از کرخه تا راین (۱)

اسمم سمانه است، ۳۵ سالم و اهل یکی از محله های جنوب شهر تهران هستیم. یه خواهر دارم به اسم سوسن که نزدیک ۴ سال ازم بزرگتره. پدرمون کارش آزاد بود و تا حالا چند تا مغازه فست‌فود داشته که آخریش فلافلی بود و همه می‌شناخت نش و خدا رو شکر دستمون به دهنمون می رسید. بعضی وقت ها فکر می کنم اگه از زندگی من یک کتاب می نوشتن خیلی پر مخاطب می شد. ولی نشد! به جاش این پلت‌فورم این موقعیت رو بهم داد که حداقل از دوران نوجوانیم تا الان و با شما در میون بذارم. لطفا توجه داشته باشید که من یک نویسنده نیستم و هیچوقت تا الان به این صورت از جزئیات زندگیم ننوشتم. اگه غلط املایی یا گرامری داشتم به بزرگی خودتون ببخشید. سعی می‌کنم همه چیز و عین واقعیت بنویسم.

تازه ۱۴ سالم شده بود که با سِمج بازی های یکی از بچه محل ها عاشقش شدم. اسمش مصطفی بود و ۶ سال از من بزرگتر بود. خیلی تلاش کرد تا مخم و بزنه و منم از این سِمج بازی هاش خوشم میومد که یکی انقدر بهم علاقه نشون میده و پی گیرم هست. از خودم بگم، قدم ۱۵۷ و وزنم ۴۹/۵۰ بود. بدن بسیار زیبا و رو فرمی داشتم. سینه های پرتقالی نرم، با نوک شکلاتی شیری و باسن تاقچه ای و سفت. موهام وقتی باز میذاشتم تا بالای باسنم می ریخت. همه از چشم و ابروهام تعریف می کردن که مدل شیرازی و دماغ قلمی و سر بالایی داشتم با لب های گوشتی و قرمز که با وجود پوست گندمی صورتم خیلی به چشم می خورد. شش ماهی مصطفی رو فقط تو راه خونه، تو محله یا بیرون محله وقت هایی که از مدرسه برمی گشتم می‌دیدم و کمی با هم حرف میزدیم. بعد از شش ماه شروع کردیم به بیرون رفتن و قرار های یواشکی بیرون از محله مون که دیگه رومون به هم باز شده بود و مصطفی اسرار می کرد تو خونه خالی قرار بذاریم. منم که می‌دونستم دردش چیه ولی به روش نمی‌آوردم و جور نمی شد که چنین اتفاقی بیفته.

تو این مدت هم مصطفی تلاش می کرد گواهینامه شو بگیره. چند وقت گذشت تا مصطفی بالاخره دفعه سوم تونست امتحان عملی رو پاس کنه و خیلی خوشحال بودیم. ولی هنوز پول نداشت که ماشین بخره. چند روز بعدش باباش ماشین ش و داده بود دستش که به من زنگ زد گفت آماده شو بریم بیرون می‌خوام بهت شیرینی بدم. منظورش غذا بود، که بریم بیرون رستوران. منم با هزارتا داستان که می خوام برم خونه دوست صمیمی م درس بخونم تونستم خانواده رو بپیچونم و با مصطفی رفتیم یکی از رستوران های شهرک غرب که خوب بود و جاتون خالی چلو کباب خوردیم بعد از غذا چایی و باقلوا سفارش دادیم که یهو دیدم مصطفی از بغل میز دستشو آورد گذاشت روی میز، تو دستش یک قوطی جواهر کوچیک بود. گفتم این چیه؟ گفت؛ باهام ازدواج می‌کنی؟

یه دفعه ضربان قلبم تند شد، گرمم شد. داشتم عرق می کردم. گفتم دیوونه شدی؟ جدی این چیه؟ گفت چه بگی آره چه بگی نه این و برای تو آوردم، فکر کن یادگاریه! ولی قبل اینکه بهت بدم باید بگی باهام ازدواج می‌کنی یا نه! گفتم چرت میگی چرا! مگه من می‌تونم بدون اجازه مامان بابام اب بخورم که بگم آره یا نه! گفت تو بگو، بقیه اش با من. راضی شون می کنم. گفتم جدی میگی مصطفی؟ گفت آره دیونه، می‌خوام تمام لحظه های عمرم و با تو سپری کنم. من عاشقتم دیگه هم تو عمرم نمی‌تونم مثل تو عاشق کسی باشم. تو چی؟

رابطه مون خیلی نزدیک و صمیمی بود ولی تا حالا مصطفی دستش به من نخورده بود. و تا حالا همش برای من یک بازی بود برای همین یه جورایی شُک شده بودم و لپ هام گل انداخته بود. زبونم بند اومده بود و نمی دوستم چی باید بگم. یه کم مِن مِن کردم، گفتم الان که من ۱۴ سالم، خانوادم اصلا اجازه نمیدن من ازدواج کنم تا دانشگام تموم بشه. اصلا فکرش و نکن. ولی اگه تا اون موقع همه چی جور بود تو فکر می کنی خانواده ات میان خواستگاری؟ گفت؛ سمانه، مگه می تونن نیان! من بدون تو نمی تونم زندگی کنم. همه چیزو بسپر به من، فقط حرف دلت و بزن. ولی خواهشا راست بگو. احساس تو چه جوریه نسبت به من؟ می خواهی تا آخر عمرت با من زندگی کنی؟

گفتم نمی‌دونم چی بگم، تو رو خدا تو فشارم نزار. در این مورد باید خانوادم تصمیم بگیرن. ولی این و بدون من بدون تو زندگی خودم و نمی تونم تجسم کنم. میدونی هر شب به فکر تو می خوابم؟ این و که گفتم چشماش یه برقی زد و چهره اش باز شد. معلوم بود خودش هم خیلی استرس داره ولی سعی می کرد به روش نیاره. گفت پس حله؟ منم لبخندی زدم و گفتم حله. قوطی و گذاشت جلوم و دستش و برد عقب. وقتی درش و باز کردم انتظار انگشتر داشتم ولی توش یه آویز ظریف خوشگل طلایی با سنگ توپاز بود. بعد از همه این حرف های عاشقانه یه کم جا خوردم. فکر کنم خودش هم فهمید، و سریع گفت؛ طلای ۱۴، سنگش هم توپاز اصل. خوشت نیومد؟ گفتم چرا، خیلی قشنگ. مرسی. گفت آخه یه جوری شدی! گفتم فکر کردم انگشتر. گفت خوب دیونه انگشتر و الان نمیدن که. اونم به وقتش.

تقریبا اواخر پاییز بود و هوا زود تاریک می‌شد. گفت می تونی فردا مدرسه نری بجاش بریم بگردیم؟ گفتم نمی‌دونم، بزار برگشتم خونه بهت میگم. بعد از چایی تو رستوران راه افتادیم و برگشتیم. شمارش و داشتم، از موبایل مامانم بهش زنگ زدم گفتم حل شد، فردا ساعت ۸ صبح قرار گذاشتیم دم مترو شهرری. دوباره با ماشین باباش اومد دنبالم، وقتی وایساد من پشت نشستم و اون اسرار کرد برم جلو، ولی گفتم میترسم مصطفی نگهمون دارن داستان بشه، تو رو خدا بزار پشت بشینم والا استرس می گیرم. دیگه چیزی نگفت. گفت می‌خوام تمام شهر بهت نشون بدم. گفتم چجوری؟ زیاد نباید دیر بشه ها، باید برگردم خونه. می‌گفت امروز بهترین روز زندگی منه و نمی تونم صبر کنم تا اسمت بخوره تو شناسنامه م. یک ساعت رانندگی کرد که دیدم به جاهای کوهستانی رسیدیم، گفتم کجا داری میری؟ گفت بام تهران! نیم ساعت دیگه رفتیم تا یه جاده خاکی رفت داخل و زد کنار. خیلی بالا بود، ولی کل شهر دیده نمی شد. صحنه قشنگی بود و تا حالا از این زاویه به تهران نگاه نکرده بودم‌. حس و حال عجیبی گرفتم. خیلی خلوت بود، نمیدونم کجا بود ولی اصلا ماشین رد نمی‌شد، ولی صدای رفت و آمد ماشین ها از نزدیک به گوشم می خورد.

نزدیک یه درخت، بالای تپه ایستاده بودیم، همدیگه رو از بغل بقل کردیم و من سرم و گذاشتم رو شونه اش. اون هم دستش و انداخته بود دورم و من و نوازش می‌کرد و هر دومون ساکت بودیم. بعد از چند دقیقه من و چرخوند به سمت خودش، دستاش و گذاشت رو شونه هام و من و چهار پنج قدم عقب عقب برد تا پشتم خورد به درخت. چشم تو چشم به هم نگاه می کردیم که بی اراده و محکم هم و بوس کردیم. زبون هامون تو دهن هم قفل شده بود و مک میزدیم و مصطفی دستش و آورد پایین تر و کون من و نوازش می‌داد. شاید ده دقیقه همونطور داشتیم از هم لب می گرفتیم. دیگه دستش و آورده بود زیر پیرهن من و سینه هام و از رو سوتین می مالید. خیلی داغ شده بودم. اینجایی که دارم بهتون می‌گم پشتمون کوه بود و جلو تپه بود، هیچ راهی نداشت کسی ببینه، مخصوصا که زیر درخت بودیم. جاده خاکی یک طرفش بن بست بود و اگر هم کسی از راه ما می اومد ما حتما صداش و می‌شنیدیم، واسه همین کم استرس اینو داشتیم که کسی ببینه. گفت بریم تو ماشین؟ گفتم بریم.

رفتیم طرف ماشین، خودش هم اومد سمت شاگرد. در و باز کرد و صندلی و تا آخر داد عقب و نشست، گفت بیا بالا. گفتم، چطوری، جا نمیشه که! بعد گفتم مصطفی تو رو خدا یکی میاد بدبخت می‌شیم. بیا بریم خونه. گفت نترس اینجا بیراهه است، کسی نمیاد. کسی هم بیاد صداش میاد زود می‌فهمیم. نگران نباش. پاهاش و باز کرد من رفتم وسط پاهاش دراز کشیدم روش. دوباره شروع کردیم لب بازی کردن و اون هم شروع کرد کون و سینه هام و مالش دادن. بعد چند ثانیه من و یه کم چرخوند، دستش و خواست ببره سمت کسم. گفتم نکن مصطفی، اینجا نمیشه. گفت؛ نترس، کاری نمی‌کنم. ریلکس باش. دیگه هیچی نگفتم. با همون دست راستش دکمه شلوارمو باز کرد، دستش و سُر داد تو شورتم.

این اولین باری بود که دست یه پسر به کُسم می خورد. خیس خیس شده بودم. شروع کرد کُسم و نوازش کردن. داشتم دیوونه می شدم. محکم لباشو فشار می دادم و گردنش و چنگ می‌زدم. خواست انگشتم کنه که بهش گفتم، نکن، من باکره ام. یه کم خواست سماجت کنه ولی نذاشتم. بعد چند دقیقه گفت یه کم اجازه بده! خودم و دادم بالا، اون هم خودش و یه کم جا به جا کرد، دکمه شلوارش و باز کرد و شلوار جینی که پوشیده بود و تا زیر تخم هاش داد پایین. بعد دستش و انداخت داخل شورتش و کیرش کشید بیرون. یه دفعه من جیغ زدم. با خنده گفت چته دیوونه؟ گفتم وااای، مصطفی این چیه؟ خیلی بزرگ. من می‌ترسم.

گفت بگیرش خوشت میاد. گفتم نههه، تو رو خدا. گفت بگیرش دیگه! دستم و با اغراق بردم سمتش و گرفتمش دستم. انقدر بزرگ بود دستم باز زور دورش حلقه می شد. این اولین بار بود کیر یه نفر و دستم گرفته بودم. خیلی حس عجیبی بود. خیلی هم بزرگ بود. شبیه کیر بعضی از این فیلم سوپر ها بود که خیلی بزرگن. فقط اونایی که من دیده بودم سفید یا سیاه بودن، این قهوه ای، رنگ پوست خودمون بود. یه کم براش بالا پایین کردم، داشت تو دستم نبض میزد. گفت نمیخوری؟ گفتم برو گمشو. اصلا نمی‌تونم. گفت، چرا؟ گفتم اییی، تو رو خدا مصطفی مجبورم نکن. الان نمیتونم. موقعیت خوب نیست. می‌ترسم! اون هم می خندید و گفت باشه. یه کم دیگه لب بازی کردیم و بعد برگشتیم خونه.

اون روز یکی از بهترین و پر خاطره ترین روزهای زندگیم بود. حال و هوا م کاملا عوض شده بود و بیشتر به مصطفی فکر می کردم و به زندگی که می خواهیم با هم درست کنیم. با خودم فکر می کردم اگه این حس عشق، چقدر عشق قشنگ و چقدر خوب که دو نفر با این حس یک عمر با هم زندگی کنن. صبح تا شب به این فکر می کردم که چند تا بچه داشته باشیم و اسم بچه هامونو چی بذاریم. شب ها به فکر کیر مصطفی خوابم نمی‌برد. تو ذهن خودم به هزار روش مختلف باهاش سکس می کردم و خیس می‌شدم تا خوابم ببره و وقتی هم که خوابم می برد، خواب سکس کردن با مصطفی رو می دیدم.

ادامه دارد

نوشته: سمانه

بازدید 9,945

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “از کرخه تا راین (۱)”

  1. اسم داستانتو عوض کن . همون کرخه وشهیداش نبود الان تو وامسال تو زنده نبودید…

  2. نویسنده عزیزبجز چندتا غلطخوب و روون بودصحنه سازیت هم بد نبودآفرینامااااااباید راجع به اسم داستانت یه حداقل اشاره ای میکردی( البته از اسم مصطفی ، میشه احتمال داد میره جبهه و شیمیایی و آلمان و راین و …)

  3. همون طور که فاعل شیراز گفت داستان روان بود ،دوسه تا غلط نگارشی داشت که می تونی توادامه بهتر بنویسی

  4. فاعل شیرازاین خانم‌ ۳۵ سالشهدو سال بعد از اتمام جنگ ایران و عراق بدنیا اومدهچطور ممکنه دوست پسرش شیمیایی شده باشه؟البته یه جوری میشهرفته فلافلی بابای سمانه یه سس خردل و کرده تو ماتحتش 😂

  5. الان دقیقا چی شد ؟؟؟دوستان لطف میکنید بگید منظور داستان چی بود دقیقا ؟؟؟از کرخه تا راین؟؟؟؟؟؟

  6. قشنگ بود ولی همین…؟ گرفتی دستتبرا یه دست گرفتن اینهمه صغری کبری چیدی؟

  7. گیر ندید به اسم داستان حالامیخواسته بنویسه از کیر خر تا ران مندستش نچرخیده نوشته از کرخه تا راین😅

  8. آفرینقشنگ بودحس قشنگ عاشقی که تقریباً فک کنم تو این دوره زمونه با بچه های امروزی خیلی تغییر کردهاینا اصلا فازشون یه چیز دیگه‌س

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید