بازی روزگار (۲)

رفتم ژل بی حسی و روان کننده خریدم و بدنمم صفا دادم. غروب بود که بهار زنگ زد برم خونشون، نیم ساعت نشده جلو درتون بودم، بهش تک زدم در رو باز کرد و رفتم داخل.
وارد خونه که شدم بهار به استقبالم اومد، یه آرایش دخترونه ناز کرده بود و یه تاپ و شلوارک صورتی بشدت چسبون تنش کرده بود که از بالا از زیر تاپ نوک سینه هاش پیدا بود و پایین شلوارک رفته بود لای چاک کس کوچولوش.
از بهار سراغ نسرین رو گرفتم که کجاست؟ گفت با دوست پسرش رفته بیرون اما تا یکی دو ساعت دیگه میاد. بعد از خوردن نوشیدنی و میوه بهار رو کشیدم تو بغلم و نشوندم روی پام، هدیه ای که براش خریده بودم رو از توی کوله ام در آوردم و بهش دادم. یه ساعت سفید که با یه کیف دستی جمع و جور سِت بودن، بهار خیلی خوشحال شد و مشخص بود که غافلگیر شده از هدیه ای که براش خریدم.
سفت بغلم کرد و صورت و لبام رو غرق بوس کرد. ذوق کردن بهار که تموم شد به پیشنهاد خودش راه افتادیم سمت اتاق خواب پدر و مادرش، بهار جلو راه افتاد و منم از منظره زیبایی که لمبه های کونش خلق کرده بود نهایت لذت رو میبردم.
وارد اتاق که شدیم بهار خودش رو انداخت روی تخت دونفره پدر و مادرش و منم کنارش دراز کشیدم. یه بالشت زیر سرم گذاشتم و دستم بردم زیر سر بهار، به پهلو شدم و بهار کشیدم سمت خودم، تو چشمای عسلی قشنگش خیره شدم، این دختر واقعاً عاشق من بود!!! دلم یه لحظه لرزید اما به روی خودم نیاوردم، انگشت هام رو روی گونه و لپ بهار کشیدم و لاله ی گوشش رو آروم شروع کردم مالیدن، بهار یه لحظه چشماش رو بست و یه آه ریز کشید.
بهار: سهیل…
سهیل: جانم…
بهار: کاش تا همیشه مال هم بودیم، کاش من زنت میشدم…
سهیل: ما که حرف زدیم چندبار عزیزم، فعلا من شرایط ازدواج ندارم، توام هنوز زوده برات بخوای شوهر کنی. کنکور بده، برو دانشگاه، یه چند سال بگذره منم تا اون موقع خدا بخواد یه کار درست و درمون پیدا کردم، یه پولی جمع کردم، ماشین خریدم بعد اگر شرایطش جور بود ازدواج می کنیم.
بهار: اخه سهیل من دیگه خسته شدم از این خونه، از پدر و مادرم…
سهیل: خب واسه فرار از اونا میخوای ازدواج کنی؟ منم الان اصلا بیام خواستگاری، با این وضعیتی که دارم اصلا تو رو به من میدن؟؟؟
بهار: من وقتی بگم دوستت دارم مجبورن بدن…
سهیل: خب باشه بعد بریم کجا زندگی کنیم؟ با کدوم پول خونه بگیریم!!!
بهار: هععی… کاش تو بزرگتر بودی!!!
سهیل: الانم ازت چهار پنج سال بزرگترم، دیگه اونوقت همسن بابات میشدم…
بهار: ولی عوضش پول داشتی، خونه داشتی…
سهیل: از دست تو دختر، این حرفا رو ول کن، الان نسرین میاد بعد میخوای جلوی اون کون نازت رو افتتاح کنم؟
بهار: خب بیاد!!! شب مگه نمیمونی اینجا؟
سهیل: چرا میمونم ولی نمیخوام تو کارمون یه وقت فضولی کنه…
بهار: نه اون کاری به ما نداره، احتمال زیاد اونم خودش با آرش یه کارایی بکنن، بیادش خسته است میگیره میخوابه…
سهیل: امیدوارم…!!!
لبام رو لبای بهار گذاشتم و کشیدمش روی خودم، تاپش رو کشیدم بالا و کمرش رو دست می کشیدم، با دست دیگه هم موهاش رو چنگ میزدم و مانع میشدم که لباش از لبام جدا بشه.
چند دقیقه ای که سیر دلم از بهار لب گرفتم با دو دست شروع کردم چنگ زدن کونش، انگشتم رو به سوراخ کونش فشار دادم که صدای آخ بهار در اومد.
بهار از رو خودم کنار زدم و نشستم، تاپ رو تا زیر گردنش دادم بالا و یکی از سینه هاشو گذاشتم دهنم، یکی دیگه رو با دست میمالیدم، بهارم یه دستی کمربندم و زیپ شلوارم باز کرد و از لای زیپ دستش رسوند به کیرم و برام می مالید.
دو زانو نشستم، بهار شلوار و شورتم کشید پایین و کلا شلوار از پام در آورد، تی شرتم رو هم در آوردم و پرت کردم پایین تخت. اینبار برعکس دفعه قبل سینه راست بهار شروع کردم مکیدن و لیسیدن و نوک سینه چپ بهار رو که با آب دهنم خیس شده بود با نوک انگشتام می کشیدم و فشار میدادم. بهار با خیال راحت اه می کشید و ناله میکرد.
کیر و خایه هامو با دست میمالید و هربار که نوک سینه اش رو گاز میگرفتم اونم به تلافی سر کیرم رو فشار میداد.
چند دقیقه ای که حسابی سینه هاشو خوردم و مالیدم و کبود شون کردم، تاپ بهار از تنش در آوردم و رفتم سراغ شلوارکش، شلوارک رو از پاش در آوردم که دیدم از شدت شهوت خشتک شلوارکش خیس و لزجه.
به بهار پیشنهاد دادم 69 بشیم، به کمر خوابیدم و بهار نشستم روی دهنم، کسش رو شیو کرده بود و حالا که خیس بود برق میزد پوستش، لبه کسش رو اول مک زدم که کمرشو تکون داد، بعد یه گاز ریز از همون لبه کسش گرفتم که جیغ زد و پرید بالا و شروع کرد فحش دادن، منم بهش میخندیدم…
یکم نازشو کشیدم دوباره اومد نشست روی صورتم و کسش گذاشت جلو دهنم، سر کیرم رو عین آبنبات لیس زد. من مشغول خوردن و لیسیدن کس بهار شدم، اونم ساک میزد واسم و خایه هام رو میخورد، چند دقیقه ای تو همین پوزیشن جلو رفتیم که نزدیک بود آبم بیاد، بهار رو بلند کردم و گفتم لبه تخت قمبل کنه، پایین تخت نشستم و با دست محکم کونش رو گرفتم و زبونم رو کردم تو کسش، حین خوردن کسش گاهی اوقات سوراخ کونشم لیس میزدم و هربار بهار خودش سفت میکرد که سوراخ کون تنگ و کوچیکش جمع میشد.
بهار به کمر خوابید و پاش تو شکمش جمع کرد و گفت: خسته شدم سهیل، اونطوری نمیتونم، بیا همینجور بخور…
خم شدم پاهاشو رو شونه هام گذاشتم و چوچولشو با نوک زبون لیس زدم، دستامم به سینه هاش رسوندم و همزمان با کیس لیسی سینه هاش رو چنگ میزدم.
کمی که گذشت ریتم نفس های بهار عوض شد، سرم رو به کسش فشار داد و پاهاشو دور سرم قفل کرد و شروع کرد لرزیدن و هی کمرش رو بالا و پایین میکرد. همزمان هی صدا میزد: وااای سهیییل، واییی مامان…
پاهاش رو که از دور سرم شل کرد اومدم کنارش خوابیدم و بغلش کردم، اونم محکم بغلم کرد و تو بغلم مچاله شد.
بهار: سهیل عاشقتم… خیلی خوبی تو…!!!
سهیل: جونم… قربون دخترم بشم که ارضا شده…
بهار: سهیل اینجور با خوردن ارضام میکنی، بخوای کسم رو بکنی چی میشه…!!!
سهیل: از شدت لذت جیش میکنی عین تو فیلما…
بهار: جدی!!! یعنی میشه؟؟؟
سهیل: شدن که میشه، اما همه زن ها نمیتونن اینطور ارگاسم بشن.
بهار: وای اگه منم اینجور باشم بعد هر بار که ارگاسم بشم باید پتو و تشک و همه چیز رو بشوریم…
سهیل با خنده: دورش بگردم که جای لذت ارگاسم، به فکر تشک و پتو…
چند دقیقه ای لخت تو بغل همدیگه حرف زدیم که گوشی بهار زنگ خورد، نسرین بود که خبر داد داره میادش سمت خونه بهار اینا.
سهیل: هووف چه زود داره برمیگرده!!!
بهار: نمیدونم صداشم یه جوری بود. شاید با آرش دعواش شده!؟
سهیل: نگفت دوره یا نزدیکه؟
بهار: نه فقط گفت داره برمیگرده…
سهیل: بهش پیام بده ببین چقدر دیگه میرسه…
بهار: واسه چی؟ خب میادش دیگه!!!
سهیل: چون هنوز کون خوشگل خانمی رو افتتاح نکردیم.
بهار: باشه…
از شانس بد نسرین نزدیک خونه بود و چند دقیقه دیگه می رسید.
من از اینکه خروس بی محل زودتر داره میاد، هم اینکه ارضا نشده بودم حسابی عصبی شدم.
لباس راحتی که همراهم آورده بودم تنم کردم و بهارم رفت دستشویی و اومد یه لباس دیگه که پوشیده تر بود تن کرد.
نسرین زنگ رو زد و بهار در براش باز کرد، من رو مبل سرم تو گوشی نشسته بودم که نسرین گشاد گشاد وارد خونه شد، هم تعجب کرده بودم هم خندم گرفت به مدل راه رفتنش، بهار اما نگران ازش پرسید: چی شده نسرین چرا اینجوری؟
نسرین که دید من دارم میخندم با گفتن یه کوفت رفت سمت اتاق بهار.
بهار رفت پیشش و چند دقیقه بعد اومد براش آب ببره.
سهیل: بهار چی شده؟
بهار با اخم: نمیدونم میگه انگار کونش زخم شده…!!!
سهیل با حالت تمسخر: این بَده…!!!
بهار بدون اینکه جوابم رو بده با لیوان آب رفت سمت اتاقش.
طبق چیزی که نسرین تعریف کرده بود واسه بهار، آرش و نسرین مدتی بوده باهم قهر بودن و نسرین چندباری ناجور با زبونش آرش رو چزونده بود اما تازگی آشتی کرده بودن و به مناسبت آشتی کنون قرار بوده امشب باهم سکس کنن که آرش بخاطر حرفای نسرین ازش کینه گرفته بوده و وقتی نسرین میره پیشش و میخواستن سکس کنن میفهمه آرش دوستشم آورده که خیلی کیرش از آرش بزرگتر بوده، جهت تلافی دوست آرش کون نسرین خانم رو به زور جر میده که علت گشاد راه رفتن کونده خانم همین بوده.
من بعد از شنیدن روایت جر خوردن نسرین ناراحت نشدم هیچ، تو دلمم خوشحال شدم چون به نظرم حقش بود، خود من هم چندباری از دست زبون نیش دار نسرین خانم در امان نبودم، تازه عنتر خانم چند بار پیشنهادم بابت دوستی با امید پسر خالم رو رد کرده بود بخاطر آرش چون پولدار بود و خوب میتونست تیغش بزنه که حالا آرش با این حرکت امشب حسابی تلافی همه چیز رو سر نسرین در آورده بود.
نزدیک ساعت ۱۰ شب بود که غذا هایی که سفارش داده بودیم رسید، بالاخره نسرین خانم افتخار دادن با کون پاره شون از اتاق بیرون اومدن تا سه تایی شام بخوریم.
نسرین یکی از سارافون های بهار رو که آستین حلقه بود و تا بالا زانو تن کرده بود، قبلا بهار با این لباس برام عکس فرستاده بود که حسابی بهش میومد و ناز و خوردنی میشد اما نسرین اصلا خوردنی نبود و لباس براش کمی تنگ بود چون بدن و سینه های نسرین از بهار یکی دو سایز بزرگتره.
حین غذا بین من و نسرین مکالمه ای شکل نگرفت چون میدونستم دلش پُره از اتفاق امشب و بهانه دستش بدم میخواد دق دلش رو سر من در بیاره، ممکنه دعوامون بشه و شبم رو خراب کنه.
بعد شام نسرین رفت روی مبل بشینه و تلویزیون روشن کرد، من و بهار هم میز شام رو جمع کردیم و رفتیم بهش ملحق شدیم. بهار دستم رو انداخت دور گردنش و تو بغلم نشست.
به پیشنهاد بهار فیلم The lucky one رو که از قبل ریخته بود روی فلش نگاه میکردیم، وسط های فیلم نسرین رفت و یکم یخ ریخت توی پلاستیک، بهار هم یه حوله چندلایه کرد گذاشت رو مبل جایی که نسرین نشسته بود تا نسرین بشینه روش و یخ رو بذار زیر باسنش تا کمی از درد کونش کاسته بشه.
مبلی که نسرین روش نشسته بود بغل مبلی بود که من و بهار قرار داشتیم و من دید خاصی نسبت به نسرین نداشتم اما وقتی یخ رو آورد تا بشینه روش فهمیدم تموم این مدت شورت پاش نبوده و کون لخت با هم شام خوردیم و فیلم دیدیم.
فیلم به لحظات عاشقانه و صحنه دارش که رسید من و بهار لب تو لب شدیم، زیر چشمی نسرین رو نگاه کردم، کامل حواسش به ما بود و حسادت تو چشاش موج میزد اما از لجش وسط لب گرفتن از بهار، شروع کردم مالیدن سینه هاش.
نسرین: اگه مزاحمم من برم تو اتاق دوتایی فیلم رو نگاه کنید…!!!
بهار: نه ما چکار تو داریم، فیلم ات رو نگاه کن…
نسرین: آخه سهیل رو ولش کنی دو دقیقه دیگه شروع میکنه کردنت…
اصلا نمیخواستم با جواب دادن و دهن به دهن شدن با نسرین شب مون خراب بشه، با اخم بلند شدم که برم سمت آشپزخونه یهو دیدم نسرین روی دسته مبل لم داده و یه طرفه نشسته، سارافون بالا رفته، کس تپل و کونش پیداست…!!
نسرین متوجه نگاهم به کس و کونش شد اما بی تفاوت و انگار که یه اتفاق عادی افتاده از جاش هیچ تکونی نخورد.
بهار هم با چهره کلافه و ناراحت اومد پیش من تو آشپزخونه.
سهیل: بهار اگه نسرین میخواد گند بزنه تو شب مون من برم…!؟
بهار: ولش کن سهیل تو که میشناسیش…
سهیل: چون میشناسم و میدونم تا از سر حسادت حال ما رو خراب نکنه بیخیال نمیشه میگم…
بهار: تو چیزی نگو، یکم دیگه فیلم تمومه میریم اتاق…
بهار از یخچال شربت آورد و ریخت برام، واسه اینکه حالم رو عوض کنه اومد دست گذاشت رو کیرم و گفت: امشب یعنی قراره کون منم پاره بشه…!!!
سهیل: آرهههه…
بهار: سهیل دلت میاد؟؟؟
سهیل: نه!!! مگه میشه کون همچنین فرشته ای رو جر داد…
بهار: پس یعنی کونم رو نمیکنی؟؟؟
سهیل: چرا، ولی آروم و با حوصله که دردت نیاد…
بهار: قربون آقاییم برم که اینقدر مهربونه… سهیل تو ازم ناراحت بشی چیکار میکنی باهام؟
سهیل: هیچ کار… چون تو زبونت عین دخترخاله کونیت نیش نداره…
بهار: عههه اینطور بهش نگو سهیل…!!!
سهیل: دیدی که من از وقتی اومده هیچ حرفی نزدم بهش، خودش کونش میخاره…
بهار: آفرین تو هیچی نگو امشب تموم بشه…
ظرف میوه رو برداشتیم و راه افتادیم سمت هال، دیدیم نسرین پاهاش باز کرده و پلاستیک یخ رو داره میماله به سوراخ کونش که قرمز شده!!!
نسرین که دید متعجب داریم نگاهش میکنیم گفت: هان؟ چیه؟
خیلی سعی کردم جلو خودم بگیرم اما نشد و گفتم: هیچی!!! کون پاره ندیده بودیم…
بهار: عههه سهیل…
نسرین: نوبت خودتم میرسه بهار خانوم بذار کونت بذاره آقا سهیل، توام یخ به دست می بینمت…
سهیل: نخیر… بهار بلده چجور حرف بزنه که کونش پاره نشه…!!!
بهار: بسه سهیل… نسرین کافیه توام… آخه این چجور نشستنه!؟
نسرین: چشه؟ میسوزه یخ میمالم سوزشش کمتر بشه…
بهار: جلو سهیل؟!
نسرین: اره جلو سهیل…! چطور جلو من لب بگیرین و بماله ات بد نیست!؟
سهیل: آفرین یخ رو بیشتر بمال… مشخصه سوزش کونت از کیر نیست،بخاطر ماست…
نسرین: برو کستو بلیس بابا، هر وقت از مرحله کس لیسی ارتقا پیدا کردی بعد بیا حرف بزن…
بهار: خیلی بیشعوری نسرین…! بیا بریم اتاق سهیل…
بهار دستم رو می کشید ببره سمت اتاق.
سهیل: کیر خواستی تعارف نکن، کارم تموم بشه میام بدم بخوریش…
نسرین: دول موش خوردن نداره…!!!
سهیل: وقتی کردمش دهنت میفهمی چقدره…
بهار هلم داد تو اتاق و در رو بست، واسه اینکه ادامه ندم پشت در اتاق چسبوندم به دیوار و لباش گذاشتم رو لبام…
خشن و عصبی لباش رو میخوردم، بهارم هیچ مقاومتی نشون نمیداد، دستم بردم زیر کونش از زمین بلندش کردم رفتم سمت تخت، نشستم لبه تخت و گفتمش کیرم بخور بهار…
بهار جلو پام زانو زد و با کمک خودم شلوارکم از پام در آورد و با یه بوس از سر کیرم شروع کرد لیس زدن و خوردن، موهاشو با دست جمع کرده بودم و سرش به کیرم فشار میدادم، هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود، سرش گرفتم تا ته کیرم رفت تو دهنش یهو عوق زد و خودش ازم جدا کرد.
بهار: آروم باش سهیل، اذیت میشم…
سهیل: باشه عزیزم، معذرت میخوام.
کامل لخت شدم و بهارم لخت کردم، میخواستم یه بار آبم بیاد که موقع کردن کون بهار زود ارضا نشم واسه همین جلو تخت ایستادم و دوباره از بهار خواستم برام ساک بزنه.
نسبت به دفعه قبل بهتر شده بود و فیلم هایی که براش فرستاده بودم تا از اونا یاد بگیره چجور ساک بزنه انگار تاثیر گذاشته بود.
چند دقیقه ای بهار با تمام توان کیر و خایه هام رو مک زد، لیسید و کیرم تو دهنش عقب و جلو کرد، نزدیک ارضا شدنم بود که سرش رو ثابت گرفتم و شروع کردم تو دهنش تلمبه زدن، قبل از اومدن آبم از دهنش کشیدم بیرون و با فشار آبم پاشیدم رو سینه ها و گلوی بهار، عمدا واسه اینکه نسرین صدام رو بشنوه حین اومدن آبم بلند آه کشیدم و گفتم جووون…
با دستمال گلو و سینه های بهار رو تمیز کردم و دراز کشیدم تو تخت.
بهار از اینکه اینطور تونسته بود آبم بیاره و بهم حال بده خوشحال بود، بهش گفتم بره دستشویی خوب خودش رو خالی کنه و از تو کوله ام ژل بی حسی و روان کننده رو بیاره.
لباساشو تن کرد و رفت بیرون، کمی بعد با بطری آب و کوله برگشت تو اتاق.
ازش خواستم لخت بشه و حین لخت شدن بهار، ژل بی حسی و روان کننده رو از کوله در آوردم و گذاشتم روی میز آرایش مادرش.
لبه تخت به صورت داگی پوزیشن گرفت، روان کننده ریختم لای چاک کونش و با انگشت شَست اطراف سوراخ کونش پخشش کردم و آروم انگشتم رو وارد سوراخش کردم. یکم خودش سفت کرد اما با زدن چندتا اسپنک به کونش و قربون صدقه رفتنِ من باز شل شد.
با حوصله و آروم اول با انگشت شَست، بعد دو انگشتی سوراخش رو گشاد کردم و وقتی حس کردم دیگه آمادگی ورود کیرم رو داره با ژل
زایلا سوراخ کونش رو چرب کردم. چند دقیقه ای همراه با ژل بی حسی حسابی کونش انگشت کردم و دیگه خبری از آخ و اوف و سفت کردن های بهار نبود.
به بهار گفتم با دست دو طرف کونش رو بکشه، کمی لوبریکانت ریختم سر کیرم و کمی هم روی سوراخ کون بهار، بعد خیلی آروم سر کیرم رو فشار دادم تو سوراخ کونش، تا حدودی ژل بی حسی و انگشت کردن های قبل دخول کمک کرد که بتونم تا نصفه کیرم تو کون بهار جا بدم بدون اینکه درد زیادی رو حس کنه، فقط با گفتن سوختم سوختم سعی داشت مانع بشه که بیشتر کیرم رو وارد کونش کنم، بعد از اینکه تقریبا نصف کیرم تو کونش جا دادم توقف کردم تا جا باز کنه ، حین دست کشیدن روی کمر و پهلو های بهار سعی میکردم با قربون صدقه رفتن و تعریف از کونش حواسشو پرت کنم تا کمتر درد بکشه.
کمی که گذشت ازش پرسیدم ادامه بدم؟ با گفتن اوهوم رضایتشو اعلام کرد. کمی خم شدم روش و دستم رسوندم به شونه های بهار و با یه فشار کل کیرم جا کردم تو کونش. بهار با یه آه بلند سعی کرد خودشو جلو بکشه و در بره اما نگهش داشتم و خوابیدم روش، التماس میکرد که بسه و درش بیارم ولی من لبم گذاشته بودم کنار گوشش و قربون صدقه اش میرفتم. ازش قول گرفتم که بلند نشه، کیرم آروم بیرون کشیدم و دوباره ژل ریختم روی سوراخ کونش که حالا دیگه تنگ نبود و جا باز کرده بود. یه بالشت کوچیک گذاشتم زیر شکمش که کونش بیاد بالاتر دوباره کیرم دم سوراخ کونش تنظیم کردم و اینبار آروم آروم کردم تو، کیرم تا نصفه داخل بود و یواش تلمبه میزدم. بهار دیگه مثل قبل درد نداشت و از ریتم نفس ها و ناله هاش مشخص بود داره لذت میبره.
بهار: سهیل دیدی بالاخره جرم دادی؟
سهیل: جرت ندادم که عزیزم فقط گشادت کردم.
بهار: خیلی درد داشت اولش سهیل.
سهیل: میدونم عزیزم ولی دیدی که تحمل کردی و حالا داره بهت کیف میده!!!
بهار: اوم ولی هنوز درد دارم!!!
سهیل: اما دردش همراه با لذته…
بهار: اوهوم…
چندبار کیرم در آوردم و هی ژل زدم و دوباره کردم تو کونش، دیگه تقریبا بهار درد نداشت و منم نزدیک ارضا شدنم بود. از روش بلند شدم و باز لبه تخت پوزیشن داگی گرفت، پهلو هاشو دو دستی گرفتم و با ریتم تند شروع کردم تلمبه زدن، بهار هم ناله و آخ و اوی کردنش بلند شد، با چندتا آه کشیدن و جون گفتن بلند تو کونش ارضا شدم و تا قطره آخر تو کونش خودم خالی کردم.
بهار به شکم رو تخت افتاد و آب کیرم آروم داشت از کونش میزد بیرون، دو سه تا دستمال کاغذی پیچیدم دور کیرم و با چندتا دستمال دیگه آبم از سوراخ کون بهار تمیز کردم. به پهلو دراز کشید و با دستمال خودش کامل کونشو پاک کرد.
جفت مون دیگه نایی نداشتیم و حسابی ازمون انرژی رفته بود. حوصله لباس تن کردن نداشتم، لخت رفتم سمت دستشویی، تو هال خبری از نسرین نبود. بعد از دستشویی از آشپزخونه کمی خوراکی و نوشیدنی برداشتم و رفتم تو اتاق خواب پیش بهار. بی حال و به پهلو لم داده بود توی تخت، کمی شربت براش ریختم که با کمک من نشست و شربت رو خورد، اونم لخت پاشد رفت دستشویی و برگشت.
بعد از کمی خوردن خوراکی و انرژی گرفتن، همونطور لخت دوتایی توی تخت خوابیدیم.
نمیدونم چند ساعت گذشته بود اما هنوز صبح نشده بود که گوشی بهار زنگ خورد. هردو از خواب پریدیم و بهار گوشیش رو جواب داد، معلوم بود خبر بدی بهش داره میده کسی که پشت خطه چون رنگ بهار هی پریده تر می شد، گوشی قطع کرد و گفت: سهیل سریع بپوش برو که مادرم اینا دارن میان خونه!!!
سهیل: چی؟ مگه نگفتی فردا مراسم ختمه و چند روزی نمیان؟؟؟
بهار: مادرم فهمیده تو اینجایی و داره میاد، دختر داییم رو صفحه گوشیش عکس من و تو که لخت تو تخت خوابیدیم رو دیده، از خونه که زدن بیرون بیان اینجا بهم زنگ زده.
سهیل: عکس ما تو تخت؟ چطور؟؟؟ ای نسرین مادرجنده!!! مگه درو تو قفل نکردی؟
بهار: نمیدونم، بیخیال سهیل فقط بپوش برو تو رو خدا…
سهیل: من برم خب میان تو رو میکشن که مادرت اینا…!!!
بهار: تو برو من یه کاری میکنم حالا…!!!
سهیل: آخ نسرین جنده، میکشمش…
همونطور لخت رفتم سمت اتاق بهار اما نسرین اونجا نبود، کل خونه رو گشتم اما رفته بود جنده خانم!!!
با اصرار بهار از خونه زدم بیرون و خودش تنها موند خونه، هر کاری کردم قبول کنه دوتایی فرار کنیم و نمونه قبول نکرد.
چند روز گذشت و هنوز گوشیش خاموش بود و داشت بی خبری دیوونه ام میکرد، چندبار هم رفتم جلو مدرسه اش شاید اونجا ببینمش اما موفق نشدم، جرات اینم که برم در خونه شون نداشتم.
بعد از حدود یک ماه یه شماره ناشناس بهم پیام داد که دوست بهاره و بهار پیغام داده که خانواده اش دارن شوهرش میدن. با اون شماره تماس گرفتم اما جواب نداد و پیام داد دیگه تماس نگیرم باهاش.
دوست نداشتم در حق بهار نامردی کنم و تنهاش بذارم اما جرات اینکه کاری کنم نداشتم و بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم ، تصمیم گرفتم بهار رو فراموش کنم…
دانشگاه رو به بدبختی و با حال داغون بالاخره تموم کردم و واسه فرار از فکر و خیال بهار خیلی زود کارای سربازی رو انجام دادم و اعزام شدم آموزشی، وقت تقسیم هم با اینکه خانواده اصرار داشتن به یه آشنا رو بزنن که منو بندازه شهر خودمون اما قبول نکردم و افتادم یه شهر خیلی دور…
بعد از حدود دو سال، سربازی بالاخره تموم شد و برگشتم شهر خودمون و از طریق آشناهایی که پدرم داشت یه کار خوب دولتی پیدا کردم و سرم گرم کار بود و با وجود اینکه مادرم بسیار مشتاق زن دادنم بود ولی من مخالفت میکردم و تمایلی به ازدواج نداشتم.
یه روز برای خرید کادو تولد واسه مادرم رفته بودم بازار، وقتی وارد یه مغازه لباس زنونه فروشی شدم نسرین رو دیدم که به عنوان فروشنده اونجا کار میکرد، اونم منو دید و چشم تو چشم شدیم اما بدون هیچ حرفی از مغازه زدم بیرون.
باز دوباره چند روزی فکر بهار افتاد تو سرم و واسه اینکه حداقل یه خبری بگیرم ازش و بفهمم چی به سرش اومده باز رفتم همون مغازه ای که نسرین کار میکرد، عمدا آخر وقت رفتم که خلوت باشه مغازه و اگه شد بتونم راضیش کنم تا بیرون از محیط کارش صحبت کنیم.
وقتی وارد مغازه شدم مشغول تا زدن چندتا لباس بود، نزدیک رفتم و سلام دادم، تا سرش آورد بالا و منو دید هول کرد و کمی ترسید.
سهیل: باهات کاری ندارم فقط اومدم چندتا سوال راجب بهار ازت بپرسم.
نسرین: اینجا نمیتونم، بیرون منتظر باش یه ربع دیگه میام بریم حرف بزنیم.
با کمی فاصله از مغازه منتظرش موندم، کمتر از ربع ساعت از مغازه زد بیرون و اومد سمت من، ازش خواستم همراهم بیاد بریم سوار ماشین بشیم.
با توجه به اینکه زودتر می خواست بره خونه قبول نکرد بریم کافه ای جایی، تو همون ماشین یه جای نسبتا خلوت نگه داشتم تا صحبت کنیم.
نسرین: سهیل من واقعا بابت اون اتفاق معذرت میخوام…!!!
سهیل با عصبانیت: اونو که بعدا راجبش حرف میزنیم، از بهار بگو برام، کجاست؟ چکار میکنه؟ واقعا خانواده اش شوهرش دادن؟
نسرین با گریه: آره برخلاف میلش به یه پسره که باباش دوستِ پدر بهار بود و خیلی مذهبی بودن شوهرش دادن.
سهیل: خب!!!؟؟؟
نسرین: اما بهار دوستش نداشت و به خانواده اش هم گفت که عاشق توعه، پدرش گفته بود بهش اگه پسره هم دوستت داشت حداقل میومد سراغت، حتی قسم خورد اگه بری سراغ بهار راضی میشه بهار که زنت بشه ولی تو ازت خبری نشد و بهارم دیگه با عماد ازدواج کرد.
سهیل: آخخخ نسرین دلم میخواد جرت بدم… اون چه گوهی بود تو خوردی…؟؟؟ الان چی؟ هنوزم با پسره است؟!
نسرین: نه چند ماه قبل طلاق گرفتن، ولی…!!!
سهیل: ولی چی؟؟؟
نسرین با گریه : ولی بهار…!!!
سهیل: بهار چی؟ حرف بزن لامصب…
نسرین: بهار چند بار سعی کرده بود خودکشی کنه ولی هربار شوهرش و خانواده اش فهمیدن و نذاشتن، افسردگی شدید گرفته، الانم چند وقته بیمارستان روانی بستریه…!!!
سهیل: دروغ میگی نسرین!!!
نسرین: نه به خدا…، خالم اینا اول سعی کردن داستان تو و بهار رو پسره و خانواده اش نفهمن، ولی بعد دیگه مجبور شدن بهشون بگن، آخرم بخاطر افسردگیش و خودکشی کردنش طلاق گرفتن…
سهیل: لعنت بهت نسرین که گند زدی به همه چیز، آخه بهار بیچاره چه بدی به تو کرده بود که اونجور آبرو و شرفش رو بردی!؟
نسرین: بهار به من بدی نکرده بود فقط عاشق تو بود…
سهیل: خب چه ضرری به تو می رسوند؟
نسرین با گریه: ضررش این بود که منم تو رو دوست داشتم!!!
سهیل: چییی؟؟؟
نسرین: من دوستت داشتم سهیل، از همون اول که اومدی توی گروه واتس آپ از تو خوشم اومد، اما تو با بهار دوست شدی و بعدم که بهار عاشقت شد.
سهیل : چی میگی نسرین؟
نسرین: به خدا منم عاشقت بودم و دوستت داشتم، هی سعی کردم بین تو و بهار رو بهم بزنم بلکه بتونم تو رو بدست بیارم اما نشد. اون شب هم صداتون رو میشنیدم که از لج من بلند آه و ناله می کردید، پشت در داشتم گوش میدادم که دو ساعت ناز بهار رو کشیدی تا کردیش، اما آرش بی شرف منو زیر خواب رفیقش کرد.
سهیل: آخه به خاطر حسادت و دوست داشتن من باید زندگی دخترخاله ات رو به فنا می دادی؟ اونم بهار که میدونستی جز تو با کسی راحت نیست و همه چیزش رو بهت میگه، تو میدونستی بهار چقدر تنهاست و خانواده اش اذیتش میکنن.
نسرین: پشیمونم سهیل، خیلی پشیمونم. از همون سه سال پیش تا الان نتونستم تو چشای بهار نگاه کنم، خونه شون دیگه نرفتم، هیچ کدام از مراسم های ازدواجش حتی عروسیش پامو نذاشتم.
سهیل: یعنی اون روزا دستم بهت میرسید صدبار بدتر از آرش سرت میاوردم…
نسرین: حقمه، الانم باهام هر کاری کنی حقمه. ولی بهار یه پیامم حتی بهم نداد که بخواد چیزی بهم بگه!!!
سهیل: بهار کجا بستری شده؟
نسرین: آدرس بیمارستانی که بستری شده رو از خاله ام میپرسم بهت میگم.
نسرین رو رسوندم جلو خونه شون و تا نیمه های شب بی هدف تو خیابونا رانندگی میکردم و به بهار فکر میکردم…
من از نسرین بدتر به سر بهار آورده بودم، با بی عرضگیم زندگیش رو تباه کرده بودم.
صبح نسرین آدرس جایی که بهار بستری بود و ساعت ملاقاتش رو برام فرستاد، عصرش بعد از کار با یه دسته گل رفتم ملاقات بهار، جلو در بیمارستان راهم ندادن و داشتم چَک و چونه میزدم که دیدم مادر بهار نزدیک شد، اول منو نشناخت ولی وقتی به نگهبان گفت که اومده ملاقات کدوم بیمار، نگهبان یهو بهش گفت که ایشونم میخوان با بیمار شما ملاقات کنن. مادر بهار یهو شناخت منو و به سمتم حمله ور شد، هی با مشت شروع کردن کوبیدن تو سر و سینه ام و داد میزد: تو دختر منو بدبخت کردی! تو دختر منو بی حیثیت کردی! اینجا چی میخوای بی شرف و…
اما من بدون یه کلمه حرف فقط ایستادم تا خوب خالی بشه.
خوب که منو زد و گریه کرد با کمک پرسنل بیمارستان از من جداش کردن و بردنش توی اتاق حراست، منم رفتم داخل و گفتم: هرچقدر میخوای منو بزنید و فحش بدید من مشکلی ندارم، اما من امروز باید بهار رو ببینم، من میخوام با بهار ازدواج کنم با همین شرایطی که داره.
مادر بهار آروم تر شده بود اما هنوز گریه میکرد، کمی باهاش حرف زدم تا راضی شد که برم بهار رو ببینم.
قرار شد بهار رو بیارن توی محوطه بیمارستان که اونجا با خانواده اش ملاقات کنه، مادرش یه زیر اندازه پهن کرد و سبد خوراکی رو که آورده بود کنارش قرار داد و منتظر بهار نشست. منم با فاصله از اون، پشت یه درخت قایم شدم که وقتی بهار میاد منو نبینه.
بهار رو از دور دیدم که با کمک یه پرستار وارد محوطه شد، با وجود حال بدش هنوزم خوشگل و ناز بود ولی حسابی لاغر شده بود و بخاطر داروهاش بی حال بود.
ناخواسته با دیدن بهار اشکام جاری شد.
بهار آروم نزدیک مادرش شد و بدون ری‌اکشن خاصی کنارش نشست. از پشت بهشون نزدیک شدم، مادر بهار هم آروم شروع کرد گریه کردن و برای بهار سیب پوست می گرفت. چند قدمی بهار که شدم صداش زدم: بهارِ قشنگم…
بهار اول انگار متوجه نشد، دوباره صداش زدم: بهارِ نازم…
اینبار بهار سرش رو چرخوند و تا منو دید متعجب شد…
گریه هام شدت گرفت و لا به لای گریه هام باز صداش زدم: بهارِ من … تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟
بهار مثل فنری که از جا در میره بلند شد و دوید سمت من، شروع کرد مشت زدن تو سینه ام و با گریه فریاد میزد: سهیل خیلی بدی…!!! کجا رفتی سهیل…!!! چرا تنهام گذاشتی…!!!
محکم تو بغلم گرفتمش و در گوشش گفتم: میدونم عزیزم… دیگه هیچ جا نمیرم بهارم… دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم…
.
.
.
پوزش اگه کمی این قسمت طولانی شد، امیدوارم که مقبول و مورد پسند دوستان قرار گرفته باشه.

نوشته: golden boy

بازدید 19,548

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “بازی روزگار (۲)”

  1. قشنگ نوشتی ولی کاش وقتی لو رفت و خبری از بهار نشد میدفت جلو در خونه ، کاشحالا اخرش با بهار ازدواج کرد یانه؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید