چند روزی میشد که از مسابقه برگشته بودم و تو این مدت روزانه بیش از نیم ساعت تلفنی با دوست جدیدم الهام صحبت می کردم. او در مورد من با مامانش صحبت کرده بود و نمیدونم چی گفته بود که هر بار که به هم زنگ می زدیم باید چند دقیقه ای هم با مادرش خوش و بش میکردم.
مادرش زن مهربان و شوخ طبعی بود و هر بار که گوشی رو می گرفت میگفت خیلی دوست دارم قبل از اینکه تابستان تموم بشه و دخترم دانشگاه بره یه سر با شوهر، مادر و خواهرات بیایی پیش ما و اینقدر گفت تا اینکه بالاخره من از سعید خواستم یه مسافرت به چهار محال و بختیاری بریم.
صبح پنجشنبه اولین روز شهریور بود که حرکت کردیم و وقتی رسیدیم نزدیک ظهر بود. الهام با برادر بزرگترش فردین ابتدای شهرکرد منتظر ما بودند و به گرمی به ما خوش آمد گفتند و به سمت خونشون رفتیم.
مادر الهام سارا خانم خونه منتظر ما بود که از دیدن ما خیلی خوشحال شد و به گرمی مرا در آغوش گرفت و بوسید.
به گفته الهام، پدرش ( آقای بهرامی) فروشگاه فرش داشت و همراه دیگر برادرش (فرشاد) هنوز تو فروشگاه بودند.
فردین پسر مودبی بود او در عین ادب طوری با ما بخصوص با سعید رفتار میکرد که احساس غریبی نکنیم و بهمون سخت نگذره. سعید که تو روابطه اجتماعی قدرتمند بود و ذاتأ آدم خوش مشربی بود خیلی سریع تونست جای خودشو تو دل فردین باز کنه و به راحتی باش بگو بخند میکرد.
سارا خانم بعد از پذیرایی نشست و از احوال مامان و خواهرام پرسید و گله کرد چرا اونا رو با خودمون نبردیم. بلافاصله الهام گفت ماشین که جا داشته لااقل یکی دو تا از خواهرات رو که مجردند با خودتون می آوردید تا باشون آشنا بشیم.
گفتم به نظرم شما دچار سوءتفاهم شدید چون من باید قبلاً موضوعی را به شما میگفتم که نگفتم.
سارا خانم با تعجب نگام کرد؟ و الهام پرسید چه سوءتفاهمی؟
گفتم من تک فرزندم. منظورم از خواهر هفت تا دختر تقریباً هم سن وسالند که مدتی با من در شرایطی همسان زندگی کردند و برام مثل خواهر میمونند.
هر سه اونا با تعجب نگاهم کردند و همین تعجب باعث شد که من زندگینامه ام را براشون بگم. در پایان گفتم وقتی من و سعید با هم آشنا شدیم من مورد توجه مادرش که خانمی فوقالعاده با شخصیت و مهربان بود قرار گرفتم و اینقدر به من لطف داشت که او رو مامان صدا میزنم. مامان منو به عنوان عروس خود انتخاب کرد و به دوستام هم به چشم دختر خودش نگاه میکنه.
همزمان با گفتن این ماجرا هر سه میزبان ما با دهانی باز به حرفهای من و سعید گوش دادند و در نهایت سارا خانم گفت خیلی زندگی جالبی داشتی، مثل فیلم های هندی میمونه.
آهی کشیدم و گفتم آره شاید شنیدنش برا شنونده جالب باشه اما ۲۲ سال زندگی برا کسی که این شرایط را تجربه کرده اصلأ جالب نیست.
سارا خانم که متوجه منظورم شد بلافاصله عذرخواهی کرد و گفت ببخشید منظوری نداشتم.
بالاخره صدای در اومد و اعضای غایب خانواده هم از بیرون اومدند و ابتدا با سعید دست دادند و احوالپرسی کردند سپس به سمت من اومدند.
پدر الهام با دیدن من سر جاش خشکش زد و برای لحظاتی بدون اینکه حرفی بزنه بهت زده به من نگاه می کرد. طوری که تعجب کردم و پرسیدم ببخشید چیزی شده.
آقای بهرامی به خودش اومد و گفت نه دخترم چیزی نشده فقط چهره شما منو یاد کسی انداخت.
گفتم کی؟
گفت مهم نیست. بیخیال، و بعد مشغول خوش و بش و خوش آمد گویی شد
بعد از صرف ناهار و یکی دو ساعت استراحت همگی به سمت بازفت حرکت کردیم
چند روزی که تو منطقه بازفت بودیم الهام و خانواده اش لحظه به لحظه با ما صمیمی تر و خودمانی تر شدند و به گرمی و احترام از ما پذیرایی کردند و ما را به جاهای گردشی که بسیار زیبا، بکر و با صفا بود بردند و لحظاتی خوش و بیاد ماندنی برای ما ایجاد کردند.
بعد از سه روز تفریح پر خاطره همگی به شهرکرد برگشتیم. شب رو در شهرکرد خونه آقای بهرامی سپری کردیم تا صبح اول وقت به سمت شهرمون برگردیم.
صبح موقع برگشت آقای بهرامی مهمان نوازی رو به حد اعلا رساند و یه تابلو فرش ابریشمی دست یافت و نفیس که روش خیلی زیبا نوشته شده بود «عشق تا ابد پایدار» به من و سعید هدیه داد.
ما خیلی ممانعت کردیم که نپذیریم حتی خانواده اش هم از کار او تعجب کرده بودند اما او تصمیمش رو گرفته بود و به هر ترتیبی بود اون رو تو ماشین ما گذاشت.
الهام گفت از زمانی که چشم باز کرده بودم پدرم از این تابلو فرش مثل چشماش نگهداری میکرد و خیلی دوستش داشت ببین چقدر شما براش عزیزید که اونو به شما هدیه داد.
پدرش گفت الهام از علاقه بی حد و اندازه شما به شوهرتون برام گفته بود اما از قدیم میگن شنیدن کی بود مانند دیدن. وقتی شما اومدید و تو این چند روز من عشق واقعی شما به یکدیگر رو دیدم و از اینکه فهمیدم شما اینچنین بی آلایش همدیگر رو دوست دارید لذت بردم. دیدم این تابلو برازنده عشق پاک شماست منم براتون آرزوی عشقی تا ابد پایدار میکنم و دوست دارم این هدیه رو بپذیرید و حتما به دیوار خونتون نصب کنید.
از مسافرت که بر می گشتیم دلم هوای مامان و دوستام کرده بود. نیم ساعتی تا ظهر مانده بود که به شهرمان رسیدیم. از راه به فروشگاه رفتیم تا آنها را ببینم. بعد از خوش و بش با مامان و دوستام، مامان منو به گوشه ای برد و گفت منتظر بودم از مسافرت برگردی تا انجام یه کاری رو به تو بسپارم.
گفتم در خدمتم.
گفت این چند روز که نبودی مریم، مهسا و زینب تصمیم گرفتند تا اواسط همین ماه تو یه شب عروس بشن و جشن عروسی مشترک بگیرن.
از خوشحالی ذوق کردم و گفتم حالا من باید چکار کنم؟
گفت کارتم رو بهت میدم تو با عروس خانم ها به بازار میری و براشون به سلیقه خودشون جهیزیه میخری از هیچ چی هم براشون کم نمیزاری دوست دارم دخترام با سرافرازی خونه شوهر برن.
از خوشحالی مامان رو بوسیدم و گفتم مامان اسیرتم. و اینقدر ذوق زده بودم که میخواستم همون لحظه به اتفاق مریم و مهسا و زینب به بازار برم که مامان گفت الان که ظهره، تو هم تازه از راه رسیدی، خسته ای بزار برا بعد از ظهر.
از بعد از ظهر همان روز به مدت ۴ روز مشغول خرید جهیزیه شدم و سه دست کامل جهیزیه با پول مامان براشون خریدم و روز آخر همه رو به خونه هایی که قرار بود توش ساکن بشن انتقال دادیم.
پنج روز مانده به عروسی سعید به آقای بهرامی پدر الهام زنگ زد و آنها رو به عروسی دعوت کرد
نزدیک ظهر، یه روز قبل از عروسی الهام و خانوادش از راه رسیدند. بدو ورود الهام گفت حداقل ۵سال میشد که پدرم پاشو از استان خودمون بیرون نگذاشته بود. نمیدونم شما باش چکار کردید که روزی که زنگ زدید و ما رو به عروسی دعوت کردید گفت آمادگی داشته باشید چون قراره چند روز دیگه همگی به این عروسی بریم.
گفتم این از با معرفتی پدر شماست که ما رو قابل دونستند و ازش تشکر کردم و ناهار رو براشون سنگ تمام گذاشتم.
بعد از ظهر در حالی که مهمون ها خونه ما در حال استراحت بودند من و الهام به خونه دوستام رفتیم تا همراه عروس خانم ها باشیم و در کارها کمکشون کنیم. فروشگاه تعطیل بود و دوستام همه جمع بودند اونا از همون لحظه اول که الهام رو دیدند حسابی تحویلش گرفتند و خیلی راحت و خودمانی باش برخورد کردند طوری که الهام در جمع ما بسیار راحت بود و به هیچ وجه احساس غریبی نمیکرد. او وقتی رابطه صمیمی من و دوستام رو از نزدیک دید گفت حالا میفهمم وقتی اون روز میگفتی دوستام خواهرامند چی میگفتی !!
بالاخره شب عروسی فرا رسید و در یه شب رویایی و به یاد ماندنی با یه جشن خیلی بزرگ در یه تالار مجلل سه تا از عزیزانم عروسی گرفتند و به خونه بخت رفتند ( آخ که اون شب من از خوشحالی چقدر رقصیدم )
اونشب صابر همبازی دوران کودکی ام هم به دعوت من تو عروسی حضور داشت و برای لحظاتی از نزدیک با دوستام روبرو شد و با آنها حرف زد. دوستام و او مثل من از اینکه بعد سالها همدیگر رو میدیدند خیلی هیجان زده شدند و ابراز خوشحالی کردند.
فردای عروسی آنقدر خسته بودم که تا ظهر خوابیدم وقتی بیدار شدم سعید هنوز خواب بود. ریکاوری کردم و یاد مهمون های ویژه ام افتادم (الهام و خانوادش)
بلند شدم خودمو مرتب کردم و سمت خونه مامان رفتم ولی آنها آنجا نبودند. به مامان زنگ زدم و ازش سراغ خانواده الهام رو گرفتم گفت اونها به بازار شهر رفتند. به الهام زنگ زدم که ببینم کجان، که متوجه شدم تو رستوران مشغول خوردن نهارند. خیلی ناراحت شدم و گفتم این درسته شما تو شهرتون از ما اونطوری پذیرایی کردید حالا شما اینجا تو شهر ما رستوران برید، و ما رو خجالت زده کنید.
مامان الهام گوشی رو گرفت و گفت دخترم ما میدونیم که شما خسته بودید و نیاز به استراحت داشتید ولی اصلا نگران نباش ما حالا حالا ها تو شهر شما کار داریم و مزاحم شماییم.
گفتم مزاحم چیه؟ باعث افتخاره در خدمت شما باشیم.
همان روز نزدیک غروب من تو آشپزخونه مشغول آشپزی بودم و الهام کمکم میکرد و حرف میزدیم که گفت نظرت چیه با هم خویشاوند بشیم؟
بدون اینکه منظورشو بفهمم پرسیدم چی؟
یواش تو گوشم گفت یکی از خواهرات چشم داداش فردین رو گرفته.
با خوشحالی گفتم شوخی میکنی!
گفت باور کن.
گفتم کدومش.
گفت حدس بزن.
گفتم اذیت نکن بگو دیگه.
گفت با توجه به آدرسی که داداشم میده فکر کنم مهشید باشه. حالا نظرت چیه؟
گفتم من فقط میتونم بگم مبارکه.
گفت همین؟ ما انتظار داریم تو به ما اطلاعات بدی و ما رو راهنمایی کنی.
گفتم باور کنید تمام خواهر های من مهربان صبور خوش اخلاق و از همه مهمتر با نجابتند و چیز خاصی در زندگیشون وجود نداره که من به شما بگم. کافیه خود شما دو روز با آنها نشست و برخاست کنید همه چیز رو در موردشون میفهمید.
گفت دو چیز برا خانواده ما خیلی مهمه یکی نجابت و دیگری اخلاق. حالا اگه تو در این دو مورد اطمینان داری بگو تا من به مامان بگم همین امشب موضوع رو با مامان شما در میان بذاره.
گفتم من در مورد نجابتش تضمین میکنم. در مورد اخلاقش هم تا جایی که من تشخیص دادم دختر مودب، خوش سر و زبون، با شعور و خوش اخلاقیه.
همون شب سارا خانم موضوع رو با مامان در میان گذاشت.
مامان پرسید دختر مورد نظرتون هم از این موضوع خبر داره؟
همه نگاه ها به سمت فردین رفت
فردین که از خجالت سرخ شده بود گفت نه، به هیچ وجه.
مامان به سارا خانم گفت فردا با آقا پسرتون تشریف بیارید فروشگاه دختر مورد نظر رو به من نشون بدید من به بهانه ای دست او رو تو دست شما میگذارم برید با هم دور بزنید تا ببینیم چی پیش میاد.
سعید به مامان گفت قراره فردا ما به اتفاق مهمونا بریم تو باغ اگه صلاح بدونی مهشید خانوم رو هم با خود ببریم تا اونجا فرصت بیشتری برای آشنایی داشته باشند.
مامان گفت فکر خوبیه. ولی من هنوز مطمئن نیستم دختر مورد نظر همون مهشید باشه.
من گفتم این که کاری نداره من عکس همه دوستام رو تو گوشی دارم بعد رو به فردین کردم و گفتم اگه عکسش رو ببینید میتونی به ما بگی؟
فردین با کمی خجالت گفت آره.
یه عکس دسته جمعی از دوستام داشتم نشونش دادم و پرسیدم کدومه.
بلافاصله مهشید رو نشون داد.
گفتم خودشه. پس بهتره همین امشب بهش اطلاع بدیم که برای فردا آماده باشه.
مامان گفت عروس گلم لطفاً بزار خودم بگم چون بر خلاف شما من نمیخوام چیزی از این موضوع بش بگم. بذار فردا مهشید خود واقعیش باشه، بدون تظاهر. اینطوری فردین و خانوادش بهتر میتونند او رو بشناسند.
سارا خانم دهانش از این رفتار مامان باز مانده بود (بعدها سارا خانم و آقای بهرامی در مورد مامان گفتند در تمام عمر همچین خانم با شخصیت، بی ریا، عاقل و مهربان ندیده بودیم)
من به مامان گفتم هر چی شما بگید.
مامان به مهشید زنگ زدو گفت دخترم فردا نیاز نیست تو به فروشگاه بیایی آماده باش و با مژده اینا بیرون برو.
نمیدونم مهشید چی گفت که مامان جواب داد مژده جون دست تنهاست اونجا به کمکت احتیاج داره.
روز بعد به اتفاق مهشید و خانواده الهام به باغ رفتیم مهشید هنوز روحش از موضوع خبر نداشت. عصر زیر درختان باغ کنار استخر نشسته بودیم که فردین از جمع جدا شد و مشغول قدم زدن تو باغ شد. از اون طرف الهام سراغ مهشید رفت و ازش خواست با او همراهی کنه و دنبال فردین مشغول قدم زدن شدند اما همین که نزدیک فردین رسیدند مهشید رو قال گذاشت و برگشت. حدود نیم ساعت بعد مهشید و فردین بی سر و صدا برگشتند و کنار ما نشستند. وقتی به صورت مهشید نگاه کردم صورتش از خجالت گل انداخته بود و سعی میکرد نگاهشو از بقیه بدزده.
موقع برگشتن از باغ، مهشید ساکت تو ماشین ما نشسته بود سعید سر صحبت رو باز کرد و گفت آبجی گلم چشه؟ چرا اینقدر ساکته؟
گفتم از لحظه ای که با فردین حرف زده نمیدونم فردین چی بش گفته که زبونش بند اومده.
مهشید زبونش باز شد و بدون دلخوری و با چاشنی لبخند گفت امان از دست شماها. من بدبخت بی خبر از همه جا رو اوردید اینجا که مثلاً کمک حال باشم بعد فهمیدم از صبح زیر نظر بودم آخه این درسته؟
سعید خندید و گفت خب اگه میگفتیم بیا تا شوهرت بدیم که بدتر بود.
من گفتم ول کن اینها رو پسره چطور بود؟
مهشید خجالت کشید و سرشو پایین انداخت و گفت چی بگم؟ من اینقدر غافلگیر شدم که اصلاً نفهمیدم چی شد.
گفتم وقتی رفتی خونه و به حرفایی که زده خوب فکر کن اگه سوالی هم داشتی از سعید و من بپرس چون ما کم و بیش با خصوصیات اونا آشنا شدیم و اگه دوست داشتی میتونیم راهنمایی ات کنیم.
مهشید گفت ازم شماره خواست و منم دادم به نظر شما کار بدی کردم؟
سعید گفت اتفاقاً کار درستی کردی اینطوری میتونید بیشتر با هم صحبت کنید و تو هم بیشتر او را میشناسی.
دو شب بعد از این ماجرا همگی رفتیم خونه دوستام و پدر مادره فردین رسماً از مهشید خواستگاری کردند و از آنجایی که قبلاً فردین و مهشید به توافق رسیده بودند همان شب حلقه نامزدی را به دست مهشید کردند و با هم نامزد شدند.
اونشب آخرین شبی بود که الهام و خانوادش مهمون ما بودند قرار بر این بود فردا مهمونا به شهر شون برگردند و چند وقت دیگه با بستگان برای بله برون مهشید بیان. وقتی از خونه دوستام برگشتیم مثل شبای قبل مامان خونشو در اختیار مهمونا گذاشت و خودش اومد که خونه ما بخوابه. در همین موقع موبایل سعید زنگ زد.
سعید گفت عجیبه آقای بهرامی زنگ زده.
مامان گفت شاید چیزی کم و کسری دارن، جواب بده ببین چیکار داره.
سعید جواب داد. وقتی قطع کرد رو به ما گفت آقای بهرامی گفت میخوام چند دقیقه بدون حضور خانوادم با شما صحبت کنم و منم گفتم در خدمتیم و ازش خواستم بیاد اینجا.
دلم آشوب شد و گفتم خدا بخیر بگذرونه.
سعید گفت بی شک موضوعی هست که مربوط به خواستگاری امشب از مهشیده.
گفتم نکنه آقای بهرامی با این وصلت مخالفه و میخواد بیاد زیرش بزنه. اگه اینطور باشه مهشید بیچاره سرخورده میشه.
مامان گفت انشالله هرچی هست خیره.
بالاخره آقای بهرامی وارد خونه شد و نشست بعد چند دقیقه سر صحبت را باز کرد و گفت نمیدونم از کجا شروع کنم مدتیست با خودم کلنجار میرم که این موضوع را مطرح کنم اما نمیدونم چطوری باید بگم.
مامان گفت نگران نباش و خیلی راحت هرچی که لازمه بگو ما گوش میدیم.
آقای بهرامی گفت پدر و مادر من سالها پیش هر دو فوت کردند اونا ۴ فرزند به دنیا آوردند. فرزند اول دختر بود بعد من بودم، بعد یه دختر دیگه و در آخر یه پسر. موضوعی که میخوام در موردش صحبت کنم مربوط میشه به خواهری که بعد از من به دنیا اومد. قبل از هر چیز از شما انتظار دارم هر صحبتی که امشب بین ما رد و بدل میشه بین خودمون بمونه و به خانواده ام چیزی نگید.
همگی در عین حال که تعجب کرده بودیم قول دادیم که چیزی به خانوادش نگیم.
گفت خواهرم اسمش مهناز بود. او در زیبایی نظیر نداشت طوریکه خیلی از جوانهای طایفه شیفته او بودند. یکی از خواستگاراش نوه آخرین خان منطقه بود اما خواهر من از او خوشش نمی اومد. البته حق داشت، پسره فقط اسمش بزرگ بود از لحاظ شخصیتی کسی نبود. از طرفی خواهرم به جوان دیگری علاقه داشت به نام اسماعیل. او هم سن و سال من و بر خلاف خانزاده آدم با شخصیتی بود و یک دل نه صد دل عاشق خواهرم بود اما پدرش که او هم آدم بزرگ و اسم و رسم دار و در عین حال متعصبی ست با این وصلت مخالف بود چرا که او زمانی که اسماعیل هنوز بچه بود دختر برادرش رو برای او نشان کرده بود و بشدت اعتقاد داشت پسرش باید با دختر عمویش ازدواج کند.
سعید گفت چه مزخرف! یعنی هستند آدمایی که برای فرزندشون زمانی که هنوز بچه ست همسر انتخاب میکنند؟
آقای بهرامی گفت ایل بختیاری ایل بزرگ و با اصالتیه اما نباید از بعضی از رسم و رسومات و عقاید و تعصبات اشتباهی هم که توش مرسومه چشم پوشی کرد. قبلاً خیلی چیزها شبیه همین که گفتم در طایفه ما رسم بوده اما الان دیگه از بین رفته و نسل جدید دیگه بهش اهمیت نمیده. یکی دیگه از رسم و رسومات بد که سالهاست از بین رفته این بود که پسر خان از هر دختری که خوشش میومد باید همسرش میشد وگرنه شر به پا میکرد اما بعد از اینکه قدرت خوانین از بین رفت به مرور اینجور مسائل هم کمتر شد نمونش همین خواهر من وقتی پسر خان خواستگارش شد با اینکه دوران خان سالاری تمام شده بود پدرم از ترس خان و خانزاده میخواست مهناز رو به او بده اما مهناز محکم جلوش ایستاد و قبول نکرد و زیر بار زور نرفت و یه روز هم برای همیشه ناپدید شد بعدها فهمیدیم که با اسماعیل فرار کرده و بلافاصله در دفتر ثبت ازدواج در شهرکرد با هم عقد کرده اند.
مادر پرسید دفتر دار چگونه بدون حضور ولی عروس، او رو عقد کرده بود؟
آقای بهرامی گفت این اتفاق چند سال بعد از انقلاب رخ داد اون زمان کشور درگیر جنگ بود و خیلی حکومت حواسش به اصلاح قوانین ازدواج نبود و دفاتر ثبت ازدواج هم برای این موضوع سخت گیری نمیکردند. گویا اسماعیل و خواهرم هم دو تا شاهد از تو خیابان برده بودند و کارشونو راه انداخته بودند بعد ادامه داد فرار خواهرم برای خانواده ما ننگ بزرگی بود و اگر اون روزها پدرم دستش به خواهرم میرسید برای برگرداندن آبروی از دست رفته خودش خواهرم رو میکشت. از طرفی اسماعیل هم بخاطر اینکه این کار رو کرده بود به شدت از چشم پدرش افتاد و همه جا اعلام کرده بود او دیگه پسری به نام اسماعیل ندارد و حاضر نیست او رو ببیند.
خانزاده هم که دستش از مهناز کوتاه مانده بود گفته بود هر زمان و هر جا که اسماعیل رو ببیند می کشد و داغشو به دل خواهرم می گذارد و مدتی بعد با دختر دیگری از اهالی محل ازدواج کرد.
چند سالی از اسماعیل و مهناز بی خبر بودیم تا اینکه سال ۷۴ که حدود هفت هشت سالی از ناپدید شدن آنها میگذشت یکی از اهالی محل به نام نجفقلی که دلال گوسفند بود اسماعیل رو در استان شما و همین شهر دیده بود و اومد این خبر رو در محل پخش کرد.
نه پدر مادر من و نه پدر مادر اسماعیل دیگه رغبتی برای پیدا کردن آنها نداشتند و گفتند اونها هفت سال پیش برا ما مرده اند.
من از بچگی به خواهرم علاقه زیادی داشتم و وقتی فهمیدم توی این شهر ساکنند تصمیم گرفتم بیام و پیداشون کنم. برا همین رفتم پیش نجفقلی که اسماعیل رو دیده بود. او گفت «اسماعیل رو تو این شهر و برای لحظه ای کوتاه تو یه کارگاه چوب بری به نام چوب بری شاهین پور دیدم صداش کردم و به سمتش رفتم اما او خودش رو از من مخفی کرد و همکارش رو جلو فرستاد. همکارش هم گفت ما چنین شخصی با این اسم و رسم اینجا نداریم و منو دست به سر کرد اما من مطمئنم که خودش بود»
بدون اینکه به کسی بگم به بهانه خرید فرش به این شهر اومدم تا اینکه بالاخره اون کارگاه و اسماعیل را پیدا کردم (او اسم و فامیلش رو عوض کرده بود و مهرداد شاهین پور گذاشته بود و یه کارگاه چوب بری خیلی بزرگ با همین نام به راه انداخته بود و چند نفر براش کار میکردند)
اسماعیل از دیدن من وحشت کرد اما من به او اطمینان دادم که از بابت من نگران نباشه و منو دوست خودش بدونه و ازش خواستم منو پیش خواهرم ببره تا او رو ببینم.
اونها یه خونه اجاره کرده بودند و عاشقانه و با دل خوش توش زندگی میکردند خواهرم از دیدن من خیلی خوشحال شد و چند روزی من مهمان آنها شدم. اون زمان هنوز خواهرم بچه نداشت اما حامله بود یادمه از اسماعیل پرسیدم شما که خیلی وقته ازدواج کردید چرا تو این چند سال بچه نیاوردید گفت تا حالا شرایط بچهدار شدن نداشتیم.
خواهرم از سختی هایی که این چند سال کشیده بود برام گفت اما خوشحال بود که بالاخره زندگی شون سر و سامان گرفته بود
از حرفاش فهمیدم اونا تو اون چند سال سختی های زیادی پشت سر گذاشته بودند تا تونسته بودند اون کارگاه را راه اندازی کنند و اون کارگاه و یه نیسان وانت تمام دار و ندارشان بود. روزی که ازشون جدا میشدم تا به شهرم برگردم. خیلی بشون گفتم به دیار مون سر بزنید اما آنها گفتند هنوز برا این کار زوده ولی حتماً یه روز میآییم اما متأسفانه هیچ وقت این اتفاق نیفتاد.
من که با اشتیاق به حرفهای آقای بهرامی گوش میدادم پرسیدم چرا نکنه اتفاقی براشون افتاد؟
آهی کشید و گفت اون موقع مثل الان موبایل نبود اما کارگاه و خونشون تلفن داشتند که شماره هر دو رو به من داده بودند و من از همون طریق با آنها در تماس بودم. و حتی خانواده ام از این موضوع بیخبر بودند. یادمه ۳۰ شهریور بود به اسماعیل زنگ زدم خیلی خوشحال بود پرسیدم چی شده گفت امروز خدا یه دختر به ما هدیه داد و ما هم اسمشو گذاشتیم هدیه. همچنان با خواهرم و اسماعیل در تماس بودم تا اینکه چند ماهی از تولد هدیه گذشت. یادمه تو چله زمستان بود یه روز زنگ زدم تا با خواهرم احوالپرسی کنم کسی جواب نداد. به کارگاه اسماعیل زنگ زدم اونجا هم کسی جواب نداد. یه هفته بیشتر به همین منوال گذشت و من روز به روز نگران تر می شدم تا اینکه تصمیم گرفتم بیام ببینم چه اتفاقی افتاده. دوباره به خانوادم گفتم برای تجارت فرش میرم و راهی این شهر شدم وقتی به اینجا رسیدم مستقیم به در کارگاه اسماعیل رفتم و صحنهای دیدم که دنیا بر سرم خراب شد پارچه سیاهی به در کارگاه آویزان بود و در قفل بود. سراسیمه سراغ همسایهاش که کارگاه آهنگری داشت رفتم و جریان را پرسیدم. همسایه اش گفت ساعت ۲ شب ۲۵ دیماه تقریباً ده شب پیش معلوم نشد کدوم از خدا بی خبر وارد خونش شده بود و زن و شوهر رو با قمه کشته و فرار کرده بود.
این جمله رو آقای بهرامی با چنان سوز و حسرتی گفت که ناخواسته جیغ کشیدم.
آقای بهرامی هول شد و سکوت کرد. ازش عذرخواهی کردم و منتظر ادامه صحبت هاش شدم اما آقای بهرامی گفت منو ببخشید که ناراحت تون کردم و بلند شد که بره.
باز عذرخواهی کردم و گفتم آقای بهرامی فکر نمیکنم شما فقط برای تعریف کردن این خاطره تلخ خواسته بودین با ما صحبت کنید حتماً موضوع مهمی میخواستید بگید. پس لطفاً بنشینید و ادامه بدید.
آقای بهرامی گفت آخه حال شما مساعد نیست و من بیش از هر چیز نگران حال شمایم.
گفتم نگران نباشید حالم خوبه.
سعید دست دور گردنم انداخت نوازشم کرد و لبخند زنان گفت آقای بهرامی لطفاً شما ادامه بدید من مواظبشم.
آقای بهرامی نفس عمیقی کشید و ادامه داد اون خبر چنان هولناک بود که همان جا تو کارگاه آهنگری همسایه تو سرم زدم و از هوش رفتم وقتی به هوش اومدم عده زیادی دورم جمع شده بودند و هر کی یه چی میپرسید یکی میگفت تو با آقای شاهین پور چه نسبتی داری و اون یکی میگفت چرا الان پیدات شده و دیگری میگفت تو اگه برادر زن آقا مهردادی تا الان کجا بودی و خلاصه به من مشکوک شدند و منو تحویل پلیس دادند. فکرشو بکنید دلم داشت از غصه میترکید که تازه سر از بازداشتگاه در اوردم. مدت ده روز در بازداشت بودم و روزی یکبار بازجویی میشدم و هر روز یکبار تمام سرگذشت آنها و اتفاقات اخیر رو بازگو میکردم.
بالاخره بعد از ده روز بازپرس پرونده بهم گفت قاتل خواهرت و شوهر خواهرت پیدا و دستگیر شد گفتم کی بود گفت با توجه به اظهارات شما و اطلاعاتی که در اولین بازجویی به ما دادید بلافاصله مکاتباتی با همکارامون در استان شما انجام دادیم و صحت گفته های شما تأیید شد و فهمیدیم باید دنبال قاتل اسماعیل تو شهر شما بگردیم. پرسیدم پس چرا منو آزاد نکردید. معذرت خواهی کرد و گفت برای پیدا کردن قاتل بهتر بود داستان این جنایت در محل شما مخفی بمونه تا پلیس راحت تر کارشو انجام بده. گفتم حالا میشه بگید قاتل کی بوده؟ گفت وقتی بری شهر خودت میفهمی.
گفتم به سر جنازه عزیزانم چی اومد. بازپرس گفت قبل از اینکه سر و کله شما پیدا بشه کسی تو این شهر نمیدونست که آنها کس و کاری دارند بنابراین تا چند روز بعد از فوتشون چون کسی به عنوان ولی دم برای دریافت جنازه ها اقدام نکرد و با توجه به شهادت مردم محل که گفته بودند این خانواده کس و کاری نداشتند حاکم شرع مجوز دفن جنازه ها رو داد و آنها به وسیله مردم محل (دوستان و همسایگان) در قبرستان ….، قطعه… دفن شدند.
اشک از چشمای آقای بهرامی جاری شد و گفت و به همین راحتی اون دو کبوتر عاشق و دلباخته صرفاً به جرم عاشقی کاملاً غریبانه از این دنیا پر کشیدند و زیر خاک آرمیدند.
هر سه به او تسلیت گفتیم و وقتی آرام شد گفتم من در مورد ایل بزرگ بختیاری ویژگی های خوب زیاد شنیده بودم اما دیگه نمیدونستم اینگونه عاشق کشند.
آقای بهرامی گفت وقتی پای تعصبات قومی وسط باشه عشق و عاشقی معنایی نداره. قوم بختیاری حتی فرزند رو فدای عقایدشان میکنند. حالا چه درست باشه چه اشتباه. البته چند سالی هست که دیگه مثل سابق نیست و اوضاع کمی فرق کرده.
سعید پرسید بالاخره قاتل کی بود؟
آقای بهرامی گفت وقتی به شهرم رفتم فهمیدم با توجه به اظهارات من اولین مظنون همون خانزاده بوده، برای همین پلیس در اولین اقدام او و خانواده اش رو برای بازجویی می برند. در بازجویی همسر خانزاده که احتمالاً از چیزی خبر نداشته گفته بود که شوهرم در تاریخ مذکور دو شبانه روز نبوده و خانزاده هم نتوانسته بود دلیل مشخصی برای غیبت خود ارایه دهد و با توجه به شواهد و مدارک موجود که از صحنه جرم در پرونده موجود بوده مجرم شناخته شده بود و خودش به قتل اعتراف کرده بود.
با نگرانی پرسیدم چه بلایی سر بچه اورد؟ نگید که او رو هم کشته بود.
آقای بهرامی گفت میبینم خیلی نگران اون بچه ای! منم مثل شما از همان روز اول نگران بچه بودم و تو بازداشتگاه همش هنگام بازجویی سراغ بچه رو میگرفتم تا اینکه یه روز بازپرس بهم گفت همسایه ها گفته اند که ساعت حدود دوی شب با صدای جیغ و داد وحشتناک زن همسایه از خواب بیدار شدیم و تا اومدیم بیاییم بیرون صدای زن همسایه قطع شد و بلافاصله مردی رو دیدیم که نوزاد همسایه رو در حالی که گریه میکرد بغل گرفته و از پشت بام در حال فراره، تا اومدیم او رو بگیریم خودشو از پشت بامها به کوچه پشتی رساند و ناپدید شد. حدود دو ماه بعد از فوت خواهرم و شوهرش برای اولین بار تونستم به اعترافات قاتل دسترسی پیدا کنم او گفته بود « وقتی نجفقلی محل اختفای اسماعیل رو تو شهر پخش کرد، آرام و قرار نداشتم تا او رو پیدا کنم و به حرفی که زده بودم عمل کنم. بالاخره یه روز آدم فرستادم از زیر زبان نجفقلی محل زندگی شو در اوردم و شبانه راهی شدم. روز بود که به اونجا رسیدم و محل کارشو پیدا کردم صبر کردم تا اینکه غروب شد و کارش رو تعطیل کرد و سوار ماشین به سمت خونه رفت تعقیبش کردم تا اینکه خونشو یاد گرفتم و جوانب رو سنجیدم و باز صبر کردم تا شب از نیمه گذشت و همه شهر به خواب رفت. دزدکی وارد خونش شدم. در حالی که به یه دستم قمه و به دست دیگه چراغ قوه گرفته بودم بی سر صدا گشتم تا محل خوابشو پیدا کردم و تا اومد چشم باز کنه و متوجه من بشه چند تا قمه توی قلبش فرو بردم زنش از خواب بلند شد و در حالی که داد و فریاد میکرد به سمتم حمله کرد منم صداشو بریدم. میدونستم که از صدای جیغ و داد زن اسماعیل حتما همسایه ها بیدار شده اند و به احتمال زیاد جلومو خواهند گرفت. برای همین بچه رو بغل کردم و فرار کردم تا در صورت نیاز از او به عنوان گروگان استفاده کنم اما کسی جلومو نگرفت و من به راحتی از مهلکه گریختم سراغ ماشینم که چند کوچه آنطرفتر پارک کرده بودم رفتم و سوار شدم و بلافاصله شهر رو ترک کردم. وقتی به خارج از شهر رسیدم و خیالم راحت شد که کسی تعقیبم نمیکنه بچه رو در حالی که گریه میکرد کنار در ورودی پارکینگ ماشین های سنگین گذاشتم و به شهر خودم برگشتم.
پرسیدم بعداً کسی سراغ بچه رفت؟
گفت متأسفانه غیر از من کسی به فکر او نبود منم وقتی فهمیدم بچه تا آخرین لحظه دست اون جانی زنده بوده با اینکه دو ماه از اون شب گذشته بود به امید پیدا کردنش بی درنگ به این شهر اومدم و به سراغ پارکینگ کامیون رفتم و موضوع رو به نگهبان گفتم. اما نه نگهبان و نه راننده کامیون هایی که باشون صحبت کردم از چیزی خبر نداشتند.
به هر دری میزدم تا شاید ردی از بچه پیدا کنم. ولی چطوری باید یه بچه شیرخواره رو که هیچوقت ندیده بودم پیدا میکردم؟ یادمه یه بار از پلیس پرسیدم اگه بچه شیرخواره ای پیدا بشه کجا تحویل میدن؟ گفت بهزیستی. یادمه چهار پنج روز مونده به عید ۷۵ رفتم بهزیستی و کل ماجرا رو برای رئیس بهزیستی شرح دادم. او گفت ما همچین موردی اینجا نداریم. گفتم اگه در آینده داشتید به من اطلاع میدید؟ گفت فقط در صورتی که دستور قضایی داشته باشید اطلاع میدیم. رفتم دادگاه تا نامه بگیرم ببرم بهزیستی تحویل بدم که اگر به چنین موردی برخوردند اطلاع بدند که دادستان گفت فقط باید ولی بچه باشید تا ما این اجازه رو به شما بدیم. ماجرای زندگی خواهرم و اسماعیل رو براش گفتم و به پاش افتادم و التماس کردم گفت اجرای قانون که به خواهش و تمنا نیست. با توجه به گفته خودت که میگی پدر و مادر بچه مرده اند در صورتی که بچه زنده باشه و او رو به بهزیستی سپرده باشند فقط پدربزرگ پدری ولی او محسوب میشه و میتونه برای بردن او اقدام کنه. مگر اینکه او قانونا حضانت طفل رو به دیگری سپرده باشه.
عید ۷۵ رسید و من به شهرم برگشتم تا بسا بتونم پدر اسماعیل رو راضی کنم برای پیدا کردن بچه اقدام کنه اما او حتی حاضر نشد به حرفام گوش بده.
یک ماه بعد از عید از دادگستری این شهر به من زنگ زدند و احضارم کردند. فکر کردم ردی از بچه پیدا شده با خوشحالی شبانه راه افتادم و صبح اینجا بودم وقتی به دفتر قاضی رفتم دفتر دار گفت حتماً در جریانی که خانه ای که خواهرت و شوهرش توش ساکن بودند اجاره ای بوده؟ گفتم آره میدونم. گفت مالک خونه چندین بار درخواست تخلیه خونشو کرده و ما هر بار به پدر طرفین اطلاع دادیم که بیان و تکلیف اموال و اسباب اثاثیه خونه رو مشخص کنند آنها هیچ اقدامی نکردند. و از آنجایی که شما بیش از هر کسی پیگیر این پرونده بوده اید از شما خواستیم بیایید اینجا تا به عنوان امین خانواده متوفی وسایل خونه رو تحویل شما بدیم. اما کارگاه چوب بری آقای مهرداد شاهین پور همچنان پلمپ میمونه تا روزی که وارث یا وارثان مرحوم اقدام کنند. با ناراحتی گفتم منو از شهرم کشیدید اینجا تا بگید امین خانواده ام و ۴ تا وسیله خونه رو دستم بزارید من خواهر زادم رو میخوام. منو فرستاد پیش قاضی. قاضی هم عین حرفهای دادستان رو زد و گفت اگه بچه ای در کار باشه باید ولی او اقدام کند که چون اقدامی نکرده، نشان میده او تمایلی به پیدا شدن بچه ندارد. منم گفتم حالا که اینطوره منم امین آنها نیستم پس چرا میخواهید ۴ تیکه وسیله خونه به من بدید و برا من درد سر ایجاد کنید؟ گفت چه دردسری؟ گفتم اگه یه روز مردم بفهمند و بگن من اموال اسماعیل رو بالا کشیدم چه جوابی میتونم به آنها بدم. قاضی گفت وقتی صاحبخانه خونش رو میخواد به نظر تو باید اسباب اثاثیه منزل رو چکار کنیم؟ گفتم بدید به ۴ نفر نیازمند استفاده کنند ثوابش هم برسه به خودشون. گفت قانون این اجازه رو به ما نمیده چون ممکنه یه روزی سر و کله وراث پیدا بشه و ادعای مال و اموال بکنند. فکری کردم و گفتم مگه قرار نیست کارگاه چوب بری پلمپ بمونه دستور بدید وسایل خونه رو هم به اونجا منتقل کنند و دوباره پلمپ کنید تا بالاخره یه روزی یکی بیاد و صاحبش بشه. قاضی گفت ولی ممکنه اونجا همه وسایل خونه نابود بشه. گفتم ای آقا. اونایی که باید از این وسایل استفاده میکردند الان زیر خروارها خاک خوابیدند، دخترشون هم که معلوم نیست زنده ست یا مرده بعد شما نگران ۴ تیکه وسیله خونه اید. قاضی متقاعد شد و دستور داد نماینده قضایی بیاد از وسایل صورت برداری کنه و بعد همه رو به کارگاه چوب بری منتقل کردند و خونه رو به صاحبش دادند.
آقای بهرامی اینو گفت و از جاش بلند شد و سمت تابلو فرش «عشق تا ابد پایدار» که به ما هدیه داده بود رفت و دستی روش کشید و گفت چه کار خوبی کردید این رو به دیوار خونتون زدید.
این تابلو فرش دسترنج خواهر عزیزم و تنها چیزی بود که من به عنوان یادگاری از وسایل اون خانه برداشتم تا مثل جونم ازش مراقبت کنم تا روزی که…
آقای بهرامی ادامه حرفشو خورد. پرسیدم تا روزی که چی؟
گفت تا روزی که دو تا عاشق واقعی مثل خواهرم و اسماعیل پیدا بشه و به اونا هدیه بدم.
گفتم ولی به نظر من بهتر بود تنها یادگار خواهر عزیزت رو پیش خودت نگه میداشتی.
اومد روی مبل نشست و گفت اینو بخشیدم چون به زودی یادگار واقعی خواهرم رو که دختر نازنینش هست پیدا میکنم.
گفتم امیدوارم اینطور بشه.
سعید گفت من کارگاه چوب بری مهرداد شاهین پور رو دیدهام اون مکان الان در یکی از بهترین نقطه های شهر قرار داره و به نظرم ملک خیلی با ارزشیه، برام عجیبه که چرا هنوز پلمپ مونده و وارثان اسماعیل برا تصاحب اون اقدام نکردند.
آقای بهرامی گفت چون پدر مادر اسماعیل که قانونا تنها وارث او بودند قبلاً اعلام کرده بودند که پسری به نام اسماعیل ندارند، حتی یکبار سر خاک پسرشان نرفته بودند و مهمتر اینکه دنبال پیدا کردن فرزند گمشده پسرشون هم نرفتند، حالا شما بگید اونا چطور میتونستد با اون همه بی تفاوتی که در حق پسرشون کرده بودند بیان و اموالش رو صاحب بشوند. بی شک اگر چنین میکردند تو محل آبرویی براشون نمی موند.
مامان گفت اینا رو ولش کن به نظر من شما از گفتن این ماجرا هدفی داشتید پس چرا راحت نمی گید از ما چه می خواهید؟
آقای بهرامی سرشو پایین انداخت و مدتی سکوت کرد بعد سرشو بلند کرد و گفت چطوری بگم! بعد چند لحظه به من نگاه کرد و دوباره اندکی سکوت کرد در نهایت گفت من از عروس شما مژده خانم انتظار دارم منو برای رسیدن به خواهر زادم کمک کنه.
سعید گفت شما از کجا مطمئنید او هنوز زنده ست.
آقای بهرامی گفت یه حسی به من میگه او زنده است.
برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت بعد سعید به من گفت عزیزم میتونی کمکش کنی؟
گفتم چه کاری از دست من بر میاد؟
گفت فکر کن ببین هیچ وقت دختری در بهزیستی نداشتید که ۳۰ شهریور ۷۴ به دنیا اومده باشه؟
گفتم این که ملاک نمیشه. اکثر کودکانی که به بهزیستی سپرده میشن سر راهی و بی نام و نشانند که ابتدا بهزیستی یه اسم و فامیل و یه تاریخ تولد فرضی براشون انتخاب میکنه و منتظر میمونه تا سرپرستی برای او پیدا بشه. اگه تا مدتی این اتفاق نیفتاد قبل از اینکه به مدرسه بره براش با همان هویت شناسنامه رسمی میگیره. بعد به آقای بهرامی گفتم به قول شما اون دختر در اواخر شهریور ۷۴ به دنیا اومده پس اگر زنده باشه تا چند روز دیگه ۲۳ ساله میشه میخوام بگم او الان دیگه دختر جوانی شده و داره یه گوشه برا خودش زندگی میکنه. پس اولا پیدا کردنش به این راحتی نیست در ثانی گیریم پیداش کردی دیگه حالا چه دردی از او دوا میکنی؟
آقای بهرامی اشکش جاری شد و گفت آره کاملاً حق با شماست الان دیگه او هیچ نیازی به من نداره این منم که به او احتیاج دارم. من خودم میدونم که هرگز نمی تونم دردی از او درمان کنم اما او تنها یادگار خواهر عزیزم و تسکین دردهای دل منه. بعد همینطور که اشک میریخت رو به من کرد و پرسید آیا به نظر تو کارم اشتباهه و نباید دنبالش بگردم؟ اگر نظر شما اینه بگید تا دیگه دنبالش نگردم!
بی درنگ گفتم پیداش کنی که چی بشه؟ پیداش کنی تا کوهی از غم روی شونه هاش بزاری و بش بگی هیچ کس او و پدر و مادرش رو نمیخواسته. بش بگی پدر مادرشو به جرم عاشقی آواره کردید و اونا رو به کام مرگ فرستادید من که اگه جای او بودم ترجیح میدادم هیچوقت این موضوع رو ندونم چون بی شک دلم برای پدر مادری که عاشقانه دل به هم داده بودند و دچار چنین سرنوشت تلخی شده بودند تا ابد میسوخت.
آقای بهرامی مدتی حیرت زده نگام کرد و گفت بله کاملاً حق با شماست این نهایت خودخواهی منه که بخوام زندگی او رو خراب کنم تا خودم آرام بگیرم بعد از جاش بلند شد و گفت همگی منو ببخشید که این موقع شب مزاحمتون شدم و باعث ناراحتیتون شدم.
بعد رفتن آقای بهرامی سمت تابلو فرش رفتم و دستی روی نوشته اش کشیدم. اینقدر در اون تابلو احساس نهفته بود که انرژی بالایی تمام وجودمو فرا گرفت و با خود گفتم بی شک خواهر آقای بهرامی با هر گرهی که در این فرش زده علاقه خودش به اسماعیل رو گره می زده. همینطور که داشتم با دقت بش نگاه میکردم نوشته ای خیلی ریز نظرم رو به خودش جلب کرد. سرم رو نزدیکتر بردم و دیدم نوشته شده «مهناز و اسماعیل» آهی کشیدم و گفتم افسوس که زمینیان نتونستند عشق پاک شما رو درک کنند و شما رو به آسمان فرستادند تا عشقتان تا ابد پایدار بمونه.
توی تختم دراز کشیده بودم که سعید اومد و مثل هر شب کنارم دراز کشید دست دور گردنم انداخت و مشغول نوازش کردن و شیطنت شد اما من مژده همیشگی نبودم و حوصله همراهی و شیطنت نداشتم. سعید که متوجه بیحوصلگیم شد آرام گرفت و گفت عزیزم به چی فکر میکنی؟
آهی کشیدم و گفتم میدونی سعید؛ موقعی که آقای بهرامی داشت سرگذشت خواهرش را میگفت من در تمام مدت فکرم پیش اون دختری بود که دست روزگار چنین ظالمانه او رو از دامان پر مهر پدر و مادرش جدا کرد و به نا کجا آباد برد و هنوز دارم به سرنوشت اون بچه فکر میکنم. به نظر تو چی ممکنه سر دختره اومده باشه؟
سعید گفت تو نبودی که همش میگفتی خدا بنده هاشو رها نمیکنه!؟
حرف سعید مثل آب روی آتش آرامم کرد و گفتم آره حق با توی مطمئناً خدا او رو رها نکرده. بعد بهش گفتم سعید؛ به نظر تو من کار درستی کردم که به آقای بهرامی گفتم دیگه دنبال خواهر زادش نگرده؟
گفت چی بگم ، نظر دادن در این مورد خیلی سخته. و چون تو گذشته ای شبیه اون دختر داشتی خیلی بهتر از ما میتونی او رو درک کنی. اما باید این رو هم در نظر بگیری که ممکنه او الان تو شرایطی باشه که بیشتر از هر زمانی به یه حامی احتیاج داشته باشه. در ضمن اینو هم فراموش نکن که او اگه زنده باشه، الان تنها وارث پدرشه و قانونا مالک اون کارگاه چوب بری میشه که سرمایه خیلی بزرگیه و میتونه زندگی شو از این روبه اون رو بکنه.
یاد گذشته ام افتادم و گفتم آره یه جورایی درست میگی اما من در تمام اون سالهایی که بی کس و به شدت نیازمند بودم بزرگترین درد برام این بود که چرا بی اصالت و بی هویتم. همیشه دلم میخواست بدونم من کیم و پدر مادرم کیه؟ خیلی برام مهم نبود که آدم حسابی بوده اند یا نه! پولدار بوده اند و مرا گم کرده اند! یا فقیر بودهاند و از فقر مرا رها کرده اند؛ تنها ترسم این بود که نکنه نطفه ننگین یک هم آغوشی کثیف باشم. حالا که فکرشو میکنم میبینم من اگر جای اون دختر بودم و میدانستم که فرزند مهناز و اسماعیلم خیلی خوشحال میشدم و به خودم می بالیدم که با اصالت و با هویتم، و نطفه یک عشق پاک و جاودانه ام.
سعید گفت اگه دوست داری فردا صبح همینو به آقای بهرامی بگو.
گفتم نه هنوز زوده میخوام وقتی که مهسا، مریم و زینب از ماه عسل برگشتند همه دوستام را جمع کنم و این موضوع را به آنها هم بگم ببینم نظر آنها چیه چون به قول تو آنها هم شرایطی مثل اون دختر داشتند و بهتر از هر کسی میتونند شرایط او را درک کنند.
سعید گفت شاید یکی از خود شما خواهر زاده گمشده آقای بهرامی باشید.
گفتم بعید نیست پس لازمه در فرصتی مناسب سراغ رئیس بهزیستی برم و ازش بخوام پرونده ام رو بده مطالعه کنم و بفهمم اولین بار چطوری شده که سر از بهزیستی در اوردم.
سعید گفت مگه مشخص میشه؟
گفتم تا جایی که من اطلاع دارم هر بچه ای که به بهزیستی تحویل داده میشه بلافاصله براش پرونده درست میکنند و توش قید میکنند که او چه تاریخی، توسط چه کسی ، با چه شرایطی و در کجا پیدا شده.
گفت خب اینکه خیلی خوبه تو اگه بتونی به پرونده دخترانی که در سال ۷۴ به بهزیستی تحویل داده شده اند دسترسی پیدا کنی با توجه به تاریخ مفقود شدن خواهر زاده آقای بهرامی و محلی که خانزاده عوضی او را رها کرده میتونی به راحتی ردی از دختره پیدا کنی.
گفتم آره درست میگی اما به شرط اینکه رییس اجازه دسترسی به پرونده ها رو به من بده اما میدونم که نمیده چون اطلاعات مربوط به هر کسی محرمانه ست و دست دیگران نمیدن.
گفت اگه پرونده هر کس رو به خودش میدن، میتونید همگی با هم برید و هر کس پرونده خودشو بگیره مطالعه کنه.
گفتم ایول این پیشنهاد خوبیه بعد به سمتش چرخیدم و گفتم حالا دلم میخواد مثل همیشه جرم بدی.
بلند شد نشست رکابی اش رو کندم دوباره دراز کشید و کمرشو بالا داد، دست انداختم به شورت و شلوارکش و یه جا کندم و خم شدم و کیرشو کردم تو دهنم. مثل همیشه دستی روی کوپلهای کونم کشید و گفت ای جاااانم چه کون خوش فرمی و مدتی اونا مثل ژله لرزوند بعد با یه فن بارانداز منو روی تشک خوابوند در چشم بر هم زدنی سوتینمو کند و چشمش که به ممه هام افتاد کرد تو دهنش و مدتی که خورد نشست و هیکلم رو بر انداز کرد و گفت بنازم به این اندام که روز به روز خوشگلتر و جذاب تر میشه. بعد شورتمو پایین کشید و مشغول خوردن کسم شد کمی بعد وقتی حسابی حشری شد گفت اینجوری فایده نداره پاشو بشین رو دهنم و بلافاصله طاقباز خوابید. بلند شدم و با کس و کونم رو دهنش نشستم. لعنتی چنان با اشتها و پر سر و صدا میخورد که به دو دقیقه نرسیده ممه هام رو محکم فشار دادم و رو دهنش ارضا شدم.
از زیرم در اومد و داگیم کرد بعد چند نا اسپنک رو کونم زد و کیرشو با تمام قدرت تا ته، توی کس لیزم فرو کرد و به مدت ربع ساعت چنان منو گایید که دو بار دیگه ارضا شدم و در آخر آبشو رو صورتم پاشید.
روز بعد وقتی مهمون ها رو بدرقه کردیم سعید به دنبال آنها از خونه بیرون زد و من رفتم پیش مامان تا بش بگم دیشب قبل از خواب چه تصمیمی گرفتم.
چند روز گذشت همه دوستام از ماه عسل برگشتند و من یه شب همه دوستام رو به خونه دعوت کردم بعد از پذیرایی، از سعید، رضا، داوود و رامین خواستم مدتی ما رو تنها بذارند سپس ابتدا به دوستام گفتم که این موضوع باید بین ما بمونه و جایی درز نکنه یعد داستان خواهر زاده آقای بهرامی رو به اتفاق مامان برا دوستام تعریف کردیم اونا هم از شنیدن موضوع تحت تاثیر قرار گرفتند و در نهایت همگی هم نظر شدیم که از بهزیستی بخواهیم یه سری کپی از مدارکمون در اختیار ما قرار بده. بعد اگه هیچکدام از ما دختر مورد نظر نبود دنبال دیگر دختران هم سن و سال بگردیم تا شاید بتونیم خواهر زاده آقای بهرامی رو پیدا کنیم و بش برسونیم.
گفتم من فردا میرم و با رئیس بهزیستی صحبت میکنم و به شما اطلاع میدم.
مامان گفت فکر کنم نتیجه نهایی کنکور هم اومده.
سوسن گفت آره اومده.
مامان گفت پس اگه اینطوره به احتمال زیاد چند تا از کنکوری های امسال که دانشگاه دولتی قبول نشدند بزودی از بهزیستی اخراج و بی خانمان میشن.
زهرا گفت آره قطعاً همینطوره.
مامان گفت فردا وقتی رفتی اونجا آمار اونا رو در بیار و به من اطلاع بده، چه دختر چه پسر.
گفتم چشم مامان.
مهشید به مامان گفت فکر نمی کنید همین تعداد نیرو که هست برا فروشگاه کافی باشه.
زینب گفت احتمالا مامان قصد داره آنها رو جایگزین ما سه نفر که ازدواج کردیم و تو که قراره بزودی ازدواج کنی و از این شهر بری بکنه.
مهسا گفت من که راضیم برم تا یکی از آنها جای من بیاد به هر حال نباید گذشته خودمونو فراموش کنیم یه روزی مامان از ما حمایت کرد تا اینکه ما سر و سامان گرفتیم حالا دیگه ما شوهر داریم و آنها نیاز به حمایت دارند.
مریم گفت حق با مهسا ست منم از صمیم قلب حاضرم جامو به یکی دیگه بدم.
مامان گفت حرف زیادی نباشه. از فردا هر سه شما باید سر کار باشید در ضمن نگران آنها هم نباشید با اومدن آنها فروشگاه رو دو شیفته میکنیم تا موقتا آنها هم سرگرم بشن اما در آینده نه چندان دور من برنامه های زیادی دارم که به نیروی زیادی نیاز پیدا میکنیم.
مریم گفت میشه به ما هم بگید چه برنامه ای داری؟
بجای مامان من گفتم مامان نظرش اینه یه کارگاه تولید پوشاک داشته باشیم و کارآفرینی کنیم اما سعید دوست داره تالار داشته باشیم. حالا معلوم نیست کدوم یک از اینها رو عملی کنیم اما در هر صورت هر دو به نیروی جوان و شاداب نیازمنده.
روز بعد وقتی به اداره بهزیستی رفتم و از جلوی اتاق المیرا میگذشتم در اتاقش بسته بود و از صدای چند نفر که از اتاق میومد مشخص بود که ارباب رجوع داره و طبق معمول با آنها بحث میکشید. از پلهها بالا رفتم و به دفتر رئیس که وارد شدم متوجه شدم رئیس مثل خیلی وقت ها حضور ندارند. مدتی منتظر ماندم ولی فایده نداشت داشتم بر میگشتم که باز از جلوی اتاق المیرا عبور کردم دیدم در بازه و تنها نشسته. منو دید و صدا زد. رفتم پیشش گفت یادته اون روز که دیده بودی من اون دختره عوضی رو زیر گرفتم چه دور برداشته بودی و اینجا برا من خط و نشون میکشیدی؟ پس چی شد؟ چرا منو زندان نکردند؟ و نتونستی منو از پشت این میز تکان بدی؟
خندیدم و گفتم واقعا برات متاسفم که نفهمیدی همه اون بلایی که اونروز به سر تو و داییت اومد کار من بود. من با نقشه قبلی جلو اومدم و تو رو تحریک کردم که تو پای داییتو وسط بکشی و من اینجا او رو جلوی کارمند ها سکه یه پولش کنم و به هدفم رسیدم اما هنوز باش کار دارم.
کمی فکر کرد و گفت الکی بزرگش نکن، قبل از اینکه تو بری پیش پلیس، پلیس از همه چی خبر داشت و اومد سراغم اما چه فایده؟ دیدی که خیلی راحت رضایت گرفتم و آب از آب تکان نخورد.
گفتم فقط یه چیز محض اطلاع بهت میگم تا حالت جا بیاد، آقای رامین نیاکان افسر رسیدگی به پرونده تو، شوهر مهسا ست. همون خانم محترمی که تو همیشه تحقیرش میکردی، فکر کنم حالا دیگه با یه دو دو تا چهار تا متوجه میشی چرا اینقدر زود گند کارت در اومد و پلیس اومد سراغت و اجازه نداد دایی جونت هیچ غلطی بکنه.
گفت حالا که چی؟ دیدی که او هم نتونست هیچ غلطی بکنه و من رضایت گرفتم.
گفتم تو خیلی نفهمی که حتی متوجه نشدی اینکه بلایی سر اون دختره نیومد و دختره اومد رضایت داد همش لطف خدا بود. فکرشو بکن اگه اون دختره میمرد یا قطع نخاع میشد یا خدا به دل اون دختره نمی انداخت که بیاد رضایت بده الان تو کجا بودی غیر از اینکه الان زندان بودی و داشتی آب خنک میخوردی؟ اما تو خیلی قدر نشناسی. پس زیاد خوشحال نباش چون ملکه عذابت منم. و بزودی برنامه ای برات دارم که وقتی متوجه بشی به گوه خوردن می افتی.
خنده مسخره ای کرد و گفت بزرگتر از تو هم هیچ گوهی نمیتونه بخوره چه برسه به تو. فکر کردی چهار روزه قاطی آدم حسابی ها شدی خبریه که بیایی برا من اولدورم بولدورم کنی؟ نه؛ هیچ خبری نیست تو از نظر من همون دختر بی پدر مادری که بودی هستی.
یه سیلی تو گوشش زدم و سرش داد زدم این روزا سرم مشغول بود و نمیخواستم خودمو درگیر تو کنم اما حالا که فکرشو میکنم میبینم هیچ کاری مهمتر از ادب کردن تو ندارم پس بهتره خفه شی و تا یه ساعت دیگه از این اداره بیایی بیرون و به حرفام گوش کنی وگرنه تا شب نشده تو محل آبرویی برات باقی نمیذارم خودت که میدونی وقتی حرفی بزنم رو حرفم میمونم شوخی ام نمیکنم.
گفت عوضی اونبار یه سیلی بهم زدی پیگیری نکردم پررو شدی و دوباره زدی اما اینبار میرم شکایت میکنم و پدرتو در میارم.
گفتم حتما این کارو بکن. و ادامه دادم ببین اگه یادت باشه اون روز بهت گفتم یه ساعت وقت داری بری پیش دوستت و همه چی رو بگی و ازش طلب بخشش کنی اما تو حرفمو جدی نگرفتی و به دایی جونت متوصل شدی و دیدی که دایی جونت نتونست کوچکترین کاری برات انجام بده، اما اگه همون اول به حرفم گوش میدادی و میرفتی پیش دوستت و رضایتشو جلب میکردی حداقل آبرویت تو اداره نمی رفت. حالا هم دارم بهت اخطار میدم اگه تا یه ساعت دیگه نیومدی آبروتو میبرم تو که دوست نداری فیلم های سکسی که ازت دارم پخش بشه؟
یه دفعه رنگش مثل لبو سرخ شد و گفت فیییلم، چه فیلمی؟
گفتم وقتی اومدی میفهمی. حالا دیگه خود دانی.
از اداره بیرون زدم و خودمو سریع به خونه رسوندم و عکسهای لختی که ازش رو کاغذ چاپ کرده بودم و یه میکروفون شنود برداشتم و منتظر تماسش شدم. میدونستم که حتماً زنگ میزنه و این اتفاق افتاد رفتم و بیرون اداره سوارش کردم از چهرش وحشت میبارید اما سعی میکرد خودشو طبیعی نشون بده.
گفت چی داشتی تو اداره میگفتی فیلم سکسی کیو دیدی و با من اشتباه گرفتی.
گفتم نمیدونم شاید هم حق با تو باشه و من دارم اشتباه میکنم اما از یه چیزی مطمئنم و اونم اینه که چیزی هست که تو رو وحشت زده به اینجا کشیده غیر از اینه؟
گفت تو از من خواستی که بیام. وگرنه من…
حرفشو قطع کردم و خیلی خونسرد گفتم خودت خوب میدونی که چه آدم کثیفی هستی و برای چی اینجا نشستی پس تلاش نکن که خودتو آدم پاک و بی خبر از همه جا نشون بدی، من از همه کارهای تو خبر دارم اما برام مهم نیست که تو توی زندگی شخصیت چه کثافتی هستی. برا من این مهمه که توی کثافت لیاقت داشتن این شغل رو نداری. یادته برا اولین بار که بهم گفتی بی پدر و مادر و تحقیرم کردی چی گفتم؟ گفتم من تو رو از پشت این میز بر میدارم و وادارت میکنم به گدایی بیفتی و تو باور نکردی و هر بار بدتر کردی، مثل همین امروز که باز توهین کردی. بعد میکروفون شنود که اندازه یه نخود بود نشونش دادم و گفتم میدونی این چیه؟
در حالی که سرش پایین بود گفت نه.
گفتم این یه میکروفون شنوده که من از خیلی وقت پیش اونو به زیر میز اتاق تو چسبونده بودم و همین امروز برداشتم. علت این کارم این بود که به صحبتهای تو گوش بدم تا ازت یه نقطه ضعف بگیرم و به واسطه اون نابودت کنم. دختری بنام فرانک با تو دوست شده بود و هر روز دوستیتون صمیمی تر میشد تا اینکه کارتون به صحبتهای خیلی خفن کشید طوری که ازش میخواستی بیاد اداره و با هم میرفتید خونه شما و لز میکردید. مدتی بعد تصمیم گرفتید یه خونه اجاره کنید تا جای امنی برای سکس داشته باشید این بهترین فرصت برای من بود تا به چیزی که میخواستم برسم. روزی که خونه رو تحویل گرفتید شبانه چند نفر حرفه ای فرستادم تو خونه شما چند تا دوربین کار گذاشتند. فردای اون شب تو و فرانک وارد اون خونه شدید و با یه دیلدو که فرانک آورده بود به جون هم افتادید و سکس کردید و متاسفانه چیزهای که هرگز دوست نداشتید کسی ببینه من دیدم و ذخیره کردم جالبتر اینکه مدتی بعد از اینکه رفتید تو باز برگشتی و با دیلدو خود ارضایی کردی اینو گفتم که مطمئن بشی کسی اینها رو به من نگفته و من خودم همه چی رو دیدم بعد چند تا عکس که رو کاغذ چاپ کرده بودم جلوش گذاشتم و گفتم اینم مدرک.
المیرا زبونش بند اومده بود و داشت میلرزید
گفتم پس زبونت کجا رفت، چرا لالمونی گرفتی؟ میخوای بدونی برای دایی جونت که اینقدر بش مینازی چه خوابی دیدم؟ میخوام بعد اینکه تو رو تنبیه کردم برم سراغش و ازش بپرسم چرا پرونده شکایت منو تو سطل زباله انداخت؟ بعد با این عکس ها تحت فشارش بذارم و ازش بخوام استعفا بده. میخوام ببینم آبروی خواهر زادش مهمتره یا شغلش.
المیرا با چشمای ملتمسانه و گریان نگام کرد و باز چیزی نگفت.
گفتم آخی؛ زبونت بند اومده؟ تو که یه ساعت پیش میگفتی من هیچ کاری از دستم بر نمیاد.
اشکش جاری شد و گفت غلط کردم گوه خوردم هر بلایی دوست داری سرم بیار فقط آبرومو نبر.
گفتم نترس من مثل تو کثافت نیستم و نمیخوام آبروتو ببرم بعد از ظهر با اون دوستت که این کارها رو میکردی زنگ میزنی تا بگم کجا بیایید بعد اونجا من تکلیفتو روشن میکنم. حالا تا سکته نکردی زودتر از ماشین من گمشو پایین.
بعد از جدا شدن از المیرا به فرانک زنگ زدم. فرانک ابتدا مدتی گله کرد که ستاره سهیل شدی و کم پیدایی و از این حرفها ازش عذرخواهی کردم و گفتم شاید در ظاهر پیشت نبودم ولی همش به فکرت بودم و هستم بعد ماجرای امروز رو براش تعریف کردم و بش گفتم که به احتمال زیاد المیرا بهت زنگ میزنه تا جریان رو بهت بگه و ازت بخواد که همراهش بیایی تو باید قبول کنی.
گفت چرا؟
گفتم میخوام یه تیکه از فیلم رو تو گوشی بزنم بیارم نشونش بدم اون لحظه تو باید سعی کنی گوشی رو از من بگیری میخوام عکسالعملش رو ببینم و همچنین بهانهای داشته باشم که تو رو پیش خودم بیارم.
گفت منو پیش خودت ببری؟
گفتم آره مگه تو چند وقت پیش همینو نمیخواستی؟
گفت چرا ولی آخه چطوری؟
گفتم تو کاری که گفتم انجام بده با بقیش کار نداشته باش.
گفت باشه هر چی تو بگی.
بعد از تماس با فرانک رفتم خونه. یکی دو ساعت بعد مشغول آماده کردن ناهار بودم که فرانک زنگ زد گفت المیرا در حالی که وحشت کرده بود زنگ زد و گفت کاش مرده بودم و هیچوقت با تو دوست نشده بودم گفتم این رو من باید بگم که نزدیک بود مفت مفت به کشتن برم نه تو که میخواستی منو بکشی. گفت خوش به حالت که از هیچ چی خبر نداری. اگه بدونی چه اتفاقی افتاده میدیدی اگه مرده بودی بهتر بود. گفتم خودت بمیری چرا من بمیرم و قطع کردم. دوباره زنگ زد گفت تو واقعا نمیفهمی من چی میگم؟ من دارم میگم آبرومون رفت، بدبخت شدیم. گفتم چرا مگه چی شده؟ گفت مژده طاهری رو میشناسی؟ گفتم مژده طاهری کدوم خریه؟ گفت یادته قبلاً گفته بودم چند تا مددجو داشتم که یه بیوه زن اونا رو تحت حمایت خود گرفت و تو فروشگاه لباس بشون کار داد؟ گفتم آره یادمه که گفتی یکیشو به عنوان عروس خودش انتخاب کرد؟ گفت حالا همون دختره شده دشمن قسم خورده من و تصمیم داره منو نابود کنه. گفتم خب این مشکل توی به من چه ربطی داره؟ گفت اگه بگم چه ربطی داره مو به تنت سیخ میشه. گفتم بنال ببینم چی شده. گفت او از رابطه های سکسی ما فیلم داره. گفتم یه جور حرف می زنی انگار ما جلو دوربین سکس کردیم و او فیلم گرفته. دیدم زد زیر گریه و گفت دقیقا همینطوره که میگی. گفتم کسخل شدی؟ گفت نفهم چرا حالیت نمیشه داره آبرومون میره و ادامه داد امروز مژده اومد اداره باش بحثم شد و تهدیدم کرد برم بیرون باش حرف بزنم وگرنه میره تو محل آبرومو میبره. میدونستم کله خر تر از این حرفاست و یه چیزی تو دستش داره که اونطوری تهدیدم میکنه مجبور شدم برم ببینم چی میخواد بگه. گفت تو اتاق محل کارت شنود گذاشته بودم و از همه کارهایی که میکردی خبر داشتم. وقتی فهمیدم با چه هدفی همراه دوستت خونه کرایه کردی آدم فرستادم اونجا دوربین کار گذاشت و از سکستون فیلم گرفتم. خندیدم و گفتم برو بدبخت او خواسته با این حرفها تو رو بترسونه. همچین چیزی امکان نداره. گفت زر نزن مدرک تو دستش بود. گفتم راست میگی؟ شروع کرد قسم خوردن. خودمو وحشت زده نشون دادم و گفتم اگه اینطوره که به فنا رفتیم. گفت حالا چکار کنیم؟ بش گیر دادم و گفتم من اگه میدونستم تو اینقدر آدم پر حاشیه ای هستی به گور بابام میخندیدم باهات رفیق بشم. کاش قلم پام میشکست و هیچوقت پامو تو اداره تو نمیذاشتم و با تو رفیق نمیشدم که این بلا سرم بیاد آخه من این وسط چه گناهی داشتم که باید فدای کینه توزی شماها بشم. عصبانی شد و گفت حالا وقت این حرفاست من همین طوری دارم سکته میکنم بعد تو داری دنبال مقصر میگردی؟ گفتم حالا باید چکار کنیم؟ گفت بعد از ظهر آماده باش بیام دنبالت با هم بریم سراغش ببینیم چه خوابی برامون دیده. گفتم من نمیام. من از روبرو شدن با این آدم میترسم. گفت اگه خودش خواسته باشه هم نمی آیی؟ گفتم نمیدونم. گفت نمیدونم چیه؟ لااقل تو یکی دیگه لج این عوضی رو در نیار بیا بریم ببینیم میتونیم راضی اش کنیم آبروریزی راه نندازه.
ظهر موقع صرف ناهار مامان هم پیش ما بود قبل از اینکه میز را بچینم ازم پرسید امروز رفتی بهزیستی چی شد؟
گفتم رفتم ولی رییس اونجا نبود و در عوض موقع برگشتن با المیرا برخورد کردم بعد کل ماجرایی که پیش اومده بود و برای مامان و سعید تعریف کردم و گفتم بعد از ظهر مجددا قراره او رو ببینم و تکلیفشو روشن کنم.
مامان گفت مواظب خودت باش.
گفتم چشم مامان.
سعید پرسید پس کی دنبال پرونده دوران کودکی ات میری؟
گفتم تا زمانی که ذهنم درگیر المیرا ست نمیتونم رو چیز دیگه ای تمرکز کنم. بعد گفتم اجازه میدید من یه نیرو به فروشگاه اضافه کنم؟
هر دو گفتن تو صاحب اختیاری این چه حرفیه!
گفتم حتی اگه او فرانک باشه.
هر دوی اونا با تعجب به من نگاه کردند.
گفتم تعجب نکنید چون فرانک دیگه اون فرانک سابق نیست و کلی عوض شده من احساس میکنم او نیاز به کمک من داره.
مامان لبخند زد و گفت اونم اسیر خودت کردی؟ تو دیگه کی هستی؟
لوس شدم و گفتم مامان، اینقدر از من تعریف نکن. غرور برم میداره و یه جا خراب میکنم آ.
مامان به شوخی گفت تو بخواهی مغرور بشی خودم میکشمت بعد جدی شد و گفت اومدن فرانک از نظر من مشکل نداره ولی اگه احساس کنم هنوز افکارش آلوده ست بخاطر اینکه رو دخترام تاثیر منفی نذاره اخراجش میکنم.
گفتم اگه این اتفاق افتاد مطمئن باشید منم از برخورد شما دفاع میکنم اما بعید میدونم همچین اتفاقی بیفته.
سعید گفت نگران نیستی مواقعی که من توی فروشگاهم مرا به خاطرت گذشته ببره.
گفتم من به هر دوی شما اطمینان دارم و نگران هیچی نیستم.
بعد از ظهر طبق برنامه المیرا زنگ زد و گفت من الان با دوستمم و هر جا بگی می آییم.
آدرس دادم اومدن و سوار ماشینم شدند فرانک طوری که انگار اولین بار داره منو میبینه بام برخورد کرد.
گوشیمو در آوردم و رفتم تو گالری و رو یه کلیپ پلی کردم و فیلم سکسشون رو پخش کردم دیدم از خجالت دارن آب میشن، فیلم رو قطع کردم. طبق نقشه فرانک حمله کرد که گوشی رو بگیره با پشت دست زدم تو صورتش و گفتم احمق تو هیچ میدونی من برا این آتو چقدر وقت گذاشتم و هزینه کردم؟ پس خیلی بیشعوری که فکر کردی اونو فقط تو گوشیم ذخیره کردم که تو بگیری از بین ببری و همه چی تموم بشه!
المیرا به فرانک توپید و به من گفت شما ببخشید دوست من در جریان نبود که ما برای مصالحه اومدیم نه برای درگیری.
فرانک با گریه گفت آخه چی از جون ما میخوای؟ چرا اینکارو با ما کردی؟
گفتم با تو کاری نداشتم اما با حرکتی که کردی مجبورم تو رو هم تنبیه کنم ولی فعلاً نوبت دوستت المیرا خانمه که باید باش تسویه حساب کنم بعد به تو هم میرسیم سپس به المیرا گفتم خوب خانم صالحی فیلم رو دیدی و فهمیدی من دروغ نمیگم حالا خودت بگو باهات چیکار کنم.
المیرا گفت من حاضرم آتشم بزنی ولی آبرومو نبری پس تو رو خدا هر کاری میدونی بگو انجام بدم در عوض تو هم اون فیلم رو از بین ببر.
گفتم چرا دروغ بگم! فیلمو به این زودی از بین نمیبرم اما اگه این دو کاری که میگم انجام بدی برای همیشه بایگانی میشه و دست هیچ بنی بشری بش نمیرسه.
گفت من به تو اطمینان دارم و میدونم هر قولی بدی عمل میکنی برا همین هر چی بگی قبول میکنم حالا بگو چکار کنم.
گفتم از استخدامت تا الان چیزی حدود سه سال میگذره تو در این مدت نه تنها به مددجویان زیر دستت خدمت نکردی بلکه به آنها با توهین و تحقیر ظلم کردی و بابت این سه سال حقوق مفت گرفتی. اولین کاری که باید بکنی اینه که فردا یه لیست کامل از مددجویانی که داشتی و داری با شماره تماس تهیه کنی بعد در حضور من به تک تکشون زنگ بزنی و ازشون بخوای تو رو ببخشند و یه شماره کارت ازشون بگیری حقوقی رو که در طی این سه سال به ناحق گرفتی تقسیم کنی و به حساب آنها بریزی. کار بعدی که باید انجام بدی اینه که استعفا بدی و برای همیشه بری پی کارت.
با گریه و زاری گفت بگو برو بمیر من میرم ولی خداییش این تنبیه از مردن هم برام سخت تره.
گفتم اگه میدونی مردن برات راحت تره برو بمیر.
گفت تو رو خدا رحم کن آخه این ظلمه که من سه سال بهترین دوران عمرم رو تو این اداره سپری کردم حالا مفت مفت رهاش کنم و برم بیرون.
گفتم خودت خوب میدونی که این شغل حق تو نبوده و نیست پس زیادی برا چیزی که حقت نیست و با پارتی بازی به چنگ آوردن دست و پا نزن.
گفت آخه من جواب خانوادم رو چی بدم بگم برا چی استعفا دادم؟
گفتم اون دیگه مشکل توی.
گفت تو منو ببخش قول میدم از حالا به بعد رفتارم رو با مددجو عوض کنم.
گفتم این که نشد هر غلطی خواستی بکنی، همه جور توهین به دیگران بکنی بعد هر موقع کارت گیر کرد مظلوم بازی در بیاری و عذرخواهی کنی باید تاوان کاری که انجام میدی پس بدی تا ادب بشی. در ضمن اگه حرفهای صبح یادت باشه تو امروز ثابت کردی که لیاقت بخشیده شدن نداری.
گفت به خدا دیگه تکرار نمی کنم.
نیشخند زدم و گفتم مثل اینکه حرف زدن با تو فایده نداره بهتره خودم دست بکار بشم و تا شب نشده فیلمت رو پخش کنم بعد خیلی جدی گفتم گمشو پایین دختره هرزه.
با التماس گفت باشه، باشه غلط کردم هر کار بگی انجام میدم اما یه مدت بم فرصت بده.
گفتم فرصت بی فرصت.
گفت تو که از همه جیک و پوک زندگی من خبر داری حتما اینم میدونی که نامزد دارم.
گفتم آره اتفاقاً آقای علی شهبازی رو خیلی خوب میشناسم و میدونم کجا صافکاری داره.
گفت لطفاً صبر کن باش عقد کنم بعد استعفا میدم.
گفتم میترسی بفهمه شاغل نیستی پا پس بکشه.
گفت به نظرت غیر از این میشه.
گفتم من از دل او خبر ندارم و نمیدونم او با چه هدفی قراره با تو ازدواج کنه اما اگر ملاک ازدواج او شاغل بودن تو باشه بعداً اگه خواستی استعفا بدی هم اجازه نمیده و اگه خواستی خودسرانه این کار رو بکنی بی شک همون اول زندگی به مشکل میخورید بنابراین بهتره قبل از ازدواج بدونه دیگه شاغل نیستی. لااقل اینطوری از همین ابتدای کار تکلیفشو میدونه و اگه خواست باهات ازدواج میکنه.
گفت تو رو به جان هر کی دوست داری آیندمو خراب نکن.
عصبانی شدم و گفتم قسم الکی نده من نه به آبروی تو کار دارم نه به آینده تو. تنها چیزی که از اول میخواستم و برا من مهم بوده این بود که تو دیگه توی اداره بهزیستی کارمند نباشی، حالا دیگه خود دانی؛ پس بجای اینکه التماس کنی و قسمم بدی همین فردا برو کاری رو که گفتم انجام بده در غیر اینصورت آبرویی برات نمیمونه که بخواهی با آقای شهبازی ازدواج کنی.
شروع کرد به گریه و التماس. آب پاکی را ریختم رو دستش و گفتم شاید به گوشت خورده من آدم مهربان و دلرحمی ام، میخوای با گریه زاری دل منو به رحم بیاری اما کور خوندی من در مورد تو و امثال تو نه تنها دلم به رحم نمیاد تازه از التماس کردنت لذت میبرم پس حالا هر چقدر میخوای التماس کن اما بدون فایده نداره و فقط خودتو کوچیک میکنی.
المیرا زار زار گریه میکرد که به حال خودش رهاش کردم و خیلی جدی به فرانک گفتم و اما توی جنده بی همه چیز هم باید تنبیه بشی. تو باید چیزی حدود ۲۰ میلیون پول که من برای گرفتن این آتو هزینه کردم پرداخت کنی وگرنه طوری آبروتو میبرم که نتونی سرتو تو محل بلند کنی. در ضمن بد نیست اینم بدونید که من تعداد خیلی زیادی اسکرین شات از فیلم گرفتم و عکس برهنه هر کدوم از شما رو تفکیک کردم که هر کدوم از شما بر خلاف خواسته من عمل کرد فقط عکس های لختی او رو پخش کنم. بعد چندتا از اون عکس ها رو برای نمونه نشون دادم.
فرانک زد زیر گریه و گفت تو رو خدا رحم کن من یه آدم بیکارم این همه پول از کجا بیارم.
گفتم اون موقع که داشتی هرزگی میکردی باید فکر اینجاشو میکردی. حالا هم اشکال نداره برو گدایی کن.
المیرا ساکت شده بود و داشت به التماس های فرانک گوش میداد. فرانک گفت باور کن برای حفظ آبروم اگه این پول رو داشتم حتماً میدادم.
فکری کردم و پرسیدم گفتی شغل نداری و بیکاری؟
گفت آره.
گفتم فروشگاه «پوشاک سعید» رو بلدی کجاست؟
گفت آره.
گفتم اونجا مال شوهر منه از فردا باید به مدت ۱۰ ماه رایگان اونجا کار کنی تا جبران ۲۰ میلیون بشه. در ضمن هر کاری که بهت گفتیم باید انجام بدی وگرنه ممکنه از دستت ناراحت بشم و اونموقع خودت میدونی که چه اتفاقی می افته.
فرانک همچنان داشت گریه و التماس میکرد که گفتم اگه یه کلمه دیگه ازت بشنوم جریمه ات رو سنگین تر میکنم پس بهتره بجا گریه و التماس فردا کاری رو که گفتم انجام بدی بعد رو به المیرا گفتم من فردا تا ظهر صبر میکنم و نزدیک تعطیل شدن اداره میام اونجا و اگه لیست مددجو ها و برگه استعفایت آماده نباشه من میدونم و تو! خودت میدونی که شوخی نمیکنم. حالا هر جفتتون گمشید پایین.
شب فرانک زنگ زد و گفت من خیلی نگرانتم مواظب خودت باش.
گفتم مگه چی شده؟
گفت وقتی ما رو پیاده کردی و رفتی المیرا از غصه داشت سکته میکرد منم وانمود کردم حال و روز بهتری ندارم و پیشنهاد دادم بریم تو خونه من بشینیم و با هم همفکری کنیم تا شاید راهی پیدا کردیم. وقتی رفتیم اونجا اول همه سوراخ سمبه ها رو گشت تا مطمئن بشه از دوربین یا میکروفون خبری نیست بعد گفت حالا که دیدی با چه تخم جنی طرفیم بگو باید چه خاکی به سرمون بریزیم. منم خواستم ببینم چی جواب میده عمدا گفتم باید سر به نیستش کنیم اینطوری برا همیشه از شرش راحت میشیم. گفت چطوری؟ گفتم با ماشین زیرش بگیر. گفت بدبخت دفعه قبل که تو رو زدم به ۲۴ ساعت نرسید گندش در اومد و پلیس اومد سراغم و نزدیک بود چند سال الکی الکی برم هلفدونی حالا اگه دوباره همچین کاری بکنم و اونم بمیره که دیگه کارم ساختس. گفتم خب یکی رو پیدا میکنیم این کاره باشه و پول بگیره و این کارو انجام بده. گفت اینقدر احمق نباش تو هیچ میدونی برا همچین کاری چقدر پول باید بدی؟ بعد هم همیشه باید نگران باشی خود طرف برات شاخ نشه گفتم چطوره موضوع رو به داییت بگی و از نفوذ او توی سپاه و اینور اونور برای ادب کردن او استفاده کنی. گفت تو واقعا احمقی و هیچ نمیدونی چی داری میگی؟ گفتم چرا؟ گفت احمق تو هیچ میدونی اگه دایی یا خانواده من بفهمند ما خونه کرایه کردیم و رفتیم توش همچین غلطی کردیم و از مون فیلم گرفته شده از ترس آبرو، خودشون ما را میکشند. گفتم من که دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه خودت بگو چیکار کنیم. گفت خسته نباشی با این فکر کردنت. بعد یه مدت گفت من مطمئنم او همه این کارها رو به تنهایی انجام نداده و برا خودش یه تیم تشکیل داده و خدا میدونه الان چندتا از فیلم ما کپی کردن و تو دستشونه که اگه کوچکترین بلایی سر او بیاد نه تنها پدرمون رو در میارن بلکه جری میشن و فیلم رو تو فضای مجازی پخش میکنند و دیگه آبرویی برامون نمیمونه. پس فقط یه راه داریم اما حیف که کار یه روز دو روز نیست و زمان بره. گفتم چی؟ گفت باید اونو ببریم یه جا و به زورم که شده ما هم ازش آتو بگیریم اینطوری خیلی راحت میتونیم او رو سر جاش بنشونیم. گفتم این فکر خوبیه ولی چطوری باید این کار رو بکنیم او که با ما جایی نمیاد گفت خودم میدونم باید یکی رو پیدا کنیم که او را یا با کلک یا خفت کردن بیاره جایی که ما میخواهیم به ما تحویل بده بعد من میدونم باش چکار کنم که به غلط کردم بیفته. گفتم این آدم ربایی حساب میشه و جرم کمی نیست. گفت تو نبودی که الان میگفتی یکی رو پیدا کنیم با ماشین سر به نیستش کنه. گفتم جرم جرمه چه فرقی میکنه؟ گفت فرق این با اون اینه که تو کشتنش با بقیه در میافتیم. اما وقتی ازش آتو بگیریم و ولش کنیم با خودش طرفیم پس دیگه جرأت نمیکنه از ما شکایت کنه یا آبروی ما رو به خطر بندازه چون آبروی خودش میره. اونجا بود که برات نگران شدم حالا خواهش میکنم بیشتر مواظب خودت باش منم سعی میکنم هر نقشه ای که برات کشید بهت اطلاع بدم.
گفتم همین که او هنوز به تو اعتماد داره و همه نقشه هاشو به تو میگه جای نگرانی نیست.
گفت آدم آینده نگری مثل تو ندیده بودم. حالا میفهمم چرا اصرار داشتی دوستیمو با او حفظ کنم. تو فکر اینجا را کرده بودی.
غرور برم داشت و گفتم یادته فکر میکردی رابطه ات برا همیشه با او به اتمام رسیده دیدی امروز دوباره چطوری به هم وصلتون کردم.
گفت وقتی تو کارگردان باشی و من بازیگر انتظاری غیر از این هم نباید داشته باشیم. فقط موندم این نقشه کار کردن من تو فروشگاه چی بود مطرح کردی؟
گفتم یادته یه روز گفتی دوست داری تو جمع ما باشی همون روز این فکر به ذهنم رسید
گفت حالا واقعاً من از فردا میتونم بیام تو فروشگاه شما کار کنم؟
گفتم معلومه که میتونی. تو از فردا یکی از فروشندگان فروشگاه ما هستی و مثل بقیه اونجا کار میکنی و البته مثل بقیه حقوق میگیری. اینطوری هم از بیکاری و بلاتکلیفی نجات پیدا میکنی هم دائم پیش ما هستی اما باید پیش المیرا وانمود کنی که ما اونجا از تو بیگاری میکشیم و همش به تو زور میگیم.
گفت اینو میدونم فقط موندم چطوری با مادر شوهرت و سعید روبرو بشم.
گفتم خیلی عادی مثل بقیه دوستام. نگران چیزی هم نباش. فراموش نکن الان تو دیگه دوست منی و نگاه اونا به تو با نگاهی که قبلاً ازشون دیده بودی فرق میکنه.
گفت بابت همه خوبی هات ازت ممنونم فقط بگو من چطوری میتونم این همه خوبی تو رو جبران کنم؟
گفتم کافیه تو هم افکارت و رفتارت سالم باشه و حرمت دوستی رو نگه داری مطمئن باش همه چی جبران میشه.
روز بعد ساعت از ۱۲ گذشته بود که تو اداره بهزیستی جلوی اتاق المیرا بودم در باز بود و با حالی پریشان پشت میز نشسته بود همین که رفتم تو زد زیر گریه و به التماس افتاد. یاد حرفهای دیشب فرانک افتادم که گفته بود المیرا برام نقشه شومی کشیده و تنفرم ازش بیشتر شد اما خودمو کنترل کردم و گفتم کاری که گفتم انجام دادی؟
یه پرینت کامپیوتری جلوم گذاشت و گفت این لیست تمام کسانی که در این ۳ سال مددجوی من بودند.
نگاه کردم دیدم مشخصات کامل همه اونا از جمله آدرس و تلفن توش هست. گفتم خوبه، بعد از ظهر بیرون اداره باهم قرار میذاریم و تو جلو من بشون زنگ میزنی و کاری رو که گفتم انجام میدی اما الان مهمترین کاری که باید انجام بدی اینه که بری برگه استعفا رو تقدیم رئیس کنی و برا همیشه گورتو از این اداره گم کنی.
برای بار دیگه شروع کرد به التماس و گریه. بی حوصله گفتم ببین من با خدای خودم عهد کردم تو رو از پشت این میز بردارم تا دیگه به مظلوم تر از خودت ظلم نکنی و به هر قیمتی این کار رو میکنم پس الکی وقت رو تلف نکن.
یه برگه کاغذ برداشت و یه استعفای معمولی نوشت، گرفتم خوندم و پارش کردم. خوشحال شد. بیچاره فکر کرده بود نظرم عوض شده و دیگه نمیخوام استعفا بده، اما وقتی گفتم یه برگه دیگه بردار و این که من میگم بنویس دوباره ماتم گرفت. گفتم بنویس «اینجانب المیرا صالحی بعد از اینکه با خودروی اداره اقدام به زیرگیری عمدی دوستم کردم و خوشبختانه او جان سالم به در برد و رضایت داد، همچنین بخاطر اینکه اداره مربوطه به من لطف کرد و مرا به خاطر استفاده نادرست از خودروی عمومی تنبیه نکرد، همچنین به خاطر اینکه از لحاظ مدرک تحصیلی و روحیات و اخلاق، خودم را شایسته خدمت در این مسئولیت و ارگان مهم نمیبینم لذا بدینوسیله بر خود لازم میدانم از همکاران محترم عذرخواهی کرده و استعفا خودم رو تقدیم ریاست محترم اداره مینمایم و انتظار دارم با استعفای بنده موافقت گردد»
وقتی متن استعفا رو نوشت و آماده شد گفتم من با رئیس کار دیگه دارم و میرم پیشش، انتظار دارم وقتی من اونجام تو با قدمهای محکم و استوار همین استعفا نامه رو بیاری تقدیمش کنی. در غیر اینصورت آبرو ریزی رو از همونجا شروع میکنم.
پیش رییس اداره در مورد ۴ دختر و ۳ پسر بی سرپرست به نامهای معصومه، مینا، نرگس، نازنین، علی، حامد و مجتبی که دانشگاه دولتی قبول نشده بودند و قرار بود بهزیستی رو ترک کنند صحبت میکردیم که خانم صالحی اومد و با بغض گفت آقای علوی اگه از من خوبی بدی دیدی حلالم کن چون دیگه قرار نیست از فردا اینجا باشم و برگه استعفا رو رو میز گذاشت.
آقای علوی برگه رو خوند و خیلی با تعجب گفت خانم صالحی شما واقعا میخوای استعفا بدی؟
المیرا نگاهی به من کرد و چیزی نگفت.
آقای علوی گفت خانم صالحی با شما هستم، مطمئنی تصمیم درستی گرفتی و پشیمان نمیشی؟
المیرا بغض کرده بود و هر آن ممکن بود اشکش جاری بشه. به سختی خودشو کنترل کرد و گفت بله.
آقای علوی به احترامش از جا بلند شد ایستاد و گفت بسیار خب من استعفا نامه شما را تایید و برای کارگزینی استان میفرستم.
المیرا گفت من از فردا دیگه اینجا نیستم لطفاً درخواستم رو خودتون پیگیری کنید.
آقای علوی گفت چشم، امیدوارم هر جا هستی سلامت و پایدار باشی.
داشت اتاق رو ترک میکرد که آقای علوی باز گفت لطفاً تو اتاقتون باشید تا معاون رو بفرستم اتاق رو از شما تحویل بگیره.
همین که المیرا از اتاق بیرون رفت آقای علوی گفت دیدی خانم طاهری؟
گفتم چیو؟
گفت اینکه خانم صالحی استعفا داد.
گفتم باورش کمی سخته.
گفت در تمام این ۳۰ سال خدمتم همچین چیزی ندیده بودم و هنوز برام قابل درک نیست که چرا این خانم از شغلش استعفا داد.
گفتم من که گفته بودم جای او اینجا نیست.
با حیرت نگام کرد و گفت نکنه تو وادارش کردی.
گفتم شما چی فکر میکنی؟
گفت پس واقعا کار توی. خدا به داد کسی برسه که با تو در میافته.
به شوخی گفتم ولی شما نگران نباشید چون شما حکم پدر ما رو داری و من هیچ وقت با شما در نمی افتم.
آقای علوی لبخند زد و گفت بخدا ناز شست داری! خوب شرشو کندی، از کارت خوشم اومد، فقط موندم چطور تونستی از پس این جانور دو پا بر بیایی؟
گفتم بماند. فقط بدونید هر چیزی راهی داره.
آقای علوی با سر تایید کرد.
گفتم آقای علوی یه خواهش دارم، اجازه میدی من به پرونده خودم و دوستام دسترسی داشته باشم؟
گفت چی شده بعد این همه سال دلت میخواد نبش قبر کنی؟
گفتم این که میخواهیم بدونیم کی هستیم و چطوری سر از اینجا در اوردیم نبش قبر نیست.
گفت باشه پرونده خودت مشکلی نداره ولی دوستات نمیشه. همزمان به منشی پیج کرد با معاون تماس بگیر و وصلش کن به اتاق من.
بعد از اینکه به معاون دستور داد اتاق خانم صالحی رو تحویل بگیره گفت و اما حالا میرسیم به خواسته شما.
گفتم اگه قراره هر کس خودش بیاد سراغ پروندش ترجیح میدم یه روز سر حوصله و دسته جمعی اقدام کنیم.
گفت بسیار خوب هر رقم شما بخواهید.
گفتم حالا اگه امکان داره یه اجازه نامه بهم بدید که بتونم به مرکز نگهداری از کودکان بیسرپرست برم و با بچههایی که قراره امسال مرکز رو ترک کنند صحبت کنم ببینم برا آیندشون چه تصمیمی گرفتن و آیا دوست دارند پیش ما بیان و با ما همکاری کنند یا خیر.
آقای علوی گفت اگه اجازه بدی با هم بریم تا خودم باشون صحبت کنم.
گفتم عالیه.
ابتدا به مرکز نگهداری از پسران سر زدیم و آقای علوی اون ۳ پسر رو به من و مرا به آنها معرفی کرد و به آنها گفت در جریان هستید که بزودی باید اینجا را ترک کنید. این خانم به نمایندگی از مادر شوهرش که یکی از خیرین محترم شهر هستند اینجا اومده تا از شما بخواد در صورتی که علاقه داشتید برید و تو فروشگاه لباس براشون کار کنید و چون از حالا به بعد شما خودتون سرپرست خودتون هستید تصمیم گیری بر عهده خود شماست اما من به عنوان کسی که تا امروز بزرگتر شما بودم پیشنهاد میکنم این موقعیت رو از دست ندید تا روزی که کاملاً رو پای خود بایستید و مستقل بشید.
من گفتم البته شما میتونید یه مدت به صورت آزمایشی پیش ما بمونید و در صورتی که دوست نداشتید برید.
حامد گفت اگه اونجا بیاییم شرایط ادامه تحصیل هم وجود داره؟
گفتم البته که وجود داره شما میتونی برا کنکور سال آینده ثبت نام کنی و در صورتی که قبول شدی ادامه تحصیل بدی مطمئناً ما از شما حمایت میکنیم.
آنها گفتند تو دو سه روز آینده تصمیم میگیریم و به شما اطلاع میدیم.
کارت فروشگاه رو بشون دادم و گفتم ما منتظرتون هستیم.
قبل از اینکه به مرکز نگهداری از دختران بریم گوشی آقای علوی زنگ خورد و بعد از اینکه قطع کرد گفت دخترم کاری برا من پیش اومده که باید برم.
گفتم پس لطف کنید خودتون با دختر خانمها صحبت کنید و نتیجه رو به ما اطلاع بدید بعد پیش مامان رفتم و آنچه اتفاق افتاده بود براش گفتم و وقتی موضوع ادامه تحصیل پسره رو مطرح کردم مامان گفت چه خوب کردی که پیشنهاد پسره رو قبول کردی.
گفتم من میدونستم شما از این موضوع استقبال میکنید.
زهرا که نزدیک ما مشغول کارش بود و حرفهای ما رو میشنید گفت منم میتونم هم کار کنم هم ادامه تحصیل بدم
مامان گفت البته دخترم و ادامه داد چرا خودم قبلاً به این فکر نکرده بودم که میشه شرایط تحصیل رو براتون فراهم کنم تا ادامه تحصیل بدید؟
گفتم مامان هنوز م دیر نشده میتونند اگه دوست داشتند از سال دیگه این کارو بکنند. مثل خود من که تصمیم دارم تو کنکور سال دیگه شرکت کنم.
با تعجب گفت واقعا؟
گفتم آره و فقط به رشته روانشناسی فکر میکنم چون دنبال یه هدفم و میخوام هر طور شده بش برسم.
زهرا گفت هدفت چیه؟
گفتم تصمیم گرفتم مدرک روانشناسی بگیرم و به عنوان مربی در مرکز نگهداری از کودکان بیسرپرست استخدام بشم و به کودکان بیسرپرست خدمت کنم.
زهرا گفت واقعا هدفت از ادامه تحصیل اینه که مربی کودکان بیسرپرست بشی؟
گفتم شاید از نظر بعضی ها هدف کوچکی باشه اما از نظر خود من والاترین و بالاترین هدفه چون با این کار هم حال دلم خوب میشه هم هیچ وقت گذشته خودمو فراموش نمیکنم.
بعد از ظهر دوباره المیرا رو سوار ماشین کردم و گفتم آفرین دختر حرف گوش کن، تو امروز مهمترین خواسته منو انجام دادی و اگه دومین خواسته منو عملی کنی دیگه بات کاری ندارم.
گفت تو ازم خواستی لیست تهیه کنم کردم خواستی استعفا بدم دادم گفتی از مددجوهای قدیمی و فعلی عذرخواهی کنم بازم میگم چشم و اینکارو میکنم اما پولی ندارم که بهشون بدم.
خیلی خونسرد اما جدی گفتم حیف شد چون در آن صورت انگار هیچ کاری نکردی و باز هم آبروت میره.
مظلومانه گفت خب ندارم چکار کنم؟
گفتم دروغ میگی، پس حقوق این سه سال رو اگه پسانداز نکردی، چکار کردی؟
گفت خرج کردم.
گفتم باور نمیکنم چون تو با پدر مادرت زندگی میکردی و خرج چندانی نداشتی.
گفت باور کن دروغ نمیگم نمونش تو ماه گذشته ۲۳ میلیون دادم خونه کرایه کردم و وسیله خریدم که خودت در جریانی همه رو فرانک عوضی بالا کشید بعد هم که اون اتفاق افتاد و برا اینکه رضایت بده ۷۰ میلیون ازم گرفت و داد بهزیستی.
گفتم یادت میاد ما برای عمل مریم مجبور شده بودیم از همین خانم که الان مادر شوهرمه پول بگیریم اومدی تو اتاق رئیس و ما رو تحقیر کردی و گدا خطاب کردی؟
چیزی نگفت.
گفتم وادارت میکنم گدایی کنی و این پول رو جور کنی تا بفهمی روزی که مددجو رو بخاطر چندرغاز مستمری که بهزیستی میداد و تو تحقیر میکردی چه حالی داشت.
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد بعد گفت ببین خانم خر ما از کرگی دم نداشت دیگه خستم کردی برو هر کار میخوای بکن من در این مورد کاری نمیتونم بکنم.
تهدیدش کردم و گفتم باشه برو ولی وقتی نامزدت رو از دست دادی از من ناراحت نشو.
سه روز از ماجرا گذشت و از المیرا خبری نشد. راهی به ذهنم نمیرسید که وادارش کنم آخرین خواسته ام رو عملی کنه و از طرفی نمیخواستم آبروشو پیش کسی بخصوص نامزدش ببرم و آیندش رو خراب کنم.
ساعت ۹ صبح بود رامین زنگ زد گفت رئیس بهزیستی اومد تو کلانتری و یه سری کپی از گزارشات پرونده تصادف خانم المیرا صالحی گرفت و برد.
از رامین تشکر و کردم به آقای علوی زنگ زدم و ازش علت این کارشو پرسیدم
گفت فردای روزی که خانم صالحی استعفا داد و رفت موافقتم رو با استعفای او پای برگه اعلام کردم و به بخش کارگزینی استان ارسال کردم دیروز که کارگزینی در حال رسیدگی بوده خبرش به گوش آقای رحیمی دایی خانم صالحی میرسه و حسابی از کار او عصبانی میشه و بش زنگ میزنه میپرسه چرا این کارو کردی او هم به دروغ میگه تحت فشار همکارام قرار گرفتم و مجبور شدم این کارو بکنم دیروز بعد از اتمام وقت اداری دایی دختره بهم زنگ زد و کلی بهم توهین کرد که چرا من اجازه دادم همکارام با خواهرزادش بد رفتاری کنند و مهمتر اینکه چرا با استعفایش موافقت کردم. راستش مونده بودم چی جوابش رو بدم که به پدر مادرم ناسزا گفت که دیگه بهم برخورد و با خودم گفتم هر چه بادا باد و تصمیم گرفتم امروز برم اونجا و جلوش بایستم و از آبروی خودم دفاع کنم.
گفتم این بهترین خبری بود که میتونستی به من بدی بعد کلی تشویقش کردم و گفتم برو و محکم جلوش بایست من و مامان هم بزودی برای دفاع از تو می آییم.
یکی دو ساعت بعد به اتفاق مامان تو بهزیستی استان بودیم. آقای علوی از اتاق بازرسی بیرون اومد و وقتی ما رو دید وسط راهرو ایستاد و با شجاعت تمام فریاد زد و گفت یه عمر تو اداره بهزیستی شهرستان خودم جون کندم و خدمت کردم تو این مدت کسی بهم توهین نکرده بود حالا یکی نیست از آقای رحیمی بازرس سازمان بپرسه چرا بعد ۳۰ سال خدمت صادقانه به خاطر استعفای خواهرزادش پشت تلفن به پدر مادر مرحوم من ناسزا گفته؟
از صدای آقای علوی همه کارمندان از اتاق بیرون اومدند و دورش جمع شدند. یکی پرسید آقای علوی چی شده چرا آمپر چسبوندی؟
آقای علوی گفت شماها برید ازش بپرسید من چه خطایی کرده بودم که این برخورد حقم بود! جز اینکه با استعفای خواهرزاده مجرمش موافقت کردم.
باز یکی پرسید مگر خواهرزادش چکار کرده بود؟
آقای علوی برگه هایی رو که در دست داشت به اونا نشان داد و گفت یه روز خواهرزاده ایشون بی اجازه ماشین اداره رو برداشته رفته یه دختر بدبخت بی گناه رو عمدا زیر گرفته بعد هم فرار کرده بود و اومده بود بی سر صدا ماشین رو تو پارکینگ اداره پارک کرده بود. پلیس رد ماشین رو زد و اومد سراغ ما و گند کار در اومد و چون خانم روی موندن نداشت استعفا داد.
آقای رحیمی سراسیمه از اتاق بیرون اومد اما وقتی با نگاههای سنگین همکاراش مواجه شد بی سر و صدا برگشت تو اتاقش و در را بست.
بالاخره سر و کله رییس کل سازمان پیدا شد و آقای علوی رو دعوت به آرامش کرد و به اتفاق او و معاونش به دفترش برگشت.
هیاهویی بین کارمندان برپا شده بود و هر کس یه چیزی از پشت سر آقای رحیمی میگفت. مشخص بود همه از او دل پر داشتند و از این اتفاق خوشحال بودند.
چند دقیقه بعد آقای رحیمی از اتاقش بیرون اومد و زیر نگاه سنگین همکاراش به سمت دفتر ریاست رفت مامان گفت دنبالم بیا.
پشت سر مامان به سمت دفتر رئیس رفتم و همین که آقای رحیمی وارد اتاق شد ما هم خواستیم وارد بشیم که منشی ممانعت کرد و گفت رییس فعلا جلسه داره شما باید برید و یه زمان دیگه بیایید.
مامان گفت ما هم جزئی از همین جلسه ایم و باید حضور داشته باشیم. منشی خواست حرفی بزنه که دست گذاشتم رو سینش و پسش زدم و راه رو برا مامان باز کردم. وقتی مامان داخل رفت منم پشت سرش وارد شدم.
رییس بلافاصله برگشت به ما نظری انداخت و گفت خانم ها ببخشید ما الان یه جلسه خیلی مهم داریم لطف کنید بیرون تشریف داشته باشید تا خودم صداتون کنم.
مامان گفت اگر اجازه بدید در خصوص جلسه شما ما هم عرضی داشتیم که چند لحظه بیشتر وقت شما رو نمی گیره و بعد رفع زحمت میکنیم
رئیس گفت بفرمایید.
با اشاره مامان جلو رفتم و به رئیس گفتم من یه دختر بیسرپرست بودم که بهزیستی بزرگم کرد روزی که هنوز مجرد بودم و بعد از خدا بهزیستی تنها پناهم بود مددکارم خانم صالحی بود اما هر بار که به مشکلی برخوردم و پیشش رفتم او بجای یاری دادن من و دوستام تحقیرم کرد یه مورد رو که آقای علوی شاهد بود شکایت نوشتم و پیوست گزارش آقای علوی اوردم سازمان و چون شما تشریف نداشتید تقدیم معاون کردم امروز میخوام بدونم کی به شکایت بنده رسیدگی کرد و نتیجه چی شد؟
معاون گفت من شکایت شما رو به آقای رئیس و ایشان بعد از دستورات لازم به قسمت بازرسی ارجاع دادند.
رییس گفت آره یه چیزایی یادم اومد و تازه الان فهمیدم شما کی هستید بعد به آقای رحیمی گفت همانطور که معاون فرمودند ما شکایت ایشان رو به شما ارجاع دادیم لطفاً توضیح بدید.
آقای رحیمی گفت چیزی یادم نمیاد احتمالا گذاشتم تو نوبت برای بررسی.
گفتم دروغ میگه. ایشون همون روزها زنگ زد و تازه طلبکار شد که چرا از خواهرزاده اش شکایت کردیم. چند روز بعد خواهرزاده اش با غرور تمام جلوم ایستاد و گفت دیدی رفتی شکایت کردی و هیچ غلطی نتونستی بکنی و بعد از کلی تحقیر گفت پرونده شکایتت الان تو سطل آشغال اتاق دایی جون من افتاده برو برش دار.
آقای علوی که تا الان ساکت بود گفت ملاحظه فرمودید ایشون فقط یکی از مددجویان زیر دست خانم صالحی بودند که از او شاکی اند اگر شما بیایید تحقیق، میبینید که اکثر مددجوها و همکاران ازش ناراضی و شاکی بودند حالا شما بفرمایید من به عنوان رئیس چنین ارگان حساسی چرا نباید با استعفای چنین شخصی موافقت کنم؟
از تخریب آقای رحیمی دلم خنک میشد برا همین گفتم وقتی یه آدم بی مسئولیت نالایق با پارتی سر کار بیاد بهتر از این نمیشه بعد پرسیدم درست میگم آقای رحیمی.
او جواب نداد رو به رئیس گفتم آقای رییس؛ خودتون بهتر میدونید که یه بچه بی سرپرست با هزار رقم مشکل روحی و عاطفی بزرگ میشه و نیاز به کسی داره که نازشو بکشه و باش همدردی کنه نه اینکه تحقیرش کنه. حالا سوالم از شما اینه چطور وجدانتون قبول میکنه که کسی رو که هیچ تخصصی در این رابطه نداره و اصلأ انسانیت در وجودش نیست استخدام کنید و چنین شغل حساسی به او بدید.
مامان به آقای رحیمی گفت اگر شما سه ساله برادرتون شهید شده برادر من ۳۵ سال پیش برای دفاع از وطن رفت شهید شد اما شهادت او دلیلی نشد که ما بخواهیم از خونش سوء استفاده کنیم و هر کاری خواستیم بکنیم لااقل از خون برادرتون خجالت بکش و کمتر عقده ای رفتار کن بعد به رییس گفت من نمیدونم پشت این آقا به کجا گرمه که اینگونه یکه تازی میکنه و کسی جلو دارش نیست اما اگر لازم باشه هم الان میرم تو همین اداره استشهاد نامه پر میکنم که هیچ کس از این آقا راضی نیست پس لطفاً اجازه ندید از خون برادرش سوءاستفاده کنه.
آقای رحیمی مثل آدم برفی لحظه به لحظه داشت آب میشد که رییس گفت بسیار خوب اگه حرفاتون تمام شده میتونید برید. نیازی هم به استشهاد نیست من خودم این مسأله رو پیگیری میکنم.
مامان گفت بهتره منصفانه رسیدگی کنید چون در غیر اینصورت مجبوریم از طریق مراجع قضایی پیگیری کنیم که ممکنه خود شما هم زیر سوال برید بعد از اتاق رییس بیرون زدیم و مثل دو قهرمان از بین کارمندان اداره عبور کردیم و آنجا رو ترک کردیم. دلم خنک شده بود و از اینکه تونسته بودم ذات کثیف و پلید خانم صالحی و دایی اش رو به همه نشون بدم احساس سبکی میکردم.
«پایان قسمت ۴»
ادامه دارد…
مادرش زن مهربان و شوخ طبعی بود و هر بار که گوشی رو می گرفت میگفت خیلی دوست دارم قبل از اینکه تابستان تموم بشه و دخترم دانشگاه بره یه سر با شوهر، مادر و خواهرات بیایی پیش ما و اینقدر گفت تا اینکه بالاخره من از سعید خواستم یه مسافرت به چهار محال و بختیاری بریم.
صبح پنجشنبه اولین روز شهریور بود که حرکت کردیم و وقتی رسیدیم نزدیک ظهر بود. الهام با برادر بزرگترش فردین ابتدای شهرکرد منتظر ما بودند و به گرمی به ما خوش آمد گفتند و به سمت خونشون رفتیم.
مادر الهام سارا خانم خونه منتظر ما بود که از دیدن ما خیلی خوشحال شد و به گرمی مرا در آغوش گرفت و بوسید.
به گفته الهام، پدرش ( آقای بهرامی) فروشگاه فرش داشت و همراه دیگر برادرش (فرشاد) هنوز تو فروشگاه بودند.
فردین پسر مودبی بود او در عین ادب طوری با ما بخصوص با سعید رفتار میکرد که احساس غریبی نکنیم و بهمون سخت نگذره. سعید که تو روابطه اجتماعی قدرتمند بود و ذاتأ آدم خوش مشربی بود خیلی سریع تونست جای خودشو تو دل فردین باز کنه و به راحتی باش بگو بخند میکرد.
سارا خانم بعد از پذیرایی نشست و از احوال مامان و خواهرام پرسید و گله کرد چرا اونا رو با خودمون نبردیم. بلافاصله الهام گفت ماشین که جا داشته لااقل یکی دو تا از خواهرات رو که مجردند با خودتون می آوردید تا باشون آشنا بشیم.
گفتم به نظرم شما دچار سوءتفاهم شدید چون من باید قبلاً موضوعی را به شما میگفتم که نگفتم.
سارا خانم با تعجب نگام کرد؟ و الهام پرسید چه سوءتفاهمی؟
گفتم من تک فرزندم. منظورم از خواهر هفت تا دختر تقریباً هم سن وسالند که مدتی با من در شرایطی همسان زندگی کردند و برام مثل خواهر میمونند.
هر سه اونا با تعجب نگاهم کردند و همین تعجب باعث شد که من زندگینامه ام را براشون بگم. در پایان گفتم وقتی من و سعید با هم آشنا شدیم من مورد توجه مادرش که خانمی فوقالعاده با شخصیت و مهربان بود قرار گرفتم و اینقدر به من لطف داشت که او رو مامان صدا میزنم. مامان منو به عنوان عروس خود انتخاب کرد و به دوستام هم به چشم دختر خودش نگاه میکنه.
همزمان با گفتن این ماجرا هر سه میزبان ما با دهانی باز به حرفهای من و سعید گوش دادند و در نهایت سارا خانم گفت خیلی زندگی جالبی داشتی، مثل فیلم های هندی میمونه.
آهی کشیدم و گفتم آره شاید شنیدنش برا شنونده جالب باشه اما ۲۲ سال زندگی برا کسی که این شرایط را تجربه کرده اصلأ جالب نیست.
سارا خانم که متوجه منظورم شد بلافاصله عذرخواهی کرد و گفت ببخشید منظوری نداشتم.
بالاخره صدای در اومد و اعضای غایب خانواده هم از بیرون اومدند و ابتدا با سعید دست دادند و احوالپرسی کردند سپس به سمت من اومدند.
پدر الهام با دیدن من سر جاش خشکش زد و برای لحظاتی بدون اینکه حرفی بزنه بهت زده به من نگاه می کرد. طوری که تعجب کردم و پرسیدم ببخشید چیزی شده.
آقای بهرامی به خودش اومد و گفت نه دخترم چیزی نشده فقط چهره شما منو یاد کسی انداخت.
گفتم کی؟
گفت مهم نیست. بیخیال، و بعد مشغول خوش و بش و خوش آمد گویی شد
بعد از صرف ناهار و یکی دو ساعت استراحت همگی به سمت بازفت حرکت کردیم
چند روزی که تو منطقه بازفت بودیم الهام و خانواده اش لحظه به لحظه با ما صمیمی تر و خودمانی تر شدند و به گرمی و احترام از ما پذیرایی کردند و ما را به جاهای گردشی که بسیار زیبا، بکر و با صفا بود بردند و لحظاتی خوش و بیاد ماندنی برای ما ایجاد کردند.
بعد از سه روز تفریح پر خاطره همگی به شهرکرد برگشتیم. شب رو در شهرکرد خونه آقای بهرامی سپری کردیم تا صبح اول وقت به سمت شهرمون برگردیم.
صبح موقع برگشت آقای بهرامی مهمان نوازی رو به حد اعلا رساند و یه تابلو فرش ابریشمی دست یافت و نفیس که روش خیلی زیبا نوشته شده بود «عشق تا ابد پایدار» به من و سعید هدیه داد.
ما خیلی ممانعت کردیم که نپذیریم حتی خانواده اش هم از کار او تعجب کرده بودند اما او تصمیمش رو گرفته بود و به هر ترتیبی بود اون رو تو ماشین ما گذاشت.
الهام گفت از زمانی که چشم باز کرده بودم پدرم از این تابلو فرش مثل چشماش نگهداری میکرد و خیلی دوستش داشت ببین چقدر شما براش عزیزید که اونو به شما هدیه داد.
پدرش گفت الهام از علاقه بی حد و اندازه شما به شوهرتون برام گفته بود اما از قدیم میگن شنیدن کی بود مانند دیدن. وقتی شما اومدید و تو این چند روز من عشق واقعی شما به یکدیگر رو دیدم و از اینکه فهمیدم شما اینچنین بی آلایش همدیگر رو دوست دارید لذت بردم. دیدم این تابلو برازنده عشق پاک شماست منم براتون آرزوی عشقی تا ابد پایدار میکنم و دوست دارم این هدیه رو بپذیرید و حتما به دیوار خونتون نصب کنید.
از مسافرت که بر می گشتیم دلم هوای مامان و دوستام کرده بود. نیم ساعتی تا ظهر مانده بود که به شهرمان رسیدیم. از راه به فروشگاه رفتیم تا آنها را ببینم. بعد از خوش و بش با مامان و دوستام، مامان منو به گوشه ای برد و گفت منتظر بودم از مسافرت برگردی تا انجام یه کاری رو به تو بسپارم.
گفتم در خدمتم.
گفت این چند روز که نبودی مریم، مهسا و زینب تصمیم گرفتند تا اواسط همین ماه تو یه شب عروس بشن و جشن عروسی مشترک بگیرن.
از خوشحالی ذوق کردم و گفتم حالا من باید چکار کنم؟
گفت کارتم رو بهت میدم تو با عروس خانم ها به بازار میری و براشون به سلیقه خودشون جهیزیه میخری از هیچ چی هم براشون کم نمیزاری دوست دارم دخترام با سرافرازی خونه شوهر برن.
از خوشحالی مامان رو بوسیدم و گفتم مامان اسیرتم. و اینقدر ذوق زده بودم که میخواستم همون لحظه به اتفاق مریم و مهسا و زینب به بازار برم که مامان گفت الان که ظهره، تو هم تازه از راه رسیدی، خسته ای بزار برا بعد از ظهر.
از بعد از ظهر همان روز به مدت ۴ روز مشغول خرید جهیزیه شدم و سه دست کامل جهیزیه با پول مامان براشون خریدم و روز آخر همه رو به خونه هایی که قرار بود توش ساکن بشن انتقال دادیم.
پنج روز مانده به عروسی سعید به آقای بهرامی پدر الهام زنگ زد و آنها رو به عروسی دعوت کرد
نزدیک ظهر، یه روز قبل از عروسی الهام و خانوادش از راه رسیدند. بدو ورود الهام گفت حداقل ۵سال میشد که پدرم پاشو از استان خودمون بیرون نگذاشته بود. نمیدونم شما باش چکار کردید که روزی که زنگ زدید و ما رو به عروسی دعوت کردید گفت آمادگی داشته باشید چون قراره چند روز دیگه همگی به این عروسی بریم.
گفتم این از با معرفتی پدر شماست که ما رو قابل دونستند و ازش تشکر کردم و ناهار رو براشون سنگ تمام گذاشتم.
بعد از ظهر در حالی که مهمون ها خونه ما در حال استراحت بودند من و الهام به خونه دوستام رفتیم تا همراه عروس خانم ها باشیم و در کارها کمکشون کنیم. فروشگاه تعطیل بود و دوستام همه جمع بودند اونا از همون لحظه اول که الهام رو دیدند حسابی تحویلش گرفتند و خیلی راحت و خودمانی باش برخورد کردند طوری که الهام در جمع ما بسیار راحت بود و به هیچ وجه احساس غریبی نمیکرد. او وقتی رابطه صمیمی من و دوستام رو از نزدیک دید گفت حالا میفهمم وقتی اون روز میگفتی دوستام خواهرامند چی میگفتی !!
بالاخره شب عروسی فرا رسید و در یه شب رویایی و به یاد ماندنی با یه جشن خیلی بزرگ در یه تالار مجلل سه تا از عزیزانم عروسی گرفتند و به خونه بخت رفتند ( آخ که اون شب من از خوشحالی چقدر رقصیدم )
اونشب صابر همبازی دوران کودکی ام هم به دعوت من تو عروسی حضور داشت و برای لحظاتی از نزدیک با دوستام روبرو شد و با آنها حرف زد. دوستام و او مثل من از اینکه بعد سالها همدیگر رو میدیدند خیلی هیجان زده شدند و ابراز خوشحالی کردند.
فردای عروسی آنقدر خسته بودم که تا ظهر خوابیدم وقتی بیدار شدم سعید هنوز خواب بود. ریکاوری کردم و یاد مهمون های ویژه ام افتادم (الهام و خانوادش)
بلند شدم خودمو مرتب کردم و سمت خونه مامان رفتم ولی آنها آنجا نبودند. به مامان زنگ زدم و ازش سراغ خانواده الهام رو گرفتم گفت اونها به بازار شهر رفتند. به الهام زنگ زدم که ببینم کجان، که متوجه شدم تو رستوران مشغول خوردن نهارند. خیلی ناراحت شدم و گفتم این درسته شما تو شهرتون از ما اونطوری پذیرایی کردید حالا شما اینجا تو شهر ما رستوران برید، و ما رو خجالت زده کنید.
مامان الهام گوشی رو گرفت و گفت دخترم ما میدونیم که شما خسته بودید و نیاز به استراحت داشتید ولی اصلا نگران نباش ما حالا حالا ها تو شهر شما کار داریم و مزاحم شماییم.
گفتم مزاحم چیه؟ باعث افتخاره در خدمت شما باشیم.
همان روز نزدیک غروب من تو آشپزخونه مشغول آشپزی بودم و الهام کمکم میکرد و حرف میزدیم که گفت نظرت چیه با هم خویشاوند بشیم؟
بدون اینکه منظورشو بفهمم پرسیدم چی؟
یواش تو گوشم گفت یکی از خواهرات چشم داداش فردین رو گرفته.
با خوشحالی گفتم شوخی میکنی!
گفت باور کن.
گفتم کدومش.
گفت حدس بزن.
گفتم اذیت نکن بگو دیگه.
گفت با توجه به آدرسی که داداشم میده فکر کنم مهشید باشه. حالا نظرت چیه؟
گفتم من فقط میتونم بگم مبارکه.
گفت همین؟ ما انتظار داریم تو به ما اطلاعات بدی و ما رو راهنمایی کنی.
گفتم باور کنید تمام خواهر های من مهربان صبور خوش اخلاق و از همه مهمتر با نجابتند و چیز خاصی در زندگیشون وجود نداره که من به شما بگم. کافیه خود شما دو روز با آنها نشست و برخاست کنید همه چیز رو در موردشون میفهمید.
گفت دو چیز برا خانواده ما خیلی مهمه یکی نجابت و دیگری اخلاق. حالا اگه تو در این دو مورد اطمینان داری بگو تا من به مامان بگم همین امشب موضوع رو با مامان شما در میان بذاره.
گفتم من در مورد نجابتش تضمین میکنم. در مورد اخلاقش هم تا جایی که من تشخیص دادم دختر مودب، خوش سر و زبون، با شعور و خوش اخلاقیه.
همون شب سارا خانم موضوع رو با مامان در میان گذاشت.
مامان پرسید دختر مورد نظرتون هم از این موضوع خبر داره؟
همه نگاه ها به سمت فردین رفت
فردین که از خجالت سرخ شده بود گفت نه، به هیچ وجه.
مامان به سارا خانم گفت فردا با آقا پسرتون تشریف بیارید فروشگاه دختر مورد نظر رو به من نشون بدید من به بهانه ای دست او رو تو دست شما میگذارم برید با هم دور بزنید تا ببینیم چی پیش میاد.
سعید به مامان گفت قراره فردا ما به اتفاق مهمونا بریم تو باغ اگه صلاح بدونی مهشید خانوم رو هم با خود ببریم تا اونجا فرصت بیشتری برای آشنایی داشته باشند.
مامان گفت فکر خوبیه. ولی من هنوز مطمئن نیستم دختر مورد نظر همون مهشید باشه.
من گفتم این که کاری نداره من عکس همه دوستام رو تو گوشی دارم بعد رو به فردین کردم و گفتم اگه عکسش رو ببینید میتونی به ما بگی؟
فردین با کمی خجالت گفت آره.
یه عکس دسته جمعی از دوستام داشتم نشونش دادم و پرسیدم کدومه.
بلافاصله مهشید رو نشون داد.
گفتم خودشه. پس بهتره همین امشب بهش اطلاع بدیم که برای فردا آماده باشه.
مامان گفت عروس گلم لطفاً بزار خودم بگم چون بر خلاف شما من نمیخوام چیزی از این موضوع بش بگم. بذار فردا مهشید خود واقعیش باشه، بدون تظاهر. اینطوری فردین و خانوادش بهتر میتونند او رو بشناسند.
سارا خانم دهانش از این رفتار مامان باز مانده بود (بعدها سارا خانم و آقای بهرامی در مورد مامان گفتند در تمام عمر همچین خانم با شخصیت، بی ریا، عاقل و مهربان ندیده بودیم)
من به مامان گفتم هر چی شما بگید.
مامان به مهشید زنگ زدو گفت دخترم فردا نیاز نیست تو به فروشگاه بیایی آماده باش و با مژده اینا بیرون برو.
نمیدونم مهشید چی گفت که مامان جواب داد مژده جون دست تنهاست اونجا به کمکت احتیاج داره.
روز بعد به اتفاق مهشید و خانواده الهام به باغ رفتیم مهشید هنوز روحش از موضوع خبر نداشت. عصر زیر درختان باغ کنار استخر نشسته بودیم که فردین از جمع جدا شد و مشغول قدم زدن تو باغ شد. از اون طرف الهام سراغ مهشید رفت و ازش خواست با او همراهی کنه و دنبال فردین مشغول قدم زدن شدند اما همین که نزدیک فردین رسیدند مهشید رو قال گذاشت و برگشت. حدود نیم ساعت بعد مهشید و فردین بی سر و صدا برگشتند و کنار ما نشستند. وقتی به صورت مهشید نگاه کردم صورتش از خجالت گل انداخته بود و سعی میکرد نگاهشو از بقیه بدزده.
موقع برگشتن از باغ، مهشید ساکت تو ماشین ما نشسته بود سعید سر صحبت رو باز کرد و گفت آبجی گلم چشه؟ چرا اینقدر ساکته؟
گفتم از لحظه ای که با فردین حرف زده نمیدونم فردین چی بش گفته که زبونش بند اومده.
مهشید زبونش باز شد و بدون دلخوری و با چاشنی لبخند گفت امان از دست شماها. من بدبخت بی خبر از همه جا رو اوردید اینجا که مثلاً کمک حال باشم بعد فهمیدم از صبح زیر نظر بودم آخه این درسته؟
سعید خندید و گفت خب اگه میگفتیم بیا تا شوهرت بدیم که بدتر بود.
من گفتم ول کن اینها رو پسره چطور بود؟
مهشید خجالت کشید و سرشو پایین انداخت و گفت چی بگم؟ من اینقدر غافلگیر شدم که اصلاً نفهمیدم چی شد.
گفتم وقتی رفتی خونه و به حرفایی که زده خوب فکر کن اگه سوالی هم داشتی از سعید و من بپرس چون ما کم و بیش با خصوصیات اونا آشنا شدیم و اگه دوست داشتی میتونیم راهنمایی ات کنیم.
مهشید گفت ازم شماره خواست و منم دادم به نظر شما کار بدی کردم؟
سعید گفت اتفاقاً کار درستی کردی اینطوری میتونید بیشتر با هم صحبت کنید و تو هم بیشتر او را میشناسی.
دو شب بعد از این ماجرا همگی رفتیم خونه دوستام و پدر مادره فردین رسماً از مهشید خواستگاری کردند و از آنجایی که قبلاً فردین و مهشید به توافق رسیده بودند همان شب حلقه نامزدی را به دست مهشید کردند و با هم نامزد شدند.
اونشب آخرین شبی بود که الهام و خانوادش مهمون ما بودند قرار بر این بود فردا مهمونا به شهر شون برگردند و چند وقت دیگه با بستگان برای بله برون مهشید بیان. وقتی از خونه دوستام برگشتیم مثل شبای قبل مامان خونشو در اختیار مهمونا گذاشت و خودش اومد که خونه ما بخوابه. در همین موقع موبایل سعید زنگ زد.
سعید گفت عجیبه آقای بهرامی زنگ زده.
مامان گفت شاید چیزی کم و کسری دارن، جواب بده ببین چیکار داره.
سعید جواب داد. وقتی قطع کرد رو به ما گفت آقای بهرامی گفت میخوام چند دقیقه بدون حضور خانوادم با شما صحبت کنم و منم گفتم در خدمتیم و ازش خواستم بیاد اینجا.
دلم آشوب شد و گفتم خدا بخیر بگذرونه.
سعید گفت بی شک موضوعی هست که مربوط به خواستگاری امشب از مهشیده.
گفتم نکنه آقای بهرامی با این وصلت مخالفه و میخواد بیاد زیرش بزنه. اگه اینطور باشه مهشید بیچاره سرخورده میشه.
مامان گفت انشالله هرچی هست خیره.
بالاخره آقای بهرامی وارد خونه شد و نشست بعد چند دقیقه سر صحبت را باز کرد و گفت نمیدونم از کجا شروع کنم مدتیست با خودم کلنجار میرم که این موضوع را مطرح کنم اما نمیدونم چطوری باید بگم.
مامان گفت نگران نباش و خیلی راحت هرچی که لازمه بگو ما گوش میدیم.
آقای بهرامی گفت پدر و مادر من سالها پیش هر دو فوت کردند اونا ۴ فرزند به دنیا آوردند. فرزند اول دختر بود بعد من بودم، بعد یه دختر دیگه و در آخر یه پسر. موضوعی که میخوام در موردش صحبت کنم مربوط میشه به خواهری که بعد از من به دنیا اومد. قبل از هر چیز از شما انتظار دارم هر صحبتی که امشب بین ما رد و بدل میشه بین خودمون بمونه و به خانواده ام چیزی نگید.
همگی در عین حال که تعجب کرده بودیم قول دادیم که چیزی به خانوادش نگیم.
گفت خواهرم اسمش مهناز بود. او در زیبایی نظیر نداشت طوریکه خیلی از جوانهای طایفه شیفته او بودند. یکی از خواستگاراش نوه آخرین خان منطقه بود اما خواهر من از او خوشش نمی اومد. البته حق داشت، پسره فقط اسمش بزرگ بود از لحاظ شخصیتی کسی نبود. از طرفی خواهرم به جوان دیگری علاقه داشت به نام اسماعیل. او هم سن و سال من و بر خلاف خانزاده آدم با شخصیتی بود و یک دل نه صد دل عاشق خواهرم بود اما پدرش که او هم آدم بزرگ و اسم و رسم دار و در عین حال متعصبی ست با این وصلت مخالف بود چرا که او زمانی که اسماعیل هنوز بچه بود دختر برادرش رو برای او نشان کرده بود و بشدت اعتقاد داشت پسرش باید با دختر عمویش ازدواج کند.
سعید گفت چه مزخرف! یعنی هستند آدمایی که برای فرزندشون زمانی که هنوز بچه ست همسر انتخاب میکنند؟
آقای بهرامی گفت ایل بختیاری ایل بزرگ و با اصالتیه اما نباید از بعضی از رسم و رسومات و عقاید و تعصبات اشتباهی هم که توش مرسومه چشم پوشی کرد. قبلاً خیلی چیزها شبیه همین که گفتم در طایفه ما رسم بوده اما الان دیگه از بین رفته و نسل جدید دیگه بهش اهمیت نمیده. یکی دیگه از رسم و رسومات بد که سالهاست از بین رفته این بود که پسر خان از هر دختری که خوشش میومد باید همسرش میشد وگرنه شر به پا میکرد اما بعد از اینکه قدرت خوانین از بین رفت به مرور اینجور مسائل هم کمتر شد نمونش همین خواهر من وقتی پسر خان خواستگارش شد با اینکه دوران خان سالاری تمام شده بود پدرم از ترس خان و خانزاده میخواست مهناز رو به او بده اما مهناز محکم جلوش ایستاد و قبول نکرد و زیر بار زور نرفت و یه روز هم برای همیشه ناپدید شد بعدها فهمیدیم که با اسماعیل فرار کرده و بلافاصله در دفتر ثبت ازدواج در شهرکرد با هم عقد کرده اند.
مادر پرسید دفتر دار چگونه بدون حضور ولی عروس، او رو عقد کرده بود؟
آقای بهرامی گفت این اتفاق چند سال بعد از انقلاب رخ داد اون زمان کشور درگیر جنگ بود و خیلی حکومت حواسش به اصلاح قوانین ازدواج نبود و دفاتر ثبت ازدواج هم برای این موضوع سخت گیری نمیکردند. گویا اسماعیل و خواهرم هم دو تا شاهد از تو خیابان برده بودند و کارشونو راه انداخته بودند بعد ادامه داد فرار خواهرم برای خانواده ما ننگ بزرگی بود و اگر اون روزها پدرم دستش به خواهرم میرسید برای برگرداندن آبروی از دست رفته خودش خواهرم رو میکشت. از طرفی اسماعیل هم بخاطر اینکه این کار رو کرده بود به شدت از چشم پدرش افتاد و همه جا اعلام کرده بود او دیگه پسری به نام اسماعیل ندارد و حاضر نیست او رو ببیند.
خانزاده هم که دستش از مهناز کوتاه مانده بود گفته بود هر زمان و هر جا که اسماعیل رو ببیند می کشد و داغشو به دل خواهرم می گذارد و مدتی بعد با دختر دیگری از اهالی محل ازدواج کرد.
چند سالی از اسماعیل و مهناز بی خبر بودیم تا اینکه سال ۷۴ که حدود هفت هشت سالی از ناپدید شدن آنها میگذشت یکی از اهالی محل به نام نجفقلی که دلال گوسفند بود اسماعیل رو در استان شما و همین شهر دیده بود و اومد این خبر رو در محل پخش کرد.
نه پدر مادر من و نه پدر مادر اسماعیل دیگه رغبتی برای پیدا کردن آنها نداشتند و گفتند اونها هفت سال پیش برا ما مرده اند.
من از بچگی به خواهرم علاقه زیادی داشتم و وقتی فهمیدم توی این شهر ساکنند تصمیم گرفتم بیام و پیداشون کنم. برا همین رفتم پیش نجفقلی که اسماعیل رو دیده بود. او گفت «اسماعیل رو تو این شهر و برای لحظه ای کوتاه تو یه کارگاه چوب بری به نام چوب بری شاهین پور دیدم صداش کردم و به سمتش رفتم اما او خودش رو از من مخفی کرد و همکارش رو جلو فرستاد. همکارش هم گفت ما چنین شخصی با این اسم و رسم اینجا نداریم و منو دست به سر کرد اما من مطمئنم که خودش بود»
بدون اینکه به کسی بگم به بهانه خرید فرش به این شهر اومدم تا اینکه بالاخره اون کارگاه و اسماعیل را پیدا کردم (او اسم و فامیلش رو عوض کرده بود و مهرداد شاهین پور گذاشته بود و یه کارگاه چوب بری خیلی بزرگ با همین نام به راه انداخته بود و چند نفر براش کار میکردند)
اسماعیل از دیدن من وحشت کرد اما من به او اطمینان دادم که از بابت من نگران نباشه و منو دوست خودش بدونه و ازش خواستم منو پیش خواهرم ببره تا او رو ببینم.
اونها یه خونه اجاره کرده بودند و عاشقانه و با دل خوش توش زندگی میکردند خواهرم از دیدن من خیلی خوشحال شد و چند روزی من مهمان آنها شدم. اون زمان هنوز خواهرم بچه نداشت اما حامله بود یادمه از اسماعیل پرسیدم شما که خیلی وقته ازدواج کردید چرا تو این چند سال بچه نیاوردید گفت تا حالا شرایط بچهدار شدن نداشتیم.
خواهرم از سختی هایی که این چند سال کشیده بود برام گفت اما خوشحال بود که بالاخره زندگی شون سر و سامان گرفته بود
از حرفاش فهمیدم اونا تو اون چند سال سختی های زیادی پشت سر گذاشته بودند تا تونسته بودند اون کارگاه را راه اندازی کنند و اون کارگاه و یه نیسان وانت تمام دار و ندارشان بود. روزی که ازشون جدا میشدم تا به شهرم برگردم. خیلی بشون گفتم به دیار مون سر بزنید اما آنها گفتند هنوز برا این کار زوده ولی حتماً یه روز میآییم اما متأسفانه هیچ وقت این اتفاق نیفتاد.
من که با اشتیاق به حرفهای آقای بهرامی گوش میدادم پرسیدم چرا نکنه اتفاقی براشون افتاد؟
آهی کشید و گفت اون موقع مثل الان موبایل نبود اما کارگاه و خونشون تلفن داشتند که شماره هر دو رو به من داده بودند و من از همون طریق با آنها در تماس بودم. و حتی خانواده ام از این موضوع بیخبر بودند. یادمه ۳۰ شهریور بود به اسماعیل زنگ زدم خیلی خوشحال بود پرسیدم چی شده گفت امروز خدا یه دختر به ما هدیه داد و ما هم اسمشو گذاشتیم هدیه. همچنان با خواهرم و اسماعیل در تماس بودم تا اینکه چند ماهی از تولد هدیه گذشت. یادمه تو چله زمستان بود یه روز زنگ زدم تا با خواهرم احوالپرسی کنم کسی جواب نداد. به کارگاه اسماعیل زنگ زدم اونجا هم کسی جواب نداد. یه هفته بیشتر به همین منوال گذشت و من روز به روز نگران تر می شدم تا اینکه تصمیم گرفتم بیام ببینم چه اتفاقی افتاده. دوباره به خانوادم گفتم برای تجارت فرش میرم و راهی این شهر شدم وقتی به اینجا رسیدم مستقیم به در کارگاه اسماعیل رفتم و صحنهای دیدم که دنیا بر سرم خراب شد پارچه سیاهی به در کارگاه آویزان بود و در قفل بود. سراسیمه سراغ همسایهاش که کارگاه آهنگری داشت رفتم و جریان را پرسیدم. همسایه اش گفت ساعت ۲ شب ۲۵ دیماه تقریباً ده شب پیش معلوم نشد کدوم از خدا بی خبر وارد خونش شده بود و زن و شوهر رو با قمه کشته و فرار کرده بود.
این جمله رو آقای بهرامی با چنان سوز و حسرتی گفت که ناخواسته جیغ کشیدم.
آقای بهرامی هول شد و سکوت کرد. ازش عذرخواهی کردم و منتظر ادامه صحبت هاش شدم اما آقای بهرامی گفت منو ببخشید که ناراحت تون کردم و بلند شد که بره.
باز عذرخواهی کردم و گفتم آقای بهرامی فکر نمیکنم شما فقط برای تعریف کردن این خاطره تلخ خواسته بودین با ما صحبت کنید حتماً موضوع مهمی میخواستید بگید. پس لطفاً بنشینید و ادامه بدید.
آقای بهرامی گفت آخه حال شما مساعد نیست و من بیش از هر چیز نگران حال شمایم.
گفتم نگران نباشید حالم خوبه.
سعید دست دور گردنم انداخت نوازشم کرد و لبخند زنان گفت آقای بهرامی لطفاً شما ادامه بدید من مواظبشم.
آقای بهرامی نفس عمیقی کشید و ادامه داد اون خبر چنان هولناک بود که همان جا تو کارگاه آهنگری همسایه تو سرم زدم و از هوش رفتم وقتی به هوش اومدم عده زیادی دورم جمع شده بودند و هر کی یه چی میپرسید یکی میگفت تو با آقای شاهین پور چه نسبتی داری و اون یکی میگفت چرا الان پیدات شده و دیگری میگفت تو اگه برادر زن آقا مهردادی تا الان کجا بودی و خلاصه به من مشکوک شدند و منو تحویل پلیس دادند. فکرشو بکنید دلم داشت از غصه میترکید که تازه سر از بازداشتگاه در اوردم. مدت ده روز در بازداشت بودم و روزی یکبار بازجویی میشدم و هر روز یکبار تمام سرگذشت آنها و اتفاقات اخیر رو بازگو میکردم.
بالاخره بعد از ده روز بازپرس پرونده بهم گفت قاتل خواهرت و شوهر خواهرت پیدا و دستگیر شد گفتم کی بود گفت با توجه به اظهارات شما و اطلاعاتی که در اولین بازجویی به ما دادید بلافاصله مکاتباتی با همکارامون در استان شما انجام دادیم و صحت گفته های شما تأیید شد و فهمیدیم باید دنبال قاتل اسماعیل تو شهر شما بگردیم. پرسیدم پس چرا منو آزاد نکردید. معذرت خواهی کرد و گفت برای پیدا کردن قاتل بهتر بود داستان این جنایت در محل شما مخفی بمونه تا پلیس راحت تر کارشو انجام بده. گفتم حالا میشه بگید قاتل کی بوده؟ گفت وقتی بری شهر خودت میفهمی.
گفتم به سر جنازه عزیزانم چی اومد. بازپرس گفت قبل از اینکه سر و کله شما پیدا بشه کسی تو این شهر نمیدونست که آنها کس و کاری دارند بنابراین تا چند روز بعد از فوتشون چون کسی به عنوان ولی دم برای دریافت جنازه ها اقدام نکرد و با توجه به شهادت مردم محل که گفته بودند این خانواده کس و کاری نداشتند حاکم شرع مجوز دفن جنازه ها رو داد و آنها به وسیله مردم محل (دوستان و همسایگان) در قبرستان ….، قطعه… دفن شدند.
اشک از چشمای آقای بهرامی جاری شد و گفت و به همین راحتی اون دو کبوتر عاشق و دلباخته صرفاً به جرم عاشقی کاملاً غریبانه از این دنیا پر کشیدند و زیر خاک آرمیدند.
هر سه به او تسلیت گفتیم و وقتی آرام شد گفتم من در مورد ایل بزرگ بختیاری ویژگی های خوب زیاد شنیده بودم اما دیگه نمیدونستم اینگونه عاشق کشند.
آقای بهرامی گفت وقتی پای تعصبات قومی وسط باشه عشق و عاشقی معنایی نداره. قوم بختیاری حتی فرزند رو فدای عقایدشان میکنند. حالا چه درست باشه چه اشتباه. البته چند سالی هست که دیگه مثل سابق نیست و اوضاع کمی فرق کرده.
سعید پرسید بالاخره قاتل کی بود؟
آقای بهرامی گفت وقتی به شهرم رفتم فهمیدم با توجه به اظهارات من اولین مظنون همون خانزاده بوده، برای همین پلیس در اولین اقدام او و خانواده اش رو برای بازجویی می برند. در بازجویی همسر خانزاده که احتمالاً از چیزی خبر نداشته گفته بود که شوهرم در تاریخ مذکور دو شبانه روز نبوده و خانزاده هم نتوانسته بود دلیل مشخصی برای غیبت خود ارایه دهد و با توجه به شواهد و مدارک موجود که از صحنه جرم در پرونده موجود بوده مجرم شناخته شده بود و خودش به قتل اعتراف کرده بود.
با نگرانی پرسیدم چه بلایی سر بچه اورد؟ نگید که او رو هم کشته بود.
آقای بهرامی گفت میبینم خیلی نگران اون بچه ای! منم مثل شما از همان روز اول نگران بچه بودم و تو بازداشتگاه همش هنگام بازجویی سراغ بچه رو میگرفتم تا اینکه یه روز بازپرس بهم گفت همسایه ها گفته اند که ساعت حدود دوی شب با صدای جیغ و داد وحشتناک زن همسایه از خواب بیدار شدیم و تا اومدیم بیاییم بیرون صدای زن همسایه قطع شد و بلافاصله مردی رو دیدیم که نوزاد همسایه رو در حالی که گریه میکرد بغل گرفته و از پشت بام در حال فراره، تا اومدیم او رو بگیریم خودشو از پشت بامها به کوچه پشتی رساند و ناپدید شد. حدود دو ماه بعد از فوت خواهرم و شوهرش برای اولین بار تونستم به اعترافات قاتل دسترسی پیدا کنم او گفته بود « وقتی نجفقلی محل اختفای اسماعیل رو تو شهر پخش کرد، آرام و قرار نداشتم تا او رو پیدا کنم و به حرفی که زده بودم عمل کنم. بالاخره یه روز آدم فرستادم از زیر زبان نجفقلی محل زندگی شو در اوردم و شبانه راهی شدم. روز بود که به اونجا رسیدم و محل کارشو پیدا کردم صبر کردم تا اینکه غروب شد و کارش رو تعطیل کرد و سوار ماشین به سمت خونه رفت تعقیبش کردم تا اینکه خونشو یاد گرفتم و جوانب رو سنجیدم و باز صبر کردم تا شب از نیمه گذشت و همه شهر به خواب رفت. دزدکی وارد خونش شدم. در حالی که به یه دستم قمه و به دست دیگه چراغ قوه گرفته بودم بی سر صدا گشتم تا محل خوابشو پیدا کردم و تا اومد چشم باز کنه و متوجه من بشه چند تا قمه توی قلبش فرو بردم زنش از خواب بلند شد و در حالی که داد و فریاد میکرد به سمتم حمله کرد منم صداشو بریدم. میدونستم که از صدای جیغ و داد زن اسماعیل حتما همسایه ها بیدار شده اند و به احتمال زیاد جلومو خواهند گرفت. برای همین بچه رو بغل کردم و فرار کردم تا در صورت نیاز از او به عنوان گروگان استفاده کنم اما کسی جلومو نگرفت و من به راحتی از مهلکه گریختم سراغ ماشینم که چند کوچه آنطرفتر پارک کرده بودم رفتم و سوار شدم و بلافاصله شهر رو ترک کردم. وقتی به خارج از شهر رسیدم و خیالم راحت شد که کسی تعقیبم نمیکنه بچه رو در حالی که گریه میکرد کنار در ورودی پارکینگ ماشین های سنگین گذاشتم و به شهر خودم برگشتم.
پرسیدم بعداً کسی سراغ بچه رفت؟
گفت متأسفانه غیر از من کسی به فکر او نبود منم وقتی فهمیدم بچه تا آخرین لحظه دست اون جانی زنده بوده با اینکه دو ماه از اون شب گذشته بود به امید پیدا کردنش بی درنگ به این شهر اومدم و به سراغ پارکینگ کامیون رفتم و موضوع رو به نگهبان گفتم. اما نه نگهبان و نه راننده کامیون هایی که باشون صحبت کردم از چیزی خبر نداشتند.
به هر دری میزدم تا شاید ردی از بچه پیدا کنم. ولی چطوری باید یه بچه شیرخواره رو که هیچوقت ندیده بودم پیدا میکردم؟ یادمه یه بار از پلیس پرسیدم اگه بچه شیرخواره ای پیدا بشه کجا تحویل میدن؟ گفت بهزیستی. یادمه چهار پنج روز مونده به عید ۷۵ رفتم بهزیستی و کل ماجرا رو برای رئیس بهزیستی شرح دادم. او گفت ما همچین موردی اینجا نداریم. گفتم اگه در آینده داشتید به من اطلاع میدید؟ گفت فقط در صورتی که دستور قضایی داشته باشید اطلاع میدیم. رفتم دادگاه تا نامه بگیرم ببرم بهزیستی تحویل بدم که اگر به چنین موردی برخوردند اطلاع بدند که دادستان گفت فقط باید ولی بچه باشید تا ما این اجازه رو به شما بدیم. ماجرای زندگی خواهرم و اسماعیل رو براش گفتم و به پاش افتادم و التماس کردم گفت اجرای قانون که به خواهش و تمنا نیست. با توجه به گفته خودت که میگی پدر و مادر بچه مرده اند در صورتی که بچه زنده باشه و او رو به بهزیستی سپرده باشند فقط پدربزرگ پدری ولی او محسوب میشه و میتونه برای بردن او اقدام کنه. مگر اینکه او قانونا حضانت طفل رو به دیگری سپرده باشه.
عید ۷۵ رسید و من به شهرم برگشتم تا بسا بتونم پدر اسماعیل رو راضی کنم برای پیدا کردن بچه اقدام کنه اما او حتی حاضر نشد به حرفام گوش بده.
یک ماه بعد از عید از دادگستری این شهر به من زنگ زدند و احضارم کردند. فکر کردم ردی از بچه پیدا شده با خوشحالی شبانه راه افتادم و صبح اینجا بودم وقتی به دفتر قاضی رفتم دفتر دار گفت حتماً در جریانی که خانه ای که خواهرت و شوهرش توش ساکن بودند اجاره ای بوده؟ گفتم آره میدونم. گفت مالک خونه چندین بار درخواست تخلیه خونشو کرده و ما هر بار به پدر طرفین اطلاع دادیم که بیان و تکلیف اموال و اسباب اثاثیه خونه رو مشخص کنند آنها هیچ اقدامی نکردند. و از آنجایی که شما بیش از هر کسی پیگیر این پرونده بوده اید از شما خواستیم بیایید اینجا تا به عنوان امین خانواده متوفی وسایل خونه رو تحویل شما بدیم. اما کارگاه چوب بری آقای مهرداد شاهین پور همچنان پلمپ میمونه تا روزی که وارث یا وارثان مرحوم اقدام کنند. با ناراحتی گفتم منو از شهرم کشیدید اینجا تا بگید امین خانواده ام و ۴ تا وسیله خونه رو دستم بزارید من خواهر زادم رو میخوام. منو فرستاد پیش قاضی. قاضی هم عین حرفهای دادستان رو زد و گفت اگه بچه ای در کار باشه باید ولی او اقدام کند که چون اقدامی نکرده، نشان میده او تمایلی به پیدا شدن بچه ندارد. منم گفتم حالا که اینطوره منم امین آنها نیستم پس چرا میخواهید ۴ تیکه وسیله خونه به من بدید و برا من درد سر ایجاد کنید؟ گفت چه دردسری؟ گفتم اگه یه روز مردم بفهمند و بگن من اموال اسماعیل رو بالا کشیدم چه جوابی میتونم به آنها بدم. قاضی گفت وقتی صاحبخانه خونش رو میخواد به نظر تو باید اسباب اثاثیه منزل رو چکار کنیم؟ گفتم بدید به ۴ نفر نیازمند استفاده کنند ثوابش هم برسه به خودشون. گفت قانون این اجازه رو به ما نمیده چون ممکنه یه روزی سر و کله وراث پیدا بشه و ادعای مال و اموال بکنند. فکری کردم و گفتم مگه قرار نیست کارگاه چوب بری پلمپ بمونه دستور بدید وسایل خونه رو هم به اونجا منتقل کنند و دوباره پلمپ کنید تا بالاخره یه روزی یکی بیاد و صاحبش بشه. قاضی گفت ولی ممکنه اونجا همه وسایل خونه نابود بشه. گفتم ای آقا. اونایی که باید از این وسایل استفاده میکردند الان زیر خروارها خاک خوابیدند، دخترشون هم که معلوم نیست زنده ست یا مرده بعد شما نگران ۴ تیکه وسیله خونه اید. قاضی متقاعد شد و دستور داد نماینده قضایی بیاد از وسایل صورت برداری کنه و بعد همه رو به کارگاه چوب بری منتقل کردند و خونه رو به صاحبش دادند.
آقای بهرامی اینو گفت و از جاش بلند شد و سمت تابلو فرش «عشق تا ابد پایدار» که به ما هدیه داده بود رفت و دستی روش کشید و گفت چه کار خوبی کردید این رو به دیوار خونتون زدید.
این تابلو فرش دسترنج خواهر عزیزم و تنها چیزی بود که من به عنوان یادگاری از وسایل اون خانه برداشتم تا مثل جونم ازش مراقبت کنم تا روزی که…
آقای بهرامی ادامه حرفشو خورد. پرسیدم تا روزی که چی؟
گفت تا روزی که دو تا عاشق واقعی مثل خواهرم و اسماعیل پیدا بشه و به اونا هدیه بدم.
گفتم ولی به نظر من بهتر بود تنها یادگار خواهر عزیزت رو پیش خودت نگه میداشتی.
اومد روی مبل نشست و گفت اینو بخشیدم چون به زودی یادگار واقعی خواهرم رو که دختر نازنینش هست پیدا میکنم.
گفتم امیدوارم اینطور بشه.
سعید گفت من کارگاه چوب بری مهرداد شاهین پور رو دیدهام اون مکان الان در یکی از بهترین نقطه های شهر قرار داره و به نظرم ملک خیلی با ارزشیه، برام عجیبه که چرا هنوز پلمپ مونده و وارثان اسماعیل برا تصاحب اون اقدام نکردند.
آقای بهرامی گفت چون پدر مادر اسماعیل که قانونا تنها وارث او بودند قبلاً اعلام کرده بودند که پسری به نام اسماعیل ندارند، حتی یکبار سر خاک پسرشان نرفته بودند و مهمتر اینکه دنبال پیدا کردن فرزند گمشده پسرشون هم نرفتند، حالا شما بگید اونا چطور میتونستد با اون همه بی تفاوتی که در حق پسرشون کرده بودند بیان و اموالش رو صاحب بشوند. بی شک اگر چنین میکردند تو محل آبرویی براشون نمی موند.
مامان گفت اینا رو ولش کن به نظر من شما از گفتن این ماجرا هدفی داشتید پس چرا راحت نمی گید از ما چه می خواهید؟
آقای بهرامی سرشو پایین انداخت و مدتی سکوت کرد بعد سرشو بلند کرد و گفت چطوری بگم! بعد چند لحظه به من نگاه کرد و دوباره اندکی سکوت کرد در نهایت گفت من از عروس شما مژده خانم انتظار دارم منو برای رسیدن به خواهر زادم کمک کنه.
سعید گفت شما از کجا مطمئنید او هنوز زنده ست.
آقای بهرامی گفت یه حسی به من میگه او زنده است.
برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت بعد سعید به من گفت عزیزم میتونی کمکش کنی؟
گفتم چه کاری از دست من بر میاد؟
گفت فکر کن ببین هیچ وقت دختری در بهزیستی نداشتید که ۳۰ شهریور ۷۴ به دنیا اومده باشه؟
گفتم این که ملاک نمیشه. اکثر کودکانی که به بهزیستی سپرده میشن سر راهی و بی نام و نشانند که ابتدا بهزیستی یه اسم و فامیل و یه تاریخ تولد فرضی براشون انتخاب میکنه و منتظر میمونه تا سرپرستی برای او پیدا بشه. اگه تا مدتی این اتفاق نیفتاد قبل از اینکه به مدرسه بره براش با همان هویت شناسنامه رسمی میگیره. بعد به آقای بهرامی گفتم به قول شما اون دختر در اواخر شهریور ۷۴ به دنیا اومده پس اگر زنده باشه تا چند روز دیگه ۲۳ ساله میشه میخوام بگم او الان دیگه دختر جوانی شده و داره یه گوشه برا خودش زندگی میکنه. پس اولا پیدا کردنش به این راحتی نیست در ثانی گیریم پیداش کردی دیگه حالا چه دردی از او دوا میکنی؟
آقای بهرامی اشکش جاری شد و گفت آره کاملاً حق با شماست الان دیگه او هیچ نیازی به من نداره این منم که به او احتیاج دارم. من خودم میدونم که هرگز نمی تونم دردی از او درمان کنم اما او تنها یادگار خواهر عزیزم و تسکین دردهای دل منه. بعد همینطور که اشک میریخت رو به من کرد و پرسید آیا به نظر تو کارم اشتباهه و نباید دنبالش بگردم؟ اگر نظر شما اینه بگید تا دیگه دنبالش نگردم!
بی درنگ گفتم پیداش کنی که چی بشه؟ پیداش کنی تا کوهی از غم روی شونه هاش بزاری و بش بگی هیچ کس او و پدر و مادرش رو نمیخواسته. بش بگی پدر مادرشو به جرم عاشقی آواره کردید و اونا رو به کام مرگ فرستادید من که اگه جای او بودم ترجیح میدادم هیچوقت این موضوع رو ندونم چون بی شک دلم برای پدر مادری که عاشقانه دل به هم داده بودند و دچار چنین سرنوشت تلخی شده بودند تا ابد میسوخت.
آقای بهرامی مدتی حیرت زده نگام کرد و گفت بله کاملاً حق با شماست این نهایت خودخواهی منه که بخوام زندگی او رو خراب کنم تا خودم آرام بگیرم بعد از جاش بلند شد و گفت همگی منو ببخشید که این موقع شب مزاحمتون شدم و باعث ناراحتیتون شدم.
بعد رفتن آقای بهرامی سمت تابلو فرش رفتم و دستی روی نوشته اش کشیدم. اینقدر در اون تابلو احساس نهفته بود که انرژی بالایی تمام وجودمو فرا گرفت و با خود گفتم بی شک خواهر آقای بهرامی با هر گرهی که در این فرش زده علاقه خودش به اسماعیل رو گره می زده. همینطور که داشتم با دقت بش نگاه میکردم نوشته ای خیلی ریز نظرم رو به خودش جلب کرد. سرم رو نزدیکتر بردم و دیدم نوشته شده «مهناز و اسماعیل» آهی کشیدم و گفتم افسوس که زمینیان نتونستند عشق پاک شما رو درک کنند و شما رو به آسمان فرستادند تا عشقتان تا ابد پایدار بمونه.
توی تختم دراز کشیده بودم که سعید اومد و مثل هر شب کنارم دراز کشید دست دور گردنم انداخت و مشغول نوازش کردن و شیطنت شد اما من مژده همیشگی نبودم و حوصله همراهی و شیطنت نداشتم. سعید که متوجه بیحوصلگیم شد آرام گرفت و گفت عزیزم به چی فکر میکنی؟
آهی کشیدم و گفتم میدونی سعید؛ موقعی که آقای بهرامی داشت سرگذشت خواهرش را میگفت من در تمام مدت فکرم پیش اون دختری بود که دست روزگار چنین ظالمانه او رو از دامان پر مهر پدر و مادرش جدا کرد و به نا کجا آباد برد و هنوز دارم به سرنوشت اون بچه فکر میکنم. به نظر تو چی ممکنه سر دختره اومده باشه؟
سعید گفت تو نبودی که همش میگفتی خدا بنده هاشو رها نمیکنه!؟
حرف سعید مثل آب روی آتش آرامم کرد و گفتم آره حق با توی مطمئناً خدا او رو رها نکرده. بعد بهش گفتم سعید؛ به نظر تو من کار درستی کردم که به آقای بهرامی گفتم دیگه دنبال خواهر زادش نگرده؟
گفت چی بگم ، نظر دادن در این مورد خیلی سخته. و چون تو گذشته ای شبیه اون دختر داشتی خیلی بهتر از ما میتونی او رو درک کنی. اما باید این رو هم در نظر بگیری که ممکنه او الان تو شرایطی باشه که بیشتر از هر زمانی به یه حامی احتیاج داشته باشه. در ضمن اینو هم فراموش نکن که او اگه زنده باشه، الان تنها وارث پدرشه و قانونا مالک اون کارگاه چوب بری میشه که سرمایه خیلی بزرگیه و میتونه زندگی شو از این روبه اون رو بکنه.
یاد گذشته ام افتادم و گفتم آره یه جورایی درست میگی اما من در تمام اون سالهایی که بی کس و به شدت نیازمند بودم بزرگترین درد برام این بود که چرا بی اصالت و بی هویتم. همیشه دلم میخواست بدونم من کیم و پدر مادرم کیه؟ خیلی برام مهم نبود که آدم حسابی بوده اند یا نه! پولدار بوده اند و مرا گم کرده اند! یا فقیر بودهاند و از فقر مرا رها کرده اند؛ تنها ترسم این بود که نکنه نطفه ننگین یک هم آغوشی کثیف باشم. حالا که فکرشو میکنم میبینم من اگر جای اون دختر بودم و میدانستم که فرزند مهناز و اسماعیلم خیلی خوشحال میشدم و به خودم می بالیدم که با اصالت و با هویتم، و نطفه یک عشق پاک و جاودانه ام.
سعید گفت اگه دوست داری فردا صبح همینو به آقای بهرامی بگو.
گفتم نه هنوز زوده میخوام وقتی که مهسا، مریم و زینب از ماه عسل برگشتند همه دوستام را جمع کنم و این موضوع را به آنها هم بگم ببینم نظر آنها چیه چون به قول تو آنها هم شرایطی مثل اون دختر داشتند و بهتر از هر کسی میتونند شرایط او را درک کنند.
سعید گفت شاید یکی از خود شما خواهر زاده گمشده آقای بهرامی باشید.
گفتم بعید نیست پس لازمه در فرصتی مناسب سراغ رئیس بهزیستی برم و ازش بخوام پرونده ام رو بده مطالعه کنم و بفهمم اولین بار چطوری شده که سر از بهزیستی در اوردم.
سعید گفت مگه مشخص میشه؟
گفتم تا جایی که من اطلاع دارم هر بچه ای که به بهزیستی تحویل داده میشه بلافاصله براش پرونده درست میکنند و توش قید میکنند که او چه تاریخی، توسط چه کسی ، با چه شرایطی و در کجا پیدا شده.
گفت خب اینکه خیلی خوبه تو اگه بتونی به پرونده دخترانی که در سال ۷۴ به بهزیستی تحویل داده شده اند دسترسی پیدا کنی با توجه به تاریخ مفقود شدن خواهر زاده آقای بهرامی و محلی که خانزاده عوضی او را رها کرده میتونی به راحتی ردی از دختره پیدا کنی.
گفتم آره درست میگی اما به شرط اینکه رییس اجازه دسترسی به پرونده ها رو به من بده اما میدونم که نمیده چون اطلاعات مربوط به هر کسی محرمانه ست و دست دیگران نمیدن.
گفت اگه پرونده هر کس رو به خودش میدن، میتونید همگی با هم برید و هر کس پرونده خودشو بگیره مطالعه کنه.
گفتم ایول این پیشنهاد خوبیه بعد به سمتش چرخیدم و گفتم حالا دلم میخواد مثل همیشه جرم بدی.
بلند شد نشست رکابی اش رو کندم دوباره دراز کشید و کمرشو بالا داد، دست انداختم به شورت و شلوارکش و یه جا کندم و خم شدم و کیرشو کردم تو دهنم. مثل همیشه دستی روی کوپلهای کونم کشید و گفت ای جاااانم چه کون خوش فرمی و مدتی اونا مثل ژله لرزوند بعد با یه فن بارانداز منو روی تشک خوابوند در چشم بر هم زدنی سوتینمو کند و چشمش که به ممه هام افتاد کرد تو دهنش و مدتی که خورد نشست و هیکلم رو بر انداز کرد و گفت بنازم به این اندام که روز به روز خوشگلتر و جذاب تر میشه. بعد شورتمو پایین کشید و مشغول خوردن کسم شد کمی بعد وقتی حسابی حشری شد گفت اینجوری فایده نداره پاشو بشین رو دهنم و بلافاصله طاقباز خوابید. بلند شدم و با کس و کونم رو دهنش نشستم. لعنتی چنان با اشتها و پر سر و صدا میخورد که به دو دقیقه نرسیده ممه هام رو محکم فشار دادم و رو دهنش ارضا شدم.
از زیرم در اومد و داگیم کرد بعد چند نا اسپنک رو کونم زد و کیرشو با تمام قدرت تا ته، توی کس لیزم فرو کرد و به مدت ربع ساعت چنان منو گایید که دو بار دیگه ارضا شدم و در آخر آبشو رو صورتم پاشید.
روز بعد وقتی مهمون ها رو بدرقه کردیم سعید به دنبال آنها از خونه بیرون زد و من رفتم پیش مامان تا بش بگم دیشب قبل از خواب چه تصمیمی گرفتم.
چند روز گذشت همه دوستام از ماه عسل برگشتند و من یه شب همه دوستام رو به خونه دعوت کردم بعد از پذیرایی، از سعید، رضا، داوود و رامین خواستم مدتی ما رو تنها بذارند سپس ابتدا به دوستام گفتم که این موضوع باید بین ما بمونه و جایی درز نکنه یعد داستان خواهر زاده آقای بهرامی رو به اتفاق مامان برا دوستام تعریف کردیم اونا هم از شنیدن موضوع تحت تاثیر قرار گرفتند و در نهایت همگی هم نظر شدیم که از بهزیستی بخواهیم یه سری کپی از مدارکمون در اختیار ما قرار بده. بعد اگه هیچکدام از ما دختر مورد نظر نبود دنبال دیگر دختران هم سن و سال بگردیم تا شاید بتونیم خواهر زاده آقای بهرامی رو پیدا کنیم و بش برسونیم.
گفتم من فردا میرم و با رئیس بهزیستی صحبت میکنم و به شما اطلاع میدم.
مامان گفت فکر کنم نتیجه نهایی کنکور هم اومده.
سوسن گفت آره اومده.
مامان گفت پس اگه اینطوره به احتمال زیاد چند تا از کنکوری های امسال که دانشگاه دولتی قبول نشدند بزودی از بهزیستی اخراج و بی خانمان میشن.
زهرا گفت آره قطعاً همینطوره.
مامان گفت فردا وقتی رفتی اونجا آمار اونا رو در بیار و به من اطلاع بده، چه دختر چه پسر.
گفتم چشم مامان.
مهشید به مامان گفت فکر نمی کنید همین تعداد نیرو که هست برا فروشگاه کافی باشه.
زینب گفت احتمالا مامان قصد داره آنها رو جایگزین ما سه نفر که ازدواج کردیم و تو که قراره بزودی ازدواج کنی و از این شهر بری بکنه.
مهسا گفت من که راضیم برم تا یکی از آنها جای من بیاد به هر حال نباید گذشته خودمونو فراموش کنیم یه روزی مامان از ما حمایت کرد تا اینکه ما سر و سامان گرفتیم حالا دیگه ما شوهر داریم و آنها نیاز به حمایت دارند.
مریم گفت حق با مهسا ست منم از صمیم قلب حاضرم جامو به یکی دیگه بدم.
مامان گفت حرف زیادی نباشه. از فردا هر سه شما باید سر کار باشید در ضمن نگران آنها هم نباشید با اومدن آنها فروشگاه رو دو شیفته میکنیم تا موقتا آنها هم سرگرم بشن اما در آینده نه چندان دور من برنامه های زیادی دارم که به نیروی زیادی نیاز پیدا میکنیم.
مریم گفت میشه به ما هم بگید چه برنامه ای داری؟
بجای مامان من گفتم مامان نظرش اینه یه کارگاه تولید پوشاک داشته باشیم و کارآفرینی کنیم اما سعید دوست داره تالار داشته باشیم. حالا معلوم نیست کدوم یک از اینها رو عملی کنیم اما در هر صورت هر دو به نیروی جوان و شاداب نیازمنده.
روز بعد وقتی به اداره بهزیستی رفتم و از جلوی اتاق المیرا میگذشتم در اتاقش بسته بود و از صدای چند نفر که از اتاق میومد مشخص بود که ارباب رجوع داره و طبق معمول با آنها بحث میکشید. از پلهها بالا رفتم و به دفتر رئیس که وارد شدم متوجه شدم رئیس مثل خیلی وقت ها حضور ندارند. مدتی منتظر ماندم ولی فایده نداشت داشتم بر میگشتم که باز از جلوی اتاق المیرا عبور کردم دیدم در بازه و تنها نشسته. منو دید و صدا زد. رفتم پیشش گفت یادته اون روز که دیده بودی من اون دختره عوضی رو زیر گرفتم چه دور برداشته بودی و اینجا برا من خط و نشون میکشیدی؟ پس چی شد؟ چرا منو زندان نکردند؟ و نتونستی منو از پشت این میز تکان بدی؟
خندیدم و گفتم واقعا برات متاسفم که نفهمیدی همه اون بلایی که اونروز به سر تو و داییت اومد کار من بود. من با نقشه قبلی جلو اومدم و تو رو تحریک کردم که تو پای داییتو وسط بکشی و من اینجا او رو جلوی کارمند ها سکه یه پولش کنم و به هدفم رسیدم اما هنوز باش کار دارم.
کمی فکر کرد و گفت الکی بزرگش نکن، قبل از اینکه تو بری پیش پلیس، پلیس از همه چی خبر داشت و اومد سراغم اما چه فایده؟ دیدی که خیلی راحت رضایت گرفتم و آب از آب تکان نخورد.
گفتم فقط یه چیز محض اطلاع بهت میگم تا حالت جا بیاد، آقای رامین نیاکان افسر رسیدگی به پرونده تو، شوهر مهسا ست. همون خانم محترمی که تو همیشه تحقیرش میکردی، فکر کنم حالا دیگه با یه دو دو تا چهار تا متوجه میشی چرا اینقدر زود گند کارت در اومد و پلیس اومد سراغت و اجازه نداد دایی جونت هیچ غلطی بکنه.
گفت حالا که چی؟ دیدی که او هم نتونست هیچ غلطی بکنه و من رضایت گرفتم.
گفتم تو خیلی نفهمی که حتی متوجه نشدی اینکه بلایی سر اون دختره نیومد و دختره اومد رضایت داد همش لطف خدا بود. فکرشو بکن اگه اون دختره میمرد یا قطع نخاع میشد یا خدا به دل اون دختره نمی انداخت که بیاد رضایت بده الان تو کجا بودی غیر از اینکه الان زندان بودی و داشتی آب خنک میخوردی؟ اما تو خیلی قدر نشناسی. پس زیاد خوشحال نباش چون ملکه عذابت منم. و بزودی برنامه ای برات دارم که وقتی متوجه بشی به گوه خوردن می افتی.
خنده مسخره ای کرد و گفت بزرگتر از تو هم هیچ گوهی نمیتونه بخوره چه برسه به تو. فکر کردی چهار روزه قاطی آدم حسابی ها شدی خبریه که بیایی برا من اولدورم بولدورم کنی؟ نه؛ هیچ خبری نیست تو از نظر من همون دختر بی پدر مادری که بودی هستی.
یه سیلی تو گوشش زدم و سرش داد زدم این روزا سرم مشغول بود و نمیخواستم خودمو درگیر تو کنم اما حالا که فکرشو میکنم میبینم هیچ کاری مهمتر از ادب کردن تو ندارم پس بهتره خفه شی و تا یه ساعت دیگه از این اداره بیایی بیرون و به حرفام گوش کنی وگرنه تا شب نشده تو محل آبرویی برات باقی نمیذارم خودت که میدونی وقتی حرفی بزنم رو حرفم میمونم شوخی ام نمیکنم.
گفت عوضی اونبار یه سیلی بهم زدی پیگیری نکردم پررو شدی و دوباره زدی اما اینبار میرم شکایت میکنم و پدرتو در میارم.
گفتم حتما این کارو بکن. و ادامه دادم ببین اگه یادت باشه اون روز بهت گفتم یه ساعت وقت داری بری پیش دوستت و همه چی رو بگی و ازش طلب بخشش کنی اما تو حرفمو جدی نگرفتی و به دایی جونت متوصل شدی و دیدی که دایی جونت نتونست کوچکترین کاری برات انجام بده، اما اگه همون اول به حرفم گوش میدادی و میرفتی پیش دوستت و رضایتشو جلب میکردی حداقل آبرویت تو اداره نمی رفت. حالا هم دارم بهت اخطار میدم اگه تا یه ساعت دیگه نیومدی آبروتو میبرم تو که دوست نداری فیلم های سکسی که ازت دارم پخش بشه؟
یه دفعه رنگش مثل لبو سرخ شد و گفت فیییلم، چه فیلمی؟
گفتم وقتی اومدی میفهمی. حالا دیگه خود دانی.
از اداره بیرون زدم و خودمو سریع به خونه رسوندم و عکسهای لختی که ازش رو کاغذ چاپ کرده بودم و یه میکروفون شنود برداشتم و منتظر تماسش شدم. میدونستم که حتماً زنگ میزنه و این اتفاق افتاد رفتم و بیرون اداره سوارش کردم از چهرش وحشت میبارید اما سعی میکرد خودشو طبیعی نشون بده.
گفت چی داشتی تو اداره میگفتی فیلم سکسی کیو دیدی و با من اشتباه گرفتی.
گفتم نمیدونم شاید هم حق با تو باشه و من دارم اشتباه میکنم اما از یه چیزی مطمئنم و اونم اینه که چیزی هست که تو رو وحشت زده به اینجا کشیده غیر از اینه؟
گفت تو از من خواستی که بیام. وگرنه من…
حرفشو قطع کردم و خیلی خونسرد گفتم خودت خوب میدونی که چه آدم کثیفی هستی و برای چی اینجا نشستی پس تلاش نکن که خودتو آدم پاک و بی خبر از همه جا نشون بدی، من از همه کارهای تو خبر دارم اما برام مهم نیست که تو توی زندگی شخصیت چه کثافتی هستی. برا من این مهمه که توی کثافت لیاقت داشتن این شغل رو نداری. یادته برا اولین بار که بهم گفتی بی پدر و مادر و تحقیرم کردی چی گفتم؟ گفتم من تو رو از پشت این میز بر میدارم و وادارت میکنم به گدایی بیفتی و تو باور نکردی و هر بار بدتر کردی، مثل همین امروز که باز توهین کردی. بعد میکروفون شنود که اندازه یه نخود بود نشونش دادم و گفتم میدونی این چیه؟
در حالی که سرش پایین بود گفت نه.
گفتم این یه میکروفون شنوده که من از خیلی وقت پیش اونو به زیر میز اتاق تو چسبونده بودم و همین امروز برداشتم. علت این کارم این بود که به صحبتهای تو گوش بدم تا ازت یه نقطه ضعف بگیرم و به واسطه اون نابودت کنم. دختری بنام فرانک با تو دوست شده بود و هر روز دوستیتون صمیمی تر میشد تا اینکه کارتون به صحبتهای خیلی خفن کشید طوری که ازش میخواستی بیاد اداره و با هم میرفتید خونه شما و لز میکردید. مدتی بعد تصمیم گرفتید یه خونه اجاره کنید تا جای امنی برای سکس داشته باشید این بهترین فرصت برای من بود تا به چیزی که میخواستم برسم. روزی که خونه رو تحویل گرفتید شبانه چند نفر حرفه ای فرستادم تو خونه شما چند تا دوربین کار گذاشتند. فردای اون شب تو و فرانک وارد اون خونه شدید و با یه دیلدو که فرانک آورده بود به جون هم افتادید و سکس کردید و متاسفانه چیزهای که هرگز دوست نداشتید کسی ببینه من دیدم و ذخیره کردم جالبتر اینکه مدتی بعد از اینکه رفتید تو باز برگشتی و با دیلدو خود ارضایی کردی اینو گفتم که مطمئن بشی کسی اینها رو به من نگفته و من خودم همه چی رو دیدم بعد چند تا عکس که رو کاغذ چاپ کرده بودم جلوش گذاشتم و گفتم اینم مدرک.
المیرا زبونش بند اومده بود و داشت میلرزید
گفتم پس زبونت کجا رفت، چرا لالمونی گرفتی؟ میخوای بدونی برای دایی جونت که اینقدر بش مینازی چه خوابی دیدم؟ میخوام بعد اینکه تو رو تنبیه کردم برم سراغش و ازش بپرسم چرا پرونده شکایت منو تو سطل زباله انداخت؟ بعد با این عکس ها تحت فشارش بذارم و ازش بخوام استعفا بده. میخوام ببینم آبروی خواهر زادش مهمتره یا شغلش.
المیرا با چشمای ملتمسانه و گریان نگام کرد و باز چیزی نگفت.
گفتم آخی؛ زبونت بند اومده؟ تو که یه ساعت پیش میگفتی من هیچ کاری از دستم بر نمیاد.
اشکش جاری شد و گفت غلط کردم گوه خوردم هر بلایی دوست داری سرم بیار فقط آبرومو نبر.
گفتم نترس من مثل تو کثافت نیستم و نمیخوام آبروتو ببرم بعد از ظهر با اون دوستت که این کارها رو میکردی زنگ میزنی تا بگم کجا بیایید بعد اونجا من تکلیفتو روشن میکنم. حالا تا سکته نکردی زودتر از ماشین من گمشو پایین.
بعد از جدا شدن از المیرا به فرانک زنگ زدم. فرانک ابتدا مدتی گله کرد که ستاره سهیل شدی و کم پیدایی و از این حرفها ازش عذرخواهی کردم و گفتم شاید در ظاهر پیشت نبودم ولی همش به فکرت بودم و هستم بعد ماجرای امروز رو براش تعریف کردم و بش گفتم که به احتمال زیاد المیرا بهت زنگ میزنه تا جریان رو بهت بگه و ازت بخواد که همراهش بیایی تو باید قبول کنی.
گفت چرا؟
گفتم میخوام یه تیکه از فیلم رو تو گوشی بزنم بیارم نشونش بدم اون لحظه تو باید سعی کنی گوشی رو از من بگیری میخوام عکسالعملش رو ببینم و همچنین بهانهای داشته باشم که تو رو پیش خودم بیارم.
گفت منو پیش خودت ببری؟
گفتم آره مگه تو چند وقت پیش همینو نمیخواستی؟
گفت چرا ولی آخه چطوری؟
گفتم تو کاری که گفتم انجام بده با بقیش کار نداشته باش.
گفت باشه هر چی تو بگی.
بعد از تماس با فرانک رفتم خونه. یکی دو ساعت بعد مشغول آماده کردن ناهار بودم که فرانک زنگ زد گفت المیرا در حالی که وحشت کرده بود زنگ زد و گفت کاش مرده بودم و هیچوقت با تو دوست نشده بودم گفتم این رو من باید بگم که نزدیک بود مفت مفت به کشتن برم نه تو که میخواستی منو بکشی. گفت خوش به حالت که از هیچ چی خبر نداری. اگه بدونی چه اتفاقی افتاده میدیدی اگه مرده بودی بهتر بود. گفتم خودت بمیری چرا من بمیرم و قطع کردم. دوباره زنگ زد گفت تو واقعا نمیفهمی من چی میگم؟ من دارم میگم آبرومون رفت، بدبخت شدیم. گفتم چرا مگه چی شده؟ گفت مژده طاهری رو میشناسی؟ گفتم مژده طاهری کدوم خریه؟ گفت یادته قبلاً گفته بودم چند تا مددجو داشتم که یه بیوه زن اونا رو تحت حمایت خود گرفت و تو فروشگاه لباس بشون کار داد؟ گفتم آره یادمه که گفتی یکیشو به عنوان عروس خودش انتخاب کرد؟ گفت حالا همون دختره شده دشمن قسم خورده من و تصمیم داره منو نابود کنه. گفتم خب این مشکل توی به من چه ربطی داره؟ گفت اگه بگم چه ربطی داره مو به تنت سیخ میشه. گفتم بنال ببینم چی شده. گفت او از رابطه های سکسی ما فیلم داره. گفتم یه جور حرف می زنی انگار ما جلو دوربین سکس کردیم و او فیلم گرفته. دیدم زد زیر گریه و گفت دقیقا همینطوره که میگی. گفتم کسخل شدی؟ گفت نفهم چرا حالیت نمیشه داره آبرومون میره و ادامه داد امروز مژده اومد اداره باش بحثم شد و تهدیدم کرد برم بیرون باش حرف بزنم وگرنه میره تو محل آبرومو میبره. میدونستم کله خر تر از این حرفاست و یه چیزی تو دستش داره که اونطوری تهدیدم میکنه مجبور شدم برم ببینم چی میخواد بگه. گفت تو اتاق محل کارت شنود گذاشته بودم و از همه کارهایی که میکردی خبر داشتم. وقتی فهمیدم با چه هدفی همراه دوستت خونه کرایه کردی آدم فرستادم اونجا دوربین کار گذاشت و از سکستون فیلم گرفتم. خندیدم و گفتم برو بدبخت او خواسته با این حرفها تو رو بترسونه. همچین چیزی امکان نداره. گفت زر نزن مدرک تو دستش بود. گفتم راست میگی؟ شروع کرد قسم خوردن. خودمو وحشت زده نشون دادم و گفتم اگه اینطوره که به فنا رفتیم. گفت حالا چکار کنیم؟ بش گیر دادم و گفتم من اگه میدونستم تو اینقدر آدم پر حاشیه ای هستی به گور بابام میخندیدم باهات رفیق بشم. کاش قلم پام میشکست و هیچوقت پامو تو اداره تو نمیذاشتم و با تو رفیق نمیشدم که این بلا سرم بیاد آخه من این وسط چه گناهی داشتم که باید فدای کینه توزی شماها بشم. عصبانی شد و گفت حالا وقت این حرفاست من همین طوری دارم سکته میکنم بعد تو داری دنبال مقصر میگردی؟ گفتم حالا باید چکار کنیم؟ گفت بعد از ظهر آماده باش بیام دنبالت با هم بریم سراغش ببینیم چه خوابی برامون دیده. گفتم من نمیام. من از روبرو شدن با این آدم میترسم. گفت اگه خودش خواسته باشه هم نمی آیی؟ گفتم نمیدونم. گفت نمیدونم چیه؟ لااقل تو یکی دیگه لج این عوضی رو در نیار بیا بریم ببینیم میتونیم راضی اش کنیم آبروریزی راه نندازه.
ظهر موقع صرف ناهار مامان هم پیش ما بود قبل از اینکه میز را بچینم ازم پرسید امروز رفتی بهزیستی چی شد؟
گفتم رفتم ولی رییس اونجا نبود و در عوض موقع برگشتن با المیرا برخورد کردم بعد کل ماجرایی که پیش اومده بود و برای مامان و سعید تعریف کردم و گفتم بعد از ظهر مجددا قراره او رو ببینم و تکلیفشو روشن کنم.
مامان گفت مواظب خودت باش.
گفتم چشم مامان.
سعید پرسید پس کی دنبال پرونده دوران کودکی ات میری؟
گفتم تا زمانی که ذهنم درگیر المیرا ست نمیتونم رو چیز دیگه ای تمرکز کنم. بعد گفتم اجازه میدید من یه نیرو به فروشگاه اضافه کنم؟
هر دو گفتن تو صاحب اختیاری این چه حرفیه!
گفتم حتی اگه او فرانک باشه.
هر دوی اونا با تعجب به من نگاه کردند.
گفتم تعجب نکنید چون فرانک دیگه اون فرانک سابق نیست و کلی عوض شده من احساس میکنم او نیاز به کمک من داره.
مامان لبخند زد و گفت اونم اسیر خودت کردی؟ تو دیگه کی هستی؟
لوس شدم و گفتم مامان، اینقدر از من تعریف نکن. غرور برم میداره و یه جا خراب میکنم آ.
مامان به شوخی گفت تو بخواهی مغرور بشی خودم میکشمت بعد جدی شد و گفت اومدن فرانک از نظر من مشکل نداره ولی اگه احساس کنم هنوز افکارش آلوده ست بخاطر اینکه رو دخترام تاثیر منفی نذاره اخراجش میکنم.
گفتم اگه این اتفاق افتاد مطمئن باشید منم از برخورد شما دفاع میکنم اما بعید میدونم همچین اتفاقی بیفته.
سعید گفت نگران نیستی مواقعی که من توی فروشگاهم مرا به خاطرت گذشته ببره.
گفتم من به هر دوی شما اطمینان دارم و نگران هیچی نیستم.
بعد از ظهر طبق برنامه المیرا زنگ زد و گفت من الان با دوستمم و هر جا بگی می آییم.
آدرس دادم اومدن و سوار ماشینم شدند فرانک طوری که انگار اولین بار داره منو میبینه بام برخورد کرد.
گوشیمو در آوردم و رفتم تو گالری و رو یه کلیپ پلی کردم و فیلم سکسشون رو پخش کردم دیدم از خجالت دارن آب میشن، فیلم رو قطع کردم. طبق نقشه فرانک حمله کرد که گوشی رو بگیره با پشت دست زدم تو صورتش و گفتم احمق تو هیچ میدونی من برا این آتو چقدر وقت گذاشتم و هزینه کردم؟ پس خیلی بیشعوری که فکر کردی اونو فقط تو گوشیم ذخیره کردم که تو بگیری از بین ببری و همه چی تموم بشه!
المیرا به فرانک توپید و به من گفت شما ببخشید دوست من در جریان نبود که ما برای مصالحه اومدیم نه برای درگیری.
فرانک با گریه گفت آخه چی از جون ما میخوای؟ چرا اینکارو با ما کردی؟
گفتم با تو کاری نداشتم اما با حرکتی که کردی مجبورم تو رو هم تنبیه کنم ولی فعلاً نوبت دوستت المیرا خانمه که باید باش تسویه حساب کنم بعد به تو هم میرسیم سپس به المیرا گفتم خوب خانم صالحی فیلم رو دیدی و فهمیدی من دروغ نمیگم حالا خودت بگو باهات چیکار کنم.
المیرا گفت من حاضرم آتشم بزنی ولی آبرومو نبری پس تو رو خدا هر کاری میدونی بگو انجام بدم در عوض تو هم اون فیلم رو از بین ببر.
گفتم چرا دروغ بگم! فیلمو به این زودی از بین نمیبرم اما اگه این دو کاری که میگم انجام بدی برای همیشه بایگانی میشه و دست هیچ بنی بشری بش نمیرسه.
گفت من به تو اطمینان دارم و میدونم هر قولی بدی عمل میکنی برا همین هر چی بگی قبول میکنم حالا بگو چکار کنم.
گفتم از استخدامت تا الان چیزی حدود سه سال میگذره تو در این مدت نه تنها به مددجویان زیر دستت خدمت نکردی بلکه به آنها با توهین و تحقیر ظلم کردی و بابت این سه سال حقوق مفت گرفتی. اولین کاری که باید بکنی اینه که فردا یه لیست کامل از مددجویانی که داشتی و داری با شماره تماس تهیه کنی بعد در حضور من به تک تکشون زنگ بزنی و ازشون بخوای تو رو ببخشند و یه شماره کارت ازشون بگیری حقوقی رو که در طی این سه سال به ناحق گرفتی تقسیم کنی و به حساب آنها بریزی. کار بعدی که باید انجام بدی اینه که استعفا بدی و برای همیشه بری پی کارت.
با گریه و زاری گفت بگو برو بمیر من میرم ولی خداییش این تنبیه از مردن هم برام سخت تره.
گفتم اگه میدونی مردن برات راحت تره برو بمیر.
گفت تو رو خدا رحم کن آخه این ظلمه که من سه سال بهترین دوران عمرم رو تو این اداره سپری کردم حالا مفت مفت رهاش کنم و برم بیرون.
گفتم خودت خوب میدونی که این شغل حق تو نبوده و نیست پس زیادی برا چیزی که حقت نیست و با پارتی بازی به چنگ آوردن دست و پا نزن.
گفت آخه من جواب خانوادم رو چی بدم بگم برا چی استعفا دادم؟
گفتم اون دیگه مشکل توی.
گفت تو منو ببخش قول میدم از حالا به بعد رفتارم رو با مددجو عوض کنم.
گفتم این که نشد هر غلطی خواستی بکنی، همه جور توهین به دیگران بکنی بعد هر موقع کارت گیر کرد مظلوم بازی در بیاری و عذرخواهی کنی باید تاوان کاری که انجام میدی پس بدی تا ادب بشی. در ضمن اگه حرفهای صبح یادت باشه تو امروز ثابت کردی که لیاقت بخشیده شدن نداری.
گفت به خدا دیگه تکرار نمی کنم.
نیشخند زدم و گفتم مثل اینکه حرف زدن با تو فایده نداره بهتره خودم دست بکار بشم و تا شب نشده فیلمت رو پخش کنم بعد خیلی جدی گفتم گمشو پایین دختره هرزه.
با التماس گفت باشه، باشه غلط کردم هر کار بگی انجام میدم اما یه مدت بم فرصت بده.
گفتم فرصت بی فرصت.
گفت تو که از همه جیک و پوک زندگی من خبر داری حتما اینم میدونی که نامزد دارم.
گفتم آره اتفاقاً آقای علی شهبازی رو خیلی خوب میشناسم و میدونم کجا صافکاری داره.
گفت لطفاً صبر کن باش عقد کنم بعد استعفا میدم.
گفتم میترسی بفهمه شاغل نیستی پا پس بکشه.
گفت به نظرت غیر از این میشه.
گفتم من از دل او خبر ندارم و نمیدونم او با چه هدفی قراره با تو ازدواج کنه اما اگر ملاک ازدواج او شاغل بودن تو باشه بعداً اگه خواستی استعفا بدی هم اجازه نمیده و اگه خواستی خودسرانه این کار رو بکنی بی شک همون اول زندگی به مشکل میخورید بنابراین بهتره قبل از ازدواج بدونه دیگه شاغل نیستی. لااقل اینطوری از همین ابتدای کار تکلیفشو میدونه و اگه خواست باهات ازدواج میکنه.
گفت تو رو به جان هر کی دوست داری آیندمو خراب نکن.
عصبانی شدم و گفتم قسم الکی نده من نه به آبروی تو کار دارم نه به آینده تو. تنها چیزی که از اول میخواستم و برا من مهم بوده این بود که تو دیگه توی اداره بهزیستی کارمند نباشی، حالا دیگه خود دانی؛ پس بجای اینکه التماس کنی و قسمم بدی همین فردا برو کاری رو که گفتم انجام بده در غیر اینصورت آبرویی برات نمیمونه که بخواهی با آقای شهبازی ازدواج کنی.
شروع کرد به گریه و التماس. آب پاکی را ریختم رو دستش و گفتم شاید به گوشت خورده من آدم مهربان و دلرحمی ام، میخوای با گریه زاری دل منو به رحم بیاری اما کور خوندی من در مورد تو و امثال تو نه تنها دلم به رحم نمیاد تازه از التماس کردنت لذت میبرم پس حالا هر چقدر میخوای التماس کن اما بدون فایده نداره و فقط خودتو کوچیک میکنی.
المیرا زار زار گریه میکرد که به حال خودش رهاش کردم و خیلی جدی به فرانک گفتم و اما توی جنده بی همه چیز هم باید تنبیه بشی. تو باید چیزی حدود ۲۰ میلیون پول که من برای گرفتن این آتو هزینه کردم پرداخت کنی وگرنه طوری آبروتو میبرم که نتونی سرتو تو محل بلند کنی. در ضمن بد نیست اینم بدونید که من تعداد خیلی زیادی اسکرین شات از فیلم گرفتم و عکس برهنه هر کدوم از شما رو تفکیک کردم که هر کدوم از شما بر خلاف خواسته من عمل کرد فقط عکس های لختی او رو پخش کنم. بعد چندتا از اون عکس ها رو برای نمونه نشون دادم.
فرانک زد زیر گریه و گفت تو رو خدا رحم کن من یه آدم بیکارم این همه پول از کجا بیارم.
گفتم اون موقع که داشتی هرزگی میکردی باید فکر اینجاشو میکردی. حالا هم اشکال نداره برو گدایی کن.
المیرا ساکت شده بود و داشت به التماس های فرانک گوش میداد. فرانک گفت باور کن برای حفظ آبروم اگه این پول رو داشتم حتماً میدادم.
فکری کردم و پرسیدم گفتی شغل نداری و بیکاری؟
گفت آره.
گفتم فروشگاه «پوشاک سعید» رو بلدی کجاست؟
گفت آره.
گفتم اونجا مال شوهر منه از فردا باید به مدت ۱۰ ماه رایگان اونجا کار کنی تا جبران ۲۰ میلیون بشه. در ضمن هر کاری که بهت گفتیم باید انجام بدی وگرنه ممکنه از دستت ناراحت بشم و اونموقع خودت میدونی که چه اتفاقی می افته.
فرانک همچنان داشت گریه و التماس میکرد که گفتم اگه یه کلمه دیگه ازت بشنوم جریمه ات رو سنگین تر میکنم پس بهتره بجا گریه و التماس فردا کاری رو که گفتم انجام بدی بعد رو به المیرا گفتم من فردا تا ظهر صبر میکنم و نزدیک تعطیل شدن اداره میام اونجا و اگه لیست مددجو ها و برگه استعفایت آماده نباشه من میدونم و تو! خودت میدونی که شوخی نمیکنم. حالا هر جفتتون گمشید پایین.
شب فرانک زنگ زد و گفت من خیلی نگرانتم مواظب خودت باش.
گفتم مگه چی شده؟
گفت وقتی ما رو پیاده کردی و رفتی المیرا از غصه داشت سکته میکرد منم وانمود کردم حال و روز بهتری ندارم و پیشنهاد دادم بریم تو خونه من بشینیم و با هم همفکری کنیم تا شاید راهی پیدا کردیم. وقتی رفتیم اونجا اول همه سوراخ سمبه ها رو گشت تا مطمئن بشه از دوربین یا میکروفون خبری نیست بعد گفت حالا که دیدی با چه تخم جنی طرفیم بگو باید چه خاکی به سرمون بریزیم. منم خواستم ببینم چی جواب میده عمدا گفتم باید سر به نیستش کنیم اینطوری برا همیشه از شرش راحت میشیم. گفت چطوری؟ گفتم با ماشین زیرش بگیر. گفت بدبخت دفعه قبل که تو رو زدم به ۲۴ ساعت نرسید گندش در اومد و پلیس اومد سراغم و نزدیک بود چند سال الکی الکی برم هلفدونی حالا اگه دوباره همچین کاری بکنم و اونم بمیره که دیگه کارم ساختس. گفتم خب یکی رو پیدا میکنیم این کاره باشه و پول بگیره و این کارو انجام بده. گفت اینقدر احمق نباش تو هیچ میدونی برا همچین کاری چقدر پول باید بدی؟ بعد هم همیشه باید نگران باشی خود طرف برات شاخ نشه گفتم چطوره موضوع رو به داییت بگی و از نفوذ او توی سپاه و اینور اونور برای ادب کردن او استفاده کنی. گفت تو واقعا احمقی و هیچ نمیدونی چی داری میگی؟ گفتم چرا؟ گفت احمق تو هیچ میدونی اگه دایی یا خانواده من بفهمند ما خونه کرایه کردیم و رفتیم توش همچین غلطی کردیم و از مون فیلم گرفته شده از ترس آبرو، خودشون ما را میکشند. گفتم من که دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه خودت بگو چیکار کنیم. گفت خسته نباشی با این فکر کردنت. بعد یه مدت گفت من مطمئنم او همه این کارها رو به تنهایی انجام نداده و برا خودش یه تیم تشکیل داده و خدا میدونه الان چندتا از فیلم ما کپی کردن و تو دستشونه که اگه کوچکترین بلایی سر او بیاد نه تنها پدرمون رو در میارن بلکه جری میشن و فیلم رو تو فضای مجازی پخش میکنند و دیگه آبرویی برامون نمیمونه. پس فقط یه راه داریم اما حیف که کار یه روز دو روز نیست و زمان بره. گفتم چی؟ گفت باید اونو ببریم یه جا و به زورم که شده ما هم ازش آتو بگیریم اینطوری خیلی راحت میتونیم او رو سر جاش بنشونیم. گفتم این فکر خوبیه ولی چطوری باید این کار رو بکنیم او که با ما جایی نمیاد گفت خودم میدونم باید یکی رو پیدا کنیم که او را یا با کلک یا خفت کردن بیاره جایی که ما میخواهیم به ما تحویل بده بعد من میدونم باش چکار کنم که به غلط کردم بیفته. گفتم این آدم ربایی حساب میشه و جرم کمی نیست. گفت تو نبودی که الان میگفتی یکی رو پیدا کنیم با ماشین سر به نیستش کنه. گفتم جرم جرمه چه فرقی میکنه؟ گفت فرق این با اون اینه که تو کشتنش با بقیه در میافتیم. اما وقتی ازش آتو بگیریم و ولش کنیم با خودش طرفیم پس دیگه جرأت نمیکنه از ما شکایت کنه یا آبروی ما رو به خطر بندازه چون آبروی خودش میره. اونجا بود که برات نگران شدم حالا خواهش میکنم بیشتر مواظب خودت باش منم سعی میکنم هر نقشه ای که برات کشید بهت اطلاع بدم.
گفتم همین که او هنوز به تو اعتماد داره و همه نقشه هاشو به تو میگه جای نگرانی نیست.
گفت آدم آینده نگری مثل تو ندیده بودم. حالا میفهمم چرا اصرار داشتی دوستیمو با او حفظ کنم. تو فکر اینجا را کرده بودی.
غرور برم داشت و گفتم یادته فکر میکردی رابطه ات برا همیشه با او به اتمام رسیده دیدی امروز دوباره چطوری به هم وصلتون کردم.
گفت وقتی تو کارگردان باشی و من بازیگر انتظاری غیر از این هم نباید داشته باشیم. فقط موندم این نقشه کار کردن من تو فروشگاه چی بود مطرح کردی؟
گفتم یادته یه روز گفتی دوست داری تو جمع ما باشی همون روز این فکر به ذهنم رسید
گفت حالا واقعاً من از فردا میتونم بیام تو فروشگاه شما کار کنم؟
گفتم معلومه که میتونی. تو از فردا یکی از فروشندگان فروشگاه ما هستی و مثل بقیه اونجا کار میکنی و البته مثل بقیه حقوق میگیری. اینطوری هم از بیکاری و بلاتکلیفی نجات پیدا میکنی هم دائم پیش ما هستی اما باید پیش المیرا وانمود کنی که ما اونجا از تو بیگاری میکشیم و همش به تو زور میگیم.
گفت اینو میدونم فقط موندم چطوری با مادر شوهرت و سعید روبرو بشم.
گفتم خیلی عادی مثل بقیه دوستام. نگران چیزی هم نباش. فراموش نکن الان تو دیگه دوست منی و نگاه اونا به تو با نگاهی که قبلاً ازشون دیده بودی فرق میکنه.
گفت بابت همه خوبی هات ازت ممنونم فقط بگو من چطوری میتونم این همه خوبی تو رو جبران کنم؟
گفتم کافیه تو هم افکارت و رفتارت سالم باشه و حرمت دوستی رو نگه داری مطمئن باش همه چی جبران میشه.
روز بعد ساعت از ۱۲ گذشته بود که تو اداره بهزیستی جلوی اتاق المیرا بودم در باز بود و با حالی پریشان پشت میز نشسته بود همین که رفتم تو زد زیر گریه و به التماس افتاد. یاد حرفهای دیشب فرانک افتادم که گفته بود المیرا برام نقشه شومی کشیده و تنفرم ازش بیشتر شد اما خودمو کنترل کردم و گفتم کاری که گفتم انجام دادی؟
یه پرینت کامپیوتری جلوم گذاشت و گفت این لیست تمام کسانی که در این ۳ سال مددجوی من بودند.
نگاه کردم دیدم مشخصات کامل همه اونا از جمله آدرس و تلفن توش هست. گفتم خوبه، بعد از ظهر بیرون اداره باهم قرار میذاریم و تو جلو من بشون زنگ میزنی و کاری رو که گفتم انجام میدی اما الان مهمترین کاری که باید انجام بدی اینه که بری برگه استعفا رو تقدیم رئیس کنی و برا همیشه گورتو از این اداره گم کنی.
برای بار دیگه شروع کرد به التماس و گریه. بی حوصله گفتم ببین من با خدای خودم عهد کردم تو رو از پشت این میز بردارم تا دیگه به مظلوم تر از خودت ظلم نکنی و به هر قیمتی این کار رو میکنم پس الکی وقت رو تلف نکن.
یه برگه کاغذ برداشت و یه استعفای معمولی نوشت، گرفتم خوندم و پارش کردم. خوشحال شد. بیچاره فکر کرده بود نظرم عوض شده و دیگه نمیخوام استعفا بده، اما وقتی گفتم یه برگه دیگه بردار و این که من میگم بنویس دوباره ماتم گرفت. گفتم بنویس «اینجانب المیرا صالحی بعد از اینکه با خودروی اداره اقدام به زیرگیری عمدی دوستم کردم و خوشبختانه او جان سالم به در برد و رضایت داد، همچنین بخاطر اینکه اداره مربوطه به من لطف کرد و مرا به خاطر استفاده نادرست از خودروی عمومی تنبیه نکرد، همچنین به خاطر اینکه از لحاظ مدرک تحصیلی و روحیات و اخلاق، خودم را شایسته خدمت در این مسئولیت و ارگان مهم نمیبینم لذا بدینوسیله بر خود لازم میدانم از همکاران محترم عذرخواهی کرده و استعفا خودم رو تقدیم ریاست محترم اداره مینمایم و انتظار دارم با استعفای بنده موافقت گردد»
وقتی متن استعفا رو نوشت و آماده شد گفتم من با رئیس کار دیگه دارم و میرم پیشش، انتظار دارم وقتی من اونجام تو با قدمهای محکم و استوار همین استعفا نامه رو بیاری تقدیمش کنی. در غیر اینصورت آبرو ریزی رو از همونجا شروع میکنم.
پیش رییس اداره در مورد ۴ دختر و ۳ پسر بی سرپرست به نامهای معصومه، مینا، نرگس، نازنین، علی، حامد و مجتبی که دانشگاه دولتی قبول نشده بودند و قرار بود بهزیستی رو ترک کنند صحبت میکردیم که خانم صالحی اومد و با بغض گفت آقای علوی اگه از من خوبی بدی دیدی حلالم کن چون دیگه قرار نیست از فردا اینجا باشم و برگه استعفا رو رو میز گذاشت.
آقای علوی برگه رو خوند و خیلی با تعجب گفت خانم صالحی شما واقعا میخوای استعفا بدی؟
المیرا نگاهی به من کرد و چیزی نگفت.
آقای علوی گفت خانم صالحی با شما هستم، مطمئنی تصمیم درستی گرفتی و پشیمان نمیشی؟
المیرا بغض کرده بود و هر آن ممکن بود اشکش جاری بشه. به سختی خودشو کنترل کرد و گفت بله.
آقای علوی به احترامش از جا بلند شد ایستاد و گفت بسیار خب من استعفا نامه شما را تایید و برای کارگزینی استان میفرستم.
المیرا گفت من از فردا دیگه اینجا نیستم لطفاً درخواستم رو خودتون پیگیری کنید.
آقای علوی گفت چشم، امیدوارم هر جا هستی سلامت و پایدار باشی.
داشت اتاق رو ترک میکرد که آقای علوی باز گفت لطفاً تو اتاقتون باشید تا معاون رو بفرستم اتاق رو از شما تحویل بگیره.
همین که المیرا از اتاق بیرون رفت آقای علوی گفت دیدی خانم طاهری؟
گفتم چیو؟
گفت اینکه خانم صالحی استعفا داد.
گفتم باورش کمی سخته.
گفت در تمام این ۳۰ سال خدمتم همچین چیزی ندیده بودم و هنوز برام قابل درک نیست که چرا این خانم از شغلش استعفا داد.
گفتم من که گفته بودم جای او اینجا نیست.
با حیرت نگام کرد و گفت نکنه تو وادارش کردی.
گفتم شما چی فکر میکنی؟
گفت پس واقعا کار توی. خدا به داد کسی برسه که با تو در میافته.
به شوخی گفتم ولی شما نگران نباشید چون شما حکم پدر ما رو داری و من هیچ وقت با شما در نمی افتم.
آقای علوی لبخند زد و گفت بخدا ناز شست داری! خوب شرشو کندی، از کارت خوشم اومد، فقط موندم چطور تونستی از پس این جانور دو پا بر بیایی؟
گفتم بماند. فقط بدونید هر چیزی راهی داره.
آقای علوی با سر تایید کرد.
گفتم آقای علوی یه خواهش دارم، اجازه میدی من به پرونده خودم و دوستام دسترسی داشته باشم؟
گفت چی شده بعد این همه سال دلت میخواد نبش قبر کنی؟
گفتم این که میخواهیم بدونیم کی هستیم و چطوری سر از اینجا در اوردیم نبش قبر نیست.
گفت باشه پرونده خودت مشکلی نداره ولی دوستات نمیشه. همزمان به منشی پیج کرد با معاون تماس بگیر و وصلش کن به اتاق من.
بعد از اینکه به معاون دستور داد اتاق خانم صالحی رو تحویل بگیره گفت و اما حالا میرسیم به خواسته شما.
گفتم اگه قراره هر کس خودش بیاد سراغ پروندش ترجیح میدم یه روز سر حوصله و دسته جمعی اقدام کنیم.
گفت بسیار خوب هر رقم شما بخواهید.
گفتم حالا اگه امکان داره یه اجازه نامه بهم بدید که بتونم به مرکز نگهداری از کودکان بیسرپرست برم و با بچههایی که قراره امسال مرکز رو ترک کنند صحبت کنم ببینم برا آیندشون چه تصمیمی گرفتن و آیا دوست دارند پیش ما بیان و با ما همکاری کنند یا خیر.
آقای علوی گفت اگه اجازه بدی با هم بریم تا خودم باشون صحبت کنم.
گفتم عالیه.
ابتدا به مرکز نگهداری از پسران سر زدیم و آقای علوی اون ۳ پسر رو به من و مرا به آنها معرفی کرد و به آنها گفت در جریان هستید که بزودی باید اینجا را ترک کنید. این خانم به نمایندگی از مادر شوهرش که یکی از خیرین محترم شهر هستند اینجا اومده تا از شما بخواد در صورتی که علاقه داشتید برید و تو فروشگاه لباس براشون کار کنید و چون از حالا به بعد شما خودتون سرپرست خودتون هستید تصمیم گیری بر عهده خود شماست اما من به عنوان کسی که تا امروز بزرگتر شما بودم پیشنهاد میکنم این موقعیت رو از دست ندید تا روزی که کاملاً رو پای خود بایستید و مستقل بشید.
من گفتم البته شما میتونید یه مدت به صورت آزمایشی پیش ما بمونید و در صورتی که دوست نداشتید برید.
حامد گفت اگه اونجا بیاییم شرایط ادامه تحصیل هم وجود داره؟
گفتم البته که وجود داره شما میتونی برا کنکور سال آینده ثبت نام کنی و در صورتی که قبول شدی ادامه تحصیل بدی مطمئناً ما از شما حمایت میکنیم.
آنها گفتند تو دو سه روز آینده تصمیم میگیریم و به شما اطلاع میدیم.
کارت فروشگاه رو بشون دادم و گفتم ما منتظرتون هستیم.
قبل از اینکه به مرکز نگهداری از دختران بریم گوشی آقای علوی زنگ خورد و بعد از اینکه قطع کرد گفت دخترم کاری برا من پیش اومده که باید برم.
گفتم پس لطف کنید خودتون با دختر خانمها صحبت کنید و نتیجه رو به ما اطلاع بدید بعد پیش مامان رفتم و آنچه اتفاق افتاده بود براش گفتم و وقتی موضوع ادامه تحصیل پسره رو مطرح کردم مامان گفت چه خوب کردی که پیشنهاد پسره رو قبول کردی.
گفتم من میدونستم شما از این موضوع استقبال میکنید.
زهرا که نزدیک ما مشغول کارش بود و حرفهای ما رو میشنید گفت منم میتونم هم کار کنم هم ادامه تحصیل بدم
مامان گفت البته دخترم و ادامه داد چرا خودم قبلاً به این فکر نکرده بودم که میشه شرایط تحصیل رو براتون فراهم کنم تا ادامه تحصیل بدید؟
گفتم مامان هنوز م دیر نشده میتونند اگه دوست داشتند از سال دیگه این کارو بکنند. مثل خود من که تصمیم دارم تو کنکور سال دیگه شرکت کنم.
با تعجب گفت واقعا؟
گفتم آره و فقط به رشته روانشناسی فکر میکنم چون دنبال یه هدفم و میخوام هر طور شده بش برسم.
زهرا گفت هدفت چیه؟
گفتم تصمیم گرفتم مدرک روانشناسی بگیرم و به عنوان مربی در مرکز نگهداری از کودکان بیسرپرست استخدام بشم و به کودکان بیسرپرست خدمت کنم.
زهرا گفت واقعا هدفت از ادامه تحصیل اینه که مربی کودکان بیسرپرست بشی؟
گفتم شاید از نظر بعضی ها هدف کوچکی باشه اما از نظر خود من والاترین و بالاترین هدفه چون با این کار هم حال دلم خوب میشه هم هیچ وقت گذشته خودمو فراموش نمیکنم.
بعد از ظهر دوباره المیرا رو سوار ماشین کردم و گفتم آفرین دختر حرف گوش کن، تو امروز مهمترین خواسته منو انجام دادی و اگه دومین خواسته منو عملی کنی دیگه بات کاری ندارم.
گفت تو ازم خواستی لیست تهیه کنم کردم خواستی استعفا بدم دادم گفتی از مددجوهای قدیمی و فعلی عذرخواهی کنم بازم میگم چشم و اینکارو میکنم اما پولی ندارم که بهشون بدم.
خیلی خونسرد اما جدی گفتم حیف شد چون در آن صورت انگار هیچ کاری نکردی و باز هم آبروت میره.
مظلومانه گفت خب ندارم چکار کنم؟
گفتم دروغ میگی، پس حقوق این سه سال رو اگه پسانداز نکردی، چکار کردی؟
گفت خرج کردم.
گفتم باور نمیکنم چون تو با پدر مادرت زندگی میکردی و خرج چندانی نداشتی.
گفت باور کن دروغ نمیگم نمونش تو ماه گذشته ۲۳ میلیون دادم خونه کرایه کردم و وسیله خریدم که خودت در جریانی همه رو فرانک عوضی بالا کشید بعد هم که اون اتفاق افتاد و برا اینکه رضایت بده ۷۰ میلیون ازم گرفت و داد بهزیستی.
گفتم یادت میاد ما برای عمل مریم مجبور شده بودیم از همین خانم که الان مادر شوهرمه پول بگیریم اومدی تو اتاق رئیس و ما رو تحقیر کردی و گدا خطاب کردی؟
چیزی نگفت.
گفتم وادارت میکنم گدایی کنی و این پول رو جور کنی تا بفهمی روزی که مددجو رو بخاطر چندرغاز مستمری که بهزیستی میداد و تو تحقیر میکردی چه حالی داشت.
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد بعد گفت ببین خانم خر ما از کرگی دم نداشت دیگه خستم کردی برو هر کار میخوای بکن من در این مورد کاری نمیتونم بکنم.
تهدیدش کردم و گفتم باشه برو ولی وقتی نامزدت رو از دست دادی از من ناراحت نشو.
سه روز از ماجرا گذشت و از المیرا خبری نشد. راهی به ذهنم نمیرسید که وادارش کنم آخرین خواسته ام رو عملی کنه و از طرفی نمیخواستم آبروشو پیش کسی بخصوص نامزدش ببرم و آیندش رو خراب کنم.
ساعت ۹ صبح بود رامین زنگ زد گفت رئیس بهزیستی اومد تو کلانتری و یه سری کپی از گزارشات پرونده تصادف خانم المیرا صالحی گرفت و برد.
از رامین تشکر و کردم به آقای علوی زنگ زدم و ازش علت این کارشو پرسیدم
گفت فردای روزی که خانم صالحی استعفا داد و رفت موافقتم رو با استعفای او پای برگه اعلام کردم و به بخش کارگزینی استان ارسال کردم دیروز که کارگزینی در حال رسیدگی بوده خبرش به گوش آقای رحیمی دایی خانم صالحی میرسه و حسابی از کار او عصبانی میشه و بش زنگ میزنه میپرسه چرا این کارو کردی او هم به دروغ میگه تحت فشار همکارام قرار گرفتم و مجبور شدم این کارو بکنم دیروز بعد از اتمام وقت اداری دایی دختره بهم زنگ زد و کلی بهم توهین کرد که چرا من اجازه دادم همکارام با خواهرزادش بد رفتاری کنند و مهمتر اینکه چرا با استعفایش موافقت کردم. راستش مونده بودم چی جوابش رو بدم که به پدر مادرم ناسزا گفت که دیگه بهم برخورد و با خودم گفتم هر چه بادا باد و تصمیم گرفتم امروز برم اونجا و جلوش بایستم و از آبروی خودم دفاع کنم.
گفتم این بهترین خبری بود که میتونستی به من بدی بعد کلی تشویقش کردم و گفتم برو و محکم جلوش بایست من و مامان هم بزودی برای دفاع از تو می آییم.
یکی دو ساعت بعد به اتفاق مامان تو بهزیستی استان بودیم. آقای علوی از اتاق بازرسی بیرون اومد و وقتی ما رو دید وسط راهرو ایستاد و با شجاعت تمام فریاد زد و گفت یه عمر تو اداره بهزیستی شهرستان خودم جون کندم و خدمت کردم تو این مدت کسی بهم توهین نکرده بود حالا یکی نیست از آقای رحیمی بازرس سازمان بپرسه چرا بعد ۳۰ سال خدمت صادقانه به خاطر استعفای خواهرزادش پشت تلفن به پدر مادر مرحوم من ناسزا گفته؟
از صدای آقای علوی همه کارمندان از اتاق بیرون اومدند و دورش جمع شدند. یکی پرسید آقای علوی چی شده چرا آمپر چسبوندی؟
آقای علوی گفت شماها برید ازش بپرسید من چه خطایی کرده بودم که این برخورد حقم بود! جز اینکه با استعفای خواهرزاده مجرمش موافقت کردم.
باز یکی پرسید مگر خواهرزادش چکار کرده بود؟
آقای علوی برگه هایی رو که در دست داشت به اونا نشان داد و گفت یه روز خواهرزاده ایشون بی اجازه ماشین اداره رو برداشته رفته یه دختر بدبخت بی گناه رو عمدا زیر گرفته بعد هم فرار کرده بود و اومده بود بی سر صدا ماشین رو تو پارکینگ اداره پارک کرده بود. پلیس رد ماشین رو زد و اومد سراغ ما و گند کار در اومد و چون خانم روی موندن نداشت استعفا داد.
آقای رحیمی سراسیمه از اتاق بیرون اومد اما وقتی با نگاههای سنگین همکاراش مواجه شد بی سر و صدا برگشت تو اتاقش و در را بست.
بالاخره سر و کله رییس کل سازمان پیدا شد و آقای علوی رو دعوت به آرامش کرد و به اتفاق او و معاونش به دفترش برگشت.
هیاهویی بین کارمندان برپا شده بود و هر کس یه چیزی از پشت سر آقای رحیمی میگفت. مشخص بود همه از او دل پر داشتند و از این اتفاق خوشحال بودند.
چند دقیقه بعد آقای رحیمی از اتاقش بیرون اومد و زیر نگاه سنگین همکاراش به سمت دفتر ریاست رفت مامان گفت دنبالم بیا.
پشت سر مامان به سمت دفتر رئیس رفتم و همین که آقای رحیمی وارد اتاق شد ما هم خواستیم وارد بشیم که منشی ممانعت کرد و گفت رییس فعلا جلسه داره شما باید برید و یه زمان دیگه بیایید.
مامان گفت ما هم جزئی از همین جلسه ایم و باید حضور داشته باشیم. منشی خواست حرفی بزنه که دست گذاشتم رو سینش و پسش زدم و راه رو برا مامان باز کردم. وقتی مامان داخل رفت منم پشت سرش وارد شدم.
رییس بلافاصله برگشت به ما نظری انداخت و گفت خانم ها ببخشید ما الان یه جلسه خیلی مهم داریم لطف کنید بیرون تشریف داشته باشید تا خودم صداتون کنم.
مامان گفت اگر اجازه بدید در خصوص جلسه شما ما هم عرضی داشتیم که چند لحظه بیشتر وقت شما رو نمی گیره و بعد رفع زحمت میکنیم
رئیس گفت بفرمایید.
با اشاره مامان جلو رفتم و به رئیس گفتم من یه دختر بیسرپرست بودم که بهزیستی بزرگم کرد روزی که هنوز مجرد بودم و بعد از خدا بهزیستی تنها پناهم بود مددکارم خانم صالحی بود اما هر بار که به مشکلی برخوردم و پیشش رفتم او بجای یاری دادن من و دوستام تحقیرم کرد یه مورد رو که آقای علوی شاهد بود شکایت نوشتم و پیوست گزارش آقای علوی اوردم سازمان و چون شما تشریف نداشتید تقدیم معاون کردم امروز میخوام بدونم کی به شکایت بنده رسیدگی کرد و نتیجه چی شد؟
معاون گفت من شکایت شما رو به آقای رئیس و ایشان بعد از دستورات لازم به قسمت بازرسی ارجاع دادند.
رییس گفت آره یه چیزایی یادم اومد و تازه الان فهمیدم شما کی هستید بعد به آقای رحیمی گفت همانطور که معاون فرمودند ما شکایت ایشان رو به شما ارجاع دادیم لطفاً توضیح بدید.
آقای رحیمی گفت چیزی یادم نمیاد احتمالا گذاشتم تو نوبت برای بررسی.
گفتم دروغ میگه. ایشون همون روزها زنگ زد و تازه طلبکار شد که چرا از خواهرزاده اش شکایت کردیم. چند روز بعد خواهرزاده اش با غرور تمام جلوم ایستاد و گفت دیدی رفتی شکایت کردی و هیچ غلطی نتونستی بکنی و بعد از کلی تحقیر گفت پرونده شکایتت الان تو سطل آشغال اتاق دایی جون من افتاده برو برش دار.
آقای علوی که تا الان ساکت بود گفت ملاحظه فرمودید ایشون فقط یکی از مددجویان زیر دست خانم صالحی بودند که از او شاکی اند اگر شما بیایید تحقیق، میبینید که اکثر مددجوها و همکاران ازش ناراضی و شاکی بودند حالا شما بفرمایید من به عنوان رئیس چنین ارگان حساسی چرا نباید با استعفای چنین شخصی موافقت کنم؟
از تخریب آقای رحیمی دلم خنک میشد برا همین گفتم وقتی یه آدم بی مسئولیت نالایق با پارتی سر کار بیاد بهتر از این نمیشه بعد پرسیدم درست میگم آقای رحیمی.
او جواب نداد رو به رئیس گفتم آقای رییس؛ خودتون بهتر میدونید که یه بچه بی سرپرست با هزار رقم مشکل روحی و عاطفی بزرگ میشه و نیاز به کسی داره که نازشو بکشه و باش همدردی کنه نه اینکه تحقیرش کنه. حالا سوالم از شما اینه چطور وجدانتون قبول میکنه که کسی رو که هیچ تخصصی در این رابطه نداره و اصلأ انسانیت در وجودش نیست استخدام کنید و چنین شغل حساسی به او بدید.
مامان به آقای رحیمی گفت اگر شما سه ساله برادرتون شهید شده برادر من ۳۵ سال پیش برای دفاع از وطن رفت شهید شد اما شهادت او دلیلی نشد که ما بخواهیم از خونش سوء استفاده کنیم و هر کاری خواستیم بکنیم لااقل از خون برادرتون خجالت بکش و کمتر عقده ای رفتار کن بعد به رییس گفت من نمیدونم پشت این آقا به کجا گرمه که اینگونه یکه تازی میکنه و کسی جلو دارش نیست اما اگر لازم باشه هم الان میرم تو همین اداره استشهاد نامه پر میکنم که هیچ کس از این آقا راضی نیست پس لطفاً اجازه ندید از خون برادرش سوءاستفاده کنه.
آقای رحیمی مثل آدم برفی لحظه به لحظه داشت آب میشد که رییس گفت بسیار خوب اگه حرفاتون تمام شده میتونید برید. نیازی هم به استشهاد نیست من خودم این مسأله رو پیگیری میکنم.
مامان گفت بهتره منصفانه رسیدگی کنید چون در غیر اینصورت مجبوریم از طریق مراجع قضایی پیگیری کنیم که ممکنه خود شما هم زیر سوال برید بعد از اتاق رییس بیرون زدیم و مثل دو قهرمان از بین کارمندان اداره عبور کردیم و آنجا رو ترک کردیم. دلم خنک شده بود و از اینکه تونسته بودم ذات کثیف و پلید خانم صالحی و دایی اش رو به همه نشون بدم احساس سبکی میکردم.
«پایان قسمت ۴»
ادامه دارد…
5 پاسخ به “عشق تا ابد پایدار (۴)”
عالی دمت گرم
راستش داستان های ابکی توی این سایت زیادهشاید بگم همشون!!ولی 2 3 تا داستان اینقدر قشنگ بود که خودم آرشیوشون کردم و این داستان هم بهشون اضافه خواهد شدنمیدونم خاطره ست یا داستان، ولی واقعا میخوام نویسنده رو ببینم و دستشو ببوسمممنون
داستانت از اون داستانهایی است که اگه اروتیک هم نداشته باشه، میتونه خوندنی باشه، و با حذف و سانسور اون قسمت ها و کمی تغییرات ویرایشی میتونی چاپش کنی.از حالا فقط منتظر آخرشم که امیدوارم ختم به خیر بشه.ولی جذابیت دختران خانه آبشار مهربانی برای من بیشتر بود.
قصه لیلی و مجنون نوشته شده ؟ من که نتونستم بخونم اما هرچی تو نوشته ها دنبال سکسش بودم ندید جز چندتا مورد که نوشته سکس کردیم و اون فیلم گرفت !!!شمارو نمیدونم ولی به نظرم این داستان با قوانین سایت مغایرت داره و از لحاظ من داستان سکسی به حساب نمیاد شما رو نمیدونم. برای همین با احترام دیس میزارم
عااالی بود عالی