم اینها چقدر بدبختن…هر دو روبوسی کردن باهام و رفتیم پی زندگیمون…خلاصه که برای من فرقی نداره باور کنید یانه…ولی این ماجرای یکسال و اندی گذشته من تا امروز بود…فقط سکسش کمی اغراق داشت ولی کل جریانش حقیقت بود…حق نگهدارتون

نوشته: پرویز

بازدید 11,929

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “تقاص”

  1. اونجور که باید و شاید نتونستی انتقام بگیری باید اون دوتا داداش رو هم میکردی تا حق مطلب ادا بشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید