قرارشد رباب با ندا و شوهرش که امریکایی بود بیان لاردو دنبال من . البته لاردو تگزاس , نه لاردو مکزیک !
چون 12 ساعت رانندگی بود , قرارشد صبح صحر راه بیوفتند که رباب همش میگفته پوشین همین الان بریم و تا صبح نخوابیده بوده از شوق . البته منم همینطور . کله سحر در اطاقمو زدن . خدایا کیه ؟ مگه به این زودی رسیدن ؟ اونا که قرار بود تازه الان راه بیوفتن ! نکنه پلیس باشه ! دوباره در زدن ! باترس و لرز بلند شدم لای درو وا کردم . دیدم اقا موریه . اره مرتضا دراز .
انگار دنیارو بهم دادن ! گفتم چجوری اومدی ؟ از کجا منو پیدا کردی ؟ گفت خودت فرستادی دنبالم . گفتم من ؟ گفت اره . این منو اورد . یهو دیدم ادی edi از پشت مرتضی همونجوری مست و ژولی پولی دوتاییمونو هل داد کنار و گفت moooove شاشم ریخت و دویید تو مستراح . مرتضام گفت وای منم شاشم داره میریزه . من رفتم پایین تو لابی برم دستشویی این اگه مستراح رفتنشم مثل رانندگیش بااون ابو طیارش باشه تا فردا تو مستراست .
3 تا قهوه گذاشتم رو میز و ادی گفت اخرین قهوه ای که خوردم 6 سال پیش بود . گفتم چرا؟ گفت اخه قهوه میپرونه . گفتم چیو ؟ گفت الکلو دیگه دوست من . گفت وقتی برگشتم اونور یاد قرارتو با دوستت تو میدون اصلی شهر افتادم و گفتم بد نیست ظهر یه سری بزنم . بالاخره 500 تا دلار سبز میارزه این بی وجود ! دیدم بعله خودشه . چون تنها کسی بود که بی هدف تو میدون پرسه میزد . کردمش تو گونی و اوردمش واست رفیق ! شاید باید ازش 1000 دلار میگرفتم . اخه این دوتا گونی برد تا حسابی پوشیده بشه , از بس درازه . گفتم دمت گرم ادی خودم بهت یه مژده گونی هم میدم . گفت نه فکرمیکنم بهترین مژده گونی رو بهم دادی و اون اینه که منو وارد یه بیزینس جدید کردی . تازه ما حالا باهم رفیقیم . بزار شماره خونمو بهت بدم , هرکدوم از دوستات که خواستند گونی سواری کنند بده بهشون . خدای من تو چقدر بزرگی . نمیدونستم یه روز بنده هات به من پونصد دلار میدن بکنمشون تو گونی . همگی خندیدیم و ادی قول داد که عروسیم بیاد , به شرطی که مشروب فراوون باشه و یه هفته زودتر بگم که بتونه با ماشین لکنتش خودشو برسونه کالیفرنیا .
بعد رفتن ادی مرتضی گفت . دنیاروببین چه فیسه خر چوسونه رئیسه . اواره چهارتا کشورشدیم اخرشم یه کارتن خواب مارو اورد امریکا . جلل خالق . کولیزه جان تقریبا یه سفر دور دنیا رفتیما اونم باجیب خالی . تازه یه کسم کردیم توراه . اون سوسن خانومو میگم تو اسپانیا . نه به اون سخت پادادنش , نه به اون جرم بده گفتناش . شماره پسرشم داد رسیدیم امریکا باز برم بکنمش . من از همین فرهنگ زنای شرقی خوشم میاد . اروم حال نمیکنن . انقدر نمیدم نمیدم میکنن مخصوصا تا جرشون بدی . ما حتی تو سکس هم تعادل نداریم , ته اه دول داریم . من تا الان 7000 تا خرجم شده , تو چی ؟ گفتم من 8200 تا خرجم شده , اخه برای عشقم و ندا و خونوادش سوغاتی و ادکلان و اینا تو اسپانیا خریدم . موری دوش گرفت و هردو از خستگی چپه کردیم و بیهوش شدیم .
عصری بود تو خواب و بیداری صدای ربابو شنیدم با دست و لقد و با گریه به در میکوبیدو میگفت درو واکن جوجوووو. ده درو واکن خارجنده . ترخدا درو وا کن عشقم . نوکرتم زجرم نده درو وا کن لامصب . فکرکردم دارم خواب میبینم که مرتضی هم بیدار شد و گفت چه خبره ؟ و پا شد درو وا کرد و رباب با سرعت هلش داد و گفت برو کنار دیلاق . شیرجه زد رومن که داشتم سعی میکردم از روتخت بلند شم و با گریه گفت میکشمت دیوس و لباشو گذاشت رولبامو لبامو سفت بالباش گرفت و فقط گریه میکرد رفت تو بغلم . شاید 5 دقیقه این حالت ادامه داشت و بعد دکمه بالای پیرهنمو باز کردو به جای زخمهای ناخناش روی گردن و سینم نگاه کرد که دیگه فقط خطهای سفید بودن و دونه به دونه شونو بوسید و اشک ریخت . گفتم به اینا چیکار داری ؟ اینا ردپای عشقه . باز لباشو به لبام قفل کرد و رفت تو بغلم . بعد لبامو ول کردو پیچید و خودشو که حالا شاید وزنش نصف شده بود مثل یه خرگوش کوچولو قایم کرد تو بغلم . یخورده نگاش کردم و اشکام سرازیر شد که من با اون کوه مقاومت چه کردم تواین چند ماه که انقدر نحیف شده . زود با انگشتای نازش اشکامو پاک کرد و میگفت بزار بوت کنم . و هی بینیشو به تن و گردنم میمالید و تقریبا چشم همه تر شده بود . گفت ندا جوجوی منو ببین چه عشقه ! ندا گفت و خیلی خیلی هم خوش تیپه . دختر اینجا امریکاست و بهتره بیشتر مواظبش باشی . رباب گفت خودش میدونه گهی بخوره چشاشو در میارم و همه خندیدن . مرتضی دستشو دراز کرد و گفت من موریم . مرتضی . رباب گفت خودش بعدا بهم میگه . مزاحم نشو . باز همه خندیدن و مرتضی گفت کولیزه جان خیالم راحته هیچ موقع حوصلت سر نمیره و این پراز انرژیه و خیلی هم زیبا و تو دلبروست . رباب گفت داشتی جوجو ؟ زیبا و تو دل برو ! و رو کرد به مرتضی هم گفت گوشکوب دفه اخرته به من میگی این ! این خانوم . اخه پپسیم یه کولا داره . باز نرسیده همه رو خندوند .
وقتی رسیدیم لوس انجلس پاهام خواب رفته بود چون تمام راه رباب تو بغلم بود و پیاده نشد و 5 ساعت اخرهم که تو بغلم خواب بود . وقتی پیاده شدیم ندا بهش گفت خستش کردی پسره رو . رباب گفت داشتم خرسواری میکردم .
مرتضا و مارک هم که رانندگی کرده بودن دیگه هردو زورکی روی پا ایستاده بودن .
اقای سراج اومده بود جلو در و منو در اغوش گرفت و گفت خوش اومدی پسرم . سفر طولانیی داشتی و یکماه تو راه بودی . گفتم واقعأ .
بعد از نهار مرتضی با دوستاش قرار گذاشته بود که بره و بااونا هم خونه بشه و دنبال کار و این حرفا . ندا میخواست مارو برسونه خونمون که همون خونه قبلی خودش بود که حالا رباب ازش خریده بود , ولی رباب گفت نه دیگه . دیگه ازین ببعد اقامون ! باز همه خندیدند . اومدیم بیرون و گفتم خوب چجوری بریم ؟ کنترلو زد و دیدم چراغهای یه کوروت (corvet_c4) مشکی چشمک زد . چقدر خوشکل بود . سلیقه رباب حرف نداشت . گفتم مال توست ؟ گفت نه مال توست . و گفت هرچی از این ببعد ببینی مال توست شامل بنده هم میشه و تو هم دربست مال حاجیتی ! گرفتی سوسول؟ گفت تازه موتورم برات خریدم منو ببری سواری عشقم . حالا میریم خونه میبینی . البته همه زحمتاشو مارک mark شوهرگدا کشید . گفتم یه تشکرحسابی باید از همشون بکنم مخصوصا اقای سراج . گفت اون دیگه تقریبأ بابامه و موقع خواستگاری دسشو میبوسی و تشکر میکنی ! و یهو دررفت تو کوچه منم دنبالش . ندا از صدای خنده هامون اومد بیرون و گفت شماها هنوز نرفتین ؟
خونه رباب خیلی موقعیت خوبی داشت و کنار دریا و دید به دریا داشت با چندمتری ارتفاع . پدیوی بزرگی داشت با میز و صندلی تخت خوابی یا ریکلاینر که کاملا مشرف به ساحل بود و دخترای خوشکل و خوشتراش که تو ساحل میدوییدن رباب می گفت جووون یا سوت میزد براشون . میگفتم مگه لزبین شدی ؟ می گفت نه ولی میخوام از اینا رقاصای بیست بسازم . مارک و ندا بهم گفتن تو با این رقصت که هم ایرانی و هم عربی و هم لزگی بطور فوق حرفه ای میرقصی میتونی dance studio اموزشگاه رقص باز کنی و حسابی پولدار بشی . فقط بعد از چند ترم کلاس زبان باید یه دوره کوتاه بردارم تا بتونم جواز بگیرم . همش حله نگران نباش عشقم .
تا شب تو پدیو تو بغلم نشسته بود و برام حرف میزد و گاهی هم چند قطره ای اشک میریخت ولی روی هم رفته خیلی خوشحال بود . و تصمیم گرفتیم شامو همونجا زیر نور ماه بخوریم . رباب گفت زنگ میزنم غذای چینی بیارن این چپر چپولا ! همه چیشون چپه اینا ! راسی جوجو تو که تو این چیزا ختم خارکوسه هایی , اینا کسشونم چاکش اونوریه ؟ خودش روده بر شد از خنده . بغلش کردم گفتم عشقم . تو باید دیگه یه خورده مؤدب تر حرف بزنی و کمتر فحش بدی . پس فردا که ازدواج کنیم و بچه دار بشیم اونم ازت یاد میگیره . گفت بهت قول میدم بچمو طوری تربیت کنم که به تمام زبونای دنیا بگه خارکوسه . و بازومو گاز گرفت و گفت یعنی من یه روز یه پسر خوشکل مثل جوجو دارم . اونوقت از خوشبختی میمیرم که ! گفتم شاید هم یه دختر خوشکل و تو دل برو مثل نفسم . منو بوسید و گفت شاید هم هردو !
گفتم قبل از شام باید زنگ بزنم ایران و با زری گلم حرف بزنم و ازنگرانی درش بیارم . گوشیو گرفت گفت بزار من باهاش حرف بزنم . ناسلامتی میخوام عروسش بشم .
صدای مامان زری رو شتیدم میگفت الو الو . رباب گفت سلام . من ربابم عاشق پسر گلتون . کاش خودتم میدونستی چقدر عشقی مامان زری . جواب داد علیک سلام . کجاشو دیدی ! من خیلی عشق تر از این حرفام , فقط بزار دستم به شما دوتا برسه . خوب با خوشکلیت قاپ بچمو دزدیدی شیطون خانم . رباب گفت مگه شما منو دیدی؟ گفت انشااله وقتی مادر بشی میفهمی . مگه میشه مادر که شورتای بچه شم میشوره ندونه عکساشو کجا قایم میکنه ؟ پدر سوخته عین خودم تو دل برویی . گفت دوست دارم مامان زری و گریش گرفت و گفت من که از سه سالگی مادر نداشتم . زری گلم گفت اما حالا داری قربونت برم و هردو خندیدند . گوشیو داد به من و بعد از کلی قربون صدقه گفت ازت نمیگذرم اگه ذره ای اذیتش کنی . صداش پر از عشقه . گفت بابات دوتا از مغازه هاشو گذاشته واسه فروش بفرسته برات که خونه بخری . گفتم رباب داره و فورا رباب گازم گرفت و گفت داریم . منم تا گفتم اخ , مامان زری گفت گازت گرفت اره ؟ عین خودمه اتیش پاره . خدایا شکرت . گفت بابات هی میگه احمد که اقامتشو بگیره میریم پیشش و خدارو چه دیدی شاید ما هم موندیم اونجا . بهش گفتم کور خوندی . من که میدونم تو کلت چی میگذره .
رباب شامم تو بغلم خورد و حس کردم میترسه ازم جداشه . بعدا که با اقای سراج صحبت کردم . گفت دکتر گفت اون جدایی ناگهانی ضربه روحی بزرگی بهش زده ولی رفته رفته خوب میشه و خوب هم شد البته دوسال طول کشید تا دخترم رکسانا بدنیا اومد . ازاولشم بهتر شد و هیجان و شیطنتش ده برابر شد و رکساناهم همون شیطنتو به ارث برد و تمام ابتدایی پسرا مثل سگ ازش میترسیدن , اما از دبیرستان تمام حواسمو گرفته بود و شیطنت و زیبایی مادریش فس مخ همه پسرای دبیرستانو در اورده بود و استعداد فوق العاده بازیگریش باعث شد که سال 2003 بهترین بازیگر نمایش تو دبیرستانهای ناحیه بشه ولی خودش کارگردانی رو دوست داشت و باالاخره هم کارگردان شد . و طبق معمول از 3 سالگی تمرین رقص تو اموزشگاه رقص مامانش که به اسم خودشه
Roxan profesional dance studio
عده ی زیادی از دوستاش هم شاگرد مامانشن . رباب رقص های جدیدی هم یاد گرفت و براش مثل اب بود و به قول خودش به منوی مدرسه ش اضافه کرد . مثل سالسا و مورینگه و کانتری و…
اوایل دعوایی داشت با همه سر صدازدن دخترمون . رکسانا به امریکایی میشه راکسن Roxan و تو مدرسه ویا دوستای امریکاییمون صداش میکردن راکسن رباب اب روغن قاطی میکرد و عصبی میشد و میگفت انقدر به بچه ی من نگین واکسن . مگه سوزاک دارین که هی میگین واکسن واکسن . بچه ی من ایرانیه و اسمش رکساناست . رک ساااا نااا . خر فهم ؟
واما من . واردکالج و بعد دانشگاه ucla و بالاخره مهندس کامپیوتر شدم و از پارکمنی و گارسونی و راننده تاکسی تو دوران دانشجویی شروع کردم و بعد از فارغالتحصیلیم ده سال تو کمپانی اینترنشنال گلوبال نتوورکینگ
Internash global networking
کارکردم و سر مهندس تیم مهندسیمون شدم و باپولی که بابام میخواست برام بفرسته خونه بخرم که هدیه دادم به عشقم و رباب ازم خواست یه رستوران باهاش بزنم با شراکت با مرتضی که حالا یه سر اشپز خوب بود . رستوران و کبابسرای رباب رو زدیم و خیلی هم پر منفعت بود .
مرتضی با یه دختر امریکایی ازدواج کرد که عاشق ربابه و اسمش سلی هست. Sali . البته رباب بهش میگه سلیته . و رقص باباکرمو از رباب یادگرفته و هرشب واسه اقا موری شو اجرا میکنه . و من وارد بیزینس نت وورکینگ هم شدم و یه شرکت زدم و بنا به پیشنهاد رباب 10 درصد درامد سالانمون رو هرساله به یک مؤسسه خیریه بزرگ تو تهران میفرستیم . گفتم که رباب مشدی بود .
خواستگاری شاد و خنده داری داشتیم که به شام و رقص ختم شد . کمتر کسی تو خواستگاریش میرقصه و بزرگتر من مرتضی بود و وقتی صحبت از مهریه شد رباب گفت با اجازه بزرگترا فقط چهارده تا . ندا گفت 14 تا سکه کمه . رباب گفت کی گفت سکه ؟ 14 تا تخم فیل . همه گفتند فیل که تخم نداره ! رباب گفت زکی فیل دوتا تخم داره , مرتضی رو نشون داد و گفت قد کله پدر داماد . وای مردیم از خنده . گفت این شرطو گذاشتم که تا ابد بیخ ریشت باشم .
عروسیمونو پنج ماه عقب انداختیم تا اقامت من درست شد و مامان زری و بابام ویزا بگیرن و بیان . مامان بابام یکسال موندن و سال بعد هم رباب 8 ماهه حامله بود برای زایمان اومدن و سه ماه موندن . ماه عسل رفتیم اکاپولکو و یوکاتن که هردو منطقه سرسبز دست نخورده مکزیک هستند و مخصوص عشاق با کلبه های جنگلی . رباب همیشه به رکسانا که بزرگ شده بود میگفت عاشق اکاپولکو هستم . اخه تورو اونجا بار گذاشتیم دیزی کمر باریک مامان .
بعدها مسافرتهای زیادی به پاریس , مادرید , لندن , حتی ژاپنم رفتیم . ولی زیباترین مسافرتی که رفتیم هجده سالگی راکسن بود که گفت دلم میخواد خاک ایران رو از نزدیک ببینم و رفتیم ترکیه دو هفته و همه ی جاهای دیدنی و ریسورتهای ترکیه رو گشتیم و در اخر رفتیم لب مرز و خاک ایران رو به دخترم نشون دادیم و گفتیم ما وطنمونو اینجا ترک کردیم و رباب در حالی که اشکاش سرازیر بود شونه های راکسنو گرفت و گفت تو ریشه ت از این اب و خاک هست و قبل از اینکه راکسن باشی رکسانا هستی درست مثل هزاران رکسانای بیگناه دیگه که الان اسیر ضحاکان عمامه بسرهستند و جوونیشون داره تباه خودخواهی های یه مشت کس مغز میشه و گفت خدایا مردم رنج دیده ی منو نجات بده . لامصب بسشونه دیگه و های های گریه کرد .
پایان
نوشته: الف . ع
9 پاسخ به “رباب (۳ و پایانی)”
ای ول داری.دمت گرم . خیلی با مرامی.
خدایی دمت گرم
عالی بودی
بسمونهبسمونه خدایشتمومش کنین این بازی کثیف
لایک هشتم تقدیم شدممنونم از زحماتت
آخر داستان دور از انتظار بود ،با روند داستان تصور میکردم مجبور شی به ایران برگردی،ولی خب از طرفی خوشحالم که آخرش این همه خوب تموم شد و هنوز زندگی خوبی دارید و رنگ خستگی و یکنواختی و تنفر نداره.موفق باشی
عالی لایک ❤❤❤
خیلی خیلی خیلی عالی بود الف. ع، من از سال 90 تو بکن تو هستم، تا الان شاید چندتا از داستانا قشنگ بوده ک این هم جز بهترین ها هستش، خسته نباشی و امیدوارم همیشه موفق باشی
احسنت و ایوالله به امید خدا مردم تغییر و آغاز خواهند کرد تا حداقل فرزندانمون این خفه قان و مفت خوری و خرافه پرستی و نبینن