حالا ابر قهرمان مارو در اوج اسمانها داشته باشین بیاین یکمی در زمان به عقب برگردیم سال سوم دبیرستان که بودم نزدیکای مدرسه ما یه دبیرستان دخترونه باز شد که دوستان اسمشو کُسقُلا گذاشته بودن بعد از اینکه خبر افتتاح اون مدرسه پخش شد هر روز ساعت چهار که زنگ تعطیلی مدرسه می خورد قبل از اینکه معلم بگه میتونید برید دوستان به سمت در کلاس حمله میکردن پله ها رو چهارتا یکی پایین میومدن و از حیاط دوان دوان عبور میکردن تا قبل از اینکه دخترا برن خونه خودشونو به اونجا برسونن دخترایی که اینکاره نبودن میرفتن اونایی که مثل ما کرم داشتن صبر میکردن تا بچه های مدرسه ما برسن. مدرسه ما یه سرایدار سیگاری بی خاصیت داشت که به هیچ دردی نمیخورد نه هرگز دیدم نظافت کنه نه هیچ کار دیگه ای فقط سیگار به لب دم در می نشست چندباری بچه ها موقع دویدن این بدبختو هل داده بودن که خورده بود زمین عین این کارتونا که یه قبیله سرخپوست دوان دوان از جایی رد میشن اول یه ابر خاک تو هواست بعد که ابر محو میشه میبینی یه نفر زیر دستو پا مونده کل قبیله از روش رد شدن. این بد بختم دوبار زیر دستو پا موند و دویست نفر از روش رد شدن بار دوم مدیر با اینکه بسیار مودب و اقا بود سر صبحگاه عر زد که مگه اینجا سیخ داغ تو کونتون میکنن که اینجوری فرار میکنید؟؟ سرایدار بدبختو له کردین خوب مثل ادم برین بیرون!! تا اینکه یکی از انتن ها امار داد و مدیر فهمید داستان چیه!! برای همین دستور داد از امروز بعد از تعطیلی مدرسه باید نیم ساعت تو حیاط بمونید و فقط ادمهایی که پدرمادرشون میان دنبالشون حق رفتن دارن چون دخترها هم ساعت چهار تعطیل میشدن و یکربع تا مدرسشون فاصله بود مدیر میخواست ما چهاروچهلو پنج دقیقه برسیم در مدرسشون که اونها رفته باشن چند وقت بعد هم نیم ساعت به وقت نماز و ناهار ظهر اضافه کرد و رسما ساعت تعطیلی مدرسه رو کرد چهارو نیم. یه پارکی بود تو محله که دخترهای کرمو و پسرهای کرموتر یعنی همکلاسیهای من بدون اینکه خجالت بکشن هر روز بعد از مدرسه میرفتن اونجا برا مخ زنی. در جواب اون دسته از خوانندگان عزیزم که الان میگن خوب فلان فلان شده خودتم که هر روز اونجا بودی باید عرض کنم اینجای فیلم شما باید باور کنید که من فقط یه بچه خجالتی بودم(البته هنوزم هستما!!) که از رفتن اون به پارک هدفی بجز ارشاد و هدایت دیگران به راه راست نداشت وگرنه دیگه از کسشعر خبری نیست!!! تو اون پارک سوای دخترای کرمو که ما پسرای بیگناهو از راه به در میکردن یه جاکش حدود پنجاه ساله ای هم بود که همیشه لباس پاگون دار بنفش میپوشید با شلوار سرمه ای. سوت داشت و مرتبا به همه گیر می داد و میگفت که مسئول پارکه و خلاصه تا میدید چهارتا پسر دختر کنارهم نشستن میومد دادو بیداد میکرد و خوشیشون رو زهرمارشون میکرد. چند بار به بچه ها گفتم این که قدرتی نداره مثلا چه غلطی می خواد بکنه بندازتمون تو زندان پارک؟ یا از نمره انضباطمون کم کنه ؟ موبایل نداره که به پلیس زنگ بزنه اگر بزنه هم اونا نمیان.بیاین دفعه بعد که زر زد جلوش وایسیم فوقش میاد جلو پنج شیش نفری میگیریم مثل خر میزنمیمش دیگه مزاحم نمیشه همه میگفتن باشه اما تا یارو میومد اقا ببخشین اقا ببخشین میکردن. دوتا برادر دوقلو هم بودن تو کلاس ما که فامیلیشون نمیدونم چی چی روشن بود که همه بهشون می گفتن مونگل های کون روشن. یه روزکون روشنا تو پارک بودن که یه مرد کت شلواری میاد به نگهبانه میگه شما کی هستین اینم میگه من مسئول اینجام یارو میگه من بازرس شهرداریم ما همچین پرسنلی اینجا نداریم کارت شناساییتون؟ خلاصه اخرش معلوم میشه یارو هیچ کاره است یه بازنشسته مادرجنده که عقده قدرت داره میاد پارک بچه ها رو میترسونه. من چند بار دیگه هم از اینجور ادمها دیدم از جمله یکبار که با مردم ازاران نامدار رفته بودیم کوه در نیمه راه دیدیم که یه مرد میانسال کچل با پیرهن سفید یقه بسته و شلوار نظامی خاکی رنگ و پوتین به دوتا پسر گیر داده کوله پشتیتو باز کن پسره هی میگفت چرا؟ یارو داد میزد بهت میگم باز کن!! یهو یه جوون عینکی اومد جلو گفت اقا شما چیکاره ای؟ یارو داد زد به شما ها ربطی نداره من چیکارم عینکیه گفت کارت شناسایی؟؟ حکم قضایی؟؟ همه جمع شده بودن دوره اش کردن همه میگفتن مسئولی؟ کارتتو نشون بده!! یارو یکم ساکت موند بعد سرشو پایین انداخت رفت طرف هیچکاره بود فقط یه مریض بود که عقده قدرت داشت همه کشورای جهان دو تا نیروی مسلح دارن پلیس برای حفظ امنیت داخلی ارتش برای حفظ امنیت مرزها فقط ایران کیری ماست که هر تاپاله ای یه شلوار سربازی از میدون گمرک می خره میکشه به کونش میوفته به جون زنو بچه مردم همه هم از ترس اینکه طرف یه کاره ای باشه چیزی نمیگن. بعد از اینکه قضیه مسئول پارک لو رفت چند بار اومد گیر بده همه گفتن که میدونن کاره ای نیست اونم دیگه مثل سابق اویزون نمیشد اما همچنان قدم میزد و به دخترهای تازه وارد که جریانو نمی دونستن گیر میداد من واقعا عصبانی بودم که چرا کسی از این انتقام نمیگیره تا اینکه یه روز دیدم جلوی حوض پارک وایساده و سیگار به دهن زل زده به اب. به دیوارچین که خونش سر راه پارک بود کیفشو گذاشته بود و با موتور اومده بود گفتم کیف منو بگیر برو اون سر پارک وایسا موتور هم روشن باشه تا من اومدم فرار کنیم اینم رفت. با قدمهای اهسته رفتم پشت سرش چند متر اخرو پامرغی رو رفتم در حالی که کف دستم رو به بالا بود دستامو گرفتم زیر لپ های کونش یهو جهشی از جام پاشدم و در عین پاشدن پرتش کردم تو حوض اب!! قبل از اینکه بدنش به اب برسه من فرار رو شروع کرده بودم حساب کنید تو سرمای سگ لرزه زمستون بندازنت تو حوض اب یخ!! تا سر پارک دویدم به نزدیکی دیوارچین که رسیدم نامرد کیف منو انداخت جلو پام و با موتور فرار کرد فرصت بحث کردن نبود کیفمو برداشتم به پشت سرم نگاه کردم یارو داشت در حالی که همه به ریشش می خندیدن با بدبختی خودشو از اب میکشید بیرون منم مثل یک مرد فرار کردم!! این برای یارو شروع یک پایان بود دیگه از اون به بعد هر وقت زر میزد و اویزون دخترای جدید میشد همه به اسم نجات دادن دخترا اما عملا برا مخ زنی حالشو میگرفتن چند باری هلش دادن حتی یکبارم کتک خورده بود و خلاصه بساطش جمع شد اما من همیشه حس میکردم به اندازه کافی حالشو نگرفتم تا اینکه چند ماه پیش یه روز تو خیابون دیدمش مرتیکه کیری رو. خیلی پیر ترشده بود اما با اولین نگاه شناختمش نون دستش بود دنبالش رفتم و دیدم به در یک خونه قدیمی دو طبقه کلید انداخت رفت تو اسم کوچه و شماره پلاک رو برای مردم ازاری اینترنتی حفظ کردم اما یه جای دیگه به دردم خورد!! دوستان در نزدیکی خونه ما یک ارایشگاه عروس بود که من زمان مدرسه هر روز از جلوش رد میشدم و می دیدم دخترهایی که برای بردن عروس اومده بودن و طبیعتا ماشین داشتن(عروسو که پیاده نمیبرن) جلوی در وایسادن هر ماشینی که موقع رد شدن اونا رو میدید توقف میکرد براشون بوق میزد و سعی میکرد بلندشون کنه تا حدی که دخترا فحش میدادن و میگفتن گمشید که راننده ها هم وقتی تیرشون به سنگ میخورد چند تا فحش سنگین از روی کون سوزی میدادن و میرفتن . اما وقتی من بدبخت ظهر اربعین خسته و عصبی درحالی که از بیخوابی چشمام میسوخت و واقعا نیاز به رسوندن داشتم و حاضر بودم بابتش کرایه هم پرداخت کنم برای ماشین ها دست بلند میکردم حتی یک نفرم برام نگه نداشت. ولی همین ادمها موقع برگشتن وقتی یک ظرف سفید غذا دستم دیدن به امید مفت خوری اونم قیمه مزخرف نذری انچنان ترمز میزدن که اسفالت سوراخ میشد!! در این رابطه جوکهایی هم هست که شاید شنیده باشید مثلا یارو کاندوم تو کون دوست دخترش گیر میکنه میبرتش دکتر. دکتره میگه خیلی عمیق فرو رفته داخل کار من نیست پسره میپرسه چیکار کنیم پس؟ دکتره میگه ببرش یه پرس از این غذاهایی که هیئت ها میدن بهش بده بخوره قول میدم اینقدر برینه که تمام کاندومایی که تو عمرش تو کونش گیر کرده یکجا بیاد بیرون!! یا جوک دیگه ای که جناب سینا ولی اله تو برنامه اش تعریف کرد تو قطب شمال جسد یه ایرانی رو پیدا میکنن گوشیش تو مشتش بوده برش میدارن میبینن توش نوشته ما که مردیم ولی بر پدرش لعنت اونی که گفت اینجا نذری میدن!!!
خلاصه عصر روز اربعین از در خونه اومدم بیرون اول رفتم خونه یکی از همسایه ها که همیشه روز اربعین نذری میده در خونشون باز بود داشتن دیگ میشستن صداش کردم گفتم پنج تا ظرف بده گفت اولا غذا تموم شده دوما اون موقع هم که بود یکی و دو تا بیشتر نمیدادیم چه خبرته پنج تا!! گفتم کونی غذا نمیخوام پنج تاظرف بده این متاسفانه همکلاسیه دوره دبیرستان بوده و از قدیم منو میشناسه سرشو تکون داد با لحن پر از سرزنشی گفت باز چه کونی میخوای بدی؟؟ گفتم با بکنت درست حرف بزن چاقال! زر نزن فقط ظرفا رو بده!! ظرفا رو گرفتم با ماژیک ابی روی دیواره کناری ظرف نوشتم چلو کباب!! ظرفها رو گذاشتم تو یه نایلون کاملا شفاف جوری که قسمتی که روش نوشته کباب به سمت بیرون باشه نه به سمت بدن من. کیسه رو گرفتم دستم راه افتادم تو خیابون دقیقا تمام مسیر ظهر رو شروع کردم به پیاده رفتن اینبار تمام اون کونیایی که ظهر دست بلند کردم و برام واینساده بودن بدون هیچ تلاشی جلو پام ترمز میکردن حرومزاده ها جوری تیک اف و ترمز میکردن که جیمز باند تو فیلماش اینجوری رانندگی نمیکنه همه میپرسیدن اقا از کجا گرفتی؟؟ رو ظرفها نوشته بود چلو کباب و معلوم بود چیه داستان!! اینجا بود که مرحله دوم نقشه عملی میشد و من ادرس اون خرپیره نگهبان قلابی پارک رو بهشون میدادم میگفتن شلوغه؟ میگفتم نه بابا چون سال دومه نذری میده مردم نمیدونن خلوت خلوته در بسته بود زنگ بزنین باز میکنه هر چندتا بخواین میده!! اقا هرچی ماشین تو خیابون دیدم فرستادم به ادرس اون خر پیره یعنی من اونروز با چهارتا ظرف خالی نزدیک صد تا ماشینو گذاشتم سر کار!! اولش که کارمو شروع کردم یه ماشین قدیمی فیات بود فکر کنم برام ترمز کرد راننده اش یه پسر خیلی هیکلی از این امپولیا که دوربازوش اندازه دور کمر منه بود دوستان چیزی که کمتر کسی میدونه اینه این امپولها به شدت به بیضه ها فشار میاره و بیضه و الت تناسلی رو کوچک میکنه یعنی هیکلت میشه گاو اما از مردی میوفتی که این حقیقت از صدات مشخصه یعنی وقتی حرف میزنن ته صداشون مثل جیغ پیزنهاست. تن صداشون مثل اینه که تخمهای یه پسرو بزاری لای گاز انبر فشار بدی درحالی که داره از شدت درد جیغ میزنه بخواد حرف هم بزنه. با صدای پیرزنیش گفت اقا نذریه؟؟ گفتم اره!! گفت کجا میدن؟؟ ادرس خر پیره رو دادم گفت چند تا میدن؟ گفتم چون سال دومشه کسی نمیدونه هرچند تا بخوای بهت میده درو بسته بود زنگ بزن میاد بازمیکنه!! اقا پسره رفت گفتیم اینم گذاشتیم سرکار! حساب کنید دو ساعتو نیم بعد از اینکه من عملیات رو شروع کردم چهارتا خیابون اونطرفتر این دوباره منو پیدا کرد . داد زد مریضی ادرس اشتباه میدی؟ گفتم یعنی دوران دوشیزگی تموم شد کونه رو به باد دادیم!!! با لحن پدرانه مردم خر کنم پرسیدم چطور برادر؟ گفتم من رفتم اونحا کلی زنگ زدم پیرمرده اومد فقط یه خروار فحشم داد!! گفتم حتما ادرسو اشتباه رفتی حالا مشکلی نداره شما صندوق عقب رو باز کن با لحن عصبانی داد زد یعنی چی؟؟ دستی رو که کیسه غذا رو حمل میکردو بالا اوردم و با لحنی پدرانه و مهربان گفتم شما درو باز کن!! یارو دست کرد از زیر فرمون یه چیزیو کشید صندوق عقب باز شد رفتم اون پشت سه تا ظرف خالی غذا رو گذاشتم تو صندوق عقب درو بستم برگشتم با لحنی که حتی ائمه اونجوری با پیروانشون حرف نمیزدن گفتم : برای تبرک یک قاشق هم کفایت میکنه بقیش برای شما!!! یارو با لحن لاتی خوشحال گفت اقا دمت گرم! دمت گرم! خیلی مردی! خیلی چاکریم! خیلی داداشی!! منم با همون لحن آسمانی گفتم یاعلی بفرمایید!!! اسکل اینقدر امپول مخشو پکونده بود که عقلش نرسید مگه خونه ما کجاست که دوساعتو نیم گذشته من هنوز توراهم!!! هیچی یارو رفت منم حساب کردم برای یک روز به قدرکافی تغییر فرهنگی ایجاد کردم خود سوپرمنو بتمنم دیگه اخر شب یه سطل ماستو دو کیلو پیاز میخریدن میرفتن خونه. تصمیم گرفتم تا کونه رو به باد ندادم دیگه رضایت بدم سروته کردم برگشتم خونه کیسه رو هم بردم تو اطاقم که ظرفا رو بزارم تو همدیگه نگه دارم برای مناسبت های بعدی!! موقع شام رفتم اطاق نشیمن بابا گفت برو غذا ها رو بیار گرم کن گفتم کدوم غذا؟ بابام گفت خودم دیدم دستت همشو میخوای تنها کوفت کنی؟؟ گفتم ظرف خالیه باور نکرد اوردم نشون دادم پرسیدن داستان چیه قضیه رو گفتم بابام داد زد نره خر موهات داره سفید میشه پس کی میخوای دست از اینکارات برداری؟؟ بعد از دادو بیدادهای بابام که دلم خوشه بچه تربیت کردم!! مامان جون بنده هم طبق معمول شست اویزونم کرد که البته داشت تلافی چیز دیگه ای رو در می اورد جهت اطلاعتون اخرین عروسی که رفتیم خانواده عروس یه دختری رو استخدام کرده بودن که تو حیاط خونه ای که عروسی داخلش برگزار میشد روی یک تخت چوبی نشسته بود برای همه با حنا تاتو میزد پسرو دختر براش صف کشیده بودن. من نشستم گفت چی بزنم گفتم یه جمله برام بنویس که خیلی خوش خط رو بازوم برام نوشت. اخر شب مامان پرسید چی تاتو زدی؟ گفتم اسم شما رو!! خوشحال شد استینمو زد بالا دید نوشتم سلطان غر مادر!!! دوستان با وجود اینکه ماهها از اون جریان گذشته اما هنوز حرص مامان نخوابیده و از هر فرصتی برای کندن پوست من بابت اون قضیه استفاده میکنه!! خلاصه دیدم زندگیم دیگه خیلی تکراری و خسته کننده شده فهمیدم وقت اون رسیده که یه تغییر جدید و یک تنوع حسابی تو همه چیز به وجود بیارم!!
نوشته: شاه ایکس
24 پاسخ به “شاه ایکس در بلوغ یک مردم آزار (۲)”
شاه ایکس جان… خیلی دیوثی… خیلی. حد و مرز نداره!
هوووووووووراااااااا یبار زود رسیدموااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااا عالی بود وایییییییی خدا فقط اون امپولیه خخخخخخخخ
مستر سیاوش گرامی من هیچ پیامی از شما دریافت نکردم.جناب کیربن ادم یه وقت بزار بشینیم در مورد مفهوم تعریف کردن با هم حرف بزنیم!!!هانی جان نظر لطفتونه خجالتم میدین!!
لایک چهارم حلالت
لایک هشتم ولی یه ایراداون پسره تو ماشینو باید میزدیش اه
همینه دیگه… پسری که دیوث نباشه کیونیه!
نور مایند جان اون پسر تو ماشین یه گونه خاصه که علاوه بر دیوث بودن کیونی هم هست. پیرو صحبت های شاه ایکس عرض میکنم، اینا علاوه بر سربازی تو دبیرستانم بر سر کیونشون دعواس!
وای ترکیدم نصف شبی خیلی شاهی عشقی اصلامنم با نظرت راجب نظری موافقم بیا یه کمین مردم آزاری به روش شاه ایکس بزنیمماهی رو هروقت از آب بگیری خفه میشه وای عالی بودی اصلا نابود کردی لایک داری
لایک ۱۱شاه ایکس خان مثل همیشه عالی بود.خیلی خوبه که داری فرهنگسازی با چاشنی مردم آزاری میکنی؛ اینجوری ماندگاریش بیشترهامیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و مردم آزاری هات برقرار باشه تا حالا حالا ها برامون بنویسی
کیر ابن آدم دادا حرفت متینه ها ولی باید میکردشمورد دوم نور مایند ظاهر قضیسسکسیروام
به قول حسین خیلی دیوثی و دیگر هیچ ?
شاه ایکس جان گلم .،عزیزم.خوندن خاطراتت یه لذت خاصی بهم میده . ادامه بده لطفا ممنونم .خوشحالم که هستی و مینویسی .لایک تقدیمت شیطون دوس داشتنی . ?
نخونده دیس دادم…
شاه ایکس جان،عااااااااالی!مثل همیشه بسیار خوب و روان و شوخی ها به جا و شیرین.بازهم منتظره ارشاد این مردم توسط شما هستیم داداش گلم.
شاه x عزیز خاطره های خییلی باحالی داریو به جرات میگم فکر نمی کردم از من مردم آزار تر وجود داشته باشه ک فهمیدم فعلا باید شاگردی کنم و از تجربیات شما استفاده کنماما ی نکته قابل تامل داخل داستان هات اینه ک پرش داخلشون زیادهو یکم گیج کننده استمثل یکی از فیلم های دیکاپریو ک داخل خوابش ی خواب دیگه رو شروع می کردو لطفا سعی کن کمتر بین خاطره هات فاصله بذاری ک مجبور نشیم از اول بخونیمشون تا ماجرا یادمون بیادمثل غروب مردم ازارانخیلی وقته ک قسمت دومش نیومده
عالی بودراستی دیوث خوردنیه؟؟؟؟
سحر قلم طنازت خواننده رو با خودش میبره تا کوچه پس کوچه های نوجوانی و خاطره های کم وبیش مشابهی رو واسش زنده میکنه،خاطراتی که شاید اگر نبود قلم شوخ و شنگت هرگز مجالی برای به یاد امدن و نشاندن لبخندی بر لب ها پیدا نمیکردند
واقعا تو این روزهای بی خاصیت تکراری، خوندن داستانهای تو باعث شادی روح باشندگان و درگذشتگان میشه. طنز قلمت ذاتیه و اصلا نیازی به ساختن طنز بصورت مصنوعی نداری. بازهم ممنون که می نویسی.
داستانات حرف نداره فقط یه سوال واقعا این مردم آزاری ها رو امتحان کردی یا همش تخیله
این قسمت قبلیش نیم قرن پیش نبود؟! فکر کردم افتادی تو لیست تحریمها دیگه نمیتونی بنویسی. به نظر میاد تازگیها زیاد سکس داری که داستان مردم آزاری نمینویسی!
خیلی خوب بود . مرسی شاه ایکس
این قسمت چیجوری از دستم دررفته بود نمیدونم…!؟الان خوندم کلی ام لذت بردم…باتوجه به نکات فرهنگی که تو داستانات هست لذت خوندن کارات واسم چندبرابره…عشقی
قسمت سوم چرا موجود نیست!؟
🤣🤣🤣🤣🤣