خب اول از همه بگم این داستان واقعیه برام مهم هم نیست بگین راسته یا دروغ
اسم افراد رو عوض کردم اینم گفتم بدونید 😐
من یه دختر خاله دارم که اینجا اسمشو میزارم مریم این مریم یه داداش داره که اینجا بهش میگیم پوریا 😐( نمیدونم چرا این اسم رو گذاشتم ) خلاصه که من و پوریا همسنیم از بچگی هم با هم بزرگ شدیم رقیب و رفیق همدیگه ایم خودم الان ۲۲ سالمه داستان از ۱۶ سالگیم شروع میشه من از همون اول میلم بالا بود حشر زیادی هم داشتم دوست دختر هم داشتم اما تو یه شهر نبودیم به همین دلیل نمیتونستم باهاش سکس کنم از شانس گه من تو کل فامیل دختر مجردی که من بتونم مخشو بزنم یا یکم حداقل باهاش حال کنم یه نفر بود اونم همین مریم که ببین امیدم رو بهش نگه داشته بودم تا وقتی که چادری شد 😐😐
یعنی من کلا پرونده مریم رو بستم بوسیدم و گذاشتم کنار
خارج از مریم من با پوریا میگم خیلی رفیقم همیشه با هم میرفتیم بیرون باهم میگشتیم البته کم میتونستیم همدیگه رو ببینیم بعد این سن که از این چیزا بیشتر هالیمون شد و … از هم اول خجالت میکشیدم چنان حرفایی بزنیم ولی کم کم بهمون آب شد تا حدی مینشستیم با هم سوپر میدیدیم مریم هم که دوران کنکورم بود اصلا این دختر رو من این همه سال ندیدم
بعد یه شب که مهمونی بود من و پوریا مثل همیشه باهم سوپر میدیدیم چشت روز بد نبینه این مریم برامون مثلاً خواسته بود میوه بیار دید که ما داریم فیلم میبینیم نمیدونم کی انقد بی سر و صدا اومد تو که ما اصلا نفهمیدیم اومد میوه ها از دستش افتاد خواست جیغ بزنه افتادیم به پاش با این حرفا که آقا هر کسی اینجور فیلما رو میبینم و اینا خلاصه راضی کردیمش هیچی نگه آخرشم نشست همونجا نزاشت ده سوپر ببینیم و کلی هم نصیحتمون کرد از اون نصیحتا که این کارا برا بدنتون بده و … آقا رفت تموم شد اون شب آقا من مریم رو نگفتم چه شکلیه مریم یه دختر تپله سفید سفید مثل گچ موهاشم بلونده البته موهاش رو من توی عکسای بچگیش که ابجیم نشون داده دیدم یکیم ابرو هاش دیگه 😂 ببین من چقد بدبختم تو این مسایل خلاصه گذشت مریم رفت دانشگاه داروسازی من و پوریا هم به دوران کنکور رسیدیم و رد شدیم پوریا درس و مشق رو ول کرد و به گیم پرداخت من هم جر خوردم شبانه روز درس خوندم و دندان در اومدم هعی پوریا هم رفت سربازی بعدش هم تو همون سپاه سرباز موند اما بین این ها من دوباره به مریم امیدوار شدم مریم نمیدونم وقتی رفت دانشگاه از این رو به اون رو شد دیگه جلو من و مهمون روسری هم نمی بست آرایش میکرد لباسهای باز تر می پوشید و… و این رو مخ پوریا بود هرروز میومد پیش من میگفت که آقا اون روز خواهرم رو با فلانی دیدم خلاصه غیرتی بازی های تکراری
خلاصه بهتون بگم من چقدر به دختر خالم نزدیک شدم اونم دیگه مثل قبل انقد سرد و دست نیافتنی نبود یه روز قبل از عروسی دختر خاله بزرگ ترم پوریا مرخصی گرفت و منم وقتم رو خالی کردم قرار بود با پوریا بریم بیرون مثل اینکه با دو تا دختر اوکی کرده بود بریم دیت من قبول کردم خواستیم بریم بیرون مریم گفت کجا میرین منم میام پوریا دوباره غیرتی بازیاش رو شروع کرد فکر کنم نقطه مشترک اصلی من و مریم رو مخ بودن غیرتی بازیهای پوریا هست 😂 مرتیکه رو مخ منم مخالفت کردم نمیدونم چرا یه حسی ته دلم میگفت قراره بش ماجرای چند سال قبل بعد گفت من که میدونم شما دارین میرین قرار اگه منو نبرین به خاله و مامان میگم تعجب کردیم که این از کجا فهمیده ولی واقعا خیلی ضایع بودیم 😂 یعنی تو خیابون ما رو میدیدن میفهمیدن یه ربطی به قرار و دختر و اینا داره تیپمون خلاصه اونم بردیم اونجا رفتیم معلوم شد یکی رل پوریاست اون یکی هم دوستشه خلاصه یکم گشتیم و اینا پوریا گفت که با رلش یکیم بیشتر کار داره ولی دوستش گفت دیرش شده باید بره منم بهش گفتم میرسونمش اینو که گفتم دختره عین گوجه قرمز شد مریم هم گفت منم میام رفتیم نشستیم ماشین و رفتیم اینم بگم من یه ۴۰۵ دارم گاهی با پوریا میریم دور دور و و چند باری هم مریم اومده بود قبلاً اما وقتی اون بود خیلی راحت نبودیم و سفت میگرفتیم چون کار اشتباهی میکردیم آزمون اتو میگرفت تهدید میکرد 😂 دختره رو رسوندیم دم کوچشون و خداحافظی و … بعدش مریم گفت که بریم با ماشین یه دوری بزنیم منم اول گفتم وای دوباره قراره از اون دورای خشک و کارمندی بریم آخرش هم به خونه زنگ زدیم منم به پوریا زنگ زدم دیدم بر نمیداره پیام دادم با مریم میریم با ماشین یه دوری بزنیم آقا ما رفتیم خواستم آهنگ باز کنم مریم گفت بزار من آهنگ بزارم آهنگی باز کرد و بعد گفت هوا گرمه و مانتوش رو در آورد انداخت صندلی عقب ممه هاش تاپیک افتاد بیرون اینم بگم مریم ممه هاش خیلی گندس همیشه دلم میخواست ممه هاش رو بخورم اما نمیشد هیچوقت توی ماشین فکر اینکه ممه هاش رو بخورم دیونم کرده بود و نمیدونم کی من راست کردم من تو فکراتم داشتم مریم و میگاییدم که یهو مریم گفت این چیه یه نگاه کردم دیدیم وای کامل از رو شلوار معلومه که راست کردم مریم سرخ شد و برگشت اون طرف بیرون رو نگاه کرد منم دستم رو انداختم تو شلوارم یکم جمعش کردم بعد یکم هیچکدوم هیچی نگفتیم بعد من گفتم شوکه نشدی یهو فهمیدی پوریا رل داره ؟ گفت نه خب میدونستم رل داره اما ندیده بودمش بعد بحث به اینجا کشید که نکنه الان پوریا رفته خونه رلش داره رلش رو میکنه 😂 و کلی هم خندیدیم و بعدش مریم گفت که چیزت رو دیدیم یاد اون روز افتادم اون روز کوچیکه تر بود ماشاالله بزرگ شدی ها و زد رو شونم منم یکم خجالت کشیدم و اینا بعد گفت که همیشه به این فکر میکردم چیزت چه شکلیه چقدره و… منم بهش گفتم عجب دختر منحرفی هستی و خندیدیم یهو چشم به کصش افتاد دیدم رای باهاش خیسه به روش نیاوردم بهش گفت خوش به حال دوست پسرت پرسید چرا ؟ گفتم برا اینکه میتونه بهات سکس کنه گفت من دوست پسرم عرضه این کارا رو نداره منم گفتم خاک تو سرش من جای اون بودم تا الان انقد میکردند که فرار کنی گفت دلت میاد گفتم آروم میکردمت اونم گفت اووووو چقدر مهربونم و خندید رفتیم خونه
