خیالی که واقعیت شد (۳)

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
امروز میخوام بخش سوم داستانم رو تعریف کنم

ارتباط من و علیرضا بعد از یک سری اتفاقات سرد شده بود و حتی تا مدتی با هم صحبت نمی کردیم
علیرضا یه داداش بزرگتر از خودش داره به اسم جواد که از نظر ظاهری و اخلاقی خیلی شبیه علیرضاست و انگار جواد نسخه ی‌ قدیمیِ علیرضاس‌.
در همون زمان که با علیرضا اوکی بودیم من نیم نگاهی به داداشش داشتم و جواد هم واقعا تایپ من بودش اما به واسطه ی رفاقت با علیرضا و همچنین ترس از ابرو و… هیچوقت همچین مسائلی رو پیش علیرضا بازگو نمیکردم!

قبلا هم گفتم که من به سختی حسم رو به علیرضا گفتم و بسیار خجالت میکشیدم و خب تبعا روم نمیشد بهش بگم داداشت هم تایپ منه
البته ک تو تصوراتم بارها به فکر جواد خودارضایی کردم و اینکه با علیرضا و جواد تری سام داشته باشیم زیاد فکر کردم
جواد هم مثل علیرضا آدم جدی بود و از طرفی حدود ۱۰ سال ازم بزرگتر بودش و ارتباطم باهاش در حد حال و احوال و نهایت ی شوخی جزئی بودش.

برگردم به اول حرفام که با علیرضا سرد شده بودیم
یک روز که بیرون بودم اتفاقی جواد رو دیدم و بهم گفتش که چه خبر کم پیدایی و منم سعی کردم موضوع رو عوض کنم چون نمی‌خواستم بگم که با علیرضا خوب نیستیم اما جواد خودش بحث رو برد به سمت علیرضا و گفت نکنه قهرین باهم منم ی کم مکث کردم و گفتم نه قهر چیه مگه بچه ایم و جواد گفتش خب چی شده پس؟ بهش گفتم که ی ناراحتی‌ کوچیکی پیش اومده و رفع میشه که جواد بلافاصله گفت خب میخوایی امروز بیا بریم مزرعه باهم صحبت کنیم
(ی توضیحی رو اینجا بگم که مزرعه ی اونا ی اتاق تقریبا بزرگ داره که اونجارو مجهز کردن و همه چی داره چون بعضی وقت ها نیازه یکی شب اونجا بمونه)
خلاصه منم توی عمل انجام شده قرار گرفتم و قبول کردم و حقیقتا تو دلم میخواستم باهاش صحبت کنم
نکته ی عجیبی که برام بوده و هست اینه ک جواد واقعا منو حشری میکنه و حتی وقتی باهاش حرف میزنم دلم میخواد شلوارشو در بیارم و کیرشو بکنم تو حلقم ولی خب نمیشد که😂
حدود ساعت ۵ غروب بودش که به جواد زنگ‌زدم و گفت مزرعم توهم بیا
منم اماده شدم و رفتم
قبل رفتن همش با خودم تصور میکردم که برم اونجا و جواد باهام سکس کنه اما بعدش به خودم میومدم و میدیدم همش خیاله چون از طرفی جواد هم همچنین شخصیتی نداشت که بخواد این کارو کنه و ارتباطش با من رسمی طور بودش منم مطمئن بودم اصلا قرار نیست بحث سکس بین ما باشه
رسیدم مزرعه و رفتم داخل سلام کردم و دست دادم با جواد و نشستم
هیچکس نبودش و تنها بودیم
چشمای جواد ی کمی قرمز بودش که ازش پرسیدم چی شده گفت بیرون بودم باد اومدش و رفت تو چشمم برای همین قرمز شده اما من داشتم میومدم نه بادی بود نه طوفانی
وضعیت ی کم برام عجیب شد از طرفی چشماش قرمز بود و از طرفی وقتی راه میرفت بی حال بود
حس کردم که مشروبی چیزی خورده ک اینطوری شده و الان بهترین موقعیتی هست که بحث رو سکسی کنم و زیر زبونش رو بکشم
تو همین فکرا بودم که جواد گفت خب تعریف کن
گفتم چی بگم
گفت از خودت
من اومدم تا درباره ی ارتباطم با علیرضا صحبت کنم که جواد گفت اونو ولش کن راجب خودت بگو
کمی تعجب کردم چون جواد رو تا به حال این چنین ندیده بودم و از طرفی حس حشریتم بر بشریتم غالب شده بود و ادامه میدادم به حرف زدن
بهش گفتم که قرار بود بیام اینجا راجب علیرضا بگم
و اونم گفتش اوکی بگو
مشغول صحبت و اینا بودم که اومد نزدیک من
من ی کم ترسیدم و رفتم عقب و به این فکر میکردم نکنه توهم زده باشه و بلایی سرم بیاره
که جواد بهم گفتش نترس بچه کاریت ندارم اومدم نزدیک تر صداتو بشنوم
گفتم اوکیه مشکلی نیست
و من به حرفام ادامه دادم که جواد دستشو گذاشت رو پاهام
بهترین لحظه بودش واقعا
کسی که بارها باهاش تو تصوراتم سکس کردم الان دستش رو پاهامه و خب من میدونستم دست رو پا یعنی شروع چراغ سبز ولی مجدد از ترسم هیچ واکنشی نداشتم
جواد که دید واکنشی ندارم دستشو برد سمت کمرم و ی جورایی داشت منو می گرفت تو بغلش
من هم از طرفی می‌ترسیدم از اینکه ی وقت اتفاقی بیفته و به کسی بگه و… از طرفی هم اون لحظه دلم میخواست خودمو شل کنم و بزارم هر کاری میخواد باهام بکنه
و خب قطعا مورد دوم رو انتخاب کردم چون تو اون شرایط اوج حشریت نمیشه تصمیم عاقلانه گرفت
جواد همینطوری پیش می‌رفت و ادامه میداد و من دیگه ساکت شده بودم
که جواد گفت خب حرف بزن دارم می‌شنوم
من تو چشاش نگاه کردم و هیچی نگفتم
جواد دیگه دستش از کمرم اومده بود سمت پایین و رسیده بود به کونم
تو اون لحظه دیگه به خودم اومدم و نخواستم ادامه پیدا کنه چون اون مست بودش و نمی فهمید چیکار میکنه و من نمی‌خواستم بین ما سکس اتفاق بیوفته و ی وقت علیرضا بفهمه و رفاقتی که داریم از اینی که هست بدتر بشه
از طرفی نمی‌خواستم جواد منو به چشم یه کونی ببینه
پس تصمیم گرفتم پاشم
که اومدم که بلند شم جواد منو گرفت و نگه داشت
گفتم جواد بیخیال شو
گفت تازه شروع شده
گفتم زشته من با داداشت رفیقم و …
شروع کردم به گفتن این حرفا که جواد ولم کنه
اما اون اصلا تو این دنیا نبود و تا کونم نمیزاشت ول نمی‌کرد
برای منم لحظه ی سختی بودش
اینکه ب زور پاشم و برم و یا بمونم و چیزی که بار ها و بارها تصورش کردم رو اجرا کنم
تو همین لحظه چشمم خورد به شلوار جواد و از روی شلوار کیرش مشخص بود
انقدر بزرگ بود که فک کنم حدود ۲۰ سانت می شد و کلفت
اینو که دیدم درصد حشریتم بالای ۱۰۰ رفت و اون لحظه می خواستم شلوارشو در بیارم و براش ساک بزنم
جواد متوجه نگاه من به کیرش شد و بهم گفت میخوایش
من دستشو کنار زدم که پاشم و اون شلوارمو از پام در اورد
به خودم گفتم باید زودتر فرار کنم چون هرچقدر ک بمونم جواد بیشتر پیش می‌ره و منم دیگه حشریتم که غالب بشه بهم خودمو ول میکنم
و خب با حرف زدن که جواد بیخیال نمیشد برای همین شروع کردم به سروصدا که جواد ی دونه زد تو گوشم و گفت خفه شو کونی
این جمله ی جواد حسابی منو بهم ریخت
و باعث شد هرطور که شده از زیر دستش بیام بیرون و فرار کنم چون هیچکس اونجا نبود سروصدای منم تاثیری نداشت
در نهایت با هزار بدبختی اومدم بیرون و برگشتم

حدود ساعت ۱۰ صب فردا بود که دیدم ی پیامی از طرف جواد دارم که نوشته بود سلام من دیروز حالم خوب بود هر اتفاقی افتاد رو فراموش کن
منم نوشتم سلام باشه
تو اون چند روز همش داشتم به این فکر میکردم که کاش میذاشتم جواد ادامه بده یا حداقل کاش کیرشو میدیدم و فکرای از این قبیل

حدود یک ماه از این داستان گذشت و منو علیرضا باهم بهتر شده بودیم از اونجایی که وقتی دو نفر باهم سکس متوالی دارن وقتی باهم باشن حس جنسی شون میزنه بالا منو علیرضا هم این اتفاق واسمون زیاد می افتاد
ی روز که رفته بودم خونه ی علیرضا اینا جواد هم بودش
ناهار رو با علیرضا خوردیم و نشستیم مشغول صحبت و اینا که جواد خداحافظی کرد از ما و رفت
من و علیرضا ک تنها شدیم سکس شروع شد
شروع کردیم به لب گرفتن و مالیدن همدیگه
اینبار به پیشنهاد علی‌رضا قرار شد که کونمو انگشت نکنه و از اول کیرشو بکنه توم
منم اوکی دادم چون انقدر سکس کرده بودیم که کیرش انقدر باعث درد من نمی شد و من دلم میخواست ی کم درد بکشم و لذت ببرم
خلاصه برگشتم و داگی شدم و علیرضا کیرشو روی سوراخم تنظیم کرد و فشار داد تو
بر عکس تصوری که داشتم خیلی درد گرفت و یه آه بلند کشیدم که بلافاصله علی‌رضا دستشو گذاشت جلوی دهنم که صدام درنیاد و شروع کرد به تلمبه زدن
من غرق در شهوت و درد و لذت بودم و علیرضا هم با تلمبه های محکمش صدای آروم مردونش ک نشون از لذتش بود رو نشون میداد

تو همین حالت بودیم که در اتاق باز شد و…

ادامه در داستان بعدی!

نوشته: آرمان

بازدید 8,646

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “خیالی که واقعیت شد (۳)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید