قسمت قبلی که برای اولین بار داخل پشه بند با فرید سکس کردیم
ادامه…
روز بعد بابای پدر خانمم یه گوسفند کشت و پذیرایی حسابی کرد آفتاب بالا اومده بود نگاه کردم فرید نیست چون باباش نمی رسید بره باغ و درخت ها آب بده به فرید فرستاده بود تا ظهر که دیدم پیداش شد نهار خوردیم کلی رفتیم تو رودخانه شنا کردیم همونجا به فرید گفتم حرفهای درباره زینب زدی شوخی بود یه خنده ای کرد گفت کدوم حرفها خودشو به اون راه زد یه تفنگ بادی داشتم گفتم بهت میدم به زینب بیاریش شب پیش خودمون ( البته خبر از رابطه خودش با خواهرش نداشتم ) گفت قول میدی کسی ندونه حاظر بودم هرچی بگه قبول کنم هوا داشت تاریک میشد باز مردها نشستن به بازی پاسور منم باز گفتم خوابم میات سری با فرید رفتیم توی پشه بند بالای پشت بوم منتظر بودم ولی دیدم فرید خوابش برده دیدم خبری از زینب نیست آروم شلوارش کشیدم پایین یه تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش تکون نخورد چون شب قبل راحت کرده بودمش دیگه خیالم راحت بود کم کم تا ته کردم تو کونش جلو عقب میکردم آبم داشت میومد فرید که بیدار بود گفت بریز تو کونم کامل خودمو تخلیه کردم تو کونش رو بهم کرد تفنگ بادی مال خودمه گفتم بخدا به خودت میدم گفت صبر کن الان میام رفت لب پشت بوم صدای خواهرش زینب زد گفت یه پارچ آب میاری آورد لب پله داد به فرید یکم حرف زدن زینب رفت گفتم چی شد گفتم میات بخوابه همینجا
زینب هم گفت بود به مامانش من میرم پشت بوم اینجا گرمه پیش فرید مامانش هم چون فرید و زینب هر شب داخل پشه بند میخوابیدن بهش گفت برو
صدای پای زینب میومد که از پله ها بالا میومد دل تو دلم نبود
اومد در پشه بند باز کرد و کنار فرید خوابید با اینکه تازه فرید کرده بودم کیرم داشت منفجر میشد
فرید بین منو زینب بود دیدم فرید گفت بیا تو وسط بخواب چون از لب بوم میترسیدی عین حامد هستی
یکم اخم کرد ولی فرید سری رفت جای زینب
دیگه به نزدیکترین فاصله با زینب بودم نیم ساعت گذشت زینب روی خودش یه پتو مسافرتی کشیده بود
آروم خودمو رسوندم به زینب پشتش بهم بود یه پیراهن و یه دامن بلند پاش بود آروم پتو زدم کنار خودمو بهش چسبوندم سکوت کامل بود صدای جیرجیرک ها و هرز گاهی شغال ها میومدم دستم گذاشتم روی باسنش هیچ حرکتی نمی کرد وای خدای من این همون زینبی هست که آرزویش را داشتم کمکم جسارتم بیشتر شد دامنش بالا زدم دست می کشیدم روی بدنش سرم بردم دم کونش از روی شرت زبون میزدم و آروم سینه هاش چنگ میزدم نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا تونستم شورت توری مانندش در بیارم کامل روی یه بغل خوابیده بود اینقدر کونش خوردم هرز گاهی به کصش می مالیدم دیدم یکم پاهاش جمع کرد خودشو داد عقب تر دیگه طاقت نداشتم
تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش تکون نخورد آروم کیرم رفت تو کونش تعجب کردم دیدم دستم گرفت گذاشت روی کصش که بمالم براش ولی با وجود فرید یکم
ضد حال بود یکم خودمو جمع جور کردم گفتم فرید میتونی بری یکم آب خنک بیاری اونم جریان فهمید پارچ آب برداشت ولی نرفت داخل خونه رفت پایین که کسی اگه اومد سری بیات بالا
تا رفت پایین سری افتادم روی زینب لبهای نازش میخوردم
سینه هاش کوچیکش مک میزدم پاهاش باز کردم کصش یکم مو داشت ولی بوی خوبی میداد زبون میزدم و میخوردم بالشت گذاشتم زیر شکمش کامل کونش قمبل شد جلوم بود کیرم با یه حرکت فرو کردم کامل افتادم روش گردنش میخوردم و تلمبه هام بیشتر میکردم
آبم کامل ریختم تو کونش شرتش برداشتم بو کردم و کونش پاک کردم همدیگرو بغل کردیم لبهاش میخوردم که فرید هم اومد
زینب خودشو جمع کرد فرید هم خودشو دوباره زد بخواب
دوباره همدیگرو بغل کردیم گفتم زینب کیر من کوچیک
خنده کرد گفت آره آخه فرید هر شب کونم میکنه
فرید با اینکه کونی بود ولی کیرش دو برابر مال من بود
داشتم رو ابر ها راه میرفتم قشنگ لبهام میخورد که مامانش صداش زد بیا پایین دیکه ساعت نزدیک به یک شب بود
خودشو جمع کرد یه لب ازم گرفت رفت پایین ده دقیقه نشده بود که فرید آروم شلوارم کشید پایین کیرم کرد تو دهنش انقدر خورد تا سفت شد خودش بی مقدمه اومد روش نشست وای چقدر کیرش بزرگ بود
اینقدر بالا پایین میکرد خودشو با دستش کیرش بازی می کرد آبش اومد چند دقیقه بعد گفتم آبم داره میاد
سری بلند شد سر کیرم کرد تو دهنش کامل تا قطره آخر قورت داد
چند روز دیگه روستا بودیم اگر دوباره استقبال بشه مینویسم داستان کاملا واقعی هست
ضمنا وقتی میخواستیم بیایم شهر به بابام گفتم تفنگ بادی میخوام بدم به فرید بابام هم گفت کار خوبی میکنی بده بهش بابای فرید هم کلی تشکر کرد
ادامه…
روز بعد بابای پدر خانمم یه گوسفند کشت و پذیرایی حسابی کرد آفتاب بالا اومده بود نگاه کردم فرید نیست چون باباش نمی رسید بره باغ و درخت ها آب بده به فرید فرستاده بود تا ظهر که دیدم پیداش شد نهار خوردیم کلی رفتیم تو رودخانه شنا کردیم همونجا به فرید گفتم حرفهای درباره زینب زدی شوخی بود یه خنده ای کرد گفت کدوم حرفها خودشو به اون راه زد یه تفنگ بادی داشتم گفتم بهت میدم به زینب بیاریش شب پیش خودمون ( البته خبر از رابطه خودش با خواهرش نداشتم ) گفت قول میدی کسی ندونه حاظر بودم هرچی بگه قبول کنم هوا داشت تاریک میشد باز مردها نشستن به بازی پاسور منم باز گفتم خوابم میات سری با فرید رفتیم توی پشه بند بالای پشت بوم منتظر بودم ولی دیدم فرید خوابش برده دیدم خبری از زینب نیست آروم شلوارش کشیدم پایین یه تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش تکون نخورد چون شب قبل راحت کرده بودمش دیگه خیالم راحت بود کم کم تا ته کردم تو کونش جلو عقب میکردم آبم داشت میومد فرید که بیدار بود گفت بریز تو کونم کامل خودمو تخلیه کردم تو کونش رو بهم کرد تفنگ بادی مال خودمه گفتم بخدا به خودت میدم گفت صبر کن الان میام رفت لب پشت بوم صدای خواهرش زینب زد گفت یه پارچ آب میاری آورد لب پله داد به فرید یکم حرف زدن زینب رفت گفتم چی شد گفتم میات بخوابه همینجا
زینب هم گفت بود به مامانش من میرم پشت بوم اینجا گرمه پیش فرید مامانش هم چون فرید و زینب هر شب داخل پشه بند میخوابیدن بهش گفت برو
صدای پای زینب میومد که از پله ها بالا میومد دل تو دلم نبود
اومد در پشه بند باز کرد و کنار فرید خوابید با اینکه تازه فرید کرده بودم کیرم داشت منفجر میشد
فرید بین منو زینب بود دیدم فرید گفت بیا تو وسط بخواب چون از لب بوم میترسیدی عین حامد هستی
یکم اخم کرد ولی فرید سری رفت جای زینب
دیگه به نزدیکترین فاصله با زینب بودم نیم ساعت گذشت زینب روی خودش یه پتو مسافرتی کشیده بود
آروم خودمو رسوندم به زینب پشتش بهم بود یه پیراهن و یه دامن بلند پاش بود آروم پتو زدم کنار خودمو بهش چسبوندم سکوت کامل بود صدای جیرجیرک ها و هرز گاهی شغال ها میومدم دستم گذاشتم روی باسنش هیچ حرکتی نمی کرد وای خدای من این همون زینبی هست که آرزویش را داشتم کمکم جسارتم بیشتر شد دامنش بالا زدم دست می کشیدم روی بدنش سرم بردم دم کونش از روی شرت زبون میزدم و آروم سینه هاش چنگ میزدم نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا تونستم شورت توری مانندش در بیارم کامل روی یه بغل خوابیده بود اینقدر کونش خوردم هرز گاهی به کصش می مالیدم دیدم یکم پاهاش جمع کرد خودشو داد عقب تر دیگه طاقت نداشتم
تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش تکون نخورد آروم کیرم رفت تو کونش تعجب کردم دیدم دستم گرفت گذاشت روی کصش که بمالم براش ولی با وجود فرید یکم
ضد حال بود یکم خودمو جمع جور کردم گفتم فرید میتونی بری یکم آب خنک بیاری اونم جریان فهمید پارچ آب برداشت ولی نرفت داخل خونه رفت پایین که کسی اگه اومد سری بیات بالا
تا رفت پایین سری افتادم روی زینب لبهای نازش میخوردم
سینه هاش کوچیکش مک میزدم پاهاش باز کردم کصش یکم مو داشت ولی بوی خوبی میداد زبون میزدم و میخوردم بالشت گذاشتم زیر شکمش کامل کونش قمبل شد جلوم بود کیرم با یه حرکت فرو کردم کامل افتادم روش گردنش میخوردم و تلمبه هام بیشتر میکردم
آبم کامل ریختم تو کونش شرتش برداشتم بو کردم و کونش پاک کردم همدیگرو بغل کردیم لبهاش میخوردم که فرید هم اومد
زینب خودشو جمع کرد فرید هم خودشو دوباره زد بخواب
دوباره همدیگرو بغل کردیم گفتم زینب کیر من کوچیک
خنده کرد گفت آره آخه فرید هر شب کونم میکنه
فرید با اینکه کونی بود ولی کیرش دو برابر مال من بود
داشتم رو ابر ها راه میرفتم قشنگ لبهام میخورد که مامانش صداش زد بیا پایین دیکه ساعت نزدیک به یک شب بود
خودشو جمع کرد یه لب ازم گرفت رفت پایین ده دقیقه نشده بود که فرید آروم شلوارم کشید پایین کیرم کرد تو دهنش انقدر خورد تا سفت شد خودش بی مقدمه اومد روش نشست وای چقدر کیرش بزرگ بود
اینقدر بالا پایین میکرد خودشو با دستش کیرش بازی می کرد آبش اومد چند دقیقه بعد گفتم آبم داره میاد
سری بلند شد سر کیرم کرد تو دهنش کامل تا قطره آخر قورت داد
چند روز دیگه روستا بودیم اگر دوباره استقبال بشه مینویسم داستان کاملا واقعی هست
ضمنا وقتی میخواستیم بیایم شهر به بابام گفتم تفنگ بادی میخوام بدم به فرید بابام هم گفت کار خوبی میکنی بده بهش بابای فرید هم کلی تشکر کرد
نوشته: حامد
5 پاسخ به “حامد و فرید (۲)”
ادامه بده قشنگ بود
😁😁
عالی بود بنویس
ادامه بده عالي بود
خداشانس بده مگه میشه؟ مگه داریم؟ آدرس روستا روبده ماهم سری بزنیم وپشت بوم توپشه بند کوس وکون مفت بکنیم