داستان من و زن شوهردار لوند (۳)

-تو با تهمینه سکس کردی؟
تازه چشمام گرم شده بود که با این سوال زهرا بیدار شدم. دیدم همونجوری روی شکم خوابیده و آبم هنوز روی کمرشه. سرش هم به اون سمت بود و به من نگاه نمیکرد.
بدون اینکه تلاشی برای بلند شدن کنم، بهش گفتم : چطور مگه؟
زهرا که انگار بی اراده این سوالو پرسیده بود و جوابی نمیخواست گفت: میشه کمرمو با دستمال مرطوب تمیز کنی؟ باید برم. دیرم شده
دوست نداشتم بلند شدم. ولی باید این دخترو راهیش میکردم. از تو کشو یه دستمال مرطوب و یه دستمال کاغذی هم از روی میز کنار تخت برداشتم و کمرش رو تمیز کردم. خواستنی بود. حتی بعد از فروکش کردن هیجان اولیه سکس ممنوعه ای که داشتیم.
بی اراده خم شدم و بالای کمرش، بین دو کتفش رو بوسیدم. بعد سرم رو به سمت صورتش که بین دستاش مخفی شده بود بردم و لپشو ماچ کردم.

برگشت و با نگاه معصومانه ای بهم خیره شد. آخ که این دختر چقدر کارشو بلده و چقدر میتونه خواستنی باشه.

زهرا بعد از چند لحظه از روی تخت پاشد و درحالی که داشت لباساشو میپوشید و بدون اینکه دیگه نگام کنه گفت:

-نمیدونم چی شد. نمیخواستم خیانت کنم.
بلند شدم و از پشت بغلش کردم و برش گردوندم تا روبروم باشه. ولی تا چشمای خیسش رو دیدم، فهمیدم که داستان خیلی جدیه

-ما چکار کردیم؟ من خودمو میکشمم. دیگه نمیتونم تو صورت ممد نگاه کنم. الان فکر میکنه زنش خسته و کوفته میاد خونه و داره برام شام اماده میکنه. نمیدونه من اینجا با دوستش خوابیدم

نمیدونستم چی بگم یا چکار کنم. راستش خودمم همچین حسی داشتم. ولی چکار میتونستم بکنم. چیزی که نباید، اتفاق افتاده بود

تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که تو سکوت بغلش کنم و بذارم یکم گریه کنه و تخلیه شه.
هیچکدوم حرفی برای زدن نداشتیم. لذت سکس یهویمون جای خودش رو به عذاب وجدان داده بود.
زهرا چند دقیقه تو بغلم بود. کم کم آروم شده بود و دیگه گریه نمیکرد. حرفی هم نمیزد. اینقدر سکوت بود که صدای نفس کشیدنش رو کامل میشنیدم و ناخوداگاه داشتم نفس کشیدنم رو با زهرا هماهنگ میکردم.

اما چیز دیگه ای که داشت اتفاق می افتاد تماس سینه هاش با بدنم بود. سینه های سربالا و سفت زهرا کاملا بهم چسبیده بود و زهرا هم منو محکم بغل کرده بود.

تغییر جوی که داشت اتفاق افتاد، حس خوبی بهم میداد. اون حالت غم و اندوه رو دوست نداشتم. دلم دوپامین میخواست و زهرا هم انگار تصمیم داشت بازم بهم بده. زهرا فقط شورتش رو پوشیده بود و من هنوز لخت بودم. محکم همو بغل کرده بودیم و کیرم داشت راه خودش رو به لای پاهای زهرا پیدا میکرد.
یکم خودش رو جابجا کرد و همزمان بدون اینکه خیلی تکون بخورم و پوزیشنم رو تغییر بدم، کیرم رو به لای پای زهرا هدایت کردم. سرش رو آورد بالا و نگام کرد. نگاهی خمار و معصومانه، که انگار داشت بهم میگفت :”جلوتو نمیگیرم. اگه دوست داری بازم منو بکن. “

شورتشو کشیدم پایین و دستامو از پشت بردم و از پایین کون زهرا و بین پاهاش گرفتم و بلندش کردم و تکیه اش دادم به دیوار. اسکینی نبود، ولی وزن زیادی نداشت و سختم نبود. همزمان پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو روی شونم رها کرد. منم با دستم کیرم رو به سمت کصش هدایت کردم و کردم تو کصش .
کصش خیس بود و زهرا اینبار از همون اول شروع به ناله کردن کرد.

-ایییییی آههههههه. بکن منو. یهویی منو بکن. کصم خیلی خیسه برات. کصمو خیلی خیس کردی پسر

بدون اینکه جوابی بهش بدم فقط داشتم تلمبه میزدم.

-آهههه تهمینه رو همینجا کردیش؟ اینجا فقط منو باید بکنی. هر موقع خواستی بهت میدم. هر روز بهت میدم. آیییی آههههههه

اینا رو میگفت تا منو بیشتر حشری کنه. بعد از چند دقیقه اوردمش پایین و همونطور که ایستاده بود برش گردوندم و به دیوار تکیش دادم و اینبار از پشت قصد کردنش رو داشتم. چون قدش کوتاه تر بود مجبور بودم روی زانوم کمی خم بشم. ولی مشکلی نبود. داشتم کص زن لوندی رو میکردم که میدونم آرزوی خیلیا بوده.

بالاخره کیرم راه خودش رو پیدا کرد و از بین حجم کون گرد و رونهای خوش فرمش وارد حفره کصش شد.

زهرا آه بلندی کشید: وااااایییییی مامانی. پارم کردی پسر. کیرت چقدر داغه. ببین چه خیسم کردی

در حالی که دستام رو از پشت روی شونه های زهرا گذاشته بودم داشتم تو کصش تلمبه میزدم. راستش حرف زدن زهرا نه تنها کمکی به ارضا شدنم نمیکرد، بلکه دوست داشتم موقع دادن ساکت باشه و بذاره تمرکز کنم!
داشتم خسته میشدم. اما به اومدن حتی نزدیک هم نبودم. دستامو بردم روی سینه هاش رو اونا رو تو مشتم گرفتم تا شاید مالیدن سینه های بی نظیر و سفتش، باعث شه کیرم همچنان راست بمونه

بعد از یکی دو دقیقه، پاهام خسته شد و زهرا رو بردم رو تخت و به کمر خوابوندمش. همزمان روش خوابیدم و درحالی که کیرم رو به لای پاش و توی کصش میفرستادم، سینه هاش رو به دندون گرفتم. سختم بود، هر دوتاش رو نمیشد همزمان انجام داد. تصمیم گرفتم در حالی که میکنمش، سینه هاشو و نوکشونو محکم بمالم. چشمای زهرا داشت میرفت.

بهم گفت: اخخخخ چرا نمیای تو؟ بذار من بیام رو. دارم جر میخورم

اینبار من خوابیدم و زهرا مثل دفعه قبل رفت تو پوزیشنی که میدونست ارضاش میکنه.جوری کصش رو به کیرم میکوبید که احساس کردم الانه که کیرم بشکنه. آبی که از کصش روون شده بود باعث میشد برخورد کصش به اطرف کیرم صدا بده. یهو زهرا شروع کرد به لرزیدن

-واااای وااای دارم میامممممم. منو آوردی تو. اخخخخ، شدممم

زهرا بی حال خودش رو ول داد تو بغلم. چشماشو بسته بود. با این حال هنوز میتونستم نبض زدن کصش رو حس کنم.

من هیچوقت قرص و اسپری استفاده نمیکنم. گاهی خیلی سریع میام و گاهی هم اصلا نمیام. ارضا شدن، حداقل تو مردها خیلی به شرایط روانیشون ربط داره. حداقل من اینطور فکر میکنم. کردن یه کص تازه، یه سکس یهویی و بدون برنامه و تصادفی، با زنی که فکرشو هم نمیکنی، باید باعث بشه زود ارضا بشی. ولی اینبار فرق داشت. زهرا دوبار ارضا شده بود و من اینبار نزدیکش هم نبودم. حتی بعد از ارضا شدن زهرا، کیرم داشت تو کصش شل میشد.

دیگه ادامه ندادم. زهرا رو کنارم خوابوندم و شروع کردم به بوسیدن لب و صورتش و قوربون صدقه رفتنش.
همزمان هم داشتم اروم با دستم بدنش رو نوازش میکردم.

تو نمیخای بیای؟
نه، یبار اومدم دیگه. کمرم خالیه‌!

زهرا چیزی نگفت و بجاش منو بوسید.

خیلی خوب ارضا شدم. یادم نمیاد تا حالا تو یه روز دوبار، اونم اینطوری ارضا شده باشم

بعد اومد تو بغلم و بهم گفت :

خیلی دوستت دارم.


شب شده بود. تنها بودم و داشتم به روز بی نظیرم فکر میکردم. مدتها بود سکس نکرده بودم. همیشه دلم سکس اینجوری میخاست. پر از ریسک، پر از بی برنامگی و هیجان.

یهو یاد تهمینه افتادم. گوشیم رو برداشتم که بهش پیام بده. دیدم یه پیام ازش دارم

هر اتفاقی که امروز افتاد رو فراموش کن. یه اشتباهی کردم که داشت زندگیمو نابود میکرد. لطفا به حرمت دوستیمون، دیگه در مورد اتفاق امروز حرفی بهم نزن. شبت بخیر

پیامش رو خوندم و تصمیم گرفتم بهش جواب ندم. شاخ شده بودم! شاید دلیلش این بود که براش یه جایگزین داشتم. البته ته ته ذهنم از تغییر موود ناگهانی زهرا و رفتارهای قبلیش میترسیدم.راستش زهرا اصلا آدم نرمالی نبود. خودمم نبودما!ولی میدونستم زهرا با ممد شوهرش خیلی مشکل داره. ممد پسر بدی نبود. ولی زهرا خیلی تو جمع و جلوی دوستان بهش میرید. ممد هم فقط میخندید. حسم بهم میگفت که ممد احتمالا خشمش رو جای دیگه ای، دور از چشم ما سر زهرا خالی میکنه.
البته دورادور شنیده بودم که ممد زهرا رو کتک میزنه ولی زهرا هیچوقت نخواسته که به پلیس گزارش بده

از اونطرف تهمینه درسته که یکم خنگ بود، ولی به نظرم کمی منطقی تر از زهرا بود و شاید برای دوستی بلند مدت بیشتر میشد روش حساب کرد. نمیدونم، این فکرا داشت بدجوری هیجان امروز رو کوفتم میکرد.

رفتم و یه دوش گرفتم و تصمیم گرفتم برای شام برم بیرون. جمعه بود و هیچی تو خونه نداشتم که شام درست کنم. فردا و پس فردا هم تعطیل بود. یهو یادم افتاد ما هر هفته خونه یکی از بچه ها جمع میشدیم و بازی میکردیم. نمیدونستم اینهفته کی میخاد دعوت کنه. هفته پیش خونه زهرا اینا بودیم و هفته قبلش هم خونه من. قبل اون هم تهمینه و علی دعوت کرده بودند. البته فقط ما ۵ نفر نبودیم. ۱ زوج و یه مجرد دیگه هم بینمون بود.

خسرو و سوین زوجی میانسالی بودن که تازه با ویزای توریستی اومده بودن و قصد داشتن بمونن. بچه پولدار بودن. الناز هم یه دانشجوی دکترا بود که ارشدش رو تو کانادا خونده بود و داشت phd میخوند.

بچه ها از اون اولش سعی داشتن من و الناز رو بهم بچسبونن. ولی نه من واقعا از الناز خوشم میومد نه الناز با من حال میکرد. رابطمون در حد دیدار هفتگی بود و هیچ ارتباط دیگه ای بینمون نبود.

تو همین فکرا بودم که خسرو زنگ زد و برای فردا شام و بازی دعوتمون کرد.

از خسرو و سوین براتون بگم. سوین یه زن حدودا ۴۰ ساله معمولی از نظر ظاهر، پولدار بی اصل و نسب به معنای واقعی (پدرش با تغییر کاربری و فروش صدها یا نمیدونم هزاران هکتار زمین کشاورزی تو شهرستان اونم با کمک بابای خسرو که معاون یه جای خیلی مهمه) تونسته بود تو کلی ملک و املاک تو شهرای مختلف بخره.

فردا ظهر وقتی از خواب بیدار شدم، تصور دیدن زهرا و تهمینه تو یه جمع آشنا، اونم بعد از اتفاقات دیروز یه جوریم میکرد. خدا خدا میکردم تهمینه و علی بیان و بهانه نیارن. گوشیمو چک کردم و دیدم هیچ پیامی ندارم.

پیام تهمینه رو هم هنوز جواب نداده بودم. قصد جواب دادن هم نداشتم. میخواستم ببینمش و رفتارش رو بسنجم. البته عمرا اگه میذاشتم تهمینه از دستم در بره. اون تا توی اتاق خوابم اومده بود و دستم به کص خیسش رسیده بود. پس بازم باید این اتفاق می افتاد.

عصری بعد از اماده شدن و با خرید یه گلدون کوچیک و یه مارتینی رز، رفتم به سمت خونه خسرو و سوین. وارد خونه خسرو اینا که شدم هنوز کسی نیومده بود. خسرو و سوین به استقبالم اومدن و با تعارف های اولیه ایرانی که چرا زحمت کشیدی و این حرفا، نشستم روی مبل.

خسرو و سوین تو اشپزخونه داشتند مقدمات سینی مزه و شام که احتمالا طبق معمول دور همی ها یا اولویه بود یا بندری یا یه فینگر فوت بی دردسر دیگه رو اماده میکردند.

بچه ها کمک نمیخاین؟
نه بابا چه کمکی؟ سوین خانوم ببین چی درست کرده. به به.سالاد ماکارونی
دستش درد نکنه. سوین جون دستت درد نکنه
سوین: خواهش میکنم بابا. کاری نکردم که

داشتم با خودم فکر میکردم که با دستپخت افتضاح سوین، غذاش یا نمک نداره یا سفته یا شوره.

خسرو عادت داشت بی اندازه از سوین تعریف کنه. یادمه یبار اون اوایل یه غذای برنجی درست کرده بود و برنج رو تا مرز سوختن پیش برده بود. ۴ تا ادم گنده داشتیم بالای سر قابلمه تصمیم میگرفتیم که چطور برنجو نجاتش بدیمم. اخر سر سوین خانوم یه استکان روغن مایع توی برنج خالی کرد! فقط خسرو تونست اون برنج رو بخوره!

اولین مهمون الناز بود که چند دقیقه بعد از من رسید. خیلی معمولی دست دادیم و بعد از نشستن یهو خسرو رو کرد به من و گفت: تو کی میخای سروسامون بگیری؟ دیر میشه ها. یه کاری بکن پسر

سوین: چیکارش داری خسرو؟ اینی که من میبینم عمرا مجرد باشه. حتما یکی رو داره که رو نمیکنه. قشنگ شیطنت رو تو چشماش میبینم. حتما دو سه تا دوست دختر داره. فقط به ماها نمیگه.

تا اومدم جوابشو بدم زنگ زدن و زهرا اینا هم رسیدن.
جواب دادن به سوین رو موکول کردم به بعد از خوش امدگویی به زنی که دیروز باهاش سکس کردم و شوهرش!
زهرا قشنگ سرحال بود. انگار نه انگار که دیروز اون حرفا رو در مورد عذاب وجدان بهم زده بود. جوری سرحال بود که سوین و الناز هم بهش گفتن چی شده که تو انقدر خوشحالی!

زهرا در حالی که از گوشه چشمش منو نگاه میکرد و در حالی که شوهرش هم داشت کنار من روی مبل میشست گفت: یکارایی کردم که نمیتونم بگم!
بعد خندید!
با توجه به سابقه قبلی رفتارای زهرا، همه فکر کردن که منظورش اینه که با ممد سکس داشتن یا یه همچین چیزی. همه بغیر از من

تا اومدم جواب سوین رو بدم دوباره زنگ زدن و اینبار تهمینه و علی اومدن تو.

هیجان داشتم از دیدن تهمینه. بعد از ماجرایی که دیروز پیش اومده بود، دوست داشتم حسش رو از توی صورتش بخونم.

تهمینه اومد و خیلی معمولی ولی نه مثل همیشه با همه خوش و بش کرد. با من ولی، کمی سردتر از بقیه. منم سریع رفتم تو قیافه و سعی کردم اصلا نگاش نکنم. این رفتار “خود چس کردن” من هم غیر ارادیه. من واقعا دوست داشتم تهمینه رو داشته باشم. ولی تا پا پس کشید، منم عقب نشینی کردم.

خسرو یهو انگار که یه موضوع مهمی یادش اومده باشه رو به تهمینه و علی و زهرا و ممد گفت: قبل از اومدن شما داشتیم به ایشون (منو میگفت) یاداوری میکردیم که داره پیر میشه و بهتره از سینگل بودن در بیاد. سوین جان یه نکته ای گفت که به نظرم درسته. گفت که این آقا از پس خودش برمیاد و قطعا چند تا دوست دختر یواشکی داره. بعد هم خندید !

زهر مار. مرتیکه جلف (تو دلم گفتم!)

ممد و علی هم خندیدن. من اما دنبال واکشن تهمینه و بعد زهرا بودم. دوست داشتم بدونم اونا هم تو این بازی مسخره شرکت میکنند یا نه
زهرا رو به من گفت: اها شیطون. کیه دوست دخترت. دیروز هم که گردنت کبود بود بلا.
ممد هم در ادامه گفت: بله خسرو جون، سوین جان راست میگن. منم شاهدم. ایشون دیروز گردنشون کبود بود. یسر رفتیم خونشون و فکر کنم مزاحم کارشون هم شدیم. بعد هم هرهر خندید!

مردک مزلف، حقته که دیروز زنتو کردم! (اینم تو دلم گفتم!)

سریع به تهمینه نگاه کردم که دیدم سرخ شده و سرشون انداخته پایین و حرفی نمیزنه. زهرا اما با چشمانی که شیطنت و شرارت و نفرت ازش میبارید داشت به تهمینه نگاه میکرد و متوجه من نبود که دارم با نگرانی رفتارشو رصد میکنم.

این دختر چقدر خره. چه غلطی کردم واقعا. حتما یه جا سوتی میده. خدایا حالا چطوری تو چشمای اینا نگاه کنم.
آبروم رو میبرن. دیگه همه جا منو به هول و هرزه بودن میشناسن که به زنهای رفقای خودش هم رحم نمیکنه.

تهمینه رفت تو اشپزخونه که با سوین سرشو گرم کنه و تو جمع نباشه.
جو بدی بود. به طور معمول تو جواب دادن به این کسشرا نمی مونم. ولی انبار فرق داشت. میترسیدم ناخوداگاه تو جواب یکیشون، سوتی بدم

از دست زهرا خیلی عصبانی شده بودم. اصلا ثبات شخصیتی نداشت. خیلی اشتباه کردم که تا این حد باهاش وارد رابطه شدم. اختیارم رو دادم دست کیرم و حالا باید نگران اتفاقات بعدش باشم. تصمیم گرفتم با زهرا سرسنگین باشم تا بفهمه از رفتارش ناراحتم.

معمولا تو دورهمی ها بازی میکنیم. یا مافیا یا هفت خبیت و Uno یا پانتومیم. ولی اونشب واقعا حس بازی کردن نداشتم. بچه ها داشتن تو پذیرایی در مورد اینکه چی بازی کنیم حرف میزدن و من ساکت بودم. یهو با صدای سوین به خودم اومدم:

یه دقیقه میای اینجا کمک کنی این ظرفا رو بیارم پایین؟

رفتم تو اشپزخونه و در حالی که به بچه ها دید داشتیم سوین اروم گفت:

چی شده؟ چرا ساکتی؟
هیچی نشده
چرا یه چیزی شده. اولش خوب بودی که. یهو تا بچه ها اومدن رفتی تو خودت
نه بابا. اشتباه میکنی
از حرفی که زدم ناراحت شدی؟ ببخشید
نه عزیزم. فقط جمعمون رو دوست دارم و نمیخام چیزی پیش بیاد که شماها رو از دست بدم.
بعد آروم ادامه دادم:
اما این زهرا و ممد آدمو شرمنده میکنن. به اینا چه که من دیروز چکار میکردم
سوین یه لبخندی زد و گفت:
خب راست میگن دیگه! دستشو بگیر بیارش تو جمع!
عمرا!
خب حداقل بگو کیه؟ ما میشناسیمش؟

“سوین ! سوین! داری قلقلکم میدی که بگما”

شاید بشناسی!
آوووه! پس میشناسیمش. خب کیه . بگو دیگه

اینا رو آروم میگفت. زهرا هم گاهی یه نگاهی تو اشپزخونه مینداخت و سعی میکرد باهام چشم تو چشم بشه. چیزی که من نمیخواستم.

نمیگم سوین جان. مگر اینکه مستم کنید و از زیر زبونم حرف بکشید
که اینطور

بعد رو کرد به جمع و با صدای بلند گفت:

بچه ها توجه! امشب ایشون (منو میگفت!) رو قراره مستش کنیم و از زیر زبونش حرف بکشیم تا اسم دوست دخترشو که انگار غریبه هم نیست رو بهمون بگه. هفته بعد هم دستشو میگیره و میاره تو جمع!

همه هورا کشیدن جز تهمینه و من

خدایا این چه لاس نامرغوبی بود که من میخاستم با سوین بزنم اخه. خاک بر سرت کنن پسر هول.
حالا چکار کنم. الان تهمینه یا زهرا فکر میکنند که دارم درباره اونها با سوین حرف میزنم

یه تصمیمی گرفتم. رو کردم به سوین و با صدایی آروم ولی مصمم گفتم:

سوین جان اگه میخای دوستیمون سرجاش باشه دیگه این بحثو پیش نکش.
پس به خودم بگو یواشکی. من رازدارم. بخدا دارم از فضولی میمیرم.
باشه بعدا بهت میگم

به بچه ها گفتم که من حس بازی ندارم امشب.
اکثرا با شوخی و جدی گفتن گوه نخورم و شبو خراب نکنم!
تهمینه تو دلش غوغا بود. نمیدونست چه خبره. من چمه یا بعد رفتنش چه اتفاقی افتاده. یا اینکه چرا به پیامش جواب ندادم و تحویلش نمیگیرم. مرتب زیر چشمی منو میپایید.

زهرا هم بعد از اینکه باهاش سرسنگین شدم سعی کرد با مسخره بازی بیشتر خودشو تو جمع شاد نشون بده.

بعد از شام نوبت بازی شد. قرار شد مافیا بازی کنیم و منم بشم خدا. یه مافیا با سناریوی من درآوردی که ۲ تا مافیا داره و ۵ تا شهر.

تو بازی عمدا تهمینه و زهرا رو مستقیما مخاطب قرار نمیدادم و اسمشون رو نمیگفتم. جوری شد که شب دوم زهرا که شهر بود رو زدن و شب سوم، وقتی فقط من و زهرا چشمامون باز بود، زهرا نزدیکم شد و وقتی هنوز چشمها بسته بود به همه گفت:

همه چشماتونو ببندید من یه سوال باید از گاد بپرسم. اهنگم میذارم که کسی صدامو نشنونه.

این اتفاق طبیعی بود تو بازی. مثلا یه سوالی درباره نقش یا اتفاق تو بازی داری و تو شب از خدا میپرسی. اما من میدونستم این چی میخاد

اومد در گوشم گفت:

چرا محلم نمیذاری؟ ناراحتی ازم؟ چکار کردم مگه؟

بعد قیافشو لوس کرد. رو به جمع گفتم: همه چشما بسته باشه تا من نگفتم کسی بیدار نشه
بعد آروم بهش گفتم:

خیلی تابلویی. یکاری بکن که همه بفهمن. خب؟

بعد بازی رو ادامه دادم. تا اخر بازی که نفهمیدم چی شد و چقدر سوتی دادم، زهرا یه گوشه نشسته بود و سرش تو گوشی بود.

یهو نگام به گوشیم افتاد و دیدم کلی پیام از زهرا دارم

-خیلی نامردی. مگه من چی گفتم
-بیخود میکنی باهام قهر میکنی
-من عاشقت شدم کصافت. منو از خودت نرون
-اصلا همتون عین همید. کصافط عوضی هستید
-حالا که به چیزی که میخاستی رسیدی داری منو ایگنور میکنی؟

واقعا این دختر روانی بود. چه بد که دیر فهمیدم و چه خوبه که دیگه ادامه ندم باهاش. زهرا قطعا ابروریزی میکنه.
فقط نگران تهمینه بودم. امروز خیلی مظلوم شده بود. تهمینه بی ادب و پرروی همیشه نبود. اگه میدونست که زهرا رازشو میدونه قطعا دیگه نمیدیدمش.

اونشب به هر بدبختی که بود تموم شد. فرداش هم بدون اتفاق خاصی یا اینکه جوابی به پیام زهرا بدم گذشت.
دودل بودم که زهرا رو بلاکش کنم و این رابطه رو همینجا تمومش کنم. تنها دلیلی که اینکار رو نمیکردم این بود که یاد سکسمون می افتادم، خصوصا سکس اول و هیجان تکرارش رو داشتم. ولی از اون طرف، میدونستم زهرا منو بگا خواهد داد.

بالاخره تصمیمم رو گرفتم و زهرا رو بلاکش کردم. حالا باید تمرکزم رو میذاشتم روی تهمینه. ولی نمیدونستم چطور شروع کنم.

صبح دوشنبه که رفتم سرکار، بعد از کلی سروکله زدن با همکارا و پروژه های کیری شرکت، ده دقیقه وقت خالی گیرم اومد و تصمیم گرفتم به تهمینه زنگ بزنم. دودل بودم که زنگ بزنم یا نه. مطمئن نبودم که جوابم رو بده.
با اینجال دلو به دریا زدم و شمارشو گرفتم. با دومین بوق جواب داد:
سلام
سلام
خوبی تهمینه؟ میخاستم باهات صحبت کنم. وقت داری؟
درباره چی؟
درباره اون روز تو خونه

تهمینه با لحن آروم و کمی نگران و دلخور:

مگه قرار نبود که دیگه دربارش حرف نزنیم. بخدا ابروم در خطره. ندیدی زهرا و ممد چطور درباره اون روز حرف میزدن؟ اگه کوچکترین بویی میبردن که من اونجام میدونی چی میشد؟

“اخ تهمینه خنگ من! اگه میدونستی که زهرا میدونه چه حالی بهت دست میداد!؟”

حالا که نفهمیدن. تو هم خیلی داری شلوغش میکنی. عزیزم، کسی چیزی نفهمیده. من واقعا دوستت دارم تهمینه. نمیتونم اینجوری ببینیمت. دوریتو نمیتونم تحمل کنم!

وقتی اینا رو بهش میگفتم، فرشته روی شونه راستم داشت با پوزخند و تمسخر نگام میکرد!

منم واقعا اون لحظه ای که با هم داشتیم رو دوست دارم. ولی میترسم بخدا
نترس عزیزم. من نمیذارم کسی بویی ببره!
دست خودم نیست. اگه علی میفهمید منو میکشت.
میشه ببینمت؟ امروز
امروز؟ نمیدونم. کجا مثلا؟
بیا خونه.
نه توروخدا. دوباره مهمون ناخونده میاد برات
نه عزیزم. درو باز نمیکنم اینبار. خود جاستین هم زنگ بزنه و پاسپورت به دست دم در وایسته درو باز نمیکنم براش!
نمیدونم. بذار ببینم چ میشه. بهت خبر میدم. ولی اگه بیام فقط حرف میزنیم. کاری نمیکنیم. باشه؟قبول؟
باشه عزیزم. فقط میخام ببینیمت


طرفای عصر یهو دلم برای زهرا تنگ شد. با اینکه میدونستم رابطه باهاش بخاطر رفتارش اشتباهه و ممکنه به قیمت گزافی برام تموم بشه، ولی هر چقدر که از روز مهمونی میگذشت و رفتاراش تو ذهنم کمرنگ تر میشد، بجاش هیجان رابطه ای که باهاش داشتم دوباره داشت خودشو تو دلم جا میداد.

چند بار تصمیم گرفتم که از بلاک درش بیارم. ولی جلوی خودمو گرفتم.

وقتی رسیدم خونه و یکم خونه و خودمو رو مرتب کردم، به تهمینه پیام دادم که کی میرسی؟ منتظرتم
نه پیامم سین شد و نه جوابی ازش گرفتم. عجیب بود. تصمیم گرفتم یکم دراز بکشم و منتظرش بشم.
رفتم روی مبل و دراز کشیدم و چشامو بستم.

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. شب شده بود و خونه تاریک تاریک بود. نمیدونستم ساعت چنده، فقط انگار خوابم برده بود. یه تماس از دست رفته داشتم از یه شماره ناشناس. همون هم بیدارم کرده بود.

سه ساعتی بود که خابم برده بود و تهمینه هم نه سین کرده بود و نه جوابمو داده بود. بدجوری تو پرم خورده بود. دختره منو اسکل کرده بود. حتما باز پشیمون شده. کون لقش.
روزهای بعد دیگه نه من بهش پیام دادم نه اون بهم پیام داد. سعی کردم سرم رو با کار بیشتر گرم کنم و به اتفاقاتی که افتاده فکر نکنم.

اخرای همون هفته یه نفر تو لینکدین بهم پیام درخواست داد که نمیشناختمش. چند دقیقه بعد سوین بهم پیام داد

سلام عزیزم خوبی؟ ببین خواهرزادم تو لینکدین بهت پیام داده. لطفا هواشو داشته باش. یه جا اپلای کرده که تو قبلا توش کار میکردی. میتونی ریفرش کنی؟ قوربونت برم

تا سین کردم بلافاصله بهم زنگ زد.

سلام آقا. چطوری؟ خوبی؟ ببخشیدا تورو خدا
سلام سوین جان. چطوری. نه بابا این حرفا چیه؟ واسه کدوم پوزیشن و کدوم شرکت اپلای کرده؟
نمیدونم والا. من سر در نمیارم. دیشب زنگ زده بود که داره برای المان اپلای میکنه و وسط حرفاش اسم یه شرکتی رو آورد که من از خسرو شنیدم که تو قبلا اونجا بودی.
اها اوکی. پس نمیخاد بیاد کانادا. حله.
وا یعنی چی؟ دلتم بخاد خواهرزادم نازم بیاد کانادا. همه واسش سرو دست میشکونن
والا سوین جان از خونواده شما یه نفر کافیه اینجا باشه. به تنهایی رتبه اشپزی کانادا رو چند تا پله تنزل دادی با دست پختت
خیلی پررویی بخدا. حیف که کارم گیرته. زود تند سریع کارشو راه بنداز
چشم عزیزم. امر دیگه؟
نه قوربونت. آها راستی اسم دوست دخترت رو هم بگو که فضولیم بخابه
نه دیگه نشد. یا ریفر یا اسم. کدومش؟
چقدر لوسی بابا. خوبه دختر نشدی. یه اسمه دیگه بگو.
نمیتونم سوین جان. طرف دوست داره ناشناس بمونه. ضمنا حتی اگه بگم هم باورت نمیشه
اون چه لوسیه دیگه. چرا باورم نشه عزیزم. هرکی باشه باورم میشه
هرکی؟
هرکی.

سعی کردم بحثو عوض کنم

باشه پس من برم خواهرزادم رو راه بندازم. کاری نداری فعلا؟
دستت درد نکنه پسرم. ایشالا خیر ببینی ننه
سوین! مگه چند سالته تو. ننه چیه؟
عزیزم. به سن نیست. به تجربه زندگیه که تو نداری و من دارم. ناسلامتی ۵ ساله متاهلم. تو هم که یه عمره مجردی
میشه لطفا یه دوره برامون بذاری و از تجربیاتت برام بگی تا منم مثل تو پخته و جهان دیده بشم؟
آره چرا نمیشه. کار خواهرزادم رو ردیف کن. بعد یه قرار بذاریم حرف بزنیم. فقط یه شرط داره. قول بده که بگی با کی هستی. بخدا دارم از فضولی می میرم. با تهمینه و زهرا هم که دیروز تلفنی حرف میزدیم، حرف تو پیش اومد. اونا هم فضولیشون گل کرده بود.
اونا دیگه چرا؟

ناخوداگاه این حرف از دهنم پرید!

مگه اونا خبر دارن که دوست دخترت کیه؟
نه چیزه منظورم اینه که اونا دیگه چقدر فضولن.
نه قوربونت برم. نگرانتن. سی سالت داره میشه. البته زهرا انگار یه چیزایی میدونه. بهش گفتی؟ خبر داره؟
نه بابا. یه لکه رو گردن من دیده، ول نمیکنن این زن و شوهر. تهمینه چیزی نگفت؟
نه زیاد روبراه نیست انگار. دقت کردی از روز مهمونی ما یه جوری بود. انگار از چیزی ناراحته
نه دقت نکردم. خب من برم دیگه سوین جان. به خسرو سلام برسون
نه ببین صبر کن. درباره خواهرزادم به خسرو چیزی نگو. خبر نداره. نمیخام تو فامیل خبرش پخش بشه.
اها باشه.
قبل از اینکه بری بگو کی وقت داری که ببینمت. میخام باهات صحبت کنم
درباره چی؟ الان داریم حرف میزنیم دیگه
نه اینجوری. حضوری. یکار دیگه ای هم باهات دارم. ببین خسرو امشب داره میره ونکوور دیدن یکی از دوستاش. یه کاری هم اونجا داره. این هفته مهمونی هم گویا کنسله. چون النازم میره سفر. فردا یه کافه ای چیزی همو ببینیم؟
باشه. یه جا رو اوکی میکنم و بهت خبر میدم. طرفای عصر خوبه؟
آره عزیزم.

فردا یه جا نزدیک خونه سوین اینا پیدا کردم و بهش پیام دادم و ادرسشو فرستادم. یکی دو ساعت بعد که میخاستم راه بیوفتم با تعجب دیدم که پیامم رو نخونده.
هم تعجب کردم هم عصبی شدم. اینا چشونه.

بهش زنگ زدم و بعد از سه چهار تا بوق گوشی رو برداشت و با صدایی گرفته و خواب آلود جواب داد.

سوین کجایی تو؟ خوابی؟ مگه قرار نداشتی با من!؟
ببخشید عزیزم. دیشب کمرم بدجوری درد میکرد و خیلی بد خوابیدم. از صبح چند تا مسکن انداختم بالا و نفهمیدم کی خوابم برد
ای بابا. باشه. الان بهتری؟
آره بد نیستم.
باشه عزیزم. استراحت کن. حالا بعدا اگه اوکی شد و تونستی بهم خبر بده
نه بعدا چیه. تو بیا اینجا. من تا اماده بشم طول میکشه.
من بیام؟ خسرو مگه برگشته؟
به خسرو چکار داری؟ من باهات کار دارم نه خسرو
گفتم یوقت بد نباشه. بعدا بفهمه و ناراحت شه
نه ناراحت نمیشه اگه ندونه.
باشه. پس من راه میوفتم

رفتم سمت خونه سوین اینا و زنگ رو که زدم بدون حرف، درو باز کرد.
جلوی در که رسیدم دیدم در واحد نیمه بازه. بی صدا رفتم داخل و کفشامو در آوردم. سوین رو ندیدم. درو بستم و رفتم رو مبل نشستم. سوین از دستشویی صدا زد:

اومدی تو؟ ببخشیدا من الان میام.
خدا ببخشه. مهمون داری که بلد نیستی. مهمون دعوت میکنی و خودت شاشت میگیره.

سوین با خنده

خدا نکشدت. دارم آرایش میکنم عوضی.
برای کی اخه؟ من که دیدم و پسندیدم. چیو میخای کاور کنی؟
خیلی بیشعوری بخدا. الکی نیست سینگلی. بلد نیستی با یه خانوم محترم چطور حرف بزنی
بله حق با شماست. بلد نیستم. اومدم که یادم بدی دیگه

سوین از دستشوی اومد بیرون. اما این سوینی نبود که من میشناختم. یه پیرهن زنونه شیک نازک به رنگ سفید که اگه کمی دقت میکردی میشد انحنای تن لختش رو دید. یه شلوار کرم پارچه ای که اونم از نازکی دست کمی از پیرهن نداشت. موهاش رو هم گوجه ای بسته بود و آرایش لایتی هم کرده بود. سوین معمولا خیلی خوش لباس نبود. همیشه لباسای گشاد و ساده ای میپوشید که نمیشد از روی اون لباسا، شیپ بدنش رو حدس زد. ولی امروز به وضوح میدیدم که کمر نسبتا باریک و باسن پهنی داره. در حال چشم چرونی بودم که نیم رخ ایستاد و یه ژستی گرفت که باسن بزرگش، کاملا تو چشمم اومد.

هر چی سوین بیشتر بهم نزدیک میشد، بوی عطری که زده بود بیشتر مستم میکرد. واقعا این بو داشت تحریکم میکرد

چطورم؟
چی بگم والا. خیلی خوبه سوین. میگم کاش خسرو بیشتر بره مسافرت که تو یکم لباس خوشگلاتو بپوشی
نه بابا اون کاری نداره که. خودم حسش رو ندارم. یکم معذبم جلوی جمع
یه چیزی بگم سوین؟ حقیقتش فکر نمیکردم هیکلت اینقدر خوب باشه.
نه بابا!!؟

سوین روی مبل کناریم نشست و ادامه داد:

تو واقعا هیزیا.
هیز چیه سوین جان. یه نظر که حلاله
آره جون خودت. من حس ششمم خیلی خوبه. قشنگ میفهمم یوقتایی یجوری میشی
والا سوین جون من تا امروز نمیدونستم شما کون هم داری! بس که لباسای گشاد میپوشیدی

سوین زد زیر خنده و در حالی که سعی داشت با دستش جلوی خندشو بگیره گفت:

خیلی بی شعوری بخدا. تو جای بچمی. اگه بخای هیز بازی در بیاری برم عوضش کنم.
برو. من که نمیتونم چشمامو ببندم. یه چیزی پوشیدی که اوووف
بسه بسه. من برم لباسمو عوض کنم تا تو کار دستمون ندادی
واقعا میگی سوین؟ اگه اینکارو بکنی خیلی بهم برمیخوره
باشه. به شرطی که وقتی باهات حرف میزنم تو صورتم نگاه کنی نه سینه هام

اینو که گفت تازه برای اولین بار جدی به اون قسمت بدنش نگاه کردم. ولی حقیقتا چیز خاصی نداشت

با تمسخر بهش گفتم:

ببخشیدا . بهت برنخوره ها. ولی دقیقا کدوم سینه ها!؟

سوین یه لحظه جا خورد. قشنگ حس کردم که بهش برخورد و انتظار این حرفو ازم نداشت. داشت پیش خودش فکر میکرد که چی بهم بگه و چطوری بهم برینه. قشنگ ریده بودم به اعتماد به نفسش. حس خوبی داشتم. تصمیم گرفتم ادامه بدم:

راستش اینی که گفتی یه تیکه از فیلم بود سوین جان. ولی تا اونجا که یادمه بازیگره سینه های سرحالی داشت.

سوین دهنش رو باز کرد و با عصبانیتی که سعی میکرد کنترلش کنه و فحش بهم نده و در عین حال خشمم رو هم حالی کنه بهم گفت:

الحق که زهرا و تهمینه در موردت درست میگفتند. من خر فکر میکردم بچه مثبتی. نگو خیلی پرت و بی ادبی.

حالا سوین بود که داشت بهم میرید. ذهنم نمیتونست حرفهایی که شنیده رو تحلیل کنه. زهرا و تهمینه چی به این گفتن که الان داره تاییدشون میکنه؟ یکیشون که تا استانه دادن اومده بود و اون یکی رو هم دوبار کرده بودمش.

سوین چی میگی واسه خودت؟ زهرا و تهمینه چی گفتن؟

اعصابم حسابی خورد شده بود. زهرای جنده و تهمینه عوضی معلوم نیست چی پشت سر من گفتن که این زنیکه به خودش اجازه میده اینجوری تحقیرم کنه. یادم نمیاد چند دقیقه، ولی یه بند داشتم سر سوین داد میزدم و ازش توضیح میخاستم. برام مهم نبود که دیگه تو جمعشون نباشم. فقط میخاستم بدونم اون دو تا عوضی بهش چی گفتن.

سوین تو چند دقیقه از یه زن عصبانی که سعی داشت منو بشکونه، تبدیل شد به موجودی که با ترس و نگرانی سعی داشت ارومم کنه

هیچی بابا. چیزی نگفتن. عصبی نشو. حرف بدی نزدن. من اشتباه کردم اصلا
سوین خفه شو. فقط خفه شو. ریدم تو این دوستی و رفاقتی که با شماها دارم.
چرا اینجوری میکنی اخه ؟تورو خدا یکم اروم باش. همسایه ها صدامونو میشنون. ببین بد متوجه شدی. منظورم این نیست که …

زده بودم به سیم آخر. اینکه زهرا و تهمینه اینجوری از پشت بهم خنجر بزنن برام باورکردنی نبود. هر لحظه خشمم بیشتر میشد.

ببین عزیزم بخدا بد متوجه شدی. منظور بدی نداشتم. بخدا تهمینه خیلی خوبتو میگه. همه همینطورن. همه دوستت داریم. تا حالا ازت بدی ندیدیم. زهرا فقط دلخوره.
زهرا گوه خورد. تهمینه هم همینطور. از زهرا بپرس چرا بلاکش کردم. ببینم روش میشه بهت دلیلش رو بگه؟
مگه بلاکش کردی؟ چرا اخه. چی شده مگه؟ چی بین شماها گذشته که من خبر ندارم.
مگه تو مفتشی سوین؟ چرا باید بهت بگم؟ چکاره منی؟

سوین مسلما انتظار این حجم از بی ادبی و افسارگسیختگی رو از من نداشت. خودمم فکر نمیکردم اینجوری رفتار کنم. ولی دست خودم نبود. اینکه زهرا و تهمینه که با هردوشون سروسری داشتم بشینن پشت سرم حرف بزنن، عصبیم میکرد. فقط میخاستم برم و با اون جمع قطع رابطه کنم

ببین الان تو عصبانی هستی. بذار یکم اب برات بیارم بخوری بلکه یکم آروم بشی.
لازم نکرده. من دارم میرم.

و به سمت در رفتم.

کجا میری بابا جون. یه لحظه وایستا

سوین اومد و جلوم واستاد.

بخدا اگه بذارم اینجوری بری. باباجون من اشتباه کردم. جون سوین یکم بشین. آروم شدی بعد صحبت میکنیم.

بعد دستمو گرفت و منو به سمت مبل برگردوند.

خیلی عصبانی هستیا. تا حالا اینجوری ندیده بودمت.

و ادامه داد

جوون سوین نفس عمیق بکش. میخای ماساژت بدم یکم ریلکس شی؟

و بعد بدون اینکه نظرم رو بپرسه بلند شد و اومد از پشت مبل دستاشو گذاشت روی شونه هام که مثلا ماساژ بده.

چشمامو بستم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. اما چون پشتی مبل کوتاه بود، سرم خورد به پایین شکم سوین. سوین تکون نخورد و همچنان داشت شونه هامو می مالید که ارومم کنه. چشمامو بسته بودم و سعی میکردم بوی تن سوین رو هر چه بیشتر بکشم تو دماغم

بهتر شدی؟

جوابی بهش ندادم. فقط سعی کردم نفس هام رو مرتب کنم و آروم شم. سوین هم گردنم رو می مالید و هم شونه هامو.
بعد از چند دقیقه اومد روی مبل کنارم نشست و با نگرانی بهم خیره شد

چی شدی تو اخه؟ من که چیزی نگفتم. چرا یهو از کوره در رفتی؟
آره تو هیچی نگفتی. منم که مشکل دارم. گفتم که، دیگه نمیام تو جمع. همه متاهل های متعهد! با هم خوش باشید.
حالا چرا تیکه میندازی ؟ کی متعهد نبوده؟ راستی بگو چرا زهرا رو بلاک کردی؟ چون داستان دوست دخترت رو لو داد؟

سوین رو نگاه کردم و هیچی نگفتم.

خب بگو دیگه. منو ببخش. اصلا اشتباه کردم. قبول؟

بعد با یه لحن مادرانه و اروم که قشنک میشد تصنعی بودنش رو متوجه شد ادامه داد:

بین تو و زهرا چی شده. شما که دوستای خوبی بودید. چرا با هم دعوا کردید؟ سر چی؟
سوین جان بذار دهن من بسته بمونه. دهنم باز شه آبرویی از کسی نمی مونه.
ای بابا یعنی چی؟ حرف بزن بابا. بخدا نمیذارم حرف نزده بری. منو که میشناسی. گیر بدم به به چیزی ول کنش نیستم. اومدی اینجا که حرف بزنی دیگه.
عمرا. نمیگم تا کونت بسوزه. چکار میخای بکنی؟
عجب بی شخصتی هستیا. با زهرا هم همینجوری تا کردی؟
نه اونو یجور دیگه تا کردم

ناخوداگاه از دهنم پرید.

سوین با دهن باز داشت نگام میکرد. باورش نمیشد چی شنید.

تاش کردی؟ یعنی چی؟ شماها چکار کردید؟

بی اراده یا شایدم از عمد داشتم خودمو رسوا میکردم.

میگم باهاش جور خاصی تا نکردم. با ادم بی شعور باید مثل خودش برخورد کنم.

نه یه چیزی شده.

بعد بلند شد و روبروم ایستاد و در حالی که زل زده بود تو چشمام، با لحن خاصی که تا حالا ازش سراغ نداشتم بهم گفت:

هر وقت همه ماجرا رو برام تعریف کردی از این خونه میری بیرون. بخدا شده شب نگهت دارم، این کارو میکنم.

پوزخندی زدم و گفتم

میگم. به شرطی که بگی زهرا و تهمینه درباره من بهت چی گفتن
میگم من اشتباه کردم. کسی چیزی نگفته
د نشد دیگه. حرف زدی سوین. یه چیزی بوده که این از دهنت پرید.

سوین مستاصل بود و داشت به زمین نگاه میکرد.

دستمو بردم سمت صورتش. زیر چونشو گرفتم و سرشو آوردم بالا و آروم بهش گفتم

بگو. منم قول میدم یه چیزی رو بهت بگم که مطمئنم انتظار شنیدنشو نداری

تصمیمم رو گرفته بودم. اگه واقعا زهرا و تهمینه پشت من حرف زده باشند، چرا آبروشون باید برام مهم باشند؟

میگم. ولی قول شرف بده که همینجا خاکش کنی. باشه؟
باشه بگو دیگه
زهرا گفته که تو بهش نظر داری
زهرا اینو گفته؟ کِی گفته؟
تاریخش مهمه مگه؟ پریروز داشتیم حرف میزدیم. یهو حرف تو شد، اونم گفت که تو خیلی آدم سالمی نیستی

ای زهرای جنده. آخرش زهر خودتو ریختی. ببین چکارت کنم. مستقیم تو چشمای سوین زل زدم و منتظر ادامه حرفش شدم. وقتی چیزی نگفت، پرسیدم:

همین؟ خب تهمینه چی گفته.
تهمینه بخدا هیچی نگفته. اصلا باهاش درباره تو حرف نزدم. اولش هم اشتباه لپی شد که اسم اونو آوردم

پاشدم و شروع کردم به راه رفتن تو پذیرایی. داشتم افکارم رو متمرکز میکردم. باید یکاری کنم که آرومم کنه. یهو یه فکری به سرم زد.

زنگ بزن به زهرا. بذارش رو اسپیکر. نگو که من اینجام. باهاش حرف بزن و بحثو بکشون سمت من.
میخای چکار کنی؟ توروخدا ابروریزی نکن. چه غلطی کردم بهت گفتما
نترس. کاری نمیکنم که تو اذیت بشی. میخام بهت نشون بدم کی به کی نظر داره

سوین با تعجب نگام کرد. نمیدونست باید چکار کنه. باید مطمئنش میکردم که خطری تهدیدش نمیکنه، در حالی که خودمم مطمئن نبودم چی میشه و چه عاقبتی داره. ولی اون لحظه فقط به انتقام فکر میکردم.

بهت قول میدم که هیچی نگم. فقط میخام از زبون خودش بشنوم

سوین بالاخره تسلیم شد و زنگ زد به زهرا

سلام زهرا جون. خوبی عزیزم؟

با ایما و اشاره بهش گفتم بذاره رو اسپیکر

سلام سوین جونم. خوبم تو چطوری

یکم با هم حرف زدن و سوین هم خیلی تابلو حرفو کشوند سمت من

راستی چه خبر از مجرد جمع. هنوز باهاش قهری؟ اشتی کنید دیگه. ناسلامتی هر هفته دور هم جمع میشیم. حیفه که قهر باشید
بره گمشه بابا. ادم هیز و چشم چرون بهتره تو جمع نباشه. من خانومی کردم که به ممد حرفی نزدم. وگرنه ممدو اینطوری نبین. بفهمه بهم نظر داره، جرش میده

چشمام گرد شده بود از وقاحت زهرا. باورم نمیشد که اینا رو دارم از زبون اون میشنوم. اما چیزی که تو جمله بعدی شنیدم بازی رو کامل عوض کرد

حالا سوین جون، بین خودمون بمونه. بهم جدیدا پیام میده که باهام قرار بذاره و بیرون حرف بزنیم. خیلی لاشیه

تا اینو شنیدم گوشی رو اروم از جیبم در آوردم و رفتم تو پیامها و چتم با زهرا رو بهش نشون دادم. مخصوصا اون پیامهایی که جوابی بهشون نداده بودم

سوین بعد از خوندن پیامها نمیدونست چطور تماسشو قطع کنه و گیج شده بود. بالاخره سروته مکالمه رو هم اورد و خداحافظی کرد.

اینا رو زهرا بهت داده؟
آره همون شبی که خونه شما بودیم. هفته پیش. همینجا هم نشسته بود.

سوین رفت تو فکر. سرش رو انداخت پایین و برای چند لحظه سکوت برقرار شد. حس آدمی رو داشتم که یه دادگاه مهم رو با یه مدرک لحظه آخری برده بود.

سوین بالاخره سرشو آورد بالا و زل زد تو چشمام. بعد انگار که چیز مهمی رو فهمیده باشه پرسید:

چرا اینا رو بهت گفته؟ مگه با هم رابطه داشتید؟
نه بابا چه رابطه ای؟ خودش اویزون شده. من بلاکش کردم. اسکلم مگه با این بی شخصیت بپرم. دیگه از این واضحتر که وقتی تحویلش نگرفتم اومده منو خراب کنه؟

سوین همچنان داشت وقایع رو تحلیل میکرد. نمیدونم دروغم رو چقدر باور کرده بود. البته من دروغی نگفته بودم. دروغ رو زهرا گفته بود. من فقط یه قسمت از ماجرا رو مخفی کردم. مهمترین قسمت رو!

حالا سوین جان شما میدونی و دوستای متعهد و متاهلت. من که دیگه تو جمع شماها نمیام. از اون روانی انتظاری نمیرفت، ولی تو که ادم پخته تری هستی، نباید اینجوری منو قضاوت میکرد. نامیدم کردی

قشنگ میشد استیصال و گیجی رو تو سوین دید. فکرشم نمیکرد که این حرفا رو بشنوه. تصمیم گرفتم تیر آخر رو هم به سوین و زهرا بزنم:

من کار ندارما خودت میدونی. ولی سوین جان، من جای تو بودم حواسمو بیشتر به شوهرم جمع میکردم.

سوین که هنوز نتونسته بود قبلیها رو هضم کنه با شنیدن این حرف یدفعه زد زیر گریه. هر دو تا دستش رو گرفت جلوی صورتش و زار زار اشک میریخت.
چش شد این؟ چرا یه دفعه ریخت؟ حس کردم خیلی تند رفتم و باید یکاری کنم.
بهش نزدیک شدم و همونطور که نشسته بودیم بغلش کردم. حواسم بود بهش نچسبم. راستش نمیخاستم ریسک کنم و عنانم رو دوباره بدم دست کیرم.

سوین وسط هق هق کردنش گفت:

من خیلی بدبختم. اون از ایران. اینم از اینجا. همش باید بترسم که یکی خسرو رو از راه بدر کنه

بعد سرشو آورد بالا و درحالی که تمام صورتش خیس از اشک بود رو کرد بهم و گفت:

نکنه زهرا با خسرو باشه؟ نکنه خسرو دروغ گفته و مسافرت نرفته؟

بعد با استرس بلند شد و دنبال گوشیش گشت. گوشیش روی میز بود. برش داشت و به خسرو زنگ زد.
خسرو جواب نمیداد. همین هم باعث شده بود سوین عصبی بشه. مرتب زیر لب یه چیزایی میگفت.

خیلی تند رفته بودم. البته از داستان خسرو و سوین خبر نداشتم. احتمال دادم خسرو خان کونش گوهی باشه و سوین هم اینو میدونه و با این حال تصمیم گرفته بهش فرصت بده. ولی این داستان زهرا کار رو حسابی خراب کرده بود. از الان مطمئن بودم دیگه دورهمی نخواهیم داشت

زهرای کصافط. اصلا درکش نمیکنم. چرا باید همچین حرفی رو پشت سر من بزنه؟
وای خدا اون میدونه تهمینه اون روز خونه من بوده. نکنه از این موضوع سو استفاده کنه؟ باید یه کاری میکردم
ولی قبلش باید سوین رو آروم میکردم.

دستای یخ سوین رو گرفتم تو دستام و بهش گفتم:

سوین جون نترس. خسرو ای که من میشناسم عمرا به زهرا پا نمیده

سوین اما گفت:

ولی خسرویی که من میشناسم حتما پا میده. من چند بار از خطای این ادم گذشتم. الان داره یادم میاد خسرو چقدر هوای زهرا رو داشته. بخدا میدونم اینا یه گوهی با هم خوردن

توی دلم گفتم ای خسروی خارکسده. سوین دوباره شروع کرد به زنگ زدن. اینبار بعد از چند تا بوق، خسرو جواب داد. سوین رو به من برگشت و با اشاره بهم گفت که صدام در نیاد

سلام خسرو. کجاایی؟ چرا جواب نمیدادی

نمیشنیدم خسرو چی میگه. ولی هر چی میگفت سوین رو راضی نمیکرد. سوین ایستاد و شروع کرد به صحبت با خسرو.

اون روز مهمونی خونه تهمینه اینا، زهرا چی در گوش تو میگفت

سوین بدجوری داشت خسرو رو بازجویی میکرد. همونطور که نشسته بودم، چشمم افتاد به کون سوین. آه از این کون. نمیدونم بخاطر جنس شلوارش بود یا زاویه ای که من نشسته بودم. ولی هر چی بود، هوس بغل کردن کونش بدجوری داشت تحریکم میکرد. سوین همچنان داشت با خسرو حرف میزد.

تصمیممو گرفتم. احتمالا این آخرین باری بود که سوین رو میدیدم. دورهمی هامون دیگه قطعا مالیده بود. بلند شدم و از پشت به سوین نزدیک شدم. دستم رو گذاشتم رو کمرش و پهلوشو نوازش کردم.

سوین برگشت و بهم چشم غره رفت. ولی تصمیم نداشت که بگه من اونجام. منم تصمیم نداشتم همینطوری ولش کنم. بنابراین انگشت اشاره ام رو به نشونه “سکوت” بردم جلوی صورتم و بعد دستی که روی کمرش بود رو بردم روی کونش.

سوین بازم نگاهم کرد. نگاهش ملتمسانه بود. برام اهمیتی نداشت. وقت زیادی نداشتم. از پشت بهش چسبیدم و با کمک هر دو دست،دکمه های شلوارشو باز کردم. سوین با یه دستش سعی داشت جلومو بگیره که موفق نبود.
شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین. مشخص بود که تازه حموم بوده. بوی عطرش محشر بود. سوین هر جوری بود تماسش رو تموم کرد و با ناراحتی و تشر بهم گفت:

چکار میکنی؟ من شوهر دارم. نمیفهمی؟
چه شوهری سوین. بهت قول میدم شوهرت با زهرا خوابیده.
ولم کن. نکن

من دست بردار نبودم. از پشت چسبیدم به سوین و یه دستم رو دور گردنش حلقه کردم تا بهتر در اختیار داشته باشمش. همزمان با اون یکی دستم شروع به مالیدن کصش کردم. سوین دیگه حرفی نمیزد. همکاری هم نمیکرد. فقط ساکت بود و در سکوت تقلا میکرد تا از دستم در بره. ولی خیسی کصش نشون میداد کم کم داره تحریک میشه. چه خوب شد که ریسک کردم. تقلای سوین و تکون خورناش در حالی که تو دستای من اسیر بود باعث میشد بیشتر بمالمش

سوین سعی کرد به جلو خم شه تا من نتونم کصش رو بمالم ولی با این کارش ناخوداگاه باعث شد که کونش بیشتر به کیرم مالیده بشه. در تمام مدت فقط صدای تقلا کردنش شنیده میشد. نه اعتراض میکرد و نه فحش میداد. در عرض چند ثانیه شلوارم رو کشیدم پایین و با یه دست کمرش رو گرفتم و با دست دیگم، کیرم رو نزدیک کصش تنظیم کردم. تا سوین به خودش بیاد و بخاد موقعیتشو عوض کنم کیرم رو تا ته کردم تو کصش

آهههههههه آههههههه نهههه نکن

و دیگه سکوت کرد. باورم نمیشد که به چه راحتی دارم سوین رو میکنم. اصلا تا قبل از این ماجراها به سوین فکر نمیکردم. ولی الان کیرم داشت تو کص خیس و تنگ سوین عقب و جلو میرفت. سوین تند تند ولی با صدایی که سعی میکرد به گوش من نرسه اه میکشید. موقعیت جالبی بود. هنوز کص و سینه های سوین رو ندیده بودم و سوین هم کیرم رو ندیده بود. تا چند دقیقه پیش هم هیچ برنامه ای برای سکس نداشتم. ولی حالا کیرم داشت تو کص سوین تلمبه میزد.

سوین بعد از چند دقیقه با صدایی بی رمق و آروم گفت:

خسته شدم. ولم کن. پام درد گرفت. میخام برم.

توجهی نکردم و بجاش کیرم رو در اوردم و سوین رو برش گردوندم. سرش پایین بود و بهم نگاه نمیکرد.خواست بره که بغلش کردم و روی شکم خوابوندمش روی مبل و خودمم رفتم روش. مخالفتی که نمیکرد هیچ، حرفی هم نمیزد. کاملا خودش رو در اختیارم قرار داده بود. کیرم رو به وسط پاش هدایت کردم و بدون حرف اضافه داخل کردم

آخخخخ آیییییی

همین. دیگه حرفی نزد و گذاشت من کارم رو بکنم. دیوونه شده بودم. سوین دقیقا همون جوری که میخاستم داشت بهم کص میداد. آروم و ساکت و مطیع. انگار میدونست نباید حرف بزنه. تنها صدایی که میومد صدای برخورد بدنهامون به هم بود.

صحنه جالبی بود، سوین روی مبل دراز کشیده بود و شلوارش تا پایین زانوش اومده بود پایین. هنوز پیرهنش تنش بود و سرش رو بین دستاش پنهون کرده بود. برعکس تهمینه و زهرا، پوست روشنی داشت و کص کوچولوش هم شیو و تمیز بود. بالای کونش و به سمت کمرش، استرچ مارکهایی بود که نشون میداد حداقل یه دوره کاهش وزن شدید داشته و پوستش نتونسته به خوبی تحمل کنه. هر دو تا دستم روی کونش بود داشتم تو کصش به آرومی تلمبه میزدم. کونش به سفتی کون زهرا و تهمینه نبود. چشمامو بستم و سکسم با زهرا رو تصور کردم.

با این تصورات، سرعتم رو بیشتر کردم و همزمان اه و ناله سوین هم بلند شد.

بعد از چند دقیقه کردن، وقتی دیگه نزدیک ارضا شدنم بود بهش گفتم قرص میخوری؟ چیزی نگفت. هوس کرده بودم آبم رو بریزم داخلش. نمیدونم چم شده بود. اولین بار بود که همچین کاری میخاستم بکنم و راستش عواقبش اصلا برام مهم نبود!

بدون اینکه چیز دیگه ای بگم و بعد از چند بار عقب و جلو کردن کیرم تو کصش، کل آبم رو تو کص سوین خالی کردم. سوین هیچی نمیگفت. چشمامو بستم و خودمو انداختم روی سوین. کیرم داشت تو کصش نبض میزد و خالی میشد ولی همچنان راست و استوار بود. مطمئن نبودم سوین ارضا شده یا نه. اصلا برام مهم نبود. این سکس از روی هوس نبود. احتمالا اگه امروز اینجا نبودم، حتی تو خواب هم به سوین و کردنش فکر نمیکردم. من داشتم زهرا رو میکردم. خشمم نسبت به زهرا رو روی سوین ( و در واقع توی سوین) خالی کرده بودم.

بعد از چند دقیقه بلند شدم. سوین بدون اینکه بلند شه یا حتی نگام بکنه با صدایی گرفته و بی رمق گفت:

دیگه نمیخام ببینمت.

احساس میکردم انتقام گرفتم. از یه آدم اشتباهی. ولی مهم نبود. چیزی که مهم بود این بود که اسم سوین هم رفت تو دفتر خاطراتم.

ادامه دارد…

نوشته: رابین هود

بازدید 3,945

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

17 پاسخ به “داستان من و زن شوهردار لوند (۳)”

  1. کاری به داستان ندارم خوبه بدرد آدمای جقی میخوره فقط میخوام ببینم تو جمع داستان همه رو کردی دیگه کی مونده ولی خوبه ادامه بده الان برات می‌نويسن کصمغز جقی و تفکرات یه آدم کونی و غیره توجه نکن به خودشون میگن

  2. حس عصبی شدن و سکس اعصاب خوریش عالی بود. هم نمیخای بکنی و هم عقده ها خالی میشه

  3. مگه میشه آدم تو کانادا زندگی کنه بعد به فینگر فود بگه فینگر فوتریدی باباآبم قطعه

  4. خیلی جالب بود ادامه بده به راست و دروغش کاری ندارم ولی قشنگ نوشتییجاهاییش پند آموز هم بود

  5. هرچی قسمتای قبلی کوتاه بود، این یکی بلنده!از یه جایی به بعد حوصله خواننده سر میره؛ دو دقیقه اختیار کیرت رو بگیر دستت ببینیم چن نفر رو نکردی!برد پیت هم اینجوری کص نمیکرد که تو میکنی! اونم کص زن شوهردار!!!به این یکی دیسلایک میدم.

  6. خیلی خیلی عالی بود حتی اگر هم تخیلی باشه به واقعیت نزدیک بود چه از نظر روحیات خانمها و چه از فضا و جو بین دوستان چون موارد مشابهشو در واقعیت دیدم و شنیدم کم و بیش. من نویسنده داستان ضربدری پنهان یکطرفه هستم. ما هم تازه وارد کانادا و تورنتو شدیم و چون دوستی نداریم زیاد خیلی دوست دارم تو این جمعهای دوستانه باشیم. دوست داشتی خصوصی پیام بده کارت دارم

  7. به این داستان به اندازه لیاقتش، توجه و بها داده نشده، اینقدر قشنگ بود که هر سه قسمت رو امروز دوباره با دقت بیشتر و تصور لحظه به لحظه خوندم. اصلا مهم نیست واقعیه یا تخیلی چون تک تک کلمات و جملاتش اینقدر حرفه‌ایه که مشخصه نویسنده خودش یک خانم باز حرفه‌ای و صاحب سبکه که اگر هم این اتفاقات نیفتاده براش قطعا مشابهش یا حتی خفن تر از این داستان رو تجربه کرده. من دو سه تا دوست دارم که شخصیتی شبیه نویسنده این داستان دارن و از ماجراهای جذابشون خبر دارم و دیدم چطور مهارت دارن. حیف که دیر اینو خوندم

  8. کاش اینطور تموم میشد ماجرا:آخرین دورهمی با اصرار آقایونِ بیخبر از همه چیز، خونه تهمینه تشکیل شد. قبل از شام در یک فرصت ده دقیقه‌ای و در حالیکه بقیه به کاری مشغول بودن، منو تهمینه اتفاقی تو انباری خونشون تنها شدیم و من با یکم حرف، دوباره مخشو زدم هیجان سکس مثل اونروز اومد سراغش لبامون رفت رو هم سریع برگشت دستاشو گذاشت رو دیوار کونشو یکم داد عقب منم دامن کوتاشو دادم بالا شورتشو کشیدم پایین لای کونشو باز کردم از پشت گذاشتم تو کوسش یه چند دقيقه محکم تلمبه زدم جفتمون ارضا شدیم منم آبمو خالی کردم تو کوسش، سریع جمع کردیم اومدیم تو جمع.بعد از شام خانما که زیرپوستی باهم قهر بودن سرشون تو گوشیاشون بود و ما مردا ورق بازی میکردیمو بلند بلند میخندیدیم. خسرو و ممد و علی جوری که خانما نفهمن منو اسکول میکردن که این الناز لقمه به این آماده‌ای رو عرضه نداری بکنیش و همینو سوژه کرده بودن هی منو مسخره میکردن و منم میخندیدم. اونا فکر میکردن من به اسکول بودن خودم و حرفاشون میخندم ولی نمیدونستن که من دارم به ریش هر سه تاشون میخندم که عمیقترین نقطه کوس زن تک تک شون پذیرای کیرم بودن و آبمو با تمام وجود توشون خالی کردم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید