آشتی‌کنان (۳ و پایانی)

بعد از آشتی دوباره، فهمیدم که اون یک ماه رو به بی تجربگی و خامی باخته‌ام. با اومدن خاله هم که دیگه فرصت تنها شدن گیر نمیومد. تقریبا سه ماهی از اون موضوع گذشت و بغیر از کری‌خونی و دستمالی‌های دزدکی و گاهی هم زورکی، اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه یک روز که شب قبلش شیفت بودم، ساعت دو بعد از ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم خاله و مهرنوش هم اونجا هستند. البته ناهار خورده و اومده بودند که با مامان جایی بروند. در حالیکه ما مشغول ناهار بودیم، مهرنوش تلوزیون رو روشن کرد و زد یک کانال ماهواره و شروع کرد به رقصیدن. خداییش هم قشنگ می‌رقصید، مخصوصا حرکات نرم کمر و باسنش که تخصص خاصی در این زمینه داشت. لبخند به لب کمی نگاش کردم و به شوخی گفتم: خبریه؟
به جای مهرنوش خاله جواب داد: آره، عروسی باباشه!
کمی خندیدیم و مهرنوش هم همچنان بی توجه به شوخی‌های من و متلک‌های خاله، به رقصیدن ادامه داد. بالاخره بعد از دقایقی خسته شد و نزدیک به من نشست. در حالیکه یک تیکه هویج پخته از توی بشقابم بر میداشت: فرید من هفته‌ای دیگه روز پنجشنبه میخوام برم استان، کلاس ضمن خدمت دارم!
متعجب نگاش کردم و به شوخی گفتم: به سلامتی، باید بنر بزنیم برات؟
در حال خندیدن، ضربه‌ای به پشت سرم زد: نه، جنابعالی باید منو ببری!
قبلا هم عمو جمشید می‌بردش اما از سال پیش که چشمش رو جراحی کرد دیگه خاله نمیذاشت رانندگی کنه. فکر می‌کردم یک چیزی پرونده، چون میدونست که من سرکارم. به شوخی گفتم؛ نوکر بابات غلام سیاه، به من چه ربطی داره؟
همزمان با خندیدن لحنش جدی تر شد: فرید مسخره بازی در نیار جدی میگم، من توی جاده نمیتونم رانندگی کنم؟
با تعجب بیشتری زل زدم بهش و گفتم: مگه جاده با شهر فرق داره؟ بعدشم نیازی نیست رانندگی کنی، دست کن اون جیب مبارکت یکم از پولات خرج کن و با آژانس برو، اصلا کرایه آژانس رو بده تا ببرمت!
تا تموم شدن ناهار و جمع کردن سفره، من به شوخی و اون جدی، حول این قضیه صحبت کردیم، تا اینکه خاله گفت: خاله جان، ببین اگه میتونی بیا ببرش، کرایه رفت و برگشتت رو هم میدم!
خودشون هم می‌دونستند که موضوع پول نیست، با این حال باز به شوخی گفتم: خاله من که از خدامه دوزار بیشتر دربیارم، ولی مسئله اینه که من باید مرخصی بگیرم که نمیدونم بهم میدن یا نه!
تا مرکز استان بیشتر از دوساعت راه بود و بعدش هم کلاس‌هاشون از ساعت هشت و نیم صبح و به گفته خودش، گاهی تا ساعت پنج بعد از ظهر به صورت فشرده برگزار میشد. یکی دوبار حتی بیشتر از پنج طول کشیده بود که ناچار شده بودند شب رو توی خانه معلم بمانند. خب رفت و برگشت، به خودی خود خسته کننده بود اما بدتر از اون، فاصله‌ای بود که کلاس داشت و من بیکار بودم. چندباری توی ذهنم قبول کردم و منصرف شدم، اما قبل از رفتن‌شون مهرنوش اومد توی اتاق و یواشکی گفت: خره نیایی، خودت ضرر میکنی!
جمله‌ش مرموز و با کنایه بود ولی اونقدر وسوسه‌م کرد که از فردای اون روز، برای گرفتن مرخصی دست به کار شدم و بالاخره موفق شدم پنج‌شنبه و جمعه رو مرخصی بگیرم.
روز پنج شنبه ساعت شش صبح رفتم دنبالش و با توصیه های ایمنی خاله و عمو راه افتادیم. از کوچه‌شون که بیرون اومدیم و میخواستم برم به سمت جاده… مهرنوش گفت: فرید، خانم شافعی هم باهامون میاد، برو میدون … دنبالش!
جا خوردم. انتظار اینکه یک نفر دیگه همراه‌مون باشه رو نداشتم و چند ثانیه‌ای نگاش کردم. قبل از اینکه چیزی بگم، با خنده لپمو کشید و با لحنی لوس؛ فقط از این ور میاد، شب میره خونه بابا بزرگش!
چیزی نگفتم و رفتم به آدرسی که گفت. خانمه به ظاهرش میخورد از مهرنوش بزرگتر و کمی عبوس باشه. همراه با سلام و تعارف صندلی عقب نشست و راه افتادیم. تا نیمه‌های راه گاهی با هم صحبت میکردند منم رانندگی میکردم. یهو خانمه خطاب به مهرنوش گفت: ببینم، این آقا فرید همیشه اینقدر ساکته!
با تعجب از اینکه چرا سکوت من براش مهمه نیم نگاهی به آینه انداختم. مهرنوش هم کمی به طرف من متمایل شد و در حالی که زل زده بود بهم: آره، ولی بیشتر بیشعوره تا ساکت!
متعجب از شوخی مهرنوش، با لبخندی مصنوعی، نگاه سریعی به خانمه که داشت میخندید و بعدش به خود مهرنوش انداختم. بدون اینکه چشم ازم برداره، لبخندی زد: دروغ میگم؟ نیستی؟
فقط خندیدم و گفتم: چه عرض کنم!
چند دقیقه‌ای مهرنوش به شوخی و سربه‌سر گذاشتن من ادامه داد و خانمه هم مثل من خندید و دوباره خودشون گرم صحبت شدند. خلاصه رسیدیم. اونا رفتند داخل و منم یک ساعتی توی ماشین خوابیدم و بعدش مشغول گشت و گذار توی شهر شدم. تا ساعت چهار که مهرنوش پیام داد و گفت؛ ببین فرید کلاس ما احتمالا تا ساعت پنج و نیم طول میکشه. خیال میکردم شب برمیگردیم، اما با اون پیام یعنی اینکه شب رو اونجا هستیم، چون صبح که داشتیم می‌رفتیم عمو جمشید تاکید کرد که اگه تا دیر وقت طول کشید و تاریک شد برید خانه معلم و فردا راه بیفتید!
بالاخره ساعت پنج و نیم تعطیل شدند و اومدند، یعنی خانم شافعی هم همراهش اومد! تعجب کردم چون مهرنوش صبح گفت که شب میخواد بره خونه بابابزرگش و با ما نمیاد. نشستند و من هنگ کرده منتظر بودم ببینم چه خبره و قراره چکار کنیم، که قبل از مهرنوش، خانم شافعی گفت: آقا فرید من به مامان بزرگ گفتم که شما هم شب میایید خونه ما!
جا خوردم. خیال کردم مهرنوش قبول کرده که حالا داره به من میگه. نگاهی متعجب به مهرنوش انداختم و گفتم: نه بابا، خیلی ممنون، ما برمیگردیم. دیگه مزاحم شما نمیشیم. مهرنوشم با خنده گفت: منم بهش گفتم، ولی اینم مثل خودت زبون نفهمه و کار خودش رو کرد!

فکر کردم فقط یک تعارفه، ولی نه، خانم شافعی توی دعوتش جدی بود و بدتر اینکه واقعا به مامان بزرگش گفته بود که ما هم همراهش میریم. چند دقیقه‌ای مقاومت کردم چون واقعا دلیلی نداشت مزاحم یکی دیگه بشیم و از طرفی هم راحت نبودم. اما یهو خانم شافعی گفت: ببین آقا فرید، بابا بزرگ و مامان بزرگ تنها هستند و از اومدن مهمون خیلی خوشحال میشن. بعدشم طبقه بالاشون برای مهمونه و خالیه. شام که خوردید، برید بالا و با خیال راحت استراحت کنید. مطمئن باش کسی مزاحم‌تون نمیشه!
متوجه نشدم چی گفت و می‌خواستم باز بگم نه، اما از دیدن لبخند و چشمک شیطنت آمیزی که به مهرنوش زد، شوکه شدم. یعنی مهرنوش چیزی بهش گفته و از رابطه ما خبر داره؟!
یهو وا رفتم و دیگه حرفی برای گفتن نداشتم. تا اون لحظه تمام امیدم به برگشت و تنهایی بود و خیال میکردم توی ماشین اتفاقی بیفته ولی اینجوری تا صبح با هم بودیم و شاید بازم تونستم راضیش کنم و…
با کوتاه اومدن من آدرس رو داد و راه افتادیم. مهرنوش هم توی مسیر زنگ زد خونه و به خاله گفت که تازه تعطیل شدیم و داریم میریم خانه معلم!
راه زیادی نبود و بالاخره رسیدیم. یک زوج هفتاد و چند ساله بودند و همانطور که خانم شافعی گفته بود با استقبال گرم‌شون روبرو شدیم. خوش سر و زبون و خوش مشرب بودند و تا ‌ساعتی بعد از خوردن شام گرم صحبت بودند. شام خوردیم و بعد از یک پذیرایی مختصر، ساعت ده خانم شافعی به بهانه خستگی رفت رختخواب پهن کرد و با راهنمایی خودش رفتیم بالا که بخوابیم!
طبقه بالا یک سوئیت نقلی بود که می‌گفت چند سالی دست مستاجر بوده ولی بعدش دیگه حوصله مستاجر نداشته و همین‌طوری رهاش کرده بودند برای مواقعی که بچه‌هاش میرفتند خونه‌شون یا مثل اونشب که مهمون داشتند.
خبری از تخت نبود و مبلمان نبود و همه چیز به شکل سنتی، یعنی دوتا رختخواب جدا روی زمین پهن شده بود! خانم شافعی چند دقیقه‌ای موند و راهنمایی کرد که اگه چیزی احتیاج داشتیم کجا هست و رفت. انگار توی خواب بودم و باورم نمیشد، یعنی فراتر از تصورات من پیش رفته بود .ته تصورم این بود که توی ماشین یا یک جای خلوت مهرنوش برام ساک میزنه و تموم. ولی حالا به لطف خانم شافعی قرار یک شب تا صبح با هم باشیم و… البته یک نگرانی داشتم اونم این که نکنه مهرنوش ادا دربیاره و به بهانه مهمون بودن اذیت کنه. توی این فاصله که فکر من مشغول بود مهرنوش برای بار چندم بعد از شام رفت دستشویی و برگشت، متعجب گفتم؛ حالت خوبه، واسه چی اینقدر دستشویی میری؟
در حالی که جلوی آینه به خودش نگاه میکرد با لحنی تمسخر آمیز گفت: دیگه شما ببخشید!
کمی قر و قمیش اومد و خندیدیم و با خاموش کردن برق، آماده خوابیدن شدیم. البته نور چراغ توی کوچه بیشتر از شب‌خواب بود و همه چیز به وضوح دیده میشد. خب لباس راحتی که همراه‌مون نبرده بودیم. پس یا باید با همون لباسها می‌خوابیدیم یا اینکه… مهرنوش فقط مانتوش رو درآورد و با همون تاپی که زیرش پوشیده و شلوار ست مانتوش خوابید، اما من راه دوم رو انتخاب کردم! یعنی همه لباس‌هام رو در آوردم و فقط با یک شورت دراز کشیدم، قبلش رختخوابم رو کامل به رختخواب مهرنوش چسبوندم.
مهرنوش پشت به من خوابیده و سعی داشت وانمود کنه که خوابش میاد. وقتی از پشت بهش چسبیدم و دستم رو دور شکمش چرخوندم، سرش رو کمی برگردوند و خنده‌کنان: ببین فرید، بی خودی صابون به دلت نمیزنی‌ها! مثل آدم بگیر بخواب که من حسابی خسته‌ام و اصلا حوصله ندارم!
بیشتر بهش چسبیدم و مثل خودش گفتم: آخی‌ عزیزم! خانمی شما قبل از اینکه بچه مردم رو اغوا کنی و بهش وعده و وعید بدی، باید به این فکر میکردی، الان که دیگه دیره!
مثلا با حرص چرخید رو به من: چه وعده وعیدی دادم؟!
بوسه‌ای به لب بالاییش زدم و با همون لحن خودش گفتم:ای بابا، فراموش کردی؟ ببینم، من بودم که گفتم؛ آقا فرید اگه نیایی ضرر میکنی؟!
در حالی که سعی داشت خنده‌ش رو کنترل کنه: خب این چه وعده وعیدی هست؟ گفتم با من بیا که بهت خوش میگذره!
دوباره لبش رو بوسیدم و گفتم: ای قربون آدم چیز فهم. خب منم همینو میگم! اومدم، الان دیگه وقتشه که خوش بگذرونم!
نمیدونم می‌خواست چیه بگه که اجازه ندادم و لب پایینش رو توی دهنم کشیدم و شروع کردم لب گرفتن. بعد از چند ثانیه میک زدن لبش،کف دستش رو گذاشت روی سینه‌م و فشار داد و همزمان سرش رو به عقب کشید تا لبش رو از بین لبام درآورد و با خنده: نکن دیونه، بگیر بخواب خونه مردم زشته!
با حرص زل زدم بهش و گفتم: کُُسخلی؟ اینا فکر کردند ما زن وشوهریم و ما رو فرستادند به حجله!
همانطور در حال خنده: بیشعور بهشون زهرا( خانم شافعی) بهشون گفته تو خواهر زاده منی!
دستم رو دور گردنش چرخوندم و همزمان که سرش رو میکشیدم به طرف خودم، گفتم: دیگه بدتر! آیا این خاله نباید به خواهرزاده شیر بده تا خوابش ببره؟
دیگه فرصت خندیدن هم بهش ندادم و با کشیدن دوباره لبش توی دهنم مشغول لب گرفتن شدم. بعد از لحظاتی، مهرنوش هم همراه شد. دست مهرنوش از کنار گردن تا زیر قفسه سینه‌م بالا و پایین میشد و گاهی هم با گرفتن موهای روی سینه‌م کمی میکشید و منم با بردن دستم به زیر تاپش، مشغول نوازش کردن کمرش بودم. بعد از یکی دو دقیقه لب گرفتن، دست مهرنوش رو گرفتم و بردم به توی شورتم. کمی ادا درآورد و مثلا مقاومت کرد. وقتی متوجه راست شدن کیرم شد، خنده‌ش گرفت وضربه‌ای بهش زد. لبش رو از توی دهنم درآورد و خنده کنان: وای که چقدر بی جنبه‌ای!
لبش رو با حرص لای دندونام گرفتم و یک فشار کوچولو دادم. خنده‌ش قطع شد و آی یی گفت، اما دیگه دستش از توی شورتم بیرون نیومد. انگشتاش دور کیرم حلق شد و فشار محکمی داد.
چند دقیقه‌ای همون شکلی مشغول لب گرفتن بودیم و دست مهرنوش توی شورت من و مشغول بازی با کیرم بود. بر خلاف اداهاش اونم دست کمی از من نداشت و پر اشتها مشغول خوردن لبای من بود. تُن صدا و ریتم نفسهاش تغییر کرده بود، اما وقتی پایین تاپش رو گرفتم و خواستم بکشم رو به بالا، دستش رو از توی شورتم بیرون آورد و مچ دستم رو گرفت: نه فرید، به خدا آبرومون میره!
بدون توجه، کشیدم رو به بالا و خودش هم برخلاف حرفش نیم خیز شد تا بتونم تاپش رو در بیارم. سوتین مشکی زیرش بود و برای باز کردن اونم مقاومت نصف و نیمه‌ای کرد ولی اهمیتی ندادم و کار خودم رو کردم.
سری قبلی که انگار یکی دنبالم کرده بود و اصلا سراغ پستان‌هاش نرفته بود و تنها هدفم کردن بود ولی این‌بار کلی فیلم دیده و اطلاعات بیشتری بدست آورده بودم. میخواستم جوری پیش برم که اگه دیگه اجازه نداد بکنم، حداقل لذت ببریم.
همانطور به پهلو دراز کشید و منم کمی رفتم پایین‌تر تا دسترسی بیشتری با پستانهاش داشته باشم. نه اونقدر بزرگ بود و نه کوچیک ولی خوش دست بود. هر کدوم‌شون رو توی یک دست گرفتم و مثل دستمبو، مشغول بازی کردن شدم. اولین بار که نوکش رو با لبام گرفتم، نفس کشداری کشید. دستاش دور سرم چرخید و سرم رو محکم بهسینه‎ش فشار داد. همزمان با بازی و نوازش کردن دونه دونه نوک‌شون رو بین لبام میگرفتم و میک میزدم. چند دقیقه‌ای با پستانهاش مشغول بودم و اونم همزمان با ناله‌های ریزی که میکرد ،گاهی سرم رو به خودش فشار میداد و با موهام بازی میکرد.
چرخوندمش رو به بالا و روش خیمه زدم. دوباره کمی مشغول لب گرفتن شدیم و با بوسیدن‌های ریز و پی در بی رفتم به طرف پایین و بعد از گردن دوباره رسیدم به پستان‌هاش. بعد از لحظاتی خوردن و مالش دادن، در حالی که ریتم نفسهاش تند شده بود اسمم رو صدا زد: فرید!
پستانش رو از توی دهنم درآوردم و با نگاه به صورتش گفتم: جانم!
سریع چشماش رو بست و مثلا با خجالت: میشه نازمو(کُس) لیس بزنی!
هم جا خوردم و هم خنده‌م گرفت. نه به اینکه ادا در میاورد و نه به این میخواست کُس‌ش رو بخورم!
با خنده‌ای کوتاه گفتم؛ متاسفم برات! ولی دیگه فرصت رو از دست ندادم و خودم رو به پایین و بین پاهاش رسوندم. همزمان با پایین رفتن انگشتام رو دو طرف بدنش قلاب کردم و شلوار و شورتش رو با هم پایین کشیدم. چند ثانیه‌ای فقط نگاه کردم. برجستگی جذابی داشت و با اون چیزی که توی تصورم بود فرق داشت. نفس زنان دوسه تا بوسه به دورتا دورش زدم و با بالا گرفتن پاهاش، شلوار و شورت رو کامل درآوردم . حالا دیگه مهرنوش کاملا لخت جلوی چشمام بود و پوست سفید و اندام تحریک کننده‌ش توی اون نور نه چندان کم دلبری میکرد! پاهاش رو که از هم باز کردم و دو طرف خودم گذاشتم، با لحنی حاکی از استرس: فرید فقط لیس بزن، مراقب باش بدبختم نکنی ها!
خیره به کُسش گفتم ؛ باشه و لبام رو به بالای شکافش چسبوندم. یک بوسه محکم و طولانی بهش زدم. احتمالا دیشب یا صبح همون روز شیو کرده و با مایع دستشویی خودش رو شسته بود چون بوی معطری داشت. با دوسه تا بوسه دیگه، لبام رو به پایین کُسش رسوندم و نوک زبونم رو خیلی نرم از توی شیارش رو به بالا کشیدم! با برخوردم نوک زبونم به کسسش، یهو انگار پر باد باشه، فوت بلندی کرد. باسنش از زمین جدا شد و تا رسیدن زبونم به بالای کسش، باسن اونم بالا اومد. یک آیی آمیخته به جیغ (یواش)، و یهو خودش رو ول کرد!
با تکرار کار من تاپش رو مچاله کرد و چپوند توی دهنش تا صداش رو کنترل کنه. با هر زبون کشیدن من در حالیکه تابلو بود داره کیف میکنه، تکرار میکرد؛ فرید تو رو خدا مراقب باش!
بعد از دوسه دقیقه لیس زدن و خوردن کسش، این فکر به سرم زد که؛ جلو که تعطیل و محاله، به احتمال خیلی زیاد دیگ از عقب هم نمیذاره بکنم، پس بهتر سرو ته بشم و کیرم رو بکنم توی دهنش تا لااقل منم حالی کنم و دست خالی برنگردم. بدون اینکه چیزی بگم، سریع چرخیدم روش و با گذاشتن زانوهام دو طرف سرش، بصورت 69 روش خیمه زدم. سرم رو بردم لای پاهاش و همزمان که دوباره مشغول خوردن شدم، خودم کیرم رو از توی شورت درآوردم و گرفتم جلوی دهنش. سرش رو به پهلو خم کرد و با وقاحت: این چیه، من خوشم نمیاد!
با حرص سرم رو از روی کسش برداشتم و روی دو زانو ایستادم. زل زدم بهش و اخم کردم. خنده‌ش گرفت: چیه؟ خب دوست ندارم!
با حرص گفتم: مگه دست خودته که دوست نداری؟!
نمیخواستم اون حس دلنشین سرد بشه. بدون انتظار برای جواب، شورتم رو تا نیمه های ران پایین کشیدم و دوباره خیمه زدم و لبام رو به کسش رسوندم. بلافاصله هم کیرم گرفتم توی دستم و نوکش رو روی لباش کشیدم. با حرص و البته خنده کیرم رو از روی لبش کنار زد: خب بیشعور دوست ندارم! خودم رو زدم به نشیدن و نوک زبونم رو کشیدم به برجستگی ریزی که بالای شکاف کسش بود. انگار همون نقطه خاص و حساسش بود، چون دهنش یهو باز شد و یک‌ هااااای بلند ازش خارج شد! برخورد نفس گرمش به کلاهک کیرم انگار یک جون دیگه بهم تزریق کرد و البته قبل از اینکه دهنش بسته بشه، کلاهک کیرم رو توی دهنش گذاشتم! خنده‌ش گرفت ولی تلاشی برای درآوردنش نکرد و دستاش همانطور روی پهلوهام باقی موند. دیگه زبونم رو از اونجا بر نداشتم و فقط با همون نقطه خودم رو سرگرم کردم مهرنوش بعد از لحظاتی لباش رو دور کیرم محکم کرد و نامحسوس مشغول زبون زدن بهش شد.
همزمان نوک انگشتم رو خیلی نرم و با احتیاط به لبه‌های کسش میکشیدم و انگار ترکیب این دو کار خیلی برای مهرنوش لذت بخش بود چون دیگه یادش رفت که گفته دوست نداره ساک بزنه و جوری با اشتها کیرم رو میک میزد که هر آن ممکن بود آبم سرازیر بشه. هرچند که خوشبختانه ناشی‌گری و بی تجربگی مهرنوش کمک حالم بود و با کشیده شدن دندوناش به کیرم، اون حس دلنشین، هی می‌پرید.
یواش‌یواش انگشتم از روی کُسش سُر خورد به طرف پایین و رسید به روی سوراخ کونش! با برخورد نوک انگشتم به سوراخش، یهو عضلاتش رو سفت کرد و پاهش رو بست. اولش با تهدید و بعد به شکل التماس گفت؛ فرید بیخیال اونجا شو! ولی گوش شنوایی در کار نبود و اهمیت نمی‌دادم. ترکیب آب دهن خودم و اون ترشح لزجی که از پایین کُس مهرنوش سرازیر شده بود، از سوراخ کونش هم گذشته و اون قسمت کاملا لیز و لغزنده شده بود. بعد از لحظاتی که انگشتم به صورت نوازش دور سوراخش می‌چرخید، آروم و بیهوا انگشتم رو در سوراخش گذاشتم و یهو یک بندش رو توش فرو کردم! دوباره کمی نق زد و خودش رو سفت گرفت ولی انگار بدش هم نمیومد، چون کیرم هنوز تا نصفه توی دهنش بود و سوراخ کونش هم نبض جذابی داشت. از ترس اینکه اون حس و حالش بپره و نذاره ادامه بدم، زبونم رو بیکار نمیذاشتم و بعد از کمی لیس زدن و کشیدن لبام به روی کُسش دوباره مشغول زبون زدن و بازی با چوچوله‌ش میشدم.
تا به خودش بیاد انگشت دوم رو هم اضافه کردم و …
خوشبختانه انگار نمره قبولی گرفتم و مهرنوش رو به اوج رسونده بودم، چون بعد از دوسه دقیقه که دوتا انگشتم (در حد همون یک بند) توی سوراخش می‌چرخید و زبونم هم مشغول بازی با کُسش بود، مهرنوش در کمال ناباوری بعد از یک میک خیلی محکم که به کیرم زد، کیرم رو از دهنش درش آورد و با لحنی حاکی از شهوت: فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد، قول میدی آروم بکنی؟!
خب، کدوم خری اون لحظه میگه نه عزیزم قول نمیدم، که من دومیش باشم؟ همزمان با گفتن؛ آره عزیزم، مثل فنر بلند شدم. جعبه دستمال کاغذی رو از رومیز گوشه اتاق قاپیدم و برگشتم. مهرنوش همانطور که دراز کش بود و دل دل میزد و با فاصله هی تکرار میکرد: فرید قول دادی ها!
همزمان که داشتم اون دوتا انگشتم رو با دستمال تمیز میکردم خوابیدم کنارش و با یک بوسه به لباش، گفتم: آره عزیزم. نگران نباش مراقبم، برگرد.
در حالیکه معلوم بود به شدت استرس داره، دوباره تکرار کرد و به صورت دمرو دراز کشید. زانو هام رو از دو طرف بدنش گذاشتم و مثل خری که بهش تیتاپ داده‌اند از ذوق هرچی آب توی دهنم بود رو ریختم کف دستم و به سرتا سر کیرم کشیدم. قبل از اینکه دراز بکشم ، مثل کسی که تازه یادش اومده، گفت؛ راستی توی کیفم کرم هست!
سوراخ به اندازه کافی خیس و لیز بود ولی کرم هم بد نبود. بدنم تا کنار دیوار و کیف مهرنوش کش اومد و ظرف کرم رو از توش درآوردم. حجم زیادی از کرم رو بریختم توی دستم و اول به کیرم خودم مالیدم و باقی مونده‎ش رو هم که مقدار زیادی بود رو هم با عجله روی سوراخ مهرنوش ریختم و با دو انگشت شروع کردم به مالیدن و فشار دادن به داخل سوراخش. عجله‌ام به خاطر این بود که مهرنوش از اون حس لذت در نیاد و کیر خودم هم شل نشه.
سنگینی خودم رو انداختم روش و بعد از تنظیم کیرم با سوراخش همراه با بوسیدن کنار صورتش،با یک فشار ملایم کیرم رو فشار دادم. مهرنوش هم سرش رو توی بالش فرو کرده و بالش رو گاز گرفته بود تا صداش درنیاد. تا پشت کلاهک راحت‌تر از بار اول داخل رفت. اما از اونجا به بعد دوباره عضلاتش رو منقض کرد و کارم یکم سخت شد. کمی نگه داشتم و همزمان با بوسیدن های پی در پی به کنار گردن و پشت گوشش، دوباره فشار دادم. لعنتی انگار قصد باز شدن نداشت و میلیمتری جلو میرفت. نصفی از کیرم داخل شده بود اما با وجودی که متکا رو گاز زده بود، باز هم صدای آخ و اوخش زیاد بود و چنان به تشک چنگ میزد که نگو. باز کمی نگه داشتم و خواستم فشار بدم ولی گریه‌ش گرفت و معلوم بود فشار زیادی رو داره تحمل میکنه. همون قدر هم کافی بود و حتی به صورت تعارف گفتم اگه اذیتی درش بیارم. اما در کمال تعجب گفت: نه همینطور نگهش دار!
یک دقیقه‌ای همانطور بدون حرکت ایستاد بودم. واقعا مهم نبود که تما کیرم رو توی کونش جا بدم، ولی نمیدونم چرا مهرنوش میخواست که ادامه بدم! در حالی که معلوم بود به سختی تحمل میکنه یک لحضه متکا رو رها کرد و با لحنی عصبی طور گفت: هر موقع اشاره کردم یکدفعه تا ته بکن!
راستش جا خورده بودم. این بار گوشه متکا رو به مقدار بیشتری فرو کرد توی دهنش و بعد از یک نفس عمیق از راه بینی به شکل نامفهومی گفت: بکن!
منم از اون کسخل‌تر، یهو همه زورم رو به کیرم منتقل کردم و تا چسبیدن تخمام به کونش فشار دادم.
لذت بخش بود و حکم ارضا شدن رو برای من داشت اما همزمان با نعره خفه‎ای که از ته دل کشید، ناخونای دست راستش رو چند میلیمتری توی رونم فرو کرد و با کشیدن به طرف بالا جر داد.
درد وحشتناکی توی بدنم پیچید اما یهو مهرنوش ضعف رفت و سرش افتاد رو متکا! بدجوری ترسیدم و خودم رو باختم. میخواستم کیرم رو با عجله بکشم بیرون، ولی متکا رو از دهنش بیرون کشید و عصبی شروع کرد تند تند نفس زدن و گریه کردن و با همون لحنی عصبی طور و البته با حرص: الهی درد بگیری زهرای! آشغال عوضی، جن…
ناخواسته خنده‌م گرفت و در حال خندیدن، گفتم؛ زهرا چکاره است این وسط؟!
مثل اون موقع‌ها که دیوونه میشد، بی توجه به این که کجاییم و ممکنه صداش رو بشنوند، در حال گریه کردند و با صدای بلند: اون جنده عوضی گفت فقط بار اول درد داره!
دستپاچه دستم رو گرفتم جلوی دهنش تا صداش رو خفه کنم اما تازه فهمیدم قضیه از چه قراره و علت اومدن‌مون به خونه بابا بزرگ زهرا چیه!( حتی بعدا گفت که علت دستشویی رفتن زیادش هم به خاطر آموزش زهرا بوده) بدجوری خنده‌م گرفته بود و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم، اما از این میترسیدم کولی‌بازی مهرنوش کار دستمون بده و آبرو ریزی بالا بیاره. خنده‌های منم عصبانی ترش کرده بود و منم از فحش‌هاش بی نصیب نموندم.
بعد از لحظاتی که حواسمون از کردن، پرت شده بود، نفهمیدم واقعا جا باز و دردش کم شد یا نه به خاطر پرت شدن حواسش بود که همانطور در حال فحش دادن، گفت: تو هم خبر مرگت زود تمومش کن، دارم جر میخورم!
خوشبختانه به خودش مسلط شد و دیگه صداش پایین اومد. البته دیگه به جای متکا ساعد دستم رو گرفته بود توی دهنش و هر موقع که دردش میگرفت با فشار دادن دندوناش به ساعدم حالیم میکرد که مراقب باشم. به مرور ناله‌هاش برام تحریک آمیز شد و به تلنبه زدن بیشتر ترغیبم میکرد. با یک ریتم یک نواخت باسنم بالا و پایین میشد و توی کون مهرنوش تلنبه میزدم. خلاصه با همه تلخ و شیرینش، در حالیکه هر دوتا مون خیس آب شده و عرق کرده بودیم، به لحظه ناب رسیدیم و آبم راه افتاد. دوباره دیوونه شدم و ضربات آخر رو با همه وجود و محکمتر تلنبه میزدم. هر چند که تا یک هفته جای دندونای مهرنوش روی ساعدم حک شده و جاش درد میکرد، ولی دیگ مثل دقایقی قبل نبود و اگر هم سختش بود با ناله‌هاش بهم حال میداد و همراهی می‌کرد.
بعد چند تلنبه تند و محکم، بالاخره کیرم شروع به پمپاژ کرد و توی کونش پرو خالی شد! با ریختن آخرین قطرات آب، خودم رو انداختم روش و شروع کردم به بوسیدن. نیم ساعت بعد بردمش توی دستشویی و کمکش کردم تا خودش رو تمیزش کنه و برگشتیم سر جامون و مشغول پاک کردن آثار جرم شدم.
صبح روز بعد وقتی صبحانه خوردیم و به طرف شهر خودمون راه افتادیم، کمی بعد از اینکه از شهر خارج شدیم. زهرا به شکل شیطنت آمیزی گفت: راستی مهرنوش دیشب تو بودی دعوا میکردی؟
مهرنوش پر از حرص و با همون لحن عصبانی دیشبش: زهرا فقط خفه شو!
همزمان با پوکیدن من صدای خنده زهرا هم بالا رفت و مهرنوش هم هرچند عصبان،ی اما در حال فحش دادن به دوتامون، شروع کرد به خندیدن!
پایان
دوستا عزیز:
ممنون بابت وقتی که برای سه قسمت داستان من گذاشتید. لازمه توضیح بدم که این داستان در واقع برای دو قسمت نوشته شده بود که قسمت دوم فکر کنم به خاطر اشتباه خودم که فراموش کردم بنویسم قسمت آخر، دوستان رو منتظر قسمت بعد گذاشت. راستش این قسمت رو فقط برای جبران لطف دوستان نوشتم و از قبل جزئی از داستان نبود. فقط امیدوارم که خراب نکرده باشم!
باز هم ممنون

نوشته: فرید

بازدید 8,121

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

29 پاسخ به “آشتی‌کنان (۳ و پایانی)”

  1. این مورد شاید ۱۰۰ سال یکبار برای کسی پیش بیاد. اگ دوست داشتی بنویس بعد از اون قضیه چه اتفاقی باز بینتون افتاد.ایا بهم نزدیک تر شدین یا دورتر؟

  2. خراب نکرده باشی؟!!شکست نفسی می فرمایید مهندس جانخیلی هم عالی بود ، مثل همیشهبا افتخار لایک شانزدهم مال منهلطفاً بازم بنویس برامون 🌹

  3. خوب بود آقا فرید . دَمِت جیز . بسی کِیف کردیم و ملذوذ شدیم (یعنی لذت بردیم) . قلم خوب و روونی داری و فضاسازیت هم بدک نیست و از همه مهمتر اینکه بدون غلط نوشته بودی .بازم برامون بنویس . قلمت مانا رفیق .

  4. اونی که نوشته سایت میری شده خودبخود سایت های دیگر رو باز می‌کنهقضیه اینه که برای هر کلیک و خودبخود باز شدن سایت های تبلیغاتی، مدیران این سایت پول می‌گیرند

  5. عالی بود بر خلاف بقیه داستانا تخیلیو کصشعر نبود بهنرین داستانی بود که خوندم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید