قهوه قجری (۳)

  • تقدیم به منیژه کرمی، نسرین شاکرمی و ماه‌منیر مولایی راد *
  • تقدیم به مادران خون‌خواهِ دادخواه، تقدیم به زنان دلسوخته‌ی شکیبا *

وسط اتاق نشیمن اندرونی مهرانگیز ایستاده بودم و دستام جلوی شکمم توی همدیگه مشت شده بود؛ مهرانگیز روبروی من با اون شکمش که بخاطر بارداری خیلی بزرگ شده بود، باسنش رو به میز تکیه داده بود و داشت برام خط و نشون میکشید.
با ناخن هاش آروم روی میز ضرب گرفت و با لبخند پلیدی گفت : میبینی خدا چه لطفی به من داره؟ انگار داره خودش با دستای خودش راه جلوی من رو برام هموار میکنه. توی این اوضاع، عاقلانه نیست که تو بخوای روبروی من بایستی. چون ممکنه تو هم با خاک زمین هموار بشی.
با نگرانی گفتم : تندر بزنه به کسی که بخواد روبروی شما بایسته خانوم.
لبخندش حالت شیطانی تری به خودش گرفت و گفت : حرفای صد من یه غاز به دردم نمیخوره. مخلص کلوم، حالا که این فرصت دست داده، میخوام ازش بیشترین بهره رو ببرم و کار رو یکسره کنم.
با تعجب پرسیدم : کدوم فرصت؟
مهرانگیز گفت : یحتمل به گوشت رسیده که تخم‌مول های این زنیکه اقدس‌بیگم افتادن به وادی مرض. فرصت‌شناس اگر باشم باید کاری کنم که از این وادی و بیابون به سلامت بیرون نیان و راه گم کنن. آسیه گفته همه اهل عمارت باید برای بچه های اقدس‌بیگم آش تبرک بفرستن. حالا که شانس در خونه من رو زده و میرزا هم رفته قم، بهترین وقته تا کاری که بهت محول شده بود رو انجام بدی مهبد.
بعد دستش رو گذاشت روی صندوقچه کوچیکی که روی میز بود، صندوقچه رو کشید جلو و بازش کرد. صندوقچه چوبی به رنگ قهوه‌ای سوخته، پر از شیشه های کوچیک و بزرگ عطر بود. انگشتش رو روی در های شیشه‌ها میکشید تا بالاخره یکی رو از صندوقچه آورد بیرون. توی شیشه مایعی سرخ به رنگ دونه‌های خونی انار بود.
شیشه رو دقیقا گرفت جلوی چشم من و تکونش داد، مایع توی شیشه هم تکون خورد و خودش رو به دیواره های شیشه کوبید.
تو همین لحظه در اتاق کناری باز شد و عشرت وارد نشیمن شد.
دوباره اون لبخند مرموز روی لب مهرانگیز ظاهر شد و گفت : تو که نمیدونی این چیه، ولی من خوب میدونم. این اولین قدم پیروزی منه. اولین پله برای رسیدن به تمام آرزوهام.
عشرت با اون چهره پیر و چروکیده‌ش پوزخند ترسناکی زد و گفت : لابلای دیوارهای این عمارت، هیچ‌کاری بدون دست‌اندرکار انجام نمیگیره. نه این شیشه بی‌دلیل جلوی چشمای تو به رقص در اومده و نه پسرِ عفت‌الدوله بی‌دلیل کفن پوش شده. تو پسر، باید با تقدیر خودت صلح کنی؛ که هیچ چیزی نبودی و هیچ چیزی نخواهی بود. باید بپذیری که شما فقط آفریده شدین تا پشت سر هم تبدیل به پله‌هایی بشین برای ترقی اون آدم‌هایی که طالع‌شون بالا رفتنه.
با وحشت و لرز گفتم : یعنی… یعنی بهرام میرزا هم با همین سم…
عشرت پوزخند زد و گفت : هیسسس! بعضی حرفا اینقدر بزرگن که اگه یکی به قد و قواره تو بخواد اونارو به زبون بیاره، ممکنه تو حلقش گیر کنه و خفه بشه. پس نگو، به زبونش نیار. خفه‌ت میکنه بچه. اصلا خودم خفه‌ت میکنم بچه. همونطوری که بزرگتر از تورو خفه کردم، همونطوری که پسر عفت‌الدوله رو خفه کردیم.
اما مهرانگیز خطاب به من گفت : اگه کمک کنی تا برم بالا، تو رو هم با خودم میکشم بالا. ولی وای به حالت اگر بخوای خلاف فرمان من کاری رو انجام بدی؛ از روی زمین نیستت میکنم. از تمام این زهر ها شوربایی می‌سازم که خوراک تو و خانواده‌ت بشه. می‌فهمی که چی میگم؟
سرمو تکون دادم، نمیتونستم حرف بزنم. وحشت کرده بودم. عشرت بهم اشاره کرد که از اندرونی برم بیرون. آروم آروم عقب رفتم، از در خارج شدم و بعد از اینکه در رو پشت سرم بستم دویدم و رفتم به حیاط اصلی. به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. بخاطر چیزایی که شنیده بودم احساس می‌کردم نفس از گلوم پایین نمیره، انگار یه خورجین پر از سنگ توی سینه‌م بود؛ سنگین بودم. باعث اندوه مداوم و هرروزه‌ی عفت‌الدوله بینوا، این مهرانگیز سنگدله. چطور تونست اون بلا رو به سر یه بچه بیاره؟ با یادآوری علائمی که بهرام میرزا داشت و در نهایت باعث مرگش شد، حالم بهم میخوره. اون‌روزا تمام عمارت از شدت تاثر اشک می ریختند، اما اون همه اندوه و ناله عفت‌الدوله کمترین اثری توی مهرانگیز و مادربزرگش نکرد.
برگشتم به اتاق ارسی، دلش رو نداشتم که با عفت‌الدوله روبرو بشم.
عصر دوباره مهرانگیز منو توی حوض‌خونه عمارت گیر آورد. آستین لباسم رو گرفت و منو کشوند گوشه حوض‌خونه. از توی جیب لباسش یه شیشه عطر بیرون آورد که توش یه مایع رقیق به رنگ سبز تند بود.
با صدای خیلی آرومی گفت : مادربزرگم خبر شده که آسیه دستور داده از هر اندرونی برای تخم‌مول های اقدس بیگم آش شله‌قلم‌کار ببرن. الان توی مطبخ بساط پخت و پز آش برقراره. بدو برو تا جا نمونی. کاسه هارو طوری بگردون که آش مسموم رو اون دوتا بچه بخورن. حواست باشه که کاسه هارو از همون مطبخ برداری، یه موقع کاسه های اندورنی منو برنداری توشون آش بریزی که واویلا میشه. همه جا رو خوب بپا‌. مبادا کسی بو ببره که کار تو بوده. کاسه هارو قاطی پاتی کن که بقیه گمراه بشن و نفهمن کدوم کاسه از کجا اومده‌. فهمیدی چی گفتم؟
اشک توی چشمام جمع شده بود. سرمو به نشونه تایید تکون دادم و شیشه رو از دست مهرانگیزِ بی‌مهر گرفتم.
مهرانگیز توی یه چشم بهم زدن ناپدید شد، من هم کوزه رو گذاشتم گوشه حوض‌خونه؛ شیشه زهر رو پشت شال کمرم مخفی کردم و راه افتادم سمت مطبخ.
شمسی و بقیه خدمه داشتن مقدمات پختن آش رو آماده میکردن، یکی نخود لوبیا تمیز میکرد، یکی سبزی پاک میکرد، یکی گوشت هارو ریز میکرد. منم رفتم و روی کنده درخت، کنار شمسی نشستم و چاقو رو برداشتم و شروع کردم به کندن گوشت از روی استخون.
شمسی آروم زد روی دستم و گفت : چیکار میکنی مهبد؟ این بینوا گوساله بود، قاتل پدرت نبود که اینطوری با چاقو افتادی به جونش.
اعصابم خراب بود. میخواستم عصبانیتم رو سر یه چیزی خالی کنم. خیال میکردم این تیکه گوشت، رگ و پی مهرانگیز و اون مادربزرگ عفریته‌شه که من با چاقو در حال دریدنشم.
شمسی زل زد توی صورتم و گفت : چته؟ چی شده؟
دوباره چاقو رو گذاشتم روی گوشت، شروع کردم به برش زدن و گفتم : چیزی نیست‌. دلم گرفته.
شمسی هم دوباره شروع کرد به گوشت ریز کردن و گفت : برو باباتو سیاه کن. دلم گرفته! انگار پشت گوش ما هم مخملیه.
به حرفش توجه نکردم و به کارم ادامه دادم. تمام مطبخ پر از سر و صدا بود.

                   ◇           ◇           ◇

آش آماده شده بود. مستخدم‌ها کاسه هارو به صف میکردن تا بره به اندرونی اقدس‌بیگم. شمسی بالای دیگ آش ایستاده بود و کاسه هارو پر از آش میکرد. یه سینی برداشتم و چهار تا کاسه آش چیدم توش. نفسم توی سینه گیر کرده بود. میدونستم کسی حواسش به من نیست، میدونستم کسی بهم توجه نمیکنه؛ اما شرایط طوری بود که احساس میکردم همه چشمای عالم روی من خیره شده. از شلوغی و سر و صدا استفاده کردم و تا شمسی بخواد بقیه کاسه های آش رو پر کنه، سینی رو بردم گوشه مطبخ و پشتم رو به جمعیت کردم. شیشه سم رو از پر شال دور کمرم درآوردم و توی دوتا از کاسه ها خالی کردم.
آش ها که مسموم شدن، راه افتادم سمت اندرونی اقدس‌بیگم و سه‌تا مستخدم دیگه که دوتاشون هم مثل من کاسه آش با خودشون میاوردن هم پشت سرم راه افتادن. توی دلم انگار یه قشون رژه میرفتن. خیال میکردم همه آدمای عمارت می‌دونن چه خیالی دارم. انگار سخت ترین لحظه های عمرم رو میگذروندم. عذاب وجدان و ترس از انجام جنایت یک طرف، وحشت لو رفتن و رسوا شدن یک طرف دیگه. کاری که داشتم میکردم قابل بخشش نبود، اما قابل سرپیچی هم نبود. قدرت انتخاب نداشتم، مجبور بودم.
وقتی رسیدیم جلوی در اندرونی اقدس‌بیگم، از شدت هیجان و ترس نتونستم صبر کنم تا مستخدم ها بیان و در رو باز کنن. فقط میخواستم زودتر تموم بشه، با هر نتیجه و عاقبتی.
با پام آروم به در فشار آوردم تا اینکه در باز شد و وارد اندرونی شدیم. اقدس بیگم روی مبل نشسته بود و دو طرفش، دو تا دختراش نشسته بودن و سرشون توی بغل مادرشون بود. الان اصلا زمان خوبی برای احساساتی شدن نیست! نباید به این چیزا اهمیتی بدم. الان تنها چیزی که برام مهمه، محافظت از خودم و ننه و مادره. با قدم های شمرده رفتیم جلو و سینی های آش رو گذاشتیم روی میز جلوی اقدس‌بیگم.
اقدس‌بیگم دست دراز کرد و دقیقا کاسه مسموم رو برداشت. یه قاشق از توی سینی گرفت و کاسه و قاشق رو داد به دخترش کبری. آب دهنم خشک شده بود؛ حس میکردم با خوردن اولین قاشق از اون آش، همه میفهمن که چیکار کردم و مجازات سختی در انتظارم خواهد بود. بچه تا اومد با قاشق آش رو بزاره توی دهنش، سریع رفتم سمتش و کاسه و قاشق رو از دستش گرفتم.
اقدس‌بیگم با چهره متعجب و نگاه پر از سوالش بهم نگاه کرد. وقت تته پته کردن و دست پاچه شدن نبود. یه لبخند مزخرف زدم و گفتم : مادرم میگه آش بدون کشک و سیر داغ و پیاز داغ به درد خلا میخوره. شما و بچه ها بهتره از اون آش ها که کشک و مخلفات داره میل کنین که لطف بیشتری داره. اینا هم بمونه برای مستخدم های اندرونی‌تون.
اقدس‌بیگم که تعجبش برطرف شده بود، لبخند زد و گفت : همینطوره.
دوتا کاسه از آش های سالم برداشت و داد به بچه ها، یه کاسه هم خودش برداشت و شروع کردن به خوردن. درحالی که کاسه مسموم دستم بود، رفتم سمت زعفرون‌باجی، ندیمه اقدس‌بیگم و کاسه رو دادم بهش و گفتم : بفرما باجی. اینم برای شما.
بعدشم لبخند زدم و گفتم : آب نطلبیده مراده.
زعفرون‌باجی بخت برگشته هم از خدا خواسته، کاسه رو از دستم گرفت و با ولع شروع کرد به خوردن.
ایستاده بودم و به زعفرون‌باجی نگاه میکردم‌ و به آش خوردنش فکر میکردم. به اینکه با هر قاشق از آشی که میره توی شکمش، یه قدم به مرگ نزدیکتر میشه. برای دروغی که قرار بود بگم، نیاز بود که یه نفر قربانی بشه.
همه آش ها خورده شده بود و تنها کاسه‌ای که باقی مونده بود، اون یکی آش مسموم بود. از اقدس‌بیگم اجازه گرفتم که کاسه آش رو برگردونم مطبخ، در واقع قصدم این بود که کاسه رو یه جوری سر به نیست کنم. سینی رو برداشتم و از اندرونی اقدس‌بیگم رفتم بیرون.
چرا همچین کاری کردم؟ چرا رفتم و کاسه مسموم رو از دست بچه اقدس‌بیگم گرفتم و واسه خودم دردسر درست کردم؟ نمیدونم. دلم برای اقدس‌بیگم و بچه‌هاش سوخت؟ نه. فقط می‌دونم اون لحظه که رفتم و کاسه رو از دست بچه گرفتم، داشتم به حسام‌الدین میرزا فکر میکردم.
دوباره فکرم رفت پیش مسموم کردن زعفرون‌باجی. پیرزن بینوا. چطور ازم بر اومد؟ چطور به همین آسونی یه آدمو به کشتن دادم؟ چه هیولایی دارم میشم!

                          ◇           ◇           ◇

حدود یکماه از اعدام شدن صالح می گذشت و ما تا حالا صبر کرده بودیم تا آب‌ها از آسیاب بی‌افته و بتونیم بیایم سر خاکش. بعد از دار زدن صالح، جسدش دو روز بالای دار بود و بعد از اون، آوردنش خارج از دارالخلافه و یه جای دور، وسط بیابون دفنش کردن. تا چند روز اول گزمه‌ها از دور اینجا رو تحت کنترل داشتن که اگه کسی اومد دستگیرش کنن شاید چیزی دستگیرشون بشه.
امروز صبح کنار کاوه بالای قبر صالح نشسته بودم و به صدای مردی که آروم قرآن میخوند گوش میدادم. بعد این مدت یه پارچه ترمه قهوه‌ای روی قبرش انداختیم و چندتا شمع بزرگ بالای سرش روشن کردیم. کسی نبود که بیاد اینجا تا براش فاتحه بخونه، کسی رو نداشت. پس به خرما یا حلوا هم نیازی نبود.
ماهان کنار برادرش مهران پایین قبر نشسته بود، اما زیر چشمی به ما زل زده بود و نگاهش رو از روی من و کاوه برنمی‌داشت. پسر عجیبی بود، نسبت بهش حس ترحم و دلسوزی داشتم؛ البته توام با نفرت. کارها و رفتارهای غریبی ازش سر میزد. فی‌المثل هر وقت که من و کاوه تنها می شدیم، عین جنی که موهاش رو آتیش زدن سر می رسید و خلوت‌مون رو بهم میزد، انگار دوست نداشت و نمیتونست تحمل کنه که کاوه با من تنها باشه یا حتی نزدیکم باشه. سعی می‌کرد به هر بهانه‌ای نزدیک ما باشه و حتی‌المکان بین من و کاوه قرار بگیره. سعی می‌کرد نگاه کاوه رو از من منحرف کنه و توجه‌ش رو جلب کنه.
میخوام بخوابم اما خوابم نمیبره، سرم رو میچرخونم و به ستاره‌هایی که از توی آسمون و از پشت پنجره بهم چشمک میزنن نگاه میکنم؛ آسمون صافه، ستاره ها پر نورن. کاوه هنوز نیومده تو اتاق، حدود نیم‌ساعت میشه که منتظرشم. روی تخت این پهلو و اون پهلو میشم و به پلک هام زور میارم تا بسته‌ نگه‌شون دارم. نمیدونم چقدر میگذره که صدای پاهای کاوه میاد و بعدش صدای بسته شدن در. کنارم روی تخت دراز میکشه، دستاش رو فرو میکنه توی موهام و من چشمام رو باز میکنم. چشمای کاوه دقیقا جلوی چشمامه‌.
کاوه میگه : مژه‌هات چقدر دلبره؟
توی جام برمیگردم، بهش پشت میکنم و آروم میگم : حوصله داریا.
کاوه میاد جلوتر، خودشو میچسبونه بهم و منو توی بغل خودش میکشه‌ و بعد لحاف رو میندازه رومون.
چشمام به آسمونه، چشمای کاوه هم. یه ستاره راهشو میکشه و با دنباله‌ نورانی‌ش با سرعت حرکت میکنه و ناپدید میشه.
آروم گفتم : دیدی کاوه؟ یه نفر رفت اون دنیا.
کاوه با تعجب میپرسه : چی؟
بازم آروم گفتم : بچه که بودم‌ ننه بهم گفته بود وقتی یه ستاره می‌افته و خاموش میشه یعنی چراغ عمر یه نفر خاموش شده. یعنی یه نفر رفته اون دنیا.
کاوه هیچی نمیگه، فقط گرما و رطوبت لبش رو پشت گردنم احساس می‌کنم، گردنم رو میبوسه.
گفتم : من از اون دنیا میترسم کاوه. میگن دیوارا و دروازه‌های اون دنیا خیلی بلنده، میگن پنجره نداره. وقتی یکی بره اونجا دیگه نمیتونه برگرده.
کاوه زیر گوشم گفت : تو توی وجودت ترسی نداری مهبد. من نمیزارم هیچ ترسی توی دلت بمونه. هرجا که بخوای بری من دستاتو میگیرم و پا به پات باهات میام، حتی اگه اون دنیا باشه.
چشمامو بستم و گفتم : تو نفست بوی آرامش میده. صدات نوای آرامش داره. نفس که میکشی، حرف که میزنی من آروم میشم.
کاوه گفت : این طبیعت همه عاشقای دنیاست. پس حرف بزن مهبد، حرف بزن که این عاشقت آروم بشه.
لبخند زدم، دستم رو توی دستاش گرفت، گفتم : چی بگم؟
کاوه گفت : برام یه قصه بگو. خوشا خوابی که با صدای تو به چشمام چیره بشه.
آروم شروع کردم به قصه گفتن : یکی بود، یکی نبود. صدها سال پیش، توی سرزمین چین و ماچین یه پسر مارگیری بود که از راه فروختن مارهای کوهستانی و زهر هاشون پول درمی‌آورد. این پسر مارگیر برای شکار مار به همه‌جا می رفت، به کوه، به دشت، به صحرا، به جنگل‌. میرفت و برای خودش آواز میخوند، میرفت و از راه رفتن و دیدن منظره و طبیعت لذت میبرد، از کارش لذت می‌برد. یه روزی اما گذر پسر مارگیر به یه غار افتاد، یه غار اسرارآمیز که زندگی پسر جوان رو عوض کرد. پسر که برای شکار مار وارد اون غار شد، با دیدن تیکه سنگی که گوشه غار بود میخکوب شد. سبد مار از دستش افتاد و بی‌اختیار به اون سنگ عجیب نزدیک شد. نمیدونست چشماش داره درست میبینه یا نه، سنگ به شکل یه پسر زیبا با یه تاج روی سرش بود که با وحشت داشت به اطرافش نگاه می‌کرد. پسر روی سنگ دست کشید، کنارش نشست و ساعتها محو تماشاش شد. کم کم به خودش اومد و دید که داره دیر وقت میشه. سبدش رو برداشت و به روستا برگشت. برگشت، اما فردا صبح زود دوباره‌ برای دیدن سنگ به غار رفت. کم کم کار هر روزش همین شد، صبح با شوق برای دیدن و بغل کردن اون سنگ به غار می رفت و غروب با غم به روستا برمی گشت و فردا دوباره از نو. دیگه فهمیده بود که عاشق اون سنگ شده، یه روز به خودش اومد و دید دیگه حتی شب ها رو هم نمیتونه بدون اون سنگ بگذرونه، نشست و با خودش فکر کرد نمیشه که اینطوری؛ چیکار کنم که راحت بشم از این رنج جدایی هر روزه؟ و بالاخره تصمیم گرفت که اون سنگ رو با خودش به کلبه‌ش بیاره. فردا به غار رفت و تلاش کرد تا اون سنگ بزرگ رو روی کولش بگیره و بلند کنه اما تا دستش به سنگ خورد، یه نوری توی غار پخش شد و بعد از اون صدایی شنیده شد که به پسر جوان گفت : تو حق نداری این سنگ رو از این غار خارج کنی.
پسر با تعجب علت رو پرسید. صدا گفت : این سنگ پانصد ساله که اینجاست. پانصد سال پیش توی یه سرزمین دور، یه شاهزاده‌ای بوده که بخاطر مقام و زیبایی غرق در تکبر بوده. همین تکبر براش دردسر درست میکنه و یک روز الهه‌ها بخاطر ظلمی که به مردم کرده اونو نفرین میکنن و اون تبدیل به سنگ میشه و به یه سرزمین دور فرستاده میشه تا سالها توی یه غار نمور بمونه و تقاص غرورش رو پس بده.
پسر مارگیر که عاشق بوده از صدا درخواست میکنه تا یه راه حلی برای نجات شاهزاده بهش پیشنهاد بده. صدا هم میگه اگه میخوای که شاهزاده از این شکل سنگ بودن خارج بشه، باید خودت مجازاتش رو به گردن بگیری و به جای اون مجازات بشی. پسر مارگیر قبول میکنه و بلافاصله تبدیل به سنگ میشه. اما شاهزاده که دوباره بعد از پانصد سال به شکل انسانی‌ خودش برمیگرده، حتی یک لحظه هم به اون مارگیر بیچاره فکر نمیکنه و با چشیدن طعم آزادی بلافاصله از غار فرار میکنه و دور میشه. شاهزاده میره و مارگیر تا ابد به شکل یه سنگ توی اون غار کوچیک و نمور و تاریک باقی میمونه و خودش رو فدای عشق میکنه.
داستان که تموم شد، آروم کاوه رو صدا زدم؛ جواب نداد. خوابیده. تا آخر قصه رو شنیده؟ نمیدونم.

               ♡             ♡             ♡

از صبح که از خواب بیدار شدیم، ننه همینطور پریشون و بی‌قرار بود. میرفت سر پنجره، میرفت جلوی آینه، می رفت سر گنجه‌های لباس و مدام اونارو بهم میریخت. آروم میگفت دیشب خواب دیدم و بعد زیر لب با خودش حرف می‌زد. طوری سریع و با عجله حرکت می‌کرد که احساس می‌کردم درد زانوش رو فراموش کرده.
همینطور که با خودش حرف میزد، داشت از جلوم رد میشد که بازوش رو گفتم و گفتم : ننه؟ خواب کیو دیدی دیشب؟ خواب بابا عزیز رو؟
دستش رو توی هوا تکون داد و گفت : نه، نه! باید بریم جایی، باید منو ببری جایی مهبد.
کمتر از نیم‌ساعت بعد آماده شده بودیم و توی کوچه های دارالخلافه به سمت مقصدی که فقط ننه میدونست کجاست حرکت میکردیم.
ننه ساعدم رو گرفته بود و آروم آروم راه میرفتیم. هوا خنک شده بود، پاییز رسیده بود. زیر لب و با صدای خیلی پایین برام تعریف میکرد، نمیدونم، شایدم داشت با خودش حرف می‌زد : ۷۸ سال پیش توی جنگل های مازندران، یه دختر بچه ۱۳ ساله بودم، چهار تا خواهر بودیم و یه برادر. پدرمون وقتی خیلی کوچیک بودیم مُرده بود، شایدم کشته شده بود، اصلا نمیتونم اونو به خاطر بیارم. مادرم قابله بود، زن شریفی بود، با سختی بزرگمون کرد. یه روز دم‌دمای غروب کوزه رو برداشتم تا برم دم چشمه و آب بیارم. مادرم گفت الان نرو دختر، هوا داره تاریک میشه، بی‌وقتی میشه؛ اما تا بخواد مانعم بشه راه افتادم و دویدم تو قلب جنگل، دویدم سمت اون چشمه.
وقتی رسیدم کسی نبود، فقط من بودم و چشمه؛ فقط چشمه بود و کوزه. نشستم لب آب، دهنه کوزه رو گذاشتم رو سطح آب. آب قُل‌قُل می‌کرد و کوزه پر از آب میشد. آفتاب غروب میکرد، آسمون نارنجی میشد، سرخ میشد. سرمو اوردم بالا که آسمون رو نگاه کنم اما دوتا آسمون دیگه رو روبروی خودم دیدم. چشم بود یا گرد‌آب؟ نمیدونم، فقط میدونم میکشید، جذب می‌کرد. پوزه اسبش رو فرو کرده بود توی آب. یه آن ترسیدم و رفتم عقب؛ کوزه از دستم رها شد و افتاد توی چشمه. پوزه اسبش رو ول کرد، اومد جایی که من نشسته بودم، پیرهنش رو درآورد و نشست و دستش رو تا شونه فرو کرد توی آب. کوزه رو از آب چشمه کشید بیرون و داد دستم. دیگه به چشماش نگاه نکردم، سرم رو انداختم پایین و برگشتم، دویدم سمت خونه. تا شب تموم نشده، همه‌ی اون آب از اون کوزه خارج شد، اما فکر اون پسر از سر من بیرون نرفت. بی‌وقتی نشد، نمیدونم، شایدم بی‌وقتی که میگن همینی بود که سرم اومد. فرداش دندون روی جیگر گذاشتم و نرفتم سمت اون چشمه، اما روز بعدش باز به هوای اون چشمه و اون چشم‌ها کوزه برداشتم و رفتم سمت چشمه، اینبار ندویدم، پرواز کردم. پسر کنار چشمه نشسته بود، به درخت تکیه داده بود و افسار اسب رو به شاخه بسته بود. این چشم‌ها جاذبه دارن، از اون راه دور منو به اینجا کشوندن. رفتم لب چشمه نشستم، تو چشمام نگاه کرد، از راه دور توی چشماش زل زدم. هیچی نگفتیم، فقط بهم نگاه کردیم. یکماه گذشت و هر روز به همین منوال، میرفتم سر چشمه و غرق اون چشم‌ها میشدم، بدون حتی یک کلمه حرف. مادرم مریض شده بود، هر روز ضعیف تر از روز قبل تا اینکه بعد ۱۰ روز، یه شب خوابید و دیگه بیدار نشد. یه روز بعد مرگ مادرم، بعد خاکسپاریش، سرپرستی ما رو بقیه خانواده مادرم به عهده گرفتن، دایی‌هام، خاله‌هام، و سرپرستی من رو هم مادربزرگم به عهده گرفت. غصه مرگ مادرم و غم دور شدن از خواهرام و برادرم و درد متروکه شدن خونه‌مون منو یک ماه از صرافت رفتن به اون چشمه انداخت. بعد یکماه دوباره کوزه برداشتم و دامن کشیدم، دویدم سمت چشمه. وقتی رسیدم اون پسر دوباره همونجا بود، مثل دفعه‌های قبل زیر همون درخت، ولی دیگه مثل دفعه‌های قبل به نشستن ادامه نداد.
پاشد و اومد جلوم، بازوهامو گرفت و گفت : کجا بودی تو دختر؟ یک‌ماهه منتظر موندم تا یه خبری ازت بشه، یکماه از صبح تا غروب نشستم اینجا تا شاید تو رو ببینم. کجا بودی این یک‌ماه؟
جواب ندادم، به صورتش نگاه کردم. اولین باری بود که صداش رو می‌شنیدم. اولین کلمه‌هاش، توی ذهنم حک شدن، مثل کنده‌کاری روی سنگ.
دوباره پرسید : حتی اسمت رو هم نمی‌دونستم چیه که پی یه خبری ازت رو بگیرم. اسمت چیه؟
آروم و زیر لب گفتم : ننه‌خانم.
فشار انگشتاش روی بازوهام کمتر شد. پرسید : اسم منم خسرویه؛ اسم پدرت چیه؟
گفتم : میگن اسمش شعبان بود.
گفت : مرده؟
گفتم : خیلی سال پیش. هیچوقت ندیدمش.
دیگه چیزی نگفتیم. دوباره فقط سکوت؛ و فقط نگاه. کوزه رو برداشتم و رفتم.
چند روز بعد یه نفر اومد خواستگاریم. یه پسری که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. توی خواستگاری فهمیدم سلمان صداش میکنن. تمام آبادی از حسن شهرت سلمان حرف میزدن، از اینکه اون پسر میتونه چه پناهگاه خوبی برای من باشه. ولی نبود، جز خسرو هیچکس پناهگاه من و این دل نشد.
روز قبل از عروسی من و خسرو باهم سوار اسب شدیم و تاختیم به دل جنگل. خواستیم فرار کنیم و از همه تنهایی های دنیا دور بشیم.
ننه پر از درد خندید و گفت : چه خیال خوش و بچگانه‌ای بود.
آروم گفتم : چی؟
ننه گفت : اینکه میخواستیم با روزگار بجنگیم، دیگه نمیدونستیم که روزگار پنجه‌های پولاد شکن داره. از بین درختا رد شدیم، از روی جوی ها پریدیم، از زیر شاخه ها و برگ‌ها گذشتیم، تا رسیدیم به بالای یه تپه.
بالای تپه با صدای بلندی داد زد : من عاشقتم، من عاشقتم! من میمیرم برات!
آروم خندیدم و گفتم : چیکار می‌کنی خسرو؟ دیوانه شدی؟ میخوای پیدامون کنن؟
خسرو گفت : می‌خوام این آسمون و تمام این درختا شاهد باشن که چقدر دوستت دارم. من یه روزی میمیرم، تو هم همینطور. ولی این درختا هستن، این آسمون هست. می‌خوام عشق ما مثل یه حکایت تو ذهنشون بمونه و تا هستن مثل یه قصه هر شب اونو با رهگذاری غریبه این جنگل نجوا کنن.
مقصدمون ییلاق بود، ولی از کجا سر در آوردیم! تا از جنگل خارج بشیم سلمان و برادراش پیدامون کردن. دستای منو بستن و خسرو رو تا میخورد کتک زدن.
وقتی منو برگردوندن خونه، توی خونه غوغا بود از شلوغی جمعیت. خواهرام و خاله هام و دایی‌هام و بچه‌هاشون، جمع شده بودن تا مقدمات جشن عروسی من رو برای فردا آماده کنن. فقط جای مادرم خالی بود و پدرم؛ و صد البته خودم، من اونجا بودم اما دلم داشت راه ییلاق رو ادامه میداد. شب، وقتی کل جنگل و همه آبادی‌هاش توی تاریکی فرو رفتن، فقط من بیدار بودم و مادربزرگم و شعله فانوس. من جوون بودم و پر از امید و خیال، اون پیر بود و پر از تجربه و آرزوهایی که هیچوقت به واقعیت تبدیل نشدن. صدای زوزه گرگ و شغال میومد. خیال میکردم دارن به حال زار من ناله میکنن.
اون شب تو قلب جنگل، وسط خاموشی شب و بیداری وحوش جنگل‌های مازندران، توی بالکن، زیر نور ماه و روشنای فانوس مادربزرگم روبروم نشست و باهام از ته قلبش حرف زد. مادربزرگم گفت : آدم همیشه به آرزوهاش نمیرسه، آدم همیشه نمیتونه کسایی که دوستشون داره رو پیش خودش نگه داره. این جمله رو اینقدر پیش خودت بخون تا از بر شی، اینقدر با خودت تکرار کن که یاد بگیری. اگه یاد نگیری، دنیا هر روز با یه چماقی میکوبه توی سرت تا خودش اونو بهت یاد بده. پس خودت یادش بگیر دختر. توی ۸۵ سال عمری که از خدا گرفتم اینو فهمیدم که این دنیا اونقدر مهربون نیست که دستت رو بگیره و تو رو تا رسیدن به رویاهات همراهی کنه، برعکس هلت میده و پرتت می‌کنه توی چاه. وقتی به خودت میای که میبینی ته چاهی و آرزوهات به اندازه ستاره‌ها ازت دور شدن. آخه این دنیا واسه دل آدما تره هم خورد نمیکنه.
فرداش عروسی کردیم. وقتی سوار اسب بودم، از پشت چادر سفیدی که روی سرم انداخته بودن خسرو رو دیدم. از پشت یه درخت، از راه دور داشت نگاهم میکرد. بین نگاه من و نگاه خسرو دو پرده اشک بود. اشک چشمای من و اشک چشمای اون. فردای عروسی شنیدم از آبادی رفته طهران. رفت و هیچوقت برنگشت.
من و سلمان زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و رفتیم زیر یه سقف. زمان گذشت، کم کم وضع روحیم روبراه‌تر شد، مادربزرگم مرد، بچه دار شدیم. سه سال بعد از ازدواجمون، ۳ تا دختر داشتیم با پوست‌های سفید و موهای سرخ. بچه هامون بزرگ‌تر شدن. ۲۸ سالم شده بود، چند سال قبل از اون، وقتی که من ۲۱ سالم بود خبر آوردن که خسرو توی طهران مرده و همونجا توی یه قبرستون، زیر بزرگترین درخت بید مجنون قبرستون دفنش کردن. دختر بزرگم ۱۴ سالش بود که مریض شد. یه روزی گفت گلوم درد می‌کنه و تب کرد، خوابید توی بستر و جلوی چشمام آب شد. هرکاری کردم خوب نشد، هر دوایی به خوردش دادم اثر نکرد. مرد. دوماه بعد دختر دومم هم به همین سرنوشت گرفتار شد. ماه بعد نشونه های همون بیماری توی دختر سومم بروز پیدا کرد، وحشت سرتاپای وجودم رو گرفت ولی تصمیم گرفتم هرجور شده دخترم رو نجات بدم. تصمیم گرفتم بفرستمش شهر. دست به دامن همسایه‌مون شدم تا با خودشون ببرنش شهر، من نمی‌تونستم برم، رفتن به شهر به همین سادگی نبود، اسب میخواست، گاری میخواست، طلا میخواست. همسایه و زنش، دخترم رو روی یه گاری که پشت اسب بسته بودن بردن شهر. رفتم بالای تپه ایستادم و تا آخرین لحظه رفتن‌شون رو تماشا کردم. ۲۴ روز بعد همسایه و زنش برگشتن، بدون دخترم، حتی بدون جنازه‌ش. دخترم مرده بود، همونجا توی شهر دفنش کرده بودن، دختر غریبم.
چند ماه بعد از این اتفاق، سلمان هم شروع کرد به ضعیف شدن و تحلیل رفتن. نمی‌خواستم به نبودنش فکر کنم، نمی‌تونستم؛ هرچند عاشقش نبودم، اما ازش متنفر هم نبودم. قلبم به عشق اون نمیتپید اما نسبت بهش بی‌تفاوت هم نبودم. نزدیک به ۱۵ سال زندگی مشترک کار خودش رو کرده بود، بهش وابسته شده بودم؛ اما نه دلبسته. عشق خسرو و حضور سلمان تنها دارایی من بود، برای منی که دلم شکسته بود؛ اما به قول مادربزرگم دنیا واسه دل آدما تره هم خورد نمیکنه.
سلمان که داشت نفس های آخرش رو میکشید، یاد آخرین روز ملاقاتم با خسرو افتادم. وقتی که داشتیم می‌رفتیم بالای اون تپه، کنار اون چشمه، زیر همون درخت که بعداً فهمیدم زردآلو میده نشستیم و خسرو ازم قول گرفت که همیشه کنار اون باشم. قول دادم و گفتم اولین شبی که بدون اون بگذره میمیرم. یهو یه سوز سرد پیچید توی خونه؛ رفتم توی حیاط هیزم شکوندم و برگشتم خونه تا بندازم توی آتیش، احساس میکردم حال سلمان بهتر شده. امید تو دلم بیدار شده بود. خوابیدیم اما صبح فردا فقط من از خواب بیدار شدم.
گفتم ای دنیا! مادرم، مادربزرگم، بچه‌هام، خسرو و حالام سلمان. اینهمه داغ برای یه دل بس نیست؟ ولی انگار نه، بس نبود. یکسال از همه بریدم و زانوی غم بغل گرفتم. بعد از یکسال کدخدا دستور داد دوباره ازدواج کنم. اونم با برادر کوچکتر و نیمه مجنون سلمان که هیچ کدوم از مردای آبادی حاضر نبودن دخترشون رو بهش بدن. با عزیزالله دیوانه‌ای که ۲۰ سالش بود. بیوه‌عروس ۳۰ ساله و داماد مجنون ۲۰ ساله. چه زوج جالبی!
با شنیدن دستور کدخدا، بار و بندیل مختصرم رو توی یه بقچه بستم و نشستم پشت یه اسب تا فرار کنم و از آبادی برای همیشه برم. به تاخت رفتم، اما یه چیزی مثل یه سایه دنبالم میکرد؛ من ازش فرار میکردم و اون دنبالم میکرد. تا رسیدیم به همون چشمه گیرم انداخت، انگار تقدیر میخواست تمام اتفاقات سرنوشت‌ساز زندگی من کنار اون چشمه رقم بخوره. فضل‌الله بود؛ برادر بزرگتر سلمان و عزیزالله. نمی‌خواست بزاره فرار کنم، نمی‌خواست بزاره عروس برادرش سلمان، عروس یه خانواده دیگه بشه. من باید تو همون خانواده میموندم و تا آخر عمر نه چندان کوتاهش با یه نیمه مجنون زندگی میکردم چون اون مردها زندگی منو حیثیت و شرافت خودشون تلقی میکردن.
ناچار موندم و با تمام غصه هایی که توی عالم بود وصلت کردم، با عزیزالله وصلت کردم. دوباره روز از نو و روزی از نو. دوباره دختر دار شدم، چهارتا دختر که دوتاشون توی بچگی مریض شدن و مردن. بعد هم که دو تا پسر به دنیا آوردم، پدربزرگ پسر بزرگترم بود.
سوختم و ساختم؛ نابود شدم، پیر شدم، شکستم. چه شبایی که از ترس عزیزالله تا صبح نخوابیدم. چه شبا که از وحشت حمله‌هاش از خونه فرار کردم و از دل جنگل تاریک گذشتم و به خونه اقوام پناه بردم. عزیزالله که کار نمیکرد، یا اگرم کار میکرد بخاطر سادگی و جنونش حقش رو میخوردن و پولش رو نمیدادن. با چه سختی‌هایی کار کردم تا بچه‌هام رو بزرگ کنم.
رسیدیم جلوی قبرستون کهنه دارالخلافه. ننه سرش رو آورد بالا و گفت : نشونی اینجا رو از خاله صدیقه گرفتم. خسرو رو اینجا دفن کرده بودن.
ننه دستم رو ول کرد و راه افتاد و وارد قبرستون شد. آروم آروم راه میرفت، انگار می ترسید کسی رو از خواب بیدار کنه؛ شاید یادش رفته بود کسایی که اینجا خوابیدن دیگه هیچوقت بیدار نمیشن. منم دنبالش راه افتادم. با گذشتن از کنار هر قبری یه نگاه گذرا بهشون مینداخت و رد میشد؛ انگار که با نگاه کردن به قبر، می‌تونه صاحب قبر رو بشناسه. قبرا همه شبیه هم بودن، یه تپه کم ارتفاع خاکی که روشون سنگ چین شده بود؛ فقط از نظر اندازه باهم فرق میکردن.
ننه رفت و رفت تا به وسط قبرستون رسید. به جلوی یه درخت بزرگ بید مجنون که نوک شاخه هاش زمین رو لمس میکرد. من و ننه جلوتر رفتیم. از بین شاخ و برگ های بید مجنون گذشتیم تا یه قبر، درست زیر درخت معلوم شد.
من ایستادم و ننه دو قدم جلوتر رفت. جلوی قبر ایستاد و پر از بغض گفت : سلام بی‌معرفت. شناختی؟
کنار قبر نشست و گفت : اینبار که بعد از سالها گذرمون بهم افتاد دیگه کوزه‌ای در کار نیست، چشمه‌ای در کار نیست، اما نکته اینجاست که تو هم دیگه نیستی. اصلا حتی اگه کوزه و چشمه باشن و تو نباشی چه فایده‌ای داره؟
منم کنار ننه نشستم و گفتم : چرا تا حالا نیومدی اینجا؟
ننه با صدای خفه‌ای گفت : ازش خجالت می‌کشیدم.
با تعجب پرسیدم : خب برای چی؟
ننه گفت : بهش قول داده بودم اولین شبی که بدون اون بگذره میمیرم، ولی حالا هفتاد سال از مرگش میگذره و من هنوز زنده‌م.
ننه خیلی آروم و زیر لب گفت : میبینی؟ پیوند ما هیچوقت قطع نشد، پیوندی که باعث شد هر لحظه از عمرم با فکر کردن به اون بگذره. بعد از یک قرن انگاری هنوزم مالکش من بودم؛ نمیدونم چرا سالها ترس از دست دادن کسی رو داشتم، که دیگه مال من نبود. ولی انصاف نبود نتیجه این همه سال عاشقی و دلتنگی رسیدن به این مفهوم باشه که میگذره عمری اما خیالش رفتنی نیست.
میخواستم با ننه حرف بزنم. میخواستم کاری کنم که قلبش سبک‌تر بشه. اما هیچ کلمه‌ی مناسبی به ذهنم نمی‌رسید که به زبون بیارمش. پس فقط سکوت کردم.
ننه دستش رو برد جلو و کشید روی قبر. بعد انگشت‌هاش رو مشت کرد و یه سنگ از روی قبر برداشت.
لباش رو از هم باز کرد که حرف بزنه اما صدایی از دهنش خارج نمی شد. چشماش رو بست و پلک‌هاش رو همدیگه فشار داد. مشخص بود که برای گفتن حرفش به اندازه یه عالم درد میکشید. انگار کلمات توی راه بیرون اومدن از دهنش، از مسیر زخم های روحش عبور میکردن.
سنگ رو توی مشتش فشار داد، درخشش یه قطره اشک روی گونش رو دیدم و بالاخره صداش رو شنیدم که خیلی آروم به خودش گفت : اونشب که گفت دوستم داره می‌ترسیدم بخوابم، می‌ترسیدم خواب گولم بزنه و اون شب تموم بشه. ولی نمی‌دونستم گاهی وقتا یه شب چندسال طول می‌کشه.
بعد در حالی که بلند میشد تا برگردیم عمارت، با لحنی پر از حسرت گفت : نمردیم و چه چیزها که دیدیم، ولی کاش میمردیم و نمی‌دیدیم.

                         ♡          ♡          ♡

زمستون از راه رسیده بود؛ زمستون با سرمای استخون سوزش. زمستون سرد و سفید، زمستون غمگین. زمستون های دارالخلافه دلگیره. جون میده واسه اینکه بشینی زیر کرسی، کنار پنجره، زل بزنی به زمین سفید پوش و درختای لخت و کلاغ‌های آواره و رویاهای دور و دراز ببافی.
کاوه و رفقاش کماکان به شبیخون زدن به انبار وابستگان سلطنت و بخشیدن آذوقه و هیزم به فقرا ادامه میدن. حالا دیگه موضوع فقط یه دستبرد یه شبه نیست؛ ادامه‌دار شده، مثل قصه هزار و یک شب. نقل ماجرای جوونمردی طرار های سلطنتی (لقبی که مردم به کاوه و رفقاش دادن) تو کل شهر پیچیده. داخل دروازه، توی هر پس کوچه و مابین پیچ در پیچ دالان های بازار صحبت از همین داستانه.
چند روز بعد از ماجرای مسموم کردن زعفرون‌باجی، پیرزن بینوا به حال مرگ افتاد و بعد از سه روز حکیم و طبیب و دوا درمون، چونه انداخت و مرد. از دروازه پشتی بردنش قبرستون چالش کردن. بعد از کلی آیه و حدیث و قسم، بالاخره مهرانگیز باور کرد که من کاسه رو دادم دست اقدس‌بیگم و خود اقدس‌بیگم کاسه رو داد به زعفرون‌باجی. اما هنوزم مترصده که یه فرصت مناسب گیر بیاره تا من بتونم کار اون دوتا دختربچه رو یکسره کنم.
الان توی اندرون حسام‌الدین میرزا شامش رو آوردم، کنار شومینه ایستادم و منتظرم تا غذاش تموم بشه و سینی رو برگردونم مطبخ. خودش ازم خواسته تا غذاش تموم بشه اینجا بایستم.
میرزا بی‌مقدمه گفت : چرا هیچی نمیگی؟ حیف نیست صدای به این روح‌نوازی داشته باشی و روزه سکوت بگیری؟
آروم گفتم : آخه چی بگم شاهزاده؟ من نه سر و زبون آنچنانی دارم، نه سواد درست و حسابی. واسه یکی همرنگ من، حرف زدن زیاد مایه رسواییه. با این حساب روزه سکوت بهتر و جایز تره.
میرزا لبخند کمرنگی زد و گفت : سر و زبون می‌خوام چیکار؟ زبون باید شیرین باشه که تو انگار قند زبونی.
بیشتر معذب شدم. چشمام رو دوختم به فرش و گفتم : لطف شاهزاده‌ست.
میرزا که سیر شد، سینی رو از جلوش برداشتم و بلند کردم. داشتم از در خارج میشدم که بهم گفت : سینی رو که بردی مطبخ دوباره برگرد همینجا. امشب رو می‌خوام اینجا بگذرونی.
بدون گفتن هیچ حرفی سریع رفتم مطبخ و سینی رو گذاشتم روی میز. صفدر که لب پله منتظر من نشسته بود، با دیدنم پاشد راه افتاد دنبالم و گفت : باز غذا بیار و سینی ببر شدی که مهبد. مگه میرزا نگفته بود باید ندیم اندرونی عفت الدوله بشی؟
با بی‌حوصلگی گفتم : مزاج این میرزا هم مثل هوای بهاریه. اول خودش میگه نمیخوام بعد از این کارای مطبخ رو انجام بدی، بعد خودش می‌فرسته دنبالم که براش سینی‌کشون از مطبخ برم به اندرونی شاه‌نشین. تازه گاوم زاییده صفدر. گفته امشب باید تو اندرونی خودش بمونم.
صفدر زد رو دستش و گفت : تو چی گفتی؟
گفتم : چی میتونستم بگم؟ لال شدم.
صفدر لب پایینش رو گاز گرفت و گفت : خدا بهت رحم کنه.
در حالی که از مطبخ میرفتم بیرون گفتم : آره خدا بهم رحم کنه، خدا خودش به خیر بگذرونه.
وقتی وارد اندرونی شدم و در رو پشت سرم بستم، میرزا داشت دستاش رو خشک میکرد. با شنیدن صدای در برگشت و اومد جلوتر، روبروم روی صندلی نشست. بهم اشاره کرد که برم جلوتر و جلوش روی زمین بشینم.
رفتم جلوتر و با سه قدم فاصله ازش، روی زمین نشستم. اشاره کرد که بازم برم جلوتر. چهار دست و پا حرکت کردم به سمت جلو و اونم پاهاشو از هم باز کرد. دقیقا جلوش نشستم، بین دو تا پاهاش. بوی عطرش بهم رسید، چه بوی خوبی!
توی چشمام نگاه کرد و گفت : می‌دونی عشق چیه؟
نگاهم رو از چشماش برداشتم و مردد گفتم : عشق… نه نمی‌دونم. بنظرم هیچ کسی نمیدونه. بنظرم عشق تنها کلمه‌ایه توی جهان که هیچ تعریفی نداره.
حسام گفت : جوری حرف میزنی که انگار سالها عاشق بودی.
آب‌دهنم رو قورت دادم و گفتم : فقط توی قصه ها شنیدم.
حسام گفت : برعکس تو من فکر میکنم عشق تنها کلمه‌ایه توی جهان که به تعداد همه آدمای دنیا، تعریف های مختلفی داره.
آروم گفتم : تعریف شما از عشق چیه؟
اونم به آرومی من گفت : تعریف من از عشق، تفاوته. تفاوت و قیاس. خیال کن بین یه دنیای خاکستری، بی‌هوا یه آدم رنگی میبینی. اینطور که حتی معیار زمان و مکانت هم میشه اون آدم. پیش خودت حساب و کتاب می‌کنی که کجاهارو با اون آدم رفتی، کجاهارو نرفتی. شب باهاش بودی، روز باهاش نبودی.
داشتم فکر میکردم که من همه این خیالات رو درمورد کاوه داشتم. کاش میتونستم درمورد کاوه باهاش حرف بزنم، با کسی که از عشق می‌دونه. با کسی که عشق رو می‌فهمه و شاید تجربه‌ش کرده. یعنی میرزا تا حالا عشق رو تجربه کرده؟ یعنی میرزا تاحالا عاشق شده؟
ناخودآگاه پرسیدم : تاحالا عاشق شدین؟
گفت : تا همین یکی دو ماه پیش اگه ازم میپرسیدی، قاطعانه میگفتم نه. ولی حالا میگم نمی‌دونم. میگم شاید. میگم احتمالا.
گستاخانه پرسیدم : پس عاشق زن‌هاتون نیستین؟
چیزی نگفت، به آتیش شومینه نگاه کرد. این همه وقت زندگی و اینهمه شبای ملتهب، باعث نشده بود حسام میرزا عاشق هیچکدوم از سه‌تا زن‌هاش بشه.
حرف زدن میرزا باعث شد رشته افکارم پاره بشه. میرزا گفت : حداقلش فهمیدم آدم واسه عاشق شدن نباید خودشو مجبور کنه. باید صبر کنه، صبر کنه، صبر کنه تا معشوق از راه برسه. عشق همیشه توی غیرمنتظره ترین زمان، توی غیرمنتظره ترین مکان و به غیرمنتظره ترین صورت واسه آدم اتفاق می‌افته. طوری که اصلا فکرش رو هم نمیکنی، عاشق کسی میشی که باورت نمیشه و برای بدست آوردنش کارایی می‌کنی که ازت بعیده.
بعد بهم نگاه کرد و گفت : بعید بود ارباب این عمارت و شاهزاده قاجار، عاشق مستخدم پسری بشه که توی مطبخش کار میکنه. مگه نه؟
نگاهم رو دوختم به چشماش. منو میگه؟ شاهزاده عاشق من شده؟ من؟ منی که واسه دوزار ده شاهی دارم دست به هر گهی میزنم؟ مگه اینجور اتفاقا مال قصه ها نبود؟ از همون قصه هایی که وقتی بچه بودم، مادرم موقع خواب وقتی داشت پشتم رو میخاروند زیر نور ماه و رقص ستاره ها، بالای بوم خونه مادرجون برام تعریف میکرد؟ از همون قصه‌های شاه و پری که توی سخت ترین روزای زندگی یه دختری، شاهزاده پیدا میشه و اونو با خودش می‌بره به قصر رویاها؟
شاهزاده دستش رو گذاشت زیر چونه‌م، دقیق توی صورتم زل زد و گفت : انگار خدا تورو آفریده که شاعرا عاشقت بشن و ازت شعر بگن. بهشون وحی نازل بشه و غزل های عاشقانه بنویسن.
ماتم برده بود، چی داشتم می‌شنیدم؟ مردی که سر محبتش توی همین عمارت بین چهار تا زن، جنگ و جدال برقراره، عاشق من شده! چه حیف که نمیتونم دل به دلش بدم. چه حیف که دل خودم، شکار ماشه یه صیاد دیگه‌ست.
نمی‌دونم چقدر از شب گذشته بود. روی تخت حسام دراز کشیده بودیم و سرم روی بازوی شاهزاده بود.
شاهزاده گفت : تا قبل از این خیال میکردم همه این حرفا، عشق و عاشقی، مال قصه هاست. خودم رو با کتاب و قصه مشغول میکردم‌. میرفتم توی شهر اسرارآمیز داستان‌ها که لااقل توی ذهنم طعمش رو بچشم.
گفتم : مادرم توی قصه هاش، از سرزمین جادویی و اسرارآمیزی می‌گفت که خاکش مثل پنبه نرمه، که رود بزرگی داره پر از آب، که سه تا کوه سر به فلک کشیده سنگی داره که به دست آدما ساخته شده، که توی اون سرزمین مرده ها نمیپوسن و خورشید همیشه گرم میتابه.
حسام لبخندی زد و گفت : اون سرزمین قصه نیست مهبد، واقعیه. سرزمین مصر، سرزمین فراعنه.
گفتم : مصر کجاست؟
حسام گفت : دور مهبد. خیلی دور. باید از کویر قم گذشت، از کوه‌های لرستان رد شد، صحرای حجاز رو پشت سر گذاشت. سوار کشتی شد و رفت به مصر، به سرزمین قصه ها.
لبم رو رو چیدم و گفتم : این همه راه، این همه سختی واسه یه رود و سه تا کوه سنگی؟ بنظرم اصفهان می‌تونه خیال‌انگیزتر باشه.
حسام خندید. بلند خندید. دماغش رو توی گردنم فرو کرد و گفت : دوست دارم دستت رو بگیرم و با خودم ببرمت یه جای دور. به قول خودت اصفهان خیال‌انگیز. فقط خودم و خودت.
عین بچه ها گفتم : من بدون مادرم و ننه هیچ جا نمیرم.
شاهزاده دوباره خندید و گفت : خب خودم و خودت و مادرت و مادربزرگش.
بعد سرش رو برگردوند سمت پنجره و گفت : میریم. بزار این ماموریتم تموم بشه. میریم اصفهان و همه روزای خوب قصه هارو توی واقعیت زندگی میکنیم.
با کنجکاوی پرسیدم : ماموریت؟ کدوم ماموریت؟
شاهزاده گفت : از دربار برام نامه رسیده از طرف والده سلطان، مهدعلیا؛ با مهر مخصوص «شه جم نگین را مهین مادرم». حکم پیگیری ماجرای این طرار های سلطنتی به من تفویض شده. اقدام برای دستگیری و در نهایت تحویل دادن به انبار شاهی.
میبینی مهبد؟ حکم پیگیری قائله کاوه دقیقا رسیده دست حسام‌الدین میرزا. ننه راست می‌گفت که دنیا واسه دل آدما تره هم خورد نمیکنه. راست می‌گفت…

«ادامه دارد…»

نوشته: Night Witch

بازدید 5,797

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “قهوه قجری (۳)”

  1. نه ما و نه مادران سرزمین ما هیچحدوم دادخواه نیستیم…ما از نسل دادگرانیم و به زودی هر چشم طمع و دست غارت گری رو چنان از سرزمین مون قطع می‌کنیم که دیگه ردی از خائن و خیانت تو این خاک باقی نمونه.

  2. بابا باریکلاامشب کلی داستان خوب خوندم، کمتر کسی میتونه اینچنین بنویسه و داستان بگههرچی بگم کم گفتماما بهترین نکته داستانت، داستان در دل داستانت بود بعبارتی خیال در عمق خیالی دیگه، که منو تا انتهای خیالم پیش برد

  3. دارم به تیتراژ پایانی گوش میدم کلمات یاری نمیکنن، به اندازه‌ی یه موسیقی بی‌کلام؛ بدون حرف، زیبا بود.ولی با حرف ننه خیلی موافقم، دنیا واسه دل آدما تره خورد نمیکنه 🤞

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید