هزار راه نرفته (۲)

[نکته : برای ملموس بودن داستان از نام کامل افراد استفاده شده و نام افراد و مکان ها واقعی نیستند و هرگونه تشابه اتفاقی است.]
باورم نمیشد این حلقه سمیه بود!، بیشتر دقت کردم خودش بود موهاشو هم عید رنگ کرده بود، پس عکساش تو سیستم رحیمی چکار میکنه؟ یکم که عکس ها رو جابجا کردم تازه فهمیدم اتاق مال هتل کیشه! این رنگ رو تختی و دیوارهای اونجا بود.
تا چند دقیقه هنگ بودم، سمیه ! باورم نمی شد با توجه به اینکه فایلها تو سیستم رحیمی بود حتما اون پشت دوربین بوده، یعنی اون بود که داشت …
پیش خودم گفتم شاید به زور بوده، یک لحظه خواستم زنگ بزنم بهش، بعد پشیمون شدم بذار رو در رو از خودش بپرسم، فرداشب خونشون مهمون بودیم اصلا بریم یا نه؟ هزار تا سوال تو سرم بود، واقعا گیج شده بودم، دیگه نمیتونستم ادامه بدم بیخیال گزارش شدم، عکس ها رو ریختم تو گوشی و رفتم سمت خونه.
فردا سمیه زنگ زد که یکم زودتر بیا برا کمک و گپ زدن. شب قبل تقریبا نخوابیده بودم و حوصله نداشتم؛ اومدم بگم نمیایم باز گفتم فرصت خوبیه از زبان خودش بشنوم.
عصر پنج شنبه تو آشپزخونه سمیه ایستاده بودم و سمیه داشت سیب زمینی خورد میکرد، بحث رو پیش کشیدم و بهش عکس رو نشون دادم، هیچی نمی گفت شروع کرد از گوشه چشمش اشک اومدن، گفتم میدونم زوری بوده چرا به من نگفتی؟
بعد از مدتی سکوت برگشت سمتم و گفت: بخدا میخواستم بهت بگم؛ فرصت نشد، تو بازار عربها که من و سعید بودیم رفتم لباس خواب بخرم سعید گیر داد که خانومم هم هیکل تو هست بذار یکی برای اون هم بخرم و بعدش هر دو رو حساب کرد، چون اتاق پرو نداشت به فروشنده گفت ما تو هتل این رو پرو می کنیم اگر اندازه نبود میاریم عوض می کنیم. موقع جدا شدن یادم رفت لباس ها رو ازش بگیرم، اومدم اتاق پیام داد بیا لباس ها رو پرو کن ببینم اندازست، گفتم میام می گیرم چک می کنم بهت می گم، اصرار کرد که تروخدا بیا اینجا من ببینم تو تن چطوری میشه، هر چی گفتم نمیشه گفت رضا رفته بازار پردیس تا دیروقت نمیاد، منم پشتمو میکنم یا میرم داخل دستشویی تا عوض کنی فقط ببینم چطوره، اینقدر اصرار کرد که قبول کردم، همون موقع بود که گفتم برم لباس رو عوض کنم، رفتم درب اتاقشون در و که بازکرد بلافاصله منو کشید تو گفت الان دوربین ها میبینن شر میشه، رفتم تو لباس رو آورد هی گفتم موذبم بذار برم اتاق پرو میکنم عکس می فرستم برات، اصرار و التماس کرد که تروخدا همین جا تست کن و روشو کرد اونور لباسم رو درآوردم اونو داشتم می پوشیدم چشمم افتاد به آینه که داره قشنگ براندازم میکنه، تا به خودم اومدم برگشت بغلم کرد یک جیغ کوچیک زدم ولی خیلی مقاومتی نکردم لبم رو شروع کرد بوسیدن یکم که باهام ور رفت دیگه کامل وا دادم چند دقیقه بعد فقط با یک شرت رو تخت بودم و سعید داشت سینه هام رو نوبتی میک میزد، خیلی حرفه ای بود برای هر نقطه از بدن برنامه داشت و کامل وقت میذاشت، وقتی رفت زیر شکمم، اول اومدم مانعش بشم دستم و زد کنار و با سر رفت پایین، خوردن رو فقط تو فیلما دیده بودم مجیدم که تو این مودها نبود، یک انگشتش رو از پایین کرد توم و آروم حرکت میداد، با زبونش هم بالا رو لیس میزد و گاهی با دهن می مکید، داشتم پرواز می کردم، حس کردم از کمرم کنترل داره از دستم خارج میشه، ارضا شدم با شدت، چیزی که اولین بار بود تجربه اش میکردم، وقتی اومد بالا صورتش کاملا خیس بود، خجالت کشیدم ولی اون اول انگشتش رو عمیق بو کرد، و بعد کرد تو دهنش و شروع کرد به لیسیدن، وقتی که کیرش رو فرو کرد توم واقعا حاضر بودم دنیا همونجا تموم بشه و من با همین لذت بمیرم، مردونه و قوی، تا حالا تجربش نکرده بودم بزرگ بود ولی نه اونقدر که اذیت بشم و به جاهایی رفت که تا حالا حسشون نکرده بودم، نمیدونی چقدر حال داد؛ دو بار دیگه ارگاسم شدم؛ داشتم دیونه میشدم، تا حالا این حال رو تجربه نکرده بودم …
همینطور مسلسل وار داشت می گفت و من با دهن باز داشتم به حرفاش گوش میدادم، اینکه یک زن شوهردار مذهبی اونم با این پیشینه و خانواده و مشخصاتی که من میدونستم اینجوری از گناهی که کرده بود با آب و تاب تعریف میکرد برام قابل هضم نبود، سردر گم شده بودم نمیدونستم چیکار کنم، سمیه حالم رو فهمید و گفت فاطی تو باید تجربه کنی تا بفهمی چی میگم، الان هرچی بگم نمیفهمی. با غضب بهش نگاه کردم و دیگه تا آخرشب باهاش حرفی نزدم. اون شب هم گذشت و هرچی مجید و محمد پرسیدن چی شده تو هم هستی؟ جواب سربالا دادم.
اومدیم خونه طبق معمول شب های جمعه محمد هنوز دراز نکشیده شلوارم راحتیم رو تا نصفه پایین کشید از روبرو با یک تف آلتش رو فرو کرد بعد از چند تلمبه آبشو ریخت پایین شکمم و رفت دستشویی و اومد خوابید، همین. و من رو با خاطرات سمیه تنها گذاشت تا وقتی بعد از چند ساعت خوابم برد خواب سکس با سعید رو ببینم و هر بار با وحشت گناه از خواب بپرم.
جمعه هرچی سمیه زنگ زد جواب ندادم، نمیدونستم باهاش چکار کنم، دوستم بود و دوستش داشتم ولی درکش نمی کردم، با همه چیزهایی که در طول عمر یاد گرفته بودم در تضاد بود.
شنبه صبح وارد دفتر که شدم سمیه تنها بود، تا رسیدم سلام کرد و گفت چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی، گفتم جواب دادم نشنیدی؟ منظورم رو فهمید و با لحنی مظلومانه و آرام گفت تنها کسی که فکر میکردم درکم میکنه تو بودی و قطره اشکی از چشمش اومد … دلم براش سوخت، گفتم گناه کردی خودت هم میدونی ولی توبه کنی دیگه دنبالش نری خدا هم میبخشه وقتی خدا میبخشه من چکاره ام که بگم نه تازه تو عزیزمی مثل خواهرمی، بلافاصله گفتم بگو دیگه اینکارو نمیکنی منم سعی میکنم رحیمی رو رد کنم بره، ، رفت تو فکر بعد گفت راجع بهش فکر می کنم فعلا کاری بهش نداشته باش ببینم چکار کنم، کاملا دو به شک بود و من هم حیرت زده که این چه لذتی بوده که حاضر نیست ازش دست بکشه
آقایون هم اومدن و روزکاری شروع شد هیچ چیز تغییر نکرده بود و ظاهرا همه چی مثل روزهای قبل بود، هرچی سعی کردم تو رفتار این دونفر چیز جدیدی ببینم موفق نشدم انگار نه انگار چند روز پیش با هم سکس کردن.
غروب با سمیه تو میسر حرف زدم، میگفت دنیا از اون روز یک جور دیگه شده، تجربه ای کسب کردم که تا بحال نظیرش رو نداشتم، محتوای حرفش این بود حاضرم همه چی رو بدم تا باز اون تجربه رو تکرار کنم، نمی فهمیدمش ولی نرم تر شده بودم و اون آتیش عصبانیت اولیه خوابیده بود، اینقدر گفت و گفت تا آخر گفتم هر غلطی میخوای بکن، واقعا دیوانه شده بود، از طرفی ته دلم رو یک چیزی قلقلک میداد، من هم مشکلات سمیه رو تو زناشویی داشتم، شوهرم سرد بود با سکسی بی لذت انگار از روی وظیفه است، قبلا هم که تجربه دوست پسر نداشتم، زندگیم بی هیجان بود و آخر لذتم مولودی بود اونم با یکسری حاج خانم بوگندو، شاید من هم تو اون شرایط قرار می گرفتم همین کارها و رفتار رو می کردم شاید هم بدتر.
طی روزهای آینده سمیه مرتب حضوری یا تلفنی رو مخ من کار کرد طوری که دیگه از حالت تابو بودن برام خارج شده بود ولی هنوز با رابطشون راحت نبودم، هر چند بعد از اون سفر ارتباط فیزیکی با هم نداشتن.
ماموریت برای بازدید از تولیدی های اطراف تهران داشتیم تا سرشماری بشن و آمارشون رو ثبت کنیم، همون موقع محمودی که داشت بچش به دنیا میومد درخواست دوهفته مرخصی کرد تا همسرش رو ببره تبریز خونه مادرش اینا؛ مجبور شدیم برای ماموریت من و سمیه با رحیمی بریم، اداره برای کمک به پرسنل گفته بود هرکی برای ماموریت از ماشین شخصی استفاده کنه هزینه ترابری بهش پرداخت میشه، رحیمی هم که یک دنا داشت با هماهنگی ماشین آورد، من و سمیه عقب نشستیم و رحیمی پشت فرمون، تو مسیر کلی نمک ریخت و صحبت کرد، سمیه بهش گفته بود من فهمیدم، سعی میکرد یک طوری مطلب رو عادی جلوه بده، بگه فقط یک موضوع ساده فیزیکی است در حد رفع نیاز و احساسی در کار نیست، من هر چی سعی کردم وارد بحث نشم نذاشت، پس گفتم شما متاهلی سمیه هم همینطور هردو دارید گناه کبیره می کنید؛ گفت گناه کبیره کدومه نیم ساعت با هم خوش بگذرونیم میشه گناه کبیره؟ این چه منطقیه سمیه جون (اولین بار بود جلوی من بجای خانم سرمدی اسم کوچکش رو صدا میزد) خودش میدونه رابطه مون فقط در حد یک سکس هست و هر دو به خونواده پایبندیم، حتی در محیط کار هم این رابطه رو دخیل نکردیم، یکی از شروط هر دومون این بود، … کل مسیر از این توجیه ها آورد سمیه هم پامنبری می کرد،
ساعت حدود یازده بود که کارمون تموم شد و باید برمی گشتیم، ولی اگر الان میرفتیم اداره ساعت دوازده میرسیدیم و باید تا دو می نشستیم تا ساعت کار تموم بشه، از طرفی اول ماه رمضون بود و واقعا من دیگه انرژی نداشتم، رحیمی گفت من برادرم خارجه و آپارتمانش تو سلسبیل کلیدش دست منه اگر موافق باشید سر راه بریم یک ساعتی اونجا استراحت کنیم تا بعد از ساعت کار برسیم اداره، تا اومدم بگم نه سمیه ذوق زده گفت فکر خوبیه بعد دست منو گرفت و گفت موافقت کن دیگه، رفتیم جلوی آپارتمان نمیخواستم برم بالا ولی اصرار کردن که گرمه و اذیت میشی منم رفتم ، آپارتمان 50 – 60 متری با یک اتاق خواب مجموعا نقلی و خوب بود، نشستیم تو حال رو مبل رحیمی رفت آشپزخونه شربت درست کنه گفتم روزه ام، ولی در کمال تعجب سمیه و اون روزه نبودن، پس گفتن برای اینکه تو اذیت نشی ما میریم تو اتاق شربت رو میخوریم، از این بهانه الکیا، سعید تلویزیون رو روشن کرد رفتن تو اتاق همینطور که نگاهم به تلویزیون بود از داخل اتاق صدای ناله ریز شنیدم که هی زیادتر میشد، درب اتاق باز بود ولی من پشت به اتاق نشسته بودم، یک لحظه چشمم افتاد به گوشه حال یک بوفه چوبی بود که پشتش آینه بود و از داخلش کاملا اتاق معلوم بود، چشمام گرد شد، سمیه لب تخت خوابیده بود شلوار پاش نبود و پاهاش بالا بود سعید هم سرش وسط پاهاش بود معلوم بود داره براش میخوره چند لحظه پلک نمیزدم، تا بخودم اومدم زیر لب استغفرالله گفتم و سرم رو برگردوندم، شروع کردم به ذکر گفتن ولی مگر میشه، ناخوداگاه دوباره چشمم افتاد به آینه، اینبار پاهای سمیه جمع شده بود تو سینش و سعید ایستاده داشت تلمبه میزد، خیس شدم واقعا صحنه غیر قابل صرف نظر کردن بود، چشم نمیتونستم ازش بردارم همینطور که داشتم نگاه میکردم دستم رفت پایین و شروع کردم خودم رو مالیدن به ثانیه نکشید ارضا شدم. ولی باز شهوتی بودم و دوست داشتم ببینم، حالتشون رو عوض کرده بودن ولی همچنان در دید بودن و سعید داشت جلو عقب میکرد، تعجب کردم که چرا آبش نمیاد، محمد به دقیقه نمیکشه، سمیه باسنش رو داده بود بالا و سرش پایین بود (داگی، جدیدا یاد گرفتم)،برای مدتی سعید نشست و دهنش رو گذاشت پشت سمیه و شروع کرد خوردن و دوباره کردن رو ادامه داد، تقریبا ناله های سمیه تبدیل به داد شده بود، داشتم دیونه میشدم، کل پایین تنم خیس بود، روزه ام هم که باطل شده بود، نمیدونم چقدر طول کشید ولی بالاخره با غرشی که سعی میکرد صداش خیلی بیرون نیاد اومد دقایقی بعد سمیه و بعد سعید رفتن دستشویی، سمیه که تا اومد تو هال بوسم کرد و گفت ببخش یکهویی شد! بعد یکم بهم نگاه کرد و اومد بغل کرد گفت عزیزمی چشات چقدر خمار شدن، دلت خواست؟ خودمو جمع کردم و با اخم گفتم نخیر خوابم رفته بود! هیچی نگفت و رفت آماده شد بریم، رحیمی که روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه، فقط زیر لب یه چند باری عذرخواهی کرد، تو راه هرسه ساکت بودیم.
تا شب صحنه های سکس شون از جلو چشمام کنار نمیرفت، شب بعد از افطاری محمد گفت میخوام یک سر برم مسجد اصرار کردم نره قبول نکرد، من موندم و یک عالمه نیاز، واقعا حس های بدنم تغییر کرده بود، نیاز رو مثل یک تشنه تو خودم حس می کردم، اینقدر با خودم ور رفتم تا شدم، ولی با اینحال شب تو خواب هم تا صبح خواب سکس میدیدم. صبح که بیدار شدم انگار نخوابیدم، کسل بودم و تو دلم به سمیه نفرین می کردم، روزهای زوج برای بازدید میرفتیم و روز بعدش جمع بندی و کارهای دفتری، تو اداره صحبتی از ماجرای دیروز نشد ولی دوشنبه دوباره تو برگشت رفتیم اونجا، اینبار حتی دیگه ازم نپرسیدن، رحیمی یک راست رفت دم خونه پارک کرد و گفت خانوما بفرمایید، سمیه وقتی عصبانیت من رو دید گفت تروخدا ضدحال نزن، قول میدم اینبار سرو صدا نکنیم، من که در عین عصبانیت از اینهمه پررویی حیرت کرده بودم، گفتم من همینجا میشینم، کار تون تموم شد بیاید بریم، ته دلم دوست داشتم اصرار کنن، همین هم شد گفتن آفتابه، گرمه تو هم روزه ای بیا بالا و بالاخره بردنم بالا، همون روال شنبه، من مونده بودم اینا کم نمیارن باز حدود نیم ساعت مشغول بودن ولی اینبار آرومتر، بعدش شاد و سرخوش اومدن تو هال یکم سر به سر من گذاشتن و شوخی کردن، آخرش سعید گفت خانم مهندس به خدا پشت سرتون هم گفتم خیلی دوست خوبی برای سمیه هستید، هواش رو دارید، همیشه کنارشید، الان هم با اینکه روزه اید باب دلش راه میاید، سمیه بغلم کرد وگفت عزیز منه، بعد لباش رو گذاشت رو لبام، من که جاخوردم هم برای اینکه اولین بار بود ازم لب میگرفت و هم اینکه دیده بودم با همین لبا چطوری داشت برای سعید میخورد، یک لحظه چندشم شد هولش دادم عقب گفتم چکار میکنی، خندید و گفت خوب دوست دارم، هیچی نگفتم ولی یک جوری شدم، بدم نیومد حتی بعدش تو راه یکی دوبار یواشکی دست کشیدم روی لبم یک حس خوبی داشت هم لباش که نرم بود هم اینکه قبلش برای سعید خورده بود، واقعا داشتم دیونه میشدم، من مال این محیط و این دنیای جدید نبودم، شبها به سختی خوابم میرفت و تا صبح خواب سکسی درهم و برهم میدیدم، محمد هم که هیچ اینقدر درگیر کارش، مسجد وبسیج محل بود که وقتی برای من نمی موند،
چهارشنبه هم طبق روال همینطور پیشرفت، کار رو زود جمع کردن، خونه و سکس و بعد اداره، دیگه مثل روال روتین باهاش برخورد میکردن، من هم حساسیت روز اول رو نشون نمیدادم.
پنج شنبه که تعطیل بودیم داشتم تو خونه کارهای عقب مانده مثل نظافت و لباس و… رو انجام میدادم سمیه زنگ زد که هستی بیام یکم گپ بزنیم، گفتم برای نهار بیا، قبول نکرد، عصری اومد، نشست تو آشپزخونه و یکم از اینطرف و اونطرف تعریف کرد بعد آروم بحث رو برد سمت سکس با سعید و گفت : من تا قبل از سعید اصلا نمیدونستم سکس چیه، باور کن دنیایی که بروی من تو این دو هفته باز شده کل این بیست و چند سال ازش خبر نداشتم، تو الان منو به چشم یک فاحشه که به شوهرش خیانت میکنه میبینی ولی باور کن ما هم حق داریم زندگی کنیم، چرا میگم ما چون میدونم تو هم تقریبا شرایط من رو داری، شوهرامون شعور ندارن نمیفهمن نیاز ما چیه،…
همینطور یک ریز داشت حرف میزد من برای اینکه ساکت بشه بهش گفتم باشه بابا حق با توئه، فکر کرد دارم جدی میگم ذوق کرد و پرید منو بوسید، دوباره از لب! بعد یکم صورتش رو برد عقب تو چشام نگاه کرد دوباره لبش رو گذاشت روی لبام، وای حس می کردم لبام داره میسوزه، داغ؛ نرم و دلپذیر، عقلم بهم میگفت بسه، ولی دلم باز ادامه اش رو میخواست.
بخودم اومدم دیدم سمیه زبونش تو دهنمه، یک دستش رو سینه سمت راستم و دست دیگش داره پایین رو ماساژ میده، وا داده بودم داشتم تو آسمون سیر میکردم، توان توقفش رو دیگه نداشتم، منو اینقدر مالید که داشتم می افتادم، دستمو گرفت برد تو اتاق خواب، انداخت منو رو تخت طوری که پاهام آویزون بود و به پشت خوابیده بودم، دوباره افتاد روم و تاپم رو داد بالا شروع کرد لب و سینه و … ماساژ و مالش کم کم تبدیل شد به گاز و انگشت، دوست داشتم ادامه بده، آروم دامنم رو زد بالا، گفتم بسه نکن، اصلا گوشش بدهکار نبود، سرشو برد پایین و شروع کرد از بغل شورت زیر شکمم رو خوردن، داشت دیونم میکرد، داد زدم و خالی شدم تو دهنش، یک جون کشدار گفت و دوباره ادامه داد انگشتش رو چاشنی کرد انگار بیست ساله آموزش سکس دیده، خیلی خوب و عالی میکرد یا شاید چون من اولین بارم بود اینطور حس می کردم، دوباره شدم و باز دوباره، کنترل از دستم خارج شده بود، خیلی تحریک پذیریم بالا رفته بود بهمین دلیل مرتب حس میکردم دارم میشم، نهایتا اومد بالا و با صورت خیس لباش رو چسبوند بهم و بعد به حالت نجوا گفت دختر تو چه آتیشی هستی.
بعد بلند شد و رفت دستشویی، واقعا نای تکون خوردن نداشتم، برگشت پرسید: خوب بود، گفتم: عالی بود مرسی ، خندید و گفت میدونستم تو هم مثل من بدبخت زندگی و شوهرداری هستی، و ادامه داد فکر کن اگر کیر بود چه حالی میکردی. اخم کردم و گفتم دیگه زیاده روی نکن، خندید گفت یه روز تو هم میفهمی زندگی ارزش اینهمه زجر رو نداره، واقعا امثال سعید اگر مرد هستن این شوهرای ما چی هستن؟ واقعا تا تجربه نکنی نمیفهمی چی میگم، …
هر جمله ای که میگفت تلنگری بود به باورها و چهارچوب هایی که برای خودم تعریف کرده بودم، حرفاش درست بود و علی رغم اینکه هیچگاه از مشکلات زندگیم بهش نگفتم انگار همه رو میدونه؛
بالاخره بلند شدم رفتم دوتا چایی ریختم و موقع خوردن گفتم مرسی خیلی به این نیاز داشتم هر چند گناهه ولی خیلی وقت بود… تو نمیخوای من برات کاری کنم؟ ، بلند خندید و گفت تو که میدونی من این هفته کولاک کردم، فکر کنم اندازه همه عمرم ارضا شدم، تازه دیشب پریود شدم، ناخودآگاه از دهنم در رفت بیچاه سعید، دوباره خندید و گفت نترس اون ازم قول گرفته پریود شدم از پشت بکنه، از تو چه پنهون میترسم، من چند باری از پشت به مجید دادم ولی دول مجید کجا و کیر سعید کجا حداقل سه برابرشه، اولین بار بود سمیه اینطوری بی پروا از این اصطلاحات استفاده میکرد یکم احساس شرم کردم ولی وقتی فکر کردم نیم ساعت پیش رو تخت بودیم حس کردم شرمم بی مورده؛ پس با پررویی سوال کردم حالا جدا میخوای بهش کون بدی؟ گفت هم دوست دارم تجربش کنم هم میترسم پارم کنه، تروخدا میشه اون موقع بیای حداقل دستت رو بگیرم؟ من چشمام گرد شد، گفتم یعنی میخوای موقعی که داره میکنت من بیام اونجا دستم رو بگیری؟ میفهمی چی میگی؟ گفت چکار کنم خیلی میترسم تو کیرش رو ندیدی بزرگه و کلفت قول داده آروم بره و مراقب باشه ولی من با این سوزن مجید هم گریم در اومد وای به اون، تو مثل خواهر نداشتمی فکر کن زایمانه، نمیدونستم چی بگم خواسته عجیبی بود از طرفی نمیخواستم روم بیشتر به سعید باز بشه از طرفی دیدن سکسشون از نزدیک چیزی نبود که بشه ازش گذشت؛ گفتم حالا ببینم چی میشه، باز ذوق کرد و پرید ماچم کرد کم کم جمع کرد که بره و دم در تاکید کرد قول دادیا، گفتم حالا تا شنبه.
سمیه که رفت یکم به خودم دقت کردم دیدم نسبت به قبل از اومدنش سبک شدم انگار یک باری از دوشم برداشته شده بود اینو محمد هم که شب اومد فهمید، گفت چیزی شده؟ امشب خیلی سر کیفی؟ پیچوندمش.
شنبه از صبح که رفتیم همش تو فکر قولم به سمیه بودم، خجالت میکشیدم و تقریبا پشیمون بودم، چشم بهم زدم ظهر شد و برگشتیم، تو هال نشسته بودم و سمیه و سعید تو اتاق بودن، که سمیه صدام زد فاطمه میشه بیای؟ حس کردم گر گرفتم لپام گل انداخت نمیدونستم با چه رویی برم تو اتاق به هر زحمتی بود بلند شدم رفتم تو دیدم سعید سمیه رو لب تخت دولا کرده و داره پشتش رو لیس میزنه، جفتشون لخت بودن و اونجا بود که کیر سعید رو از نزدیک دیدم، سمیه راست میگفت بزرگ و کلفت بود با رگهای برجسته، حداقل از کیر شوهر من خیلی بزرگتر بود، سمیه روشو کرد طرفم و گفت فدات شم که همیشه پایه ای میشه بیای دستام رو بگیری تا سعید کارش رو بکنه، میدونستم منظورش چیه رفتم نشستم رو تخت جلوش و دستاش رو گرفتم سعید بلند شد آروم گفت مزاحم شما هم شدیم، و دست کرد روغن بچه رو از کنار پاتختی برداشت و ریخت رو کیرش و دستش و بعد مالید پشت سمیه و شروع کرد انگشت کردنش، چون جلوی سمیه نشسته بودم درست نمیدیدم چکار میکنه ولی هر چند لحظه یکبار برای لحظاتی چهره سمیه درهم میشد و بعد دوباره به حالت حشری قبلی بر میگشت و اوم اوم میکرد، این کار برای چند دقیقه ادامه داشت تا اینکه سعید ایستاد و کیرش رو گذاشت در گون سمیه و آروم هل داد داخل، که سمیه دست من رو محکم فشار داد و یک فوت قوی کرد و گفت ترو خدا یواش، سعید هم گفت چشم عزیزم یکم تحمل کنی عادت میکنی، بعد فکر کنم بیشتر فرو کرد چون سمیه دستم رو بیشتر فشار داد و اومد بره جلو ولی سعید دو طرف کمرش رو محکم گرفته بود، همش میگفت اوف مامان خیلی کلفته، من آروم دستش رو میمالیدم و بهش دلداری میدادم که الان تموم میشه، سعید هم زیر لب میگفت دختر تو چقدر تنگی، چقدر حال میده این کونت، کوره است،… دوباره فشار داد اینبار با من چشم تو چشم شد و یک چشمک زد و همزمان سرش رو به راست تکون داد انگار تمومش رو فرو کرده بود، ازش چشم نمیتونستم بردارم تو چشماش یک مردانگی و قدرتی بود که تا بحال ندیده بودم همون موقع سمیه سرم رو آورد پایین مقنعه ام رو درآوردم و شروع کرد ازم لب گرفتن تو حال خودم نبودم باهاش همراهی میکردم بعد از چند دقیقه از لباش جدا شدم، سرم رو که بالا آوردم دست سعید اومد زیر چونم و منو کشید بالا و خودش یکم خم شد ازم لب گرفت نفهمیدم چی شد لذت این بوسه بعد از بوسه سمیه دوچندان بود و واقعا نمیخواستم از لبش جدا بشم همینطور که داشت از من لب میگرفت از پایین هم در حال جلو و عقب کردن تو کون سمیه بود، بعد شروع کرد با یک دستش سرو گردنم رو مالیدن و با لاله گوشم بازی کردن،بی نهایت حشری شده بودم و پایین تنم خیس، کل بدنم تمنا بود و لمس بیشتری میخواست، همین موقع بود که صدای سمیه در اومد که تند تر ، محکمتر بکن! دستاش رو از تو دستم در آورد و شروع کرد از روی شلوار کسم رو مالیدن دیگه تو ابرا بودم سعید هم داشت وحشیانه لب میگرفت نفهمیدم چقدر طول کشید که اومدم و بی حال افتادم رو تخت، اونا داشتن ادامه میدادن که سمیه گفت من چند بار اومدم ترو خدا زودتر بیا سعید بسه دلم درد گرفت، سعید هم اروم کیرش رو کشید بیرون و گفت دیگه ادامه نمیدیم، هرچی سمیه گفت آخه تو نشدی گفت نه من به این زودی نمیشم تو اذیت میشی،سمیه گفت برات بخورم تا بشی؟ سعید گفت اونجوری سخت میشم و رفت بشوره بیاد سمیه براش بخوره من هم تقریبا داشت حالم جا میومد اومدم بلند شم سمیه نذاشت خوابید روم و شروع کرد باهام ور رفتن و لب گرفتن، همین موقع بود که سعید برگشت سمیه سرش رو از روی صورت من بلند کرد و سعید کیرش رو هل داد داخل دهنش من داشتم با فاصله چند سانتی کیرو تخم های سعید که تو دهن سمیه جلو عقب میشد میدیدم سعید زانوش رو گذاشت لب تخت کنار سر من که مسلط تر باشه سمیه هم آروم سر کیرش رو هدایت کرد سمت صورت من اومدم سرم رو برگردونم سمیه نذاشت و با دستش کنار لپم رو گرفت و کیر سعید رو بین لب من و خودش نگه داشت بعد آروم هدایتش کرد سمت دهنم، اولین بار بود کیر رو داخل دهنم میکردم هم چندشم میشد و هم حس جدیدی بود با اولین مزه حس چندش از بین رفت جاش رو به یک حس ناشناخته داد بی مزه بود ولی خوشم اومد، موقعیتم بد بود جهت ورود کیر سعید به دهنم از بالا بود پس سمیه رو زدم کنار و چرخیدم سعید دو طرف صورتم رو گرفت آروم آورد بالاتر و کیرش رو فرو کرد تو دهنمو شروع کرد به نرمی عقب جلو کردن بعد از مدتی اوردم بالا تر و دستش رو رسوند به سینه ها، همینطور که یک دستش سینه هام رو میمالید با دست دیگه دکمه های مانتوم رو باز کرد که زیرش یک تاپ داشتم و بخاطر گرما سوتین نبسته بودم دستش رو برد سمت یقه تاپم ناخودآگاه سعی کردم جلوی حرکت دستش رو بگیرم ولی نه من توان و ارادش رو داشتم نه سعید کوتاه میومد دستش که به سینه ام رسید بدنم شروع کرد به پیچ و تاب خوردن، نرم و دوار سینه هام رو به ترتیب میمالید و همزمان کیرش رو تو دهنم عقب و جلو میکرد، سمیه از پشت مانتوم رو در آورد و بعد دست انداخت تاپم رو کشید بالا سعید هم جهت دستهاش رو عوض کرد و مستقیم سینه هام رو گرفت تومشتش بعد کیرش رو از دهنم در آورد بلندم کرد از تخت به پایین هدایتم کرد وقتی جلوش ایستادم لبم رو بوسید و با بوسه ادامه داد تا رسید به سینه هام و نوبتی نوکشون رو میکرد دهنش میمکید و لیس میزد، زمان از دستم در رفته بود با بوسه رفت پایینتر نشست زبونش رو کرد تو نافم یکم چرخوند قلقلکم اومد کشیدم خودم رو عقبتر دکمه و زیپ شلوارم رو که باز کرد به خودم اومدم خواستم با دست مانع بشم که سمیه از پشت شلوار و شرتم رو کشید پایین، یک جیغ کوچیک زدم و دستم رو گرفتم جلوم سعید شروع کرد دستم و کشاله های رونم رو بوسیدم اینقدر بوسید تا دستم رو آروم بردم کنار و گرمای نفسش و بعدش خیسی لب و زبانش رو کسم حس کردم، وقتی شروع کرد به خوردن بدنم دچار موج هیجان میشد، با هدایت سعید و کمک سمیه خوابیدم و اون خوردن کسم رو ادامه داد اینطوری مسلط تر می خورد، سمیه هم همزمان اومد رو سینه هام و شروع کرد به مکیدن، درک اینکه چه اتفاقی داره تو بدنم میفته رو نداشتم، موجهای لذت تو تنم داشت حرکت میکرد، در همین موقع سعید بلند شد و گفت اجازه هست؟ نفهمیدم منظورش چیه، بجای من سمیه همینطور که بلند میشد جواب داد بعله که هست، سر کیر سعید که لبهای کسم رو باز کرد فهمیدم چی میگه اومدم بگم نه ولی بجاش بی اراده بدنم موج برداشت به سمت پایین و کیرش سر خورد داخل، دردم اومد واژنم از هم باز شد ولی انگار کسم بیشتر میخواست لذت و درد با هم قاطی شده بود، آروم کشید عقب و دوباره فرو کرد اینبار یکم بیشتر و دوباره همین کار رو تکرار کرد تا اینکه انتهای کیرش رو با لب های کسم حس کردم، دیگه تکون نداد و آروم خوابید روم، موهای پُر سینش وقتی با سینه ها تماس گرفت حسش فوق العاده بود، چشمام رو بسته بودم و تو آسمون سیر میکردم،زبونش رو کشید رو لبام بعد لبهاش اومد روی لبام، وای داشتم میمردم، دوبار ارضا شدم، کاملا حس میکردم که لبها کسم در انتهای کیرش داره جمع و باز میشه، حسش بی نظیر بود اولین بار که عقب کشید و دوباره فرو کرد خالی و پرشدم چه حالی داشت… ، بعد یکباره کشید بیرون بدنم شروع کرد به لرزیدن،حس کردم دارم ادرار میکنم یک مایعی ازم زد بیرون ولی همزمان نمیتونستم جلوش رو بگیرم، سعید چند ثانیه صبر کرد و دوباره شروع کرد، اینبار سریعتر و عمیق تر تا اینکه گفت بریزم تو؟ گفتم نه، کشید بیرون نعره زد و ریخت رو شکمم، بعد بغلم دراز کشید، یک لحظه خوابم رفت، وقتی بیدار شدم سمیه داشت نگام میکرد، خندید و گفت چطوری عروس خانم؟، خجالت کشیدم ولی دولا شد لبم رو بوسید و گفت چیزی برای خجالت وجود نداره، خوب بود؟ سکوت کردم، سبک بودم و اعصابم راحت، ته ذهنم عذاب وجدانه داشت شروع میشد، خیانت، گناه کبیره، عبور از همه چی… ، بلند شدم رفتم دستشویی خودمو تمیز کردم، لباس پوشیدم نگاه کردم دیدم ساعت از دو گذشته بچه ها هم منتظرن راه بیفتیم، سمیه سعی میکرد با شوخیاش حواسم رو پرت کنه، سعید هم هیچ نگفت فقط وقتی سوار شدم از تو آینه نگاهم کرد و گفت متشکرم، فوق العاده بودی.

نوشته: فاطمه

ادامه…

بازدید 9,913

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

23 پاسخ به “هزار راه نرفته (۲)”

  1. سلام به همه دوستانداستان جذاب و زیباییهیه جور حس شهوت و کشش خاصی دارهسکس با زن متاهل ،با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست

  2. درسته که محتوای سکسی خوبی داشتاما در کل خیانت رو ساده تلقین می کنهتوصیف و بیان صحنه های سکسی رو خیلی خوب انجام دادی اما در کل خیانت درست نیست

  3. گفتی سمیه خواست بیاد پیشت دعوتش کردی واسه ناهار بیاد ولی عصر اومد مگه ماه رمضون نبود؟بعد روز تعطیل بود شوهرت خونه نبود؟بنظر میاد یکم تخیلات خودتم وارد داستان کردی. ولی در کل خوب بودیک زن متاهل مذهبی که جنده درونش بیدار شده و در یک چشم بهم زدن خودشو زیر سعید انداخته.سمیه هم که از اول جنده تشریف داشته

  4. خیلی سلیس روان وباورپذیر ومهمترهمزاهی باداستان بودکه خیلی خوب تصویرسازی کرده بودی خیلی ممنون بعدازمدتهاباتمام حس وحال یه جق حسابی زدم

  5. فضا سازی داستان فوق‌العاده بودصحنه های سکسی رو خیلی خوب توصیف کرده بودی و در کل کل داستان خیلی منسجم و خوب بوداحسنت

  6. قلمی شیوا و بیانی لیز که هرکلمه خوانشگر را وادار میکرد چشش در طمع کلمه بعدی باشه. یک کلام امیدوارم واقعی باشه

  7. باور کردنش مشکل نیست من خودم با دوتا دختر خاله بودم که اول یکی وبعد اون یکی رو میکردم واونا از اول به هم میگفتن تا نم نم روشون باز شدوبه گر‍و پ

  8. خوب بود ول یهمش داصتم دلم برات میسوخت اما دروغ پنهانیم توش لود هیچ وقت یه سکس نمیتونه انقد سرد باشه واسه مدت طولانی که بزنه توش یه دیقه بعد تموم. اصلا یجور توهینه ،و الان کسی دیگه اینجوری سکس نمیکنه و به نیاز روحی و عاطفی بیشتر میرسه و عشق بازیشو بیشتر مبکنه. سکس که کلا چیزی نیست اصل کاری عشق بازی لمسو بوسه ایناس

  9. کلا خط خوبی داشت داستانتفضا سازی و توصیف عالی، روند داستانی ملایم و هیجان خوب و کافی.

  10. نیت جسارت ندارم ولی سعید اگر واقعا اس بود مثل ما آخه بانوانی که بچه دار شدن و عزیزانی که ورزش واندامشون رو نمیرسن اون چنان لذتی ندارد فقط اینکه بسیجی بودن من خودم به خاطر چادر این کارو کردم و فقط سفید بود دیوس یک برجستگی یا یک چیز سورپرایز کننده نداشت و بسیار تنگ بود که بعداً همسرشون دیدم مثل شهیدا بود داشتم از عذاب وجدان فحش خوار مادر بودم میدادم درجا بلاک حذفش کردم شمارشم حفظ نبودم ولی بقدری شهوتی بود فکر کنم الان دیگه واقعا همسرش شهید ش ه

  11. عالی نوشتی ولی حس کنم نویسنده مرد باشه چون حالات زنانه رو نمی دونه مثلاً سمیه پریودی کون میده

  12. درود عالی نوشتی.دقیق با جزییات…مهم نیست که تخیلی باشه یا واقعی…مهم خوب توضیح داری حس درونت . فقط ی سوتی دادی نهار تو ماه رمضان.که روزه بودی… موفق باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید