دیوانه عشق
به چه می اندیشی و چگونه ؟/؟ کاش می توانستی به آنچه که می اندیشی بیندیشی ! نمی دانم تو کیستی و به چه می اندیشی . از کجا آمده ای و به کجا می روی .. می پندارم که پاسخ آن را می دانم ولی تو نمی دانی .. می گویند که به بهشت می روی . کاش من هم چون تو لحظه ها را نمی دیدم . کاش به آن چه که می دیدم نمی اندیشیدم . دیوانه بچگانی را می دیدم که به سوی دیوانه ای سنگ می اندازند . به سوی آنان سنگ انداختم تا دست از سر دیوانه بزرگ بر دارند . چهره اش خونین بود . نمی توانست سخن بگوید . نوازشش کردم . خود را در آغوشم انداخت . اشک چشمانش با خون صورتش در هم آمیخته بود . نمی دانستم برای چه اشک می ریزد . -ببینم برای چه ناراحتی . نکند تو هم مثل من عاشق شده بودی .. دلم می خواست که با من درددل می کرد .. ولی این من بودم که برای او سخن می گفتم . از عشق از روز گار تلخ از شکست قلبها .. به او گفتم که دلهای کاغذی دلهای شیشه ای را می شکنند . به او گفتم که نه عشق , کسی را می شناسد و نه کس عشق را .. با انگشتش به من اشاره کرد .. خندیدم و به او گفتم راست می گوید . من که عشق را می شناسم . بی اختیار مرا می بوسید . راستی او از کجا می داند که دوستش می دارم . او چگونه می اندیشد . نمی دانستم که مقصدش کجاست . مقصودش چیست وقتی که از او فاصله می گرفتم دستهایش را به دو طرف باز می کرد ..آغوشش را برای من می گشود . من هم دستهایم را به سوی او گرفته در آغوشش می کشیدم . بوی تن من به او آرامش می بخشید . اوبوی خوبی نمی داد ولی حس می کردم که آرام گرفته ام . احساس می کردم که بوی بهشت را احساس می کنم . بالاخره او یی را که قدر عشق و محبت را بداند یافته بودم . او را که عشق را با تمام وجودش درک و احساس می کرد . نمی دانستم که عشق او را یافته یا اوست که عشق زا یافته است .. نتوانستم خود را از آغوشش رها سازم . سیل اشک من گونه هایمان را می شست . انگار که گمشده ام را یافته بودم . آن که قدر عشق و محبت را بداند . آن که نداند بی وفایی چیست . به راستی کجاست آن محبوبه بی وفا , آن اندیشمندی که می پندارد از دیوانگی می گریزد . دیوانه من !چه کسی می گوید که تو دیوانه ای !چه کسی می گوید که عشق را نمی دانی !چه کس بی ارزشت می داند ؟/؟ !شاید آن گمشده ای که در جستجویش بوده ام تو بوده ای . نمی دانم چرا اشک امانم نمی دهد . نمی دانم . نمی دانم این اشک را چه بنامم . هق هق حسرت یا شادی رسیدن به آرزوهای رویایی . چه کسی می گوید که تو دیوانه ای همسفر من ! با تو خواهم آمد با تو خواهم رفت . می دانم که تو هم با من خواهی آمد . تو هم با من خواهی رفت . تو می دانی که محبت چیست . تو می دانی . می دانی آن چه را که او نمی داند . کاش او هم چون من دیوانه عشق بود . کاش مرا به حال خود رهایم نمی نمود . آخر من هم دیوانه بودم دیوانه هستم .. دیوانه او دیوانه عشق …. نمی دانستم به کجا می رویم . تنها همین را می دانستم که با دیوانه خود می روم تا از دیگر دیوانگان بگریزم … پایان .. ..
در
۱۸:۴۲:۰۰
24
دیوانه عشق