آینده‌ی نامعلوم (۲)

وقتی خبر رو شنیدم، بغض گلوم رو گرفت، من مقصر همه این اتفاقام؛ اگه قبول نمی‌کردم که برم خونه بهنام تا سکس کنیم این اتفاقا نمی‌افتاد.

صدای باز شدن درب خونه اومد، عمه جمیله وارد خونه شد، چشمش که بهم افتاد سرشو تکون داد و یه نفس عمیق کشید.

عمه جمیله یه زن مسنِ که چیزی به پنجاه سالگیش نمونده اما در نگاه اول خیال می‌کنی یه زن چهل ساله است.

عمه شال و مانتوش رو آویزون کرد و نشست:
-چقدر گرمه، پختم زیر آفتاب.

مضطرب و نگران به آرومی رفتم و کنارش نشستم:
-چی شد عمه؟ چه اتفاقی افتاده؟

برگشت بهم نگاه کرد:
-چی می‌خواستی بشه؟ بابات زد زن بیچاره رو کشت؟

موهای تنم سیخ شده بود، به پته پته افتادم:
-مح… محبوبه خانوم؟!

عمه آهی کشید و ادامه داد:
-ظاهرا بابات داشته تلاش می‌کرده وارد اتاق پسره بشه و محبوبه خانوم هم جلوشو گرفته بوده، که آخرش بابات زن بیچاره رو هل میده و اونم سرش می‌خوره به چارچوب در و همونجا از حال میره.

دستمو گذاشته بودم جلو دهنمو همینجور که اشک می‌ریختم، گوش می‌کردم.

عمه جمیله هرچی که دیده و شنیده بود رو تعریف می‌کرد:
-یکی از همسایه‌ها می‌گفت؛ همون موقع پسر بزرگه از راه می‌رسه و اگه همسایه‌ها جلوشو نگرفته بودن احتمالا اونم باباتو می‌زد، خلاصه که یکی‌شونو اورژانس برد و یکی‌شونو پلیس.

با صدای بغض‌آلودم و چشم‌های پر اشکم به عمه گفتم:
-حالا چی میشه عمه؟!

عمه دوباره آهی کشید و نگاه غمگینی بهم کرد:
-چه بگم والا.

یک سال بعد.

مائده، سینی چایی رو گذاشت رو میز و بقیه تخمه ها رو برداشت و با چهره‌ای متمرکز شروع کرد به خوردن و گوش دادن:
-خب بعدش چی شد؟

مائده دختره صاحب‌کارم بود و الان تنها و صمیمی ترین رفیقم بود.

نفس عمیق کشیدم:
بابام یه وکیل گرفت تا بتونه ثابت کنه جرمش قتل غیر عمد بوده.

مائده همین که تخمه رو شکوند سرشو تکون:
-باز خوبه دورازجون اعدام نمیشه.

تخمه بعدی رو شکست و پرسید:
-مامانت اینا چیکار کردن؟

یادم که افتاد آهی کشیدم و گفتم:
-مامانم و خواهرمم اسباب کشی کردن و ازون محله رفتن، نامزد خواهرمم نامزدی رو بهم زد، بیچاره خواهرم.

مائده چهره درهمی گرفت و با حرص پوست تخمه رو پرت کرد تو بشقاب:
-چه بیشعور… به خواهرت چه آخه؟… چه آدمایی پیدا میشن بخدا.

یه تخمه دیگه رو شکوند و بلافاصله پرسید:
-بهنام چی؟

با شنیدن اسم بهنام بغض گلومو فشار داد، یاد حرفایی که آخرین بار بهم زد افتادم و قلبم شکست؛
صدام لرزید و گفتم:
-بخاطر کاری که بابام کرد از منم متنفر شد… آخرین بار برگشت گفت؛ اگه دفعه بعد چشمم بهت بیفته می‌کشمت… گفت؛ کاش توی جنده رو هیچوقت نمی‌دیدم…

چشمام خیس شد و اشکم سرازیر شد، مائده تخمه ها رو رها کرد و پرید بغلم و اشکمو پاک کرد:
-وای توروخدا ببخشید… چه غلطی کردم اسمشو آوردم… توروخدا ببخشید

خنده تصنعی کردم و اونم منو بوسید، برگشتم بهش گفتم:
-ماهی خانوم، تو نمی‌خوای از نامزدت برام بگی؟

مائده گل از گلش شکفت و رفت دوباره سراغ تخمه‌هاش؛ تخمه رو از دستش کش رفتم و اخم کردم:
-هوی… نوبت منه… تو بگو من بخورم… از اون سفرت به شمال بگو… شیطونی کردین؟

مائده پاهاشو جمع کرد و گذاشت رو مبل و دستش رو هم گذاشت رو دسته مبل و رو به روی من لم داد:

خاطره مائده

دوسال بود از آشناییمون می‌گذشت و صادق بالاخره پا پیش گذاشت و با خانواده اومدن خواستگاری.

بابام جواب رو به اختیار خودم گذاشته بود ولی نظرش برام مهم بود، وقتی فهمیدم بابامم از صادق خوشش اومده بال درآوردم چند وقت بعد هم محرم شدیم تا برنامه عروسی رو بچینیم.

من و صادق برعکس خانوادهامون چندان برامون محرمیت مهم نبود ولی خب بازم سعی می‌کردیم پا رو از بوسه فراتر نذاریم.

اما بعد محرمیت که دیگه از لحاظ عرف و قانون هم مجاز بودیم، پس دست روی دست نذاشتیم و توی اولین فرصت رفتیم شمال.

وارد ویلا شدیم و صادق ماشینو پارک کرد و مثل قحطی زده ها که چشمشون به خوراکی میفته و بهش هجوم میارن، اونم دویید سمت من تا یه لب اساسی ازم بگیره و چون من پیش بینی کرده بودم سریع از دستش فرار کردم و جیغ زدم:
-وای… صادق وایسا… زشته بیرونیم… صادق
-وایسا ببینم خوشگله… کجا داری فرار می‌کنی؟

صادق قد بلند تر از من بود و گام‌های بلندتری هم می‌تونست برداره، توی بیست ثانیه بهم رسید و بغل کرد، من از خجالت خندم گرفته بود و ریز ریز می‌خندیدم؛ سرمو بردم عقب و به صادق نگاه کردم و اونم بی معطلی لباشو گذاشت روی لبام؛ دلم می‌خواست زمان رو همینجا متوقف کنم ولی وزش باد بدن گرممو با تغییر دما مواجه کرد و صورتمو بردم عقب:
-بهتره بریم داخل
-بریم پارت کنم
-خفه شوووو… بچه پروووو…

تا وارد ویلا شدیم، خودمو پرت کردم رو مبل و صادق هم ولو شد روم و شروع کرد دوباره لب خوردن؛ دستامو روی سرش گذاشته بودم و خیلی هماهنگ داشتیم عشق بازی می‌کردیم.

صادق از شدت داغی قرمز شده بود، بلند شد لباسشو درآورد، باز دوباره شیطونیم گل کرد و از فرصت استفاده کردم و فرار کردم و رفتم بالای راه پله ایستادم.

صادق لبخند مرموزی زد و شلوارش هم درآورد و فقط شورتش موند.
صداشو شبیه جک نیکسون توی فیلم درخشش کرد:
-وندی… عزیزم… نور زندگی من…

متوجه شباهت موقعیت فعلی‌مون با اون سکانس از فیلم درخشش شدم و از شوخی صادق خندم گرفت و منم این بازیو ادامه دادم:
-نه… جک… بهم نزدیک نشو…

صادق به آهستگی می‌آمد جلو و می‌گفت:
-نذاشتی جملمو تموم کنم… گفتم نمی‌خوام بهت صدمه بزنم… فقط می‌خوام پارت کنم…

اینو که گفت دویید سمتم و منم جیغ زدم و فرار کردم سمت اتاق، تا رسیدم تو اتاق و خواستم درو ببندم دیدم بهم رسیده و دوباره جیغ زدم و پریدم تو تخت و اونم رو تخت منو گرفت.

صادق قلقلکم می‌داد و منم از ته دل می‌خندیدم و حشری شده بودم، صادق رهام کرد و روم خیمه زد و با فاصله سرشو می‌آورد پایین و لبامو بوس می‌کرد؛ لباسمو با کمکش درآورد، چند لحظه بعد کنارم رو تخت ولو شد، بلند شدم روی آرنجم لم دادم و متعجبانه گفتم:
-چی شدی؟ خسته شدی؟

صادق زل زده بود به سقف، سرشو چرخوند به سمتم و مبهوت گفت:
-راستی راستی الان تو زن منی؟

صادق حق داشت باور نکنه؛ تو دنیایی که نرسیدن عاشقا بهم رسمه، ما داشتیم بهم می‌رسیدیم و نگران بودیم نکنه یه چیزی بشه؟ نکنه همش خواب باشه؟

انگشتم رو از بالای سینه صادق کشیدم تا روی کیرش:
-این آقاهه رو خیلی منتظر گذاشتیا…

صادق دوباره لبخند مرموز زد و بلافاصه صورتشو گذاشت لای سینه هام و دستاشو برد پشت کمرم تا سوتینمو دربیاره، سوتین بنفش‌مو که درآورد چند ثانیه محو ممه هام شد و بعد فرود اومد و نیپل‌هامو مکید و بی معطلی برگشت سراغ لبام.

حس عالی داشتم، تمام غم های دنیا از یادم رفته بود و دلم می‌خواست این وضعیت تا ابد ادامه پیدا کنه.

صادق به آهستگی بدنمو بوس می‌کرد و می‌رفت پایین، تصور رسیدن بوسه هاش به کس داغم دیوونه کننده بود؛ بوسه های صادق به نافم رسید و به سرعت برگشت تا لب بگیره ازم.

انگار که به هر نقطه ای از بدنم که می‌رسید باید برمی‌گشت تا با بوسه ای جدید به لبام گزارش بده؛ این که عجله نمی‌کرد تا به اصل مطلب برسه به شدت حشریم کرده بود و دلم می‌خواست براش بمیرم.

صادق شلوارمو با ناز و آهستگی درآورد، چشماشو بست و صورتشو گذاشت روی شورتم و عمیق بوش کرد، کارش احساس خوبی بهم داد.

از روی شورت کسم رو می‌مالید و مجدد اومد تا با بوسه ای به لبام گزارش بده.

شورت بنفشمو درآوردم و مالیدش و زیر چشمی نگاهم کرد و با زبون تیزش شروع کرد به خوردن، من ناله میزدم و بال بال تا کیرشو در بیاره ولی اون بی رحمانه فقط لیس میزد و شهوت منو بالا می‌برد:
-آه… آخ… صادق‌… صااادق… صاااااادق

لبای خیسش رو آورد و چسبوند به لبام، عجب حرکت سکسی بود؛ بلند شدم خودم شورتشو درآوردم:
-بخواب رو تخت…

صادق خوابید و کیرش سیخ شده بود، می‌خواستم بشینم روی کیرش ولی متوجه شدم کاندوم نداره:
-کاندوم؟

صادق شونه هاشو تکون داد و گفت:
-کاندوم می‌خوای چیکار؟ بیا بچمونو بسازیم

اخم کردم:
-نه بابا زوده… تو عروسی حامله باشم ضایع اس

صادق، این‌بار دیالوگ خسرو شکیبایی تو فیلم هامون رو تکرار کرد:
-این زن حق منه، سهم منه، عشق منه، دلم میخواد حاملش کنم.

مردد بودم ولی انجامش دادم، کیرشو توی دستم گرفتم و نشستم روش…

پایان خاطره مائده

آخرین تخمه رو شکستم و پوستشو انداختم تو بشقاب:
-الان حامله ای؟

مائده لبخند زد گفت:
-اوم…

جیغ زدم و پریدم بغلش کردم و ماچش کردم:
-بابات چیزی نمیگه؟

مائده شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-دیگه اتفاقیه که افتاده

کی میدونه آخر داستان چیه؟
واکنش خانواده مائده و صادق چیه؟
عاقبت اون نطفه توی رحم مائده چیه؟
آینده معلوم نیست

پایان.

نوشته: میدنایت

بازدید 12,094

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید