خون عشق
نمی دانم عشق از کجا می آید . به کجا می رود . نمی دانم مرا به کجا می برد . مرا به کجا می راند .. فقط می دانم که چه کسی مرا می راند . با راز نگاهش مرا می راند . می خواهم بروم همچنان در امتداد عشق .. نمی خواهم که رانده شده سرزمین عشق باشم . آن زمان که عاشقم بودی چون کوهی استوارم می دانستی که برای رسیدن به آن بر قله های خیال بودی و اینک که من عاشق تو گشته ام سر زمین عشق را چون دشت و کویری می دانی و مرا تکه سنگی از آن کوه سنگی . سنگی که در دست گرفته ای و به این سو و آن سو پرتش می کنی . سنگی که قلبش از جنس سنگ نیست . تو مرا به هرسو که می خواهی بران .. اما مرا از خود مران که بی تو هیچم که بی تو ازقله های خیال عشق خود را به زیر افکنده ام تا در سرزمین عشق جان بسپارم قبل از این که تو مرا ازسر زمین قلب خود برانی .. جانم را به عشق می سپارم . همان جانی که از آن تو بود و به خاطر تو در سرزمین عشق با بالهای عشق پر گرفت و خندید . پلکهای خاکی ام را بر هم نهادم تا بدانی که که صدای دوستت ندارم هایت را نخواهم شنید . گفته بودم که تو را به آرزوهایت خواهم رساند . گفته بودم که هر چه بخواهی همان خواهد شد .. مرا ببخش که به این آرزویت نرسیدی که بگویی که دیگر دوستم نداری که مرا از سرزمین عشق برانی … عشق هرگز نمی میرد . شاید که جسم عاشق بمیرد .. می گفتی که تو را به اوج عشق و زندگی برسانم اما اینک در پای تو جان باخته ام .. به خاطر تو . عشق را در قله ای دیگر خواهی جست . شاید که باز هم در جستجوی قربانی باشی .. شاید که نوشیدن ازجام خون من سیرابت نکرده باشد . من از پیاله عشق نوشیدم و تو از پیاله عاشق .. اما آنچه را که نوشیدی خون عشق جاری دررگهای من بوده .. خوشحالم که تو آن را نوشیده ای . سراسر عشق مرا نوشیده ای .. عشق آن که تو را طلب می کرد و تو او را از خود رانده ای . من اینک در قلب توام . در رگهای تو .. عجین با خون تو .. در اندیشه تو .. در احساس تو . خوشحالم که جانم را برای تو داده ام . چون برای همیشه در تو جاودانه گشته ام . دیگر از من گزیری نیست .. دیگر از من گریزی نیست . همه جا با تو خواهم بود . من اسیر تو خواهم بود تو اسیر من خواهی بود . تو از پیاله عاشق نوشیده ای .. همان خون عشق را . همان که مرا برآنم داشت که به خاطر تو جان دهم تا برای همیشه در جان تو آرام گیرم . مرغ پرکشیده ام می بیند که چگونه اشک می ریزی . خونم اشکهای تو را احساس می کند . تو با نوشیدن خون عشق مهربان گشته ای . کاش اشک جلادم را هرگز نمی دیدم . کاش می توانستم لب بگشایم و بگویم که من همیشه و همه جا با توام . کاش می توانستم بگویم که هنوز دوستت دارم . تو اینک به خاطر من اشک می ریزی . از دست من کاری بر نمی آید . کاش می دانستی که نمی توانم اشک جلادم را ببینم . من هرگز محبتت را به قیمت اشکهایت نخواسته ام . زندگی عشق را با مرگ خنده هایت نخواسته بودم . قسم به پاکی قلب سپیده صبح , اندوه قلبت را نخواسته ام . قسم به شادی تو در برابر اندوه خود , غمت را نخواسته بوده ام .. دربهشت عشق نفس می کشم اما در جهنم اندوه تو سرگردانم . بر مرگ من بخند تا با شادی تو شاد گردم . تا در بهشت عشق آزاد گردم .. کاش آتش غمهایت را به سوی من می فرستادی تا همچنان در التهاب عشق تو بسوزم . افسوس که دیگر چاره ای نیست . می توانی خاکم را به پاهای باد به باطن آب و به کام آتش بسپاری اما خون عشق من همچنان در رگهای تو جاریست . با قطره قطره خون خوددربدن توو در هر لحظه از زندگی تو فریاد می زنم که دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم .. آری خون عشق من اینک در رگهای تو جاریست ومن اینک به آرزوی خودرسیده ام … پایان .. ..
در
۰:۰۳:۰۰
3
خون عشق