من و دایی امیر (۵ و پایانی)

امیر یه گروه دوستی دانشجویی از زمان دانشگاه داره که هرساله اوایل مهرماه دور هم جمع میشن و یک مهمونی ۴۰ پنجاه نفره تو یکی از ویلاهای کردان میگیرن و همشون هم از دکترای به نام شهرهای مختلف هستن که هم دیداری با هم تازه کنن هم چند ساعتی کنار هم به خوشگذرونی باشن

تا قبل از ازدواجش هر سال من همراهش میرفتم ازدواج هم کرده بود باز منو سحر دوتایی باهاش میرفتیم تا زمانی که من ازدواج کردم و دیگه باهاش نرفتم
امسال از زمانی که روز مهمونی مشخص شد گیر داد که باید همراهم بیای
خودم اصلا حوصله اون جمع رو نداشتم و احساس میکردم سحر هم خیلی تمایلی به حضورم نداره کلا بعد یکی دو اتفاق اخیری که بینمون افتاده ( هر دو ماجرا رو تو دو تا داستان قبل توضیح دادم) خیلی سرسنگین با هم برخورد می کنیم ولی هر کاری کردم امیر بیخیال شه نشد که نشد، قرار شد پنج‌شنبه ساعت ۵ بیاد دنبالم که باهم بریم

دوشنبه که پیشم بود از بین لباسام خودش یه پیراهن مشکی انتخاب کرد که خیلی بهم میاد ولی خودم دوست داشتم کت و شلوار بپوشم که امیر سخت مخالف بود
پیراهنم یقه‌اش تا اواسط خط سینه‌ام به صورت هفتی بازه و با آستین بلند و قدش هم کاملا بلند و کاملا جذب بدنم و یه چاک بلند روی پام تا اواسط رونم داره
پنج‌شنبه صبح تازه از خواب بیدار شده بودم که امیر بهم پیام داد
-قشنگم خونه‌ای؟
-آره عزیزم تازه از خواب بیدار شدم
-صبحونه خوردی؟
-نه هنوز تو تختم
-جووون پس همونجا بمون ده دقیقه دیگه میرسم

بعد ده دقیقه امیر رسید و احساس میکردم خیلی حالش اوکی نیست
-عزیزم کجایی؟

-گفتی همونجا بمون دیگه من هنوز تو تختم
-چه حرف گوش کن شدی
اومد تو اتاق لبامو بوسید و لباساش رو از تنش درآورد و رو تخت دراز کشید و دستاش رو باز کرد تا برم تو بغلش
امیر فقط شورت تنش بود و من یه تاپ و شلوارک ساتن سرخابی که برا خواب میپوشم تنم بود
-خوبی امیر جونم؟
-اوهوووم
-مطمئنی؟
-نه سرم درد میکنه اومدم پیشت بخوابم
-با سحر بحثت شده؟
-آره ولی الآن حوصله توضیح ندارم
-نیاز به توضیح نیست عزیزم / مسکن خوردی؟
-نه اگه داری بیار برام
قرص و یه لیوان آب میوه براش آوردم و بعد اینکه خورد به پهلو کنارش دراز کشیدمو و امیر کامل تو بغلم بود و سرش رو روی سینه‌ام گذاشت و منم آروم شقیقه‌اش رو ماساژ میدادم که خوابش برد
نیم ساعتی کنارش بودم بعد آروم از تخت بیرون اومدم تا راحت بخوابه در اتاق رو بستم و مشغول انجام کارام شدم نهار براش لوبیا پلو درست کردم که خیلی دوست داره تو این بین هم یه تماس با سحر گرفتم تا ببینم چی شده و چرا دعواشون شده
غذا که حاضر شد کنارش رو تخت دراز کشیدم و آروم صورتش رو نوازش میکردم تا بیدار شه
تکون خوردن چشماش نشون میداد که کم‌کم داره هشیار میشه
-هی آقاهه غذا حاضر بیدار نمیشی؟
-نچچچچ
-چرا؟
تو یه حرکت غافلگیرانه منو بغلم کرد و افتاد روم
-چون غذام تو بغلمه
شروع کردن به قلقلک دادن و گاز گرفتن بدنم
-امیر ولم کن
میدونه که نقطه ضعفم قلقلک دادنه و از بچگی هر وقت میخواست اذیتم کنه شگردش همین بود
کلی تقلا کردم از دستش در برم که نشد تا لباش روی لبام نشست لبام رو ولع میک میزد و منم همراهیش میکردم لباش از روی لبام تا روی گردنم سر خورد اولین میکی که به گردنم زد صدام رو درآورد
-آههههه امیییررررر الآن نه
-من الآن میخوام
-غذا خراب میشه‌ها
-به درک
-حتی اگه لوبیاپلو باشه
-حتی اگه لوبیاپلو باشه
بین هر جمله یه میک به گردنم و لبام میزد و با دستش سینه‌ام رو فشار میداد تاپم رو از تنم درآورد و از روی گردنم تا بالای سینه‌ام رو لیس میزد و نوک سینه‌ام رو آروم گاز میگرفت
کل بدنم گر گرفته بود و تمام بدنم در انتظار یه سکس جذاب بود خیلی خوب بلد که چجوری تحریکم کنه موقع خوردن سینه‌هام شلوارکم رو از تنم درآورد و از روی شورت کسم رو میمالوند خودم شورتم رو درآوردم تا لذتش برام بیشتر بشه همین کارم بس بود برای اینکه با ولع بیشتری لبامو گردنم و سینه‌ام رو میک بزنه و با انگشتاش به جون وسط پام بیفته
موقعی که چوچولم رو میمالوند صدای آه و ناله‌ام کل اتاق رو برداشته بود و سرش رو از روی سینه‌ام هل دادم به سمت پایین
-امیر بخورش
-جوووون چششم عزیزم
اولین لیسی که به کسم زد از هیجان نفسم بند اومد و وقتی مشغول خوردن کسم بود چرخید و تو حالت 69 روبروی هم بودیم شورتش رو درآوردم و منم از پایین تا بالای کیرش رو لیس میزدم و سرش رو آروم میک میزدم
چند دقیقه‌ای تو این پوزیشن بودیم تا من ارضا شدم و امیر از کنارم بلند شد و روی بدنم دراز کشید و کیرش روی کسم میمالوند
لذتش فوق العاده بود تا اینکه خودم دستم رو پایین بردم و کیرش داخل فرستادم جفتمون غرق لذت سکس بودیم امیر لبامو میخورد و کیرش رو آروم توی کسم حرکت میداد انقدر این کار رو ادامه داد تا من برای بار دوم تو مرز ارضا شدن بودم پاهام دور کمرش حلقه بود و عملا اجازه حرکت سریع بهش نمیدادم و اونم مشغول خوردن سینه‌هام بود موقع ارضا شدنم همچنان حرکتش ادامه داشت و بدنم به شدت منقبض شده بود و همین باعث شد تا اونم ارضا بشه و قبل از اینکه بتونه کیرش رو خارج کنه کامل داخل کسم آبش خالی شه
اولین باری بود که این اتفاق بینمون افتاده بود و بی‌نهایت لذت‌ داشت برام
همونطور روی بدنم دراز کشیده بود و سرش تو گودی گردنم بود و نفس نفس میزد و منم آروم کمرش رو ماساژ میدادم
-ببخشید عزیزم نتونستم خودمو کنترل کنم
-فدای سرت قرص میخورم نگران نباش / خیلی حال داد امیییر عجیب بود حسش
-اوهوووم لعنت بهت که انقدر لوندی که منو انقدر بی‌طاقت میکنی بچه
چند دقیقه‌ای تو بغل هم بودیم و بعدش مشغول خوردن ناهار شدیم و کلی باهم صحبت کردیم
مشکل امیر و سحر یه بحث قدیمی سر مهاجرت پدر و مادر سحر که هر وقت مطرح میشه سحر هم میخواد بره و امیر هم از اول باهاش شرط کرده که حرف مهاجرت رو نزنه و همچنان بعد ۶ سال سر این قضیه با هم درگیرن
بعد نهار قرار شد بره خونه تا منم حاضر شم و ساعت ۵ با سحر بیاد دنبالم
بعد رفتنش سریع دوش گرفتم و موهام رو سشوار کشیدم و هنوز وقت داشتم سکس صبح بدجور ازم انرژی گرفته بود نیم ساعتی خوابیدمو بعدش مشغول آرایش شدم
مشغول پوشیدن لباسم بود که صدای باز شدن در اومد این نشون میداد که امیر تنهاست چون کسی نمیدونه کلید خونه منو داره
-عزیزم حاضری؟
-دارم لباس می‌پوشم الآن میام
یه سوتین مشکی ساتن تنم بود که از زیر لباسم معلوم نشه با جوراب شلواری لونه زنبوری نگین دار که فاقش باز بود و شورت هم تنم نبود تا خطش زیر پیرهنم معلوم نشه
امیر هم یه کت و شلوار جذاب مشکی تنش بود با یه پیرهن صورتی کمرنگ که خیلی به استایلش میومد و زیادی جذاب شده بود
-جووون بابا چه به موقع رسیدم
از پشت بغلم کرد و منو چسبوند به خودش و نرم سینه‌ام رو فشار میداد
-امیر جان الآن وقتش نیستا / سحر تو ماشینه؟
-نچچچ هر کاری کردم گفت نمیاد
-پس منم نمیام
-تو غلط کردی
-امیر جان وقتی سحر نیست من نمیام عزیزم
-تو میدونی من این مهمونی رو تنها نمیرم پس میای باهام چون میدونی که چقدر هم این مهمونی برام مهمه
-چرا نیومد؟
-زده بود به برق
به سحر زنگ زدم و هر چی اصرار کردم راضی نشد که بیاد پریود بودن و سردرد بهونه کرد و کلی ازم خواهش کرد که همراه امیر برم که تنها نباشه واقعا با بی‌میلی تمام آماده شدم و همراهش رفتم و کل مسیر رو تو سکوت بودم
-میشه لطفا تو قیافه نباشی؟ واقعا اعصاب منت‌کشی ندارم
-منم مثل تو، اصلا حوصله این جمع رو ندارم مخصوصا الان که سحر هم نیست
-تو که میشناسیش پریود میشه سگ میشه هر سری هم به چیزی رو بهونه میکنه منم واقعا حوصله قبل رو دیگه ندارم امروزم بهش گفتم خیلی مشتاق با مامان باباش بره جدا شیم بره
-واقعا که امیییر
-من میدونم اون قلقش چیه من بخوام دل به دلش بدم یه ماه هر شب جنگ و دعوا داریم تکلیفش که معلوم میشه عقب میکشه دوباره تا فیلش یاد هندوستان کنه / من به اندازه کافی اعصابم خرد هست میشه لطفا تو دیگه اینجوری نباشی؟
-دوست چجوری باشم؟!
-همون نیلوی شیطون خودم باش خواهش میکنم واقعا دلم چند ساعت آرامش میخواد
همچنان تو سکوت آهنگ گوش دادیم و به حرفاش فکر میکردم تا به ویلا رسیدیم و با لبخند رو لبم بهش اطمینان دادم که اوکیم
تو اتاق تعویض لباس، لباسم رو مرتب کردم و همراهش به سالن رفتم تقریبا هم من همه رو میشناختم و هم بقیه من رو
با همه سلام و احوال پرسی کردیم و امیر ازم قول گرفته بود که از کنارش جم نخورم و دلیل این حساسیتش رو هم نمیدونستم تا یکی از دوستاشون که قبلا خواستگار من بود و امیر خودش بهش جواب رد داده بود سر و کله‌اش پیدا شد
و دلیل حساسیتش برام مشخص شد
حسین ازم درخواست رقص کرد و قبل اینکه من جوابی بدم امیر با اخم درخواستش رو رد کرد و کنار هم نشسته بودیم
تا کم‌کم ما هم وسط رفتیم و باهم مثل گذشته‌ها میرقصیدیم
-نیلو کاش الآن ۷ سال پیش بود که هیچ کدوممون هیچ دغدغه‌ای نداشتیم
-اووهوووم موافقم باهات
چندین آهنگ رقصیدیم تا آهنگ تانگو گذاشتن و من میخواستم برم بشینم که امیر دستش پشت کمرش حلقه شد
-کجا خانوووم
-بشینیم بهتر نیست
-نههه
فضای سالن کاملا تاریک بود و فقط نور کم رقص نور فضا رو روشن میکرد
امیر دستش پشت کمرم بود و باهم میرقصیدیم نفسای گرمش که تو صورتم میخورد دلم برای بوسیدن لباش قنج میرفت
سرش رو آروم نزدیک گوشم آورد
-نیلوووووو
-جوووونممم
-جونم داره هدر میره برای نخوردن لبات و اینکه دستم از روی کمرت پایین‌تر نره
-مستی؟
-نه من همش کنار تو بودم لب به چیزی نزدم
-تو هشیاری نباید همچین حرفی بزنی یکی بشنوه چی
-به درک فعلا که مست بدن توام بی شرف
با یه حرکت بدنم رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و عملا بدنم مماس تنش بود
آهنگ که تموم شد زود ازش جدا شدم و کنارش وایسادم کل بدنم گر گرفته بود و احساس میکردم وسط پام کاملا خیس
-امیر جان من میرم دستشویی الآن میام
-وایسا خودم میام همراهت

دستشویی و اتاق تعویض لباس با چند پله پایین میرفت و کاملا از فضا جدا بود از دستشویی که اومدم بیرون امیر به دیوار راهرو تکیه داده بود و چشماش بسته بود و کاملا حس میکردم کل بدنش در حال جنگ و به شدت تحریک شده
-بریم عزیزم
-رژ لبت همراهته؟
-آره عزیزم رژم پاک شده
-هنوز نه ولی پاک میشه
تو یه حرکت دستمو کشید سمت اتاق تعویض لباس و در رو بست و من پشت در اتاق بین دیوار و بدن امیر حبس بودم
و لباشو روی لبام گذاشت محکم و عمیق لبامو بوسید و من به حدی غافلگیر بودم که هیچ حرکتی نمی تونستم انجام بدم
وقتی نفس کم آوردیم لباش جدا شد
-امیییر جام قربونت برم حواست هست کجاییم
-آره قشنگم تو نگران نباش / جون من فقط باهام همراهی کن
-امیییر …
جمله‌ام کامل نشد چون دوباره لبام بین لباش اسیر شد کیفم رو روی صندلی کنارم گذاشتمو دستام پشت سرش قفل شد دستای امیر با احساس روی بدنم حرکت میکرد و پام رو بالا کشید و نرم رون پام رو فشار میداد یه دستش زیر رونم رو گرفته بود و یه دستش آروم سینه‌ام رو فشار میداد چند دقیقه‌ای لبامون تو هم گره خورده بود و ضربان قلب جفتمون بالا بود
سرش رو تو گودی گردنم فرو کرده بود و عمیق نفس میکشید
-مطمئنی مست نیستی؟
-یه بار دیگه بگی همینجا جرت میدم
-به جون خودم که مستی
-نیلو میدونی که انجامش میدم کرم نریز
-اوکیی بریم بیرون؟ یه وقت یکی میاد عزیزم
-نه تا نکنمت اوکی نمیشم
-میخوای بریم خونه؟
-نه بابا بچه‌ها پاره‌ام میکنن
-چیکارت کنم الآن! هر چی میگم یه چیزی میگی
-پایه‌ی سکس سریع هستی؟
-الآن؟
-اوهوووم
-دیوونه‌ای
-اوهووم دیوونه عطر تن تو
-به جان خودم مستی
این جمله کافی بود برای اینکه لبام دوباره بین لباش اسیر بشه و با ولع بخورتشون
همزمان سینه‌ام رو آروم فشار میداد و از کنار چاک لباسم دستش رو داخل برد و آروم شروع کرد به مالیدن کسم
کسم کاملا خیس بود
-تو که خودت بدتر از منی
-امیر الآن وقتش نیست
-سریع تمومش میکنم
جلوی پام رو زانو نشست و دامن لباسم رو کامل جمع کرد و کسم رو لیس میزد بقدری بدنم هیجان داشت که توان ایستادن روی پام رو نداشتم
بعد چند دقیقه خوردن کسم دوباره سرپا ایستاد و لباش روی لبام نشست کمربند و زیپ شلوارش رو همزمان باز کرد و با درآوردن کیرش فهمیدم قصدش کاملا جدیه
کلید روی در اتاق بود درب قفل کرد و روی صندلی که داخل اتاق بود نشست و اشاره کرد روی پاش بشینم
دامن لباسم رو کامل جمع کردم بالا و پاهام کامل دو طرف بدنش گذاشتم و خودش کیرش رو تنظیم کرد و کامل داخل بدنم رفت آروم روی بدنش بالا و پایین میرفتم و به سختی هر دو صدامون رو کنترل می کردیم تا صدایی ازمون درمیاد سرعت حرکتم هم کم بود تا صدای برخورد بدنامون هم نیاد به حدی هر دو تحریک بودیم که هم من و هم امیر سریع ارضا شدیم و تا آخرین قطره آبش داخل کسم ریخته شد همونطور روی پاش نشسته بودم و کل بدنم میلرزید
لبامو میخورد و آروم تو گوشم قربون صدقم میرفت
به سختی از روی پاهاش بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم امیر هم لباسش رو مرتب کرد دو مرتبه عمیق و طولانی لبم رو بوسید
-مرسی نفسسسممم عجیب دلمم میخواستت
-دیوونه‌ای واقعا
-بله حرفیه
-نه عزیزم حرفی نیست بیا بریم بیرون تا آبرومون نرفته
-گوربابای همه
امیر از اتاق بیرون رفت و راهرو رو چک کرد کسی نبود من سمت دستشویی رفتم و بدنمو تمیز کردم و خودمو مرتب کردم و رژم رو تمدید کردم
کنار پله‌ها در ورودی به باغ بود
-امیر بیا بریم داخل باغ مجدد از در ورودی سالن بریم تو
-اگه اینجوری حست بهتره باشه عزیزم

از در ورودی سالن تو رفتیم و اتفاقا دو تا از دوستان صمیمی امیر متوجه غیبت تقریبا نیم ساعتمون شده بودن که امیر با بهانه اینکه از صبح سردرد دارم و تو الاچیق بودم تا سرم بهتر شه شرایط رو مدیریت کرد
تقریبا ساعت دو شب به سمت خونه راه افتادیم و تو کل مسیر امیر در حال مالوندن پر و پاچه من بود حال عجیبی امشب کنارش داشتم حس خواستنش و ولعی که داشت حس منم فعال میکرد و بیشتر میخواستمش

جلوی خونه که رسیدیم پرسید:
-بیام بالا یا برم؟
-دوست دارم بیای بالا ولی باید بری به سحر گفتی توراهیم بیای بالا یه ساعت دیگه هم نمیری
-پس بد آمپرت بالاست که راضی به کمتر از یه ساعت نیستی :)))
-اوهوووم ولی برو
-اذیت میشی
-نه اوکیم برو عزیزم
تو تمام مدتی که صحبت می کردیم با دستش آروم صورتم رو نوازش میکرد و بخاطر تمام احساسی که تو حرکاتش بود منو برای داشتنش بی‌تابتر میکرد
-صبح حدود ۱۱ اینا میام پیشت

-باشه عزیزم
طولانی لبام رو بوسید و تا جلوی در واحد همراهم اومد و این روز سکسی هم به پایان رسید
هم خوشحالم که دارمش هم ناراحتم که همیشه نمیتونم داشته باشمش
دوراهیه بدیه و نمیدونم تهش چی میشه ولی فعلا کنارش داره خوش میگذره و همه فانتزی‌های سکسی ذهنیم تیک میخوره

نوشته: نیلو

بازدید 7,649

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “من و دایی امیر (۵ و پایانی)”

  1. با فوت و فن داستان نویسی اشنا هستی. قشنگ نوشته بودی . قسمت های سکسی داستان خوب توصیف شده بود.نویسنده خوبی هستی ، ای کاش تم داستانت چیز دیگه ای بود.

  2. سحر یا همون ساناز قسمت یک داستان مهاجرت میکنه و امیر هم با تو زندگی میکنه این اخر داستانه

  3. عــالی بودی. دستت طلا 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👍🏻👍🏻لذت بردم از قلمت. مرسی، ماساژتراپیستم ۴۳ از ارومیه خدمت خانــوما و زوجهای محترم تـالار بکن تو که ارومیه هستن با خدمات بصورت هوم ویزیت ، بارزرو تایم قبلی.full_budy تلگراممه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید