سالار که حالا کلاه از سر برداشته بود و شال کمرش را از دور کمر باز کرده بود و پاپیچ ها را باز کرده و جمع کرده و در کنار کلاه گذاشته بود ،از کاسه پسته یک مشت پسته برداشت و گیوه بر سر پایش انداخت .
از بالای پله ها نگاهی به حیاط انداخت .هیچ کس را در حیاط ندید.از پله ها پایین آمد و همان طور که پسته ها یکی یکی می شکست و مغزش را به چاله دهان می انداخت دور حیاط سلانه سلانه قدم میزد.
به آغل گوسفندان که رسید ،شانه خم کرد و به داخل کشید.
توسن را دید که دهنه بر میخ بسته و توبره اش پر از جو است .دستی به یال توسن کشید و به بیرون زد.
رفت به سمت مطبخ . سر به مطبخ کرد و فاطمه و قباد را دید که در میان دود، سخت مشغول مهیا کردن آب گرم و شام هستند.
با تک سُرفه ای ایشان را ملتفت حضورش کرد.
قباد برگشت و گفت :
پهلوان اینجا چه میکنید؟
سالار سرش را بیرون آورد و رو به لبه پشت بام گفت:
اگر آب جوش آمده ،سرد و گرمش کن داخل ابریق بریز .
لنگی بیاور تا که تاریک نشده ،همینجا دور کمرم ببندم تا خاک نشسته بر سر کله ام را بشویم.
قباد دست کرد و لنگ و صابون از پشت اجاق اردو ابریق به دست رو به سالار گفت:
برویم ارباب گوشه حیاط رو سرتان آب بریزم.
باهم به گوشه حیاط کشیدند .
سالار پیراهن از تن درآورد و به دست قباد داد .لنگ از سر شانه اش گرفت و دور کمر پیچید و تنبان به در کرد و به شانه قباد انداخت .
قباد یک ابریق آب سرد و گرم شده به سر پهلوان ریخت و صابون به دست سالار داد و گفت:
تا کف کند ابریق بعدی را مهیا میکنم.
سالار سر کفی کرد و بعد تن را .همان طور که به بدنش دست می کشید و صابون را در همه جا پخش می کرد ،با چشمان بسته ،یک آن تصویر ضیافت پیش روی امشب را در ذهن تجسم کرد.
آن کپل ،آن پستان و مچ پای به قاعده که نه کلفت بود و نه باریک.آن ران های کشیده ،آن قامت رعنا… در همین احوال بود که نرینه اش تکان خورد و کمی برخواست و لنگ بسته به دور کمر سالار را کمی از حالت صافی در اورد و از برآمدگی لنگ ،میشد طول الت سالار را گمانه زد.
قباد ابریق دوم را به سر سالار ریخت.
سالار که کف از تمام بدنش زدوده شد ،قد راست کرد و قباد بیرون زدگی لنگ را ملتفت شد.
سالار هنوز داشت آب مانده بروی صورتش را با چشمان بسته با کف دست از روی چشمانش پاک میکرد .
ولی چشم قباد به پایین تنه بود.
دهان قباد به تعجب باز مانده و ناخواسته گفت :
یا باب الحواعج.
سالار که کمی از شنیدن این جمله از دهان قباد نگران شده بود ،سریع چشم گشود و به قباد نگاه کرد.
خط نگاه قباد را دنبال کرد و دید قباد با دهان باز به برآمدگی لنگ خیره شده.
ماجرا را دریافت و با خنده رو به قباد گفت.:
حاجتی داشتی که با الحوائج را صدا زدی؟
قباد گفت: حاجت داشتم ارباب نه به این بزرگی.
تو را جان کسانت امشب کشته رو دستمان نذاری ارباب.
سالار خنده بلندی سر داد و گفت:نترس جانم تَه دوتا چیز را آدمیزاد به چشم ندیده.
یکی ته ستارگان را یکی ته (از اینجا به بعد اسم امروزی کیر و کس رو میگم که بتواند راحت تر ارتباط برقرار کنید و بتونید صحنه رو تجسم کنید) یکی ته کُسِ زن جماعت را.
قباد ملتمسانه گفت: پهلوان استدعا دارم که امشب آرام آرام پیش برید که کار دستمان ندهید.
سالار دستی بر سر شانه قباد زد و گفت:نگران نباش قباد جان.فاطمه اولین زنی نیست که به زیرم میاید.کار آزموده ام.
تو امشب زنت را به من بسپار با خیال راحت خواب برو.
قباد رو به سالار گفت: به خواب بروم؟
من از همین حالا تپش قلبم را در دهانم می توانم حس کنم.
چطور امشب جدا از فاطمه بخواب بروم؟من هم به مهمان خانه میایم یک گوشه میشینم و نظاره گرم.
سالار گفت:صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
و دوباره چشم در چشم مرد گفت: قباد تو از کاری که میکنیم اطمینان داری؟اگر پشیمانی همین حالا بگو.
قباد دست به بازوی پهلوان گرفت و فشرد و گفت.:
هیچ وقت به اندازه حالا مطمئن و خوشحال نبود پهلوان.
به هیچ چیز نامطلوبی فکر نکن و فقط امشب را خوش باش و بَذرت را در دل فاطمه بکار.
پس باهم به بالا خانه رفتند .
قباد در حالی که درپوش بطری عرق را باز میکرد و ساغر را برای خودش پُر میکرد ،به سالار گفت:
شرمنده که جامه ای قواره شما نداریم ارباب.هر چند همین لنگ هم لازم نیست.همین لنگ را هم چند ساعت دیگر از تن میکَنید.
سالار در حالی که پشت به قباد لنگ خیس را از دور کمر باز میکرد و جایش لنگ خشک به دورش می بست گفت:
ما مردمان صحرا با همین لنگ راحت تریم.
سپس سالار یک سویه تن بر روی متکا یَله کرد و آرنج راست به زمین تکیه داد و دو پا را به طرفی دراز کرد و گفت:
فاطمه کجاست و چه میکند؟منقل و وافور تان چه شد پس قباد جان.
قباد در حالی که ساغر را به طرف پهلوان دراز کرده بود گفت:سلامتی پهلوان.
پس عرق داخل ساغر را به حلق ریخت و ساغر را زمین گذاشت و انگشت در کاسه ماست فرو برد و به دهان فرو کرد و سپس انگشت خیس در پیاله نمک فرو برد و نمک های چسبیده به انگشتش را لیسید و گفت:
همین حالا پیدایش می شود.لباسش بوی دود گرفته بود.
لباس را که عوض کند با منقل و شام میاید.
و سپس با خنده گفت :عجله نکن ارباب .وقتی امشب به اتاق آمد تا صبح حق بیرون رفتن از این اتاق را ندارد ،تا زمانی که شما رضایت بدهید.مگر به خلا.و با خنده بلند تر کلامش را ختم کرد.
هنوز خنده از لب قباد نیفتاده بود که فاطمه با مجمعی بزرگ وارد اتاق شد و با لبخندی گفت:
شاهدم که شوهر قُواد گَرَم امشب خیلی خوشحال است.
زَن جَلب، تو که اینقدر خوشحالی چرا زودتر رضایت نمیدادی که مردی به روی خودم بِکشم ؟حیفت میامد دیگران هم از زنت لذت ببرند؟
سپس مجمع را به زمین گذاشت و کمر راست کرد و دو قدم به عقب رفت و چادر رنگی که یک طرفش را به دندان گرفته بود از سر به زمین انداخت و در حالی که گوشه های شلیته اش را با دو دست باز نگه داشته بود ،پرسید: چطورم پهلوان؟
پهلوان که مسخ دیدن فاطمه در این شمایل شده بود ،با دهان باز سر تا پای فاطمه را با چشمانی گشوده
در می نوردید و برای لحظه ای ساکت ماند.
اگر کلاهمان را قاضی کنیم باید حق را به سالار بدهیم که این گونه جادو شده باشد.
از نوک شست فاطمه تا فرق سرش ،همه کمال بود.
انگشتان پای ظریف و سفید ،ران های تو پُر و کشیده .
کپل به غایت اندازه و محسور کننده و کمری به باریکی نهالی نو رَس ،پستان های رو به بالا و گردنی کشیده ،
لبانی افسون گر که از همان ابتدا چشم سالار را گرفته بود،چشمانی کشیده و درشت و زلفانی که سیاهیش
به شب می ماند و تا کمر فاطمه پایین کشیده بود.
تمام نقاط عریان فاطمه بدون کوچکترین لَکی و عیبی در نور لامپا میدرخشید و سالار دوست داشت هرچه زودتر دوتا تکه لباس تن فاطمه را بِدرد و باقی بدنش را کشف کند.
سالار در احوالات سِیر کرد بدن فاطمه بود که قباد پوقی به زیر خنده زد و گفت: ساعتی پیش من دهانم باز مانده بود حالا نوبه ی پهلوان است.
پهلوان چشم از فاطمه برداشت و رو به قباد خندید و چیزی نگفت.
فاطمه پرسید: تو چرا دهانت باز مانده بود قباد,؟
قباد با سَر اشاره به برآمدگی جلوی لنگ سالار کرد و فاطمه خط نگاه قباد را خواند و ناگهان با دست به پشت دست دیگرش زد و لبش را به دندان گزید.
سالار خندید و گفت بیا بیا بنشین اینجا کنارم و یک چای برایم بریز.این قباد که هنوز هیچی نشده خودش را خفه کرد بس که عرق خورد.گمانم میخواد از امشب چیزی به یادش نماند.
فاطمه پا بلند کرد از روی مجمع عرق رد شد و برگشت رو قباد و پشت به پهلوان درست جلوی پهلوان چهار زانو زد و مجمع عرق را به جلوی قباد خیزاند و چهار دست و پا خم شد و مجمع منقل و وافور را به جلوی سالار پیش کشید.
در این حین چشم سالار به تُنُکه قرمز رنگی که فاطمه از زیر شلیته کوتاهش پوشیده بود افتاد و ناخودآگاه نیش گون آرامی از کپل فاطمه گرفت.
فاطمه با لبخندی که شهوت از آن میبارید همان طور خم شده بود سرش را به سالار برگرداند و گفت کبودم نکنی پهلوان که در حمام زنانه آبرویم میرود.
سپس کپلش را به زمین رساند و کمی عقب عقب خزید و
پهلوان دست بر دور شکم فاطمه انداخت و به یک ضرب فاطمه را به کیرش که حالا قد علم کرده بود چسباند.
فاطمه وقتی دست پهلوان را روی شکمش حس کرد و با کمرش کیر سالار را احساس کرد کرد،آهی از سر شهوت کشید و آبی که از کسش سرازیر شد را لای پاهایش حس کرد .
اتاق بوی شهوت میداد.همه چیز حال هوای بکن تو داشت.
گویی که چراغ لامپا به جای نفت شهوت میسوزاند ،شعله اش میرقصید و در قسمت نفت دان نقره ایش، تصویر سالار که فاطمه را دست چپ به خودش چسبونده بود و فاطمه کمی به جلو خم شد بود و در حال ریختن چای به پیاله بود را منعکس میکرد.
فاطمه و قباد و سالار ،هر سه نفر ساکت شده بودند ،آن وسط فقط خویِ حیوانی آنها جولان میداد که هر کدام زیر پوستشان می رقصید و می خواست پوست را بِدرد ،جامه را بِدرد و چون گرگی گرسنه به جانِ دیگری بیافتد .
از دهان کسی کلمه ای بیرون نمیامد .همه صمٌ بکمٌ.
اما در سرشان بَلوایی بود.تمنای خواستن در چشمانشان دو دو میزد.هریک در مغزش چیزی میگذشت.
فاطمه در کله اش با خود میگفت:
اگر این قباد بی غیرت اینجا نبود و پهلوان از رویش شرم نمی کرد، تا حال حتما پهلوان لختم کرده بوده ،بلکه که آتش انتظار کُسم کمی فروکش کرده بود و مردانگیش را در وجودم حس کرده بودم. یا لااقل خودم دست می انداختم آن دسته بیلی که دارد به کمرم فشار میدهد از زیر لنگ در میاوردم و میدیدمش چه اندازه است که اینطور لُنگ را بالا آورده بود.کاش قباد بلند شود و دَمی پی کاری برود تا لااقل بوسه ای از لبان پهلوان بگیرم.
پهلوان لااقل تو یک کاری بُکن.اگر چهار انگشت آن دست مردانه ات را که دور شکمم است را بالاتر بیاوری پستانم را میتوانی بگیری .بگیر و فشارش بده،امشب مرا چون رختی که آب کشیده ای بچِلان .آب وجودم را بِکش …
سالار نیز در مغزش با خود واگویه میکرد:
ای قباد زن جَلب ،زنت را به بغل من نشانده ای و خودت پیش رویمان نشسته ای و دو تا چشم داشتی دوتای دیگر قرض کرده ای ،ما را نگاه میکنی که چه شود.
عطر موهای زنت بیچاره ام کرد .هنوز فقط دست به شکم فاطمه زدم دارم خودم را خراب میکنم .این چه آزمون سختیست.یا پاشو پی کاری بیرون برو یا خودت کار را آغاز کن و پیش دست شو و چیزی بگو.
کمر زنت را سوراخ کردم بس که کیرم را به پشتش فشار دادم.
اما قباد که از همه حالش خراب تر بود در ذهن واگویه میکرد:
دیگرم کیر سنگ شده ام را نمیتوانم در لای پایم مخفی نگاه دارم.
مُردم از شق درد .اینها از من رو میگیرند و کاری نمیکنند.
پهلوان تو خیر سرت پهلوانی.بزن و به یک دست بِجِرّان پیراهن فاطمه را .سینه بندش را پاره کن و آزاد کن آن دو کبوتر سفید را که در زیر سینه بند دارند دِل دِل میکنند.لال شَوم اگر چیزی بگویم.
آن کیر اسب گونه ات را بکن میان کُس سفید زنم .بکن تا من ببینم چطور زیرت ناله میزند و چنگ به پشتت میزند.
قباد صبرش لبریز و شد به خودش نهیب زد،پاشو خودت پیش قدم باش وگرنه تا صبح حتی شاهد بوسه این دو نفر هم نمیشوی.
پس ساغر دستش را بالا آورد و گفت :به سلامتی.
عرق را به یک جرعه داخل حلقش ریخت و سپس ماست و نمک.
پهلوان که دود آخر از لب وافور به داخل کشیده بود و در سینه حبس کرده بود بدون اینکه دود را بیرون بدهد به صورت خفه در جوابش گفت:
نووووووش.
و سپس دود را بیرون داد و بافور به دست فاطمه داد و با دست نشان داد که یک دل سیر کشیده است و کافیست و فاطمه فهمید که باید بساط مجمع شام و منقل بافور را از پیش دست پهلوان جمع کند.
پهلوان دست از دور شکم فاطمه کشید تا فاطمه بتواند بلند شود و مجمع را به گوشه اتاق ببرد.
چنین کرد و وقتی برگشت قباد گفت:
اینها را هم ببر.یک جام دیگر بنوشم پس می آورم.
فاطمه مجمع دیگر را هم جمع کرد .
در این رفتن ها و آمدن های فاطمه ،پهلوان یک آن چشم از کپل و رانهای لخت فاطمه برنمیداشت ،تشنه و تشنه تر بدن فاطمه را می کاوید.
پس موقع برگشت فاطمه، پهلوان دست را باز کرد به این معنا که فاطمه برگردد و به جایی که بود بنشیند.
ولی همزمان قباد دو دستش را باز کرد به این معنا که فاطمه بیاید روی پای قباد که چهارزانو نشسته بود در آغوش او بنشیند .
قباد که تردید فاطمه را در انتخاب دید با حرکت دست و سر و چشم گفت:فاطمه یک لحظه بیا.
فاطمه روی پای قباد نشست و در آغوشش جای گرفت.
قباد بوسه ای از نرمی گردن فاطمه زد و دست به دکمه پیراهن فاطمه برد.دکمه هایش را یکی باز کرد و دو بال پیراهن در دو طرف پستان های زن آویزان شدند و سپس دست انداخت و سینه بند زن را به یک حرکت پایین کشید.
اول زانو های فاطمه را و سپس بالا تنه اش را رو پهلوان چرخاند و رو به پهلوان کرد گفت:
کارِتان را سهل کردم .نگاه پهلوان به نگاه قباد که حالا فاطمه ی نیمه عریان رو به پهلوان روی زانویش نشسته بود ،گِره خورد و قباد با حرکت سر و چشم پهلوان را دعوت به پیش آمدن کرد.
پهلوان این حرکت قباد را به منزله رضایت کامل از سوی قباد دریافت کرد و دیگر هیچ مانعی در پیش رویش ندید.
پهلوان خیره به دو پستان سفید و سفت و لیمو گونه ،نه خیلی کوچک و نه خیلی بزرگ و با نوک کوچک ، کمی قهوه ای ،چهار دست و پا جلو آمد و دهان باز کرد و چون طفلی شیر خوار یکی را به دهان گرفت.
فاطمه آنچنان آه آتشینی از نهادش برآمد که هر دو مرد را برانگیخت.
قباد به آرامی کپل فاطمه را از روی ران خودش پایین آورد و به زمین نشاندش و کون خیزک، کمی به عقب رفت و با دست سر فاطمه را به روی زانویش خواباند .قباد کیرش را در تنبان جابجا کرد .به طوری که کنار صورت فاطمه راست بایستد و دو دست خودش را به عقب حمایل کرد به دستانش تکیه داد تا منظره مکیده شدن پستان فاطمه را خوب تماشا کند.چه لذتی برای قباد بیشتر از اینکه سر زنش به روی زانویش باشد و مردی تنومند پستانهایش را بِمکد.
پهلوان هم،همراه با دراز کشیدن فاطمه، بدون این که سینه را از دهان بیرون آوَرد به آرامی جلو آمد و روی فاطمه چنبره زد.
قباد با نگاه کردن این منظره که زنش چشمانش را بسته و داعم پیچ و تاب میخورد و با دهان باز هر دَم آه میکشد ،کیفور بود .
فاطمه بر زیر چمبره سالار دائم پیچ و تاب میخورد و تقلا میکرد آستین پیراهن از دستانش به در آورد و سینه بند را باز کند.
پهلوان هم یک دم آرام نمی گرفت.
یک آن بوسه به نرمی گردن میزد ،یک آن پستان چپ به دهان می گرفت و کمی بعد پستان دیگری.یک دم بوسه به شکم فاطمه میزد و لحظه ای زبان به نافش می کرد .هیچ نقطه ای از بالاتنه بدنش را بی بهره نگذاشت.
حالا بالاتنه فاطمه کامل لُخت شده بود و با یک دستش سر و گردن سالار را گرفته بود و با دستش کیر قباد را از روی تنبان چنگ میزد .
قباد هم تکیه به یک دستش ،گاهی پستان فاطمه را چنگ میزد ،گاهی کیرش را به دست میگرفت و همزمان به آه کشیدن های فاطمه با گفتن «جان» پاسخ میداد.
گاهی فاطمه چشم باز میکرد و نگاهش را به نگاه قباد که از شدت مستی و شهوت خمار شده بود تلاقی میداد.
یکی دو باری پهلوان دست از روی شکم فاطمه سُر میداد و از زیر تُنُکه دستش را به کس فاطمه میرساند.ناحیه ای بس لطیف و گوشتالو و به غایت خیس.
فاطمه کمی پا جمع میکرد بیشتر میپیچید.
وقتی پهلوان دستش را بیرون میکشید ،فاطمه به نوک انگشت پهلوان می نگریست که ببیند چقدر انگشت پهلوان خیس است.
پس از چند دقیقه ای، فاطمه ابتکار عمل به دست گرفت و دست به سر پهلوان گذاشت و با فشار دست به پایین، سالار را ملتفت کرد تا یه سراغ خانِ آخر برود.
پهلوان چنین کرد و دو انگشت به لبه شلیته بند کرد و فاطمه کف پاها را به زمین حمایل کرد کپل را کمی بالا کشید.
پهلوان انگشتانش را کمی بازی داد تا لبه تنکه را هم بگیرد و به یک ضرب هر دو را از پاهای فاطمه بیرون کشید.
فاطمه یک دستش را جلوی کسش گذاشت و دست دیگر هوا معلق کرد و به پهلوان گفت:
تنکه ام را بده پهلوان.
پهلوان نگاه از کس فاطمه بلند کرد و گفت :
چرا ؟
فاطمه در جواب گفت:
خیلی خیس کردم.کمی خشک کنم بدتان نیاید.
پهلوان نیش خندی زد و گفت :
نمی خواهد.
سپس دست جلوی کس فاطمه را پس و به یک آن با دهان به کس فاطمه حمله ور شد.
فاطمه ناله اش تبدیل به جیغ شد و دو پستان خودش را به دست گرفت و چنگ زد.
قباد گفت:آرام تر عزیزکم .بچه ها.
فاطمه گفت:
خیلی پیش خوابیدند .خواب ِ خواب.
قباد در حالی که زانویش را از زیر سر فاطمه بیرون میکشد و جایش یک متکا زیر سرش میگذاشت گفت:
ای جاااانم.ای جااااانم.چه شبی.بخور پهلوان .بخور که فاطمه امشب در آسمان ها سِیر میکند.
پهلوان کمی لبش را از کس فاطمه جدا کرد و انگار در سوراخ کس فاطمه صحبت میکند گفت:
عاشق آب کُسم .از خوردنش سیر نمیشوم.مزه بهشت میدهد لاکردار.
فاطمه خندید و با دو دستش سر بزرگ پهلوان را به کسش فشار داد.
قباد از جا جهید و تنبان و پیراهن از تن کَند و چهار دست و پا کنار فاطمه بر زمین شد و دیوانه وار به دور فاطمه میگشت و گاهی بوسه به لبش میزد،گاهی پستانش را به دهان می گرفت .اینقدر دور فاطمه گشت و قربان صدقه اش رفت که سر زانویش سرخ شد.ولی اهمیت نمی داد.
فاطمه هم چشم بسته بود و در آسمان سیر میکرد.
با یک دستش گاهی سر پهلوان را فشار میداد گاهی پستان خودش را چنگ میزد و با دست دیگرش دائم کیر قباد که حالا شق شق بود، تند تند میمالید .
قباد در همان حالت چهار دست و پا یک دَم حالاتش عوض شد و سریع دست انداخت و شلیته فاطمه را به زیر خودش کشید و با صدایی شبیه به نعره ،انزال شد و همه را روی شلیته فاطمه خالی کرد.
فاطمه چند قطره از مَنی قباد که روی دستش مانده بود را به گوشه شلیته کشید و با خنده گفت:
خاک بر سرِ شل کمرت.
قباد که بَس بیحال شده بود به پشت کنار فاطمه به زمین افتاد و با چشمان بسته نفس نفس میزد و زیر لب میخندید.
فاطمه با فشار دست به سر پهلوان به او فهماند که دمی از خوردن دست بکشد.سپس به کمک پهلوان برخاست و متکا را زیر سر قباد گذاشت و از گوشه مهمان خانه ،تشکی آورد و کمی آن طرف تر پهن کرد و خودش به پشت روی تشک دراز کشید و با حرکت دست به پهلوان فهماند که لُنگ را از دور کمرش باز کند.
پهلوان چنین کرد .
فاطمه با دیدن کیر پهلوان لرزه بر اندامش افتاد.
راست و شق .به اندازه آرنج تا مشت خود فاطمه.
مثل دست کسی که آماده مچ انداختن باشد سفت و محکم.
پهلوان همان طور که بالای سر فاطمه ایستاده بود ،کیرش را به دست گرفت و دو سه باری به بالا و پایین کرد و خندید. سپس روی فاطمه چنبره زد و گفت:
میخواهیش؟
فاطمه با خنده ای که از سر شوق و ترس بود ،گفت:
با جانُ دلم میخواهم.فقط تو را به روح رفتگانت قسم آرام بیا که دل نترکاتم.
فاطمه به زیر بود و سالار روی فاطمه چهار دست پا چنبره زده بود.
سالار نمی توانست تمام لَش سنگین خودش را به روی زن بیندازد،چرا که نفسش در میرفت.
فاطمه دست از بین شکم خودش و پهلوان به پایین برد و کیر سالار را به دست گرفت.
دو سه باری دستش از بالا تا پایین کشید و با دست برانداز کرد و دل به دریا زد و سر کیر سالار را با سوراخ کُسش مُماس کرد پاها را بالا آورد به دو کمر پهلوان حلقه کرد.
ابتکار عمل به دست فاطمه بود و ناگفته پهلوان فهمیده بود که میزان فشار باید به دست فاطمه باشد .
فاطمه نفس در سینه حبس کرد و ثلث کیر سالار را درون خودش جا داد و هنگام آزاد کردن نفس در کنار گوش سالار جیغ کشید.
قباد که به موازاتشان دراز کشیده بود و دَم راست کرده بود،با جیغ فاطمه به سمتشان سر چرخاند و خیز زد و بلند شد و رو به آنها چهار دست و پا شد و گفت:
جانم عزیزکم.چه شد؟ بگویم به دَر کِشد؟
فاطمه که چشمانش بسته بود و از گوشه چشمش اشکی سُر خورد به روی شقیقه اش غلطید گفت:
آخ قباد جان .قباد ،قباد.خیلی خوب است .خیلی بزرگ و مقبول است.قباد پُر شدم.کسم از کیر پُر شده .
فاطمه چنگ به پشت سالار انداخت و با فشار پاهایش کمی بیشتر کیر سالار را به داخل کشید و لحظه ای بعد با یک حرکت خودش عقب کشید و پاها را از پشت سالار پایین اورد و کیر سالار را از کسش بیرون آورد و دو دستش را به روی کسش گذاشت و به یک طرف غلطید و سپس مثل مار به خودش پیچید و کمرش را دوسه بار هوابرد و پایین آورد و به خودش لرزید و بعد چند ثانیه نفسش را که حبس کرده بود آزاد کرد و بی حال به پشت خوابید.
قباد با خنده خم شد و لب فاطمه را بوسید و گفت:
ای به قربانت بشوم که اینجور شدی.چه زود.
خیلی وقت بود که این حالتت را ندیده بودم.ای دور سرت بگردم.ای جان دلم.دست مریزاد پهلوان . باز هم بکن.تا صبح سه چهار بار دیگر این را به همین حالت درش بیاور.
من کشته مرده این جور شدنش هستم.
پهلوان گفت :من که هنوز کاری نکردم.نیمی از کیرمم داخلش نشده بود.این زنت چقدر مستِ کیر است.
فاطمه چشمانش را گشود و با خنده دست ها و پاهایش را باز کرد و به پهلوان فهماند که کار از سر بگیرد.
پهلوان به رو رفت و فاطمه کیر پهلوان به دست گرفت و مماس کرد.
قباد به سرعت چهار دست و پا به پشت سرشان کشید و سر خم کرد تا از بین پاهایشان لحظه وارد شدن آن کیر را به کس فاطمه از فاصله نزدیک ببیند .
لذت بر قباد تمام شد،هر آن چه آرزوی دیدنش را داشت دیده بود .
اما کارسالار تازه شروع شده بود.
این بار بیش از نیمی از کیرش داخل رفته بود و میرفت تا شکمش به شکم فاطمه برسد.
کس فاطمه این بار آماده تر بود با یک فشار کوچک سالار همه کیرش را بلعید.
سالار بدنش را به بدن فاطمه چسباند .برآمدگی پستان های فاطمه را زیر سینه اش حس کرد .شکمش به شکمش چسبید.
پوست بر پوست.تَن بر تن.سلول به سلول تن هردو لذت لمس را چشید.چسبیده بهم .
سالار سر به میان سر و گردن فاطمه برد و گاهی موهایش را بو میکشید و گاهی بوسه بر زیر گردنش میزد و کیرش به آرامی در عمق وجود فاطمه به عقب و جلو میرفت.
جای جای پشت کمر سالار از رد ناخن کشیدن های فاطمه قرمز شده بود و صدای ناله های فاطمه اتاق را گرفته بود.
کاکُل های پهلوان در هم و ژولیده،صورت فاطمه برافروخته،در سیاهی چشمش قطرات اشک چون سکه ای برنجی میلرزیدند.
ناله هایی که در پسش می شود حرف های ناگفته زیادی را خواند.
میشود فهمید که فاطمه در پس ناله هایش میگوید:
تمامش نکن پهلوان من،از وجودم لذت ببر ،مرا بِدَران،
امشب نمیخواهم سالم از زیرت بیرون بروم،جانم را بگیر،
تمام تنم تقدیم به تو،ای کاش تا صبح به رویم بمانی،بزن پهلوانم ،محکم بزن.محکم تر…
انگار که پهلوان این ندای درونی فاطمه را شنید و به کارش سرعت داد.
قباد که بین پاهای فاطمه ،سرمست نگاه کردن کیری که درون کس زنش جای گرفته و با هر رفت و برگشت لبه های کس زنش را میبیند که بیرون می آید و برمی گردد،به پشت دراز کشیده بود و از دیدن این صحنه لذت بس وصف ناشدنی میبرد،کیرش را تند تند از بالا به پایین میمالید ،ناگهان با صدایی بلند دوباره انزال شد و همه منی اش را رو شکم خودش ریخت.
فاطمه باز به خود لرزید و پیچید و ناله فریاد زد.
این حالات و این انزال شدن های فاطمه و قربان صدقه رفتن های قباد چندین بار دیگر تکرار شد و بعد گذشت چند ساعت و گاییده شدن فاطمه به چند حالت با انزال پهلوان به پایان رسید و همان طور زن و شوهر خواسته بودند ،منی پهلوان تا قطره آخر به زهدان فاطمه ریخته شد.
نوشته: نیما
16 پاسخ به “پهلوانان نمیمیرند (۴ و پایانی)”
سریال روزی روزگاریه؟ به قاعده کسشعری بیش نبود
تا اونجا خوندم ک نوشتی یواشتر بچه ها بیدار میشوندکسخل اینا که بچه نداشتند میخواستند پهلوون بازنه بخوابه که بچه دار بشن اصلا دلیلی ک آورده بودی واسه جندگی زنش این بود ک مرده بچه دار نمیشد زن قبلیشم طلاق داده بود نوع نوشتنتم دوست نداشتم تاریخ دوهزار سال پیش ک نیست خودت گفتی مال هفتاد سال پیشه کجای کشور هفتادسال پیش اینجوری حرف میزدم! دیس لایک تقیدمت
عالی بود واقعا خسته نباشییک جا برای معنی پیدا کردن جمله کلمه دعوت را جا انداخته بودی و در یکی دو جا بجای کلمه چمبره اگر چمباتمه میذاشتی به جمله معنی نزدیکتر و بهتری میدهد. ولی در کل داستان متفاوت و قشنگی شده آفرین
بچهها ؟؟!!آخه کسمغز یادت رفت داستان درباره چی بود؟
بازم گند زدی
زیبا بود
Roomeeoo عزیز.فاطمه از شوهر قبلش دوتا بچه داشته.این مدل نوشتن هم ربطی به سال حدوث این اتفاق نداشته.سبک نوشتاری نویسنده همین بوده.
Edebiiaa عزیز .در ضمینه دعوت باهات موافقم .اما چمباتمه نوعی نشستن هست .اما چمبره زدن یعنی محصور کردن و به اختیار گرفتن کسی در زیر.
Only.isf عزیز.فاطمه از شوهر قبلش دوتا بچه داشته.
از همه عزیزانی که داستان رو خوندن و لایک کردن و کامنت گزاشتن ممنونم.خصوصا دوستان کتاب خوان که اشاره کرده بودن این یه کتاب ده جلدیه و اون عزیزی که متوجه شد لحن داستان مثل کتاب کلیدره.داستان یک قسمت دیگه هم داره که اگه مدیر محترم سایت اجازه بدن منتشر میشه.دم همتون گرم
آقا نیما هیچ جا اشاره نکرده بودی که از شوهر قبلیش بچه داره و با اینا زندگی میکنه اگر اشاره کردی یادآوری کن چون من یادم نمیاد
پهلوانان نمیگایند 😁
اسم قسمت جدید پس از آن شب هستس.
قشنگ و اروتیک بودعالی،،،
قطعا ارزش خواندن را داشت.تفاوت لحن نسبت به داستان های معیار قابل تحسین است.نویسنده خوبی رو پیدا کردم.بنویس عزیزدر ژانرهای مختلف و با لحن های گوناگونو چه دلنشین بود اشاره به عیاری که کام دل میگیرد از روزگارجای بهتر شدن دارد.
27195 عزیز ممنون بابت کامنتت.نوشته هام دو برابر این بود .اما این رو میدونم که خواننده این مطالب با احوالات خاصی میاد اینجا.خلاصش کردم