با صدای زنگ ساعت از جام پریدم رفتم تو حال دیدم سعید همونجوری لخت رو زمین خوابه تازه یادم افتاد دیشب چه سکسی داشتم بعد یه عمری یه حال اساسی کردم .
ولی نمیتونستم خودم و راضی کنم که همسرم زن صیغه ای داره
تند تند وضو گرفتم و مخصوصا سر و صدا میکردم که سعید هم بیدار بشه چون نماز و باید میخوندیم البته من دیشب رفتم غسل کردم ولی اون باید میرفت حموم
آنقدر خوابش عمیق بود که بیدار نشد
نماز و خوندم و رفتم کتری و روشن کردم با سر و صدای آشپزخونه سعید بیدار شد نمیخواستم باهاش حرف بزنم یا محلش بزارم ولی سلام کرد و جوابش و دادم نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت چرا بیدارش نکردم برا نماز گفتم پاشو باید بری حموم غسل کنی
یکم غرغر کرد و رفت حموم
صبحونه رو آماده کردم
تصمیم خودم و گرفته بودم برا کار تو اون شرکت
هول هولی یه چیزی خوردم میخواستم از خونه بزنم بیرون که سعید لخت لخت اومد تو آشپزخونه
خنده ام گرفت
گفتم قباحت داره گناه داره برو لباستو بپوش
نمازش قضا شده بود گفت کجا با این عجله
گفتم چی شده ضربه مغزی شدی نمیخواستم باهاش حرف بزنم ولی کاراش منو به خنده می انداخت
گفتم برو لباستو بپوش یخچال و فریزر میبینن گناه داره
خندید گفت نه جدی چرا چادر کردی سرت کجا میری
گفتم کار پیدا کردم دارم میرم سر کار
یادش اومد که بهش گفته بودم شرکت شوهر دختر خالم رفتم برا مصاحبه ولی دیگه از بقیه ماجرا خبر نداشت
گفت خب چرا الان میگی نباید زودتر بگی
با طعنه بهش گفتم شما کی برا من وقت گذاشتی که باهات حرف بزنم
یا سرت تو قرآنه یا سر نمازی یا داری ذکر میگی یا اخبار میبینی و بعدشم میخوابی
گفت امروز دلم نمیخواد برم شرکت زنگ میزنم مرخصی برام رد کنه
انگار قفلش تازه باز شده بود
ولی دیگه دیره اون اتفاقی که انتظارش و نداشتم پیش اومد و منم زیاد میلی بهش نداشتم
با پوزخند گفتم خب چه خوب برو خونه اونیکی خانومت منم میرم سر کار
سرشو انداخت پایین و گفت باید در این مورد باهات حرف بزنم
منم حوصله گوش دادن به اراجیف شو نداشتم و خداحافظی کردم زدم بیرون
ساعت یک ربع به هفت بود و باید تا هشت خودمو میرسوندم شرکت
نمیخواستم روز اول بد قول باشم و دیر برسم
با اینکه هنوز جواب مثبت به آقای جلیلوند نداده بودم ولی چون تصمیم به رفتن داشتم گفتم بذار از اولش سر وقت برم
یه دلهره ای وجودم و گرفته بود واقعا معذب بودم بدون چادر بخوام جایی باشم
چند دقیقه زود رسیدم شرکت . در ساختمون باز بود انگار سرایدار درو زودتر باز میکنه
دکمه آسانسور و زدم همین که خواستم سوار آسانسور بشم یه خانوم دیگه هم با من وارد آسانسور شد
پرسید طبقه چندم میخوایید برید گفتم پنجم
گفت عزیزم شرکت هنوز باز نشده
گفتم چطور گفت ساعت ورود کارکنان ۸ صبح ولی پاسخگویی از ساعت ۹ شروع میشه
فهمیدم که این خانوم هم تو همین شرکت کار میکنه
دستمو به سمتش دراز کردم گفتم محرابی هستم همکار جدیدتون
یکم رفت عقب و نگاه به بالا و پایینم کرد و دستشو آورد جلو گفت خوشبختم
فهمیدم تعجب کرده که همکار چادری داره
وقتی رسیدیم طبقه پنجم کلید انداخت و در و باز کرد رفتیم داخل
متوجه شدم حتما پرسنل مورد اطمینانی هست که کلید داره
گفتم من باید منتظر باشم تا آقای جلیلوند بیان پس نشستم تو اتاق منشی و اون خانم رفت تو سالن کار و در و بست
همینجوری خانومها میومدن و من هیچکس و نمیشناختم و سلام میکردم و میرفتن سر کارشون خانوم منشی چون قبلا منو دیده بود یه لبخندی زد و گفت همینجا منتظر باشم تا خودشون بیان ساعت به قدری دیر میگذشت که انگار ۳ ساعته من اونجام حوصلم سر رفته بود ولی ساعت ۱۰ رئیس اومد و همه بلند شدیم و بعد سلام و احوال پرسی رفت تو اتاقش
انگار تازه شرکت جون گرفت چون قبل اومدن رئیس همه پرسنل داشتن بلند بلند حرف میزدن و میخندیدن و صبحونه میخوردن
تلفن رو میز خانم منشی به صدا در اومد و گفت بله چشم الان میگم بیان خدمتتون
با اشاره بهم گفت برم اتاق رئیس
در زدم رفتم داخل آقای رئیس پشت میزش بود و داشت گوشیش و چک میکرد
تعارف کرد که بشینم
باز دلهره داشتم
نمیدونم چجوری باید لباسم و عوض کنم کجا باید برم چجوری کارمو شروع کنم خب هر کاری اولش سخته
گفت خوشحالم که فکراتونو کردین و بالاخره تو این محیط هم چیزی نیست عادت میکنید.
ایندفعه خبری از تعارف چایی یا قهوه نبود
به خانم منشی زنگ زد که یه فرم استخدام بیاره تو اتاقش
فرم و گذاشت جلوم
گفت چیز خاصی نیست فقط اسم و فامیل و بنویس و مدرک لیسانس و وارد کن و نوع مهارت هم بزنم مترجمی
معرفم بزنم دختر خاله خانوم و
جای حقوق و مزایا خالی باشه تا خودش پر میکنه
بعد فرم ازم گرفت و گذاشت رو میزش
گفتم میز کارم کجاست
گفت الان میریم شما رو معرفی میکنم به خانومها
فقط باید اون چادر و دیگه از رو سرتون بردارید و لباس مخصوص تن کنید
گفتم چشم ،شما بفرمایید کجا این کار و بکنم .
گفت من میرم بیرون شما همینجا حاضر بشید بعد بیایید که با هم وارد سالن بشیم
دست و پاهام شروع به لرزش کردن
رفت بیرون
اینور و اونور نگاه کردم نکنه کسی باشه یا دوربینی باشه که متاسفانه دوربین مداربسته همه جای شرکت بود حتی تو اتاق رئیس
ولی گفتم خب شاید برا اتاق خودش خاموش باشه
همش داشتم خودم و راضی میکردم یا باید قبول نمی کردم یا وقتی قبول کردم باید تا آخرش میرفتم
چادر و از سرم برداشتم دیدم یه آینه قدی سمت چپ اتاق هست رفتم روبروش
ساکم و گذاشتم رو مبل و شروع کردم شلوارم و در آوردن ولی باز نیم نگاهی هم به دوربین مداربسته داشتم دامن و پام کردم بلوز تنم بود یذره خودم و آرایش کردم و رفتم تو اتاق منشی
رئیس نشسته بود رو مبل کنار منشی و داشت قهوه میخورد
منو دید ولی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و خیلی عادی پا شد در سالن و باز کرد و باهم واردسالن شدیم
شروع کرد به معرفی خانومها
وقتی رسیدیم به آخر اون خانومی که صبح با هم وارد شدیم و معرفی کرد و گفت ایشون رئیس حسابداری هستن و مدیر داخلی .
میدونستم که باید پست و مقام بالایی داشته باشه
متوجه نگاه چپ چپ خانوما شدم
نمیدونستم به چی دارن پچ پچ میکنن من که مثل خودشون شده بودم ولی انگار یه جای کار اشکال داشت
بله من با دامن و کفش کتونی بودم و نمیدونستم باید صندل بپوشم انگار این شرکت تو ایران نیست یعنی آنقدر آزادی دارن شرکتهای خصوصی
میز کارم و بهم نشون دادن و نشستم پشت کامپیوتر
رمز کامپوتر و گرفتم و روشنش کردم
برا دست گرمی هم یه قرارداد خارجی بهم دادن برا ترجمه
سنگینی نگاه خانوما اذیتم میکرد بلد نبودم باهاشون ارتباط بگیرم
انگار سالن مد بود همشون صندل پاشنه بلند داشتن که قدشون و بلند میکرد
ناخن های همشون بلند بود با رنگهای فسفری و جیغ . خودم و مشغول کار کردم
روز اول یه ذره برام سخت بود نهار نداشتم ولی بلاخره باید از یه جایی شروع میکردم
میز کنارم یه خانومی بود که باهاش یذره ارتباط گرفتم مخصوصا ازش سوال میکردم اونم راهنماییم میکرد واقعا سالن مد بود
روز اول هر جور بود تموم شد وقتی رسیدم خونه آنقدر خسته و گشنه بودم یه چیزی خوردم و افتادم رو تخت
از خواب پاشدم یادم افتاد امروز نماز نخوندم
سعید کجا بود اونکه گفت نمیره شرکت
دیگه برام بود و نبودش مهم نبود .
دوهفته ای میشد که میرفتم سر کار و روتین شده بودم دیگه خجالت نمیکشیدم و همکارا باهام بهتر شده بودن سعید هم زیاد سر به سرش نمیذاشتم بره هر کاری دوست داره بکنه
فکر طلاق تو سرم بود و جداشدن از سعید
دوسش نداشتم دیگه مثل قبل علاقه ای بهش نداشتم .
نماز هم دیگه نمیخوندم اونم کاری بهم نداشت
فضای خونه سرد بود و سردتر هم شد
همچنان با چادر میزدم بیرون ولی به خیابون اصلی که میرسیدم چادرم و جمع میکردم و با مانتو و روسری میرفتم شرکت بغیر از روز اول که لباسامو تو اتاق رئیس عوض کردم بقیه روزا تو اتاق مخصوص انتهای سالن میرفتم خودم و آرایش میکردم و میرفتم پشت میز کارم
تو این دو هفته دوبار بیشتر شوهر دختر خاله رو ندیدم و بیشتر کارها توسط خانم حسابدار که مدیر داخلی هم بود بهم سپرده میشد
چند روزی به همین منوال گذشت با همکار کناریم بیشتر دوست شدم و با هم ناهار میخوردیم و غیبت میکردیم
متوجه شدم رئیس رفته مسافرت انگار مسافرت خارجه ولی حدمو نگه داشته بودم زیاد نمیپرسیدم سرم تو کار خودم بود و بیشتر به طلاق فکر میکردم
یه روز خانوم مدیر داخلی صدام کرد که کارت دارم.
دلم شور افتاد دوباره مگه چیزی شده کاری کردم .گفت خانوم محرابی رئیس گفتن که امروز ناهار باهاشون باشم برا همراهی مهمونشون چون زبان انگلیسی بلدم و در اصل دیلماج باشم
یه ذره رنگم پرید خب من زبان انگلیسیم خوبه ولی تا الان همزمان ترجمه نکردم برا کسی
نذاشتم خانم مدیر متوجه دستپاچگیم بشه گفتم بله بله حتما فقط بگید چیکار باید بکنم
گفتن لطفا حاضر بشید بریم براتون لباس بخریم
گفتم لباس مگه ندارم
گفت نه اون لباسا زیاد در شان شرکت نیست البته ببخشید ناراحت نشید ولی باید یه مقدار کلاس کار و ببریم بالا
بله چشم الان حاضر میشم
رفتیم پاساژ ارگ تجریش مغازه ها هنوز کامل باز نشده بودن ولی کم کم داشتن میومدن
گفتم مانتو باید بگیریم گفت شما کاری نداشته باشید
اولین مغازه که وارد شدیم خبری از مانتو نبود بیشتر لباس مجلسی داشت و اکثر لباساش بدن نما بود و سکسی
گفتم شاید میخواد سوالی بپرسه
رو به فروشنده کرد و یه لباس که تو ویترین بود نشون داد برا سایز من گفت آماده کنه برا پرو
خشکم زده بود اون لباس بقدری باز بود که نمیشد هر جا پوشید گفتم شاید مهمون خارجی خانوم باشه پرسیدم گفتم این لباس مجلسی خیلی لختیه احتمالا مهمونمون خانومه ؟
چیزی نگفت
لباس و آورد و داد به من که برم تو اتاق پرو
سرخ شدم
رفتم شروع کردم به درآوردن لباسم و اون لباس و با زحمت تنم کردم
زیپش از پشت بسته می شد نمیتونستم ببندم
گفت پوشیدی ؟
در زد که در و باز کنم
تمام تنم معلوم بود از بازوهام بگیر تا یقه هفتی که داشت یعنی تمام ممه هام و خط سینه ام قشنگ پیدا بود
در و باز کردم اومد داخل گفت برگرد ببینم
زیپ و از پشت کشید بالا بعد دست انداخت تو ممه هام که مرتبشون کنه دستش خورد به سینه ام یجوری شدم انگار دوباره مور مورم شد
نگاهی از دور بهم انداخت و گفت اوکی خوبه
مونده بودم چی بگم من هیچ تجربه کاری تو هیچ شرکتی نداشتم واقعا مونده بودم چه بلایی داره سرم میاد
لباس و دادم بیرون و لباسام پوشیدم از اتاق پرو اومدم بیرون اونم حساب کرد و نمیدونم چند بود ولی ظاهرا گرون بود رفتیم تو یه مغازه صندل فروشی برا کفش پاشنه بلند که به لباس بیاد
مگه مهمونشون کیه که انقدر براشون مهمه ظاهر من
خلاصه یه کفش پاشنه دار گرون هم برام خرید و گفت بریم مانتو رو هم بگیریم و تمام
خب اسم مانتو رو که آورد خیالم یکم راحت شد . گفتم بهرحال مانتو رو میپوشم رو اون لباس مجلسی که بدنم زیاد معلوم نباشه
یه مانتو گرون قیمت هم برام گرفت و رفتیم به سرعت شرکت
گفت اولین کاری که میکنم برم تو اتاق رئیس لباسم و بپوشم و خودم و آماده کنم
گفتم چرا اتاق رئیس گفت خودش گفته هنوز نیومده خیالت راحت فقط آماده شدی منو صدا کن بیام ببینم یا کمکت کنم
رفتم اتاق رئیس و شروع کردم به عوض کردن لباسم باز چشمم خورد به دوربین مداربسته
اضطراب داشتم دلهره داشتم نمیدونستم چی میشه .شروع کردم دونه دونه لباسم و در آوردن بعد لخت لخت شدم وایسادم جلو همون آینه قدی و لباس مجلسی و تنم کردم
خانم مدیر در زد که بیاد تو گفتم بیاد
اومد و گفت دختر چرا سوتین و در نیاوردی ؟
گفتم وا همه چیزم میریزه بیرون که تمام سینه هام معلوم میشه
جوری بهم امر کرد که یالا یالا در بیار اون سوتین لباس و خراب میکنه
چون زیپ لباس هنوز پایین بود خودش دست انداخت بست سوتینمو باز کرد و یه لبخندی زد و یه ویشگونم ریز گرفت ازم گفت بد چیزی نیستیا کلک
این اولین برخوردی بود که خانم مدیر به شوخی با من داشت
یذره سرخ شدم و خجالت کشیدم اونم کارش و خیلی ماهرانه انجام میداد و سریع سوتین و از تنم آورد بیرون و زیپ لباس و از پشت بست و شروع کرد به آرایش کردن من
گفتم میشه یه سوال بپرسم
گفت جانم بگو
گفتم من یذره معذب هستم تو این لباس احیانا مانتو رو باید بپوشم دیگه
خندید و گفت پس نه میخوای بدون مانتو بری رستوران؟
خیالم یذره راحت شد
حاضر شدم و خودم و تو آینه دیدم واقعا زمین تا آسمون فرق کرده بودم یه عطری هم داد بهم گفت اینو آقای مهندس گفتن برا شما آوردن سوغات
گفتم مگه کجا بودن ایشون
خندید گفت یعنی تو نمیدونی
گفتم نه باور کنید خبر ندارم البته میدونستم که رفتن مسافرت ولی کجا نمیدونستم
گفت یعنی دختر خاله هم نگفت بهت
قسم خوردم که از وقتی اومدم تو این شرکت یک بار بیشتر با دختر خاله حرف نزدم اونم زنگ زدم ازش تشکر کنم
گفت رئیس فرانسه بود البته تنها رفته بود برا عقد یه قرارداد کاری
از این عطره حسابی بزن که الان ماشین میاد دنبالت باید بری رستوران
تمام این وقایع یه دفعه پیش اومد و همه چیز داشت خوب پیش میرفت از کارم راضی بودم و سرم و گرم کار کرده بودم ولی اینکه منو بزک کنن بفرستن برا مترجمی اذیتم میکرد نمیدونم چی میخواست پیش بیاد دیگه راهی برا برگشت نداشتم باید ادامه میدادم
خانوم منشی صدا کرد که برم پارکینگ آقای مهندس منتظرن
سوار آسانسور شدم و دکمه پارکینگ و زدم یادم رفت بپرسم چه ماشینی باید سوار شم رسیدم پارکینگ و یه ماشین شاسی بلند دیدم که جلو درب آسانسور ایستاده یکم نگاه کردم دیدم خود مهندسه
رفتم سوار بشم در عقب و اومدم باز کنم که قفل بود شیشه رو داد پایین گفت بیا جلو بشین
خجالت میکشیدم رفتم جلو نشستم لباسم یذره تنگ بود ولی به سختی از دستگیره گرفتم و سوار ماشین شدم
سلام کردم
به به چقدر تغییر کردی
گفتم ممنونم از لطفتون
سرم از روی شرم و حیا پایین بود
گفتم بابت سوغاتی دستتون درد نکنه
گفت قابلی نداره
ولی نمیتونستم خودم و راضی کنم که همسرم زن صیغه ای داره
تند تند وضو گرفتم و مخصوصا سر و صدا میکردم که سعید هم بیدار بشه چون نماز و باید میخوندیم البته من دیشب رفتم غسل کردم ولی اون باید میرفت حموم
آنقدر خوابش عمیق بود که بیدار نشد
نماز و خوندم و رفتم کتری و روشن کردم با سر و صدای آشپزخونه سعید بیدار شد نمیخواستم باهاش حرف بزنم یا محلش بزارم ولی سلام کرد و جوابش و دادم نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت چرا بیدارش نکردم برا نماز گفتم پاشو باید بری حموم غسل کنی
یکم غرغر کرد و رفت حموم
صبحونه رو آماده کردم
تصمیم خودم و گرفته بودم برا کار تو اون شرکت
هول هولی یه چیزی خوردم میخواستم از خونه بزنم بیرون که سعید لخت لخت اومد تو آشپزخونه
خنده ام گرفت
گفتم قباحت داره گناه داره برو لباستو بپوش
نمازش قضا شده بود گفت کجا با این عجله
گفتم چی شده ضربه مغزی شدی نمیخواستم باهاش حرف بزنم ولی کاراش منو به خنده می انداخت
گفتم برو لباستو بپوش یخچال و فریزر میبینن گناه داره
خندید گفت نه جدی چرا چادر کردی سرت کجا میری
گفتم کار پیدا کردم دارم میرم سر کار
یادش اومد که بهش گفته بودم شرکت شوهر دختر خالم رفتم برا مصاحبه ولی دیگه از بقیه ماجرا خبر نداشت
گفت خب چرا الان میگی نباید زودتر بگی
با طعنه بهش گفتم شما کی برا من وقت گذاشتی که باهات حرف بزنم
یا سرت تو قرآنه یا سر نمازی یا داری ذکر میگی یا اخبار میبینی و بعدشم میخوابی
گفت امروز دلم نمیخواد برم شرکت زنگ میزنم مرخصی برام رد کنه
انگار قفلش تازه باز شده بود
ولی دیگه دیره اون اتفاقی که انتظارش و نداشتم پیش اومد و منم زیاد میلی بهش نداشتم
با پوزخند گفتم خب چه خوب برو خونه اونیکی خانومت منم میرم سر کار
سرشو انداخت پایین و گفت باید در این مورد باهات حرف بزنم
منم حوصله گوش دادن به اراجیف شو نداشتم و خداحافظی کردم زدم بیرون
ساعت یک ربع به هفت بود و باید تا هشت خودمو میرسوندم شرکت
نمیخواستم روز اول بد قول باشم و دیر برسم
با اینکه هنوز جواب مثبت به آقای جلیلوند نداده بودم ولی چون تصمیم به رفتن داشتم گفتم بذار از اولش سر وقت برم
یه دلهره ای وجودم و گرفته بود واقعا معذب بودم بدون چادر بخوام جایی باشم
چند دقیقه زود رسیدم شرکت . در ساختمون باز بود انگار سرایدار درو زودتر باز میکنه
دکمه آسانسور و زدم همین که خواستم سوار آسانسور بشم یه خانوم دیگه هم با من وارد آسانسور شد
پرسید طبقه چندم میخوایید برید گفتم پنجم
گفت عزیزم شرکت هنوز باز نشده
گفتم چطور گفت ساعت ورود کارکنان ۸ صبح ولی پاسخگویی از ساعت ۹ شروع میشه
فهمیدم که این خانوم هم تو همین شرکت کار میکنه
دستمو به سمتش دراز کردم گفتم محرابی هستم همکار جدیدتون
یکم رفت عقب و نگاه به بالا و پایینم کرد و دستشو آورد جلو گفت خوشبختم
فهمیدم تعجب کرده که همکار چادری داره
وقتی رسیدیم طبقه پنجم کلید انداخت و در و باز کرد رفتیم داخل
متوجه شدم حتما پرسنل مورد اطمینانی هست که کلید داره
گفتم من باید منتظر باشم تا آقای جلیلوند بیان پس نشستم تو اتاق منشی و اون خانم رفت تو سالن کار و در و بست
همینجوری خانومها میومدن و من هیچکس و نمیشناختم و سلام میکردم و میرفتن سر کارشون خانوم منشی چون قبلا منو دیده بود یه لبخندی زد و گفت همینجا منتظر باشم تا خودشون بیان ساعت به قدری دیر میگذشت که انگار ۳ ساعته من اونجام حوصلم سر رفته بود ولی ساعت ۱۰ رئیس اومد و همه بلند شدیم و بعد سلام و احوال پرسی رفت تو اتاقش
انگار تازه شرکت جون گرفت چون قبل اومدن رئیس همه پرسنل داشتن بلند بلند حرف میزدن و میخندیدن و صبحونه میخوردن
تلفن رو میز خانم منشی به صدا در اومد و گفت بله چشم الان میگم بیان خدمتتون
با اشاره بهم گفت برم اتاق رئیس
در زدم رفتم داخل آقای رئیس پشت میزش بود و داشت گوشیش و چک میکرد
تعارف کرد که بشینم
باز دلهره داشتم
نمیدونم چجوری باید لباسم و عوض کنم کجا باید برم چجوری کارمو شروع کنم خب هر کاری اولش سخته
گفت خوشحالم که فکراتونو کردین و بالاخره تو این محیط هم چیزی نیست عادت میکنید.
ایندفعه خبری از تعارف چایی یا قهوه نبود
به خانم منشی زنگ زد که یه فرم استخدام بیاره تو اتاقش
فرم و گذاشت جلوم
گفت چیز خاصی نیست فقط اسم و فامیل و بنویس و مدرک لیسانس و وارد کن و نوع مهارت هم بزنم مترجمی
معرفم بزنم دختر خاله خانوم و
جای حقوق و مزایا خالی باشه تا خودش پر میکنه
بعد فرم ازم گرفت و گذاشت رو میزش
گفتم میز کارم کجاست
گفت الان میریم شما رو معرفی میکنم به خانومها
فقط باید اون چادر و دیگه از رو سرتون بردارید و لباس مخصوص تن کنید
گفتم چشم ،شما بفرمایید کجا این کار و بکنم .
گفت من میرم بیرون شما همینجا حاضر بشید بعد بیایید که با هم وارد سالن بشیم
دست و پاهام شروع به لرزش کردن
رفت بیرون
اینور و اونور نگاه کردم نکنه کسی باشه یا دوربینی باشه که متاسفانه دوربین مداربسته همه جای شرکت بود حتی تو اتاق رئیس
ولی گفتم خب شاید برا اتاق خودش خاموش باشه
همش داشتم خودم و راضی میکردم یا باید قبول نمی کردم یا وقتی قبول کردم باید تا آخرش میرفتم
چادر و از سرم برداشتم دیدم یه آینه قدی سمت چپ اتاق هست رفتم روبروش
ساکم و گذاشتم رو مبل و شروع کردم شلوارم و در آوردن ولی باز نیم نگاهی هم به دوربین مداربسته داشتم دامن و پام کردم بلوز تنم بود یذره خودم و آرایش کردم و رفتم تو اتاق منشی
رئیس نشسته بود رو مبل کنار منشی و داشت قهوه میخورد
منو دید ولی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و خیلی عادی پا شد در سالن و باز کرد و باهم واردسالن شدیم
شروع کرد به معرفی خانومها
وقتی رسیدیم به آخر اون خانومی که صبح با هم وارد شدیم و معرفی کرد و گفت ایشون رئیس حسابداری هستن و مدیر داخلی .
میدونستم که باید پست و مقام بالایی داشته باشه
متوجه نگاه چپ چپ خانوما شدم
نمیدونستم به چی دارن پچ پچ میکنن من که مثل خودشون شده بودم ولی انگار یه جای کار اشکال داشت
بله من با دامن و کفش کتونی بودم و نمیدونستم باید صندل بپوشم انگار این شرکت تو ایران نیست یعنی آنقدر آزادی دارن شرکتهای خصوصی
میز کارم و بهم نشون دادن و نشستم پشت کامپیوتر
رمز کامپوتر و گرفتم و روشنش کردم
برا دست گرمی هم یه قرارداد خارجی بهم دادن برا ترجمه
سنگینی نگاه خانوما اذیتم میکرد بلد نبودم باهاشون ارتباط بگیرم
انگار سالن مد بود همشون صندل پاشنه بلند داشتن که قدشون و بلند میکرد
ناخن های همشون بلند بود با رنگهای فسفری و جیغ . خودم و مشغول کار کردم
روز اول یه ذره برام سخت بود نهار نداشتم ولی بلاخره باید از یه جایی شروع میکردم
میز کنارم یه خانومی بود که باهاش یذره ارتباط گرفتم مخصوصا ازش سوال میکردم اونم راهنماییم میکرد واقعا سالن مد بود
روز اول هر جور بود تموم شد وقتی رسیدم خونه آنقدر خسته و گشنه بودم یه چیزی خوردم و افتادم رو تخت
از خواب پاشدم یادم افتاد امروز نماز نخوندم
سعید کجا بود اونکه گفت نمیره شرکت
دیگه برام بود و نبودش مهم نبود .
دوهفته ای میشد که میرفتم سر کار و روتین شده بودم دیگه خجالت نمیکشیدم و همکارا باهام بهتر شده بودن سعید هم زیاد سر به سرش نمیذاشتم بره هر کاری دوست داره بکنه
فکر طلاق تو سرم بود و جداشدن از سعید
دوسش نداشتم دیگه مثل قبل علاقه ای بهش نداشتم .
نماز هم دیگه نمیخوندم اونم کاری بهم نداشت
فضای خونه سرد بود و سردتر هم شد
همچنان با چادر میزدم بیرون ولی به خیابون اصلی که میرسیدم چادرم و جمع میکردم و با مانتو و روسری میرفتم شرکت بغیر از روز اول که لباسامو تو اتاق رئیس عوض کردم بقیه روزا تو اتاق مخصوص انتهای سالن میرفتم خودم و آرایش میکردم و میرفتم پشت میز کارم
تو این دو هفته دوبار بیشتر شوهر دختر خاله رو ندیدم و بیشتر کارها توسط خانم حسابدار که مدیر داخلی هم بود بهم سپرده میشد
چند روزی به همین منوال گذشت با همکار کناریم بیشتر دوست شدم و با هم ناهار میخوردیم و غیبت میکردیم
متوجه شدم رئیس رفته مسافرت انگار مسافرت خارجه ولی حدمو نگه داشته بودم زیاد نمیپرسیدم سرم تو کار خودم بود و بیشتر به طلاق فکر میکردم
یه روز خانوم مدیر داخلی صدام کرد که کارت دارم.
دلم شور افتاد دوباره مگه چیزی شده کاری کردم .گفت خانوم محرابی رئیس گفتن که امروز ناهار باهاشون باشم برا همراهی مهمونشون چون زبان انگلیسی بلدم و در اصل دیلماج باشم
یه ذره رنگم پرید خب من زبان انگلیسیم خوبه ولی تا الان همزمان ترجمه نکردم برا کسی
نذاشتم خانم مدیر متوجه دستپاچگیم بشه گفتم بله بله حتما فقط بگید چیکار باید بکنم
گفتن لطفا حاضر بشید بریم براتون لباس بخریم
گفتم لباس مگه ندارم
گفت نه اون لباسا زیاد در شان شرکت نیست البته ببخشید ناراحت نشید ولی باید یه مقدار کلاس کار و ببریم بالا
بله چشم الان حاضر میشم
رفتیم پاساژ ارگ تجریش مغازه ها هنوز کامل باز نشده بودن ولی کم کم داشتن میومدن
گفتم مانتو باید بگیریم گفت شما کاری نداشته باشید
اولین مغازه که وارد شدیم خبری از مانتو نبود بیشتر لباس مجلسی داشت و اکثر لباساش بدن نما بود و سکسی
گفتم شاید میخواد سوالی بپرسه
رو به فروشنده کرد و یه لباس که تو ویترین بود نشون داد برا سایز من گفت آماده کنه برا پرو
خشکم زده بود اون لباس بقدری باز بود که نمیشد هر جا پوشید گفتم شاید مهمون خارجی خانوم باشه پرسیدم گفتم این لباس مجلسی خیلی لختیه احتمالا مهمونمون خانومه ؟
چیزی نگفت
لباس و آورد و داد به من که برم تو اتاق پرو
سرخ شدم
رفتم شروع کردم به درآوردن لباسم و اون لباس و با زحمت تنم کردم
زیپش از پشت بسته می شد نمیتونستم ببندم
گفت پوشیدی ؟
در زد که در و باز کنم
تمام تنم معلوم بود از بازوهام بگیر تا یقه هفتی که داشت یعنی تمام ممه هام و خط سینه ام قشنگ پیدا بود
در و باز کردم اومد داخل گفت برگرد ببینم
زیپ و از پشت کشید بالا بعد دست انداخت تو ممه هام که مرتبشون کنه دستش خورد به سینه ام یجوری شدم انگار دوباره مور مورم شد
نگاهی از دور بهم انداخت و گفت اوکی خوبه
مونده بودم چی بگم من هیچ تجربه کاری تو هیچ شرکتی نداشتم واقعا مونده بودم چه بلایی داره سرم میاد
لباس و دادم بیرون و لباسام پوشیدم از اتاق پرو اومدم بیرون اونم حساب کرد و نمیدونم چند بود ولی ظاهرا گرون بود رفتیم تو یه مغازه صندل فروشی برا کفش پاشنه بلند که به لباس بیاد
مگه مهمونشون کیه که انقدر براشون مهمه ظاهر من
خلاصه یه کفش پاشنه دار گرون هم برام خرید و گفت بریم مانتو رو هم بگیریم و تمام
خب اسم مانتو رو که آورد خیالم یکم راحت شد . گفتم بهرحال مانتو رو میپوشم رو اون لباس مجلسی که بدنم زیاد معلوم نباشه
یه مانتو گرون قیمت هم برام گرفت و رفتیم به سرعت شرکت
گفت اولین کاری که میکنم برم تو اتاق رئیس لباسم و بپوشم و خودم و آماده کنم
گفتم چرا اتاق رئیس گفت خودش گفته هنوز نیومده خیالت راحت فقط آماده شدی منو صدا کن بیام ببینم یا کمکت کنم
رفتم اتاق رئیس و شروع کردم به عوض کردن لباسم باز چشمم خورد به دوربین مداربسته
اضطراب داشتم دلهره داشتم نمیدونستم چی میشه .شروع کردم دونه دونه لباسم و در آوردن بعد لخت لخت شدم وایسادم جلو همون آینه قدی و لباس مجلسی و تنم کردم
خانم مدیر در زد که بیاد تو گفتم بیاد
اومد و گفت دختر چرا سوتین و در نیاوردی ؟
گفتم وا همه چیزم میریزه بیرون که تمام سینه هام معلوم میشه
جوری بهم امر کرد که یالا یالا در بیار اون سوتین لباس و خراب میکنه
چون زیپ لباس هنوز پایین بود خودش دست انداخت بست سوتینمو باز کرد و یه لبخندی زد و یه ویشگونم ریز گرفت ازم گفت بد چیزی نیستیا کلک
این اولین برخوردی بود که خانم مدیر به شوخی با من داشت
یذره سرخ شدم و خجالت کشیدم اونم کارش و خیلی ماهرانه انجام میداد و سریع سوتین و از تنم آورد بیرون و زیپ لباس و از پشت بست و شروع کرد به آرایش کردن من
گفتم میشه یه سوال بپرسم
گفت جانم بگو
گفتم من یذره معذب هستم تو این لباس احیانا مانتو رو باید بپوشم دیگه
خندید و گفت پس نه میخوای بدون مانتو بری رستوران؟
خیالم یذره راحت شد
حاضر شدم و خودم و تو آینه دیدم واقعا زمین تا آسمون فرق کرده بودم یه عطری هم داد بهم گفت اینو آقای مهندس گفتن برا شما آوردن سوغات
گفتم مگه کجا بودن ایشون
خندید گفت یعنی تو نمیدونی
گفتم نه باور کنید خبر ندارم البته میدونستم که رفتن مسافرت ولی کجا نمیدونستم
گفت یعنی دختر خاله هم نگفت بهت
قسم خوردم که از وقتی اومدم تو این شرکت یک بار بیشتر با دختر خاله حرف نزدم اونم زنگ زدم ازش تشکر کنم
گفت رئیس فرانسه بود البته تنها رفته بود برا عقد یه قرارداد کاری
از این عطره حسابی بزن که الان ماشین میاد دنبالت باید بری رستوران
تمام این وقایع یه دفعه پیش اومد و همه چیز داشت خوب پیش میرفت از کارم راضی بودم و سرم و گرم کار کرده بودم ولی اینکه منو بزک کنن بفرستن برا مترجمی اذیتم میکرد نمیدونم چی میخواست پیش بیاد دیگه راهی برا برگشت نداشتم باید ادامه میدادم
خانوم منشی صدا کرد که برم پارکینگ آقای مهندس منتظرن
سوار آسانسور شدم و دکمه پارکینگ و زدم یادم رفت بپرسم چه ماشینی باید سوار شم رسیدم پارکینگ و یه ماشین شاسی بلند دیدم که جلو درب آسانسور ایستاده یکم نگاه کردم دیدم خود مهندسه
رفتم سوار بشم در عقب و اومدم باز کنم که قفل بود شیشه رو داد پایین گفت بیا جلو بشین
خجالت میکشیدم رفتم جلو نشستم لباسم یذره تنگ بود ولی به سختی از دستگیره گرفتم و سوار ماشین شدم
سلام کردم
به به چقدر تغییر کردی
گفتم ممنونم از لطفتون
سرم از روی شرم و حیا پایین بود
گفتم بابت سوغاتی دستتون درد نکنه
گفت قابلی نداره
نوشته: آرش مطلقه
10 پاسخ به “جویای کار (۳)”
این آرش مطلقه چرا دست از سرمون برنمیداره داستان قبلیش هم دوسال بعد عاشقش شدم بود که همه رو کرد
رمان قشنگی میشه🏊🏻♂️
عجب
عجب
ادامه بده خوب داری پیش میری
آرش مطلقه تروخدا نصفه نیمه ولش نکندستم به چاکات🤤🖐️🍑
اول داستان گفتی که واقعیت نداره، پس هیچ ایرادی نمیشه بهش گرفت.
اول داستان گفتی که واقعیت نداره، پس هیچ ایرادی نمیشه بهش گرفت.
عالییییییییی بود منتظر قسمت بعدی هستم
فوقالعاده است. اینکه جزییات لباسا و اتفاقات رو بگی عالیه.پس چرا بقیش رو نمیذاریکاش بیش تر از ۴ قسمت بود