فردا صبح دیدیم مریم بدجوری تب کرده قرار شد من بمونم پیشش ازش مراقبت کنم موندم پیشش صبح بعد اینکه همه رفتن رفتم تو اتاقش دیدم یه دامن کوتاه به یه تاپ پوشیده و داره تو تب میسوزه براش سوپ پختم و یکم با آب بهش پاشوره دادم یه دستمال خیس هم گذاشتم روی پیشونیش تا یک ساعت وعض اینجوری بود که ده تبش تموم شد و وعضش بهتر شد بعد یه مدت گفت که یه بدن درد بدی داره من خودم وقتی اینجوری میشم معمولا یه ماساژ خوبم میکنه گفتم بزار ماساژت بدم بهتر میشی اونم قبول کرد شروع کردم ماساژش دادم یعنی تو اسمونا بودم پاهای تپلیش رو میمالیدم دستانش زیر بغلش وقتی هم که ماساژش میدادم فهمیدم شورت نپوشیده و یه نگاه ریزی به کص سفیدش انداختم درجا راست کردم کیرم راست منفجر میشد دیدم دیگه اینجوریه گفتم این که نمیبینه کیرم رو از شلوارم دادم بیرون یکم جرعت گرفتم رفتم سراغ ممه هاش ممه هاش رو مالیدم و داشتم تو اسمونا پرواز میکردم دستم بردم سمت دامنش دامنش رو دادم بالا و کصش رو میکالیرچدو یهو انگار به خودش اومد گفت داری چیکار میکنی و پتو رو کشید رو خودش منم هول شدم پریدم عقب و میرم رو دید جیغ زد و منم شلوارم رو کشیدم بالا و میرم رو جمع و جور کردم هنوزم اون روز تو ذهنمه گوشتش مثل خمیر نرم بود دوست داشتم موقع گاییدنش میگرفتم اون پاهاش رو میمالیدم به دیه مدت مریم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ منم یکم سکوت کردم بعدفتم که من از بچگی چشمم دنبال تو بود و… بعد رفتم سمتش گفت چیکار میکنی برو عقب عقل از سرم رفته میرم داشت کل بدنم رو کنترل میکرد دستاشو گرفتم چسبوندمش به دیوار و لب حسابی ازش گرفتم یجورایی انگار اونم منتظر این لحظه بود چون که هوردومون انگار تشنه این لب بودیم یه ده دقیقه ای ازش لب گرفتم و پتو رو زدم کنار دستم رو بردم سمت کصش که دستم رو گرفت زد عقب گفت الان مریضم نه بهداشتیه نه من تحمل سکس رو دارم گفتم حداقل بزار یکم ده ازت لب بگیرم گفت نه دیگه بزار واسه یه روز دیگه رفتم بیرون تو حال نشستم دو بار پشت سر هم زدم رفتم اتاق پیشش دوباره نشستم سرخ شده بود فکر کردم تب کرده دستم رو گذاشتم روی پیشونیش دیدم نه تب نکرده واقعا سرخ شده پرسیدم کی گفت چی گفتم کی بیام بکنمت گفت نمیدونم بهت زنگ میزنم میگم
وسطای ظهر همه از عروسی اومدن یکی یکی حال مریم رو پرسیدن شب خوابیدیم صبح پوریا پا شد رفت سپاه و پادگان و بعد هم من پا شدم برم که خالم گفت که مریم رو هم برسونم خونش من توی اردبیل دندان میخونم و مریم هم تبریز دارو میخونه الان تموم کرده واسه خودش داروخانه زده چون مسیرمون یکی بود باهم همسفر شدیم اینم بگم من و مریم مثل خواهر برادریم یعنی هیچکس به ما شک نمیکنه تو راه از چیزای سکسی و دیروز یکم حرف زدیم اما مریم زود قطع کرد و نزاشت بحث ادامه پیدا کنه مریم رو بردن دم خونش و تو ماشین به زور ازش یه لب گرفتم و رفت تو خونه منم رفتم دانشگاه تموم شد اونجا پس از اون من گاهی تو فرصت های کوتاه از مریم لب میگرفتم و ممه های رو میمالیدو اما نمیزاشت باهاش سکس کنم گذشت و رسیدیم به عید فطر مریم چون بیلیط پیدا نمیکرد قرار شد من برم مریم رو بردارم ببرم خونه خاله رفتم خونشون توی خونه وسطای ظهر رسیده بودم بغلش کردم و گفتم راه بیفتیم گفت که ناهار بخوریم بعد راه بیفتیم از بیرون ناهار سفارش داد غذا رو آوردن هردونون کنار هم رو اوپن نشستیم غذا میخوردیم غذا رو خوردیم تموم شد مریم رفت تو اتاق وسایل هاش رو جمع کنه رفتم تو اتاق بهش گفتم هنوز منتظر اون کی تو هستم هافت کدوم کی گفتم کی بیام بگامت به زمین نگاه کرد و گفت نمیدونم رفتم سمتش بدون مقاومت بهم لب دادم لبامو از رو لباش برداشتم لباس رو خودم در آوردم ممه هاش افتاد جلو چشم با حرس و ولع ممه های رو میخوردم لباسام رو در آوردم شلوار اونم در آوردم برش داشتم گذاشتم رو تخت خوابیدم روش دوباره ازش لب گرفتم لباشو میخوردم ممه هاش رو میخوردم لباش رو میخوردم ممه هاش رو میخوردم هی بین این دو سوییچ میکردم 😂 بعد شورتشو در آوردم که سفید تپلش چشام رو گرفتم بهش گفتم روغن زیتون و کاندوم داری ؟ گفت نه گفتم اشکال ندارد قبل اینکه بریزه درش میارم گفت میشه از عقب بکنی ؟ گفتم چرا گفت آخه نمیخوام پردم رو پاره کنم یکم خورد تو ذوقم اما خب بازم تو کونش گذاشتن برام آرزو بود آدرس روغن رو ازش گفتم رفتم آوردم خوابوندمش رو تخت ریختم کیرم رو روغنی کردم و کردم خواستم بکنم تو کونش نشد چقدر تنگ بود هرچقدر میکردم نمیرفتم تو ازش پرسیدم اولین باره ؟ گفت آره گفتم تا حالا سکس نکردی با دوست پسرت ؟ بعد شروع کرد از دوست پسراش واسم تعریف کرد اکثرا براتشون ساک زده بود یواش یواش با انگشت جا باز کردم کیرم رو یواش یواش کردم تو کونش و آروم آروم تلمبه میزدم توش و بعد یه مدت تند تند تلمبه میزدم یکم بعد وحشیانه داشتم تلمبه میزدم هر لحظه میگفتم الانه که تخت بشکنه وقتی بالا پایین میشدم و میکردمش انکار تو طبقه های بهشت جا به جا میشدم صدای آه و اوه مریم اتاق رو پر کرده بود بدنش داغ داغ شده بود بدجوری حشری شده بود آخرش دیدم ابو داره میاره کیرم رو بیرون کشیدم برش گردوندم ابم رو ریختم روش بهش گفتم جلوم زانو بزنه نشست جلوم عین سکس چه تشنه آبه دهنش رو باز کرده بود منتظر ابن بود منم تند تند میکشیدم تا بیا بریزم تو دهنش آخرش گفت اینجوری نمیشه میرمو گرفت و واسم ساک زد تو این زمینه خیلی حرفه ای بود 😂 کیرم داشت تو دهنش میچرخید و زود دیدم داره این میاد گفتم ول کن و زود زود کشیدم ریختم روی صورتش و دهنش داشت منی منو از صورتش جمع میکرد میریخت تو دهنش آخرشم گفتم بشینه رو تخت براش بلیسم کصشو زبون میزدم لامصب عسل بود عسل با زبونم بای کسشو میخوردم زبونمو میکردم تو کصش آخرش پاهاشو محکم فشار داد و یکم لرزید و آبش اومد که اگه یکم بیشتر ادامه پیدا میکردم میشدم شهید راه کص لیسی 😂 بعد اون هم ما بعضی وقتا باهم سکس داریم و من میخوام یکم خودمو جمع کنم و باهاش ازدواج کنم و بتونم کصشو هم بکنم اون کص سفید مرمری و مخملی هر شب با یادش میخوابم امید وارم خوشتون بیاد نظرتون رو بهم بگین خواهشاً 🙏
اسم افراد رو عوض کردم اینم گفتم بدونید 😐
من یه دختر خاله دارم که اینجا اسمشو میزارم مریم این مریم یه داداش داره که اینجا بهش میگیم پوریا 😐( نمیدونم چرا این اسم رو گذاشتم ) خلاصه که من و پوریا همسنیم از بچگی هم با هم بزرگ شدیم رقیب و رفیق همدیگه ایم خودم الان ۲۲ سالمه داستان از ۱۶ سالگیم شروع میشه من از همون اول میلم بالا بود حشر زیادی هم داشتم دوست دختر هم داشتم اما تو یه شهر نبودیم به همین دلیل نمیتونستم باهاش سکس کنم از شانس گه من تو کل فامیل دختر مجردی که من بتونم مخشو بزنم یا یکم حداقل باهاش حال کنم یه نفر بود اونم همین مریم که ببین امیدم رو بهش نگه داشته بودم تا وقتی که چادری شد 😐😐
یعنی من کلا پرونده مریم رو بستم بوسیدم و گذاشتم کنار
خارج از مریم من با پوریا میگم خیلی رفیقم همیشه با هم میرفتیم بیرون باهم میگشتیم البته کم میتونستیم همدیگه رو ببینیم بعد این سن که از این چیزا بیشتر هالیمون شد و … از هم اول خجالت میکشیدم چنان حرفایی بزنیم ولی کم کم بهمون آب شد تا حدی مینشستیم با هم سوپر میدیدیم مریم هم که دوران کنکورم بود اصلا این دختر رو من این همه سال ندیدم
بعد یه شب که مهمونی بود من و پوریا مثل همیشه باهم سوپر میدیدیم چشت روز بد نبینه این مریم برامون مثلاً خواسته بود میوه بیار دید که ما داریم فیلم میبینیم نمیدونم کی انقد بی سر و صدا اومد تو که ما اصلا نفهمیدیم اومد میوه ها از دستش افتاد خواست جیغ بزنه افتادیم به پاش با این حرفا که آقا هر کسی اینجور فیلما رو میبینم و اینا خلاصه راضی کردیمش هیچی نگه آخرشم نشست همونجا نزاشت ده سوپر ببینیم و کلی هم نصیحتمون کرد از اون نصیحتا که این کارا برا بدنتون بده و … آقا رفت تموم شد اون شب آقا من مریم رو نگفتم چه شکلیه مریم یه دختر تپله سفید سفید مثل گچ موهاشم بلونده البته موهاش رو من توی عکسای بچگیش که ابجیم نشون داده دیدم یکیم ابرو هاش دیگه 😂 ببین من چقد بدبختم تو این مسایل خلاصه گذشت مریم رفت دانشگاه داروسازی من و پوریا هم به دوران کنکور رسیدیم و رد شدیم پوریا درس و مشق رو ول کرد و به گیم پرداخت من هم جر خوردم شبانه روز درس خوندم و دندان در اومدم هعی پوریا هم رفت سربازی بعدش هم تو همون سپاه سرباز موند اما بین این ها من دوباره به مریم امیدوار شدم مریم نمیدونم وقتی رفت دانشگاه از این رو به اون رو شد دیگه جلو من و مهمون روسری هم نمی بست آرایش میکرد لباسهای باز تر می پوشید و… و این رو مخ پوریا بود هرروز میومد پیش من میگفت که آقا اون روز خواهرم رو با فلانی دیدم خلاصه غیرتی بازی های تکراری
خلاصه بهتون بگم من چقدر به دختر خالم نزدیک شدم اونم دیگه مثل قبل انقد سرد و دست نیافتنی نبود یه روز قبل از عروسی دختر خاله بزرگ ترم پوریا مرخصی گرفت و منم وقتم رو خالی کردم قرار بود با پوریا بریم بیرون مثل اینکه با دو تا دختر اوکی کرده بود بریم دیت من قبول کردم خواستیم بریم بیرون مریم گفت کجا میرین منم میام پوریا دوباره غیرتی بازیاش رو شروع کرد فکر کنم نقطه مشترک اصلی من و مریم رو مخ بودن غیرتی بازیهای پوریا هست 😂 مرتیکه رو مخ منم مخالفت کردم نمیدونم چرا یه حسی ته دلم میگفت قراره بش ماجرای چند سال قبل بعد گفت من که میدونم شما دارین میرین قرار اگه منو نبرین به خاله و مامان میگم تعجب کردیم که این از کجا فهمیده ولی واقعا خیلی ضایع بودیم 😂 یعنی تو خیابون ما رو میدیدن میفهمیدن یه ربطی به قرار و دختر و اینا داره تیپمون خلاصه اونم بردیم اونجا رفتیم معلوم شد یکی رل پوریاست اون یکی هم دوستشه خلاصه یکم گشتیم و اینا پوریا گفت که با رلش یکیم بیشتر کار داره ولی دوستش گفت دیرش شده باید بره منم بهش گفتم میرسونمش اینو که گفتم دختره عین گوجه قرمز شد مریم هم گفت منم میام رفتیم نشستیم ماشین و رفتیم اینم بگم من یه ۴۰۵ دارم گاهی با پوریا میریم دور دور و و چند باری هم مریم اومده بود قبلاً اما وقتی اون بود خیلی راحت نبودیم و سفت میگرفتیم چون کار اشتباهی میکردیم آزمون اتو میگرفت تهدید میکرد 😂 دختره رو رسوندیم دم کوچشون و خداحافظی و … بعدش مریم گفت که بریم با ماشین یه دوری بزنیم منم اول گفتم وای دوباره قراره از اون دورای خشک و کارمندی بریم آخرش هم به خونه زنگ زدیم منم به پوریا زنگ زدم دیدم بر نمیداره پیام دادم با مریم میریم با ماشین یه دوری بزنیم آقا ما رفتیم خواستم آهنگ باز کنم مریم گفت بزار من آهنگ بزارم آهنگی باز کرد و بعد گفت هوا گرمه و مانتوش رو در آورد انداخت صندلی عقب ممه هاش تاپیک افتاد بیرون اینم بگم مریم ممه هاش خیلی گندس همیشه دلم میخواست ممه هاش رو بخورم اما نمیشد هیچوقت توی ماشین فکر اینکه ممه هاش رو بخورم دیونم کرده بود و نمیدونم کی من راست کردم من تو فکراتم داشتم مریم و میگاییدم که یهو مریم گفت این چیه یه نگاه کردم دیدیم وای کامل از رو شلوار معلومه که راست کردم مریم سرخ شد و برگشت اون طرف بیرون رو نگاه کرد منم دستم رو انداختم تو شلوارم یکم جمعش کردم بعد یکم هیچکدوم هیچی نگفتیم بعد من گفتم شوکه نشدی یهو فهمیدی پوریا رل داره ؟ گفت نه خب میدونستم رل داره اما ندیده بودمش بعد بحث به اینجا کشید که نکنه الان پوریا رفته خونه رلش داره رلش رو میکنه 😂 و کلی هم خندیدیم و بعدش مریم گفت که چیزت رو دیدیم یاد اون روز افتادم اون روز کوچیکه تر بود ماشاالله بزرگ شدی ها و زد رو شونم منم یکم خجالت کشیدم و اینا بعد گفت که همیشه به این فکر میکردم چیزت چه شکلیه چقدره و… منم بهش گفتم عجب دختر منحرفی هستی و خندیدیم یهو چشم به کصش افتاد دیدم رای باهاش خیسه به روش نیاوردم بهش گفت خوش به حال دوست پسرت پرسید چرا ؟ گفتم برا اینکه میتونه بهات سکس کنه گفت من دوست پسرم عرضه این کارا رو نداره منم گفتم خاک تو سرش من جای اون بودم تا الان انقد میکردند که فرار کنی گفت دلت میاد گفتم آروم میکردمت اونم گفت اووووو چقدر مهربونم و خندید رفتیم خونه
فردا صبح دیدیم مریم بدجوری تب کرده قرار شد من بمونم پیشش ازش مراقبت کنم موندم پیشش صبح بعد اینکه همه رفتن رفتم تو اتاقش دیدم یه دامن کوتاه به یه تاپ پوشیده و داره تو تب میسوزه براش سوپ پختم و یکم با آب بهش پاشوره دادم یه دستمال خیس هم گذاشتم روی پیشونیش تا یک ساعت وعض اینجوری بود که ده تبش تموم شد و وعضش بهتر شد بعد یه مدت گفت که یه بدن درد بدی داره من خودم وقتی اینجوری میشم معمولا یه ماساژ خوبم میکنه گفتم بزار ماساژت بدم بهتر میشی اونم قبول کرد شروع کردم ماساژش دادم یعنی تو اسمونا بودم پاهای تپلیش رو میمالیدم دستانش زیر بغلش وقتی هم که ماساژش میدادم فهمیدم شورت نپوشیده و یه نگاه ریزی به کص سفیدش انداختم درجا راست کردم کیرم راست منفجر میشد دیدم دیگه اینجوریه گفتم این که نمیبینه کیرم رو از شلوارم دادم بیرون یکم جرعت گرفتم رفتم سراغ ممه هاش ممه هاش رو مالیدم و داشتم تو اسمونا پرواز میکردم دستم بردم سمت دامنش دامنش رو دادم بالا و کصش رو میکالیرچدو یهو انگار به خودش اومد گفت داری چیکار میکنی و پتو رو کشید رو خودش منم هول شدم پریدم عقب و میرم رو دید جیغ زد و منم شلوارم رو کشیدم بالا و میرم رو جمع و جور کردم هنوزم اون روز تو ذهنمه گوشتش مثل خمیر نرم بود دوست داشتم موقع گاییدنش میگرفتم اون پاهاش رو میمالیدم به دیه مدت مریم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ منم یکم سکوت کردم بعدفتم که من از بچگی چشمم دنبال تو بود و… بعد رفتم سمتش گفت چیکار میکنی برو عقب عقل از سرم رفته میرم داشت کل بدنم رو کنترل میکرد دستاشو گرفتم چسبوندمش به دیوار و لب حسابی ازش گرفتم یجورایی انگار اونم منتظر این لحظه بود چون که هوردومون انگار تشنه این لب بودیم یه ده دقیقه ای ازش لب گرفتم و پتو رو زدم کنار دستم رو بردم سمت کصش که دستم رو گرفت زد عقب گفت الان مریضم نه بهداشتیه نه من تحمل سکس رو دارم گفتم حداقل بزار یکم ده ازت لب بگیرم گفت نه دیگه بزار واسه یه روز دیگه رفتم بیرون تو حال نشستم دو بار پشت سر هم زدم رفتم اتاق پیشش دوباره نشستم سرخ شده بود فکر کردم تب کرده دستم رو گذاشتم روی پیشونیش دیدم نه تب نکرده واقعا سرخ شده پرسیدم کی گفت چی گفتم کی بیام بکنمت گفت نمیدونم بهت زنگ میزنم میگم
وسطای ظهر همه از عروسی اومدن یکی یکی حال مریم رو پرسیدن شب خوابیدیم صبح پوریا پا شد رفت سپاه و پادگان و بعد هم من پا شدم برم که خالم گفت که مریم رو هم برسونم خونش من توی اردبیل دندان میخونم و مریم هم تبریز دارو میخونه الان تموم کرده واسه خودش داروخانه زده چون مسیرمون یکی بود باهم همسفر شدیم اینم بگم من و مریم مثل خواهر برادریم یعنی هیچکس به ما شک نمیکنه تو راه از چیزای سکسی و دیروز یکم حرف زدیم اما مریم زود قطع کرد و نزاشت بحث ادامه پیدا کنه مریم رو بردن دم خونش و تو ماشین به زور ازش یه لب گرفتم و رفت تو خونه منم رفتم دانشگاه تموم شد اونجا پس از اون من گاهی تو فرصت های کوتاه از مریم لب میگرفتم و ممه های رو میمالیدو اما نمیزاشت باهاش سکس کنم گذشت و رسیدیم به عید فطر مریم چون بیلیط پیدا نمیکرد قرار شد من برم مریم رو بردارم ببرم خونه خاله رفتم خونشون توی خونه وسطای ظهر رسیده بودم بغلش کردم و گفتم راه بیفتیم گفت که ناهار بخوریم بعد راه بیفتیم از بیرون ناهار سفارش داد غذا رو آوردن هردونون کنار هم رو اوپن نشستیم غذا میخوردیم غذا رو خوردیم تموم شد مریم رفت تو اتاق وسایل هاش رو جمع کنه رفتم تو اتاق بهش گفتم هنوز منتظر اون کی تو هستم هافت کدوم کی گفتم کی بیام بگامت به زمین نگاه کرد و گفت نمیدونم رفتم سمتش بدون مقاومت بهم لب دادم لبامو از رو لباش برداشتم لباس رو خودم در آوردم ممه هاش افتاد جلو چشم با حرس و ولع ممه های رو میخوردم لباسام رو در آوردم شلوار اونم در آوردم برش داشتم گذاشتم رو تخت خوابیدم روش دوباره ازش لب گرفتم لباشو میخوردم ممه هاش رو میخوردم لباش رو میخوردم ممه هاش رو میخوردم هی بین این دو سوییچ میکردم 😂 بعد شورتشو در آوردم که سفید تپلش چشام رو گرفتم بهش گفتم روغن زیتون و کاندوم داری ؟ گفت نه گفتم اشکال ندارد قبل اینکه بریزه درش میارم گفت میشه از عقب بکنی ؟ گفتم چرا گفت آخه نمیخوام پردم رو پاره کنم یکم خورد تو ذوقم اما خب بازم تو کونش گذاشتن برام آرزو بود آدرس روغن رو ازش گفتم رفتم آوردم خوابوندمش رو تخت ریختم کیرم رو روغنی کردم و کردم خواستم بکنم تو کونش نشد چقدر تنگ بود هرچقدر میکردم نمیرفتم تو ازش پرسیدم اولین باره ؟ گفت آره گفتم تا حالا سکس نکردی با دوست پسرت ؟ بعد شروع کرد از دوست پسراش واسم تعریف کرد اکثرا براتشون ساک زده بود یواش یواش با انگشت جا باز کردم کیرم رو یواش یواش کردم تو کونش و آروم آروم تلمبه میزدم توش و بعد یه مدت تند تند تلمبه میزدم یکم بعد وحشیانه داشتم تلمبه میزدم هر لحظه میگفتم الانه که تخت بشکنه وقتی بالا پایین میشدم و میکردمش انکار تو طبقه های بهشت جا به جا میشدم صدای آه و اوه مریم اتاق رو پر کرده بود بدنش داغ داغ شده بود بدجوری حشری شده بود آخرش دیدم ابو داره میاره کیرم رو بیرون کشیدم برش گردوندم ابم رو ریختم روش بهش گفتم جلوم زانو بزنه نشست جلوم عین سکس چه تشنه آبه دهنش رو باز کرده بود منتظر ابن بود منم تند تند میکشیدم تا بیا بریزم تو دهنش آخرش گفت اینجوری نمیشه میرمو گرفت و واسم ساک زد تو این زمینه خیلی حرفه ای بود 😂 کیرم داشت تو دهنش میچرخید و زود دیدم داره این میاد گفتم ول کن و زود زود کشیدم ریختم روی صورتش و دهنش داشت منی منو از صورتش جمع میکرد میریخت تو دهنش آخرشم گفتم بشینه رو تخت براش بلیسم کصشو زبون میزدم لامصب عسل بود عسل با زبونم بای کسشو میخوردم زبونمو میکردم تو کصش آخرش پاهاشو محکم فشار داد و یکم لرزید و آبش اومد که اگه یکم بیشتر ادامه پیدا میکردم میشدم شهید راه کص لیسی 😂 بعد اون هم ما بعضی وقتا باهم سکس داریم و من میخوام یکم خودمو جمع کنم و باهاش ازدواج کنم و بتونم کصشو هم بکنم اون کص سفید مرمری و مخملی هر شب با یادش میخوابم امید وارم خوشتون بیاد نظرتون رو بهم بگین خواهشاً 🙏
نوشته: Amir Hunter
10 پاسخ به “امیر و دخترخاله”
کس شر دو خطتشو بیشتر نخوندم
داشتی جق میزدی انقد غلط املایی داشتی؟
آخه کس کش خودت قبل از آپلود ی بار بخون ببین چجوری نوشتیپر از غلط املاییه بعد دندونسازی میخونیخاک بر سر امثال تو که شدند دکتر مملکت
به نظرم رشته دانشگاهیت دندان گرفتن هستکامل بنویس افا
با این ادبیات دندون قبول شدی ؟ مواظب باش خوردنی سرش رو دندون نزنی
از کونش در اورد کرد تو دهنشگمشید باو شما دیگه چه لجنی هستیدهمون سوراخ گهیش تو دهنت.
ای کاش اندازه ی یه ارزن تو دانشگاهی که درس خوندن سواد نوشتن یاد می گرفتی، تو هم مثل بقیه ی امیرها تبحر کصتان نویسی داری
میرم پس کلت دیگه ننویس مرتیکه میری
بازم یه اَمیرو دیگه . عجیبه واقعاً ! چرا اینا اینقدر زیادن ؟ چرا تموم نمیشن ؟ نسل سراتوزورُس منقرض شد ، نسل اینا چرا منقرض نمیشه نمیدونم ! اَمیرو و دندونپزشکی ؟ مگه ممکنه ؟ مگه میشه ؟ مگه داریم ؟
میرم تو کس بیبیت این چه وعضیه